جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال پیشرفت [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط sahel_frd با نام [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 4,715 بازدید, 68 پاسخ و 34 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع sahel_frd
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط sahel_frd
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
سجاد آروم چشم رو هم گذاشت که خیالم راحت شد و بالا سر اهورا نشستم
- خوبی؟
نگاه چپی بهم انداخت و گفت:
- باور کن از این بهتر نمیشم
یه مرد نسبتاً قد بلند و هیکلی اومد کنار اهورا و کمکش کرد که بشینه، بعدش رو کرد به من و گفت:
- نیهاد خان باهاتون حرف دارن
- کدومه این نیهاد خان؟
با دست به همون مرد مسن اشاره کرد، پس این نیهاد خان معروف! نیهاد فتاحی؛ ملقب به شغال در ظاهر تو کار تجارت ولی در باطن تو کار قاچاق انواع و اقسام فشنگ برای هر نوع اسلحه‌ای چهار سال قبل سرگرد بختیاری دستگیرش کرده بود ولی به دلیل نداشتن مدارک کافی نتونسته بودن مجازاتش کنن ولی انگار امشب تو تور سجاد گیر افتاده.
لبخند جذابی زدم و تو دلم گفتم، نیهاد شغال امشب پر!
- شنیده بودم دختر کوروش خیلی نازپروده هست ولی انگار زیادی اغراق کرده بودن!
- مونده سطح درک شما از اغراق کردن تا چه حد باشه نیهاد خان
- دختر زبون درازی هستی مطمئنم با این زبونی که داری یا خیلی موفق میشی یا سرت از دست میدی!
- فعلاً که موفقیت‌های زیادی کسب کردم باقیش هم می‌سپاریم به سرنوشت
- خیلی هم خوب!
بعد به پیش‌خدمت کنارش که یه سینی تو دستش بود و چند تا جام قرمز رنگ داخلش بود اشاره کرد که سمت من بیاد.
لبخندم داشت رنگ می‌باخت اما ظاهرم حفظ کردم
نیهاد: چند دقیقه قبل نتونستی بخوری الان بخور!
جمله‌اش مثل پتک به سرم خورد من تا حالا شر*ب نخورده بودم و کاملاً به اعتقاداتم پایبند بودم! آب دهنم قورت دادم و نامحسوس به سجاد نگاه کردم کلافه دستی لای موهاش کشید و ازم رو برگردوند، تو دلم هفت جد و آباد شغال مستفیز کردم، و آروم دست بردم تا یه جام بردارم اما خدمتکار نامحسوس با چشم به جامی که وسط سینی بود اشاره کرد!
مجبوراً همون جام برداشتم و نگاهش کردم حس می‌کردم به یه چیز چندش دست زدم همه بدنم عرق کرده بود تو دلم خدا رو صدا زدم و چشم بستم تا نبینم چطور پا روی اعتقاداتم گذاشتم و جام قرمز رنگ سر کشیدم.
با مزه‌ی آشنایی تو دهنم چشم باز کردم و متعجب به جام خالی نگاه کردم چشم چرخوندم اما هنوز هم سجاد پشت به من ایستاده بود این یعنی اون هم فکر می‌کرد محتویات داخل جام شر*ب هست!
لب پایینم به دندودن کشیدم که طعم گیلاس میداد، سر خوش به نیهاد چشم دوختم و گفتم:
- طعمش عالی بود، مثل این حتی تو بارهای ملبورن هم ندیده بودم!
حالا تعجب تو چشم‌های سجاد می‌دیدم لبخندم عمیق‌تر شد بیچاره فکر می‌کرد واقعاً اون زهرماری‌ خوردم
- البته! چیز‌هایی که ما استفاده می‌کنیم همیشه تک هستن
- بر منکرش لعنت
با حرف آخرم سمت اهورا چرخیدم و گفتم:
- بریم عزیزم؟
اهورا با چشم‌های گرد نگاهم کرد و سرش به عنوان تاسف برام تکون داد، سجاد حق داشت که بگه زود موقعیت درک می‌کنم.
به تبعیت از اهورا راه خروج پیش گرفتم و به سمت پارکینگ که بیرون از خونه بود قدم برداشتیم
- دروغگوی قهاری هستی!
- کِی به شما دروغ گفتم جناب؟
- آدم باهوشی هستی و زود خودت با شرایط پیش اومده وفق میدی، جوری با کلمات بازی کردی که منم برای یه لحظه فکر کردم که تو اون جام شراب!!
از حرکت ایستادم و احساس حالت تهوع بهم دست داد پس کار اون بوده
- چرا؟
- چی چرا
- چرا جام عوض کردی؟
- اون‌جوری که تو رنگت عین دیوار سفید شد ترسیدم همون‌جا سکته‌ کنی! قبل از این‌که انتقام اون سیلی ازت بگیرم حق نداری بمیری، بخاطر همین یه پارتی کوچولوکردم.
ولی کی می‌دونست اهورا دلیل خودش داشت و بس!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
اهورا: تو بشین پشت فرمون
- باشه بریم
اهورا سرش بی حال روی صندلی گذاشت و گفت:
- سعی کن با آخرین سرعت برونی!
- باشه! چرا مهمونی خارج از شهر؟
- همه‌ی مهمونی‌ آدم‌های کله گنده خارج از شهر!
دیگه سوالی نپرسیدم، دستم سمت ضبط بردم و به آهنگ پخش شده از سیستم گوش سپردم.

(سن ایرل منی هچ ایرلغ سن گدم سنسیز دورامرام سویرم سنی تک باشنا سن یاشا اوتی سن براک انا سن ایرل منی هچ ایرلغ سن گدم سنسیز دورامرام سویرم سنی تک باشنا سن یاشا اوتی سن براک انا
گفته بودم واسه تو می گذره این ساعت هر چند صباحی کنار اون بشین واسه گذر این عادت بی راحت دیگه خفه خون گرفت...)

با صدای گلوله‌ای که به شیشه‌ پشتی ماشین خورد برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم؛ که کنترل ماشین از دستم در رفت!
داشتیم می‌رفتیم سمت دره‌ای که نسبتاً عمیق بود ولی اهورا زودتر دست به کار شد و فرمون به دست گرفت و گفت:
- آروم باش حواست به رانندگیت باشه!
خیلی ریلکس این حرف زده بود و کاملاً عادی برخورد می‌کرد یعنی از قبل می‌دونست قراره این اتفاق بیوفته!.
وای! به یاد حرف سجاد که گفت می‌خوان اهورا و نامزدش سر به نیست کنن افتادم استرس و هیجان سراسر وجودم گرفت.
خم شدم کفش‌های پاشنه بلندم از پام کندم؛ حالا بهتر می‌تونستم از پاهام استفاده کنم
-سر تو بنداز!
دست اهورا سرم به پایین خم کرد
نفهمیدم چی شد که گلوله درست از روی بازوی اهورا رد شد و شیشه روبه‌رو شکافت، آب دهنم قورت دادم و حواسم بیشتر جمع کردم دو تا ماشین پشت سَرمون بودن چون راه باریک بود نمی‌تونستن از ما جلو بزنن، ماشین با آخرین سرعت می‌روندم اگه تصادف می‌کردیم مطمئن بودم خلاص شدن مون یک درصد هم امکان نداشت
- محکم بشین
اهورا فقط سر تکون داد حواسش اصلاً پیش من نبود داشت با اسلحه‌ی هفت تیرش کلنجار می‌رفت
محکم پام رو ترمز فشار دادم که صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی زمین به گوش رسید و ماشین با صدای بدی سرجاش وایستاد
- چیکار...
قبل از تموم شدن حرف اهورا هر دو تامون به جلو پرت شدیم ضربه به قدری شدید بود که سرم به فرمون خورد و گرمی خون روی پیشونیم حس کردم
ماشین دوم بخاطر برخورد شدید پرت شد ولی یکی هنوز مونده بود دوباره پام رو گاز فشار دادم و به سرعت حرکت کردم
- خوبی؟
این سوال من از اهورا پرسیدم و وقتی جوابم نداد برگشتم سمتش که چشام گرد شد! آستین تک کت قهوه‌ای روشنش قرمز شده بود این یعنی موقعی که سعی کرده بود گلوله به من نخوره خودش زخمی شده بود خودش یکم جابه‌جا کرد و دکمه‌ای را فشار داد که سقف ماشین باز شد
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
- چیکار می‌کنی؟
- حواست به رانندگیت باشه.
این یعنی تو خفه! از آیینه به ماشین پشت سرم نگاهی انداختم فاصله کمی با ما داشتن با شلیک گلوله‌ای بالا سرم گوشام صوت کشید حالا اهورا پشت سر هم شلیک می‌کرد ولی راننده ماهرانه ماشین هر بار به یه طرف می‌برد تا گلوله با اونا برخورد نکنه، با گلوله‌ای که به لاستیک عقب ماشین ما خورد کنترل ماشین دوباره از دستم رفت ولی این‌بار هیچ جوره نمی‌تونستم جمعش کنم
- اهورا!؟
صدای جیغ من تو صدای آخرین گلوله‌ی اسلحه‌ی اهورا گمشد.
اهورا به سرعت خودش پایین کشید و دست زخمیش به عنوان حفاظ جلوی من گرفت جوری که دستش اصلاً با من برخورد نکنه و با اون یکی دستش فرمون تا ته سمت کوه چرخوند که چشم‌هام محکم رو هم گذاشتم تا نبینم مردن خودم به چشم.
- آخ
دستم به سَرم گرفتم که متوجه سِرم تو دستم شدم، پرستاری که بالای سرم بود گفت:
- خوبی عزیزم
- من کجام؟
- بیمارستان
چشم‌هام بستم صدای گلوله‌ها، زخمی شدن اهورا، پرت شدن ماشین دومی به دره با آخرین شلیک اهورا! و در آخر برخورد ماشین با کوه.
پرستار: معلومه شوهرت خیلی دوست داره بچه‌های امداد می‌گفتن خودش سپر تو کرده تا بلایی سرت نیاد
سرفه‌ی کوتاهی کردم و گفتم:
- اهورا چطوره؟
- موقع تصادف آسیب جدی به سی*ن*ه‌اش وارد شده تحت مراقبت‌های ویژه هست فعلاً
- ساعت چنده
- چهار صبح
- ممنونم
با صدای در چشم چرخوندم که روی مرد آشنایی ثابت موند رو کرد سمت پرستار و گفت:
- میشه تنهامون بزارین؟
- البته! من یک ساعت دیگه برای تعویض سرم بهشون سر میزنم.
با رفتن پرستار سعی کردم بشینم که کنارم نشست و گفت:
- راحت باش
- ولی سرگرد!
- استراحت کن، خوبی؟
-بله
- اون افراد نیهاد فرستاده بود سراغ تون گویا از قبل با اهورا سعادت مشکلی داشته سرهنگ چون نمی‌تونست بیاد این‌جا منو فرستاد گفت بهت بگم بیشتر مراقب خودت باشی
- قربان، سجاد چیشد
چشمکی حواله‌ام کرد و گفت:
- حسابی کتک خورده
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه سرخوش خندید و گفت:
- راستی کلی حرص خورد و گفت تو علناً بهش لقب سگ دادی
لبم از داخل گزیدم و چیزی نگفتم
- خب دیگه حالا که حالت خوبه من دیگه میرم
- چیزه به سجاد بگین شربت بود که خوردم
سر تکون داد و چند قدم رفت ولی دوباره سمتم چرخید و گفت:
- این پسره انگار برای این‌که تو آسیب نبینی خودش سپرت کرده حواست بهش باشه
- چشم قربان!
دوباره فقط به یک سر تکون دادن اکتفا کرد و از در خارج شد منم چشم رو هم گذاشتم و با فکر اتفاقاتی که دیشب گذاشت خواب بهم غلبه کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
اهورا: کلافه سوار ماشین شدم و گفتم:
- لطفاً عمو!
- اهورا بسه اصرار تو کاری از پیش نمیبره.
- ولی اون آدم نزدیک بود منو بکشه و شما میگین انتقامم ازش نگیرم؟
- من همچین حرفی نزدم خودم به این مسئله رسیدگی می‌کنم و دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم.
بدون این‌که نگاهم کند به راننده‌اش اشاره کرد و گفت:
- اهورا همین‌جا پیاده میشه!
با بدخلقی از ماشین پیاده شدم و در ماشین بهم کوبیدم و سمت پیاده‌رو حرکت کردم.
با صدای گوشیم روی صندلی داخل پارک نشستم نگاهی به اطراف انداختم نمی‌دونم چقد با فکر نیهاد قدم زده بودم که به پارک رسیده بودم
- بله
- سلام پسرم خوبی؟
صدای دکتر بود چند وقت بود که دیگه بهش سر نمی‌زدم، حتی به زنگ زدن‌هاشم اهمیت نمی‌دادم امروز بدون نگاه کردن به مخاطب گوشیم، تماسش جواب داده بودم
- سلام دکتر خوبم ممنون شما خوب هستین!
- خوبم پسرم! سایه‌ات کم شده دیگه ما رو قابل نمی‌دونی
- من شرمنده! شما به بزرگی خودتون ببخشید واقعاً درگیر کار بودم، بزودی بهتون سر میزنم
- الان میخوام ببینمت
- راستش...
- بهونه نیار جوون، پاشو بیا مطب حرف اضافه هم نشنوم.
بعد از قطع تماس سوار تاکسی شدم و مستقیم به مطب دکتر رفتم.
- سلام دکتر
- سلام گل پسر خودم چط...
ولی قبل از این‌که سوالش کامل کنه با نگاهی به صورت کبودم و دست باند پیچی شده‌ام از سوالش پشیمون شد.
باهاش دست دادم و پرسیدم
- با من کاری داشتین
- البته که کارت دارم تو که خودت نمیایی حالا مجبورم خودم به زور تو رو به اینجا بکشونم!
- اختیار دارین، چه کاری داشتین حالا!
- عجله نکن یه چای بخور بدنت گرم بشه بعداً حرف می‌زنیم
حوصله‌ی بحث نداشتم سرم تکون دادم و چای داغ آروم آروم نوشیدم.
دکتر: اهورا
سرم بلند کردم و منتظر به دکتر نگاه کردم که ادامه داد
- بعد از برسی آزمایش‌های چند هفته پیش متوجه شدیم که سرفه‌هات مربوط به معده‌ات نیست!
- یعنی چی؟
- تو بعد از تصادف پنج سال پیش که خون‌ریزی داخلی کردی من و همکارهام فکر می‌کردیم خون‌ریزی مربوط به معده‌ات هست اما دیروز با دیدن آزمایشاتت فهمیدم که مشکل مربوط به کبدت هست، بخاطر اون که همیشه خون بالا میاری.
- من متوجه نمیشم! یکم واضح‌تر توضیح بدین لطفاً
- باشه پس با دقت به حرفام گوش کن این باید به یه نفر از همراهانت می‌گفتم اما الان مجبورم به خودت بگم.
این بیماری سال ۲۰۱۱ کشف شده و از متداول‌ترین نوع سرطان کبد، کارسینوم سلول‌های کبدی(Hepatocallular carcinoma) این سرطان از سلول‌های عملکردی کبد شروع می‌شود. ۷۵ تا ۸۵٪ سرطان‌های کبد مربوط به این نوع بدخیمه و متاسفانه تو مبتلا به این بیماری شدی! و از اون‌جایی که تو هیچ‌کدوم از علائم این بیماری نداشتی بخاطر همین به این موضوع شک نکرده بودیم.
سر دردم شروع شده بود و انگشت‌های دستم بی حس شده بودن بی رمق و با حالی خراب پرسیدم
- من می‌تونم برم
- هنوز نه! لازم نیست امید تو از دست بدی این بیماری تا حالا صدها نفر شکست دادن!
برات درخواست پیوند کبد کردم و بزودی خودم تو رو زیر تیغ عمل می‌برم بهت قول میدم این عمل با موفقیت تموم کنم.
بی حال روی پاهام ایستادم و گفتم:
- ممنونم! خدانگهدار.
با قطره‌های کوچیکی که روی صورتم نشست به اطرافم چشم دوختم همه داشتن به سرعت از کنار هم دیگه رد میشدن تا خیس نشن ولی من بی حس زیر بارونی که حالا شدت گرفته بود نشسته بودم.
دلم تنگ شده بود می‌خواستم دق‌ُدلیم سر کسی خالی کنم اما هیچ کسی نبود! دستی به صورت خیسم کشیدم و فریاد کشیدم
- آهای داری می‌بینی!؟ اگه می‌‌بینی پس خوب نگام کن، نگاه کن ببین دارم کم میارم چرا نمی‌خوای به منم یه فرصت بدی؟
مگه منم بنده‌ی تو نیستم؟ به خودت قسم کم آوردم دیگه نمی‌کشم دلم براش تنگ شده لعنتی، ولی هنوزم روم نمیشه برم پیشش میدونی چرا؟ چون هنوز انتقامش از اون عو*ضی نگرفتم. نمی‌تونی منو ببری پیش خودت حداقل تا وقتی که انتقامش بگیرم
شبیه آدم‌هایی بودم که جنون گرفتن داشتم عربده می‌زدم وسط خیابون و از خدای خودم گلایه می‌کردم، هر کسی که منو تو اون حالت می‌دید دلش برام می‌سوخت و برای حالم تاسف می‌خورد، من امروز به اندازه تمام روزهایی که از دست داده بودمش اشک ریختم، اشکی که هم برای مرگ اون ریختم و هم برای عمر کوتاه خودم!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
حمیرا: نفس من دیگه نمی‌تونم
- زودباش بدو ببینم چقدر زود کم آوردی!
- بی انصاف از ساعت هشت صبح هر جور تمرینی بلد بودی رو من بدبخت امتحان کردی بخدا دیگه بدنم نمی‌کشه!!
- اهه چقد لوسی تو! باشه یه دور دیگه بدو بعدش شروع می‌کنیم
بی حال سر تکون داد و بدنش کش و قوسی داد بعد شروع به دویدن کرد
از دور صدام بالا بردم و گفتم:
- استخر دور بزن
کلافه نگاهم کرد و حرفی نزد
به حمیرا که نفس نفس میزد نگاه کردم ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست، نمیدونم چرا اما حس خوبی نسبت بهش داشتم، از صبح گیر داده بود به من دفاع شخصی یاد بده منم چند تا تمرین ساده بهش داده بودم ولی انگار بدنش زیادی ضعیف‌ بود.
ولوم صدام بالا بردم و گفتم:
- خیلی خب لازم نیست دور بزنی همون‌جا وایسا، تمرین کنار استخر شروع می‌کنیم.
- میشه یکم استراحت کنم؟
- نه
- چرا؟
چقد مظلوم شده بود وقتی چشم‌هاش ریز می‌کرد دل سنگ هم آب می‌کرد، چینی بین ابروهام انداختم و گفتم:
- چون بدنت نباید سرد بشه، بزور یکم بدنت گرم کردم
- اما من خسته‌ام!
- کم غر بزن؛ صبح بهت گفته بودم نباید پیش من از خستگی حرفی بزنی، تو هم قول دادی اعتراض نکنی.
- نفس؟
بی توجه به صداش، که خستگی ازش می‌بارید شروع کردم به توضیح دادن
- شوتوکان، این سبک به آدم امکان وارد کردن ضربات شگفت انگیزی به شکل سریع و کار آمد میده! تو این نوع کاراته از دست، آرنج، زانو و پنجه‌ی پا برای وارد کردن ضربه استفاده میشه
این نوع کاراته محبوب‌ترین نوع کاراته تو دنیا محسوب میشه
یه چشمک حواله‌اش کردم و گفتم:
- پس سعی کن خوب یاد بگیری
- هوم چشم
- آفرین حالا به من حمله کن
هر بار که می‌خواست به من ضربه بزنه از قبل حدس میزدم و اون غافلگیر می‌کردم.
باید تحریکش می‌کردم که بهم حمله کنه وگرنه کاری از پیش نمی‌بردیم
- تو چرا عین بچه‌ها هستی کلاً یه ضربه هم نتونستی بهم بزنی یا نه بهتر بگم عین گربه پنجول میندازی!
قبلاً از هانیه خدمت‌کار خونه شنیده بودم که حمیرا به شدت از این‌که اون بچه صدا کنن بدش میاد و من عمداً روی اون کلمه تاکید کرده بودم.
صورت گردش کاملاً قرمز شده بود حالا از سرما بود یا حرص خوردن الله اعلم! دست‌هاش مشت کرد و سمتم قدم برداشت مشتی تو هوا حواله‌ی صورتم کرد که با یه حرکت ساده دستش پس زدم اما کم نیاورد و لگدی سمتم پرت کرد و من این‌بار بدون مراعات چرخی دورش زدم و اون سمت استخر پرت کردم با جیغی که از ترس کشید دستش محکم گرفتم!
حالا بین من و استخر معلق بود
- نفس!
بی حوصله گفتم:
- انگار خیلی باهات کارا دارم برای امروز کافیه دیگه.
و اون سمت خودم به بالا کشیدم، چهره‌اش در هم بود انگار زیادی بهش فشار داده بودم
- خوبی!؟
- هوم آره الان بهتر هم میشم
- چه جو...
با پرت شدنم سمت استخر رشته کلامم از دست دادم و لحظه آخر فقط تونستم برای نیفتادن تو اون آب سرد دستم بند لباس حمیرا کنم، که اونم با من تو استخر پرت شد.
کل عضلات بدنم یهو سفت شدن و سرما تا مغز و استخونم رفت!
- اخه دختره‌ی خنگ این‌ چه کاری بود
- چه بدونم تا تو باشی بهم نگی بچه
- حمیرا!؟
با صدای متعجب اهورا هر دو به سمت صدا چرخیدیم
- اون‌جا چیکار میکنین؟
با دندون‌هایی که از سرما بهم می‌خوردن گفتم:
- مگه نمی‌بینی اومدیم ماهی گیری تو نمیایی!
با گیجی بهم خیره شد و گفت:
- هان!؟
- کوفت بجای کمک وایساده سوال می‌پرسه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
- اَتسی
با صدای عطسه‌ی حمیرا چپ چپ نگاهش کردم که مظلوم سرش پایین انداخت
اهورا: اخه مگه بچه‌ای؟ ببین الان سرما خوردی اگه عمو بفهمه عصبانی میشه
حمیرا: تو که نمی‌خوای بهش بگی نه
اهورا: من نمیگم ولی این دختره‌ی فرنگی که میگه
- فرنگی خودتی و هفت جدت چه طرز حرف زدنه! مگه من بچه‌ام برم چغلی یکی دیگه رو بکنم؟
اهورا بی حوصله‌تر از اون بود که بخواد جواب منک بده کلافه دستی بین موهاش کشیدو گفت:
- من میرم استراحت کنم سرم درد می‌کنه، حمیرا بهتر تو هم بری تو اتاقت!
بعد از سخنرانی‌اش سمت طبقه‌ی بالا رفت و حمیرا هم سمت اتاق خودش که نزدیک اتاق سیاوش بود رفت.
- خانم چیزی می‌خورین بیارم!؟
با صدای هانیه سمتش چرخیدم، یه دختر چشم ابرو مشکی و ریزه میزه با لباس‌ فرم همیشه‌اش. لبخندی بهش زدم و گفتم:
- نه مرسی عزیزم!
عقب گرد سمت آشپزخونه ولی با صدای من برگشت و منتظر بهم چشم دوخت
- اَم چیزه! سیاوش خان کجا هستن؟
- من اطلاعی ندارم ایشون هیچ وقت رفت و آمد شون به کسی اطلاع نمیدن
با فکری که به سرم زد صدام بی حال کردم و گفتم:
- اما من باید باهاشون حرف بزنم
- چیزه ایشون همیشه برای شام بر می‌گردن
ایول همین می‌خواستم بفهمم حالا تقریباً نیم ساعت وقت داشتم، سرم تکون دادم و سمت بالا رفتم.
دوباره بعد از کلی کلنجار تونستم در اون اتاق خوفناک باز کنم، نگاهی به اطراف انداختم و خودم پرت کردم تو اتاق.
زن: تو کی هستی؟
چقدر بی حال بود این‌بار بر خلاف دفعه‌ی قبل خیلی آروم بود و لباس تمیز و نویی به تن داشت.
با هیجان و بدون حواس گفتم:
- من! من نفسم
- تو این‌جا چیکار داری سیاوش تو رو فرستاده؟
- نه! نه باور کنین من خودم اومدم کسی منو نفرستاده
بی تفاوت سرش تکون داد و جوابم نداد
- شما کی هستین چرا اینجا هستین؟
- چه فرقی داره که من کی باشم
- شاید بتونم کمک تون کنم!
پوزخند غلیظی روی لبش نشست و گفت:
- حتی خداتم نتونست منو از این‌جا نجات بده، تو کی باشی!
لب به دندون گرفتم و تو دلم از خدا معذرت خواستم
- اما شاید من بتونم!
- من اسمم یادم نیست نمی‌دونم کی هستم؛ ولی هرگز اسم سیاوش از یادم نمیره چه تو خواب چه تو بیداری، چه تو خماری!
کلمه آخرش با تمام نفرت بیان کرد و ادامه داد
- من وقتی هیچ‌ک.س و هیچ چیزی یادم نمیاد اون همیشه یه جا از ذهنم درگیر خودش کرده حتی نمی‌دونم چرا!؟
وای خدای من این زن! این زن معتاد بود و کی کثیف‌تر از سیاوش که این کارا براش مثل آب خوردن بود
- می‌خوای کمکم کنی!؟
با خوش‌حالی سر تکون دادم و گفتم:
- البته هر کاری که ازم بر بیاد انجام میدم
- موهام بزن
فکر کردم اشتباه شنیده‌ام اما با تکرار دوباره‌ی حرفش متعجب به صورتش چشم دوختم
- چرا؟
-چون سیاوش موهام دوست داره!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
به موهایی که حالا کاملاً مرتب بودن چشم دوختم، جدا از این‌که با بریدن موهاش سیاوش از اومدن من به اتاق خبر داره میشه من نمی‌تونستم این موها رو ببرم دلم نمیومد!
چشم از زن گرفتم و به اتاق نگاه کردم هیچ تغیری نکرده بود، هیچ چیز اتاق رنگ روشن نبود همه‌ی رنگ‌ها سیاه و خنثی بودند
- ببخشید اما من باید برم
قدم برداشتم تا از اتاق خارجشم چون نفس کشیدن تو اون اتاق برا سخت بود
- لیلا!
با صدای زن از روی شونه‌ام نگاهی بهش انداختم که خودش باز ادامه داد
- اسمم لیلاس! حالا که اسمم یادم اومد یعنی اثر این لعنتی داره میره
و به دستش که کاملاً جای سرنگ بود اشاره کرد، سرم تیر کشید دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم و از اتاق زدم بیرون و مستقیم به اتاق خودم رفتم. حتی وقتی برای شام منو صدا زدن گفتم سرما خوردم و شام نمی‌خورم،
هانیه گفته بود که امشب هیچ‌کسی با سیاوش همراه نشده برای شام.
- صبح خیر
طبق معمول در سکوت سر میز نشسته بودن و منتظر من بودن تا شروع کنن، سیاوش و اهورا جوابم ندادن و حمیرا فقط به یه سر تکون دادن اکتفا کرد.
صدام صاف کردم و سیاوش صدا زدم
- عمو؟
این حرف چقد خاطرات برام تداعی می‌کرد!
باز هم جوابم نداد حالا دیگه مطمئن شدم که اتفاقی افتاده.
حمیرا با چشم و ابرو بهم اشاره کرد که حرفی نزنم ولی مگه دست بردار بودم سمت سیاوش چرخیدم و باز پرسیدم
- عمو! چیزی شده؟
با کوبیدن دستش رو میز یه متر پریدم و کلاً خفه خون گرفتم.
سیاوش: این میز حرمت داره چطور به خودتون جرعت میدین حرمت این میز بشکنین! هان؟
حرف آخرش تقریباً فریاد زد، باز ادامه داد
- نفس تازه اومده قوانین نمیدونه شما دو تا چرا؟ به چه حقی به من و قوانین خونه‌ام بی احترامی می‌کنین
کسی جرعت حرف زدن نداشت حتی اهورایی که همیشه به همه چیز بی تفاوت بود این‌بار شرم‌زده فقط سرش پایین انداخته بود و جرعت حرف زدن نداشت
با کشیده شدن رومیزی، همون قدرت حرف زدنی هم که داشتم از دست دادم! صدای شکستن ظرف‌های گرون قیمتِ روی میز با صدای جیغ حمیرا قاطی شد!
دستم روی دهنم گذاشتم تا صدام در نیاد، اهورا هم هیچ واکنشی نشون نداد فقط اخمش غلیظ‌تر شد
سیاوش از جاش بلند شد که صندلی با صدای بدی روی زمین افتاد.
انگشت اشاره‌اش سمت تک تک مون چرخوند و گفت:
- نبینم! دیگه نبینم این کار بکنین متنفرم از کسی که قوانین منو خونه‌ام بشکنه!
و طبقه‌ی بالا رفت.
طرف حمیرا که داشت می‌لرزید رفتم و گفتم:
- خوبی؟
- خو..خوبم! اما دایی هیچ‌وقت سرم داد نزده بود!
اهورا: به دل نگیر یکم اعصابش خط خطی شده.
منم به تقلید از اهورا گفتم:
- اره حتماً اعصاب نداشته وگرنه سرمون داد نمیزد که! پاشو، پاشو بریم یه آب به دست و صورتت بزن قراره بعد دانشگاه بیایی سَر کلاس خصوصی با من! ولی این‌بار بخوای منو تو استخر پرت کنی حالت میگیرما
لبخند زد و سرش تکون داد، آروم تو سرش زدم و گفتم:
- باشه تو مگه زبون نداری که همش با کله جواب منو میدی؟
زبونش تا ته برام در آورد و گفت:
- نگا دو متر
با این حرفش هر دو خندیدیم و اهورا هم فقط به یه لبخند اکتفا کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
داشتم سمت طبقه‌ی بالا می‌رفتم و فکر می‌کردم چطور راجب لیلا با سرهنگ حرف بزنم!
یه پله مونده به آخر با تنه‌ای که بهم خورد داشتم از پله پرت می‌شدم که لحظه‌ی آخر دستم به نرده‌های پله گرفتم، قلبم به شدت خودش به قفسه‌ی سی*ن*ه‌ام می‌کوبید
سیاوش: نفس! خوبی دخترم؟
می‌خواستم بگم مگه کوری ولی زود زبونم گاز گرفتم و گفتم:
- خوبم عمو!
اومد کنارم و خم شد که یه چیزی برداره با تعجب بهش نگاه کردم و یه پله پایین رفتم، با دیدن سرنگ تو دستش چشمام محکم بستم!
این یعنی دوباره به لیلا سرنگ زده حالم از این مرد بهم می‌خورد اگه دست من بود همین‌جا خفش می‌کردم و انتقام خودم، بابام، لیلا و همه‌ی کسایی که بدبخت کرده بود ازش می‌گرفتم!
- تو خوبی رنگ به روت نمونده دخترم
- خوبم عمو فکر کنم فشارم افتاده
- باشه بیا بریم پایین بگم برات یه چیز شیرین بیارن
- نه ممنون یکم استراحت کنم خوب میشم
- مطمئن باشم؟
- بله عمو خیال تون راحت.
و به سرعت از کنارش رد شدم، وقتی چشمم به اون اتاق می‌افتاد دلم می‌شکست اما چیکار کنم!
هیچ کاری از دستم برنمیومد!
- سلام قربان
- سلام دخترم خوبی
- خوبم ممنون! از اون زن براتون خبر آوردم
-دگوش میدم
- لیلا! اسمش لیلاس
با صدایی ضعیفی گفت:
- خب؟
- قربان متاسفانه لیلا معتاد شده! و روی دستش جای سالمی نمونده از بس که بهش مواد تزریق شده.
با صدای افتادن چیزی و به دنبالش فریاد یه نفر که اسم سرهنگ پشت سر هم داد میزد، کنترل صدام از دست دادم و پشت سر هم سرهنگ صدا می‌زدم
- قربان؟ عمو؟ عمو مهرداد!؟ کسی اون‌جا نیست جواب منو بده؟
همون‌طور که گوشی تو دستم بود یه مانتو از کمد بیرون کشیدم و از اتاق خارج شدم.
- کجا با این سرعت؟
این از کجا پیداش شد آخرین کسی که باید می‌دیدم اهورا بود
- میرم یکم هوا بخورم!
- با این سر و وضع؟
با پرخاش گفتم:
- به تو چه؟ چه صنمی باهام داری آخه
- از اون‌جایی که آخر هفته جشن نامزدی منو تو هست! می‌تونم و این حق دارم که ازت حساب بگیرم مگه نه؟
تو اون وضعیت نمی‌تونستم به حرف‌هایی که میزنه توجه کنم.
- پیاده‌شو با هم بریم!
نیشخندی زدم و ادامه دادم
هر چی زدی جنسش خراب بوده.
اومد روبه‌روم و انگشت اشاره‌اش سمتم گرفت و گفت:
- تا نگی کجا میری نمیزارم پاتو از خونه بزاری بیرون! بعدشم توهه غربتی هیچ‌جا رو بلد نیستی که!؟ اگه بخوای خودم میبرمت!
- نه خدایی یه چیزی زدی؟ بیا پایین سرم درد گرفت بابا! من میرم توام اگه می‌تونی جلومو بگیر.
سمت خروجی پا تند کردم که باز جلوم ایستاد.
- گفتم که‌ نمیزارم بری
- خودت میدونی نمی‌تونی جلوم بگیری وگرنه به سبک خودم باهات رفتار می‌کنم
دستش سمتم دراز کرد تا رو شونه‌ام بزاره! با اعصاب خوردی کیفم رو دستش کوبیدم که دستش محکم به سی*ن*ه‌اش خورد
- وحشی!
- خودت و هفت پشتت وحشی هستین
با پام محکم کوبیدم به زانوش و کیلد‌های روی میز برداشتم و گفتم:
- ماشینت امروز برای من! به عنوان نامزدت می‌برمش
زیر لب یه چیزایی می‌گفت که اعتنائی نکردم و سوار ماشین شاسی بلند جدیدش شدم و سمت بیمارستان روندم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
نفس: قربونت بشم من! این‌همه گریه نکن دلم گرفت
مهری: دخترم مگه ندیدی گفتن بهش شوک وارد شده آخه چی میتونه این مرد از پا در بیاره
- چیزه راستش من... .
با صدای دکتر از کنار پاهای مهری بلند شدم و رو‌به‌روی دکتر وایسادم.
دکتر: شما دخترشی؟
- نه! مشکلی پیش اومده
- بهشون شوک وارد شده، سعی کنین مریض از استرس و هیجان دور کنین وگرنه ممکنه اتفاق‌های جبران ناپذیری براشون بیفته.
- می‌تونیم ببینیمش؟
- بله اما مریض خسته نکنین!
من باید زودتر سرهنگ می‌دیدم و به خونه بر‌میگشتم، دوباره کنار پاهای مهری زانو زدم و گفتم:
- خاله میشه من برم پیش عمو!؟
- آره خاله برو بعدش من میرم
پیشونیش بوسیدم و نگاه قدردانی بهش انداختم و به اتاق رفتم.
- اصلاً بهتون نمیاد روی تخت بیمارستان بخوابین
سرهنگ: تو نباید این‌جا باشی ریسک بزرگی کردی دخترم!
- تو دنیا هیچ‌ک.س اندازه شما برام مهم نیست
چشماش روی هم گذاشت حالش اصلاً خوب نبود
- من دیگه میرم شما استراحت کنین
سرهنگ: رها!؟
- بله عمو
-مراقب لیلا باش نزار کسی بهش آسیب بزنه
- چشم! می‌تونم یه سوال بپرسم
- نه بعداً خودم همه چیز بهت میگم لطفاً الان چیزی نپرس!
- باشه مراقب خودتون باشین من دیگه باید برم.

به محض خارج شدن از بیمارستان سمت خونه روندم گوشیم تو اتاق جا گذاشته بودم مطمئن بودم سیاوش بخاطر این‌که بی‌خبر از خونه بیرون اومدم عصبانی شده.
مسیر نیم ساعته رو یه ربعی اومده بودم، ماشین سر جای قبلی پارک کردم و داخل خونه رفتم.
هانیه: سلام خانم کجایین از صبح آقا خیلی نگران بودن
- سلام، ببخشید یکم حالم خوب نبود عمو الان کجاست؟
- رفتن طبقه‌ی بالا الان دیگه برای شام میان پایین
- باشه پس منم میرم لباسام عوض کنم!
پله‌ها رو بالا رفتم که صدای سیاوش شنیدم.
سیاوش: چرا نمی‌خوای باور کنی اون دیگه مرده
لیلا: خودت بمیر عوضی! هیچ وقت تن به خواسته‌های توهه عوضی نمیدم
- همین که این‌جایی برای من کافیه
- بالاخره یه روزی از این‌جا خلاص میشم و پیش شوهر و بچم بر می‌گردم
-هزار بار گفتم که اون شوهر لعنتی تو خودم با یه تیر خلاص کردم
با صدای بهم خوردن زنجیر‌ها چشم از اتاق گرفتم و آخرین پله‌ هم بالا رفتم
لیلا: خودم می‌کشمت عوضی در مورد شوهر و بچم حرف نزن، دهنت نجسه حق نداری اسم ح... .
- یا خفه میشی و اسم اون مردک به زبون نمیاری، یا تا فردا شب خبری از مواد نیست! فهمیدی؟
در اتاقم آروم روی هم گذاشتم و رو زمین نشستم، هر لحظه که بیشتر تو این خونه می‌موندم از این مرد متنفرتر می‌شدم.!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jul
139
1,337
مدال‌ها
2
بعد از شام همه تو پذیرایی طبقه‌ی پایین نشسته بودیم که گوشی سیاوش زنگ خورد و بیرون رفت؛ به بهونه دست شستن دنبالش رفتم تا بشنوم چی پای تلفن میگه.
سیاوش: حق نداری به اهورا صدمه بزنی هنوز کارم باهاش تموم نشده
- ... .
- مبادا! مبادا بخوای همچین غلطی بکنی اون الان مثل موم تو دستمه هر کاری ازش بخوام انجام میده
- ... .
- باشه! باشه لعنتی بکشش ولی الان نه یعنی حداقل الان نه.
- ... .
دستم روی دهنم فشار دادم تا صدام بیرون نیاد! این دیگه چه جور حیوونی بود؟ حتی به برادر زاده خودشم رحم نمی‌کرد.
بدون این‌که به روی خودم بیارم کنار حمیرا نشستم و گفتم:
- چخبرا دانشگاه چطور پیش میره؟
- نمیدونم دقیقاً چی بگم اولین بار کسی این سوال ازم می‌پرسه!
- هوم! گفتی رشته‌ات چیه؟
- من حقوق می‌خونم
- به به خیلیم قشنگه.
- تو رشته‌ات چی بود نفس؟
- من؟ من روانشناسی خوندم.
این رشته رو خیلی دوست داشتم و همزمان با دانشکده افسری برای روانشناسی هم درس می‌خوندم؛ سجاد اون موقع‌ها خیلی بهم کمک کرده بود! شغل روانشناسی خیلی بهم کمک کرد و کارم برای نفوذی بودن راحت‌ کرد چون کسی فکر نمی‌کرد یه دانشجوی
روانشناسی فارغ التحصیل دانشکده‌ی افسری باشه.
حمیرا: دروغ میگی!
- دروغ چرا؟
- باورم نمیشه دادشمم روانشناسی خونده!
- واقعاً چه جالب
اهورا سرش از لپ‌تاپش بیرون کشید و پرسشگرانه نگام کرد و گفت:
- کجاش جالبه
دماغم خاروندم و گفتم:
- هر چیزی بهت میومد اِلا روانشناس!
- چرا!؟
- چون ظاهرت شبیه دیوونه‌هاست! تو آدم سالم دیوونه می‌کنی؛ حالا خدا بدونه با دیوونه‌ها چیکار می‌کنی.
- تو که دیوونه‌ هستی؛ می‌خوای وقت آزادم به تو اختصاص بدم ببینی با دیوونه‌ها چیکار می‌کنم!؟
- خودت دیوونه‌ای با هفت پشتت
- درست صحبت کن! موندم کی به تو مدرک داده
- همون بی‌فکری که به یکی مثل توهه ‌بی‌فکر مدرک داده
- تو... .
حمیرا: اَه حوصلم سر بردین عین سگ و گربه به هم می‌پرین.
هر دو با فک افتاده چپ‌چپ به حمیرا نگاه کردیم، انگار موقعیت درک کرد که دستپاچه لبخندی زد و گفت:
- چیزه من رفتم بخوابم شب بخیر
اهورا از جاش بلند شد و گفت:
- هنوز که زوده خانم موشه! چطوره یکم این سگ و گربه، خانم موشه رو اذیت کنن؟
حمیرا عین فنر از جاش پرید و دور مبل‌های خاکستری وسط سالن که به شکل دایره کنار هم چیده شده بودن چرخید.
حمیرا: به جان عمم من منظوری نداشتم
سرم سمتش چرخوندم و گفتم:
- تو مگه عمه داری؟
- خب به جون همون عمه نداشتم قسم می‌خورم دیگه.
اهورا پا تند کرد طرفش که حمیرا زودتر دور مبل چرخید و زبونش تا ته برای اهورا در آورد و گفت:
- خجالت بکش مرد گنده داری با من قائم موشک بازی می‌کنی
- دعا کن نگیرمت چون می‌خوام تا صبح قلقلکت بدم.
- من غلط کردم! تو رو جون عمه‌ی نداشته خودم و خودت و نفس دست‌ بردار.
به حرف‌هاش خندیدم و به اهورا که دوباره دنبالش کرد نگاه کردم، حالا هی اون یه طرف می‌دویید اهورا یه طرف واقعاً از اوم اهورای اخمو بعید بود.
دیگه صدای جیغ جیغ حمیرا در اومده بود
سیاوش: باز شما دو تا بچه شدین؟
با صدای سیاوش حمیرا دویید و خودش پشت سرش قائم کرد و اهورا با خنده سر جاش نشست و گفت:
- باز زبون درازی کرد منم خواستم زبونش کوتاه کنم ولی مثل همیشه دقیقه‌ی نود شما رسیدین.
با یه لبخند تظاهری شب بخیری به جمع سه نفره شون دادم و خودم به اتاقم‌رسوندم چون اگه بیشتر اون‌جا می‌موندم اون سیاوش عوضی خفه می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین