- Jul
- 151
- 1,540
- مدالها
- 2
***
《دانیار》
داشتم از استرس دیوونه میشدم، دنده رو جابهجا کردم و با نگرانی انگشت اشارهم رو زیر بینی نفس گرفتم تا ببینم نفس میکشه یا نه!
با نفسهای نامنظمش کمی خیالم راحت شد و سریع شمارهی دیاکو رو گرفتم.
بعد از سه بوق صداش تو ماشین پخش شد:
- دانیار به خدا تقصیر من... .
نزاشتم جملهش رو تموم کنه، با عصبانیت صدام رو بالا بردم.
- پسر خاک بر سرت کنن، یعنی گند بزنن تو اون خرابشدهای که تو رو نیروی ویژه انتخاب کردن و فرستادن مأموریت.
بین حرفم پرید:
- دانیار، حق داری داداشم ولی به خدا اتفاقی شد.
- پسر اتفاق چیه؟ رسماً به قصد کُشت به دخترِ شلیک کردین، میدونی تا الان چقدر خون از دست داده؟ دکترِ سیاوش که خارج از شهره، دخترِ هم بیمارستان قادر نمیره، الان من چه خاکی تو سرم بریزم؟
- باشه ببرش خونهی خودت!
با حرص جواب دادم:
- دیاکو مسخرهبازی رو کنار بزار، این از بس خون از دست داده الان تموم میکنه.
- بابا مسخره بازی چیه؟ میگم ببرش اونجا، دلارام میارم بهش رسیدگی کنه!
چرا به فکر خودم نرسیدهبود؟ تا خونه حداقل نیمساعتی راه موندهبود. سریع فرمون رو سمت نیاوران چرخوندم و پام رو روی گاز فشردم.
دلارام: خوشبختانه گلوله به جای حساسی نخوردهبود، اما باید مراقب باشین عفونت نکنه، یه سری قرص براش تجویز کردم سریع براش تهیه کن.
دستکشهای خونیش رو از دستش بیرون کشید و سمت سرویس رفت.
دیاکو: خب دیگه، خوشبختانه نفسخانم اینبار هم جون سالم به در بردن. بهخدا مثل گربه میمونه نهتا جون داره!
- خفه شو دیاکو، هنوزم از دستت شکارم.
خودش رو روی مبل پرت کرد و گفت:
- برو بابا! این وسط اونی که بیشتر از همه در حقش بیانصافی شده منم.
به بازوش اشاره کرد که با اسلینگ از گردنش آویز شدهبود، گفت:
- ببین، دخترِ با اینکه گلوله خوردهبود زد ما رو هم ناکار کرد.
بطری آب رو از یخچال بیرون کشیدم و گفتم:
- واقعاً حقت بود، دستش درد نکنه.
به بطری تو دستم اشاره زدم و گفتم:
- میخوری؟
سرش رو به معنی نه بالا انداخت و با حالت متفکری لب زد:
- میگم دانو بهنظرت این نفس مشکوک نیست؟ آخه این رفتارهاش عادی نیستن، یه دختر معمولی که هیچ تمرینی چیزی نداشته، چطور تونست با اون وضع زخمیش اونجوری دقیق نشونهگیری کنه؟!
حرفش کاملاً درست و منطقی بود. گاهی یه سری از کارهای نفس واقعاً برای من هم عجیببود، اون دختری که سهسال پیش دیده بودم با این دختری که میتونه پنج تا مرد رو تو مبارزه حریف بشه و به این خوبی از اسلحه استفاده کنه، کجا!؟
دلارام: خب، نگفتین این دختر کیه؟
با صدای دلارام که این سؤال رو پرسید به خودم اومدم.
دیاکو با خنده جواب داد:
- نامزد پسرخالهی محترمتون!
دلارام با حیرت به من نگاه کرد و گفت:
- این چی میگه؟ راسته؟
ماگهای قهوه رو روی میز گذاشتم و خودم رو روی مبل پرت کردم.
- قضیه اونجوری نیست.
با سوءظن نگاهم کرد و گفت:
- پس راست میگه! یعنی خاک بر سر جفتتون، بيچاره مامانم اگه بشنوه سکته میکنه.
بیحوصله جوابش رو دادم:
- عه! چرند نگو دلارام. این دخترِ کوروشه، شریکه سیاوش... بهخاطر یه سری دلایل، مجبور به یه نامزدی صوری شدیم.
《دانیار》
داشتم از استرس دیوونه میشدم، دنده رو جابهجا کردم و با نگرانی انگشت اشارهم رو زیر بینی نفس گرفتم تا ببینم نفس میکشه یا نه!
با نفسهای نامنظمش کمی خیالم راحت شد و سریع شمارهی دیاکو رو گرفتم.
بعد از سه بوق صداش تو ماشین پخش شد:
- دانیار به خدا تقصیر من... .
نزاشتم جملهش رو تموم کنه، با عصبانیت صدام رو بالا بردم.
- پسر خاک بر سرت کنن، یعنی گند بزنن تو اون خرابشدهای که تو رو نیروی ویژه انتخاب کردن و فرستادن مأموریت.
بین حرفم پرید:
- دانیار، حق داری داداشم ولی به خدا اتفاقی شد.
- پسر اتفاق چیه؟ رسماً به قصد کُشت به دخترِ شلیک کردین، میدونی تا الان چقدر خون از دست داده؟ دکترِ سیاوش که خارج از شهره، دخترِ هم بیمارستان قادر نمیره، الان من چه خاکی تو سرم بریزم؟
- باشه ببرش خونهی خودت!
با حرص جواب دادم:
- دیاکو مسخرهبازی رو کنار بزار، این از بس خون از دست داده الان تموم میکنه.
- بابا مسخره بازی چیه؟ میگم ببرش اونجا، دلارام میارم بهش رسیدگی کنه!
چرا به فکر خودم نرسیدهبود؟ تا خونه حداقل نیمساعتی راه موندهبود. سریع فرمون رو سمت نیاوران چرخوندم و پام رو روی گاز فشردم.
دلارام: خوشبختانه گلوله به جای حساسی نخوردهبود، اما باید مراقب باشین عفونت نکنه، یه سری قرص براش تجویز کردم سریع براش تهیه کن.
دستکشهای خونیش رو از دستش بیرون کشید و سمت سرویس رفت.
دیاکو: خب دیگه، خوشبختانه نفسخانم اینبار هم جون سالم به در بردن. بهخدا مثل گربه میمونه نهتا جون داره!
- خفه شو دیاکو، هنوزم از دستت شکارم.
خودش رو روی مبل پرت کرد و گفت:
- برو بابا! این وسط اونی که بیشتر از همه در حقش بیانصافی شده منم.
به بازوش اشاره کرد که با اسلینگ از گردنش آویز شدهبود، گفت:
- ببین، دخترِ با اینکه گلوله خوردهبود زد ما رو هم ناکار کرد.
بطری آب رو از یخچال بیرون کشیدم و گفتم:
- واقعاً حقت بود، دستش درد نکنه.
به بطری تو دستم اشاره زدم و گفتم:
- میخوری؟
سرش رو به معنی نه بالا انداخت و با حالت متفکری لب زد:
- میگم دانو بهنظرت این نفس مشکوک نیست؟ آخه این رفتارهاش عادی نیستن، یه دختر معمولی که هیچ تمرینی چیزی نداشته، چطور تونست با اون وضع زخمیش اونجوری دقیق نشونهگیری کنه؟!
حرفش کاملاً درست و منطقی بود. گاهی یه سری از کارهای نفس واقعاً برای من هم عجیببود، اون دختری که سهسال پیش دیده بودم با این دختری که میتونه پنج تا مرد رو تو مبارزه حریف بشه و به این خوبی از اسلحه استفاده کنه، کجا!؟
دلارام: خب، نگفتین این دختر کیه؟
با صدای دلارام که این سؤال رو پرسید به خودم اومدم.
دیاکو با خنده جواب داد:
- نامزد پسرخالهی محترمتون!
دلارام با حیرت به من نگاه کرد و گفت:
- این چی میگه؟ راسته؟
ماگهای قهوه رو روی میز گذاشتم و خودم رو روی مبل پرت کردم.
- قضیه اونجوری نیست.
با سوءظن نگاهم کرد و گفت:
- پس راست میگه! یعنی خاک بر سر جفتتون، بيچاره مامانم اگه بشنوه سکته میکنه.
بیحوصله جوابش رو دادم:
- عه! چرند نگو دلارام. این دخترِ کوروشه، شریکه سیاوش... بهخاطر یه سری دلایل، مجبور به یه نامزدی صوری شدیم.
آخرین ویرایش: