- Oct
- 3,578
- 14,571
- مدالها
- 4
کنار دکهی چایفروشی روبهروی اداره وایستادم. استکان چای رو توی دستم گرفتم و وانمود کردم که منتظر کسی هستم. به جای صورتها، به کفشها نگاه میکردم. چکمههای لاستیکی و کفشهای کار، هیچ شباهتی به پوتینهای نظامی نداشتن.
پونزدهدقیقه گذشتهبود و داشتم مطمئن میشدم که پیرمرد فقط اشتباه دیده که مردی حدوداً چهلساله از ساختمون بیرون اومد. نگاهم روی بدنش بالا رفت. لباس ادارهی آب تنش بود و کلاه لبهدار آبی رو روی سرش گذاشتهبود، اما همون پوتینهای مشکی نظامی واکسخوردهش، با هر قدم زیر نور برق میزدن.
استکان چای رو همونجا روی پیشخوان گذاشتم. مرد وارد پیادهرو شد؛ انگار شیفتش تازه تموم شدهبود. فاصلهم رو باهاش طوری حفظ کردم که سایهم روی زمین کنارش نیفته.
بعد از حدود دویستمتر، مرد بدون اینکه اطرافش رو نگاه کنه، وارد یه فروشگاه لوازم فنی شد. پشت ویترین وایستادم. از شیشه داخل رو میدیدم. فروشنده حتی سرش رو هم بلند نکرد. مرد چیزی از جیبش درآورد و روی پیشخوان گذاشت. فروشنده فقط یه نگاه انداخت؛ بعد خم شد، کشوی زیر میز رو باز کرد و پاکت باریکی بیرون آورد.
هیچ پولی ردوبدل نشد و هیچ حرفی هم بینشون زده نشد. مرد پاکت رو گرفت، داخل جیبش گذاشت و از در خارج شد. همین برای من کافی بود. پوزخند زدم. ادارهی آب فقط پوشش بود؛ کار اصلیش جای دیگهای انجام میشد.
از فروشگاه که بیرون اومد، نگاهش حتی یهلحظه هم روی اطراف نچرخید. اعتمادبهنفسش واقعی بود و مطمئنم میکرد که برای اولینبار نیست که از اینجا رد میشه. بینمون حدود سیمتر فاصله بود.
به اولین چهارراه که رسید، چراغ عابر قرمز شد. همزمان با چند نفر دیگه، از حرکت وایستادن. از فرصت استفاده کردم و وارد نونوایی گوشهی خیابون شدم. از پشت شیشهی بیرنگ، مسیرش رو زیرنظر گرفتم.
چراغ سبز شد. و بدون اینکه عجله داشته باشه، به راهش ادامه داد. حتی یهبار پشت سرش رو نگاه کرد. این مرد یا شدیداً به خودش مطمئن بود، یا داشت تمام تلاشش رو برای استتار میکرد. چند دقیقه بعد وارد محلهای شد که ساختمونهای اداری کمکم جاشون رو به خانههای قدیمی دادهبودن. کوچهها باریکتر میشدن و رفتوآمد کمتر از حالت عادی میشد.
از کنار چندتا ساختمون رد شد و بدون اینکه زنگ روی در رو فشار بده، جلوی ساختمون دوطبقهای وایستاد. دو ثانیه طول کشید تا در از داخل باز بشه. سعی کردم از لای در، داخل رو ببینم، ولی کسی که در رو باز کرد، دیده نمیشد.
مرد وارد شد و در هم همون لحظه بسته شد. بدون اینکه از حرکت وایستم و خودم رو لو بدم، از کنار ساختمون رد شدم؛ حتی سرم رو هم بهسمتش نچرخوندم.
پونزدهدقیقه گذشتهبود و داشتم مطمئن میشدم که پیرمرد فقط اشتباه دیده که مردی حدوداً چهلساله از ساختمون بیرون اومد. نگاهم روی بدنش بالا رفت. لباس ادارهی آب تنش بود و کلاه لبهدار آبی رو روی سرش گذاشتهبود، اما همون پوتینهای مشکی نظامی واکسخوردهش، با هر قدم زیر نور برق میزدن.
استکان چای رو همونجا روی پیشخوان گذاشتم. مرد وارد پیادهرو شد؛ انگار شیفتش تازه تموم شدهبود. فاصلهم رو باهاش طوری حفظ کردم که سایهم روی زمین کنارش نیفته.
بعد از حدود دویستمتر، مرد بدون اینکه اطرافش رو نگاه کنه، وارد یه فروشگاه لوازم فنی شد. پشت ویترین وایستادم. از شیشه داخل رو میدیدم. فروشنده حتی سرش رو هم بلند نکرد. مرد چیزی از جیبش درآورد و روی پیشخوان گذاشت. فروشنده فقط یه نگاه انداخت؛ بعد خم شد، کشوی زیر میز رو باز کرد و پاکت باریکی بیرون آورد.
هیچ پولی ردوبدل نشد و هیچ حرفی هم بینشون زده نشد. مرد پاکت رو گرفت، داخل جیبش گذاشت و از در خارج شد. همین برای من کافی بود. پوزخند زدم. ادارهی آب فقط پوشش بود؛ کار اصلیش جای دیگهای انجام میشد.
از فروشگاه که بیرون اومد، نگاهش حتی یهلحظه هم روی اطراف نچرخید. اعتمادبهنفسش واقعی بود و مطمئنم میکرد که برای اولینبار نیست که از اینجا رد میشه. بینمون حدود سیمتر فاصله بود.
به اولین چهارراه که رسید، چراغ عابر قرمز شد. همزمان با چند نفر دیگه، از حرکت وایستادن. از فرصت استفاده کردم و وارد نونوایی گوشهی خیابون شدم. از پشت شیشهی بیرنگ، مسیرش رو زیرنظر گرفتم.
چراغ سبز شد. و بدون اینکه عجله داشته باشه، به راهش ادامه داد. حتی یهبار پشت سرش رو نگاه کرد. این مرد یا شدیداً به خودش مطمئن بود، یا داشت تمام تلاشش رو برای استتار میکرد. چند دقیقه بعد وارد محلهای شد که ساختمونهای اداری کمکم جاشون رو به خانههای قدیمی دادهبودن. کوچهها باریکتر میشدن و رفتوآمد کمتر از حالت عادی میشد.
از کنار چندتا ساختمون رد شد و بدون اینکه زنگ روی در رو فشار بده، جلوی ساختمون دوطبقهای وایستاد. دو ثانیه طول کشید تا در از داخل باز بشه. سعی کردم از لای در، داخل رو ببینم، ولی کسی که در رو باز کرد، دیده نمیشد.
مرد وارد شد و در هم همون لحظه بسته شد. بدون اینکه از حرکت وایستم و خودم رو لو بدم، از کنار ساختمون رد شدم؛ حتی سرم رو هم بهسمتش نچرخوندم.
آخرین ویرایش: