جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [ساکت نمی‌نشیند] اثر «سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Nargess86 با نام [ساکت نمی‌نشیند] اثر «سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,929 بازدید, 80 پاسخ و 26 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [ساکت نمی‌نشیند] اثر «سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Nargess86
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Nargess86
موضوع نویسنده

Nargess86

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
134
1,095
مدال‌ها
2
به طرفش برگشتم و با دست به سی*ن*ه گفتم:
- چی می‌خوای؟
با دلخوری گفت:
- داشتم تعریف می‌کردم ها!
لبخند ژکوندی برایش زدم و برگشتم به شستن ظرف‌ها ادامه دادم. آن‌هم به کمکم آمد و شروع کرد به کفی کردن ظرف‌ها.
درحالی‌که ظرف را آب می‌کشیدم، گفتم:
- محمد کی تولدته؟
ظرف کفی شده را داخل سینک ظرف‌شویی قرار داد و گفت:
- یه هفته دیگه! چرا می‌پرسی؟
چه خوب! یک هفته فرصت برای گرفتن تولد محمد.
- یک مهرماه تولدته؟
محمد: آره.
سرم را به عنوان « آهان » تکان دادم و به بقیه شستن ظرف‌ها ادامه دادم.

***
در دفتر خاطراتم شعری از سعید بیابانکی نوشتم:
- ای آن‌که دوست دارمت؛ اما ندارمت
بر سی*ن*ه می‌فشارمت؛ اما ندارمت
ای آسمان من که سراسر ستاره‌ای
تا صبح می‌شمارمت؛ اما ندارمت
در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می‌گذارمت؛ اما ندارمت
می‌خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت؛ اما ندارمت
می‌خواهم ای شکوفه‌ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت؛ اما ندارمت

نیم‌نگاهی به محمد که کنار دستم نشسته بود و بادقت آن شعر را می‌خواند، انداختم. چقدر این شعر را من دوست داشتم و جلوی او داشتم این شعر را می‌تراویدم. چقدر خوشحال بودم که هردو یکدیگر را دوست داشتیم.
حس کردم لبخند زد و این هم نتیجه داد. برای آن‌که گیتارم را برداشت و با دستش او را تنظیم کرد و همان آهنگ میثم ابراهیمی را با گیتار زد.
- تو عشقمیو فرق می‌کنیو بیشتر از اینا تو با دل من راه بیا... .
خودت می‌دونی دقیقاً همونی که باهام می‌مونی آره اینو خوب می‌دونی... .
من بدجوری عاشقت شدم خودتم می‌دونی گفتم کسی نیست که عاشقم کنه حالا تو می‌تونی... .
حالا شد حالا که تو پیش منی می‌دونم عشقمی تو از خودمون حرف می‌زنی... .
حالا که می‌دونم تا تهش باهات می‌مونم می‌بینم تو پیشمی دیگه آرومم... .
حالا شد حالا که تو پیش منی می‌دونم عشقمی تو از خودمون حرف می‌زنی... .
حالا که می‌دونم تا تهش باهات می‌مونم می‌بینم تو پیشمی دیگه آرومم... .
حرفتو زدی باهام راه اومدی گفتی می‌مونی آره اینو خوب اومدی... .
دیدی اون‌قدری سخت نبود اومدی حرف دلمو انگار رو هوا زدی... .
حالا می‌دونم دیگه تا آخرش من می‌مونم و تو اگه تو بخوای که از پیشم بری من می‌دونم و تو... .
حالا شد حالا که تو پیش منی می‌دونم عشقمی تو از خودمون حرف می‌زنی... .
حالا که می‌دونم تا تهش باهات می‌مونم می‌بینم تو پیشمی دیگه آرومم... .
حالا شد حالا که تو پیش منی می‌دونم عشقمی تو از خودمون حرف می‌زنی... .

حالا که می‌دونم تا تهش باهات می‌مونم می‌بینم تو پیشمی دیگه آرومم... .
با لبخند نگاهش کردم. این همان فردی را می‌خواستم که عاشقش بودم. چرا عشق نباید بین دو انسان شکل بگیرد؟ همان‌طور که بین لیلی و مجنون شکل گرفت؛ ولی قسمت مجنون این نبود که به لیلی برسد. شاید این عشق‌ها یک سرانجام ناموفق داشته باشد. نمی‌دانم؛ ولی من خوشحالم که به محمد رسیدم و هم آن‌که سرنوشت‌ام مانند لیلی و مجنون نشده است.

( پایان )

۱۴۰۳/۱۰/۸
یا علی
***
اگر کم و کسری وجود داشت به بزرگی خودتون ببخشید.

موفق باشید تا رمان بعدی یا علی.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: .LAVIN.
بالا پایین