جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال پیشرفت [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط sahel_frd با نام [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 4,715 بازدید, 68 پاسخ و 34 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع sahel_frd
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط sahel_frd
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
- نمیشه من فردا کار دارم، می‌سپارم سامان به کار‌هاش برسه.
سیاوش ابرو در هم کشید و گفت:
- من ازت نپرسیدم کاری داری یا نه، گفتم فردا به نفس کمک می‌کنی.
دانیار تند از روی صندلی بلند شد و تو صورت سیاوش براق شد.
- و منم گفتم کار دارم عمو جان!
سیاوش محکم دستش روی میز کوبید:
- دانیار حق... .
بین حرفش پریدم و گفتم:
- عمو من خودم حلش می‌کنم لازم نیست بحث کنید!
- نمیشه همین که گفتم.
دانیار که صورتش به سرخی میزد روبه‌روی سیاوش وایساد و شمرده‌شمرده حرفش حلاجی کرد.
- من پادو نیستم سیاوش خان!
بعدش سمت من چرخید و ادامه داد:
- شما هم زودتر کار‌ها تو تموم کن و گور تو گم کن از این‌جا.
قبل از این‌که جوابش بدم بهم پشت کرد و از اتاق بیرون رفت. با اخم به در زل زده بودم که سیاوش گفت:
- متاسفم، دانیار همیشه این‌جوری بدخلقی نمی‌کنه، قبلاً خیلی خوب با همه تا می‌کرد.
اما دو سال پیش تصادف سختی داشت و از اون موقع به بعد این‌طور تندخو و بد اخلاق شده.
لبخند تصنعی زدم و گفتم:
- مهم نیست درک می‌کنم، الان هم اجازه بدید میرم بخوابم تا صبح بتونم به موقع به قرار برسم.
- البته دخترم خوب بخوابی.
بی حوصله پشت پنجره‌ی بزرگ اتاقم رفتم. چون یه ساعت‌ پیش خوابیده بودم دیگه خوابم نمی‌اومد. برای این‌که یه سر و گوشی آب بدم رفتم طبقه پایین که همه چراغ‌ها خاموش بودن، نمی‌تونستم ریسک کنم و به اتاق‌ها سر بزنم برای همین سمت در خروجی رفتم تا یه سر به بیرون از خونه بزنم.
همین‌که در خروجی باز کردم دو تا نگهبان جلوم ایستادن و متعجب پرسیدن:
- چیزی شده خانم؟
چیز خاصی به ذهنم نرسید برای همین گفتم:
- می‌خوام یکم تو باغ قدم بزنم، نمی‌تونم بخوابم آخه به ساعت‌ خواب این‌جا عادت ندارم.
- خانم امکان نداره! باغ این وقت شب خیلی خطرناکه.
- همین نزدیکی‌ها یکم قدم میزنم، قول میدم زود برگردم.
- نمیشه خانم اگه سیاوش خان بفهمن عصبانی میشن.
- میگم خودم خواستم برم و به حرف شما گوش ندادم، خوبه؟
قبل از این‌که مخالفت کنن پا تند کردم و سمت باغ رفتم. نیم ساعتی می‌شد که تو تاریکی بین درخت‌ها می‌چرخیدم و صدای زوزه‌ی سگ‌ها از دور به گوش می‌رسید.
تاریکی شب و سرمای آخر شب، صدای زوزه‌ی سگ‌ها، همه باعث می‌شد ترس به دلم چنگ بزنه برای همین با قدم‌های بلند خواستم سمت عمارت برگردم اما بخاطر تاریکی راه گم کردم.
با صدای خرناس یه سگ از پشت سرم آروم سمتش چرخیدم و سمت عقب قدم برداشتم.
همون‌طور که سمت عقب قدم برمی‌داشتم با صدای خش‌خش برگ‌ها سر جام متوقف شدم. خوشحال سمت صدا چرخیدم، فکر کردم نگهبان‌ها باشن ولی با دیدن یه سگ دیگه کاملاً قالب تهی کردم.
با پارس یکی از سگ‌ها با صدا آب دهنم رو قورت دادم و همه عزمم جمع کردم و شروع کردم به دوییدن، دونده‌ی خوبی بودم ولی نمی‌تونستم خودم با این سگ‌ها که خیلی هم سریع بودن مقایسه کنم!.
با نفس نفس به پشت سرم نگاه کردم که دو قدم بیشتر باهام فاصله نداشتن، خواستم سرعتم بیشتر کنم که محکم به دیوار خوردم و پشت بندش درد فجیعی تو پیشونی و دماغم حس کردم.
به دیوار عمارت تکیه دادم و اجداد سیاوش و سگ‌هاش مستفیض کردم.
با نور کمی که از عمارت به این‌جا می‌خورد به دو تا سگ سفیدی که از حد معمول بزرگ‌تر بودن خیره شدم. دو تا شون خیلی بد نگاهم می‌کردن، آب دهن شون آویزون شده بود و زبون شون تا ته بیرون بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
با پارس دوباره یکی از سگ‌ها با همه توانم جیغ زدم:
- کمک، یکی کمکم کنه!
این بار هر دو تا سگ با هم دیگه پارس کردن و سمتم حمله کردن.
فقط لحظه آخر که چشمم بستم، تونستم صدای سوت زدن یه نفر رو از بالای سرم بشنوم.
وقتی مطمئن شدم هنوز سالمم آروم پلک‌هام از هم فاصله دادم و به سگ‌هایی که تو یه قدمیم نشسته بودن با تعجب نگاه کردم.
- هنوز نمی‌دونی نباید هر جا که دلت خواست، سرک بکشی؟ می‌دونی اگه صدات نمی‌شنیدم صبح جنازه‌ات رو از باغ بیرون می‌کشیدیم !.
به بالای سرم نگاه کردم، دقیقاً زیر بالکن مشترک اتاق خودم و دانیار بودم.
نفس عمیقی کشیدم تا یکم از لرزش صدام کم بشه. موهای پخش شده روی صورتم کنار زدم و گفتم:
- من جایی بزرگ شدم که هیچ وقت کسی جرعت نکرده برای من حد و مرز مشخص کنه، من هر وقت هر جا دلم خواسته سرک کشیدم، پس کار امشبم بزار پای عادتم.
تو اون تاریکی بهش خیره شدم و لبخند کجی تحویلش دادم و ادامه دادم:
- می‌دونی که میگن ترک عادت موجب مرض است، دانیار خان!.
بی حوصله سمتم خم شد.
- نصف شبی خوابم بهم زدی تا این اراجیف بلغور کنی؟
- اراجیف تو بلغور می‌کنی مرتیکه نفهم، من دارم از ترس سکته می‌کنم ولی تو داری میگی خواب تو بهم زدم؟ اصلاً گمشو بخواب امیدوارم خواب ابدیت باشه.
- تو با این‌که می‌دونی همین الان می‌تونم به این سگ‌ها دستور بدم تیکه تیکه‌ات کنن بازم زبون درازی میکنی! واقعاً که نوبری.
مرتیکه بیشعور منو تهدید می‌‌کرد.
شونه‌ای بالا انداختم و دوباره به صورت خواب‌آلودش زل زدم:
- متاسفم که مثل تو زبون سگ‌ها رو بلد نیستم.
آروم‌تر ادامه دادم:
- آخه نه این‌که حیوون‌ها بهتر حرف هم‌دیگه رو بلدن!.
- دارم می‌شنوم چی میگی!.
- منم گفتم که بشنوی آقای سعادت! شب بخیر.
بدونن این‌که منتظر جوابش باشم با دو سمت عمارت حرکت کردم.
یه ماه از اومدنم به این‌جا می‌گذشت و هنوز چیز خاصی دستگیرم نشده بود. همون طور که سیاوش خودش گفت خیلی محافظه‌کارانه عمل می‌کرد.
با دستبند توی دستم درگیر بودم و از اتاق بیرون اومدم تا برم پایین که برای یه لحظه محکم به یه یه نفر خوردم، آخ بلندی گفتم و دستم به دماغم گرفتم:
- خوبی؟
با صدای دانیار چپ‌چپ نگاهش کردم و دستبندم که افتاده بود روی زمین برداشتم.
- خوبم، ببخشید حواسم نبود.
دستبند از دستم گرفت و دور مچ دستم قفل کرد.
- پس بیشتر حواست جمع کن!
بهش دهن کجی کردم که لبخند محوی تحویلم داد و سمت طبقه‌ی پایین رفت. با تعجب بهش خیره شدم، نکنه اول صبحی چیزی زده بود!
- صبح بخیر.
سیاوش: صبح‌ بخیر دخترم.
حمیرا: صبح‌ بخیر نفسی.
پشت میز نشستم که حمیرا با هیجان گفت:
- نفسی، امروز میایی با هم بریم دانشگاه! بعدشم بریم جاهای دیدنی اصفهان ببینیم. یه ماهه اومدی ولی کلاً درگیر کارها بودی!
دانیار خونسرد لقمه‌ای برای خودش درست کرد و گفت:
- فندقم نفس امروز با من میاد، اگه بخوایید فردا برید بیرون.
اخم‌هام تو هم کشیدم و گفتم:
- من با سامان میرم.
سیاوش از پشت میز بلند شد و گفت:
- امروز من با سامان کار دارم تو با دانیار برو دخترم.
- اما... .
دانیار بین حرفم پرید‌:
- نترس نمی‌خورمت!
چشم‌هام ریز کرد و لب زدم:
- یهو پادو نشی دانیار خان!
چپ‌چپ نگاهم کرد و جوابم نداد. سمت حمیرا چرخیدم که لب‌هاش آویزون کرده بود‌ و با غذاش بازی می‌کرد. صداش کردم و گفتم:
- خب ما که الان داریم میریم بیرون، اول تو رو می‌رسونیم دانشگاه بعد میریم سراغ کار!
با اخم سر شو تکون داد و حرفی نزد.
تو مدت زمانی که این‌جا بودم با حمیرا رابطه خوبی پیدا کرده بودم احساس می‌کردم زیادی بهم نزدیکه. دستم آروم رو دستش زدم:
- وای حمیرا باور کن وقتی اخم می‌کنی خیلی زشت میشی.
چپ‌چپ نگاهم کرد.
- قول میدم فردا کلاً با هم دیگه وقت بگذرونیم خوبه؟
این‌بار انگار راضی شد که یه لبخند قشنگ تحویلم داد و گفت:
- ایول قبوله، اما تو هم که مثل داداشم بد قول نیستی؟
دانیار با چشم‌های گرد شده طرفش برگشت:
- من کی بدقولی کردم؟
- ببین چه زود فراموش کردی، مگه قول نداده بودی آخر هفته میایی با بچه‌ها بریم کوه.
دانیار دستش زیر چونش گذاشت و متعجب به حمیرا نگاه کرد:
- واقعاً، من همچین قولی دادم؟
حمیرا با حالت قهر ازش رو گرفت که دانیار ادامه داد:
- باشه، حالا که این‌جوریه منم فردا کاملاً در خدمتت هستم خوبه؟.
این‌بار حمیرا لبخند قشنگی به روی دانیار پاشید و یه ب*س از دور براش فرستاد و گفت:
- معلومه که خوبه، قربون داداش مهربونم.
- کمتر زبون بریز بچه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
بعد از رسوندن حمیرا به دانشگاه، با دانیار رفتیم سراغ محموله اسلحه که یک ماه پیش سیاوش دستور داده بود پخش نشه ولی الان که خیالش از بابت پلیس‌ها راحت شده بود می‌خواست همه رو پخش کنه.
از ماشین که پیاده شدم دانیار ابرو بالا انداخت و گوشه لبش به تمسخر کش داد.
- حالا چرا این‌قدر جدی شدی فقط یه امضا میزنی دیگه!
- من همیشه تو کارهام جدی هستم جناب!
بی‌تفاوت به نگاه اخمالو دانیار سمت کانتینر‌ها حرکت کردم. وقتی پیش کانتیتر رسیدیم نامحسوس دستم به گوشواره‌هام کشیدم تا شنوت فعال بشه.
دانیار با مردی دست داد و پرسید:
- سلام، محمود همه چیز درسته؟
محمود: بله قربان همه چیز کاملاً درسته.
مَرده پشتش به من بود و با دانیار در مورد سلاح‌ها بحث می‌کردن. محمود برای یه لحظه سمتم چرخید و همانا چهره‌ی آشنایی که باعث شد یه قدم سمت عقب بردارم و با چشم‌های گرد نگاهش کنم.
دانیار متوجه شد یه چیزی درست نیست. ابروهاش بهم نزدیک کرد و پرسید:
- خانم اعتمادی خوبید! چیزی شد؟
نفهمیدم چرا اون‌طوری صدام کرد ولی آروم سرم تکون دادم و نامحسوس به محمود چشم دوختم.
قبلاً دو بار محمود بازداشت کرده بودم، به جرم قاچاق و حمل اسلحه‌ی بدون مجوز اما هر بار خیلی زود آزاد می‌شد. حتی چند بار درموردش تحقیق کردیم تا بفهمیم کی پشتوانه‌ش هست اما هر بار به در بسته می‌خوردیم. اما امروز بالأخره گیرش آوردم.
دانیار یه نگاه به اطراف انداخت و سمت کامیون رفت، همه‌ی اسلحه‌ها رو قبل از اومدن ما داخل کامیون بار زده بودن، چند تا از اسلحه‌ها رو برسی کرد و گفت:
- همه چی اوکیِ، الان باید این‌ها رو تحویل مجتبی بدین تا پخش کنه.
با کنجکاوی سمت کامیون‌ها قدم برداشتم که دانیار یه اسلحه‌ی هفت تیر سمتم پرت کرد. با حواس جمعی اسلحه رو تو هوا قاپیدم و سمت پیشونیش نشونه گرفتم.
چپ‌چپ نگاهم کرد.
- اسباب بازی نیست بچه جون، اون پُره!
دستم چند سانت حرکت دادم و به چشم‌هاش خیره شدم. به ثانیه نکشیده ماشه رو کشیدم.
از فرط تعجب چشم‌هاش گشاد شد، طوری که نتونست یه سانت هم از جاش تکون بخوره.
گلوله درست از بغل گوشش رد شد.
چند ثانیه بدون پلک زدن بهم خیره شد و بعد انگار بهش برق ۲۲۰ ولتی وصل کرده باشن از جاش پرید و با قدم‌هاي بلند سمتم اومد‌.
- دختره‌ی احمق حواست هست چیکار می‌کنی؟ داشتی منو می‌کشتی!
انگشت اشاره‌م رو لب‌هام گذاشتم:
- تو که احمق نیستی بیشتر به اطرافت دقت کن .
با یه قدم بلند خودش سمتم کشید و یه آن دستش بلند کرد که بزنه تو صورتم ولی با صدای محمود دستش تو هوا موند.
- دانیار خان! این کثافت می‌خواست به شما شلیک کنه ولی خانم اعتمادی زودتر شلیک کردن!
مطمئنم اگه چشم‌هاش یکم از این گشادتر می‌شد از حدقه میزد بیرون، با دهن باز و متعجب نگاهم کرد و گفت:
- آخه، چطور ممکنه؟
بدون این‌که جوابش رو بدم، با یه نگاه تحقیرآمیز بهش نگاه کردم و به چند دقیقه‌ی پیش فکر کردم.
وقتی دانیار اسحله رو سمت من پرت کرد برای یه لحظه نگاهم به پشت سرش افتاد، یه نفر بین کامیون‌ها مخفی شده بود و از پشت دانیار رو نشونه گرفته بود، منم به دست طرف شلیک کرده بودم، چون نمی‌خواستم بهش صدمه بزنم.
رو پنجه پا بلند شدم و آروم طوری که فقط اون بشنوه زمزمه کردم:
- به‌خدا اگه دستت بهم می‌خورد تا نمی‌شکستمش ولت نمی‌کردم، احمق.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
حس شرمندگی و خشم تو صورتش هویدا بود.‌ دست‌هاش مشت کرد و پلک‌هاش محکم روی هم گذاشت.
- من متا... .
- نمی‌خوام چیزی بشنوم. فقط می‌خوام این‌کار زودتر تموم شه. تا بیشتر از این چشمم به تو نیوفته.
نفسش عمیق بیرون فرستاد.
- تو ماشین منتظر باش الان میام.
تو ماشین نشسته بودم و با تنفر به دانیار نگاه می‌کردم. وقتی صحنه چند دقیقه‌ی پیش یادم می‌اومد از حرص خون به تو صورتم می‌دویید.
یعنی واقعاً می‌خواست منو بزنه! با حرص گوشه ناخونم به دندون گرفتم و گفتم:
- خیلی غلط کرده، خیلی بی‌جا کرده، بیشعور احمق. به‌‌خدا دستش بهم می‌خورد دستش می‌شکستم.
دستی به پیشونیم کشیدم و به قله‌ی کوه نگاه کردم، تقریباً یه ۴۵ دقیقه‌ای مونده بود.
با صدای بی حال حمیرا به طرفش برگشتم که بی هوا خودش روی تخته سنگ بزرگی پرت کرد و با بد‌خلقی به من نگاه کرد.
- سرکار خانم همونی نیستن که صبح با داد و بی‌داد‌های من بیدار شدن و می‌گفتن آخرین جایی که بخوام بهش فک کنم از کوه بالا رفتنه؟
این‌بار با صدای بلندتر جیغ زد:
- من بگم غلط کردم کافیه!؟ بابا بسه، بخدا دیگه نا ندارم راه بیام. دماغ بیچارم این‌قدر از سرما قرمز شده که انگار چراغ راهنمای کوهم.
به غرغر هاش خندیدم و گفتم:
- متاسفم ولی من اگه کاری شروع کنم تا تهش میرم!. بعدشم تا تو باشی دیگه از کوه رفتن حرف نزنی!
بی‌حال‌تر نالید:
- نفس غلط کردم!
- حالا که این‌قدر خسته‌ شدین همین‌جا بشینین تا من برگردم.
دانیار با حرص بهم خیره شد و گفت:
- بشینین؟ کی گفته من خسته شدم!
چشم‌هام ریز کردم و بدون این‌که دست خودم باشه لب‌هام کش پیدا کردن برای یه لبخند لج درار.
- تو که داری می‌میری از خستگی، نفست به زور داره بالا میاد!.
پوزخند عمیقی تحویلم داد و گفت:
- چقدر تغیر کردی!
- هان؟
پوزخند روی لب‌هاش حفظ کرد و لب زد:
- سه سال پیش که خیلی پر افاده بودی، یادته با دوست‌هات رفتیم کوه تو تا نصف راه هم نیومدی، اون نفسی که من سه سال پیش دیدم با این نفس خیلی تفاوت داره.
حس کردم محتویات داخل معده‌ام می‌خواد بالا بیاد. خبر نداشتیم که قبلاً دانیار و نفس با هم آشنا شدن، پس اون روز منظور سیاوش از آشنایی قبلی این بوده.
اصلاً باورم نمی‌شد، چطور همچین چیز مهمی از زیر دست سرهنگ در رفته؟.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم کاملاً عادی رفتار کنم.
- هر آدمی ممکنه تغییر کنه.
یه لنگه ابروش بالا انداخت و گفت:
- ولی فکر نکنم تا این حد!.
به حرفش توجهی نکردم و بدون این‌که جوابش بدم به راهم ادامه دادم، اما اصلاً نفهمیدم چطور تا اون بالا رفتم. تموم فکر و ذهنم درگیر دیدار سه سال پیش نفس و دانیار بود.
- مراقب باش!‌.
با کشیده شدن دستم و پرت شدن سمت عقب، چشم‌هام گشاد شد و ترس کل وجودم گرفت. بین زمین و هوا معلق بودم که به سمت بالا کشیده شدم.
- حواست کجاست؟ اگه نمی‌گرفتمت راهی رو که سه ساعته بالا اومدی یه دقیقه‌ای برمی‌گشتی.
چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم که فقط یه قدم مونده بود که از سخره پرت بشم. جایی که من وایساده بودم حفاظ داشت اما اون‌قدر مقاوم نبود که نزاره به پایین پرت بشم.
دانیار آبی که دستش بود رو سمتم گرفت و منم بدون فکر، برای از بین بردن حس ترس و استرسی که بهم وارد شده بود بطری آب رو سر کشیدم. هنوز یه قلوپ نخورده بودم که آب توی دهنم به صورت آتشفشان فوران کرد. انگار آب داغ خوردم، با به یاد آوردن نصفه بودن بطری آب حالت تهوع گرفتم، این یعنی اون بطری قبلاً دهنی شده، اون هم از طرف دانیار!.
بعد از کلی عوق زدن بی حال سر پا ایستادم و به دانیار که با صورت جمع شده و متعجب نگاهم می‌کرد خیره شدم و با پرخاش گفتم:
- آخه مرتیکه بی عقل، کی آب دهنیش میده به یکی دیگه تا کوفت کنه!.
دانیار با صورت متعجب و چشم‌های ریز شده یه قدم سمتم برداشت که تکون نخوردم. اگه یه غلط اضافه می‌کرد مطمئنم از همین سخره‌ای که به قول خودش سه ساعته بالا اومده بودیم یه دقیقه‌ای پرتش می‌کردم.
تو چند سانتی صورتم ایستاد، طوری که نفس‌هاش به صورتم خورد. بدون‌ این‌که دست خودم باشه تو گودال‌های رنگیش غرق شدم. اونم به چشم‌هام خیره شده بود، هیچ‌کدوم قصد عقب کشی نداشتیم ‌که بالأخره با صدای زنگ گوشیش پلکش پرید. بی توجه به زنگ گوشیش پرسید:
- تو از این که آب دهنی منو خوردی بالا آوردی؟
از عصبانیت به خودم لرزیدم.
- بله! من هیچ وقت نمی‌تونم دهنی کسی رو بخورم.
چشم‌هاش اجزای صورتم کنکاش کردن، نگاهش بین بینی و چونه‌ام از حرکت وایساد.
- تو اصلاً می‌دونی تا حالا... .
حرفش با سیلیِ بی هوای من تموم شد، چون می‌تونستم حدس بزنم ادامه حرفش به کجا ختم می‌شه. انگشتم تهدیدوار بالا آوردم و گفتم:
- دیگه هیچ وقت این‌قدر به من نزدیک نشو، بی‌شعورِ کودن.
بدون این‌که منتظر جوابش باشم راه برگشت پیش گرفتم.

***

《دانیار》
هنوز تو بهت سیلی بودم که از طرف یه دختر خورده بودم، داشتم فکر می‌کردم دقیقاً بخاطر چی سیلی خوردم؟
از این‌که نجاتش داده بودم به خودم لعنت فرستادم و زیر لب با حرص و عصبانیت گفتم کاش پرت می‌شدی، شاید اون موقع زنده می‌موندی اما الان مرگت به دست خودم رقم می‌خوره نفس خانم!.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
بالای سخره وایسادم و پوف کلافه‌ای کشیدم. من فقط برای این‌که روی اون دختره‌ی احمق کم کنم تا این‌جا اومده بودم مطمئنم برای مهمونی امشب نمی‌تونستم مثل آدم راه برم، چون از الان عضلات پاهام گرفتن، وضعیت تنفس و ریه‌هام هم به کنار.
بالاخره به جایی که از هم جدا شده بودیم رسیدم و با نگاهم دنبال حمیرا می‌گشتم که متوجه درگیری یه دختر با ۳ تا پسر شدم.
اوه! هر کدوم از پسرا به زور سر پا بودن و فقط برای این‌که روی دختره رو کم کنن داشتن دسته جمعی بهش حمله می‌کردن. ولی بازم از پسش بر نمیومدن، لبخند کجی زدم و با خودم فکر کردم مگه داریم همچین دخترایی؟
برای یه لحظه فکر کردم اگه اونم این‌طوری بلد بود از خودش دفاع کنه هیچ‌وقت به اون صورت وحشتناک بهش... .
با صدای آشنایی بین جمعيت به خودم اومدم. صدا داشت برای یکی از پسرها که نقش زمین بود خط و نشون می‌کشید!. وقتی چشمم به دختره افتاد باز هم تعجبی که این چند روز زیاد تو صورتم احساس می‌کردم نمیان شد.
آخرین پسری که سر پا بود هم با یه لگد بین پاش نقش زمین کرد. از بین جمعیت چشم چرخوند و برای چند لحظه نگاهش روی من ثابت موند. دوباره سمت پسره برگشت و انگشت اشاره شو تهدیدوار تکون داد.
نفس: آخرین باری باشه که یه دختر اذیت می‌کنی!
پای راستش رو دست پسره کوبید و محکم‌تر از قبل ادامه داد:
- و آخرین باری باشه که بخوای با این دستای کثیف به دختری دست بزنی فهمیدی؟
- فهمیدم!
- نشنیدم؟
این‌بار برای این‌که زودتر خودش از شر دختره نجات بده با داد گفت:
- بخدا فهمیدم معذرت می‌خوام؛ غلط کردم، کافیه؟
- همین الان می‌تونم دستت بشکنم اما این بار ازت می‌گذرم، دعا کن دیگه هیچ وقت هم دیگه رو نبینیم.
کسی لباسم چنگ زد و پشت بندش گفت:
- داداش؟
با لبخندی که مختص خودش بود سمتش چرخیدم، اما با دیدن رد اشک روی صورتش چشم‌هام دودو زد.
- جانم فندقم، کسی اذیتت کرده؟
به لباسم چنگ زد صداش می‌لرزید.
- اونا..اونا می‌خواستن منو اذیت کنن که نفس لحظه آخر رسید.
دست‌هام ناخودآگاه گره خورد، تمام عضلات بدنم منقبض شد لابد از راه رفتن زیاد بوده. دمای بدنم به صفر رسید، سرم یخ بست! رگ گردنم اذیتم کرد طوری که حس کردم کسی بارها با مشت به گردنم ضربه زده.
- چی! کی جرعت کرده به خواهرم بد نگاه کنه؟
حمیرا از تغیر حالت ناگهانیم ترسید و بلافاصله گفت:
- داداش بخدا چیزی نشد! دیدی که نفس جواب شون داد.
سمت جمعیت حرکت کردم که حمیرا خوش جلو انداخت.
- جون من بیا برگردیم نفس هم داره میاد.
با دست پسش زدم و پا تند کردم سمت جمعیت.
- می‌شکنم دستی رو که بخواد به خواهرم دست بزنه، اون چشم‌هایی که به خواهرم چپ نگاه کنه رو از ته در میارم.
دو تا از پسرا سر پا شده بودن و اونی یوی هم لنگ میزد.
- منو نگاه.
هر سه تا سمتم چرخیدن، بدون لحظه‌ای درنگی سمت شون پا تند کردم و با مشت لگد به جون شون افتادم تا حدی
مطمئنم دست دو تا شون شکستم. وقتی مردم دیدن دست بردار نیستم اومدن و منو ازشون جدا کردن.
- باشه ولم کنین دیگه.
ولم نکردن بجاش محکم تر منو گرفتن.
این‌بار عربده زدم:
- می‌کشم تون، می‌فهمین؟ هر قبرستونی برین، زیر هر سنگی قایم بشین پیدا تون می‌کنم. اون دستی که سمت خواهرم دراز شده رو قطع می‌کنم.
جمعیت دور مون بیشتر شده بود، بخاطر همین نمی‌تونستم اون آشغالا رو راحت ببینم. وقتی دیدن یکم آروم شدم منو ول کردن. همین‌ که حس کردم دستام آزاد شدن دوباره با دست‌های مشت شده سمت شون پا تند کردم ولی این‌بار حمیرا و نفس دو تاشون جلوم در اومدن.
حریف کلی آدم می‌شدم ولی حریف چشم‌های اشکی خواهرم، نه!.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
- خب دیگه فندقم، اگه ناهار تون تموم شده، بریم.
حمیرا: باشه داداشی، فقط قبل رفتن یه سر برم سرویس.
- باشه بیرون منتظریم!
حرف زدن برام سخت شده بود.
بعد از کوهنوردی امروز مطمئن بودم که بدنم دوباره طاقت نمیاره!.
با حس سرفه‌‌های کم جون قدم برداشتم و سمت سرویس حرکت کردم ولی هنوز دو قدم نرفته بودم که هجوم سرفه‌های شدید منو مجبور کرد سر جام بایستم و کمر خم کنم تا یه ذره از شدت سرفه‌هایی که قرار بود حنجره‌ام رو پاره کنه کم کنم ولی انگار معده‌ام این‌کارم به عنوان تسلیم شدن بدنم در برابر خودش دید که با هجوم سرفه‌های بیشتر به کارش ادامه داد، بجای سرویس سریع خودم به ماشین رسوندم.
- خوبی؟
صدای نفس که تو گوشم پیچید کل بدنم منقبض شد. امروز به حد کافی با اون سر کرده بودم اگه بخاطر اون نبود من هیچ‌وقت ریسک نمی‌کردم و تا قله بالا نمی‌رفتم.
با تشر و صدای خفه‌ای جوابش دادم.
- جلو چشمم نباش.
- به درک، انقدر سرفه کن تا بمیری.
با سرفه‌ دیگه‌ای طعم بد و بوی تعفن خون باعث شد حالت تهوع بهم دست بده.
- بیا!
به دست نفس که پارچه‌ای سمتم گرفته بود خیره شدم، وقتی دید تلاشی برای گرفتن نمی‌کنم خواست دست شو پس بکشه که اجازه ندادم و سریع پارچه رو از دستش قاپیدم. بلافاصله بعد از این‌که‌ پارچه رو
روی لب‌هام گذاشتم رنگ پارچه کاملا قرمز شد. مطمئنا کار معده‌‌ام دیگه تموم شده، تا این رنگ زشت به من گوشزد نمی‌کرد دست بردار نبود.
بی حال سرم رو به ماشینم تکیه دادم و بی اختیار گفتم:
- ممنونم.
- خواهش، حمیرا هم اومد بریم.
با دیدن حمیرا که از رستوران خارج شده بود و به سمت ما میومد همه‌ی عزمم جمع کردم و سر پا ایستادم. تمام بدنم التهاب داشت احساس می‌کردم بوی خون میدم و باید هر چه زودتر دوش می‌گرفتم.
- تو بشین من نمیتونم رانندگی کنم!
فقط به یه سر تکون دادن اکتفا کرد و جوابم نداد که بیشتر ازش حرصم می‌گرفت.

***

《نفس》
روز خسته کننده‌ای بود به محض رسیدن به طبقه‌ی دوم اولین چیزی که توجهم جلب کرد اون اتاق خوفناک و عجیب بود که ترس به دلم سرازیر می‌کرد. با صدای قدم‌های دانیار که داشت پشت سرم می‌اومد؛ چشم از اتاق گرفتم و وارد اتاق خودم شدم.
برای اولین بار داشتم با دقت به اتاقی که به اصطلاح برای من بود نگاه می‌کردم.
کاغذ دیواری‌های صورتی با پرده‌های سفید و طرح‌های صورتی کم رنگ، تخت، کمد، میز کنسول و میز مطالعه‌ همه با رنگ‌های سفید و طوسی ترکیب شده بودن.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
- سلام قربان
- سلام سروان خوبی! خبری ازت نیست
- خوبم! ببخشید وقت نمی‌شد
- اشکالی نداره دیشب سروان می‌گفت حالت خوب نبوده درسته!؟
منظورش وقتی که از حال رفتم و آخرین بار که چشم باز کردم تو تخت بودم و چیزی یادم نبود
- مشکلی نیست! قربان دیشب یه چیزی دیدم باید حتماً به شما بگم
- منتظرم
- یه اتاقی تو همین طبقه هست وقتی ازش صداهای عجیب غریب شنیدم سعی کردم وارد اتاق بشم و وقتی وارد شدم یک زن که شبیه دیوانه‌ها بود دیدم
صدای نفس های سرهنگ از پشت گوشی نا منظم به گوشم می‌رسید با هیجان پرسید
- چی!! کی بود چیزی نگفت؟!
- نمیدونم کی بود ولی مدام فریاد می‌کشید که کسی نمی‌تونه شوهر و بچه‌ی شیر خوارم رو از یادم ببره! در ضمن قربان از ظاهرش مشخص بود سال‌هاست که تو اون اتاق زندانی شده و یه چیز عجیب تر این بود که با زنجیر اون زندانی کردن! اون زن به طور حتم جنون گرفته.
- یا اباالفضل!! خدایا خودت رحم کن
و آرام زمزمه کرد
خدایا لیلای من باشه
- چیزی شده قربان از صداتون مشخصه حال‌تون خوش نیست!
- من خوبم سعی کن زیاد جلب توجه نکنی و یه جوری اسم اون زن بفهمی
- چشم قربان خدانگهدار!
شیر آب بستم و از سرویس خارج شدم با شنیدن صدای فریاد اهورا با تعجب به از اتاق بیرون رفتم
- چند بار بگم کسی حق نداره پا تو این خراب شده بزاره؟
رگ‌های گردنش متورم شده بود و از خشم صداش می‌لرزید، خدمت‌کار بیچاره که انگار روح از بدنش خارج شده باشه با کمترین توان جوری که صداش مثل زمزمه کردن بود جواب داد
- اهورا خان آقا گفتن به شما بگم برای مهمونی امشب حق ندارین با ایشون همراه بشین
در حد انفجار بود مطمئنم صورتش از این قرمزتر نمی‌شد آروم دست به دامن دختر بیچاره گرفتم و گفتم:
- بهتره بری وگرنه خونت حلاله
انگار منتظر همین حرف بود که به سرعت از پله‌ها روانه شد
با صدای شکستن چیزی چشم از دختر گرفتم و به اتاق اهورا نگاه کردم از بیرون چیزی مشخص نبود بخاطر همین آروم وارد اتاقش شدم.
رد خون روی تیکه‌های شیشه آینه خودنمایی می‌کرد چشم چرخوندم و اهورا رو کنار تختش پیدا کردم خون از دستش می‌چکید یعنی این مهمونی این‌قدر مهم بود که اهورا رو به این حال انداخته بود!؟
عقب‌گرد کردم و به اتاق خودم برگشتم یک پارچه تمیز برداشتم و دوباره به اتاقش رفتم
- کَری؟ همین تازه گفتم کسی حق نداره بیاد تو این خراب شده
- خودت کری همچین کشته مرده‌ی اتاقت نیسم
دقیقاً کنارش نشستم موهای همیشه خوش حالتش بهم ریخته بودن حالا داشتم صورتش رو کامل می‌دیدم مردمک چشم‌های سیاهش بزرگ‌تر شده بود ابروهاهش طبق معمول گره خورده بودن و ته ریشش از چند روز قبل بلند تر شده بود
- دستت بده ببینم
- الان دقیقاً داری برای کی خود شیرینی می‌کنی
- آدمی این‌جا نیست که بتونم براش خود شیرنی کنم
- زبونت خیلی تندِ آخرش خودم اون از حلقومت می‌کشم بیرون
- بپا قبلش من زبون تو رو نبرم!!
حین حرف زدن دستمال را دور دستش می‌پیچوندم و گره‌ی آخر را که زدم گفتم:
- عینک بزن! احیاناً آینه رو جای کیسه بکس اشتباه نگرفتی اهورا سعادت!
آستین لباسم گرفت و با بی حوصلگی گفت:
- حوصله اراجیف تو یکی ندارم اصلاً!
داری با دم شیر بازی می‌کنی، بد می‌بینی نفس کیان!
قبل از این‌که جوابش رو بدم صدای خدمت‌کار باعث شد هر دو به سمتش برگردیم بیچاره جرعت نداشت پا بزاره تو اتاق و از همون بیرون گفت:
- نفس خانم آقا با شما کار دارن
- الان میام
- فقط گفتن خیلی زود!
تو اتاق کارشون منتظر شما هستن
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
لباس سیاهی که از کمر به شکل کلوش تا خورده بود و چین‌های ریزی داشت و به زیبایی لباس اضافه کرده بود به تن کرده بودم روبه‌روی آیینه که ایستادم به بالا تنه لباس خیره شدم کلاً با دست سنگ دوزی و ریزه کاری‌ شده بود و رنگ یشمی سنگ‌ها تقابل جالبی با سیاهی لباس ایجاد کرده بود
همه‌ی کشوها رو بهم ریختم تا تونستم یه شال حریر یشمی پیدا کنم
به صورت مخالف از دو طرف یقه‌ام رد کردم تا هیچ جای بدنم تو دید نباشه، مجبوراً دسته‌ای از موهام که حالت داده بودم از شال بیرون کشیدم و یه خط چشم نازک کشیدم.
با صدای در که باز شد از آینه چشم گرفتم و به اهورا که بی هوا در باز کرده بود نگاه کردم
- قول میدم دیگه هیچ‌وقت در اتاقت نزنم
- باشه اون موقع با اون دستی که در باز کرده باید خداحافظی کنی
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم که اخم‌هاش دو برابر شد
اون یکی چشمم هم که خط چشم کشیدم گفتم:
- خیلی خب من حاضرم
- دور برت نداره اون‌جا شاید به عنوان نامزد من معرفی بشی اما هیچ‌وقت نمی‌تونی نامزد من باشی
- می‌خوای به عموت بگم من نمیام؟ یادت نرفته که شرط رفتن به اون مهمونی فقط حضور من کنار توهه!
انگشت اشاره‌اش رو تهدیدوار سمتم گرفت بعد انگار چیزی یادش اومده باشه بی حرف از اتاق بیرون زد‌.
کنار اهورا طبقه‌ی پایین رفتیم که حمیرا از روی مبل بلند شد و گفت:
- داداش پیشنهاد می‌کنم هیچ‌ جوره امشب نفس تنها نزار چون ممکنه بدزدنش
لبخند محوی به حمیرا زدم و گفتم:
- خیلی خوب توم
- بریم؟
به اهورا که بی حوصله منتظر رفتن من بود نگاه کردم و بی حرف به سمتش برگشتم که با صدای سیاوش سر جام‌مون ایستادیم
- به به زوج امشب چقدر بهم میان! اهورا مراقب نفس باش بعد از امضای قرارداد هم زود برگردین خونه
- چشم عمو جان
- اهورا به هیچ وجه نمی‌خوام این‌بار هم خراب کنی وگرنه اعتمادم کاملاً بهت از دست میدم
- مطمئن باشین هیچ مشکلی پیش نمیاد
- بهت اعتماد دارم! خدانگهدار
قبل از این‌که سیاوش لباس برام بفرسته و برای اهورا خط و نشون بکشه جریان مهمونی امشب به سرهنگ اطلاع داده بودم اما نمی‌دونستم دقیقاً این قرارداد راجب چی هست که این‌قدر مهم.
وسط مهمونب با چشم‌هایی که مطمئن بودم کاملاً قرمز شدن دنبال اهورا گشتم اما با صدای آشنایی کنار گوشم چشمام گرد شدن و به سرعت سمت صدا برگشتم که کنارم نشسته بود
- این‌قدر تابلو نکن اون چشاتم درست کن
- سجاد!؟
- هیس آروم‌تر دختر خوب چخبرته؟
- تو این‌جا چیکار می‌کنی
- اگه صدات بیاری پایین توضیح میدم الان همه صدات میشنونا
با درک موقعیت به حالت عادی خودم برگشتم که سجاد گفت:
- امشب می‌خوان اهورا سعادت و نامزدش سر به نیست کنن
باز هم کنترل تن صدام از دست دادم و بلند گفتم:
- چی؟ کی!
- امشب منم با خودت به کشتن میدی!
همون لبخند همیشگی‌ به لب داشت. اگه صدای آهنگ بلند نبود تا حالا همه دور ما جمع می‌شدن
- هوف چیکار کنم خوب، توم درست بگو چخبره
- قرارداد امشب مربوط به قاچاق اعضای بدنه قراره بعد از امضا تو و اهورا سعادت به قتل برسونن ولی نیرو‌های ما بین افراد هستن برای مراقبت از تو و دستگیری یکی از شاخه‌های این گروه به صورت محرمانه
- این‌جا چخبره؟
با صدای اهورا به سمتش برگشتم موندم این بشر یه نیمچه لبخند بلد نیست بزنه هر لحظه اخم داره!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
قبل از من سجاد پا در میونی کرد و گفت:
سجاد: سلام من محمد هستم!
مرتیکه‌ی بی ادب نه تنها دست سجاد رد کرد جواب سلامشم نداد
اهورا: از کنار نامزدم پاشو
انگار واقعاً نامزدشم که همچین برای من اخم و تخم کرده
سجاد: اوه ببخشید! واقعاً نامزد تون دوست دارینا
اهورا: لازم نمی‌بینم به کسی توضیح بدم حالا هم پاشو
سجاد که دیگه لبخند نداشت نگاه خاصی به من انداخت و بی حرف از کنارم بلند شد و روبه‌روم نشست، لبخند محوی رو لبم نشست مطمئن بودم این‌کار فقط برای حرص دادن اهورا کرده
- دیگه با کسی گرم نگیر
این حرف اهورا با حرص تو گوشم گفته بود
- برو بابا
- درست صحبت کن!
به سمتش چرخیدم و چشمام ریز کردم و گفتم:
- و اگه درست صحبت نکنم؟
- الان وقت ندارم باید برم! بعداً حساب تو میرسم.
از جاش بلند شد و چند قدم ازم دور شد
ولی انگار چیزی یادش اومده باشه سمتم برگشت و گفت:
- نبینم با این مرتیکه گرم بگیریا تفهمیم!؟
- اوک بای!
وقتی چشم اهورا رو دور دیدم سمت سجاد روی میز خم شدم و گفتم:
- خب!
اونم مثل من خم شد و گفت:
- خب به جمالت
- سج.. محمد؟
- خوشم میاد زود موقعیت درک می‌کنی
- من با این لباسا چیکار کنم
- چطور مگه خیلیم بهت میان
و یه چشمک حواله‌ام کرد که چشام گرد شد
- تو خوبی
- خوبم تو چطوری
دستمال کاغذی که رو میز بود پرت کردم سمت سجاد و گفتم
- بیشعور
لبخندش کش اومد و گفت:
- ولی این لباسا بیشتر بهت میان تا لباس نظامی!
چشام ریز کردم گفتم:
- وایسا ترفیع بگیرم اون موقع حال تو می‌گیرم
این‌بار با صدای بلندی خندید؛ من با این خنده‌ها بزرگ شدم همیشه کنارم بود اگه داداش داشتم به همین اندازه دوستش داشتم
با کشیده شدن آستین لباسم به اهورا که با ابروهای گره شده بهم خیره شده بود نگاه کردم
- تو حرف حالیت نیست نه؟
با جدا شدن ناگهانی دست اهورا از آستینم و پرت شدنش رو زمین با چشم‌های گرد به سمت سجاد چرخیدم
- چیکار کردی؟
- کاری که حقش بود چه طرز حرف زدن با یک خانم!
با مشتی که به صورت سجاد خورد جیغی کشیدم و به سمت سجاد دویدم، اما با کشیده شدن آستین لباسم به عقب پرت شدم و درست کنار اهورا ایستادم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
سفیدی چشم‌هاش قرمز شده بود و موهای خوش حالتش بهم ریخته بود
- تا وقتی که اسمت کنار اسم من هست حق..
قبل از تموم شدن حرفش با مشتی که به صورتش خورد چند قدم عقب رفت. بخاطر این‌که آستینم هنوز تو دستش بود منم همراهش به عقب کشیده شدم آستینم ول کرد و پا تند کرد سمت سجاد رفت.
یه مشت اون میزد یکی سجاد بالاخره سجاد اهورا رو زمین زد اگه زمینش نمیزد تو این‌که رزمی کارِ شک می‌کردم،
همه فقط نظاره می‌کردن مردی که از همه مسن‌تر بود سر خوش به اون دو تا نگاه می‌کرد و دستور داد کسی حق دخالت نداره چشم چرخوندم دو تا از بچه‌های اکیپ می‌خواستن دخالت کنن که به صورت نامحسوس بهشون اشاره کردم اونا هم مثل بقیه مجبور شدن فقط نظاره کنن.
دوباره به اهورا و سجاد نگاه کردم حالا سجاد زیر مشت و لگد اهورا بود
به طرف دو تا شون رفتم که با صدای همون مرد مسن متوقف شدم
- حق دخالت نداری دختر کوروش!
چشم ریز کردم و انگشت اشاره‌ام سمتش گرفتم و گفتم:
- اون وقت تو می‌خوای جلوی منو بگیری؟
- دارم صحنه‌های جذاب از دست میدم برو کنار
و به دو نفر اشاره کرد تا منو از جلو چشمش کنار ببرن
دست بردم و شیشه‌ی رو میز برداشتم و سمت یکی از اون دو نفر گرفتم که دوباره همون مرده گفت:
- خودت زخمی می‌کنی بچه بیا برو کنار
پوزخند غلیظی زدم و بدون این‌که بچرخم شیشه را تو صورت یکی از اون دو نفر خورد کردم.
پاشنه کفشم روی پای نفر دوم گذاشتم و با آرنج به سی*ن*ه‌اش زدم که به سمت عقب پرت شد قبل از این‌‌که زمین بخوره حرکت آخر را زدم و با لگدی که بهش زدم روی میز شیشه‌ای افتاد و میز شکست
حالا دیگه اون مرد اخم کرده بود به سمتش رفتم و میزی که زیر پاش بود با پاشنه‌ی کفشم به عقب هول دادم و گفتم:
- اگه می‌خوای بازی بین سگ‌ها رو ببینی خودتم باید بین اون سگ‌ها باشی
علناً به اون دو تا بدبخت گفته بودم سگ! نیشخندی زدم و جام تو دستش بیرون کشیدم و به لب‌هام نزدیک کردم و چشمکی به مرده زدم و گفتم:
- اوه یادم نبود من دهنی کسی نمیخورم!
جام روی کفش‌های مارک دارش خالی کردم و در آخر جام شیشه‌ای ظریف رو رها کردم که جلوی پاهاش شکست.
عقب‌گرد کردم و بالای سر سجاد و اهورا ایستادم و گفتم:
- کسی نیست این دو تا تنه لَش از هم جدا کنه
با این حرفم دست هر دو تا شون تو هوا متوقف شد و از اون پایین با حرص منو نگاه می‌کردن که دو نفر از اکیپ خودمون سجاد از روی بدن اهورا بلند کردن.
به صورت سجاد که کاملاً خونی بود چشم دوختم لبش پاره شده بود و به احتمال زیاد دماغش مو برداشته بود نمی‌تونستم ریسک کنم و حتی حالش بپرسم
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین