جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال پیشرفت [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط sahel_frd با نام [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 9,635 بازدید, 83 پاسخ و 38 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [حکم آخر] اثر «ساحل ف.ج کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع sahel_frd
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط sahel_frd
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
151
1,540
مدال‌ها
2
***

《دانیار》

داشتم از استرس دیوونه می‌شدم، دنده رو جابه‌جا کردم و با نگرانی انگشت اشاره‌م رو زیر بینی نفس گرفتم تا ببینم نفس می‌کشه یا نه!
با نفس‌های نامنظمش کمی خیالم راحت شد و سریع شماره‌ی دیاکو رو گرفتم.
بعد از سه بوق صداش تو ماشین پخش شد:
- دانیار به خدا تقصیر من... .
نزاشتم جمله‌ش رو تموم کنه، با عصبانیت صدام رو بالا بردم.
- پسر خاک بر سرت کنن، یعنی گند بزنن تو اون خراب‌شده‌ای که تو رو نیروی ویژه انتخاب کردن و فرستادن مأموریت.
بین حرفم پرید:
- دانیار، حق داری داداشم ولی به‌ خدا اتفاقی شد.
- پسر اتفاق چیه؟ رسماً به قصد کُشت به دخترِ شلیک کردین، می‌دونی تا الان چقدر خون از دست داده؟ دکترِ سیاوش‌ که خارج از شهره، دخترِ هم بیمارستان قادر نمیره، الان من چه خاکی تو سرم بریزم؟
- باشه ببرش خونه‌ی خودت!
با حرص جواب دادم:
- دیاکو مسخره‌بازی رو کنار بزار، این از بس خون از دست داده الان تموم می‌کنه.
- بابا مسخره بازی چیه؟ میگم ببرش اون‌جا، دلارام میارم بهش رسیدگی کنه!
چرا به فکر خودم نرسیده‌بود؟ تا خونه حداقل نیم‌ساعتی راه مونده‌بود. سریع فرمون رو سمت نیاوران چرخوندم و پام رو روی گاز فشردم.

دلارام: خوشبختانه گلوله به جای حساسی نخورده‌بود، اما باید مراقب باشین عفونت نکنه، یه سری قرص براش تجویز کردم سریع براش تهیه کن.
دستکش‌های خونیش رو از دستش بیرون کشید و سمت سرویس رفت.
دیاکو: خب دیگه، خوشبختانه نفس‌خانم این‌بار هم جون سالم به در بردن. به‌خدا مثل گربه می‌مونه نه‌تا جون داره!
- خفه شو دیاکو، هنوزم از دستت شکارم‌.
خودش رو روی مبل پرت کرد و گفت:
- برو بابا! این وسط اونی که بیشتر از همه در حقش بی‌انصافی شده منم.
به بازوش اشاره کرد که با اسلینگ از گردنش آویز شده‌بود، گفت:
- ببین، دخترِ با این‌که گلوله خورده‌بود زد ما رو هم ناکار کرد.
بطری آب رو از یخچال بیرون کشیدم و گفتم:
- واقعاً حقت بود، دستش درد نکنه.
به بطری تو دستم اشاره زدم و گفتم:
- می‌خوری؟
سرش رو به معنی نه بالا انداخت و با حالت متفکری لب زد:
- میگم دانو به‌نظرت این نفس مشکوک نیست؟ آخه این رفتار‌هاش عادی نیستن، یه دختر معمولی که هیچ تمرینی چیزی نداشته، چطور تونست با اون وضع زخمیش اون‌جوری دقیق نشونه‌گیری کنه؟!
حرفش کاملاً درست و منطقی بود. گاهی یه سری از کارهای نفس واقعاً برای من هم عجیب‌بود، اون دختری که سه‌سال پیش دیده بودم با این دختری که می‌تونه پنج تا مرد رو تو مبارزه حریف بشه و به این خوبی از اسلحه استفاده کنه، کجا!؟
دلارام: خب، نگفتین این دختر کیه؟
با صدای دلارام که این سؤال رو پرسید به خودم اومدم.
دیاکو با خنده جواب داد:
- نامزد پسرخاله‌ی محترمتون!
دلارام با حیرت به من نگاه کرد و گفت:
- این چی میگه؟ راسته؟
ماگ‌های قهوه رو روی میز گذاشتم و خودم رو روی مبل پرت کردم.
- قضیه اون‌جوری نیست.
با سوءظن نگاهم کرد و گفت:
- پس راست میگه! یعنی خاک بر سر جفتتون، بيچاره مامانم اگه بشنوه سکته می‌کنه.
بی‌حوصله جوابش رو دادم:
- عه! چرند نگو دلارام. این دخترِ کوروشه، شریکه سیاوش... به‌خاطر یه سری دلایل، مجبور به یه نامزدی صوری شدیم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
151
1,540
مدال‌ها
2
عصبی دستش رو روی صورتش کشید و گفت:
- وای بازم اون مردک! تو کی می‌خوای از اون قاتل بی‌همه‌چیز فاصله بگیری؟ کم بلا سرت آورد؟ اگه یادت رفته، من یادت بندازم که چجوری پدر و مادرت رو... ‌.
نفهمیدم چطوری با مشت روی میز کوبیدم که صدای بلند شکستن شیشه‌، باعث قطع شدن حرف‌های دلارام شد. قطره‌های خون از دستم روی فرش کرمی‌رنگ ریختند.
دیاکو زودتر به خودش اومد و با نگرانی لب زد:
- چیکار کردی لعنتی؟
دلارام ناباور دستش رو جلوی دهنش گرفت و به دست پر از خونم نگاه کرد.
کلافه به مبل تکیه زدم و پلک‌هام رو محکم به هم فشردم و با دست چپم پیشونیم رو ماساژ دادم.
دیاکو حوله‌ای از آشپزخونه آورد و دور دستم پیچید عصبی بهم پرید:
- پسر تو یه ... تو یه احمق به تمام عیاری!
دلارام بالأخره به خودش اومد و سریع اومد کنارم و دستم رو چک کرد.
دلارام: پسر خدا لعنتت کنه، ببین چیکار کردی! باید بخیه بزنم.
دلارام با موچین خرده‌شیشه‌ها رو از دستم بیرون کشید و زخمم رو سه‌تا بخیه زد و با بانداژ دستم رو باند پیچی کرد.
تموم این مدت هیچ‌ کدوممون حرفی نزدیم.
بلافاصله بعد از تموم شدن کارش کیفش رو برداشت و رفت. بین راه انگار پشیمون شد که راه رفته رو برگشت و یه چیزی رو یه برگه نوشت و گفت:
- این پماد رو بزن دستت عفونت نکنه، دخترِ هم چون بهش آرامبخش تزریق کردم، احتمالاً تا صبح بیدار نشه. فردا دوباره میام بهش سر می‌زنم.
از در که خارج شد محکم در رو به هم کوبید طوری که دیاکو از جاش پرید.
با صدای خنده‌ی ریز دیاکو، بهش چشم غره‌ای رفتم و گفتم:
- چته؟ نکنه خرده‌شیشه به کلت خورده؟
با خنده جوابم رو داد:
- پسر دوتامون چلاق شدیم، الان کی می‌خواد این‌جا رو جمع کنه؟
حق داشت کلی خرده‌شیشه همه‌جا ریخته‌بود، ناچار با جارو شیشه‌ها رو یه طرف سالن جمع کردم تا بعداً جمع‌شون کنم. با احساس گشنگی شدید غذا سفارش دادم و روی مبل دراز کشیدم و چشم‌هام رو بستم.
دیاکو: دانو، خوابیدی؟
بدون این‌که پلک‌هام رو از هم باز کنم گفتم:
- نه!
- می‌دونی که دلارام فقط نگرانته!
- می‌دونم.
ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم:
- کی به نفس شلیک کرد؟
- رامین، البته خودش که می‌گفت فقط می‌خواسته نفس رو بترسونه که دنبال مون نیاد، ولی وقتی زیر دستش زدم کنترلش رو از دست داده!
صدای جابه‌جا شدنش رو مبل اومد و پشت‌بندش ادامه داد:
- میگم دانو به‌نظرت کی به پلیس خبر داده؟
ساعدم رو از رو پیشونیم برداشتم و با تعجب نگاهش کردم.
- منظورت چیه؟ مگه شما خبر ندادین؟!
- معلومه که نه، چون نفس نقشه رو به هم زد، درخواست نیروی کمکی کردیم. قرار بود طرف‌های اون کارخونه‌ی مخروبه کمین بزاریم و بچه‌ها رو نجات بدیم، که با دخالت پلیس اونم کنسل شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
151
1,540
مدال‌ها
2
خنده بلندی سر دادم و گفتم:
- وای، وای پسر یعنی بین اون لاشخورها جاسوس نفوذ کرده؟!
دیاکو بی‌تفاوت شونه بالا انداخت و گفت:
- چی بگم، اصلاً هر کی لو داده دمش گرم. الان هم خفه‌شو بزار کپه مرگم رو بزارم.
بی‌حوصله سمت اتاقم رفتم تا به نفس سر بزنم، نفس‌های عمیقی می‌کشید و صورتش در هم شده بود. انگار دوباره داشت کابوس می‌دید، بی‌صدا کنارش روی تخت نشستم و موهای بهم ریخته‌ی روی صورتش رو کنار زدم که نور کم رنگ چراغ خواب روی صورتش افتاد.
صداهای نامفهومی از خودش در می‌آورد، وقتی بیشتر دقت کردم متوجه بابا گفتنش شدم.
آروم سعی کردم از روی تخت بلندشم که مچ دستم رو چنگ زد و ناله کرد:
- نرو بابا ...تو رو خدا نرو... .
سعی کردم دستم رو آروم از زیر دستش بیرون بکشم که فشار دستش بیشتر شد، ناچار پایین تخت نشستم و سرم رو به کناره تخت تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم.
با صدای زنگ در پلک‌هام رو از هم فاصله دادم، همین‌که خواستم سرم رو بلند کنم در بدی تو گردن و پشتم پیچید. یکم که گذشت دردم کمتر شد و تونستم موقعیت بفهمم، هنوزم دستم زیر دست نفس بود و عمیقاً خوابیده بود. آروم دستم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و با چشم‌های خمار سمت آیفون رفتم و با دیدن تصویر دلارام تیک آیفون زدم و خودم پرت کردم رو مبل، دور و اطراف رو از نظر گذروندم اما خبری از دیاکو نبود.
صدای بسته شدن در رو که شنیدم به دلارام که با اخم نگاهم می‌کرد خیره شدم، تو یه دستش چند تا کیسه بود و اون یکی دستش هم کیف پزشکیش.
- سلام
- علیک سلام، خوش‌اومدی!
سرش رو آروم تکون داد و گفت:
- سر راهی کله‌پاچه گرفتم، دستم پر بود نتونستم بیارم برو بیار.
لبخند کجی تحویلش دادم و گفتم:
- به خرج افتادی‌ها!
صورتش رو کج و کوله کرد و کیسه تو دستش رو بالا گرفت و گفت:
- تازه برای دختره هم لباس خریدم، شماره کارت فرستادم یه پنجاه تومن بزن کارتم.
لبخندم کش اومد.
- دو برابر حساب می‌کنی دیگه؟
سمت اتاق خواب رفت و گفت:
- هزینه جراحی هم جدا بزن.

***
با درد شدیدی چشم‌هام رو باز کردم، دستم رو روی شونم فشردم و خودم رو به پشتی تخت تکیه دادم و با تعجب به اطرافم نگاه کردم.
اولین چیزی که چشمم روش قفل شد قاب عکس بزرگ از تصویر دانیار بود که یه تیشرت مشکی تنش بود و لبخند عمیقی روی صورتش نشسته بود و موهای بهم ریختش تو صورتش ریخته بودن و چال‌گونه‌ش تو اون تصویر سیاه‌سفید حسابی خودنمایی می‌کرد. با تاخیر از تصویر چشم گرفتم و به اتاق مرتبش نگاه کردم. یه کمد دیواری که یه سمت کامل اتاق رو به خودش اختصاص داده بود و از اون طرف یه آیینه قدی کنار دیوار گذاشته شده بود که کنارش یه میز بود و انوع عطر و چیزهای مردونه روش چیده شده بود.
با صدای در سریع نگاهم رو به در دوختم که یه دختر با لباس‌های رسمی وارد اتاق شد.
- سلام بیدار شدی؟
آروم لب زدم:
- سلام، بله.
با لبخند کنارم روی تخت نشست و دستش رو به سمتم دراز کرد.
- من دلارامم دختر خاله‌ی دانیار.
با تعجب بهش دست دادم و گفتم:
- منم نفس هستم، نمی‌دونستم دانیار دختر خاله داره!
چشم‌هاش رو ریز کرد و چینی بین ابروهاش انداخت و گفت:
- ولش کن، اون کلاً آدم گریزِ.
از قیافه‌ای که برای خودش درست کرد و صحبتش خندم گرفت.
به لباس تو تنم اشاره کرد و گفت:
- بدو دکمه های لباس تو باز کن ببینم زخمت چطوره؟
دستم سمت دکمه‌های مانتوم بردم که با دیدن لباس دکمه‌دار مردونه چشم‌هام چهارتا شد.
سریع لب زدم:
- کی این‌ رو تن من کرده؟
دلارام آمپول تو دستش رو آماده کرد و گفت:
- نگران نباش من تنت کردم.
سریع آستین‌های لباس بالا دادم اما خبری نبود، یقه‌ی لباس رو پایین آوردم اون‌جا هم خبری نبود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

sahel_frd

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Jul
151
1,540
مدال‌ها
2
دلارام با تعجب نگاهم کرد.
- چیزی شده؟
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
- من نمی‌تونم لباس‌های کسی رو بپوشم، پوستم همش خارش می‌گیره و سرخ میشه.
- چی بگم، شاید دانیار تا حالا این لباسش رو نپوشیده.
با این حرفش یکم خیالم راحت شد، اما بوی عطر دانیار رو کاملاً تو نقطه‌ به نقطه‌ی لباس می‌شد حس کرد.
بعد از تزریق آمپول پانسمانمم عوض کرد و گفت:
- خب دیگه نفس جون، زخمت خداروشکر خوبه منم کارم تموم شد. راستی برات لباس آوردم ببین اندازت میشن؟
تشکری کردم و به صورتش خیره شدم.
یه دختر با قد حدود صدوهفتاد، اندام به شدت ظریف و زیبا و صورتی لاغر و کشیده، ابروهای پر مشکی با مژه‌های بلند و بینی قلمی و گونه‌های برجسته صورتش طوری بود که هر آدمی رو وادار می‌کرد برای چند چند غرق زیباییش بشه.
از اتاق که خارج شد لباس‌ها رو از تو کیسه بیرون کشیدم. اول شلوار رو امتحان کردم که کاملاً سایزم بود خوشحال دستم رو سمت اون یکی کیسه بردم که با دیدن شلوار جین گشاد پسرونه تعجب کردم.
با کلی خود درگیری بالأخره از اتاق خارج شدم، لباس دانیار تو تنم زار می‌زد برای همون آستینش رو چند دور تا کردم.
دلارام همین‌که منو دید با تعجب نگاهم کرد.
- از مانتو خوشت نیومد؟
- کدوم مانتو؟
- یعنی چی کدوم مانتو تو اون یکی کیسه مانتو اینا بود.
دستم رو به پشت گردنم کشیدم و گفتم:
- مانتو نبود شلوار مردونه بود، فکر کردم برا دانیار گرفتی.
صدای جیغش منو از جا پروند.
- نه، وای حتما خرید‌ها جابه‌جا شدن!
دانیار که نمی‌دونم از کجا پیداش شد پس‌کله‌ی محکمی بهش زد و گفت:
- خاک، دکتر مملک رو نگاه!
دلارام با جیغ حرف رکیکی نثار دانیار کرد و لبش رو محکم گاز گرفت و گفت:
- وای لباس‌ها برای آرمان رفته؟ الان چه خاکی تو سرم بریزم!
دانیار دوباره پس‌کلش کوبید و گفت:
- چشمم روشن آرمان کیه؟
به محض پرسیدن سؤالش چشمش به من افتاد که لبخند محوی رو صورتش نشست.
- بهت میاد.
لااقل خوبه لباسش انقدر بلند بود که حکم یه مانتو رو برام داشت اما گشادیش تو تنم زار می‌زد.
- حالت خوبه، درد نداری؟
سرم رو به معنی نه بالا انداختم و گفتم:
- نه خوبم.
دانیار به میز گوشه پذیرایی اشاره کرد و گفت:
- صبحونه آمادست می‌خوای برو دست و صورتت رو بشور بیا شروع کنیم.
دلارام کلافه مقنعه روی سرش رو جلو کشید و گف:
- شما بخورید من باید برم شیفت دارم.
- دانیار ماگ مشکی رنگی تو دستش گرفت و از آشپزخونه خارج شد، چشم‌هاش رو ریز کرد و پرسید:
- دلی این وقت صبح لباس‌ از کجا گرفتی؟ این ساعت که جایی باز نیست!
دلارام لبخند مسخره‌ای تحویل دانیار داد و گفت:
- از بوتیک داداش آرمان، ازش خواهش کردم اونم امروز زودتر بوتیکش رو باز کرد.
دانیار تا خواست سؤال بعدی رو بپرسه دلارام سریع از من خداحافظی کرد و مثل فشفشه از در خارج شد.
دستم رو زیر چونه‌م گرفتم و با تعجب به دو تا چشم تو کاسه خیره شدم. هر چقدر بیشتر به محتویات داخل کاسه دقت می‌کردم بیشتر معدم می‌خواست محتویات داخلش رو بالا بیاره.
با صدای خنده‌ی بلند دانیار از جا پریدم و با چشم‌های گشاد شده بهش خیره شدم.
- چرا همچین نگاه می‌کنی، مگه تا حالا کله‌پاچه ندیدی؟
نگاهی به کاسه و نگاهی به دانیار انداختم، صورتم به حالت چندش جمع شد‌.
- ندیدم این چیه آخه، چشم حیوون بیچاره رو در آوردن انداختن تو آب!
دانیار دوباره خندید و کاسه کله‌پاچه رو از روی میز برداشت و بجاش کره و مربا روبه‌روم گذاشت‌.
- بفرما خانم حساس.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین