جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,084 بازدید, 116 پاسخ و 37 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
122
1,687
مدال‌ها
2
- رفتارهاش طبیعی نبود، دائم فکر می‌کرد و انگار از چیزی فراری بود، انگار از خودش بدش می‌اومد و می‌خواست خودش رو تنبیه کنه. بعد از یه مدت ارتباطمون رسید به چندتا پیام اون هم آخر شب، که کار داشته، خواب بوده و ندیده و ... . نمی‌خواستم از دستش بدم، شک کرده‌بود و یه حدس‌هایی میزدم اما همش خداخدا می‌کردم که اشتباه باشه. کار به جایی رسیده‌بود که از مهمونی‌ها بیرون می‌کشیدمش، دیگه از ارتباط گرفتن با آدما دوری نمی‌کرد. لباس‌هاش، آدمای اطرافش و ... اونقدر تغییر کرده‌بود که نمیشناختمش. با یه روانپزشک حرف زدم و با کلی اصرار راضیش کردم که بیاد؛ بعد از چند جلسه فهمیدیم که غرق شده توی باطلاقی که خودش درستش کرده.
اخم‌های سیوان درهم می‌رود.
- نمی‌فهمم چی میگی... تو... .
- یه سرگرمی، شاید هم یه عادت که اسمش رو گذاشته‌بود عشق؛ یه عمر حرف تلنبار شده روی قلبش، تموم اینا باعث شده‌بود که نشونه‌های افسردگی و اسکیزوفرنی دوباره عود کنه. فکر می‌کرد یه نفر رو دوست داره و باید به هر قیمتی که شده بهش برسه، اما این وسط تلاش می‌کرد وجود من و اون عذاب وجدانی که گریبان گیرش شده‌بود رو هر طوری که شده حتیٰ با پریدن با هرکسی فراموش کنه و بعد یه مدت... به روانپزشک گفته بود حس می‌کنه روحش کثیفه و ... . یه شب روناک زنگ زد اما یه نفر دیگه پشت خط بود، گفت توی یه مهمونین و حال روناک خوب نیست. هزار بار مردم و زنده شدم تا رسیدم.
گوشیش را مقابل سیوان سر می‌دهد و بالاخره سد مقاومتش می‌شکند و بدون پلک زدن قطره‌ای اشک روی صورتش می‌غلطد.
کیسان:
- کاوه!
دستش را به صورتش می‌کشد.
- کاش مرده بودم و نمی‌رسیدم.
سیوان خشک شده عکس‌ها را ورق می‌زند و صدای کاوه چون ناقوس مرگ لحظه‌ای قطع نمی‌شود.
- لباس‌هاش... تنش... ‌. بردمش توی ماشین و راه افتادم، نمی‌دونم کجا، فقط می‌رفتم، شاید منتظر بودم خواب باشه یا دروغ، اما اون کبودی‌ها دروغ نبودن.
وسط راه حالش بد شد، بالا آورد و شروع کرد به هذیون گفتن. خواستم ببرمش درمانگاه اما... .
***
روناک تلوتلو می‌خورد و با قدم‌هایی سست بازویش را از دست کاوه بیرون می‌کشد و با صدایی کشیده حرف می‌زند:
- چیه؟ می‌خواستی نجاتم بدی؟ واسه‌ی چی اینطوری نگاه می‌کنی؟ پسرحاجی نکنه ناامید شدی؟
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
122
1,687
مدال‌ها
2
روناک مسیر نگاه کاوه را دنبال می‌کند و به گردنش می‌رسد.
- نترس! قرار نیست پای تو گیر باشه. اوه!
با خنده دستش را مقابل دهانش قرار می‌دهد و چشمکی می‌زند.
- یادم نبود تو این وسط هیچ‌کاره‌ای؛ پس دیگه اصلاً نترس.
- روناک!
روناک قدمی به کاوه نزدیک می‌شود و سرش را کج می‌کند.
- بغض کردی.
- روناک!
سیبک گلویش سخت تکان می‌خورد و سعی در فرو دادن بغضش دارد.
- بگو دروغه! بگو که اینطوری که فکر می‌کنم نیست!
قهقهه‌ی مستانه‌اش بلند می‌شود و شروع می‌کند به دست زدن.
- بذار حدس بزنم. یه دیالوگ بود از... چی بود؟ اسمش رو... .
کف دستش را چند بار به پیشانی‌اش می‌زند و کلافه ادامه می‌دهد:
- یادم نمیاد ولی کپ همون بود. راستش رو بگو! حفظش کرده بودی که یه همچین روزی استفاده‌اش کنی؟
- روناک. خواهش می‌کنم... .
- ولم کن! اصلاً مگه من رمالم بدونم توی فکرت چی می‌گذره؟ بعدش هم، همه‌چیز جلوی چشمتِ، خودت ببین کور که نیستی.
صدای فریاد کاوه بلند می‌شود:
- روناک! چرا؟ ها؟ چرا؟
روناک قدمی عقب می‌رود و دستانش را روی گوش‌هایش فشار می‌دهد. کاوه با گام‌هایی بلند به او نزدیک می‌شود و دستانش را کنار می‌زند و با فریاد اسمش را صدا می‌کند.
صدای فریاد روناک میان بوق ماشین‌ها گم می‌شود:
- چون عاشقشم، می‌فهمی؟ عاشقشم. بعد این همه مدت فهمیدم نمی‌تونم فراموشش کنم، فهمیدم بدون اون نمی‌تونم ادامه بدم. من سیوان رو می‌خوام؛ هر طوری که شده پای خواستنم هم می‌مونم. فکر کردی چرا امشب به تو زنگ زدن؟ خودم گفتم بیای، که ببینی و بکنی از من. ولم کن کاوه! ولم کن! نمی‌بینی لجن سرتاپام رو گرفته؟ بوی تعفن رو حس نمی‌کنی؟ ببین! من امشب کندم، از همه چیز کندم. تا چند وقت دیگه این رو می‌بندم به ریش سیوان و... .
چشمان کاوه میان صورت و شکم روناک در گردش است.
- من کجای زندگیت بودم؟
اشک تمام صورتش را خیس کرده‌است. کاوه عقب می رود و ناگهان زمین می‌خورد. روناک با قدم‌هایی ناهماهنگ خودش را به او می‌رساند و مقابلش زانو می‌زند و با چشم‌هایی تار کف دستانش را می‌گیرد و آرام سنگ ریزه‌ها را از دستش کنار می‌زند.
بمیرم. بمیرم.
کاوه چانه‌ی روناک را بالا می‌گیرد و او را مجبور به نگاه کردن می‌کند.
- نشنیدی؟ گفتم من کجای زندگیت بودم؟
روناک هق می‌زند.
- تو... خواستم ببینی و مجبور شی که ولم کنی. خواستم تو هم زندگیت به لجن کشیده نشه. خواستم کاری کنم که حتی اگه تموم دنیا جمع شن باز هم نتونی برگردی به منی که جز درد چیزی واست نداشتم و ندارم، به منی که لیاقت با تو بودن رو ندارم. خواستم ببینی و بکنی از من و بری، بری که نسوزی پای کسی که هیچی ازش نمونده.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
122
1,687
مدال‌ها
2
تمام وجودش یخ زده، گویا به یک‌باره تمام هست و نیستش را از دست داده‌است و حال بی‌جان‌تر از آن است که بتواند حتی مویه سر دهد.
- روناک!
- روناک دستانش را قاب صورت کاوه می‌کند و لرزان لب می‌زند:
- کاوه من رو ببین! تا خوبم گوش کن! خب؟ توروخدا گوش کن! تموم این مدت همه چیز واقعی بود، همه چیز. تو تموم منی، تموم زندگیم، تموم دلخوشیم، اما من مریضم، من... دیوونم. باید می‌رفتم، باید می‌رفتم که این خوره‌ای که داره عقل و روحم رو می‌خوره تو رو هم نابود نکنه. بودن تو اونقدر زیاده که تموم این مدت می‌خواستم این زندگی رو تموم کنم، اما الآن تنها چیزی که می‌خوام و حداقل برای یه‌مدت می‌تونه وصلم کنه به این دنیا همینِ. کاوه! هیچ‌وقت، هیچ‌وقت برنگرد! خب؟ حتی اگه مردم هم برنگرد کاوه. خودت و نجات بده از منی که فقط دردم و نه درمون.
هیچ نمی‌دانم در آن شب صدای مرگ قلب کدام یک بلندتر یا اشک‌های کدامشان تلخ‌تر بود، تنها می‌دانم آن غمگین‌ترین وداعی بود که پایان یک داستان به خود دیده‌است.
***
سیوان مات مانده به فیلمی که متعلق به دوربین ماشین است چشم دوخته و با اتمامش کاوه ناگهان می‌ایستد و صدای افتادن صندلی بلند می‌شود. کاوه گوشی را از مقابل سیوان چنگ می‌زند و جلوی چشم‌هایش تمام عکس و فیلم‌ها را پاک می‌کند.
- مطمئن بودم که میاین، برای همین گذاشتمشون؛ الان دیگه بهشون نیازی نیست.
کاوه دهانش را برای گفتن کلمه‌ای باز می‌کند اما دست مشت شده‌اش را روی میز می‌کوبد و لب فرو می‌بندد. از کنار سیوان می‌گذرد و میانه‌ی راه متوقف می‌شود، گردنبند دور گردنش را باز می‌کند و جلوی سیوان که بی‌واکنش نشسته است می‌گیرد.
- بهش بگین ازش کندم.
سعید که حال و مات بودن سیوان را می‌بیند، دست جلو می‌برد و گردنبند را می‌گیرد.
***
- این چیه؟
روناک با اخمی بچه‌گانه گردنبند را درون یقه‌ی لباسش می‌اندازد.
- گردنبده مامانمِ. داده بود به بابا، من هم میدم به کسی که دوسش دارم.
***
با صدا زدن سعید، ریسمان خیالش پاره می‌شود و به جای خالی آن دو نگاه می‌کند.
- خیلی وقته رفتن.
سیوان چون کسی که عزیزش را از دست داده، خمیده از جایش بلند می‌شود و از کافه بیرون می‌رود و بدون گفتن کلمه‌ای با گام‌هایی سست از خیابان عبور می‌کند. با رسیدن کنار ماشین، سویئچ را از جیبش بیرون می‌آورد که از میان انگشتانِ سِر شده‌اش زمین می‌افتد و به دنبالش سیوان نیز کنار جدول آوار می‌شود. سعید مقابل سیوان زانو می‌زند و مضطرب به صورت رنگ پریده‌اش نگاه می‌کند. دستش را روی زانوی سیوان می‌گذارد و صدا می‌زند:
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
122
1,687
مدال‌ها
2
- سیوان؟
سیوان سرش را بالا می‌آورد و سعید تازه متوجه چشمان پر شده‌اش می‌شود. سیوان، دست‌های لرزانش را به‌سمت دکمه‌های پیراهنش می‌برد. سعید با نگاهی نگران، تمام حرکاتش را دنبال می‌کند.
- با هم درستش می‌کنیم. باشه؟
- سعید!
سعید با شنیدن صدای لرزان و خس‌خس سی*ن*ه‌اش، ترسیده خودش را جلو می‌کشد.
- جانم داداش؟
- نفس... نفس ندارم. این دکمه رو... .
سعید به دستان لرزان سیوان که توانی برای باز کردن دکمه‌ها ندارند، نگاه می‌کند و شتاب‌زده چند دکمه‌ی اول پیراهنش را باز می‌کند. با باز شدن دکمه‌ها، سیوان دستی به پوست خیس و ملتهبش می‌کشد. سعید دستش را برای پاک کردن اشکاهایش جلو می‌برد و با برخورد سر انگشتانش به پوست سیوان، گویا آن لحظه تازه متوجه خیسی صورتش می‌شود و دست سعید را پس می‌زند و با کشیدن پشت هم دستش به صورتش، سعی می‌کند نم صورتش را پاک کند اما ریزش دوباره‌ی اشک‌ها مانعِ از بین رفتن رطوبت صورتش می‌شوند. سیوان با چهره‌ای درمانده به سعید نگاه می‌کند.
- این‌ها... چرا پاک نمیشن؟ چشم‌هام... چرا... .
سعید سر سیوان را در آغوش می‌گیرد و با نفس‌های عمیق سعی دارد بغضش را فرو دهد و آوار نشود. سیوان سرش را از آغوش سعید بیرون می‌کشد و با پاهایی سست می‌ایستد. سعید ترسیده همراه با او بلند می‌شود و مقابلش قرار می‌گیرد. رنگ پریده‌اش و رگ‌های بیرون زده‌ی صورتِ خیس از عرقش، او را می‌ترساند که اتفاقی برای تنها نقطه‌ی امن زندگیش بی‌افتد.
- سیوان! آروم! داری از دست میری. ببی... .
- کاش بمیرم سعید! کاش می‌مردم و این حرف‌ها رو نمی‌شنیدم! حالا... حالا چی‌کار کنم؟ ها؟ چه غلطی کنم؟
سعید دستش را روی شانه‌ی سیوان می‌گذارد.
- درستش می‌کنیم. همه چی رو... .
سیوان، بدون شنیدن ادامه‌ی جمله‌ی سعید، او را کنار هول می‌دهد و با چنگ زدن کلید پشت فرمان می‌نشیند. سعید با دیدن حرکات سیوان، سریع روی صندلی شاگرد جای می‌گیرد و حرکت سریع ماشین فرصتی برای بستن در به او نمی‌دهد.
- سیوان!
- میریم هتل همه چی رو جمع می‌کنیم و برمی‌گردیم عمارت. باید این یارویی که کاوه گفت رو پیدا کنیم.
به‌سمت سعید برمی‌گردد و بدون اینکه فرصتی برای حرف زدن بدهد، ادامه می‌دهد:
- اول روناک رو می‌فرستیم بره. یه بهونه هم جور می‌کنیم که کسی شک نکنه. بعد...
کلافه نفسش را بیرون می‌دمد و پوست لبش را می‌جود. با بلند شدن زنگ موبایلش آن را از روی داشبورد برمی‌دارد و هم‌زمان جلوی هتل پارک می‌کند.
- جانم پریچهر؟
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
122
1,687
مدال‌ها
2
- سل... صدات چرا گرفته‌است؟ چیزی شده؟
صدای هول‌زده و نگران پریچهر قلبش را می‌آزارد.
- چیزی نیست. پله‌ها رو دارم میرم بالا.
- پله؟
- پله‌های عمارت.
- پس عمارتی. خوبه خیالم راحت شد. راستی سیوان، خانواده‌ و دوستام هم برای چهلم بیان اشکالی داره؟
سیوان پنجه‌اش را میان موهایش می‌کشد و کنار در تکیه می‌زند و کلید را به سعید می‌دهد.
- یه خورده عمارت بهم ریخته‌است. الان که بیان نمی‌تونیم خوب ازشون پذیرایی کنیم و همین هم بهمم می‌ریزه. بعد از چهلم فضا آروم‌تر میشه، اون موقع قدمشون روی چشم.
سکوت پریچهر را پای دلخور شدنش می‌گذارد و به نفس تنگی و حال بدش افزوده می‌شود.
- ناراحت شدی هناس ؟ من... فقط نمی‌خوام اولین‌بار اومدنشون ذره‌ای بهشون بی‌احترامی بشه و کم و کسری باشه؟ پری؟
- گفتی بهم ریخته‌است. برای چی ؟ چیزی شده سیوان؟ صدای خسته‌ات؟ یکی درمیون جواب دادن زنگ و پیامام؟ می‌خوام بنویسمش پای درگیر مراسم بودنتون ولی حتی روزهای اول هم مثل این چند روز اینقدر بهم ریخته نبودی. چی‌شده عمر پری؟
جمع شدن اشک پشت پلکش، دیدش را تار می‌کند. نفسی عمیق می‌کشد، صدایش را صاف می‌کند و تمام سعیش را برای عادی نشان دادن فضا به کار می‌برد.
- باورکن چیزی نیست. کارهای مراسم، حال روناک، روستا و زمین‌های دایی بیشتر از چیزیه که انتظار داشتم، از یه طرف هم قوله من بهت و زندگی خودمون، شرمندتم پر.... .
- هیس... فقط پرسیدم که مطمئن شم خسته‌ی کاری نه بیشتر، چیزی واسه‌ی شرمندگی نیست، تو نخواستی که همه چیز بهم بریزه، الآن هم بیشتر از توانت و اون چه که باید داری تلاش می‌کنی، پس حق سر زنش کردن خودت رو نداری. الآن هم برو و با خیال راحت به کارهات برس. نمی‌خواد نگران من باشی، حالم خوبه و خیلی زود میام پیشت و کمکت می کنم فقط، دلتنگتم، همین.
- من هم دلتنگتم باوان.
قطع کردن تماس هم‌زمان می‌شود با بیرون آمدن سعید. خیلی زود به‌سمت روستا حرکت می‌کنند و تمام مسیر فکر سیوان درگیر روناک است و قلبش دلتنگ از نبودن پریچهر.
دم‌دمای صبح است که تازه به عمارت می‌رسند. سعید زودتر از سیوان بیرون می‌آید و تمام حواسش به حرکات سیوان است. با تکان خوردن پرده‌‌ی اندرونی، سیوان نیشخندی می‌زند و نگاهی به سعید که آماده باش کنارش ایستاده است می‌کند.
- اینقدر وضعیتم ترسناکه که نه‌تنها به خاتون خبر اومدنمون رو دادی حتی خودت هم چهار چشمی کنارم وایسادی؟
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
122
1,687
مدال‌ها
2
سعید هول شده کلمات را گم کرده و سعی دارد فضا را آرام کند.
- خیلی‌خب. آروم! نمی‌خواد به خودت فشار بیاری.
سیوان بدون اینکه حرکت کند، از گوشه‌ی چشم به سعید نگاهی می‌اندازد و بعد به پنجره چشم می‌دوزد.
- توان جنگیدن برای کسی که ارزشش رو نداره، ندارم. کارهای زمین‌های دایی تموم شده و فقط چندتا امضا می‌خواد.
- رون... .
- قرار نیست به خاطر توهمات یه آدم مریض، گند بزنم به زندگیم.
- یعنی چ... .
- برو بالا! حتماً شنیدن داستانی که اتفاق افتاده، برای بقیه هم جذابه.
سیوان به‌سمت اتاقش گام برمی‌دارد و در همین حین برای پریچهر می‌نویسد:
- فردا شب میام. دوست دارم!
***
- نه، نگران نباش تصمیمم عوض نمیشه.
سعید با دیدن سیوان که با ظاهری مرتب به‌طرف ماشینش حرکت می‌کند، از زیر درخت بلند می‌شود و خودش را به او می‌رساند.
- رمزش رو برات می‌فرستم. فعلاً.
مقابل سیوان متوقف می‌شود و موبایلش را درون جیبش سر می‌دهد.
- کجا؟
- کارگاه.
سعید با ابروهایی بالا رفته به سیوان که بی‌خیال مقابلش ایستاده، نگاه می‌کند.
- خوبی؟
با درهم رفتن ابروهای سیوان، سریع کلمات بعد را پشت‌سر هم روانه می‌کند:
- خب... وقتی اومدین، حالت... .
- دلیلی نداره بد باشم. اگه احوال پرسیت تموم بیا این طرف، باید برم.
- خاتون و عزیز گفتن بری بالا.
- حرفی ندارم برای گفتن. فردا میرم دنبال پریچهر، الآن هم باید برم کارگاه کارهای باقی مونده رو تموم کنم.
با اتمام کلامش، سعید را کنار می‌زند و ثانیه‌ای بعد از عمارت خارج می‌شود.
***
با تاریک شدن هوا، ماشینش را پارک می‌کند و به فضای تاریک مقابلش چشم می‌دوزد.
نفسش را لرزان بیرون فوت می‌کند و روی زمین می‌نشیند.
- شرمنده‌ام بابا. شمرنده‌ی پریچهر که قرار بود براش پناه باشم و الآن چیزی جز یه برزخ نیستم. شرمنده‌ی دایی که قرار بود مراقب دخترش باشم و نبودم. شرمنده‌ی تو، شرمنده‌ی مامان. دنیام پیچیده به هَم بابا. قرار بود حواسم به همه چیز باشه اما این وسط بی‌خبر ترینم. می‌خوام کاری که فکر می‌کنم درسته رو انجام بدم ولی می‌دونم قرار نیست کسی از تصمیمم خوشش بیاد. کاش بودی بابا! خیلی خسته‌م.
با روشن شدن هوا، تن خشک شده‌اش را تکان می‌دهد و به سوی عمارت راه می‌افتد.
به محض پیاده شدن از ماشین، خاتون پا تند می‌کند و مقابلش قرار می‌گیرد.
- سیوان گیان!
سیوان نگاهی به عزیز که چند پله بالاتر ایستاده و نظارگر آنهاست می‌اندازد و برخلاف باطنش که هیچ تمایلی به صحبت ندارد، تنها به رسم ادب سلام می‌کند، سپس نگاه می‌دزدد و منتظر می‌ایستد که خاتون از مقابلش کنار برود. خاتون با چانه‌ای لرزان، دستش را کنار صورت سیوان می‌گذارد و او را وادار به نگاه کردن می‌کند.
- ازم چشم می‌گیری رولم؟
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
122
1,687
مدال‌ها
2
ماهیچه‌های سفت شده و نفسی که حال به سختی از سی*ن*ه‌اش خارج می‌شود، از چشم خاتون دور نمی‌ماند.
- سیوان؟
سیوان با صورتی سرخ به خاتون نگاه می‌کند.
- کی بالاست؟
خاتون نیم نگاهی به عزیز می‌اندازد.
- به همه گفتم برن. نمی‌خوام آشوب خانواده‌م جایی درز کنه.
- بریم بالا! حرف دارم.
سیوان با قدم‌هایی آهسته از کنار عزیز و خاتون می‌گذرد؛ روی مبلی که بالای اندرونی قرار دارد، می‌نشیند و پاکتی را روی میز می‌گذارد و به آن‌ها اشاره می‌کند.
- بشینین!
چشمش به روناک که با سری پایین افتاده مشغول کندن پوست گوشه‌ی ناخن‌هایش است می‌افتد.
- اول... .
نگاهی به عزیز و خاتون می‌اندازد. تک خندی می‌زند و نمایشی دستی به لب پایینش می‌کشد.
- می‌خواستم بگم چی‌شده ولی مطمئنم شما قبل‌تر از من با خبر بودین. خب، بیاین الکی بحث رو کش ندیم.
اندکی به جلو خم می‌شود و با چفت کردن انگشتانش در هم، مستقیم به چشم‌های روناک که به او نگاه می‌کند، خیره می‌شود.
- قرار نیست خودم رو مقصر بدونم، چون تموم تلاشم رو کردم که دور نگهت دارم از باطلاقی که تموم این مدت ترس غرق شدنت رو داشتم ولی خودت چهار نعل با کله رفتی توش. قرار نیست کسی یا کاری رو گردن بگیرم که به من هیچ ارتباطی نداره. قرار نیست دل بدم به دلت و این خیال پوچی که داری می‌بافی رو تن کنم.
سپس به‌سمت عزیز رو می‌گرداند.
- قرار نیست خودم رو سرزنش کنم، چون بیشتر از توانم مراقب آدمای اطرافم بودم و به خاطرشون تموم اهداف و آینده‌م رو قربانی کردم. قرار نیست وقتی به خاطر احترام، جلوی تموم حرفاتون سکوت می‌کنم و دم نمی‌زنم، فکر کنین حق با شماست و به خودتون اجازه بدین برای من و زندگی که خیلی وقته حروم شده تصمیم بگیرین.
خاتون، نگران می‌خواهد از جایش بلند بشود که سیوان دستش را به معنای سکوت بالا می‌گیرد.
- پسرم بب... .
- لطفاً خاتون! چند شب پیش که حرف زدیم با خودم گفتم درسته که داره سخت می‌گذره، درسته که زیر این همه مشکل دارم له میشم، ولی در عوض خانواده‌ای دارم که مردونه وایسادن کنارم و نمی‌ذارن خم به ابروم بیاد.
عزیز که تمام مدت با غرور به مقابلش چشم دوخته بود، آهسته به‌طرف سیوان سر می‌چرخاند.
- چی‌شده که لیاقتمون این همه گستاخی و سرزنش شنیدنِ؟ خان!
- پریشب تموم مسیر خودم رو سرزنش کردم که چرا کوتاهی کردم؟ چرا حواسم نبوده؟ اما الآن که فکر می‌کنم، می‌بینم تموم این مدت به همه‌چیز و همه‌ک.س حواسم بوده الا خودم، مراقب همه‌چیز بودم الا خودم و زندگیم. من... من خیلی وقته می‌جنگم که فقط زنده باشم نه که زندگی کنم، اما با این حال باز هم لیاقتم شده شنیدن سرزنش و حق داشتن همه به جز خودم. راستی! یه چیزهایی شنیدم.
 
بالا پایین