- Jul
- 139
- 1,337
- مدالها
- 2
- نمیشه من فردا کار دارم، میسپارم سامان به کارهاش برسه.
سیاوش ابرو در هم کشید و گفت:
- من ازت نپرسیدم کاری داری یا نه، گفتم فردا به نفس کمک میکنی.
دانیار تند از روی صندلی بلند شد و تو صورت سیاوش براق شد.
- و منم گفتم کار دارم عمو جان!
سیاوش محکم دستش روی میز کوبید:
- دانیار حق... .
بین حرفش پریدم و گفتم:
- عمو من خودم حلش میکنم لازم نیست بحث کنید!
- نمیشه همین که گفتم.
دانیار که صورتش به سرخی میزد روبهروی سیاوش وایساد و شمردهشمرده حرفش حلاجی کرد.
- من پادو نیستم سیاوش خان!
بعدش سمت من چرخید و ادامه داد:
- شما هم زودتر کارها تو تموم کن و گور تو گم کن از اینجا.
قبل از اینکه جوابش بدم بهم پشت کرد و از اتاق بیرون رفت. با اخم به در زل زده بودم که سیاوش گفت:
- متاسفم، دانیار همیشه اینجوری بدخلقی نمیکنه، قبلاً خیلی خوب با همه تا میکرد.
اما دو سال پیش تصادف سختی داشت و از اون موقع به بعد اینطور تندخو و بد اخلاق شده.
لبخند تصنعی زدم و گفتم:
- مهم نیست درک میکنم، الان هم اجازه بدید میرم بخوابم تا صبح بتونم به موقع به قرار برسم.
- البته دخترم خوب بخوابی.
بی حوصله پشت پنجرهی بزرگ اتاقم رفتم. چون یه ساعت پیش خوابیده بودم دیگه خوابم نمیاومد. برای اینکه یه سر و گوشی آب بدم رفتم طبقه پایین که همه چراغها خاموش بودن، نمیتونستم ریسک کنم و به اتاقها سر بزنم برای همین سمت در خروجی رفتم تا یه سر به بیرون از خونه بزنم.
همینکه در خروجی باز کردم دو تا نگهبان جلوم ایستادن و متعجب پرسیدن:
- چیزی شده خانم؟
چیز خاصی به ذهنم نرسید برای همین گفتم:
- میخوام یکم تو باغ قدم بزنم، نمیتونم بخوابم آخه به ساعت خواب اینجا عادت ندارم.
- خانم امکان نداره! باغ این وقت شب خیلی خطرناکه.
- همین نزدیکیها یکم قدم میزنم، قول میدم زود برگردم.
- نمیشه خانم اگه سیاوش خان بفهمن عصبانی میشن.
- میگم خودم خواستم برم و به حرف شما گوش ندادم، خوبه؟
قبل از اینکه مخالفت کنن پا تند کردم و سمت باغ رفتم. نیم ساعتی میشد که تو تاریکی بین درختها میچرخیدم و صدای زوزهی سگها از دور به گوش میرسید.
تاریکی شب و سرمای آخر شب، صدای زوزهی سگها، همه باعث میشد ترس به دلم چنگ بزنه برای همین با قدمهای بلند خواستم سمت عمارت برگردم اما بخاطر تاریکی راه گم کردم.
با صدای خرناس یه سگ از پشت سرم آروم سمتش چرخیدم و سمت عقب قدم برداشتم.
همونطور که سمت عقب قدم برمیداشتم با صدای خشخش برگها سر جام متوقف شدم. خوشحال سمت صدا چرخیدم، فکر کردم نگهبانها باشن ولی با دیدن یه سگ دیگه کاملاً قالب تهی کردم.
با پارس یکی از سگها با صدا آب دهنم رو قورت دادم و همه عزمم جمع کردم و شروع کردم به دوییدن، دوندهی خوبی بودم ولی نمیتونستم خودم با این سگها که خیلی هم سریع بودن مقایسه کنم!.
با نفس نفس به پشت سرم نگاه کردم که دو قدم بیشتر باهام فاصله نداشتن، خواستم سرعتم بیشتر کنم که محکم به دیوار خوردم و پشت بندش درد فجیعی تو پیشونی و دماغم حس کردم.
به دیوار عمارت تکیه دادم و اجداد سیاوش و سگهاش مستفیض کردم.
با نور کمی که از عمارت به اینجا میخورد به دو تا سگ سفیدی که از حد معمول بزرگتر بودن خیره شدم. دو تا شون خیلی بد نگاهم میکردن، آب دهن شون آویزون شده بود و زبون شون تا ته بیرون بود.
سیاوش ابرو در هم کشید و گفت:
- من ازت نپرسیدم کاری داری یا نه، گفتم فردا به نفس کمک میکنی.
دانیار تند از روی صندلی بلند شد و تو صورت سیاوش براق شد.
- و منم گفتم کار دارم عمو جان!
سیاوش محکم دستش روی میز کوبید:
- دانیار حق... .
بین حرفش پریدم و گفتم:
- عمو من خودم حلش میکنم لازم نیست بحث کنید!
- نمیشه همین که گفتم.
دانیار که صورتش به سرخی میزد روبهروی سیاوش وایساد و شمردهشمرده حرفش حلاجی کرد.
- من پادو نیستم سیاوش خان!
بعدش سمت من چرخید و ادامه داد:
- شما هم زودتر کارها تو تموم کن و گور تو گم کن از اینجا.
قبل از اینکه جوابش بدم بهم پشت کرد و از اتاق بیرون رفت. با اخم به در زل زده بودم که سیاوش گفت:
- متاسفم، دانیار همیشه اینجوری بدخلقی نمیکنه، قبلاً خیلی خوب با همه تا میکرد.
اما دو سال پیش تصادف سختی داشت و از اون موقع به بعد اینطور تندخو و بد اخلاق شده.
لبخند تصنعی زدم و گفتم:
- مهم نیست درک میکنم، الان هم اجازه بدید میرم بخوابم تا صبح بتونم به موقع به قرار برسم.
- البته دخترم خوب بخوابی.
بی حوصله پشت پنجرهی بزرگ اتاقم رفتم. چون یه ساعت پیش خوابیده بودم دیگه خوابم نمیاومد. برای اینکه یه سر و گوشی آب بدم رفتم طبقه پایین که همه چراغها خاموش بودن، نمیتونستم ریسک کنم و به اتاقها سر بزنم برای همین سمت در خروجی رفتم تا یه سر به بیرون از خونه بزنم.
همینکه در خروجی باز کردم دو تا نگهبان جلوم ایستادن و متعجب پرسیدن:
- چیزی شده خانم؟
چیز خاصی به ذهنم نرسید برای همین گفتم:
- میخوام یکم تو باغ قدم بزنم، نمیتونم بخوابم آخه به ساعت خواب اینجا عادت ندارم.
- خانم امکان نداره! باغ این وقت شب خیلی خطرناکه.
- همین نزدیکیها یکم قدم میزنم، قول میدم زود برگردم.
- نمیشه خانم اگه سیاوش خان بفهمن عصبانی میشن.
- میگم خودم خواستم برم و به حرف شما گوش ندادم، خوبه؟
قبل از اینکه مخالفت کنن پا تند کردم و سمت باغ رفتم. نیم ساعتی میشد که تو تاریکی بین درختها میچرخیدم و صدای زوزهی سگها از دور به گوش میرسید.
تاریکی شب و سرمای آخر شب، صدای زوزهی سگها، همه باعث میشد ترس به دلم چنگ بزنه برای همین با قدمهای بلند خواستم سمت عمارت برگردم اما بخاطر تاریکی راه گم کردم.
با صدای خرناس یه سگ از پشت سرم آروم سمتش چرخیدم و سمت عقب قدم برداشتم.
همونطور که سمت عقب قدم برمیداشتم با صدای خشخش برگها سر جام متوقف شدم. خوشحال سمت صدا چرخیدم، فکر کردم نگهبانها باشن ولی با دیدن یه سگ دیگه کاملاً قالب تهی کردم.
با پارس یکی از سگها با صدا آب دهنم رو قورت دادم و همه عزمم جمع کردم و شروع کردم به دوییدن، دوندهی خوبی بودم ولی نمیتونستم خودم با این سگها که خیلی هم سریع بودن مقایسه کنم!.
با نفس نفس به پشت سرم نگاه کردم که دو قدم بیشتر باهام فاصله نداشتن، خواستم سرعتم بیشتر کنم که محکم به دیوار خوردم و پشت بندش درد فجیعی تو پیشونی و دماغم حس کردم.
به دیوار عمارت تکیه دادم و اجداد سیاوش و سگهاش مستفیض کردم.
با نور کمی که از عمارت به اینجا میخورد به دو تا سگ سفیدی که از حد معمول بزرگتر بودن خیره شدم. دو تا شون خیلی بد نگاهم میکردن، آب دهن شون آویزون شده بود و زبون شون تا ته بیرون بود.
آخرین ویرایش: