جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 282 بازدید, 19 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
20
76
مدال‌ها
2
با خوشحالی از پشت مامان بیرون آمدم و مانند بچه‌هایی که قرار پارک دارند، به سمت اتاق دویدم. لباس‌هایم را یکی‌یکی پوشیدم، با سرعتی که فقط یک آدم هیجان‌زده‌ بلد است، بیرون زدم. از حیاط فریاد زدم:
- مامان بیا دیگه!
اما قبل از مامان، نگین بیرون آمد. با سرعت خودم‌ را در ماشین انداختم و قفل را زدم. نگاهش وحشتناک بود، انگار هرلحظه می‌خواست در ماشین را از جایش بکند. درست همان موقع که می‌خواست سوار شود، زبانم را برایش درآوردم؛ دقیقاً همان کاری که می‌دانستم بیشتر حرصش می‌دهد. خنده‌‌ام گرفت، با رضایت قفل را باز کردم. مامان سوار شد و گفت:
- کمتر خواهرت رو اذیت کن.
خندیدم، سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. چشم‌هایم در خیابان دوید و بالاتر از مدرسه، پانیذ را دیدم. همان‌جا پیاده شدم و از مامان خداحافظی کردم. با پانیذ وارد مدرسه شدیم. تمام روز، انگار کتاب از دستمان جدا نمیشد؛ نه در کلاس، نه در زنگ تفریح. درس، مثل بخار چای در هوای سرد، دورمان‌‌ را گرفته‌بود. خسته و کوفته راهی خانه‌ شدم. نزدیک همان کوچه‌ای که دیروز تصادف کرده‌بودم، ناخودآگاه ایستادم. لبخند کجی گوشه‌ی لب‌هایم نشست. دیشب خوب حال آن پسر را گرفته‌بودم. نگین چه فکری کرده‌بود اصلاً؟! آن پسر روانی و زندگی عاشقانه؟! دیروز که اگر رهایش می‌کردند من را تکه‌تکه کرده‌بود! با همان فکرها در را باز کردم. نگین، با دمپایی برروی مبل نشسته‌بود. آب دهانم را قورت دادم و تصمیم گرفتم بی‌صدا از کنارش رد بشوم، اما قدمم هنوز کامل بر زمین ننشسته‌بود که دمپایی صاف وسط کمرم خورد.
- دختره‌ی چشم‌سفید! حالا من رو مسخره می‌کنی؟!
سوزش را نادیده گرفتم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. پله‌ها را دوتایکی بالا رفتم. نگین پشت سرم داد می‌زد:
- بیا بیرون نشونت بدم!
در اتاق را قفل کردم و با صدای بلند گفتم:
- کمتر فیلم هندی ببین!
با حرص بر در کوبید و گفت:
- حداقل دلم خنک شد با دمپایی زدمت! بقیه‌ش برای شب باشه!
چشم‌هایم‌ را چرخاندم، خودم را بر روی تخت پرت کردم. خسته بودم، اما ارزشش را داشت؛ امتحانم را بیست شده‌بودم. لباس‌هایم را با یک تیشرت و شلوارک راحت عوض کردم. دست‌وصورتم را شستم و بعد سمت آشپزخانه رفتم. مامان بشقاب را جلویم گذاشت و با مهربونی گفت:
- امروز دوتا امتحان داشتی، چطور بود؟
از ته دل از روی آرامشِ خاطر و خوشحالی لبخند زدم.
- بیست گرفتم، هرچند کتاب لحظه‌ای از دستم نمی‌افتاد.
نگین یک ساک‌دستی جلویم گذاشت و گفت:
- جایزته، از طرف ما! حسابی این چند روز تلاش کردی.
با ذوق کادویم را باز کردم. یک چراغ‌خواب فضایی بود، از آن‌هایی که سقف را پر از ستاره می‌کنند. لب‌هایم را جمع کردم و گفتم:
- ممنونم، خیلی دوستش دارم.
مامان خندید و گفت:
- خیلی هم خوب! غذاتون رو بخورید.
بعد از ناهار، نوبت ظرف‌ شستن با من بود. با ته‌مانده‌ی انرژیم این وظیفه را هم انجام دادم و بعد، مثل جسدی بر روی تخت افتادم. ساعت را کوک کردم و با خیالی آسوده چشم‌هایم را بستم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
20
76
مدال‌ها
2
***
با وحشت از خواب پریدم. انگار هنوز دست‌هایم خونی بودند، نفس‌هایم سنگین، قطره‌های عرق از پیشانیم می‌چکیدند. پتو را کنار زدم، از جا بلند شدم. خواب! کابوس! چی بود؟! نفس‌هایم تند بود، سنگین! شبیه کسی که از اعماق آب بالا آمده و دنبال اولین ذره‌ی هوا می‌گردد! هنوز احساس می‌کردم ‌که دست‌هایم خیس‌ است، نه از عرق، از خون! عرق سردی بر روی شقیقه‌هایم نشسته‌بود و قلبم بی‌اجازه می‌کوبید. همه‌چیز در خواب تار بود، مه‌آلود، ولی یک صحنه مثل زخم، واضح مانده‌بود. در یک راهروی باریک ایستاده‌بودم، دیوارها‌ از سیمان سیاه و خیس، سقف کوتاه و نفس‌گیر بود. یک صدای جیغ بلند در راهرو پیچید، من، اما نمی‌توانستم برگردم. قفل شده‌بودم، حتی پلک‌هایم را نمی‌توانستم ببندم. بعد یک‌دفعه، نوری سرخ از آخر راهرو شروع کرد به پخش شدن، مثل خونی که از زیر در چکه می‌کند. بعد آن صدای زنانه و آشنا، ولی زخمی، انگار صدای خودم بود که داشت می‌گفت: «تو دیر رسیدی نسیم! خیلی دیر!» در باز شد، یک‌لحظه‌ بیشتر طول نکشید، ولی من دیدم! دیدم جنازه‌ای را که بر روی زمین افتاده‌بود، با چشم‌هایی که هنوز باز بودند، من؟ من آن‌جا ایستاده‌بودم، با دست‌هایی که قرمز بودند و یک لبخند بی‌رحم گوشه‌ی لبانم خشک شده‌بود. نفسم بند آمده‌بود. نه این خواب نبود! این یک کابوس بود. با پاهای لرزان به سمت پنجره رفتم، بازش کردم، شب شده‌بود. نگین در اتاق را باز کرد. چشمانش به من افتاد که میان اتاق، آشفته و لرزان ایستاده‌بودم. هراسان گفت:
- چی شده نسیم؟ حالت خوبه؟
بی‌درنگ خودم را در آغوشش انداختم. صدایم لرزید:
- کابوس دیدم.
اشک‌هایم بی‌وقفه بر روی گونه‌ام می‌لغزیدند. نگین با دستانی گرم و مطمئن من را محکم در آغوش کشید:
- چی دیدی عزیزم؟ بگو.
با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم و بریده‌بریده گفتم:
- همه‌جا تار بود، صدای جیغ اومد و بعدش که در اتاق باز شد، جنازه دیدم! دست‌هام خونی بودن!
نگین دستی به موهایم کشید، آرام، مادرانه گفت:
- فقط یه خوابه نسیم؛ نترس. تموم شد.
از آغوشش بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم:
- خداروشکر.
نگین موهای خیسم را از صورتم کنار زد:
- برو صورتت رو بشور، بیا بخواب.
***
امروز خواب از سرم نمی‌پرید. پلک‌هایم سنگین بودند و سرم با هر ثانیه خم‌تر می‌شد. خانم کمالی که حالم را دید، گفت:
- نسیم‌جان، برو بیرون یکم آب به صورتت بزن عزیزم.
تشکری زیر لب گفتم و از جا بلند شدم. در راهرو، چشمم به خانم سادات، مدیر مدرسه افتاد. ایستادم و مؤدب گفتم:
- سلام خانم سادات، صبحتون بخیر.
لبخندی زد و دستش را به سویم دراز کرد، فشردمش.
- سلام نسیم‌جان، خوبی؟ حالت چطوره؟
- خوبم خانم. داشتم می‌رفتم سرویس... .
کنار رفت:
- برو عزیزم، نذار وقت کلاست از دست بره.
چند مشت آب سرد بر صورتم زدم. خنکی‌اش مثل پتکی بر صورتم کوبید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
20
76
مدال‌ها
2
در کلاس را زدم که خانم کمالی سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت:
- خیلی‌‌خب عزیزم، بشین ادامه بدیم.
سر جایم نشستم و خودکارم را در دفتر چرخاندم. ذهنم هنوز درگیر خواب دیشب بود. کلمه‌ها مثل مورچه بر روی صفحه‌‌ی دفترم راه می‌رفتند، ولی هیچ‌کدام در ذهنم نمی‌نشستند. زنگ که خورد، همه با هیاهو از کلاس بیرون ریختند. من، اما آرام دفترم را بستم و ماندم. پانیذ از پشت صندلی‌اش بلند شد و گفت:
- نسیم، نمیای؟
سرم را به نشانه‌ی «نه» تکان دادم و گفتم:
- تو برو، الان میام.
چند لحظه تنها ماندم. چشم‌هایم را بستم و یاد صدای زمزمه‌ی در خواب افتادم. صدایی که از درون مثل خوره به روحم افتاده‌بود. نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم. زنگ تفریح که تمام شد، به سختی سر کلاس بعدی دوام آوردم. بعد از مدرسه، پانیذ با من قدم می‌زد و گفت:
- خیلی پریشونی، هنوز به خاطر خوابه؟
نگاهش کردم. دلم نمی‌خواست بترسد، دلم نمی‌خواست فکر کند که دیوانه شده‌ام. لبخند نصفه‌ای زدم و گفتم:
- فقط یه کابوسه، ولی نمی‌تونم از ذهنم بیرون بندازمش.
به خانه که رسیدم، مامان با لبخند گفت:
- نسیم! آماده شو عزیزم، قرار کاری داریم.
ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
- من که شراکتی ندارم!
بابا خندید و گفت:
- ولی حضور یه دختر باهوش و منطقی، همیشه برای خانواده لازمه.
لبخند زدم و گفتم:
- من فقط اگه بدونم طرف روانیه، صبر نمی‌کنم، همه چیز رو خراب می‌کنم.
همه خندیدند. نگین چشم‌غره رفت و گفت:
- فقط دعا کن طرف خوش‌تیپ نباشه، چون اگه باشه، دیگه خرابش نکنی!
با لبخند نگاهشان کردم، اما ته دلم هنوز یک‌ چیز سنگین و مرموز بود. حسی که نمی‌دانستم خواب بود یا پیش‌‌درآمد یک واقعیت بود! چون قرار برای ناهار بود، هرکس رفت تا آماده‌ شود. کت‌وشلوار مشکیِ شیکی پوشیدم‌ و کمی‌ آرایش کردم. قرار شد، من و نگین‌ با مامان و بابا بریم، ولی بر روی میز دیگری بنشینیم. کیف مشکی هم برداشتم‌‌ و خودم‌‌ را به در اتاق نگین‌ رساندم و بی‌قرار در زدم.
- نگین تموم شد؟
نگین در اتاق را باز کرد و گفت:
- یکم صبر کن.
دوباره داخل رفت و عطر زد و کمی شالش را درست کرد و بعد از برداشتن کیف و گوشی‌اش بیرون آمد. با هم پایین رفتیم که بابا و مامان آماده پایین ایستاده‌بودند. مامان و بابا با ماشین خودشان رفتند و من و نگین هم با ماشین نگین رفتیم. صدای ضبط را زیاد کردم‌ و همراه آهنگ می‌خواندم. نگین فرمان را به چپ‌ و راست می‌چرخاند و هیجانش را زیاد می‌کرد. شیشه‌ی ماشین را پایین دادم و با دیدن پسری داد زدم:
- خوش‌تیپ؟
با تعجب به سمت ما برگشت که دوتایی خندیدیم. در پارکینگ رستوران نگه‌ داشت و پیاده‌ شدیم. پسری داشت با تلفن‌ حرف می‌زد، نگین‌‌ از کنارش رد شد و گفت:
- خوش‌تیپ؟
پسر با تعجب به سمت ما برگشت که خندیدیم و رد شدیم. نگین‌ شانه‌ی من را گرفت و گفت:
- خیلی وقت بود بیرون نیومده‌بودیم، همه کرم‌هام فعال شده.
سر تأیید تکان دادم و گفتم:
- آره، من هم همین‌طور.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
20
76
مدال‌ها
2
مامان و بابا میز انتخاب کرده‌بودند، ما هم میز انتخاب کردیم و نشستیم. برای مامان دست تکان دادم که بوسی فرستاد. پسری که در پارکینگ‌ بود، همراه آقای میان‌سالی وارد شد. چشمانش که به ما خورد، اخم‌‌ کرد. نیشخندی زدم که چشمانش بر روی من قفل شدند. ناگهان صحنه آهسته شد و تمام خوشی‌های چند لحظه‌‌ی پیش محو شد. پسر و مرد به سمت مامان و بابا قدم‌ برداشتند. با بُهت به نگین نگاه کردم.
- شریک جدید‌ بود؟!
نگین‌ با دست بر پیشانیش کوبید، به سمت میز مامان برگشتم که دیدم پسر هنوز هم به من‌ نگاه می‌کند! لبخند خجولی زدم و تا خواستم سرم را برگردانم دست مامان‌ را دیدم که اشاره کرد«بیاین اینجا» به نگین نگاه کردم، قرمز شده‌بود. ناچار بلند شدیم و به سمت میز رفتیم. همه بلند شدند. آرام با نگین سلام دادیم. مرد با خوش‌رویی گفت:
- سلام‌ خوبین؟!
تشکر کردیم که مامان دستش را به سمت ما دراز کرد و گفت:
- دخترهام، نسیم و نگین‌‌‌‌…دخترها شریک آینده، آقای کاوه همتی و پسرشون آقا رضا.
با سر پایین گفتم:
- خوشبختم.
نگین پیش‌دستی کرد و گفت:
- مزاحم نمی‌شیم، ما سر میز خودمون می‌شینیم، بفرمایید.
با استرس به سمت میز رفتیم و نشستیم. از گوشه‌ی چشم‌ به پسر نگاه کردم، او هم داشت به من نگاه می‌کرد. با عجله و خجالت چشمانم را پایین‌ انداختم. گارسون به سمت ما آمد و گفت:
- چی‌ میل دارین؟
سفارشات را گرفت و رفت. دیگر جرئت نداشتم سرم‌ را بچرخانم. نگین‌ گوشی را نزدیک آورد و گفت:
- این رو ببین! وای!
به صفحه‌ی گوشی نگاه کردم، پیام بود. نوشته بود: «سلام نگین، می‌خواستم‌ بگم از ته دلم عاشقتم، ولی خیلی دخترِ مغروری هستی» ابروهایم از تعجب بالا پریدند، به نگین‌ نگاه کردم.
- این دیگه کیه؟!
نگین‌ قهقهه‌ای زد و گفت:
- یکی از بچه‌های دانشگاهه، وای انگار‌ مهدکودکه!
خندیدم و گوشی را از دست نگین‌ چنگ‌ زدم.
برایش نوشتم: «اگه این تلاشت برای عاشق‌کردنه، باید برات مربی استخدام کنیم!» پیام را فرستادم و گوشی را به نگین دادم. هنوز خنده‌‌ام بند نیامده‌بود که گوشی دوباره ویبره رفت. نگین نگاهی به صفحه انداخت و گفت:
- وای ببین چی نوشته!
گوشی را دوباره جلو آورد. نوشته بود: «دست خودم نیست، وقتی می‌خندی انگار دنیا برام روشن میشه.»
لب‌هایم‌ را گزیدم که نخندم ولی نگین مثل بوق قطار زیر خنده زد.
- آره قشنگ‌تر می‌شه، مخصوصاً وقتی برق می‌ره!
گوشی را گرفتم و نوشتم: «خواهشاً دیگه ننویس، الان اداره برق قطعیت رو احساس می‌کنه!» چند ثانیه سکوت شد، نگین گفت:
- حالا اگه جدی عاشقم شده‌ باشه چی؟
- خب بذار یه فکری به حال قافیه‌هاش بکنه، بعد عاشقش شو!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
20
76
مدال‌ها
2
در همان لحظه یک‌‌دفعه به سمت میز آن‌ها نگاه کردم، پسر هنوز هم داشت نگاهم می‌کرد!
نگین آرام گفت:
- دختر، این چشم ازت برنمی‌داره ها!
- شاید برق چشم‌های من داره کل رستوران رو کور می‌کنه.
نگین گفت:
- حالا اگه بلند بشه بیاد اینجا بگه «شما فرشته‌اید؟» چی کار می‌کنی؟
- خودم رو زیر میز پرت می‌کنم، می‌گم بله، ولی فرشته‌ای که تازه افتاده.
نگین خندید و گفت:
- وای خدا نکنه دکتر شی، با این جوک‌هات.
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- دکتر میشم، ولی هنوز آدمی‌زاد می‌خوام بمونم.
در همین حال گارسون غذاها را آورد. صدای قاروقور شکمم را فقط نگین شنید.
- شکمت داره عاشق فسنجون میشه، جواب این رو چی میدی؟
- بهش می‌گم، دلت رو به خورشت ببند، نه به پسرهای ناآشنا!
نگین با خنده‌ای شیطنت‌آمیز به عقب نگاهی انداخت و زمزمه کرد:
- خورشت داره میاد!
هول شدم، دلم داشت مثل گنجشک در سی*ن*ه‌‌ام بال‌بال می‌زد. نه می‌دانستم که باید بلند بشوم، نه بنشینم، نه حتی نفس بکشم! دستی محکم، اما خوش‌فرم روی میز نشست. صدایی گرم و بازیگوش گفت:
- وقت بخیر، خوش‌تیپ‌ها!
سر بلند کردم. جفت چشمان سبز، نه! دو تا حفره‌ی عمیق، مثل گردابی که داشت من‌ را به درون‌ خودش می‌کشید! با ضربه‌ی پای نگین از زیر میز به خودم آمدم. چشم‌هایم‌ را دزدیدم، مانند بچه‌دزدی که وسط جنایت گیر افتاده. رضا با لبخند گفت:
- چیزی کم‌وکسر ندارین؟
نگین لبخندی خجالتی زد و گفت:
- نه، ممنون. زحمت کشیدین، از سر میزتون پا شدین.
گرما از گونه‌هایم بالا زده‌بود و تا قفسه‌‌ی سی*ن*ه‌م رسیده‌بود. با دست شروع کردم خودم را باد زدن، اما دست‌بردار نبود.
- نسیم‌خانم؟
نگاه نگین که مثل علامتِ خطر قرمز شده‌بود، اخطار داد، اما دیگر کار از کار گذشته‌بود. نگاهم را بالا آوردم و بر روی صورت رضا قفل شد.
- شما مدرسه میرین، درسته؟
نفس در سی*ن*ه‌‌ام حبس شد. دلم گفت:«بله!» اما مغزم گفت: «فرار کن!»
- بله، تجربیم. سال دیگه کنکور دارم.
یک صدایی از درون مانند ترمزدستی کشیدن در ذهنم پیچید: «نسیم! آخه چی توی این پسرِ هست که لال شدی؟! بگیر خودت رو، جمع کن دختر!» پلکی زدم. ناگهان اخم کردم. این تغییر ناگهانی باعث شد رضا یک قدم به عقب برود.
- خیلی خوبه. موفق باشین.
و بعد از چند لحظه، به سرِ جایش برگشت. نگین با خنده‌ای مرموز دستم را گرفت.
- قرمز شدی! نکنه ازش خوشت اومده؟!
لبخند زدم، حتی نیشخند بود.
- امکان نداره!
نگین چیزی نگفت، ولی شک در چشم‌هایش موج می‌زد. البته که نمی‌گفتم، مگر عقل از سرم پریده؟! همین صبح نگین را به خاطر آن فانتزیِ عاشقانه مسخره کردم. حالا خودم چی؟ بعد از دوساعت جلسه، بالاخره همه از جا بلند شدند. جلوتر از نگین رفتم، سعی کردم وقارم را حفظ کنم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
20
76
مدال‌ها
2
- مبارک باشه، از آشناییتون خوشحال شدم.
آقای همتی با لبخندی گرم جواب داد:
- ممنونم دخترم. مبارک همه‌مون باشه.
جواب لبخندش را دادم، اما تمام تلاشم را کردم که نگاهم حتی یک‌لحظه هم سمتِ رضا نرود. نگین هم تبریک گفت، اما از آن نگاه سنگین رضا فرار نمی‌شد کرد. بر روی پوستم حسش می‌کردم، بر روی گردنم، حتی بر روی سر انگشت‌هایم حسش می‌کردم! بی‌اختیار چشم‌هایم بالا رفتند. رضا هم داشت نگاهم می‌کرد. لبخندش دلم را لرزاند. لبخندی خجالتی تحویلش دادم و سریع سرم را پایین انداختم، اما هنوز دو قدم بیشتر برنداشته‌بودم که نگاهم به نگین افتاد؛ لبخندش، آه از آن لبخند! صاف در دلم گفت: «مچتو گرفتم، خواهر!» اما به روی خودم نیاوردم و از کنارش گذشتم. هرچند دل بی‌قرارم با هر قدم سنگین‌تر می‌تپید. نگین، مثل همیشه پشت سرم آمد؛ پرحرف و شیطان. وقتی نگین گفت: «حتی اگه حسی هم هست، زوده نسیم» نگاهش، همان نگاه مادرانه‌ای بود که گاهی در چشمانش خانه می‌کرد، دلم را نرم کرد. آرزوهایم تصویرهای دوری نبودند. می‌دانستم که آینده‌ای روشن، صبوری و تمرکز می‌طلبد. دستش را گرفتم، به آرامشی از جنس خواهرانه نیاز داشت، گفت:
- آرزوهایی داری که نیازمند استمرار و یک‌پارچگیه، اصلاً و ابداً فعلاً سمت عشق نرو!
برای این که خیالش جمع بشود، دستش را گرفتم و گفتم:
- خودت از اخلاق من خبر داری، من هدفم‌ مشخصه؛ وقت برای این چیزها زیاده.
دستش را نوازش‌‌وار بر روی صورتم کشید و با رضایت گفت:
- آفرین، خواهرکوچولوی عاقلِ من.
پایش را روی گاز فشار داد و گفت:
- مامان و بابا میرن خونه، ولی من و تو بچرخیم توی شهر، بعد میریم.
دست‌هایم را با ذوق برهم کوبیدم و گفتم:
- آخ‌جون! خیلی وقته با هم بیرون نبودیم.
***
با نگین آن‌قدر گشته‌بودیم و خرید کرده‌‌بودیم که دیگر نه پایی برای راه رفتن مانده‌بود، نه دستی برای نگه داشتن. به زور وسایل را داخل ماشین جا دادیم. گوشی نگین زنگ‌ خورد.
- سلام، جانم بابا؟!
نگاهی به من کرد و گفت:
- مهمونی؟!
مکثی کرد و با چهره‌ای درهم گفت:
- ببینم نظر نسیم چیه! چشم، فعلاً.
قطع کرد و با کلافگی گفت:
- آقای همتی به مناسبت شراکت یه جشن توی خونه‌ش گرفته. بابا گفت لباس بخریم.
نگاهی به پاساژ کردم و گفتم:
- من که نیاز ندارم.
نگین هم سر تأیید تکان داد و گفت:
- منم همین‌طور، ولی یه حرفی میزنم بین خودمون بمونه!
با تعجب نگاهش کردم. با کلافگی‌ گفت:
- اصلاً از رضا و باباش انرژی خوبی نگرفتم، مخصوصاً از نگاه‌های رضا به تو که اصلاً خوشم نمی‌اومد.
دستش را گرفتم و با اطمینان گفتم:
- مهمونی که تموم بشه، دیگه هیچ‌وقت قرار نیست ببینیمش. اون فقط شریک بابائه، قرار نیست هرروز با هم یه‌جا باشیم.
نگین کمی فکر کرد و آرام‌تر شد. در ماشین را باز کردم و گفتم:
- بشین که بریم، مهمونی برای امشبه؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
20
76
مدال‌ها
2
نگین سرش را بالا انداخت و گفت:
- برای فردا شب.
نشستم و گفتم:
- پس امکان این که من نرم زیاده!
نگین استارت زد، چشم‌هایش درخشیدند.
- فردا باید برای امتحان شیمی بخونم! عمراً پام رو بیرون بذارم.
نگین قری به کمرش داد و گفت:
- عاشقتم! پس منم نمیرم.
خندیدم و صدای آهنگ را زیاد کردم. تا خانه یک‌ صدا خواندیم و قرهای ریز دادیم. شام را خوردم و ساعت ده، خودم را به خواب سپردم، اما پیش از آن‌که ذهنم خاموش بشود، تصاویری غریب و بی‌سابقه در سرم جان گرفت؛ من و رضا، در مهمانی فردا، چشم در چشم می‌شویم، دستم را می‌گیرد، نگاهش به گرمای جانم می‌نشیند و از ته دل می‌گوید: «برای تو می‌میرم.» با وحشت از جایم پریدم. با دست محکم به سرم زدم. گفتم: «دیوونه نشو نسیم! این دیگه چه تصوری بود؟!» نفس‌نفس می‌زدم. با خودم‌گفتم: «یعنی نوجوان‌های دیگر هم از این تخیلات دارند؟! این اولین‌بار بود که چنین تصویری در ذهنم نقش بست. نه نسیم! تو قراره دکتر شوی. به مطبت فکر کن، به خودت، بالای پله‌های موفقیت. نگین هشدار داده‌بود. حواست را جمع کن.»‌ با این افکار به سختی دوباره سرم را بر روی بالشت گذاشتم. خواب، مثل موجی آرام،‌ چشمانم را ربود.
***
صبح، با صدای نگین بیدار شدم. با لباس شخصیتی استیج‌دارش، بالای سرم ایستا‌ده‌بود. لحظه‌ای قلبم از جایش کنده‌شد، ولی بعد با خشم، لگدی نثارش کردم.
- اول صبح، با این لباس بالای سرم چی‌ می‌خوای؟!
نگین عقب رفت و با تعجب گفت:
- از دنده چپ پاشدی! بیا صبحونه بخور.
کلافه از جایم بلند شدم. صورتم را شستم و به طبقه پایین رفتم. رمقی در تنم نبود. بی‌حال "
«صبح بخیر»ای گفتم و بر روی صندلی نشستم. بابا دستش را بر روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت:
- مریض شدی نسیمِ دلپذیر بابا؟
لبخندی زدم و آرام گفتم:
- نه بابا، فقط یکم انرژیم پایینه.
بابا لبخند زد:
- اشکال نداره، شب میری مهمونی انرژیت برمی‌گرده.
پیش از آن‌که بتوانم چیزی بگویم، نگین با ذوق گفت:
- من و نسیم نمیایم! نسیم امتحان شیمی داره.
مامان نگاهی معنادار به من انداخت. سرم را تکان دادم و برخلاف میل باطنم گفتم:
- آره، نمیایم.
مامان چیزی نگفت و سکوتش یعنی رضایت.
تصورات غریب دیشب، چون سایه‌ای سمج، تا مغزم نفوذ کرده‌بودند. در گوشم نهیب می‌زدند: «باید بری! باید بری مهمونی!» اما خودم را کنترل کرده‌بودم. با این حال، خیال پوشیدن لباسی شیک و دلبری پنهانی برای رضا، تمام ساعات مدرسه را به تسخیر خود درآورده‌بودند. انگار تکه‌ای از روحم جدا شده‌بود و با لجاجت، مرا به سمت آن مهمانی می‌کشاند. بی‌رمق‌تر از صبح به خانه برگشتم. نگین با خوشحالی ناهار را برایم گرم کرد و گفت:
- ناهارت رو که خوردی، بخواب. منم میرم برای مهمونی دوتایی خودمون تنقلات بخرم. شب قراره بترکونیم!
انرژی لبریز و کودکانه‌اش، برق زندگی را در وجودم دوباره روشن کرد. رضا بالاخره از مغزم بیرون رفت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
20
76
مدال‌ها
2
با ذوق گفتم:
- اگه قراره دزدان دریایی کارائیب ببینیم، قبوله. وگرنه که من میرم!
نگین چشم‌هایش را تنگ کرد و با لحن بامزه‌ای گفت:
- من که خودم می‌میرم برای این فیلم، قبوله.
مامان و بابا سر پروژه‌ی زمین بودند. تند و بی‌حرف غذا را خوردم، ظرف‌ها را شستم و بعد، خودم را به رخت‌خواب سپردم. کمی بعد، در اتاق به آرامی باز شد. نگین وارد شد و آرام کنارم نشست.
با نگاهی آغشته به محبت، دست میان موهایم کشید؛ نوازشی مانند یک مادر. گفت:
- نسیم جونم، مطمئنی نمی‌خوای بری مهمونی؟
چشمانم را باز کردم. نگاهش عمق داشت، گویی در جست‌وجوی چیزی در نگاهم بود. ادامه داد:
- نکنه به‌خاطر این‌که مهمونی نمی‌ریم، از صبح انرژیت پایینه؟
درکش می‌کردم. آن نگاه نگرانِ آشنا، از جنس مراقبتی عمیق و بی‌ادعا بود. لبخند زدم. آرام، ولی ریشه‌دار گفتم:
- از ته دلم، از اعماق قلبم می‌دونم رضا مناسب نیست. نه این‌که آدم بدی باشه، فقط من نمی‌شناسمش و برای الان، توی این بازه‌ی زمانی، آدم من نیست.
نگین لبخندی زد. خیالش آسوده شد. بوسه‌ای بر پیشانی‌ام زد و گفت:
- یک ساعت دیگه بیدارت می‌کنم که درس بخونی، بعدش مهمونی دخترونه بگیریم.
نگین که در را بست، دوباره پلک بستم. ذهنم هنوز درگیر بود، اما دیگر مقاومتی نداشتم. مثل برگی که خودش را به جریان سپرده، خواب مرا با خود برد.
***
از رخت‌خواب بیرون آمدم، صورتم را شستم و کتاب شیمی را بر روی میز باز کردم. ذهنم خسته بود، اما مصمم. انگار می‌خواستم به خودم ثابت کنم که می‌توانم بین خواستن و باید، تعادلی هرچند شکننده بسازم. صدای تیک‌تاک ساعت و خش‌خش قلم بر روی کاغذ، تنها صدای اتاق بود.
درست همان‌جایی که همیشه دلم می‌خواست زندگی‌ام بگذرد؛ روی برگه‌ای پر از فرمول و امید.
نیم‌ساعتی گذشت. حس رضایت عجیبی داشتم. انگار ذهنم دوباره باز شده‌بود، تمرکز برگشته بود. حتی متوجه‌ی رفتن مامان و بابا هم نشده‌بودم. بعد از سه ساعت، نگین با صورت برق‌زده، سینی خوراکی‌ها و یک لبخند بزررگ‌ وارد شد.
- تایم درسا تموم شد! دختر باهوش، آماده‌ای برای پارتی خودمونی‌مون؟
نگاهم را از کتاب گرفتم، لبخندم از خستگی شیرین بود. با بی‌حالی گفتم:
- پنج دقیقه دیگه فقط، بذار این فصل رو ببندم، تمومه.
نگین برروی تخت نشست، ماسک‌های صورت را بر روی بالش گذاشت و گفت:
- باشه، ولی زنگ تفریح فقط پنج دقیقه‌ست! بعدش دیگه از این در بیرون می‌کشمت.
با خنده سر تکان دادم. پنج دقیقه شد، ده دقیقه. بالاخره کتاب را بستم و بلند شدم. صدای فیلم، بوی پاپ‌کورن و چیپس همه‌جا پیچیده‌بود. لباس راحتی پوشیدم، صورتم را شستم و رفتم کنار نگین. ماسک را با دقت به صورتم زد و گفت:
- حالا تا پوستت طراوت می‌گیره، یه ذره پاستیل بخور که قند مغزت بالا بره!
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
20
76
مدال‌ها
2
با خوشحالی پاستیل را برداشتم و کنار نگین دراز کشیدم‌. نگین بلند شد و چراغ‌ها را خاموش کرد. ساعت‌ها بود که محو اکت‌های بی‌نظیر جک اسپارو، کاراکتر فیلم بودم که برق‌ها روشن شد‌‌. با ضدحال از جایم بلند شدم. مامان و بابا بالای سرمان ایستاده‌بودند. مامان خندید و گفت:
- عیش‌ونوش تمومه، نسیم‌ ساعت یک نیمه شبه! بلندشو! فردا مدرسه داری.
با حرص از جایم بلند شدم و گفتم:
- آخه تازه به جاهای خوبی رسیده‌بود.
به نگین نگاه کردم تا او هم حرفی بزند، اما نگین خواب هفت پادشاه را می‌دید. با ناامیدی و ناباوری به پایش کوبیدم که بلند شد و گفت:
- چی‌شده؟
نگاهش را به مامان و بابا داد و گفت:
- اومدید؟ پس من برم بخوابم.
بی‌توجه به من، با چشم‌های بسته به سمت بالا رفت. سرم را با ناامیدی دوباره تکان دادم و پشت سر نگین بالا رفتم و گفتم:
- شب بخیر.
صدای شب بخیر مامان و بابا را شنیدم و در اتاق را بستم. خودم هم دیگر چشم‌هایم خسته شده‌بود. مثل هرشب، بعد از مسواک بر روی تخت دراز کشیدم. برخلاف چیزی که فکر می‌کردم، سریع خوابم برد.
***
صبح با غر‌های مامان بیدار شدم. دیرتر از روزهای عادی، تندتند لباس‌هایم را پوشیدم و مو‌هایم را شانه کردم و بافتم. مامان از پایین صدایم کرد. جوراب‌هایم را بر روی راه‌پله پا کردم و دویدم و سوار ماشین شدم‌. مامان دوتا لقمه‌ی بزرگ دستم داد و گفت:
- صبحونه نخوردی!
با لبخند لقمه‌ها را در داخل کیف گذاشتم. مامان گاز داد و گفت:
- امیدوارم دیر به جلسه نرسم.
من هم چیزی جز لبخند برای ارائه نداشتم. مامان با تاسف نگاهم کرد و بیشتر گاز داد. جلوی در مدرسه سریع پیاده شدم. مامان با سرعت گذشت.
وارد مدرسه شدم. همه بر روی صف‌هایشان ایستاده‌بودند‌‌. آرام خزیدم و آخر صف ایستادم، ولی از چشم معاون دور نماند‌. با آن لبخند خون‌سرد و ترسناکش به سمتم می‌آمد. احساس می‌کردم هر لحظه به پایان خودم نزدیک‌ می‌شوم، اما لحظه‌ی آخر، پانیذ جلویش ایستاد و گفت:
- خانم‌ِسادات شما رو صدا می‌کنن.
خانم‌لشکری، معاون مدرسه، نگاه ترسناکی به من انداخت و رفت. پانیذ که از دور هم مشخص بود ضربان قلبش بر روی هزار است، به سمت من دوید.
- کجا بودی؟ خیلی دیر کردی.
با ترس بغلش کردم و گفتم:
- خدا خیرت بده! دیشب دیر خوابیدم.
پانیذ خندید و گفت:
- یکی منتظرت بود. حدس بزن کی؟
با تعجب نگاهش کردم. در چشم‌های مشکی‌اش شیطنت موج می‌زد. لبخند عریضش، چال گونه‌هایش را به خوبی نشان می‌داد.
- کی؟ معاون؟
پانیذ خندید و موهای مشکی‌اش را بر زیر مقنعه درست کرد. گفت:
- نه، خانم‌صالحی!
با تعجب دستم را برروی دهانم گذاشتم و گفتم:
- کاش، کاشکی خواب مونده‌بودم.... .
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
20
76
مدال‌ها
2
پانیذ با بدجنسی خندید و گفت:
- اتفاقاً زنگ اول رو هم‌ برات وقت گرفته.
با دست بر روی پیشانی‌ام کوبیدم و بر روی زمین نشستم. الان می‌خواست با من درمورد موضوعات مزخرفی که به قول خودش مشاوره بود حرف بزند، ولی از اول تا آخر در حال مزخرف گفتن است. آخر هم از مشاوره‌ی تحصیلی به من دادن به بر رخ کشاندن رشته تحصیلی دخترش و مشکلات خانوادگی‌ش می‌رسید. با کمری شکسته و خم وارد سالن شدم. خانم‌سادات با دیدن من، که با کمری خم و قیافه‌ی جمع‌‌شده، راه می‌رفتم. گفت:
- نسیم‌جان، دخترم، خوبی؟
جرقه‌ای در سرم خورد و پیچی به خودم دادم و گفتم:
- حالم زیاد خوب نیست.
با دیدن خانم‌صالحی در انتهای سالن، تند عقی زدم. خانم‌سادات صورتش را جمع کرد و گفت:
- برو داخل دفتر بهداشت، دخترم. الان میگم خانم قدس برات چای نبات بیاره.
لبخندم را مخفی کردم و گفتم:
- ممنون.
خانم‌صالحی که دید دارم به سمت دفتر بهداشت می‌روم‌، خودش را رساند و گفت:
- نمیای برای مشاوره، نسیم‌جان؟
خانم‌مدیر به جای من جواب داد:
- حالش زیاد خوب نیست، باشه برای بعد.
اگر از خدا نمی‌ترسیدم، همان‌جا پته‌هایش را بر روی آب می‌ریختم؛ ولیکن بیشتر از خدا از خانم‌لشکری می‌ترسیدم. با کمری خم وارد دفتر بهداشت شدم. روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هایم‌ را بستم. باد خنک کولر و بوی گل یاسی که خانم قدس داخل دفتر گذاشته‌بود، مانند ترکیبی بهشتی بود. کم‌کم چشم‌هایم گرم شد و خوابم برد.
***
با تکان‌های محکمی از خواب بیدار شدم. خانم‌لشکری با اخم بالای سرم ایستاد‌ه‌بود. با ترس از جایم پریدم و نشستم. خانم‌سادات و قدس هم داخل بودند. خانم‌قدس دست بر روی پیشانیم گذاشت و گفت:
- نه تب نداره!
تندتند و با تته‌پته گفتم:
- معذرت می‌خوام، خوابم برد.
خانم‌لشکری با اخم عقب رفت و برعکس خانم‌لشکری، خانم‌سادات با لبخند گفت:
- عیبی نداره دخترم، اگه درس‌خون و شاگرد اول نبودی می‌گفتم برای در رفتن از درسه. الان حالت چطوره؟
با استرس، دستم را روی شکمم گذاشتم و گفتم:
- بهترم.
خانم‌لشکری با اخم گفت:
- زنگ دومه، برو سرکلاست.
سریع از تخت پایین پریدم و با سرعتی مثل جت به سمت کلاس دویدم. پانیذ که مرا دید، از دور دست تکان داد.
- کدوم گوری بودی؟
لبخندی از روی پیروزی زدم و گفتم:
- خواب بودم.
پانیذ دستم را کشید و کنار خودش نشاند. گفت:
- مگه پیش خانم‌صالحی نبودی؟
ابرو‌هایم را بالا انداختم و با رضایت گفتم:
- نه، به خانم‌سادات گفتم شکمم درد می‌کنه، پیچوندم و توی دفتر بهداشت خوابیدم.
پانیذ با دست بر روی پایم کوبید و خندید. گفت:
- زرنگ! خدا لعنتت کنه‌‌.
خانم‌جعفری، دبیر ادبیات داخل آمد و گفت:
- سلام، کتاب‌های ادبیات رو باز کنید.
 
بالا پایین