موضوع نویسنده
- Feb
- 174
- 1,162
- مدالها
- 2
به سرعت از پلهها بالا رفتند. نوای دویدن تندشان در راهپله پیچیدهبود و هر لحظه تپشهای قلبشان را بالاتر میبرد. آشوب آدرس یک آرایشگاه را به آنها دادهبود، آرایشگاهی در مرکز شهر!
اشکان بیمعطلی دست روی زنگ گذاشت، بیوقفه و پشت سرهم!
در، زودتر از انتظارشان باز شد. زنی با موهای مش کرده، پوستی برنزه و چشمهایی سرد، مقابلشان ظاهر شد. از حضورشان تعجب نکرد. فقط دستهایش را بیمقدمه به طرف حوریا دراز کرد. چیزی سیاهرنگ دستش بود. لحنش رنگ هشدار داشت.
- دیر کردین! جهانگیرخان بهتون نگفت وقت تنگه؟
حوریا لبهایش را تکان داد، مثل اینکه بخواهد حرفی بزند. زن هارد را درون دستش گذاشت و با تحکم گفت:
- با اومدنتون به اینجا رد انداختین. حالا فقط باید برین سمت اولین کلانتری، قبل از رسیدن به اونجا میان سراغتون. این تنها راه رسیدن به اون دختره!
حوریا، شوکه شده قدمی به عقب برداشت. اخمهای سپهر درهم شد:
- منظورتون چیه؟
زن از گوشهی چشم، نگاه بدی به سپهر انداخت. انگار که با پرسیدن این سوال، خودش را احمقترین فرد جهان معرفی کردهبود. مردمکهایش را با جدیت به اشکان دوخت.
- ما شما رو به اون دختر میرسونیم، شما هم ما رو به هدفمون! تو این راه هیچ رحمی در کار نیست، پس فرصت اشتباه ندارین.
سپهر عصبیتر از آن بود که بتواند خودش را کنترل کند. این دیگر چه مسخرهبازیای بود؟ گامی به سمتش برداشت و غرید:
- اینجوری ما رو به دوستمون میرسونین؟ اینکه ما رو هم کتبسته ببرن سمت دوستمون میشه راه نجاتش؟
حوریا دستش را دراز کرد و مثل حصار جلوی سپهر نگه داشت تا مانع از پیشرویاش شود. زن پوزخند تحقیرآمیزی زد و سرتاپای سپهر را از نظر گذراند.
- من مسئول نجات دوستتون نیستم پسرجون! شما میخواستین به دوستتون برسین که من اینکار رو میکنم.
اشکان بازوی سپهر را گرفت و او را عقب کشید.
- باید یه راهی باشه. ما چجوری باید یلدا رو نجات بدیم؟ اصلاً چرا باید سمت کلانتری بریم؟
زن به ساعتمچیاش نظر انداخت. درحالیکه به داخل برمیگشت و در سایهی در پنهان میشد، لب زد:
- تا وقتی که فکر کنن توی اون هارد اطلاعاتیه که میخوان، آسیبی بهتون نمیزنن. تنها کاری که میکنین اینه که نذارین هارد دستشون بیفته. راه بیفتین، شمارش معکوس شروع شده.
بعد همانطور که غیرمنتظره آمد، همانطور هم در را بست.
حوریا اول به سپهر و بعد به اشکان نگاه کرد. سی*ن*هاش با شدت بالاوپایین میشد. متوجه بازی آشوب نمیشد. مهرههای بازی چه کسانی بودند؟ بازیگر که بود؟ بازیگردان کجا ایستادهبود؟ چرا آشوب دست از مرموز بودن برنمیداشت؟
در آنطرف داستان، دیار با خشمی که در سی*ن*هاش میجوشید، کنار ستوانکبیری نشسته بود. بعد از ماهها دوری، دوباره تیم قبلی شکل گرفتهبود. هر کدام از افراد داشتند کاری میکردند و فضای اتاق حسابی متشنج بود. بچههای تیم سایبری به سرعت خطوط ارتباطی را رصد میکردند و شهیاد با ابروهایی گرهکرده، چیزی را برای سرهنگ توضیح میداد. آخرین مسیری که آنها ردش را داشتند اتوبان امامعلی بود. بعد از آن، حوریا و دوستانش تقریباً ناپدید شدهبودند.
در آن همهمهی کنترل نشدنی، صدای سروان بلند شد.
- مرکزِکنترل، لینک دسترسی به دوربینها رو فرستاده.
شهیاد به طرف سروان پا تند کرد. یکی از بچهها ویدیو پروژکتور را روشن کرد. تصویر به سرعت روی پرده نمایش پخش شد. دیار با اضطراب خودش را جلو کشید. دلش میخواست حوریا دمدستش بود تا کشیدهای جانانه نثارش کند؛ نگرانی داشت او را از پا درمیآورد.
ستوان از روی صندلی چرخدار بلند شد.
- بین اتوبان و رَمپ خروجی بزرگراه، یه شکاف تو زاویه دید دوربینها قرار داره، درست از جایی که ارتباط ما قطع شده؛ به نظر میرسه همهچیز تو همون نقطه اتفاق افتاده.
اشکان بیمعطلی دست روی زنگ گذاشت، بیوقفه و پشت سرهم!
در، زودتر از انتظارشان باز شد. زنی با موهای مش کرده، پوستی برنزه و چشمهایی سرد، مقابلشان ظاهر شد. از حضورشان تعجب نکرد. فقط دستهایش را بیمقدمه به طرف حوریا دراز کرد. چیزی سیاهرنگ دستش بود. لحنش رنگ هشدار داشت.
- دیر کردین! جهانگیرخان بهتون نگفت وقت تنگه؟
حوریا لبهایش را تکان داد، مثل اینکه بخواهد حرفی بزند. زن هارد را درون دستش گذاشت و با تحکم گفت:
- با اومدنتون به اینجا رد انداختین. حالا فقط باید برین سمت اولین کلانتری، قبل از رسیدن به اونجا میان سراغتون. این تنها راه رسیدن به اون دختره!
حوریا، شوکه شده قدمی به عقب برداشت. اخمهای سپهر درهم شد:
- منظورتون چیه؟
زن از گوشهی چشم، نگاه بدی به سپهر انداخت. انگار که با پرسیدن این سوال، خودش را احمقترین فرد جهان معرفی کردهبود. مردمکهایش را با جدیت به اشکان دوخت.
- ما شما رو به اون دختر میرسونیم، شما هم ما رو به هدفمون! تو این راه هیچ رحمی در کار نیست، پس فرصت اشتباه ندارین.
سپهر عصبیتر از آن بود که بتواند خودش را کنترل کند. این دیگر چه مسخرهبازیای بود؟ گامی به سمتش برداشت و غرید:
- اینجوری ما رو به دوستمون میرسونین؟ اینکه ما رو هم کتبسته ببرن سمت دوستمون میشه راه نجاتش؟
حوریا دستش را دراز کرد و مثل حصار جلوی سپهر نگه داشت تا مانع از پیشرویاش شود. زن پوزخند تحقیرآمیزی زد و سرتاپای سپهر را از نظر گذراند.
- من مسئول نجات دوستتون نیستم پسرجون! شما میخواستین به دوستتون برسین که من اینکار رو میکنم.
اشکان بازوی سپهر را گرفت و او را عقب کشید.
- باید یه راهی باشه. ما چجوری باید یلدا رو نجات بدیم؟ اصلاً چرا باید سمت کلانتری بریم؟
زن به ساعتمچیاش نظر انداخت. درحالیکه به داخل برمیگشت و در سایهی در پنهان میشد، لب زد:
- تا وقتی که فکر کنن توی اون هارد اطلاعاتیه که میخوان، آسیبی بهتون نمیزنن. تنها کاری که میکنین اینه که نذارین هارد دستشون بیفته. راه بیفتین، شمارش معکوس شروع شده.
بعد همانطور که غیرمنتظره آمد، همانطور هم در را بست.
حوریا اول به سپهر و بعد به اشکان نگاه کرد. سی*ن*هاش با شدت بالاوپایین میشد. متوجه بازی آشوب نمیشد. مهرههای بازی چه کسانی بودند؟ بازیگر که بود؟ بازیگردان کجا ایستادهبود؟ چرا آشوب دست از مرموز بودن برنمیداشت؟
در آنطرف داستان، دیار با خشمی که در سی*ن*هاش میجوشید، کنار ستوانکبیری نشسته بود. بعد از ماهها دوری، دوباره تیم قبلی شکل گرفتهبود. هر کدام از افراد داشتند کاری میکردند و فضای اتاق حسابی متشنج بود. بچههای تیم سایبری به سرعت خطوط ارتباطی را رصد میکردند و شهیاد با ابروهایی گرهکرده، چیزی را برای سرهنگ توضیح میداد. آخرین مسیری که آنها ردش را داشتند اتوبان امامعلی بود. بعد از آن، حوریا و دوستانش تقریباً ناپدید شدهبودند.
در آن همهمهی کنترل نشدنی، صدای سروان بلند شد.
- مرکزِکنترل، لینک دسترسی به دوربینها رو فرستاده.
شهیاد به طرف سروان پا تند کرد. یکی از بچهها ویدیو پروژکتور را روشن کرد. تصویر به سرعت روی پرده نمایش پخش شد. دیار با اضطراب خودش را جلو کشید. دلش میخواست حوریا دمدستش بود تا کشیدهای جانانه نثارش کند؛ نگرانی داشت او را از پا درمیآورد.
ستوان از روی صندلی چرخدار بلند شد.
- بین اتوبان و رَمپ خروجی بزرگراه، یه شکاف تو زاویه دید دوربینها قرار داره، درست از جایی که ارتباط ما قطع شده؛ به نظر میرسه همهچیز تو همون نقطه اتفاق افتاده.