- Oct
- 3,451
- 13,720
- مدالها
- 4
۵۹ ثانیه!
انگار هر ثانیه سنگینتر از قبلی میگذشت. هیچک.س دیگه حرف نمیزد. امید هم ساکت شدهبود، ولی نه به خاطر ترس؛ بیشتر شبیه کسی بود که جواب سؤالش رو گرفته باشه.
صدای فلز از گوشه اتاق بلند شد. همه سر چرخوندیم. یکی از دیوارها کنار رفت و یه صفحه فلزی باریک از داخلش بیرون اومد. روی صفحه فقط دو دکمه وجود داشت؛ سبز و قرمز!
صدای مرد دوباره پخش شد:
- انتخاب خودتون رو ثبت کنین.
هیچ توضیحی نداد. هیچ راهنماییای هم نکرد. پسر قدبلند اولین کسی بود که جلو رفت. چند قدم برداشت و بعد از حرکت وایستاد. به دکمهها خیره شد و ثانیهای بعد، مشتش رو گره کرد و به عقب برگشت؛ انگار حتی نزدیک شدن به اون صفحه هم سخت بود.
۴۳ ثانیه!
ضربان قلبم رو توی گوشهام میشنیدم و عرق سرد روی کمرم رو حس میکردم. یه فکر مدام توی سرم میچرخید: «اگه امید حذف بشه چی؟ واقعاً حذف میشه؟ میبرنش؟ اخراجش میکنن؟ یا میکشنش؟!»
جوابش رو نمیدونستم و همین بدترین بخش ماجرا بود. هسته سیاه هیچوقت همه چیز رو توضیح نمیداد؛ ابهام خودش یه سلاح بود. ناگهان صدای قدم اومد. سرم رو چرخوندم. یکی از بچهها جلو رفت و دستش رو روی دکمه قرمز گذاشت. برای چند لحظه همونجا موند؛ بعد فشارش داد. یه صدای کوتاه از دستگاه بلند شد:
- ثبت شد.
هیچ اتفاق دیگهای نیفتاد. اما انگار با رأی حذفی که پسر داد، هوای اتاق هم عوض شد. چون حالا دیگه فرضیه نبود؛ یکی از ما تصمیمش رو گرفته بود.
۳۲ ثانیه!
امید نگاهش رو از اون نفر نگرفت. نه خشمگین بود و نه ناراحت؛ فقط نگاه میکرد. همین نگاه باعث شد اون پسر سرش رو پایین بندازه با با ریختن تارهای موهای مشکی و بلندش روی صورتش، چشمها و احساساتش رو ازمون مخفی کنه. یکی دیگه جلو رفت و بعد نفر سوم هم بیصدا رأی رو ثبت کرد.
هیچک.س نه بحثی میکرد و نه دفاعی از خودش داشت. حتی به کسی که قرار بود دربارهاش تصمیم بگیرن هم نگاه نمیکردن!
همون اتفاق کافی بود تا بفهمم خطرناکترین آدمهای این دنیا اونایی نیستن که از روی نفرت آسیب میزنن، اونایی هستن که یاد گرفتن بدون هیچ احساسی این کار رو انجام بدن.
بیست ثانیه
دستم هنوز دور کاغذ قفل شدهبود. عکس امید زیر انگشتهای خیس از عرقم مچاله شدهبود. امید بالأخره برای اولین بار از شروع این مرحله، نگاهم کرد.
نه التماس توی نگاهش بود، نه انتظار. انگار فقط میخواست بفهمه من کی هستم. مهم نبود که چه رأیی میدم؛ ظاهراً این که واقعاً کی هستم براش مهمتر بود.
تایمر به ۱۵ ثانیه رسید.
دست آزادم رو توی موهای کوتاه و تیرهرنگم فرو کردم. شاید این آزمون اصلاً درباره رأی دادن نباشه؛ شاید تمام این مدت داشتن ما و تصمیماتمون رو ارزیابی میکردن.
انگار هر ثانیه سنگینتر از قبلی میگذشت. هیچک.س دیگه حرف نمیزد. امید هم ساکت شدهبود، ولی نه به خاطر ترس؛ بیشتر شبیه کسی بود که جواب سؤالش رو گرفته باشه.
صدای فلز از گوشه اتاق بلند شد. همه سر چرخوندیم. یکی از دیوارها کنار رفت و یه صفحه فلزی باریک از داخلش بیرون اومد. روی صفحه فقط دو دکمه وجود داشت؛ سبز و قرمز!
صدای مرد دوباره پخش شد:
- انتخاب خودتون رو ثبت کنین.
هیچ توضیحی نداد. هیچ راهنماییای هم نکرد. پسر قدبلند اولین کسی بود که جلو رفت. چند قدم برداشت و بعد از حرکت وایستاد. به دکمهها خیره شد و ثانیهای بعد، مشتش رو گره کرد و به عقب برگشت؛ انگار حتی نزدیک شدن به اون صفحه هم سخت بود.
۴۳ ثانیه!
ضربان قلبم رو توی گوشهام میشنیدم و عرق سرد روی کمرم رو حس میکردم. یه فکر مدام توی سرم میچرخید: «اگه امید حذف بشه چی؟ واقعاً حذف میشه؟ میبرنش؟ اخراجش میکنن؟ یا میکشنش؟!»
جوابش رو نمیدونستم و همین بدترین بخش ماجرا بود. هسته سیاه هیچوقت همه چیز رو توضیح نمیداد؛ ابهام خودش یه سلاح بود. ناگهان صدای قدم اومد. سرم رو چرخوندم. یکی از بچهها جلو رفت و دستش رو روی دکمه قرمز گذاشت. برای چند لحظه همونجا موند؛ بعد فشارش داد. یه صدای کوتاه از دستگاه بلند شد:
- ثبت شد.
هیچ اتفاق دیگهای نیفتاد. اما انگار با رأی حذفی که پسر داد، هوای اتاق هم عوض شد. چون حالا دیگه فرضیه نبود؛ یکی از ما تصمیمش رو گرفته بود.
۳۲ ثانیه!
امید نگاهش رو از اون نفر نگرفت. نه خشمگین بود و نه ناراحت؛ فقط نگاه میکرد. همین نگاه باعث شد اون پسر سرش رو پایین بندازه با با ریختن تارهای موهای مشکی و بلندش روی صورتش، چشمها و احساساتش رو ازمون مخفی کنه. یکی دیگه جلو رفت و بعد نفر سوم هم بیصدا رأی رو ثبت کرد.
هیچک.س نه بحثی میکرد و نه دفاعی از خودش داشت. حتی به کسی که قرار بود دربارهاش تصمیم بگیرن هم نگاه نمیکردن!
همون اتفاق کافی بود تا بفهمم خطرناکترین آدمهای این دنیا اونایی نیستن که از روی نفرت آسیب میزنن، اونایی هستن که یاد گرفتن بدون هیچ احساسی این کار رو انجام بدن.
بیست ثانیه
دستم هنوز دور کاغذ قفل شدهبود. عکس امید زیر انگشتهای خیس از عرقم مچاله شدهبود. امید بالأخره برای اولین بار از شروع این مرحله، نگاهم کرد.
نه التماس توی نگاهش بود، نه انتظار. انگار فقط میخواست بفهمه من کی هستم. مهم نبود که چه رأیی میدم؛ ظاهراً این که واقعاً کی هستم براش مهمتر بود.
تایمر به ۱۵ ثانیه رسید.
دست آزادم رو توی موهای کوتاه و تیرهرنگم فرو کردم. شاید این آزمون اصلاً درباره رأی دادن نباشه؛ شاید تمام این مدت داشتن ما و تصمیماتمون رو ارزیابی میکردن.