جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,385 بازدید, 171 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
174
1,162
مدال‌ها
2
به سرعت از پله‌ها بالا رفتند. نوای دویدن تندشان در راه‌پله پیچیده‌بود و هر لحظه تپش‌های قلبشان را بالاتر می‌برد. آشوب آدرس یک آرایشگاه را به آن‌ها داده‌بود، آرایشگاهی در مرکز شهر!
اشکان بی‌معطلی دست روی زنگ گذاشت، بی‌وقفه و پشت سرهم!
در، زودتر از انتظارشان باز شد. زنی با موهای مش کرده، پوستی برنزه و چشم‌هایی سرد، مقابلشان ظاهر شد. از حضورشان تعجب نکرد. فقط دست‌هایش را بی‌مقدمه به طرف حوریا دراز کرد. چیزی سیاه‌رنگ دستش بود. لحنش رنگ هشدار داشت.
- دیر کردین! جهانگیرخان بهتون نگفت وقت تنگه؟
حوریا لب‌هایش را تکان داد، مثل این‌که بخواهد حرفی بزند. زن هارد را درون دستش گذاشت و با تحکم گفت:
- با اومدنتون به این‌جا رد انداختین. حالا فقط باید برین سمت اولین کلانتری، قبل از رسیدن به اون‌جا میان سراغتون. این تنها راه رسیدن به اون دختره!
حوریا، شوکه شده قدمی به عقب برداشت. اخم‌های سپهر درهم شد:
- منظورتون چیه؟
زن از گوشه‌ی چشم، نگاه بدی به سپهر انداخت. انگار که با پرسیدن این سوال، خودش را احمق‌ترین فرد جهان معرفی کرده‌بود. مردمک‌هایش را با جدیت به اشکان دوخت.
- ما شما رو به اون دختر می‌رسونیم، شما هم ما رو به هدفمون! تو این راه هیچ رحمی در کار نیست، پس فرصت اشتباه ندارین.
سپهر عصبی‌تر از آن بود که بتواند خودش را کنترل کند. این دیگر چه مسخره‌بازی‌ای بود؟ گامی به سمتش برداشت و غرید:
- این‌جوری ما رو به دوستمون می‌رسونین؟ این‌که ما رو هم کت‌بسته ببرن سمت دوستمون میشه راه نجاتش؟
حوریا دستش را دراز کرد و مثل حصار جلوی سپهر نگه داشت تا مانع از پیشروی‌اش شود. زن پوزخند تحقیرآمیزی زد و سرتاپای سپهر را از نظر گذراند.
- من مسئول نجات دوستتون نیستم پسرجون! شما می‌خواستین به دوستتون برسین که من این‌کار رو می‌کنم.
اشکان بازوی سپهر را گرفت و او را عقب کشید.‌
- باید یه راهی باشه. ما چجوری باید یلدا رو نجات بدیم؟ اصلاً چرا باید سمت ‌کلانتری بریم؟
زن به ساعت‌مچی‌اش نظر انداخت. درحالی‌که به داخل برمی‌گشت و در سایه‌ی در پنهان میشد، لب زد:
- تا وقتی که فکر کنن توی اون هارد اطلاعاتیه که می‌خوان، آسیبی بهتون نمی‌زنن. تنها کاری که می‌کنین اینه که نذارین هارد دستشون بیفته. راه بیفتین، شمارش معکوس شروع شده.
بعد همان‌طور که غیرمنتظره آمد، همان‌طور هم در را بست.
حوریا اول به سپهر و بعد به اشکان نگاه کرد. سی*ن*ه‌اش با شدت بالا‌وپایین میشد. متوجه بازی‌ آشوب نمی‌شد. مهره‌های بازی چه کسانی بودند؟ بازیگر که بود؟ بازی‌گردان کجا ایستاده‌بود؟ چرا آشوب دست از مرموز بودن برنمی‌داشت؟
در آن‌طرف داستان، دیار با خشمی که در سی*ن*ه‌اش می‌جوشید، کنار ستوان‌کبیری نشسته بود. بعد از ماه‌ها دوری، دوباره تیم قبلی شکل گرفته‌بود. هر کدام از افراد داشتند کاری می‌کردند و فضای اتاق حسابی متشنج بود. بچه‌های تیم سایبری به سرعت خطوط ارتباطی را رصد می‌کردند و شهیاد با ابروهایی گره‌کرده، چیزی را برای سرهنگ توضیح می‌داد. آخرین مسیری که آن‌ها ردش را داشتند اتوبان امام‌علی بود. بعد از آن، حوریا و دوستانش تقریباً ناپدید شده‌بودند.
در آن همهمه‌ی کنترل نشدنی، صدای سروان بلند شد.
- مرکزِکنترل، لینک دسترسی به دوربین‌ها رو فرستاده.
شهیاد به طرف سروان پا تند کرد. یکی از بچه‌ها ویدیو پروژکتور را روشن کرد. تصویر به سرعت روی پرده نمایش پخش شد. دیار با اضطراب خودش را جلو کشید. دلش می‌خواست حوریا دم‌دستش بود تا کشیده‌ای جانانه نثارش کند؛ نگرانی داشت او را از پا درمی‌آورد.
ستوان از روی صندلی چرخدار بلند شد.
- بین اتوبان و رَمپ خروجی بزرگراه، یه شکاف تو زاویه دید دوربین‌ها قرار داره، درست از جایی که ارتباط ما قطع شده؛ به نظر میرسه همه‌چیز تو همون نقطه اتفاق افتاده.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
174
1,162
مدال‌ها
2
حوریا خودش را تکان داد. دست‌هایش از پشت سر بسته شده‌ و پاهایش به پایه‌های صندلی‌ قفل شده‌بود. به واسطه پارچه‌ای که روی چشم‌هایش بود، جایی را نمی‌دید. نمی‌دانست کجاست و چه پیشامدی در انتظارش است، فقط می‌دانست در همان موقعیتی هستند که آشوب از آن‌ها خواسته‌بود. دلشوره داشت امانش را می‌برید. شک نداشت وارد بازی‌ای شد‌ه‌اند که درآمدن از آن معجزه می‌طلبد. شاید هم تنها امیدش به نقشه‌ی نه‌چندان حرفه‌ای حاج‌رحیم بود که در آخرین لحظه مجابشان کرد انجام دهند؛ قرار شد آن‌ها با ماشین اشکان به سراغ آن زن بروند و حاج‌رحیم از دور همه‌چیز را تحت‌نظر داشته باشد. هرچند که نمی‌توانست توقع زیادی از آن پیرمرد داشته باشد.
میان چرخه‌ی افکارش، صدایی شبیه باز شدن در آهنی آمد، به دنبال آن آوای مردی که عجیب برایش آشنا بود. با سری پایین افتاده، گوش تیز کرد.
نوای مردِ آشنا، بی‌اختیار ضربان قلبش را بالا برد.
- تونستین اطلاعات رو پیدا کنین؟
مرد دیگری با ترس پاسخ داد:
- نه قربان! چیزی همراهشون نبود، ولی بچه‌ها مطمئنن که هارد رو توی دستشون دیدن.
مرد آشنا با لحنی تحقیرآمیز گفت:
- بی‌عرضه‌ها! از اولش هم می‌دونستم کار شما نیست. چشم‌هاشون رو باز کنید.
حوریا آب دهان قورت داد. با هر کلام مرد، او مانند تشنه‌ای صدا را می‌بلعید تا متوجه صاحبش شود.
طنین گام‌هایی ‌که نزدیکش میشد و بعد پارچه‌ای که با حالت بدی از روی چشم‌هایش برداشته شد، او را در خود جمع کرد. چندبار متوالی پلک زد تا نگاهش به نور عادت کند.
مردمک‌هایش را بالا آورد. از دیدن مردی که مقابلش ایستاده‌بود، برای ثانیه‌ای حیرت‌ کرد؛ مردی با کت و شلوار خاکستری، نگاهی نافذ و عصایی کله‌عقابی! همان مردی بود که ماه‌ها پیش در آن مهمانی سرد و کذایی او را استاد می‌خواندند. فکر می‌کرد در مهمانی آشوب دستگیر شده‌است.
استاد ریشخند تمسخرآمیزی به نگاه مبهوتش زد:
- به‌به... دست راست جهانگیرخان اعظم! فکر نمی‌کردی اینجوری بیفتی تو چنگم، نه؟ اهرم جهانگیر چیه که پای همه خطاهاشی؟
مردی لاغر اندام با آن سیبیل‌های دسته‌موتوری‌اش، قدمی به جلو برداشت. صندلی مانده در گوشه‌ی دیوار را کنار پای استاد قرار داد. استاد انگار که عارش بیاید روی آن صندلی فلزی پر خط‌‌و‌خش بنشیند، نیم‌نظری هم به آن نینداخت. صریح‌تر خیره‌شان ماند.
- دهنشون رو هم باز کن! می‌خوام ببینم اون زنیکه‌ی حقه‌باز چی بهشون داده که اینجوری جونشون رو کف دستشون گذاشتن و اینجان!
حوریا از گوشه‌ی چشم به سپهر و اشکان نگاه کرد. درست مثل او بسته شده‌بودند، با این تفاوت که تن آن‌ها را هم با طناب به صندلی چسبانده‌بودند‌. خرمایی‌هایش از گچ‌های کنده شده‌ی روی دیوار گذشت و به نقاشی‌های کمرنگی خورد که آثاری از رنگ‌های کودکانه در آن دیده میشد. اتاق مخروبه بود، اما واضح بود که گذشته‌ی این اتاق، زیاد از حد لطیف و به دور از فضای حاکم بود.
به محض باز کردن دهانشان، سپهر بی‌معطلی خروشید:
- شما دیگه چه یابوهایی هستین؟ یلدا کجاست؟
استاد ابرو بالا انداخت .سپس ته عصایش را تهدیدآمیز به کف موزاییک شده‌ی اتاق کوباند.
- شجاعتت قابل تقدیره، اما کافی... نوچ، نیست.
قبل از آن‌که بفهمند قرار است چه اتفاقی بیفتد، مرد دیگری که کنار سپهر ایستاده‌بود، مشت دیوانه‌واری به گوشه‌ی شقیقه‌اش کوبید؛ چنان پر قدرت که سپهر با صندلی روی زمین افتاد.
استاد همچون دیواری سنگی، بی‌توجه به فریاد دردآلود سپهر و جیغ گوش‌خراش حوریا، سرد گفت:
- فقط تا چند ساعت دیگه وقت دارین که بگین هارد کجاست. نه برای این‌که من بهتون وقت نمیدم، نه! برای این‌که دوستتون فرصت زیادی برای زنده موندن نداره.
همه‌شان از جدیت کلام استاد وحشت کردند.
سپهر با درد پلک بست. فکر کرد، باید قبل از آمدن به این‌جا، دیار و سرهنگ را در جریان می‌گذاشت. حوریا با ترس نفس‌نفس زد. از سرش گذشت: «چه تضمینی است که جای هارد را بگویند و زنده بمانند؟»
اما اشکان به هیچ‌چیز فکر نکرد. به این‌که آن زن گفته‌بود اگر هارد به دستشان بیفتد همه شما را خواهند کشت فکر نکرد، او فقط یلدا را می‌دید. استاد که پشت کرد تا به طرف در برود، لب‌هایش را تکان داد:
- من رو به یلدا برسون، تو رو به اطلاعاتی ‌که می‌خوای می‌رسونم.
لبخند تیره‌ای پشت لب‌های استاد نشست. اشتباه نکرده‌بود، از آن دختر اطلاعات زیادی درمی‌آمد.
 
بالا پایین