جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,459 بازدید, 174 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
177
1,174
مدال‌ها
2
به سرعت از پله‌ها بالا رفتند. نوای دویدن تندشان در راه‌پله پیچیده‌بود و هر لحظه تپش‌های قلبشان را بالاتر می‌برد. آشوب آدرس یک آرایشگاه را به آن‌ها داده‌بود، آرایشگاهی در مرکز شهر!
اشکان بی‌معطلی دست روی زنگ گذاشت، بی‌وقفه و پشت سرهم!
در، زودتر از انتظارشان باز شد. زنی با موهای مش کرده، پوستی برنزه و چشم‌هایی سرد، مقابلشان ظاهر شد. از حضورشان تعجب نکرد. فقط دست‌هایش را بی‌مقدمه به طرف حوریا دراز کرد. چیزی سیاه‌رنگ دستش بود. لحنش رنگ هشدار داشت.
- دیر کردین! جهانگیرخان بهتون نگفت وقت تنگه؟
حوریا لب‌هایش را تکان داد، مثل این‌که بخواهد حرفی بزند. زن هارد را درون دستش گذاشت و با تحکم گفت:
- با اومدنتون به این‌جا رد انداختین. حالا فقط باید برین سمت اولین کلانتری، قبل از رسیدن به اون‌جا میان سراغتون. این تنها راه رسیدن به اون دختره!
حوریا، شوکه شده قدمی به عقب برداشت. اخم‌های سپهر درهم شد:
- منظورتون چیه؟
زن از گوشه‌ی چشم، نگاه بدی به سپهر انداخت. انگار که با پرسیدن این سوال، خودش را احمق‌ترین فرد جهان معرفی کرده‌بود. مردمک‌هایش را با جدیت به اشکان دوخت.
- ما شما رو به اون دختر می‌رسونیم، شما هم ما رو به هدفمون! تو این راه هیچ رحمی در کار نیست، پس فرصت اشتباه ندارین.
سپهر عصبی‌تر از آن بود که بتواند خودش را کنترل کند. این دیگر چه مسخره‌بازی‌ای بود؟ گامی به سمتش برداشت و غرید:
- این‌جوری ما رو به دوستمون می‌رسونین؟ این‌که ما رو هم کت‌بسته ببرن سمت دوستمون میشه راه نجاتش؟
حوریا دستش را دراز کرد و مثل حصار جلوی سپهر نگه داشت تا مانع از پیشروی‌اش شود. زن پوزخند تحقیرآمیزی زد و سرتاپای سپهر را از نظر گذراند.
- من مسئول نجات دوستتون نیستم پسرجون! شما می‌خواستین به دوستتون برسین که من این‌کار رو می‌کنم.
اشکان بازوی سپهر را گرفت و او را عقب کشید.‌
- باید یه راهی باشه. ما چجوری باید یلدا رو نجات بدیم؟ اصلاً چرا باید سمت ‌کلانتری بریم؟
زن به ساعت‌مچی‌اش نظر انداخت. درحالی‌که به داخل برمی‌گشت و در سایه‌ی در پنهان میشد، لب زد:
- تا وقتی که فکر کنن توی اون هارد اطلاعاتیه که می‌خوان، آسیبی بهتون نمی‌زنن. تنها کاری که می‌کنین اینه که نذارین هارد دستشون بیفته. راه بیفتین، شمارش معکوس شروع شده.
بعد همان‌طور که غیرمنتظره آمد، همان‌طور هم در را بست.
حوریا اول به سپهر و بعد به اشکان نگاه کرد. سی*ن*ه‌اش با شدت بالا‌وپایین میشد. متوجه بازی‌ آشوب نمی‌شد. مهره‌های بازی چه کسانی بودند؟ بازیگر که بود؟ بازی‌گردان کجا ایستاده‌بود؟ چرا آشوب دست از مرموز بودن برنمی‌داشت؟
در آن‌طرف داستان، دیار با خشمی که در سی*ن*ه‌اش می‌جوشید، کنار ستوان‌کبیری نشسته بود. بعد از ماه‌ها دوری، دوباره تیم قبلی شکل گرفته‌بود. هر کدام از افراد داشتند کاری می‌کردند و فضای اتاق حسابی متشنج بود. بچه‌های تیم سایبری به سرعت خطوط ارتباطی را رصد می‌کردند و شهیاد با ابروهایی گره‌کرده، چیزی را برای سرهنگ توضیح می‌داد. آخرین مسیری که آن‌ها ردش را داشتند اتوبان امام‌علی بود. بعد از آن، حوریا و دوستانش تقریباً ناپدید شده‌بودند.
در آن همهمه‌ی کنترل نشدنی، صدای سروان بلند شد.
- مرکزِکنترل، لینک دسترسی به دوربین‌ها رو فرستاده.
شهیاد به طرف سروان پا تند کرد. یکی از بچه‌ها ویدیو پروژکتور را روشن کرد. تصویر به سرعت روی پرده نمایش پخش شد. دیار با اضطراب خودش را جلو کشید. دلش می‌خواست حوریا دم‌دستش بود تا کشیده‌ای جانانه نثارش کند؛ نگرانی داشت او را از پا درمی‌آورد.
ستوان از روی صندلی چرخدار بلند شد.
- بین اتوبان و رَمپ خروجی بزرگراه، یه شکاف تو زاویه دید دوربین‌ها قرار داره، درست از جایی که ارتباط ما قطع شده؛ به نظر میرسه همه‌چیز تو همون نقطه اتفاق افتاده.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
177
1,174
مدال‌ها
2
حوریا خودش را تکان داد. دست‌هایش از پشت سر بسته شده‌ و پاهایش به پایه‌های صندلی‌ قفل شده‌بود. به واسطه پارچه‌ای که روی چشم‌هایش بود، جایی را نمی‌دید. نمی‌دانست کجاست و چه پیشامدی در انتظارش است، فقط می‌دانست در همان موقعیتی هستند که آشوب از آن‌ها خواسته‌بود. دلشوره داشت امانش را می‌برید. شک نداشت وارد بازی‌ای شد‌ه‌اند که درآمدن از آن معجزه می‌طلبد. شاید هم تنها امیدش به نقشه‌ی نه‌چندان حرفه‌ای حاج‌رحیم بود که در آخرین لحظه مجابشان کرد انجام دهند؛ قرار شد آن‌ها با ماشین اشکان به سراغ آن زن بروند و حاج‌رحیم از دور همه‌چیز را تحت‌نظر داشته باشد. هرچند که نمی‌توانست توقع زیادی از آن پیرمرد داشته باشد.
میان چرخه‌ی افکارش، صدایی شبیه باز شدن در آهنی آمد، به دنبال آن آوای مردی که عجیب برایش آشنا بود. با سری پایین افتاده، گوش تیز کرد.
نوای مردِ آشنا، بی‌اختیار ضربان قلبش را بالا برد.
- تونستین اطلاعات رو پیدا کنین؟
مرد دیگری با ترس پاسخ داد:
- نه قربان! چیزی همراهشون نبود، ولی بچه‌ها مطمئنن که هارد رو توی دستشون دیدن.
مرد آشنا با لحنی تحقیرآمیز گفت:
- بی‌عرضه‌ها! از اولش هم می‌دونستم کار شما نیست. چشم‌هاشون رو باز کنید.
حوریا آب دهان قورت داد. با هر کلام مرد، او مانند تشنه‌ای صدا را می‌بلعید تا متوجه صاحبش شود.
طنین گام‌هایی ‌که نزدیکش میشد و بعد پارچه‌ای که با حالت بدی از روی چشم‌هایش برداشته شد، او را در خود جمع کرد. چندبار متوالی پلک زد تا نگاهش به نور عادت کند.
مردمک‌هایش را بالا آورد. از دیدن مردی که مقابلش ایستاده‌بود، برای ثانیه‌ای حیرت‌ کرد؛ مردی با کت و شلوار خاکستری، نگاهی نافذ و عصایی کله‌عقابی! همان مردی بود که ماه‌ها پیش در آن مهمانی سرد و کذایی او را استاد می‌خواندند. فکر می‌کرد در مهمانی آشوب دستگیر شده‌است.
استاد ریشخند تمسخرآمیزی به نگاه مبهوتش زد:
- به‌به... دست راست جهانگیرخان اعظم! فکر نمی‌کردی اینجوری بیفتی تو چنگم، نه؟ اهرم جهانگیر چیه که پای همه خطاهاشی؟
مردی لاغر اندام با آن سیبیل‌های دسته‌موتوری‌اش، قدمی به جلو برداشت. صندلی مانده در گوشه‌ی دیوار را کنار پای استاد قرار داد. استاد انگار که عارش بیاید روی آن صندلی فلزی پر خط‌‌و‌خش بنشیند، نیم‌نظری هم به آن نینداخت. صریح‌تر خیره‌شان ماند.
- دهنشون رو هم باز کن! می‌خوام ببینم اون زنیکه‌ی حقه‌باز چی بهشون داده که اینجوری جونشون رو کف دستشون گذاشتن و اینجان!
حوریا از گوشه‌ی چشم به سپهر و اشکان نگاه کرد. درست مثل او بسته شده‌بودند، با این تفاوت که تن آن‌ها را هم با طناب به صندلی چسبانده‌بودند‌. خرمایی‌هایش از گچ‌های کنده شده‌ی روی دیوار گذشت و به نقاشی‌های کمرنگی خورد که آثاری از رنگ‌های کودکانه در آن دیده میشد. اتاق مخروبه بود، اما واضح بود که گذشته‌ی این اتاق، زیاد از حد لطیف و به دور از فضای حاکم بود.
به محض باز کردن دهانشان، سپهر بی‌معطلی خروشید:
- شما دیگه چه یابوهایی هستین؟ یلدا کجاست؟
استاد ابرو بالا انداخت .سپس ته عصایش را تهدیدآمیز به کف موزاییک شده‌ی اتاق کوباند.
- شجاعتت قابل تقدیره، اما کافی... نوچ، نیست.
قبل از آن‌که بفهمند قرار است چه اتفاقی بیفتد، مرد دیگری که کنار سپهر ایستاده‌بود، مشت دیوانه‌واری به گوشه‌ی شقیقه‌اش کوبید؛ چنان پر قدرت که سپهر با صندلی روی زمین افتاد.
استاد همچون دیواری سنگی، بی‌توجه به فریاد دردآلود سپهر و جیغ گوش‌خراش حوریا، سرد گفت:
- فقط تا چند ساعت دیگه وقت دارین که بگین هارد کجاست. نه برای این‌که من بهتون وقت نمیدم، نه! برای این‌که دوستتون فرصت زیادی برای زنده موندن نداره.
همه‌شان از جدیت کلام استاد وحشت کردند.
سپهر با درد پلک بست. فکر کرد، باید قبل از آمدن به این‌جا، دیار و سرهنگ را در جریان می‌گذاشت. حوریا با ترس نفس‌نفس زد. از سرش گذشت: «چه تضمینی است که جای هارد را بگویند و زنده بمانند؟»
اما اشکان به هیچ‌چیز فکر نکرد. به این‌که آن زن گفته‌بود اگر هارد به دستشان بیفتد همه شما را خواهند کشت فکر نکرد، او فقط یلدا را می‌دید. استاد که پشت کرد تا به طرف در برود، لب‌هایش را تکان داد:
- من رو به یلدا برسون، تو رو به اطلاعاتی ‌که می‌خوای می‌رسونم.
لبخند تیره‌ای پشت لب‌های استاد نشست. اشتباه نکرده‌بود، از آن دختر اطلاعات زیادی درمی‌آمد.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
177
1,174
مدال‌ها
2
اشکان با تنی عرق کرده، کمری که از فشار طناب‌ها درد گرفته‌بود، بعد از تقریباً نیم‌ساعت، به زحمت و با حرکت مورچه‌ای خودش را به پشت صندلی حوریا رساند. از آن همه تقلا سرخ شده‌بود.
دست‌هایش را از پشت سر، به گره طنابی که حوریا را با آن بسته بودند، چسباند. سعی کرد تمرکز کند. تنها کسی که ملایم‌تر از بقیه بسته شده‌بود حوریا بود؛ بنابراین تنها راه نجاتشان باز کردن گره دست‌های او بود.
- می‌دونم دردت می‌گیره، ولی تحمل کن. به خاطر یلدا!
حوریا با استرس به در خیره ماند. تیله‌هایش مثل یویو در کاسه چشم‌هایش جابه‌جا میشد. مرتعش زمزمه کرد:
- به خاطر یلدا!
بعد از معامله‌ای که اشکان پیش پای آن مرد گذاشته‌بود، همه‌چیز به‌هم ریخت‌. تصویر آن لحظه دوباره از سرش گذشت: «استاد عصایش را به زمین کوبید:
- در وضعیتی نیستی که معامله کنی.
اشکان خشمگین‌تر از آن بود که بهایی به صلابت کلامش دهد. کج‌خند پر از نفرتی نثارش کرد:
- ولی شواهد امر این‌طور نشون میده که شما مجبوری تن به این معامله بدی.
مرد‌ها خواستند به سمت اشکان بروند که استاد به نشانه ایست، دستش را بلند کرد.
- پس تو این‌طور می‌خوای.
مکثی کرد و برنده به او نگریست.
- جهانگیر تو تربیت سگ‌هاش هیچوقت کم نذاشته، اما می‌دونی بزرگ‌ترین ایرادش چیه؟ اون غرور احمقانه‌اش که فکر می‌کنه هیچ‌ک.س نمی‌تونه به زانو درش بیاره. اشتباه کرد، حداقل این یک‌بار رو اشتباه کرد. دست روی چیزی گذاشت که نباید!
آن‌ها هیچ از حرف‌هایش نمی‌فهمیدند. استاد در حالی‌که در را باز می‌کرد، با لحنی تیره لب زد:
- فقط چند ساعت وقت دارین تا برگ برنده‌تون رو، رو کنین، بعدش حتی اگه بخواین هم اون اطلاعات، برگه برنده‌ به حساب نمیاد. میشه سند باطله، اسناد قتلتون!»
طناب که به دستش کشیده شد، از ورطه افکارش بیرون کشیده شد و ناله کرد. اشکان مکثی کرد:
- لعنتی خیلی سفته! یکم دیگه تحمل کنی تموم میشه.
سپهر «هیس» کشداری گفت.
- آروم‌تر، می‌خواین بفهمن داریم چه غلطی می‌کنیم؟
اشکان پلک بست. سعی کرد همه‌ی ذهنش را به پیچش گره‌ها معطوف کند.
مچ حوریا از ساییدگی می‌سوخت، اما دم نمی‌زد. می‌ترسید آن چند ساعت اولتیماتومی که داده‌بودند، زودتر از موعدش سر برسد و آن‌ها نتوانند یلدا را پیدا کنند. یلدایی که از گفته‌های جسته‌گریخته استاد فهمیده‌بودند در همین مکان زندانی است.
بالاخره طناب نفرین‌شده شل شد و حوریا توانست دست‌هایش را از حصار محکمش بیرون بکشد.
سپهر تحت‌تاثیر فضا، با شور خاصی تشویقش کرد:
- دمت گرم داداش، دمت گرم به مولا!
اشکان نفس حبس‌شده‌اش را فوت کرد. بی‌توجه به دانه عرقی که از گوشه‌ی شقیقه‌اش راه گرفته بود، لب زد:
- دست بجنبون حوریا! حکایت این جماعت، حکایت جن بوداده‌ست، الانه که سر برسن.
حوریا دستی به مچ خش برداشته‌اش کشید. در استخوان‌هایش احساس کبودی داشت و قطعاً حالا وقت آن نبود که لی‌لی به لالای جسمش بگذارد.
با تعجیل خم شد تا پاهایش را باز کند. هیچوقت در عمرش آن‌قدر شجاع و سریع عمل نکرده‌بود. از بخت خوبش پاهایش را چندان محکم نبسته بودند؛ توانست به راحتی خودش را از بند آن خلاص کند. بعد به سراغ دست‌های اشکان رفت. فکرش کار نمی‌کرد. چشم‌هایش روی بندهای طناب بود و داشت نقشه‌ای که کشیده‌بودند را در سر مرور می‌کرد. قرار بود با فندکی که ته جیب سپهر جا مانده‌بود، آتش‌سوزی صوری‌ای راه بیندازند تا حواس‌ نگهبان‌ها را پرت کنند. انگار در طالعشان افتاده‌بود که بزرگ‌ترین اتفاق‌های زندگی‌شان با آتش همراه باشد. گره آخر باز نمی‌شد و باعث شد بیشتر زور بزند. ناخن انگشت اشاره‌اش از سفتی آن، از وسط تا شد و از درد آن، گوشت تنش ریخت.
سپهر مانند مربی‌ای که تلاش شاگردش را ببیند، ترغیبش کرد:
- چیزی نیست. بجنب دختر، تو می‌تونی.
همه تن حوریا از هیجان می‌لرزید. تپش‌های قلبش سر به فلک گذاشته و پشت گوش‌هایش داغ شده‌بود. حس می‌کرد هرآن ممکن است در باز شود و یکی از خلافکارها سر برسد. در نهایت، گره‌ی بدقلق، دست از سختی برداشت و باز شد. سرعت اشکان در باز کردن سپهر جدا تحسین برانگیز بود. شاید اگر آن‌ها را در یک مسابقه می‌گذاشتند، بااغراق رکوردشکن می‌شدند. سی*ن*ه‌هایشان چنان بالاو‌پایین میشد که گویی کیلومترها دویده‌بودند‌.
سپهر خم شد و بند کتانی‌اش را باز کرد.
- حواستون به دریچه باشه که کسی رد نشه. شانس بیاریم این کوفتی نشکسته باشه. لحظه‌ی درگیری وزنم روش رفت.
دست حوریا بی‌اراده روی سی*ن*ه‌اش نشست. سپهر هارد را از زیر کفی کتانی بیرون کشید و پشت کمرش، زیر کمربند جاسازی ‌کرد.
اشکان با اخم‌های درهم کشیده به دور و بر نگاه کرد.
- یه وقت دوربین نداشته باشه؟
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
177
1,174
مدال‌ها
2
سپهر به گوشه‌ اتاق رفت. انبوهی از خرت‌و‌پرت‌های فلزی روی هم تلنبار شده‌بود؛ میز، صندلی، لوله‌های باریک و کمدی زنگ‌زده که آدم را یاد کمد مدرسه‌های قدیمی می‌انداخت، از آن‌هایی که داخلش پرونده بچه‌ها را بایگانی می‌کردند.
- آخه به این خرابه میاد دوربین داشته باشه؟!
اشکان به طرفش گام برداشت. اتاق بوی زنگ‌زدگی می‌داد؛ تند و ترش، اندکی هم خاک نم‌خورده!
- وقت نداریم، فندکت کجاست؟
سپهر فندک را از جیبش بیرون کشید. آن‌قدر هول پیدا کردن هارد را داشتند که این یک قلم از دستشان در رفته‌بود. در‌حالی‌که آن را به اشکان می‌داد، غر زد:
- بیخودی گنده‌شون کردن بابا، به ما نمی‌خورن این نخودمغزها!
به حوریا اشاره کرد:
- شالت رو در بیار!
حوریا شالش را از سر برداشت و به او داد. با دست‌های لرزان و پر از دلهره، موهای بازمانده‌اش را بافت.
- اگه نقشه‌مون نگیره چی؟
اشکان تیشرتش را از تن کند و به میله شکسته‌ای که سپهر از میان خرت‌و‌پرت‌ها بیرون کشیده بود، گره زد. آوایش مانند شمشیر بود، برنده و بی‌رحم!
- تو موقعیتی نیستیم که بخوایم به اما و اگر فکر کنیم. این بازی دو سر بیشتر نداره، یا برده یا باخت!
شال را هم دور تیشرت پیچاند و از میله، چیزی شبیه مشعل درست کرد.
سپهر هنوز داشت میان قراضه‌ها می‌گشت تا سلاح پدر‌مادرداری پیدا کند. دستش را به سمت پایه صندلی‌ای که جدا شده‌بود، برد؛ اندازه‌اش به یک خط‌کش پنجاه سانتی‌ می‌رسید. جابه‌جایش کرد و در آن هاگیر واگیر مسخره‌بازی‌اش گل کرد. نظری به حوریا انداخت. رنگش پریده‌بود و پوست سفیدش، مثل گچ شده‌بود. چشمکی به خرمایی‌های هراسانش زد.
- همچین یه نمه خوش دست میزنه. جون اشکی، جون میده بکوبی تو سر این مرتیکه کله‌غازی که واسه من سیس عقاب می‌گرفت.
گوش‌های تیز شده‌ اشکان، صدای پارس سگ‌هایی را شنید که به نظر نزدیک‌تر شده‌بودند. بی‌تحمل خروشید:
- دِ می‌جنبی یا می‌خوای این یکی رو هم عین اون یکی بفرستی ناکجاآباد تا بعدش دوتایی عزاشون رو بگیریم؟
سپهر از واکنش تندش ناراحت نشد‌. درکش می‌کرد.
میله مشعل را به دست حوریا داد. فکش هنوز از مشتی که آن یالغوز بی‌بته به صورتش کوبیده‌بود، درد می‌کرد.
- برو سمت پنجره، یه جوری جیغ می‌کشی که خودتم باورت بشه سوختی.
حوریا به طرف دریچه‌ی اتاق رفت. اشکان فندک را به زیر منگوله‌های ریش‌ریش شده‌ی شال گرفت. سپهر پچ‌پچ کرد:
- فقط حواست باشه بالا سرت نگهش نداری. پارچه آب میشه روی سرت میریزه. از تنت فاصله‌اش بده.
بعد خودش حالت آن را گرفت تا ملتفتش کند.
- آماده‌ای؟
حوریا آب‌دهان قورت داد. با تردید سر تکان داد.
اشکان با یک حرکت، انگشت شستش را روی ضامن فندک گذاشت؛ جرقه‌ای زد و شعله‌ی فندک به ریش‌ها نشست. در ابتدا به آرامی و بعد، به ضربی خودش را درون بافت‌های پارچه شکافت و اَلو گرفت.
حالا وقتش بود. حوریا تا جای ممکن مشعَل را به دریچه نزدیک کرد. جیغ کشید، چنان که گلویش زخم برداشت و گوش‌هایش سوت کشید. اشکان و سپهر به سوی در رفتند. دو طرف در، مقابل هم ایستادند. اشکان صندلی‌ای به دست گرفت و سپهر، میله موردعلاقه‌اش را! دود به سرعت، شیشه‌ی دریچه را کور کرد و همزمان فریادهایشان بلندتر شد. خدا با آن‌ها یار بود و بازی همان‌طور که می‌خواستند پیش رفت. صدای پا، زنجیری که روی زمین کشیده میشد، مردی که صابر نامی را می‌خواند؛ توجه‌ها جلب شده‌بود. قفل در تکان خورد. سپهر میله‌ی توی دستش را سفت‌تر گرفت. اشکان به معنای آماده بودن پلک‌هایش را باز‌وبسته کرد. در باز شد و مشعل رو به افول از دست حوریا افتاد. اشکان با صندلی به سر مرد اول کوبید و آن‌ها چون انتظارش را نداشتند گیج شدند. سپهر به کمر مرد دوم کوبید و آرنجش را خم کرد و از پشت سر، دور گردن مرد انداخت. چِغرتر از آن بودند که زود وا بدهند. سپهر مرد را کشان‌کشان از دهانه‌ی در فاصله داد. فریاد کشید:
- حوریا بیرون، عجله کن.
اشکان با صندلی، چند بار متوالی به سر مرد افتاده بر زمین زد. نیمه‌جانش کرد. مرد، دراز به دراز کف اتاق افتاد. همه جانش برای یلدا شعله می‌کشید و اگر قاتل این مرد میشد که مهم نبود، بود؟
حوریا با نفس‌هایی که در گوشش می‌پیچید و نبضی که در حلقش می‌کوبید، از در بیرون زد. رو‌به‌رویش باغی با درخت‌های خشکیده دید که در چند ردیف کنار هم ایستاده‌بودند. اثری از موجود زنده نبود. از صدای پارس سگ‌هایی که گویی از دور هم می‌دانستند این طرف باغ چه خبر است، وحشت کرد.
اشکان به کمک سپهر رفت.
سپهر همه زورش را به کار گرفته و رگ‌های گردنش باد کرده‌بود.
- قفل در رو بردار، داره پس میره.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
177
1,174
مدال‌ها
2
آشوب با چهره‌ای خاموش، در حالی‌که پیپ مخصوصش را درون دست‌هایش نگه‌ داشته‌بود، نزدیک پنجره‌ی سرتاسری سالن شد. چند قدم آن‌طرف‌تر، دختری با پیراهن چهارخانه‌‌ی سفیدمشکی، پشت میز بزرگ منبت‌کاری شده نشسته‌بود. نور آبی صفحه‌ی لپ‌تاپ روی صورتش افتاده‌ و خط‌چشم تیزش با اخم‌های درهمش، از او یک تصویر جدی ساخته‌بود.
آشوب به نوای حرکت انگشت‌هایش روی کیبورد گوش سپرد. به طرفش برگشت. با تعلل پرسید:
- چیزی بالا اومده؟
دختر بدون این‌که سرش را بلند کند، پاسخ داد:
ـ بله خانم! چیزی که خواستین رو دارم. این نقطه، همین حالاست. ردیابی که توی هارد جاساز شده مستقله و هر دو ساعت یک‌بار به ماهواره پینگ می‌فرسته.
آشوب پیپ را گوشه‌ لبش نگه داشت. پُک نرمی به آن زد.
ـ لوکیشن دقیقشون رو می‌خوام.
دختر یکی از تب‌ها را باز کرد. نقشه‌ای با نقطه‌ی قرمز ظاهر شد که هر چند ثانیه یک‌بار می‌لرزید.
ـ مکان دقیق رو داریم، اما در همون محدوده حرکت دیده میشه. به نظر میرسه چند متری جابه‌جا شدن، نه به اندازه‌ یه اتاق، شاید به اندازه‌ چند اتاق!
گوشه‌ لب آشوب بالا رفت. حدسش در مورد آن‌ها اشتباه نبود؛ آدم‌های درستی را برای این‌کار انتخاب کرده‌بود. اسد را صدا زد. حوریا و دوستانش به خوبی ماموریتشان را انجام داده‌بودند، وقت آن بود که خودش وارد عمل شود. او آدم باخت دادن به مردی چون شاهکار نبود.
اسد مقابلش ظاهر شد و او، پوزخند تاریکش را پشت لب‌هایش پنهان کرد.
- به بچه‌ها بگو تا یه ساعت دیگه این‌جا رو خالی کنن. با نواب هم تسویه کن، دیگه بهش احتیاج ندارم.
چشم‌های اسد، یکه خورده گشاد شد. نواب محافظ شخصی آشوب بود. وقتی ردش می‌کرد، یعنی قرار بود از ایران برود، برای همیشه برود. و این برای همیشه رفتنش را نمی‌فهمید، نمی‌فهمید وقتی این همه سال، هر بار با هویت جدیدی بازمی‌گشت.
- ولی خانم... .
آشوب با همان نگاه نافذ و استوار، با جدیت به او خیره ماند.
- دیره اسد، کاری رو که بهت گفتم انجام بده. شاهکار دستگیر میشه؛ بعد از اون، پیدا کردن ما برای پلیس‌ها کاری نداره.
مردمک‌های اسد تیره شد. درست مثل وقتی که میان سایه‌ی درختان سربه‌فلک کشیده‌ی جنگل ایستاده باشد.
- من همیشه در خدمتتونم خانم!
آشوب به چهره‌ی مصممش نگاه کرد. این پسر با همین جُثه‌ی نه‌چندان قدرتمند، جزء افراد باوفایش بود. به خاطر گذشته‌ی سختش، آینده‌اش به این‌جا کشیده شده‌بود. استثناء در مورد همین یک قلم، امکان نداشت بگذارد در ادامه‌ی این مسیر همراهش بماند. نوایش رنگ باخت، مثل آخرین رعدوبرقی که برای نسوزاندن درختان جنگل، خودش را به سنگ کوبانده باشد.
- خدمت تو تموم شده اسد! ادامه‌ی این راه دیگه میسر نیست. شاید جایی دیگه و با آدم دیگه، برات بهتر باشه. همه‌چیز برای بعد از این برات فراهمه، قراره به اصل خودت برگردی، به اصلی که باید بودی و نشد که بشی.
سپس کت‌ بلندش را از روی دسته‌‌ کاناپه برداشت، بدون آن‌که آستین‌هایش را بپوشد، آن را روی شانه‌هایش انداخت.
- سمانه لوکیشن باغ رو پیدا کرده. قبل از این‌که سپیده‌ی فردا برسه، پرونده‌ی شاهکار بسته میشه. من رو به اون‌جا برسون، می‌خوام خودم تموم کننده باشم.
اسد در سکوت سر پایین انداخت. حس می‌کرد بخشی از قلبش خالی شده. آشوب گرچه سیاهی‌های زیادی در زندگی‌اش داشت، اما برای او مثل هویت می‌ماند؛ هویتی که با رانده شدن از خانه‌ی پدری از او گرفته شده‌بود. هیچ‌گاه از یاد نمی‌برد آن شب زمستانی سخت را؛ با آن دمپایی‌های پلاستیکی و بلوز نازک، قلب ناامید و استخوانی که به خاطر تهمت نامادری‌اش می‌سوخت. وقتی که کنار خیابان و زیر شاخه‌ی درخت کز کرده‌بود، درست همان وقت بود که ماشین آشوب از کنارش گذشت، با آن شیشه‌های دودی، پایه‌های درشت و آرمی که جلویش نصب بود. زیادی دور از دسترس به نظر می‌رسید. داشت رویای گرمای آن را در سر می‌پروراند که ماشینِ رفته، عقب‌گرد کرد و شیشه‌اش را پایین داد. و بعد، او زنی را دید با چشم‌های تاثیرگذار، ادکلن گران‌قیمت و لباس‌های فاخر!
 
بالا پایین