- Jul
- 139
- 1,337
- مدالها
- 2
سجاد آروم چشم رو هم گذاشت که خیالم راحت شد و بالا سر اهورا نشستم
- خوبی؟
نگاه چپی بهم انداخت و گفت:
- باور کن از این بهتر نمیشم
یه مرد نسبتاً قد بلند و هیکلی اومد کنار اهورا و کمکش کرد که بشینه، بعدش رو کرد به من و گفت:
- نیهاد خان باهاتون حرف دارن
- کدومه این نیهاد خان؟
با دست به همون مرد مسن اشاره کرد، پس این نیهاد خان معروف! نیهاد فتاحی؛ ملقب به شغال در ظاهر تو کار تجارت ولی در باطن تو کار قاچاق انواع و اقسام فشنگ برای هر نوع اسلحهای چهار سال قبل سرگرد بختیاری دستگیرش کرده بود ولی به دلیل نداشتن مدارک کافی نتونسته بودن مجازاتش کنن ولی انگار امشب تو تور سجاد گیر افتاده.
لبخند جذابی زدم و تو دلم گفتم، نیهاد شغال امشب پر!
- شنیده بودم دختر کوروش خیلی نازپروده هست ولی انگار زیادی اغراق کرده بودن!
- مونده سطح درک شما از اغراق کردن تا چه حد باشه نیهاد خان
- دختر زبون درازی هستی مطمئنم با این زبونی که داری یا خیلی موفق میشی یا سرت از دست میدی!
- فعلاً که موفقیتهای زیادی کسب کردم باقیش هم میسپاریم به سرنوشت
- خیلی هم خوب!
بعد به پیشخدمت کنارش که یه سینی تو دستش بود و چند تا جام قرمز رنگ داخلش بود اشاره کرد که سمت من بیاد.
لبخندم داشت رنگ میباخت اما ظاهرم حفظ کردم
نیهاد: چند دقیقه قبل نتونستی بخوری الان بخور!
جملهاش مثل پتک به سرم خورد من تا حالا شر*ب نخورده بودم و کاملاً به اعتقاداتم پایبند بودم! آب دهنم قورت دادم و نامحسوس به سجاد نگاه کردم کلافه دستی لای موهاش کشید و ازم رو برگردوند، تو دلم هفت جد و آباد شغال مستفیز کردم، و آروم دست بردم تا یه جام بردارم اما خدمتکار نامحسوس با چشم به جامی که وسط سینی بود اشاره کرد!
مجبوراً همون جام برداشتم و نگاهش کردم حس میکردم به یه چیز چندش دست زدم همه بدنم عرق کرده بود تو دلم خدا رو صدا زدم و چشم بستم تا نبینم چطور پا روی اعتقاداتم گذاشتم و جام قرمز رنگ سر کشیدم.
با مزهی آشنایی تو دهنم چشم باز کردم و متعجب به جام خالی نگاه کردم چشم چرخوندم اما هنوز هم سجاد پشت به من ایستاده بود این یعنی اون هم فکر میکرد محتویات داخل جام شر*ب هست!
لب پایینم به دندودن کشیدم که طعم گیلاس میداد، سر خوش به نیهاد چشم دوختم و گفتم:
- طعمش عالی بود، مثل این حتی تو بارهای ملبورن هم ندیده بودم!
حالا تعجب تو چشمهای سجاد میدیدم لبخندم عمیقتر شد بیچاره فکر میکرد واقعاً اون زهرماری خوردم
- البته! چیزهایی که ما استفاده میکنیم همیشه تک هستن
- بر منکرش لعنت
با حرف آخرم سمت اهورا چرخیدم و گفتم:
- بریم عزیزم؟
اهورا با چشمهای گرد نگاهم کرد و سرش به عنوان تاسف برام تکون داد، سجاد حق داشت که بگه زود موقعیت درک میکنم.
به تبعیت از اهورا راه خروج پیش گرفتم و به سمت پارکینگ که بیرون از خونه بود قدم برداشتیم
- دروغگوی قهاری هستی!
- کِی به شما دروغ گفتم جناب؟
- آدم باهوشی هستی و زود خودت با شرایط پیش اومده وفق میدی، جوری با کلمات بازی کردی که منم برای یه لحظه فکر کردم که تو اون جام شراب!!
از حرکت ایستادم و احساس حالت تهوع بهم دست داد پس کار اون بوده
- چرا؟
- چی چرا
- چرا جام عوض کردی؟
- اونجوری که تو رنگت عین دیوار سفید شد ترسیدم همونجا سکته کنی! قبل از اینکه انتقام اون سیلی ازت بگیرم حق نداری بمیری، بخاطر همین یه پارتی کوچولوکردم.
ولی کی میدونست اهورا دلیل خودش داشت و بس!
- خوبی؟
نگاه چپی بهم انداخت و گفت:
- باور کن از این بهتر نمیشم
یه مرد نسبتاً قد بلند و هیکلی اومد کنار اهورا و کمکش کرد که بشینه، بعدش رو کرد به من و گفت:
- نیهاد خان باهاتون حرف دارن
- کدومه این نیهاد خان؟
با دست به همون مرد مسن اشاره کرد، پس این نیهاد خان معروف! نیهاد فتاحی؛ ملقب به شغال در ظاهر تو کار تجارت ولی در باطن تو کار قاچاق انواع و اقسام فشنگ برای هر نوع اسلحهای چهار سال قبل سرگرد بختیاری دستگیرش کرده بود ولی به دلیل نداشتن مدارک کافی نتونسته بودن مجازاتش کنن ولی انگار امشب تو تور سجاد گیر افتاده.
لبخند جذابی زدم و تو دلم گفتم، نیهاد شغال امشب پر!
- شنیده بودم دختر کوروش خیلی نازپروده هست ولی انگار زیادی اغراق کرده بودن!
- مونده سطح درک شما از اغراق کردن تا چه حد باشه نیهاد خان
- دختر زبون درازی هستی مطمئنم با این زبونی که داری یا خیلی موفق میشی یا سرت از دست میدی!
- فعلاً که موفقیتهای زیادی کسب کردم باقیش هم میسپاریم به سرنوشت
- خیلی هم خوب!
بعد به پیشخدمت کنارش که یه سینی تو دستش بود و چند تا جام قرمز رنگ داخلش بود اشاره کرد که سمت من بیاد.
لبخندم داشت رنگ میباخت اما ظاهرم حفظ کردم
نیهاد: چند دقیقه قبل نتونستی بخوری الان بخور!
جملهاش مثل پتک به سرم خورد من تا حالا شر*ب نخورده بودم و کاملاً به اعتقاداتم پایبند بودم! آب دهنم قورت دادم و نامحسوس به سجاد نگاه کردم کلافه دستی لای موهاش کشید و ازم رو برگردوند، تو دلم هفت جد و آباد شغال مستفیز کردم، و آروم دست بردم تا یه جام بردارم اما خدمتکار نامحسوس با چشم به جامی که وسط سینی بود اشاره کرد!
مجبوراً همون جام برداشتم و نگاهش کردم حس میکردم به یه چیز چندش دست زدم همه بدنم عرق کرده بود تو دلم خدا رو صدا زدم و چشم بستم تا نبینم چطور پا روی اعتقاداتم گذاشتم و جام قرمز رنگ سر کشیدم.
با مزهی آشنایی تو دهنم چشم باز کردم و متعجب به جام خالی نگاه کردم چشم چرخوندم اما هنوز هم سجاد پشت به من ایستاده بود این یعنی اون هم فکر میکرد محتویات داخل جام شر*ب هست!
لب پایینم به دندودن کشیدم که طعم گیلاس میداد، سر خوش به نیهاد چشم دوختم و گفتم:
- طعمش عالی بود، مثل این حتی تو بارهای ملبورن هم ندیده بودم!
حالا تعجب تو چشمهای سجاد میدیدم لبخندم عمیقتر شد بیچاره فکر میکرد واقعاً اون زهرماری خوردم
- البته! چیزهایی که ما استفاده میکنیم همیشه تک هستن
- بر منکرش لعنت
با حرف آخرم سمت اهورا چرخیدم و گفتم:
- بریم عزیزم؟
اهورا با چشمهای گرد نگاهم کرد و سرش به عنوان تاسف برام تکون داد، سجاد حق داشت که بگه زود موقعیت درک میکنم.
به تبعیت از اهورا راه خروج پیش گرفتم و به سمت پارکینگ که بیرون از خونه بود قدم برداشتیم
- دروغگوی قهاری هستی!
- کِی به شما دروغ گفتم جناب؟
- آدم باهوشی هستی و زود خودت با شرایط پیش اومده وفق میدی، جوری با کلمات بازی کردی که منم برای یه لحظه فکر کردم که تو اون جام شراب!!
از حرکت ایستادم و احساس حالت تهوع بهم دست داد پس کار اون بوده
- چرا؟
- چی چرا
- چرا جام عوض کردی؟
- اونجوری که تو رنگت عین دیوار سفید شد ترسیدم همونجا سکته کنی! قبل از اینکه انتقام اون سیلی ازت بگیرم حق نداری بمیری، بخاطر همین یه پارتی کوچولوکردم.
ولی کی میدونست اهورا دلیل خودش داشت و بس!
آخرین ویرایش: