جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 8,654 بازدید, 175 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,536
14,317
مدال‌ها
4
کنار دکه‌ی چای‌فروشی روبه‌روی اداره وایستادم. استکان چای رو توی دستم گرفتم و وانمود کردم که منتظر کسی هستم. به جای صورت‌ها، به کفش‌ها نگاه می‌کردم. چکمه‌های لاستیکی و کفش‌های کار، هیچ شباهتی به پوتین‌های نظامی نداشتن.
۱۵ دقیقه گذشته‌بود و داشتم مطمئن می‌شدم که پیرمرد فقط اشتباه دیده که مردی حدوداً چهل ساله از ساختمون بیرون اومد. نکاهم روی بدنش بالا رفت. لباس اداره‌ی آب تنش بود و کلاه لبه‌دار آبی رو روی سرش گذاشته‌بود، اما همون پوتین‌های مشکی نظامی واکس‌خورده‌ش، با هر قدم زیر نور برق می‌زدن.
استکان چای رو همون‌جا روی پیشخوان گذاشتم. مرد وارد پیاده‌رو شد؛ انگار شیفتش تازه تموم شده‌بود. فاصله‌م رو باهاش طوری حفظ کردم که سایه‌م روی زمین کنارش نیوفته.
بعد از حدود دویست متر، مرد بدون این‌که اطرافش رو نگاه کنه، وارد یه فروشگاه لوازم فنی شد. پشت ویترین وایستادم. از شیشه داخل رو می‌دیدم. فروشنده حتی سرش رو هم بلند نکرد. مرد چیزی از جیبش درآورد و روی پیشخوان گذاشت. فروشنده فقط یه نگاه انداخت؛ بعد خم شد، کشوی زیر میز رو باز کرد و پاکت باریکی بیرون آورد.
هیچ پولی رد و بدل نشد و هیچ حرفی هم بینشون زده نشد. مرد پاکت رو گرفت، داخل جیبش گذاشت و از در خارج شد. همین برای من کافی بود. پوزخند زدم. اداره‌ی آب فقط پوشش بود؛ کار اصلیش جای دیگه‌ای انجام می‌شد.
از فروشگاه که بیرون اومد، نگاهش حتی یه لحظه هم روی اطراف نچرخید. اعتماد به نفسش واقعی بود و مطمئنم می‌کرد که برای اولین بار نیست که از اینجا رد میشه. بینمون حدود سی متر فاصله بود.
به اولین چهارراه که رسید، چراغ عابر قرمز شد. همزمان با چند نفر دیگه، از حرکت وایستادن. از فرصت استفاده کردم و وارد نونوایی گوشه‌ی خیابون شدم. از پشت شیشه‌ی بی‌رنگ، مسیرش رو زیر نظر گرفتم.
چراغ سبز شد. و بدون این‌که عجله داشته باشه، به راهش ادامه داد. حتی یه‌بار پشت سرش رو نگاه کرد. این مرد یا شدیداً به خودش مطمئن بود، یا داشت تمام تلاشش رو برای استتار می‌کرد. چند دقیقه بعد وارد محله‌ای شد که ساختمون‌های اداری کم‌کم جاشون رو به خانه‌های قدیمی داده‌بودن. کوچه‌ها باریک‌تر می‌شدن و رفت‌وآمد کمتر از حالت عادی می‌شد.
از کنار چندتا ساختمون رد شد و بدون این‌که زنگ روی در رو فشار بده، جلوی ساختمون دوطبقه‌ای وایستاد. دو ثانیه طول کشید تا در از داخل باز بشه. سعی کردم از لای در، داخل رو ببینم، ولی کسی که در رو باز کرد، دیده نمی‌شد.
مرد وارد شد و در هم همون لحظه بسته شد. بدون این‌که از حرکت وایستم و خودم رو لو بدم، از کنار ساختمون رد شدم؛ حتی سرم رو هم به‌سمتش نچرخوندم.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,536
14,317
مدال‌ها
4
پنجاه متر جلوتر، سر پیچ کوچه وایستادم و وانمود کردم که دارم بند کفشم رو می‌بندم. از انعکاس شیشه‌ی مغازه‌ی روبه‌رو، ورودی ساختمون هنوز دیده می‌شد؛ ولی هیچ رفت‌وآمدی نبود.
صاف وایستادم و به راهم ادامه دادم تا وقتی که به فاصله‌ی مطمئنی از اون خونه رسیدم. می‌دونستم که دیگه نمی‌تونن من رو ببینن. حدود هفت دقیقه طول کشید تا در دوباره باز بشه. صورتم رو صاف نگه داشتم، ولی توی سرم اخم کرده‌بودم؛ این بار مرد تنها بیرون نیومده‌بود. پسری حدوداً بیست‌وپنج ساله با لباس‌های ساده‌ی نخی همراهش بود. وقتی از کنار مرد رد شد، چیزی خیلی کوتاه بینشون جابه‌جا شد.
چیزی که حدس می‌زدم از یه کارت هم کوچیک‌تر باشه، اون‌قدر سریع بینشون جابه‌جا شده‌بود که اگر منتظرش نبودم، اصلاً نمی‌دیدمش. پسر مسیرش رو به سمت شرق ادامه داد و مرد، بی‌تفاوت به‌سمت اداره‌ی آب برگشت. نگاهم بین هر دو نفر جابه‌جا شد.
دستم رو مشت کردم. نمی‌تونستم هر دو نفر رو تعقیب کنم و چند ثانیه بیشتر فرصت نداشتم. نفسم رو فوت کردم. مرد فقط یه رابط بود، اما اون پسر جوون با موهای بلندی که پشت سرش مرتب بسته شده‌بود، کسی بود که چیزی از اون ساختمون با خودش بیرون می‌برد.
پاشنه‌ی کفشم رو از روی زمین بلند کردم و بی‌سروصدا وارد پیاده‌روی روبه‌رو شدم. حالا هدفم عوض شده‌بود.
جوان مسیرش رو مستقیم ادامه داد، ولی از پیاده‌روی شلوغ خیابون اصلی خارج نشد. عجیب بود! اگه واقعاً حامل پیام بود، باید یه جایی از دید مردم خارج می‌شد، اما انگار اصلاً قصد مخفی شدن نداشت. حدود صد متر جلوتر، جلوی ایستگاه اتوبوس وایستاد. جمعیت کم‌کم بهش اضافه شدن. چند متر عقب‌تر، کنار دکه‌ی فروش سیگار وایستادم.
اتوبوس میدون رو دور زد و با صدای ترمز، کنار سکو وایستاد. درها باز شدن و جمعیت همزمان حرکت کرد. پسر سوار شد؛ من هم پشت سر چند نفر دیگه وارد واگن شدم. نگاهم ازش جدا نمی‌شد. دستش هنوز داخل جیب پالتوش بود و مطمئن بودم که کارت رو توش گذاشته.
اتوبوس هنوز کامل راه نیفتاده بود که یهو مرد مسنی از ته اتوبوس، خودش رو به پسر رسوند. برخورد شونه‌به‌شونه‌شون کاملاً اتفاقی به نظر می‌رسید، اما همون یه لحظه برخورد کافی بود. دست مرد از کنار جیب پسر رد شد و وقتی از هم فاصله گرفتن می‌دونستم که جیب پسر خالی شده.
ابروهام بالا رفتن. بیشتر از دزدی، شبیه تحویل بود. مرد بدون این‌که حتی پشت سرش رو نگاه کنه، از در عقب پایین پرید. درها هنوز کامل بسته نشده‌بودن.
زیر لب لعنتی فرستادم و بدون فکر کردن، خودم رو از بین جمعیت رد کردم. صدای اعتراض چند نفر بلند شد.
- هی! کجا؟ مراقب... !
بقیه‌ی حرفشون رو نشنیدم، چون از اتوبوس بیرون پریدم. کف کفشم روی آسفالت سر خورد، اما تعادلم رو حفظ کردم. مرد با سرعت از عرض خیابون رد شد. دیگه مطمئن بودم که این گروه با تمام این رد و بدل کردن‌ها، می‌خواستن تعقیب‌کننده‌ها رو از خودشون دور بکنن.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,536
14,317
مدال‌ها
4
دو قدم دنبالش رفتم، اما سرعتم رو زیاد نکردم؛ اگه آموزش دیده‌بود، اولین کاری که می‌کرد این بود که ببینه کسی پشت سرش میاد یا نه.‌ من قرار نبود اون اشتباه رو مرتکب بشم. با همون قدم‌های یکنواخت، بین مردم حرکت می‌کرد. فاصله‌مون حدود سی متر بود.
چند دقیقه بعد، به تقاطع بزرگی رسید. همون لحظه، اتوبوس دیگه‌ای از روبه‌رو وارد ایستگاه شد. جمعیت مثل موج به تکاپو افتاد. بعضی‌ها پیاده شدن و بعضی‌ها از پله بالا رفتن. برای چند ثانیه، همه‌چیز فقط شونه، لباس و صدای قدم بود. مرد دقیقاً وسط اون شلوغی ناپدید شد.
اخم کردم. سمت چپ رو نگاه کردم، ولی نبود. سرم رو چرخوندم و سمت راست هم نبود.
- لعنت!
چند قدم جلو رفتم و سریع اطراف رو بررسی کردم. همون موقع، از گوشه‌ی چشمم حرکت آشنایی رو دیدم. حدود هفتاد متر اون‌طرف‌تر، مرد دوباره دیده شد؛ اما این بار کتش توی دستش بود و فقط پیراهن خاکستری ساده تنش مونده‌بود.
سرعت قدم‌هام ناخودآگاه کم شد. تغییر قیافه، اون هم وسط شلوغی! همین چند ثانیه کافی بود تا اگر کسی بدون دقت تعقیبش می‌کرد، برای همیشه گمش کنه.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
- بد نبود!
حداقل مطمئن شدم تنها کسی نیستم که آموزش دیده. مرد از عرض میدون بیضی‌شکل رد نشد؛ به‌سمت ردیف ساختمون‌های قهوه‌ای و اداری رفت. جلوی یکی از ساختمون‌ها لحظه‌ای مکث کرد و سرش رو بالا گرفت. به ساعت دیواری بزرگی که بالای ورودی نصب شده‌بود، نگاهی انداخت.
نگاهم روی ساعت قفل شد. هشت و ۲۷ دقیقه! مرد حتی یه لحظه هم منتظر نشد. همین که عقربه‌ی دقیقه از ۲۷ گذشت، دوباره راه افتاد. زمانی که داشت ازم فاصله می‌گرفت، کاغذ رو بیرون کشید و کمی بازش کرد.
ممکن نبود که کسی متوجه اون جرئیات بشه و قطعاً فکر می‌کردن که اون مرد داره اطلاعات رو میخونه، ولی من دقیقاً لحظه‌ای که کاغذ باز می‌شد، متوجه سفید بودنش شدم. هیچ ردی از جوهر یا فشار خودکار روی کاغذ نبود.
پوزخند زدم و بدون این‌که دنبالش برم، اجازه دادم ازم دور بشه. دیگه چیزی برای دیدن وجود نداشت؛ اگه قرار بود مقصدش مهم باشه، تا الان خودش رو لو داده‌بود، اما چیزی که خودش لو داده‌بود، مقصد نبود، بلکه کاغذ سفید و زمان بودن.
آروم از میدون فاصله گرفتم. تمام مسیر، فقط به یه سؤال فکر می‌کردم. چرا ساعت اهمیت داشت؟ برگه‌ی توی دستش چیز مهمی نبود و حالا احتمال می‌دادم که هدف از این کارها، چرخوندن جاسوس‌ها دور خودشون باشه.
قرار بود رأس یه زمان مشخص، اتفاقی بیفته؟ یا هر ک.س موظف بود توی ساعت مشخصی، توی نقطه‌ی مشخصی حاضر باشه؟ تا ظهر، هیچ جواب قطعی‌ای پیدا نکردم.
آفتاب بالای سرم رسیده‌بود که تصمیم گرفتم به جای دویدن دنبال آدم‌ها، اطلاعات رو کنار هم بچینم. یکی از کافه‌های کوچیک کنار خیابون رو انتخاب کردم. وارد شدم. بیشتر صندلی‌ها خالی بودن. گوشه‌ای نشستم؛ جایی که هم در ورودی دیده می‌شد و هم پنجره. پیشخدمت لیوان چای رو روی میز گذاشت و بدون حرف دور شد.
از جیب داخلی پالتوم دفترچه‌ی کوچیک و سفیدی که تا امروز، تقریباً سفید مونده‌بود رو بیرون آوردم. مداد رو از توی جیبم برداشتم و هر کلمه و عدد رو زیر هم نوشتم.
«بهزاد، جعبه، دختر پیام‌رسان، ۳۱ و ۸:۲۷»
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,536
14,317
مدال‌ها
4
چند دقیقه فقط به همین پنج کلمه نگاه کردم. اولین خط رو بین ۳۱ و ۸:۲۷ کشیدم. همه‌ی اتفاق‌هایی که از دیروز افتاده‌بودن، یه نقطه‌ی مشترک داشتن؛ نظم! هیچ‌ک.س تصمیم لحظه‌ای نمی‌گرفت؛ نه دختر، نه مرد کت‌مشکی، نه کسی که عدد رو پاک کرده‌بود و نه مردی که لباس اداره‌ی آب تنش بود. همه، دقیقاً می‌دونستن چه زمانی باید کجا باشن.
پوزخندی عصبی زدم. من تا الان دنبال آدم‌ها بودم؛ در حالی که باید دنبال برنامه‌شون می‌گشتم. مداد رو روی میز گذاشتم. لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. بالأخره داشتم سؤال درست رو می‌پرسیدم و تجربه بهم یاد داده‌بود که وقتی سؤال درست باشه، جواب دیر یا زود خودش رو نشون میده.
توی فکر فرو رفتم. هیچ خط مستقیمی بینشون پیدا نمی‌شد؛ انگار هر کدوم متعلق به پرونده‌ی جداگانه‌ای بودن. دفترچه رو بستم. همون لحظه، سایه‌ای روی میزم افتاد.
سرم رو بلند کردم. پسرکی حدوداً دوازده ساله با لباس نارنجی پیک‌ها، کنار میز وایستاده‌بود. بدون این‌که چیزی بگه یا حتی نگاهم کنه، فقط پاکت باریکی رو روی میز گذاشت و برگشت. صداش زدم:
- هی... !
تا از جام بلند شدم، از در کافه بیرون رفته‌بود. از پشت شیشه نگاهش کردم. بین جمعیت گم شد. برگشتم و پاکت رو برداشتم. نه اسم فرستنده داشت و نه مهر؛ گوشه‌ی پاکت، سه خط کوتاه با مداد کشیده شده‌بود. چشم‌هام رو ریز کردم. همون سه‌تا خطی بودن که زیر جعبه دیده‌بودم.
آروم پاکت رو باز کردم. داخلش فقط یه برگه بود. روی برگه با خطی مرتب، فقط یه جمله نوشته شده‌بود: «بعضی سؤال‌ها را باید دوباره از اول پرسید.» چند بار جمله رو خوندم؛ انگار کسی مطمئن بود که من بالأخره قراره این جمله رو بخونم.
کاغذ رو داخل پاکت گذاشتم و چند لحظه همون‌جا نشستم. ذهنم ناخودآگاه شروع به مرور کردن اتفاق‌های دیروز کرد، اما این بار دنبال سؤال بودم. تا همین چند دقیقه قبل، مطمئن بودم همه‌چیز از لحظه‌ای شروع شد که بهزاد کیف رو به دستم داد. سرم رو تکون دادم و خودم رو تحقیق کردم.
- نه! وقتی اسم من برای این مأموریت انتخاب شد.
دستم رو روی جلد دفترچه گذاشتم. چرا من؟ بین تمام اعضای بی‌نام‌ها، چرا این مأموریت باید به من می‌رسید؟ بهزاد فقط دستوری که یکی بهش داده‌بود رو اجرا کرده‌بود، دختر فقط پیام رو حمل می‌کرد و مرد کت‌مشکی فقط جعبه رو دنبال می‌کرد. همه داشتن نقش خودشون رو بازی می‌کردن و تنها کسی که از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگه پرت می‌شد، من بودم.
احساس عجیبی زیر پوستم رفت. حس کسی رو داشتم که تازه فهمیده وارد صفحه‌ی شطرنج شده، اما هنوز نمیدونه بازی از چند حرکت قبل شروع شده.
دفترچه رو بستم و از روی صندلی بلند شدم. اگه واقعاً قرار بود سؤال رو از اول بپرسم، دیگه دنبال اون آدم‌ها نمی‌رفتم؛ باید دنبال کسی می‌گشتم که مهره‌ها رو جابه‌جا می‌کرد.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: raph
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,536
14,317
مدال‌ها
4
کاغذ رو داخل پاکت گذاشتم و چند لحظه همون‌جا نشستم. «بعضی سؤال‌ها را باید دوباره از اول پرسید.»
جمله‌ی عجیبی بود؛ انگار فقط قرار بود توی ذهنم بمونه. چند سکه روی میز گذاشتم و از کافه بیرون زدم.
هوای ظهر، خیابون رو شلوغ‌تر از صبح کرده‌بود. مردم در رفت‌وآمد بودند؛ انگار هیچ‌کدامشون خبر نداشتن چند ساعت قبل، چند نفر برای یه جعبه جونشون رو از دست دادن.
قدم‌هام رو آروم برمی‌داشتم. دیگه عجله‌ای نداشتم. جعبه تحویل داده شده‌بود و مأموریت تموم شده‌بود؛ حداقل روی کاغذ. اما هرچی بیشتر به اتفاق‌های ۲۴ ساعت گذشته فکر می‌کردم، بیشتر احساس می‌کردم که یه چیزی توی این مأموریت، از اول سر جاش نبوده.
بی‌نام‌ها عادت نداشتن بعد از پایان مأموریت، برای مأمورشون پیغام بفرستن. اصلاً هیچ‌ک.س نباید می‌دونست که من بعد از تحویل جعبه کجا هستم؛ پس اون پاکت از طرف بی‌نام‌ها نبود. این فکر باعث شد قدم‌هام ناخودآگاه کندتر بشن.
احتمال دیگه‌ای رو توی ذهنم بررسی کردم؛ اگه فرستنده‌ی پاکت، کسی بیرون از بی‌نام‌ها بود، پس از کجا می‌دونست جعبه دست من بوده؟ و از کجا می‌دونست که من هنوز دنبال جواب عدد ۳۱ می‌گردم؟ این دیگه تصادف نبود. یکی، تمام این مدت، من رو زیر نظر داشت؛ شاید هم از خیلی قبل‌تر!
نفسم رو آروم بیرون دادم. با حدس زدن به جایی نمی‌رسیدم. باید عادی رفتار می‌کردم؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار مأموریت تموم شده و زندگی به روال همیشگی برگشته. اگه کسی واقعاً مراقبم بود، اولین چیزی که انتظار داشت، این بود که بعد از خوندن اون پیام، دستپاچه بشم و مستقیم دنبال جواب برم.
قرار نبود این کار رو بکنم. اول باید می‌گذاشتم چند روز بگذره، بعد با بهونه‌ای کاملاً عادی، به منطقه‌ی پنجم می‌رفتم. برای پیدا کردن جواب سؤالی که از لحظه‌ی باز کردن اون پاکت، دیگه از سرم بیرون نرفته‌بود، مقر خودمون بهترین منبع بود.
***
سه روز گذشت؛ سه روزی که ظاهراً هیچ اتفاقی نیفتاد. گزارش مأموریت رو تحویل دادم، شیفت‌های نگهبانیم رو مثل همیشه انجام دادم. تمرینات روزانه رو از دست ندادم. حتی چند بار با بچه‌های واحد عملیات سر یه میز غذا خوردم و به شوخی‌های تکراری‌شون خندیدم.
تا چند روز پیش، ما حق ارتباط برقرار کردن و شناختن همکارانمون رو نداشتیم، اما سه روز قبل نامه‌ای از طرف شایان به دست تک‌تک ما رسید که نشون می‌داد از این به بعد، می‌تونیم در صورت اتمام مأموریت، توی مقری که مشخص شده، در کنار هم زندگی کنیم.
اگه کسی مراقبم بود، باید مطمئن می‌شد که اون پاکت، هیچ اثری روی من نذاشته، اما بعد از تموم شدن هر روزی که دوباره به عنوان سانیار می‌گذروندم، هر شب قبل از خواب، همون جمله رو دوباره می‌خوندم.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: raph
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,536
14,317
مدال‌ها
4
«بعضی سؤال‌ها را باید دوباره از اول پرسید.»
روز چهارم، بهونه بالأخره خودش رو نشون داد. مسئول تدارکات، چند اسم رو روی تخته نوشت.
- فردا صبح، کاروان انتقال تجهیزات منطقه‌ی نهم به منطقه‌ی پنجم حرکت می‌کنه. دو نفر نیروی محافظ لازم داریم.
چند نفر بی‌حوصله به هم نگاه کردند. مسیر منطقه‌ی پنجم طولانی بود؛ رفت و برگشتش دو روز زمان می‌برد و بیشتر بی‌نام‌هایی که توی این منطقه مستقر بودن و طبق دستور جدید، فقط بعد از تموم شدن مأموریت می‌تونستن به پایگاهمون برگردن، ترجیح می‌دادن همین داخل بمونن.
قبل از اینکه کسی چیزی بگه، قدمی جلو رفتم.
- من میرم.
مسئول تدارکات اسمم رو نوشت.
- یه نفر دیگه؟
بعد از چند ثانیه سکوت، یکی از نیروهای واحد پشتیبانی هم داوطلب شد. نه سؤالی پرسیده شد و نه کسی به انتخاب من شک کرد. برای همه، این فقط یه مأموریت ساده‌ی اسکورت تجهیزات بود، اما برای من اولین باری بود که بعد از سال‌ها، قرار بود وارد منطقه‌ی پنجم بشم.
سپیده هنوز کامل نزده بود که کاروان از دروازه‌ی پایگاه نهم خارج شد. از نظر بقیه و حتی سیاسی‌های این منطقه، ما نیروهای نیابتی منطقه‌ی پنجم بودیم که برای پشتیبانی از مردممون که اینجا زندگی می‌کردن و البته کارهای سیاسی، توی این منطقه مونده‌بودیم. کسی از حقیقت قضیه و این‌که ما بی‌نام بودیم، خبر نداشت.
سه‌تا کامیون زرهی، یه خودروی سبک جلو و یکی دیگه عقب در حرکت بودن. روی سکوی عقب کامیون دوم نشسته‌بودم، تفنگ روی زانوهام بود و چشمم به جاده دوخته شده‌بود.
هرچی از دیوارهای بلند پایگاه دورتر می‌شدیم، رنگ دنیا بیشتر عوض می‌شد. آسفالت ترک‌خورده، ساختمون‌های نیمه‌فروریخته، تیرهای برق خمیده و سکوتی که هر کیلومتر، سنگین‌تر می‌شد، بهمون یادآوری می‌کرد که حالا بیرون پایگاه بودیم.
فرمانده‌ی کاروان بدون اینکه برگردد، گفت:
- از اینجا به بعد، فاصله‌تون رو حفظ کنین.
کسی جواب نداد چون همه دلیلش رو می‌دونستیم. بیرون از محدوده‌ی پایگاه‌ها، قانون دیگه‌ای جریان داشت.
حدود یه ساعت بعد، ماشین‌ها یهویی سرعتشون رو کم کردند. از پنجره‌ی باز کنار راننده، صداش رو شنیدم که زیر لب لعنتی گفت و پاش رو از روی گاز برداشت.
چشمم رو تیز کردم. وسط جاده لاشه‌ی تازه‌ی یه گوزن افتاده‌بود، اما چیزی که باعث توقف کاروان شده‌بود، خود لاشه نبود؛ بلکه رد پنجه‌هایی بود که دور تا دورش، خاک رو شخم زده‌بودن.
ردها اون‌قدر بزرگ بودن که به هیچ سگ معمولی شبیه نباشن. دستم بی‌اختیار روی قبضه‌ی اسلحه نشست. فرمانده این دفعه آروم‌تر گفت:
- آماده باشین؛ احتمالاً هنوز نزدیکن.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: raph
بالا پایین