جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,663 بازدید, 179 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
182
1,184
مدال‌ها
2
به سرعت از پله‌ها بالا رفتند. نوای دویدن تندشان در راه‌پله پیچیده‌بود و هرلحظه تپش‌های قلبشان را بالاتر می‌برد. آشوب آدرس یک آرایشگاه را به آن‌ها داده‌بود، آرایشگاهی در مرکز شهر!
اشکان بی‌معطلی دست روی زنگ گذاشت، بی‌وقفه و پشتِ سرِ هم!
در، زودتر از انتظارشان باز شد. زنی با موهای مش‌کرده، پوستی برنزه و چشم‌هایی سرد، مقابلشان ظاهر شد. از حضورشان تعجب نکرد. فقط دست‌هایش را بی‌مقدمه به طرف حوریا دراز کرد. چیزی سیاه‌رنگ دستش بود. لحنش رنگ هشدار داشت:
- دیر کردین! جهانگیرخان بهتون نگفت وقت تنگه؟
حوریا لب‌هایش را تکان داد، مثل این‌که بخواهد حرفی بزند. زن هارد را درون دستش گذاشت و با تحکم گفت:
- با اومدنتون به این‌جا رد انداختین. حالا فقط باید به اولین کلانتری برین، قبل از رسیدن به اون‌جا، سراغتون میان. این تنها راه رسیدن به اون دختره!
حوریا، شوکه‌شده قدمی به عقب برداشت. اخم‌های سپهر درهم شد:
- منظورتون چیه؟
زن از گوشه‌ی چشم، نگاه بدی به سپهر انداخت. انگار که با پرسیدن این سؤال، خودش را احمق‌ترین فرد جهان معرفی کرده‌بود. مردمک‌هایش را با جدیت به اشکان دوخت.
- ما شما رو به اون دختر می‌رسونیم، شما هم ما رو به هدفمون! تو این راه هیچ رحمی در کار نیست، پس فرصت اشتباه ندارین.
سپهر عصبی‌تر از آن بود که بتواند خودش را کنترل کند. این دیگر چه مسخره‌بازی‌ای بود؟ گامی به سمتش برداشت و غرید:
- این‌جوری ما رو به دوستمون می‌رسونین؟ این‌که ما رو هم کت‌بسته سمت دوستمون ببرن، میشه راه نجاتش؟
حوریا دستش را دراز کرد و مثل حصار جلوی سپهر نگه داشت تا مانع از پیشروی‌اش شود. زن پوزخند تحقیرآمیزی زد و سرتاپای سپهر را از نظر گذراند.
- من مسئول نجات دوستتون نیستم پسرجون! شما می‌خواستین به دوستتون برسین که من این‌کار رو می‌کنم.
اشکان بازوی سپهر را گرفت و او را عقب کشید.‌
- باید یه راهی باشه. ما چجوری باید یلدا رو نجات بدیم؟ اصلاً چرا باید سمت ‌کلانتری بریم؟
زن به ساعت‌مچی‌اش نظر انداخت. در حالی‌که به داخل برمی‌گشت و در سایه‌ی در پنهان میشد، لب زد:
- تا وقتی که فکر کنن توی اون هارد اطلاعاتیه که می‌خوان، آسیبی بهتون نمی‌زنن. تنها کاری که می‌کنین اینه که نذارین هارد دستشون بیفته. راه بیفتین، شمارش معکوس شروع شده.
بعد همان‌طور که غیرمنتظره آمد، همان‌طور هم در را بست.
حوریا اول به سپهر و بعد به اشکان نگاه کرد. سی*ن*ه‌اش با شدت بالا‌وپایین میشد. متوجه بازی‌ آشوب نمی‌شد. مهره‌های بازی چه کسانی بودند؟ بازیگر که بود؟ بازی‌گردان کجا ایستاده‌بود؟ چرا آشوب دست از مرموزبودن برنمی‌داشت؟
در آن‌طرف داستان، دیار با خشمی که در سی*ن*ه‌اش می‌جوشید، کنار ستوان‌کبیری نشسته‌بود. بعد از ماه‌ها دوری، دوباره تیم قبلی شکل گرفته‌بود. هر کدام از افراد داشتند کاری می‌کردند و فضای اتاق حسابی متشنج بود. بچه‌های تیم سایبری به سرعت خطوط ارتباطی را رصد می‌کردند و شهیاد با ابروهایی گره‌کرده، چیزی را برای سرهنگ توضیح می‌داد. آخرین مسیری که آن‌ها ردش را داشتند اتوبان امام‌علی بود. بعد از آن، حوریا و دوستانش تقریباً ناپدید شده‌بودند.
در آن همهمه‌ی کنترل‌نشدنی، صدای سروان بلند شد:
- مرکزِ کنترل، لینک دسترسی به دوربین‌ها رو فرستاده.
شهیاد به طرف سروان پا تند کرد. یکی از بچه‌ها ویدیو پروژکتور را روشن کرد. تصویر به سرعت روی پرده نمایش پخش شد. دیار با اضطراب خودش را جلو کشید. دلش می‌خواست حوریا دم‌ِ دستش بود تا کشیده‌ای جانانه نثارش کند؛ نگرانی داشت او را از پا درمی‌آورد.
ستوان از روی صندلی چرخ‌دار بلند شد.
- بین اتوبان و رَمپ خروجی بزرگراه، یه شکاف تو زاویه دید دوربین‌ها قرار داره، درست از جایی که ارتباط ما قطع شده؛ به نظر میرسه همه‌چیز تو همون نقطه اتفاق افتاده.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
182
1,184
مدال‌ها
2
حوریا خودش را تکان داد. دست‌هایش از پشت سر بسته شده‌ و پاهایش به پایه‌های صندلی‌ قفل شده‌بودند. به واسطه پارچه‌ای که روی چشم‌هایش بود، جایی را نمی‌دید. نمی‌دانست کجاست و چه پیش‌آمدی در انتظارش است، فقط می‌دانست در همان موقعیتی هستند که آشوب از آن‌ها خواسته‌بود. دلشوره داشت امانش را می‌برید. شک نداشت وارد بازی‌ای شد‌ه‌اند که درآمدن از آن معجزه می‌طلبد. شاید هم تنها امیدش به نقشه‌ی نه‌چندان حرفه‌ای حاج‌رحیم بود که در آخرین لحظه مجابشان کرد انجام دهند؛ قرار شد آن‌ها با ماشین اشکان به سراغ آن زن بروند و حاج‌رحیم از دور همه‌چیز را تحت‌ِ نظر داشته باشد. هرچند که نمی‌توانست توقع زیادی از آن پیرمرد داشته باشد.
میان چرخه‌ی افکارش، صدایی شبیه باز شدن در آهنی آمد، به دنبال آن آوای مردی که عجیب برایش آشنا بود. با سری پایین افتاده، گوش تیز کرد.
نوای مردِ آشنا، بی‌اختیار ضربان قلبش را بالا برد:
- تونستین اطلاعات رو پیدا کنین؟
مرد دیگری با ترس پاسخ داد:
- نه قربان! چیزی همراهشون نبود، ولی بچه‌ها مطمئنن که هارد رو توی دستشون دیدن.
مرد آشنا با لحنی تحقیرآمیز گفت:
- بی‌عرضه‌ها! از اولش هم می‌دونستم کار شما نیست. چشم‌هاشون رو باز کنین.
حوریا آب دهان قورت داد. با هر کلام مرد، او مانند تشنه‌ای صدا را می‌بلعید تا متوجه صاحبش شود.
طنین گام‌هایی ‌که نزدیکش میشد و بعد پارچه‌ای که با حالت بدی از روی چشم‌هایش برداشته شد، او را در خود جمع کرد. چندبار متوالی پلک زد تا نگاهش به نور عادت کند.
مردمک‌هایش را بالا آورد. از دیدن مردی که مقابلش ایستاده‌بود، برای ثانیه‌ای حیرت‌ کرد؛ مردی با کت‌وشلوار خاکستری، نگاهی نافذ و عصایی کله‌عقابی! همان مردی بود که ماه‌ها پیش در آن مهمانی سرد و کذایی او را استاد می‌خواندند. فکر می‌کرد در مهمانی آشوب دست‌گیر شده‌است.
استاد ریشخند تمسخرآمیزی به نگاه مبهوتش زد.
- به‌به... دست راست جهانگیرخان اعظم! فکر نمی‌کردی اینجوری تو چنگم بیفتی، نه؟ اهرم جهانگیر چیه که پای همه خطاهاشی؟
مردی لاغراندام با آن سیبیل‌های دسته‌موتوری‌اش، قدمی به جلو برداشت. صندلی مانده در گوشه‌ی دیوار را کنار پای استاد قرار داد. استاد انگار که عارش بیاید روی آن صندلی فلزی پر خط‌‌و‌خش بنشیند، نیم‌نظری هم به آن نینداخت. صریح‌تر خیره‌شان ماند.
- دهنشون رو هم باز کن! می‌خوام ببینم اون زنیکه‌ی حقه‌باز چی بهشون داده که اینجوری جونشون رو کف دستشون گذاشتن و اینجان!
حوریا از گوشه‌ی چشم به سپهر و اشکان نگاه کرد. درست مثل او بسته شده‌بودند، با این تفاوت که تن آن‌ها را هم با طناب به صندلی چسبانده‌بودند‌. خرمایی‌هایش از گچ‌های کنده‌شده‌ روی دیوار گذشت و به نقاشی‌های کمرنگی خورد که آثاری از رنگ‌های کودکانه در آن دیده میشد. اتاق مخروبه بود، اما واضح بود که گذشته‌ی این اتاق، زیاد از حد لطیف و به دور از فضای حاکم بود.
به محض باز کردن دهانشان، سپهر بی‌معطلی خروشید:
- شما دیگه چه یابوهایی هستین؟ یلدا کجاست؟
استاد ابرو بالا انداخت .سپس ته عصایش را تهدیدآمیز به کف موزاییک‌شده‌ی اتاق کوباند.
- شجاعتت قابل تقدیره، اما کافی... نوچ، نیست.
قبل از آن‌که بفهمند قرار است چه اتفاقی بیفتد، مرد دیگری که کنار سپهر ایستاده‌بود، مشت دیوانه‌واری به گوشه‌ی شقیقه‌اش کوبید؛ چنان پر قدرت که سپهر با صندلی روی زمین افتاد.
استاد همچون دیواری سنگی، بی‌توجه به فریاد دردآلود سپهر و جیغ گوش‌خراش حوریا، سرد گفت:
- فقط تا چند ساعت دیگه وقت دارین که بگین هارد کجاست. نه برای این‌که من بهتون وقت نمیدم، نه! برای این‌که دوستتون فرصت زیادی برای زنده موندن نداره.
همه‌شان از جدیت کلام استاد وحشت کردند.
سپهر با درد پلک بست. فکر کرد، باید قبل از آمدن به این‌جا، دیار و سرهنگ را در جریان می‌گذاشت. حوریا با ترس نفس‌نفس زد. از سرش گذشت: «چه تضمینی است که جای هارد را بگویند و زنده بمانند؟»
اما اشکان به هیچ‌چیز فکر نکرد. به این‌که آن زن گفته‌بود اگر هارد به دستشان بیفتد، همه شما را خواهند کشت فکر نکرد، او فقط یلدا را می‌دید. استاد که پشت کرد تا به طرف در برود، لب‌هایش را تکان داد:
- من رو به یلدا برسون، تو رو به اطلاعاتی ‌که می‌خوای می‌رسونم.
لبخند تیره‌ای پشت لب‌های استاد نشست. اشتباه نکرده‌بود، از آن دختر اطلاعات زیادی درمی‌آمد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
182
1,184
مدال‌ها
2
اشکان با تنی عرق‌کرده، کمری که از فشار طناب‌ها درد گرفته‌بود، بعد از تقریباً نیم‌ساعت، به زحمت و با حرکت مورچه‌ای خودش را به پشت صندلی حوریا رساند. از آن همه تقلا سرخ شده‌بود.
دست‌هایش را از پشت سر، به گره طنابی که حوریا را با آن بسته‌بودند، چسباند. سعی کرد تمرکز کند. تنها کسی که ملایم‌تر از بقیه بسته شده‌بود حوریا بود؛ بنابراین تنها راه نجاتشان باز کردن گره دست‌های او بود.
- می‌دونم دردت می‌گیره، ولی تحمل کن. به خاطر یلدا!
حوریا با استرس به در خیره ماند. تیله‌هایش مثل یویو در کاسه چشم‌هایش جابه‌جا میشد. مرتعش زمزمه کرد:
- به خاطر یلدا!
بعد از معامله‌ای که اشکان پیش پای آن مرد گذاشته‌بود، همه‌چیز به‌هم ریخت‌. تصویر آن لحظه دوباره از سرش گذشت... «استاد عصایش را به زمین کوبید:
- در وضعیتی نیستی که معامله کنی.
اشکان خشمگین‌تر از آن بود که بهایی به صلابت کلامش دهد. کج‌خند پر از نفرتی نثارش کرد:
- ولی شواهد امر این‌طور نشون میده که شما مجبوری تن به این معامله بدی.
مرد‌ها خواستند به سمت اشکان بروند که استاد به نشانه ایست، دستش را بلند کرد.
- پس تو این‌طور می‌خوای.
مکثی کرد و برنده به او نگریست.
- جهانگیر تو تربیت سگ‌هاش هیچ‌وقت کم نذاشته، اما می‌دونی بزرگ‌ترین ایرادش چیه؟ اون غرور احمقانه‌ش که فکر می‌کنه هیچ‌ک.س نمی‌تونه به زانو درش بیاره. اشتباه کرد، حداقل این یک‌بار رو اشتباه کرد. دست روی چیزی گذاشت که نباید!
آن‌ها هیچ از حرف‌هایش نمی‌فهمیدند. استاد در حالی‌که در را باز می‌کرد، با لحنی تیره لب زد:
- فقط چند ساعت وقت دارین تا برگ برنده‌تون رو، رو کنین، بعدش حتی اگه بخواین هم اون اطلاعات، برگِ برنده‌ به حساب نمیاد. میشه سند باطله، اسناد قتلتون!»
طناب که به دستش کشیده شد، از ورطه افکارش بیرون کشیده شد و ناله کرد. اشکان مکثی کرد:
- لعنتی خیلی سفته! یکم دیگه تحمل کنی تموم میشه.
سپهر «هیس» کشداری گفت.
- آروم‌تر، می‌خواین بفهمن داریم چه غلطی می‌کنیم؟
اشکان پلک بست. سعی کرد همه‌ی ذهنش را به پیچش گره‌ها معطوف کند.
مچ حوریا از ساییدگی می‌سوخت، اما دم نمی‌زد. می‌ترسید آن چند ساعت اولتیماتومی که داده‌بودند، زودتر از موعدش سر برسد و آن‌ها نتوانند یلدا را پیدا کنند. یلدایی که از گفته‌های جسته‌گریخته استاد فهمیده‌بودند در همین مکان زندانی است.
بالأخره طناب نفرین‌شده شل شد و حوریا توانست دست‌هایش را از حصار محکمش بیرون بکشد.
سپهر تحت‌ تأثیر فضا، با شور خاصی تشویقش کرد:
- دمت گرم داداش، دمت گرم به مولا!
اشکان نفس حبس‌شده‌اش را فوت کرد. بی‌توجه به دانه عرقی که از گوشه‌ی شقیقه‌اش راه گرفته‌بود، لب زد:
- دست بجنبون حوریا! حکایت این جماعت، حکایت جن بوداده‌ست، الانه که سر برسن.
حوریا دستی به مچ خش‌برداشته‌اش کشید. در استخوان‌هایش احساس کبودی داشت و قطعاً حالا وقت آن نبود که لی‌لی‌به‌لالای جسمش بگذارد.
با تعجیل خم شد تا پاهایش را باز کند. هیچوقت در عمرش آنقدر شجاع و سریع عمل نکرده‌بود. از بخت خوبش پاهایش را چندان محکم نبسته‌بودند؛ توانست به راحتی خودش را از بند آن خلاص کند. بعد به سراغ دست‌های اشکان رفت. فکرش کار نمی‌کرد. چشم‌هایش روی بندهای طناب بود و داشت نقشه‌ای که کشیده‌بودند را در سر مرور می‌کرد. قرار بود با فندکی که ته جیب سپهر جا مانده‌بود، آتش‌سوزی صوری‌ای راه بیندازند تا حواس‌ نگهبان‌ها را پرت کنند. انگار در طالعشان افتاده‌بود که بزرگ‌ترین اتفاق‌های زندگیشان با آتش همراه باشد. گره آخر باز نمی‌شد و باعث شد بیشتر زور بزند. ناخن انگشت اشاره‌اش از سفتی آن، از وسط تا شد و از درد آن، گوشت تنش ریخت.
سپهر مانند مربی‌ای که تلاش شاگردش را ببیند، ترغیبش کرد:
- چیزی نیست. بجنب دختر، تو می‌تونی.
همه تن حوریا از هیجان می‌لرزید. تپش‌های قلبش سر‌به‌فلک گذاشته و پشت گوش‌هایش داغ شده‌بود. حس می‌کرد هرآن ممکن است در باز شود و یکی از خلافکارها سر برسد. در نهایت، گره‌ی بدقلق، دست از سختی برداشت و باز شد. سرعت اشکان در باز کردن سپهر جداً تحسین برانگیز بود. شاید اگر آن‌ها را در یک مسابقه می‌گذاشتند، بااغراق رکوردشکن می‌شدند. سی*ن*ه‌هایشان چنان بالاو‌پایین میشد که گویی کیلومترها دویده‌بودند‌.
سپهر خم شد و بند کتانی‌اش را باز کرد.
- حواستون به دریچه باشه که کسی رد نشه. شانس بیاریم این کوفتی نشکسته باشه. لحظه‌ی درگیری وزنم روش رفت.
دست حوریا بی‌اراده روی سی*ن*ه‌اش نشست. سپهر هارد را از زیر کفی کتانی بیرون کشید و پشت کمرش، زیر کمربند جاسازی ‌کرد.
اشکان با اخم‌های درهم کشیده به دور و بر نگاه کرد.
- یه وقت دوربین نداشته باشه؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
182
1,184
مدال‌ها
2
سپهر به گوشه‌ اتاق رفت. انبوهی از خرت‌و‌پرت‌های فلزی روی هم تلنبار شده‌بودند؛ میز، صندلی، لوله‌های باریک و کمدی زنگ‌زده که آدم را یاد کمد مدرسه‌های قدیمی می‌انداخت، از آن‌هایی که داخلش پرونده بچه‌ها را بایگانی می‌کردند.
- آخه به این خرابه میاد دوربین داشته باشه؟!
اشکان به طرفش گام برداشت. اتاق بوی زنگ‌زدگی می‌داد؛ تند و ترش، اندکی هم خاک نم‌خورده!
- وقت نداریم، فندکت کجاست؟
سپهر فندک را از جیبش بیرون کشید. آنقدر هول پیدا کردن هارد را داشتند که این یک قلم از دستشان در رفته‌بود. در‌ حالی‌که آن را به اشکان می‌داد، غر زد:
- بی‌خودی گنده‌شون کردن بابا، به ما نمی‌خورن این نخودمغزها!
به حوریا اشاره کرد:
- شالت رو در بیار!
حوریا شالش را از سر برداشت و به او داد. با دست‌های لرزان و پر از دلهره، موهای بازمانده‌اش را بافت.
- اگه نقشه‌مون نگیره چی؟
اشکان تیشرتش را از تن کند و به میله شکسته‌ای که سپهر از میان خرت‌و‌پرت‌ها بیرون کشیده بود، گره زد. آوایش مانند شمشیر بود، برنده و بی‌رحم:
- تو موقعیتی نیستیم که بخوایم به اماواگر فکر کنیم. این بازی دو سر بیشتر نداره، یا برده یا باخت!
شال را هم دور تیشرت پیچاند و از میله، چیزی شبیه مشعل درست کرد.
سپهر هنوز داشت میان قراضه‌ها می‌گشت تا سلاح پدر‌مادرداری پیدا کند. دستش را به سمت پایه صندلی‌ای که جدا شده‌بود، برد؛ اندازه‌اش به یک خط‌کش پنجاه‌سانتی‌ می‌رسید. جابه‌جایش کرد و در آن هاگیرواگیر مسخره‌بازی‌اش گل کرد. نظری به حوریا انداخت. رنگش پریده‌بود و پوست سفیدش، مثل گچ شده‌بود. چشمکی به خرمایی‌های هراسانش زد.
- همچین یه نمه خوش دست میزنه. جون اشکی، جون میده بکوبی تو سر این مرتیکه کله‌غازی که واسه من سیس عقاب می‌گرفت.
گوش‌های تیز شده‌ اشکان، صدای پارس سگ‌هایی را شنید که به نظر نزدیک‌تر شده‌بودند. بی‌تحمل خروشید:
- دِ می‌جنبی یا می‌خوای این یکی رو هم عین اون یکی بفرستی ناکجاآباد تا بعدش دوتایی عزاشون رو بگیریم؟
سپهر از واکنش تندش ناراحت نشد‌. درکش می‌کرد.
میله مشعل را به دست حوریا داد. فکش هنوز از مشتی که آن یالغوز بی‌بته به صورتش کوبیده‌بود، درد می‌کرد.
- برو سمت پنجره، یه جوری جیغ می‌کشی که خودتم باورت بشه سوختی.
حوریا به طرف دریچه‌ی اتاق رفت. اشکان فندک را به زیر منگوله‌های ریش‌ریش‌شده‌ی شال گرفت. سپهر پچ‌پچ کرد:
- فقط حواست باشه بالا سرت نگهش نداری. پارچه آب میشه روی سرت می‌ریزه. از تنت فاصله‌ش بده.
بعد خودش حالت آن را گرفت تا ملتفتش کند.
- آماده‌ای؟
حوریا آب‌دهان قورت داد. با تردید سر تکان داد.
اشکان با یک حرکت، انگشت شستش را روی ضامن فندک گذاشت؛ جرقه‌ای زد و شعله‌ی فندک به ریش‌ها نشست. در ابتدا به آرامی و بعد، به ضربی خودش را درون بافت‌های پارچه شکافت و اَلو گرفت.
حالا وقتش بود. حوریا تا جای ممکن مشعَل را به دریچه نزدیک کرد. جیغ کشید، چنان که گلویش زخم برداشت و گوش‌هایش سوت کشید. اشکان و سپهر به سوی در رفتند. دو طرف در، مقابل هم ایستادند. اشکان صندلی‌ای به دست گرفت و سپهر، میله موردعلاقه‌اش را! دود به سرعت، شیشه‌ی دریچه را کور کرد و همزمان فریادهایشان بلندتر شد. خدا با آن‌ها یار بود و بازی همان‌طور که می‌خواستند پیش رفت. صدای پا، زنجیری که روی زمین کشیده میشد، مردی که صابرنامی را می‌خواند؛ توجه‌ها جلب شده‌بود. قفل در تکان خورد. سپهر میله‌ی توی دستش را سفت‌تر گرفت. اشکان به معنای آماده‌بودن پلک‌هایش را باز‌وبسته کرد. در باز شد و مشعل رو به افول از دست حوریا افتاد. اشکان با صندلی به سر مرد اول کوبید و آن‌ها چون انتظارش را نداشتند گیج شدند. سپهر به کمر مرد دوم کوبید و آرنجش را خم کرد و از پشت سر، دور گردن مرد انداخت. چِغرتر از آن بودند که زود وا بدهند. سپهر مرد را کشان‌کشان از دهانه‌ی در فاصله داد. فریاد کشید:
- حوریا بیرون، عجله کن.
اشکان با صندلی، چند بار متوالی به سر مرد افتاده بر زمین زد. نیمه‌جانش کرد. مرد، درازبه‌دراز کف اتاق افتاد. همه جانش برای یلدا شعله می‌کشید و اگر قاتل این مرد میشد که مهم نبود، بود؟
حوریا با نفس‌هایی که در گوشش می‌پیچید و نبضی که در حلقش می‌کوبید، از در بیرون زد. رو‌به‌رویش باغی با درخت‌های خشکیده دید که در چند ردیف کنار هم ایستاده‌بودند. اثری از موجود زنده نبود. از صدای پارس سگ‌هایی که گویی از دور هم می‌دانستند این طرف باغ چه خبر است، وحشت کرد.
اشکان به کمک سپهر رفت.
سپهر همه زورش را به کار گرفته و رگ‌های گردنش باد کرده‌بود.
- قفل در رو بردار، داره پس میره.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
182
1,184
مدال‌ها
2
آشوب با چهره‌ای خاموش، در حالی‌که پیپ مخصوصش را درون دست‌هایش نگه‌ داشته‌بود، نزدیک پنجره‌ی سرتاسری سالن شد. چند قدم آن‌طرف‌تر، دختری با پیراهن چهارخانه‌‌ی سفیدمشکی، پشت میز بزرگ منبت‌کاری شده نشسته‌بود. نور آبی صفحه‌ی لپ‌تاپ روی صورتش افتاده‌ و خط‌چشم تیزش با اخم‌های درهمش، از او یک تصویر جدی ساخته‌بود.
آشوب به نوای حرکت انگشت‌هایش روی کیبورد گوش سپرد. به طرفش برگشت. با تعلل پرسید:
- چیزی بالا اومده؟
دختر بدون این‌که سرش را بلند کند، پاسخ داد:
ـ بله خانم! چیزی که خواستین رو دارم. این نقطه، همین حالاست. ردیابی که توی هارد جاساز شده مستقله و هر دو ساعت یه‌بار به ماهواره پینگ می‌فرسته.
آشوب پیپ را گوشه‌ لبش نگه داشت. پُک نرمی به آن زد.
ـ لوکیشن دقیقشون رو می‌خوام.
دختر یکی از تب‌ها را باز کرد. نقشه‌ای با نقطه‌ی قرمز ظاهر شد که هر چند ثانیه یک‌بار می‌لرزید.
ـ مکان دقیق رو داریم، اما در همون محدوده حرکت دیده میشه. به نظر میرسه چند متری جابه‌جا شدن، نه به اندازه‌ یه اتاق، شاید به اندازه‌ چند اتاق!
گوشه‌ لب آشوب بالا رفت. حدسش در مورد آن‌ها اشتباه نبود؛ آدم‌های درستی را برای این‌کار انتخاب کرده‌بود. اسد را صدا زد. حوریا و دوستانش به خوبی مأموریتشان را انجام داده‌بودند، وقت آن بود که خودش وارد عمل شود. او آدم باخت دادن به مردی چون شاهکار نبود.
اسد مقابلش ظاهر شد و او، پوزخند تاریکش را پشت لب‌هایش پنهان کرد.
- به بچه‌ها بگو تا یه‌ساعت دیگه این‌جا رو خالی کنن. با نواب هم تسویه کن، دیگه بهش احتیاج ندارم.
چشم‌های اسد، یکه‌خورده گشاد شد. نواب محافظ شخصی آشوب بود. وقتی ردش می‌کرد، یعنی قرار بود از ایران برود، برای همیشه برود. و این برای همیشه رفتنش را نمی‌فهمید، نمی‌فهمید وقتی این همه سال، هربار با هویت جدیدی بازمی‌گشت.
- ولی خانم... .
آشوب با همان نگاه نافذ و استوار، با جدیت به او خیره ماند.
- دیره اسد، کاری رو که بهت گفتم انجام بده. شاهکار دست‌گیر میشه؛ بعد از اون، پیدا کردن ما برای پلیس‌ها کاری نداره.
مردمک‌های اسد تیره شد. درست مثل وقتی که میان سایه‌ی درختان سربه‌فلک کشیده‌ی جنگل ایستاده باشد.
- من همیشه در خدمتتونم خانم!
آشوب به چهره‌ی مصممش نگاه کرد. این پسر با همین جُثه‌ی نه‌چندان قدرتمند، جزء افراد باوفایش بود. به خاطر گذشته‌ی سختش، آینده‌اش به این‌جا کشیده شده‌بود. استثناء در مورد همین یک قلم، امکان نداشت بگذارد در ادامه‌ی این مسیر همراهش بماند. نوایش رنگ باخت، مثل آخرین رعدوبرقی که برای نسوزاندن درختان جنگل، خودش را به سنگ کوبانده باشد:
- خدمت تو تموم شده اسد! ادامه‌ی این راه دیگه میسر نیست. شاید جایی دیگه و با آدم دیگه، برات بهتر باشه. همه‌چیز برای بعد از این برات فراهمه، قراره به اصل خودت برگردی، به اصلی که باید بودی و نشد که بشی.
سپس کت‌ بلندش را از روی دسته‌‌ کاناپه برداشت، بدون آن‌که آستین‌هایش را بپوشد، آن را روی شانه‌هایش انداخت.
- سمانه لوکیشن باغ رو پیدا کرده. قبل از این‌که سپیده‌ی فردا برسه، پرونده‌ی شاهکار بسته میشه. من رو به اون‌جا برسون، می‌خوام خودم تموم‌کننده باشم.
اسد در سکوت سر پایین انداخت. حس می‌کرد بخشی از قلبش خالی شده. آشوب گرچه سیاهی‌های زیادی در زندگی‌اش داشت، اما برای او مثل هویت می‌ماند؛ هویتی که با رانده شدن از خانه‌ی پدری از او گرفته شده‌بود. هیچ‌گاه از یاد نمی‌برد آن شب زمستانی سخت را؛ با آن دمپایی‌های پلاستیکی و بلوز نازک، قلب ناامید و استخوانی که به خاطر تهمت نامادری‌اش می‌سوخت. وقتی که کنار خیابان و زیر شاخه‌ی درخت کز کرده‌بود، درست همان وقت بود که ماشین آشوب از کنارش گذشت، با آن شیشه‌های دودی، پایه‌های درشت و آرمی که جلویش نصب بود. زیادی دور از دسترس به نظر می‌رسید. داشت رویای گرمای آن را در سر می‌پروراند که ماشینِ رفته، عقب‌گرد کرد و شیشه‌اش را پایین داد. و بعد، او زنی را دید با چشم‌های تأثیرگذار، ادکلن گران‌قیمت و لباس‌های فاخر!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
182
1,184
مدال‌ها
2
سپهر به طرف خروجی دوید. از اتاقی که یلدا در آن زندانی شده‌بود تا در اصلیِ ساختمان، راهروی تاریک و طویلی قرار داشت‌ که به یک درِ آهنی منتهی میشد. دری که قسمت بالای آن با شیشه‌ی رنگی مات پر شده‌بود. تیکه‌ی بالایی شیشه به شکل یک مثلث شکسته‌ شده‌بود و او می‌توانست بیرون را ببیند. نگاهش دَمی به در بود و دَمی به یلدای زخمی که روی دست‌های اشکان حمل میشد و با هر قدم او، ناله‌ی ضعیفی می‌کرد.
گام‌های اشکان بلند و محکم برداشته میشد؛ با فکی به‌هم فشرده، مردمک‌های بی‌روح و گلویی که سیب‌آدمش، مانند سنگ متورم شده‌بود.
سپهر سرش را از در بیرون برد تا سر و گوشی آب دهد. کسی نبود و این نبودن هیچ‌ک.س به جز همان دو فردی که در اتاق زندانی کرده‌بودند، دلهره غریبی به جانش می‌انداخت.
با دست علامت داد که امن است. حوریا با حالی خراب و دهانی که خشک شده‌بود، پا تند کرد. حالت‌تهوع داشت و بوی عطر شیرینی که بر پیراهن اشکان نشسته بود به آن دامن میزد.
به جبران تیشرت آتش‌زده‌ اشکان، مجبور شدند پیراهن یکی از خلافکارها را دربیاورند و جدا که بدترین انتخاب را داشتند.
از در بیرون زد. سعی کرد به ماده‌ای که تا سر گلویش بالا آمده و دوباره عقب‌گرد کرد، توجهی نکند.
خواست وضعیت یلدا را چک کند که با دیدن تن خشک شده‌ی سپهر و نگاهش به پایین پله‌ها، وحشت‌‌کرده سر برگرداند. از دیدن اسد و دو مردی که کنارش بودند، روح از تنش جدا شد. گامی به عقب برداشت. بی‌اختیار دستش روی دست‌گیره‌ی در نشست. چرا فکر کرد آن‌قدر خوش‌شانس هستند که به راحتی از مهلکه بگریزند؟
اسد پوزخندی به واکنشش زد. به مرد کناردستش اشاره کرد:
- از فرعی باغ بیرون ببرشون تا برم دنبال اون دوتای دیگه! حواست باشه در نرن.
سپهر گارد گرفت. هراس مثل پیچک از تنش بالا می‌رفت و نگران اشکانی بود ‌که یلدا به دست، کاری از دستش برنمی‌آمد. فشارش به شدت بالا بود و گوشه‌ی شقیقه‌اش نبض میزد. کار خودشان را تمام شده می‌دید. سعی کرد صدایش به اندازه‌ کافی محکم و تهدیدکننده به نظر برسد.
- اگه هارد رو سالم می‌خواین بذارین ما بریم. واِلا نمی‌ذارم دستتون بهش برسه.
اسد نگاهی به قد و هیکل ورزیده‌اش کرد. پسرک خام احمق هنوز نمی‌توانست ک را از گ تشخیص دهد، آن‌وقت برای او خط و نشان می‌کشید. شیشکی‌ای کشید و نیشخند دوباره‌ای نثارش کرد.
- کوتاه بیا بروسلی! دستوره خانمه که از اینجا ببرمتون. هاردم بذار جیبت تو نداری‌ها لازمت میشه.
لبش کج‌تر شد. نظری به چشم‌های گشاد شده‌ حوریا انداخت.
- البته اگه می‌خوای خودت و دوست‌هات زنده بمونین. دست‌گیره‌ در تکان خورد. اشکان سعی می‌کرد با انگشت‌هایش در را باز کند.
حوریا آب‌دهان قورت داد. نوک انگشت‌هایش یخ ‌کرده‌بود. دست‌هایش به وضوح می‌لرزید. از گوشه چشم نگاهی به پنجره انداخت. اسد انگار فکر توی سرش را خواند که لب‌هایش جمع شد. جدی گفت:
- خَر بازی در نیارین، خانم می‌خواد کمکتون کنه.
سپهر نیشخند زد. دل توی دلش نبود. اشکان داشت صدایشان می‌کرد.
- به خانمت از این ناپرهیزی‌ها نمیاد. بگو پنیرش رو تو جیبش نگه داره، واسه موش اشتباهی تله گذاشته.
از دور صدای حرف زدن چند مرد می‌آمد و این از گوش‌های تیز اسد پنهان نماند. به طرف پنجره‌ای که در پاگرد قرار داشت گردن کشید. نوچه‌های شاهکار بودند. داشتند به طرف اتاقی می‌رفتند که بچه‌ها از آن‌جا فرار کرده‌بودند.
با سر به مرد‌ها اشاره زد.
- برین اون دو تا رو بیارین. حواستون باشه آسیبی نبینن.
سپس به طرف سپهر برگشت.
- فعلاً مجبوری دست به این گربه خونگی بدی تا اون حیوونی که با مرگ موش اون بیرون ایستاده.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
182
1,184
مدال‌ها
2
حوریا و سپهر با شک به‌هم نگاه کردند. از بازی‌شان سر در نمی‌آوردند. مگر آن‌ها در یک جبهه نبودند؟
اسد درحالی‌که تفنگش را از کمری شلوارش جدا می‌کرد، گفت:
- می‌خواین اونقدر اون‌جا وایستین تا شاهکار از پوستتون پالتو درست کنه؟!
مردها حوریا را کنار زدند و در را باز کردند‌. حوریا فکر کرد با وجود یلدایی که وضعیتش نابه‌سامان است، این دو مرد غول‌پیکر، کُلتی که دست اسد است، آیا چاره‌ای جزء اطاعت دارند؟
اسد نمی‌خواست برنامه‌شان دستخوش تصمیم‌های بی‌فکرانه‌ی این دوستی چهارنفره شود. مجبور بود چیزی برای اطمینان بگوید. زمان نداشتند و این وقت‌کشی همه‌چیز را خراب‌تر می‌کرد.
- تو اون هاردی که بهتون دادیم ردیاب گذاشتیم، گذاشتیم که بتونیم جای شاهکار رو پیدا کنیم. این رو گفتم که بدونین اگه با اون‌ها بودیم شما رو نمینداختیم تو دست‌وپا تا بهشون برسیم.
اشکان با زبانی که از کار افتاده‌بود همراه دو مرد بیرون آمد. حتی تقلا هم نکرد؛ نکرد چون یلدا روی دست‌هایش بود؛ نکرد چون اگر می‌خواست هم کاری از دستش برنمی‌آمد.
اسد برای آخرین‌بار به آن‌ها اطمینان داد. مایل به این‌کار نبود، اما برای آشوب و هدفش مجبور بود.
- نمی‌تونین اعتماد کنین، می‌دونم. ولی الان مجبوریم با هم راه بیایم. حداقل تا بیرون رفتن از این خراب‌شده!
بعد صداخفه‌کنی روی لوله تفنگ نصب کرد و راه‌پله‌ای که به بالا می‌رفت را نشان داد.
- باید بریم پشت بوم! اون‌جا پله‌اضطراری داره. خانم جلوی در فرعی منتظره!
صداها نزدیک شده‌بود. فهمیده بودند آن‌ها فرار کردند و داشتند باغ را زیر و رو می‌کردند. در کمال تعجب، در عرض چند ثانیه تعدادشان به بیش از ده نفر رسید و عجیب بود که هنگام فرار آن‌ها را ندیده‌بودند‌.
اسد جلوتر از آن‌ها حرکت می‌کرد، دو مرد دیگر هم پشت‌سر حوریا و دوستانش بودند. صدای قدم‌های تندشان روی پله‌های اضطراری که با هر قدم اشتباه آن‌ها را به یک سقوط جبران‌ناپذیر دعوت می‌کرد، هر لحظه به تشویششان می‌افزود. بیچاره یلدا که با آن استخوان شکسته، نفسش بند می‌رفت و حتی جان نداشت که دردش را فریاد بکشد.
بالاخره نزدیک در پشتی رسیدند. قدم‌های سراسیمه‌ی حوریا با دیدن دو سگ سیاه‌رنگی که هیبتشان تقریباً به نصف قد یک انسان می‌رسید، از حرکت ایستاد. عرق از تیره‌ی پشتش شره گرفت و سی*ن*ه‌اش از آن‌همه دویدن به خس‌خس افتاد. سگ‌ها با فاصله‌ی چند گام از دروازه، از دو طرف به میله زنجیر شده بودند. پارس‌ دیوانه‌وارشان با آب دهانی که پوزه‌شان را کف‌آلود کرده بود، حوریا را چند قدم به عقب راند. همین حرکت کوتاه کافی بود تا آن‌ها ترسش را بو بکشند و وحشی‌تر شوند. سگی که زنجیرش بلندتر بود، به طرف حوریا هجوم برد و باعث شد جیغ گوش‌خراشش در کل باغ بپیچد، اما اسد سریع‌تر از او عمل کرد. خرناسش را با گلوله‌ای در هوا قطع کرد و جسد سیاهش را مثل قالیچه‌ای چرک، روی سنگ‌فرش‌ها انداخت. خون، خزه‌های سبز روییده از میان سنگ‌ها را قرمز کرد و حوریا مثل بید می‌لرزید. ناخن‌هایش بی‌اراده پشت دستش فرو رفت و سکسکه‌ای بی‌هنگام توی گلویش رَد انداخت.
سپهر پشت مانتویش را گرفت و او را به طرف خودش کشید. حال خودش هم دست‌کمی از حوریا نداشت. یلدای نیمه‌هوشیار با آن‌همه سر و صدا اندک واکنشی داشت و سپهر فکر کرد آیا می‌توانند به واسطه‌ی نوچه‌های آشوب از مخمصه بگریزند؟
یکی از مردها به طرف در رفت و قفل کتابی بزرگی که به حلقه‌ی آن چفت شده‌بود را بلند کرد.
- قفله!
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
182
1,184
مدال‌ها
2
اسد اطراف را رصد کرد. یکی از افراد شاهکار بالای پله‌های اضطراری بود و داشت از آن بالا دنبالشان می‌گشت. با آن‌که به تیرهایش نیاز داشت، ولی چاره‌ای نداشت.
- بکش کنار!
تفنگش را به آن سمت نشانه رفت و با چند تیر، قفل را باز کرد.
مرد متوجه‌شان شده‌بود. با فریادش داشت بقیه را صدا میزد.
اسد قفل را از زنجیر بیرون کشید و در را باز کرد. با هول به آن‌ها اشاره زد که بیرون بروند‌. صورتش سرخ شده و عرق از پیشانی‌اش راه گرفته‌بود.
آن‌ها را به بیرون فرستاد. ماشین سیاه‌رنگ با شیشه‌های تمام دودی، به سرعت مقابل پاهایشان ترمز زد.
درِ لیموزین با صدای «تق» آرامی از داخل باز شد و آن‌ها با نفس‌های بلند، تپش‌های کوبنده و خونی که در رگ‌هایشان خشک شده‌بود، وارد آن شدند. بوی چرم و عطر خنک آشنایی توی صورت حوریا خورد. با سردرگمی نشست. لیموزین با نورهای مخفی داخل سقف، با تنالیته آبی و بنفش کم‌رنگ، زیادی لوکس و اشرافی بود، درست مثل صاحبش! دیواره‌ها از چرم مشکی براق پوشیده شده‌ و صندلی‌ها، نرم و هلالی شکل بودند. نگاه حوریا به آشوب کشیده شد. احساس غریبی داشت. انگار همه‌ی آن محبت‌های دروغین و لطافت‌ها سرجایش بودند؛ او مادر تازه از راه رسیده بود و حوریا هم همان دختر گم‌گشته! نمی‌دانست چه احساسی دارد؛ شاید مخلوطی از خشم، غم، ترس و پریشانی!
آشوب اما نگاهش به دنبال یلدایی بود که با تن و بدن زخمی در آغوش اشکان بود. پا از روی پا برداشت و پاشنه‌های بلند و ظریف کفشش را روی فرش ضخیم مخمل‌مانند کف ماشین گذاشت. با نوایی لطیف، ولی قاطع گفت:
- باید بخوابونیش روی سطح صاف؛ احتمال شکستگی داره. پشت اون محفظه‌ی بار مناسبه!
پشت صندلی‌ها، یک نیمکت بلند بود که بخش زیرینش تا می‌شد و فضای صاف و کشیده‌ای به وجود می‌آورد. اسد فضا را آماده کرد و اشکان بی‌حرف امرش را اطاعت کرد. انگار برای او همه‌چیز به جزء سلامتی یلدا رنگ باخته‌بود. آشوب به راننده نگاه کرد. کوتاه لب زد:
- برو!
موتور، بی‌صدا روشن شد. لیموزین مثل حیوانی سیاه‌پوش، آرام و بی‌صدا از باغ دور شد.
- به نزدیک‌ترین بیمارستان برو!
لحن زیاد از حد لطیف آشوب، این‌بار چیزی درون خود داشت. چیزی که حوریا بعد از گذشت این همه مدت فراموش نمی‌کرد. محبت غریبانه‌ای که فکرش را درگیر کرد.
آشوب خم شد و پتوی مسافرتی را روی تن یلدا انداخت. حرکتی که از اوی همیشه ارباب بعید بود و برای بقیه عجیب آمد. بعد با حالت غریبی به یلدا خیره شد‌. نگاهش مثل پروانه‌ای بود که برای اولین بار روی نیلوفر بنشیند؛ همان اندازه عمیق، افسون‌گونه و پر از شیدایی!
اشکان حواسش نبود و سپهر اخم کرده‌بود. حوریا ولی، مغزش به دنباله‌ی کلاف رسید. جایی که لامپی بزرگ در سرش روشن کرد و او را از پشت سر هُل داد. مردمک‌های یکه‌خورده‌اش بین آشوب و یلدا چرخید. انگشت‌های آشوب که روی موهای یلدا نشست، دست حوریا روی سی*ن*ه‌اش چنگ شد و چشم‌هایش گشاد ماند. همچون کسی که از روی بلندی پرتاب شده باشد، به ورطه‌ی ناباوری افتاد و حقیقت همچون یوقی به دور گردنش پیچید. اکسیژن از اطرافش چمدان بست و او برای نفس کشیدن به یقه‌ی مانتویش متوسل شد. «هین» بلند و خارج از اراده‌اش، سرها را به طرفش برگرداند. خرمایی‌های مبهوتش خیره‌ی چشم‌های آشوب ماند و لب‌هایش از هم فاصله گرفت. پس... پس آن چشم‌های آشنا؛ حسرت همیشگی‌ای که وقتی به حوریا می‌نگریست در پس تیله‌هایش جا می‌گرفت؛ محبتی که مثل یک عشق به سرانجام‌نرسیده نصیبش می‌شد؛ دزدیدنش از آدم‌های استاد؛ فراری دادنش در آن شب نحس؛ همه‌‌اش، همه‌اش برای یلدا بود.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
182
1,184
مدال‌ها
2
پس برای همین، منطق آشوب و بازی‌هایش برای کسی روشن نمی‌شد. آوایش گم‌شده بالا نیامد و او بار دیگر تلاش کرد.
- اون... اون دخترته!
زمزمه‌ی محو حوریا در سکوت تاریک ماشین، همه را مشوش کرد. سپهر با شک پچ زد:
- چی میگی؟
چشم‌های تأثیرگذار آشوب روی او متوقف شد. حوریا قهوه‌ای‌های آشنایش را مثل کتابی که از بَر باشد، دوره کرد. تنها تمایز این چشم‌ها نوری بود که یلدا داشت و آشوب نداشت.
لحن آشوب آهنگین و بی‌فروغ بود. برعکس نامش او همیشه آرام بود.
- تو دختر باهوشی هستی. انتظارش رو داشتم که بفهمی.
شانه‌های حوریا مثل کشتی به گل نشسته فرو افتاد. بی‌صدا لب زد:
- چرا؟
آشوب به سال‌ها پیش سفر کرد. سال‌هایی که بهترین و بدترین اتفاق زندگی‌اش را با هم رقم زد.
- چرا چی؟ چرا تو رو دزدیدم؟ یا چرا الان اینجام؟
ابریشم‌های یلدا را میان انگشت‌هایش نگه داشت و بی‌مقدمه شروع کرد. وقت آن بود که پرده از حقیقت بردارد، هان؟
- کودکی شیرینی نداشتم. آموزش‌های سفت‌وسخت، قانون‌های خسته‌کننده، محیط سرد و منضبط! فرق داشتم، زندگیم با بقیه‌ی بچه‌ها خیلی فرق داشت. تو چهار سالگیم مادرم رو از دست دادم. نه با مرگ عادی، اون به قتل رسیده بود. پدرم مرد قدرتمند و با نفوذی بود‌. می‌تونست خیلی راحت معامله‌هایی رو انجام بده که بقیه برای رسیدن بهش باید راه زیادی رو طی می‌‌کردن. آخرش هم اون کسی بود که بالا می‌رفت و بقیه سقوط می‌کردن. دشمن‌هاش برای انتقام از یکه‌تازی‌هاش مادرم رو کشتن. من از بچگی با عنوان وارث‌دار پدرم بزرگ شدم. شاید اولش نمی‌خواستم، اما بعد، اون‌جوری بار اومدم. که همه‌ی هدفم تو زندگی ادامه‌ی راهش باشه. شروع قصه‌ی من اما از هفده‌سالگیم بود؛ روزی که استاد رزمیم وارد عمارت پدرم شد.
اندوهی بی‌پایان روی چهره‌اش نشست. آشوب و غم؟
- اون یه مرد کامل بود. جسور و شجاع و عمیقاً باهوش! تنها کسی که پدرم اجازه می‌داد هر ساعتی که خواست وارد بشه و هر ساعتی هم که خواست خارج بشه.‌ ما عاشق هم شدیم، فراتر از حد تصور! من چیزی رو تجربه می‌کردم که در تمام زندگیم فقدانش رو داشتم. و این برای منِ همیشه در حصار، نهایت خوشبختی بود. رابطه‌ی پنهانیمون تا جایی پیش رفت که من باهاش فرار کردم. خشایار، تنها کسی بود که حاضر بودم هدفم رو فداش کنم، اما پدرم هم کسی نبود که دخترش رو به مردی مثل اون ببازه. هدیه‌ی اون فرار بی‌فکرانه شد یه نوزاد تو بطن من و خشایاری که تو هفت‌ماهگی بچه‌اش ناپدید شد.
برافروخته از یادآوری آخرین باری که نمی‌دانست آخرین بار است، برای چند لحظه سکوت کرد. شاید هم به احترام لحظات مقدسی که با آن مرد گذراند.
آن آخرین لبخند تا ابد از ذهنش پاک نمی‌شد. شاید اگر هزار بار دیگر به عقب بازمی‌گشت، باز او کسی بود که خشایار را انتخاب می‌کرد.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
182
1,184
مدال‌ها
2
- من برگشتم... به همون عمارتی که دیوارهای بلندش برام حکم زندان رو داشت. پدرم از دیدن وضعیتم اون‌قدر خشمگین شد که اگه خدمتکارها جلوش رو نمی‌گرفتن، من رو هم می‌کشت. اما باز هم هدفش مهم‌تر بود. اون هنوز دنبال یه وارث برای امپراتوریش بود. قبول کرد بچه‌م به دنیا بیاد. برای مراقبت از من یه خونه‌ی جدا گرفت و یه زن جوون رو استخدام کرد. ولی من نمی‌خواستم بچه‌م مثل من بشه. نمی‌خواستم تمام عمرش رو با محافظ زندگی کنه و همیشه ترس کشته شدنش رو داشته باشه. می‌خواستم زندگی کنه، نفس بکشه، مثل پدرش آزاد باشه. اولش تصمیم گرفتم وقتی به دنیا اومد باز هم فرار کنم، ولی با وجود نگهبان‌هایی که هر ثانیه‌م رو رصد می‌کردن، این تقریباً غیرممکن بود. به‌علاوه این‌که پدرم با اون‌ همه نفوذ، حتماً پیدام می‌کرد. میون افکار پریشون من، زنی که ازم مراقبت می‌کرد بهم یه راه‌حل داد. اون گفت برادرش سال‌هاست که بچه‌دار نمی‌شه و بهترین گزینه‌ست برای اینکه بچه‌م رو از تاریکی نجات بدم. قبول کردم، چون چاره‌ای جز قبول کردن نداشتم. وقتی یلدا رو بهشون می‌سپردم ازشون قول گرفتم که هیچ‌وقت نذارن متوجه هویت واقعیش بشه. از این موضوع هم فقط چهار نفر خبر داشتن؛ زنی که ازم مراقبت می‌کرد، راننده‌ای که اون شب منو به بیمارستان رسوند، و داوود و طاهره!
نگاهش از تک‌تک چهره‌ها گذشت؛ طوری به او زل زده‌بودند که گویی نفس کشیدن را هم از یاد برده‌بودند. حق داشتند، نداشتند؟
- همه فکر می‌کردن بچه‌م مرده به دنیا اومد. پدرم از اولش هم با بچه‌م موافق نبود و خیلی راحت فراموشش کرد، ولی دشمن‌هاش عقب نکشیدن. اون‌ها همیشه دنبال پیدا کردن حقیقت اون شب بودن. همین‌طور یه اهرم برای پیشبرد اهدافشون! نذاشتم بفهمن، تا اینکه یه عکس، همه‌چیز رو خراب کرد. عکسی که برای آخرین بار، لحظه‌ی در آغوش کشیدن یلدا رو باهاش ثبت کردم. نمی‌دونم چجوری، ولی اون عکس دستشون افتاد. فهمیدن دخترم زنده‌ست. از هر راهی برای پیدا کردنش استفاده کردن و من هر بار مسیرشون رو بستم، بدون اینکه حتی بفهمن. یلدا به خاطر شرایط مالی داوود به سختی بزرگ می‌شد و من مجبور بودم عقب وایستم. ناراحت بودم، ولی نمی‌تونستم کمکی کنم. من فقط مسئول محافظتش بودم، اونم از دور! هر کمکی از طرف من، اون‌ها رو به یلدا می‌رسوند. هرچند که طاهره به عهدش وفا کرد و همه‌ی تلاشش رو کرد تا یلدا خوب بزرگ بشه.
به چانه‌ی گرد یلدا خیره شد. این را از خشایار به ارث برده بود.
– این راز سر به مهر، زمانی فاش شد که شماها سر از دفتر مشفق درآوردین، اصلی‌ترین مهره‌ی شاهکار!
از طریق اون راننده‌ی احمق، نشونی‌هایی از داوود پیدا کرده بودن که یلدا رو همون دختر معرفی می‌کرد.
من کاری از دستم برنمی‌اومد، خیلی دیر شده‌بود. شب دزدی، قرار بود یلدا هم دزدیده بشه، اما من نذاشتم. جوری برنامه ریختم که پلیس‌ها زودتر برسن. مشفق به دست افراد ما کشته شد و من تونستم حوریا رو به جای یلدا معرفی کنم. چون حوریا زندانی شده‌بود و اون‌ها نمی‌تونستن بهش آسیبی برسونن.
نگاهش را بالا آورد. چشم‌های حوریا خیس و کدر بود. او همان خواهر نداشته‌ای بود که یلدا باید می‌داشت.
- با آزادی حوریا، اون‌ها بازی رو شروع کردن. مجبور شدم وانمود کنم منم تو بازی‌ام، تا بتونم به روش خودم از حوریا و یلدا محافظت کنم. هدفشون از دزیدن دختر من این بود که خواسته‌‌هاشون رو برآورده کنن. به این خاطر که گروه من تنها گروهی بود که توی رد کردن دخترها از مرز به مشکل نمی‌خورد و هیچ‌وقت هم رد نمی‌انداخت. یه معامله‌ی تمیز و بی‌ردپا! می‌خواستن خارج کردن بچه‌ها رو به عهده بگیرم. یه معامله‌ی حیوانی که با هیچ‌کدوم از خط قرمزهای من نمی‌خوند. اون‌ها نمی‌دونستن، ولی راز تمیز بودن معامله‌های من دقیقاً همین بود، که حیوانی نباشه، با اختیار باشه. من فقط دخترهایی رو معامله می‌کردم که با رضایت خودشون می‌خواستن برن. این رضایتشون بود که ردپایی از من به جا نمی‌ذاشت. برای همین وقتی اون‌ها تدارک معامله‌ی شام آخر رو می‌دیدن، من درحال جمع‌آوری مدرک بودم تا نابودشون کنم. می‌دونستم به زودی به یلدا هم می‌رسن. پس فدا کردن حوریا و اون بچه‌های خیابونی برای نجات جون دخترم، فکر ضعیف و احمقانه‌ای بود. ولی شاهکار حق‌ه‌بازتر از این حرف‌ها بود، تو افرادم نفوذی داشت و تونست دستم رو بخونه؛ اون شبم برای معامله نیومد و ماهیتش باز هم از پلیس‌ها پنهون موند. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که حوریا و بچه‌ها رو نجات بدم.
راننده به عقب برگشت:
- به بیمارستان رسیدیم، خانم!
انگشت‌های یلدا تکان خورد و آشوب بی‌اراده دست‌هایش را گرفت. لحظه‌ی وداع رسیده بود.
- اگه اینجام، فقط برای اینه که کار نیمه‌تمومم رو تموم کنم.
 
بالا پایین