- Aug
- 798
- 3,865
- مدالها
- 2
«پارت سی و نهم»
کاوه قدری در جایش جابهجا و صورتش به واسطهی تصورِ سخنِ جواد، درهم شد. هرچه فکر میکرد، دلیل اینکه چرا شخصی با تمامِ عاقل و بالغ بودنش، باید قبول کند به واسطهی عضویت در باندی، صورتش را از دست بدهد، نمیفهمید! با انگشتانِ دستش که روی میز بود، بر سطحِ فلزیِ آن ضرب گرفت. لب به دندان گزید و نگاهش ریزتر، بر روی نیمرُخِ جواد مانده بود. ترسش را میتوانست از عرقی که کلِ صورتش را به بند کشیده بود، متوجه شود. نگاه از جواد دزدیده و با برداشتنِ دستانش از روی میز، مسیرش را به سمتِ جایگاهِ اولیهاش تغییر داد. حینی که این بار پشت میز و روی صندلیِ خودش جای میگرفت، آستینهای تا آرنج بالا رفتهی پیراهنِ مشکیاش را مرتب کرد و گفت:
- چجوریه که با علم به اینکه صورتشون میسوزه، باز هم واردِ این راه میشن؟
جواد که مشغولِ کندنِ پوستِ نازکِ لبش بود، نگاهش را به چشمانِ جدی و منتظرِ کاوه دوخت. انگشتانش را در هم گره زده و با فشاری از سوی دندانهایش، پوستِ کنجِ لبش را کَند که خطِ زخمی را بر رویش رسم کرد. با هجومِ طعم گس و شورِ خون در دهانش، صورتش جمع شد و فشارِ انگشتانش در هم، افزایش یافت. کاوه دست به سی*ن*ه شده و به صندلیاش تکیه داد. جواد آبِ دهانش را از گلوی خشک شدهاش پایین فرستاده و لب باز کرد:
- اولش این مسئله رو با اونها در میون نمیذارن؛ اما بعدِ اینکه طرف عضوِ باند میشه، کارِ خودشون رو میکنن، اونها هم...
ادامهی حرفش را با یادآوریِ دلیلی که هر فرد را مجاب به عضویت در این باند میکند، خورد و سکوتش بود که عایدِ کاوه میشد. کاوه با دیدنِ سکوتِ ابروانش را بالا انداخته و آرام، گفت:
- بعدش؟
جواد دستی به صورتش کشید. نفسِ به تنگ آمدهاش، اجازهی سخن گفتنهای یک نفس و درست را به او نمیداد. معدهاش تیری کشید که صورتش را مچاله کرد. پلکهایش را روی هم نهاده و ترس از پلیس و مردی که روبهرویش نشسته بود، نه؛ ترس از خسرو را با خود به دوش میکشید! کافی بود تا زبان باز کند و مخفیگاهِ خسرو و افرادش را آشکار سازد؛ آنگاه دیگر هیچکس و هیچ چیز یارای نجات دادنش را نداشت!
- اعضای خشاب معمولا اونهایی هستن که به نونِ شبشون محتاجن و دستشون تنگه! اکثرشون هم بعد از ورود به خشاب، دیگه خانوادههاشون رو ندیدن و فقط براشون پول میفرستن! همه چی زیر نظر خسرو هستش و هیچکس از محدودهی مشخص شده، نمیتونه فراتر بره، مگه اینکه خسرو یا تیرداد دستور بدن!
کیوان که در اتاق دیگر، هدفون به گوش، صفحهی مانیتور را مینگریست، دستش را به چانهاش گرفته و منتظرِ سوالِ بعدیِ کاوه از جواد ماند. سرِ انگشتانش را روی تهریشِ مشکیاش کشیده و روی صفحه، دقیقتر شد. کاوه قدری خود را جلو کشید و برگه را از مقابلِ جواد، برداشت. بخشِ دیگری از نوشتههای او را مرور کرده و حینی که در گفتههایش، به یافتههایی کارآمد، دست نیافت، برگه را از صورتش پایین آورده و مقابلِ خودش گذاشت.
- اون روز که ما رو تعقیب میکردی...
چشمانِ جواد در آنی درشت شدند و کاوه خونسرد، ادامه داد:
- دقیقا برای چی بود؟
جواد سکوت کرد. جوابش تنها یک جمله بود! تیرداد با آنها اهدافِ مشترک داشت، منتها قصدش پیش بردنِ غیرمستقیمِ نقشههایش بود و حال، گفتنِ همین یک جمله، برایش سخت به نظر میرسید! او قصد نداشت اطلاعات را کامل بدهد؛ چرا که آرامشی از بابتِ پیشبینیِ وقایای پیشِ رویش نداشت!
- دستورِ تیرداد بود؟ بالاخره از عالمِ غیب و بیهدف که بعدِ تصادف، سراغِ ما نیومد!
جواد پیشانیاش را با انگشتانش ماساژ داده و دمِ عمیقی از هوای اطرافش گرفت.
- دستورِ خسرو بود! تیرداد مخالفت میکرد و با بیبرنامگیِ خسرو مشکل داشت؛ اما خب بعدِ تصادفتون من بهش زنگ زدم و خبر دادم.
کاوه با شک، سری تکان داده و خودکارِ آبیای که مقابلش، روی میز بود را به همراهِ برگه برداشت. آنها را مقابلِ جواد گذاشته و خیره به صورتِ متعجبِ او که دقیقا نمیدانست قصدِ کاوه چیست، گفت:
- وقت داری هر آدرسی از خسرو داری رو بنویسی!
جواد با شنیدنِ این حرف، به تندی، سرش را بالا گرفته و کاوه را نگریست که خونسرد ایستاده و منتظرِ حرکتی از جانبِ او بود. نگاهش میانِ برگه و صورتِ کاوه به گردش درآمد و تنها حرفی را زد که میدانست باور نمیکند:
- من آدرسی ندارم!
کاوه با سمعِ سخنِ او، یک تای ابروی پُر و مشکیاش را روانهی پیشانیاش کرده و ضمنِ تک خندهای پررنگ که روانِ جواد را بر هم میریخت، گفت:
- انتظار نداری که باور کنم؟ بنویس!
اما جواد گویی به اندازهی ترسی که از خسرو و امثالش داشت، به کاوه و پلیسها اعتمادی نداشت! خودش هیچ، اما سلامتِ خانوادهاش را نمیتوانست تضمین کند که حال بخواهد این چنین خود را با مردی پنجه به پنجه کند که زندگی برایش معنا نداشت!
- من نمیدونم!
تمامِ این حرف تنها حکمِ مته را بر اعصابِ کاوهای که طیِ این چند روز تنشهای روانیاش بیش از پیش شده بودند را داشت و به سختی، سعی میکرد تا ناغافل، اختیار از کف ندهد. شقیقههایش را با سرِ انگشتانِ اشاره و میانیاش ماساژ داده و برای ثانیهای چشم بست. با کلافگی، خطاب به جواد گفت:
- همکاریِ تو با ما به نفعِ خودته! میدونی که؟
و باز هم تغییری در پاسخِ جواد ایجاد نشد:
- من نمیدونم!
کاوه قدری در جایش جابهجا و صورتش به واسطهی تصورِ سخنِ جواد، درهم شد. هرچه فکر میکرد، دلیل اینکه چرا شخصی با تمامِ عاقل و بالغ بودنش، باید قبول کند به واسطهی عضویت در باندی، صورتش را از دست بدهد، نمیفهمید! با انگشتانِ دستش که روی میز بود، بر سطحِ فلزیِ آن ضرب گرفت. لب به دندان گزید و نگاهش ریزتر، بر روی نیمرُخِ جواد مانده بود. ترسش را میتوانست از عرقی که کلِ صورتش را به بند کشیده بود، متوجه شود. نگاه از جواد دزدیده و با برداشتنِ دستانش از روی میز، مسیرش را به سمتِ جایگاهِ اولیهاش تغییر داد. حینی که این بار پشت میز و روی صندلیِ خودش جای میگرفت، آستینهای تا آرنج بالا رفتهی پیراهنِ مشکیاش را مرتب کرد و گفت:
- چجوریه که با علم به اینکه صورتشون میسوزه، باز هم واردِ این راه میشن؟
جواد که مشغولِ کندنِ پوستِ نازکِ لبش بود، نگاهش را به چشمانِ جدی و منتظرِ کاوه دوخت. انگشتانش را در هم گره زده و با فشاری از سوی دندانهایش، پوستِ کنجِ لبش را کَند که خطِ زخمی را بر رویش رسم کرد. با هجومِ طعم گس و شورِ خون در دهانش، صورتش جمع شد و فشارِ انگشتانش در هم، افزایش یافت. کاوه دست به سی*ن*ه شده و به صندلیاش تکیه داد. جواد آبِ دهانش را از گلوی خشک شدهاش پایین فرستاده و لب باز کرد:
- اولش این مسئله رو با اونها در میون نمیذارن؛ اما بعدِ اینکه طرف عضوِ باند میشه، کارِ خودشون رو میکنن، اونها هم...
ادامهی حرفش را با یادآوریِ دلیلی که هر فرد را مجاب به عضویت در این باند میکند، خورد و سکوتش بود که عایدِ کاوه میشد. کاوه با دیدنِ سکوتِ ابروانش را بالا انداخته و آرام، گفت:
- بعدش؟
جواد دستی به صورتش کشید. نفسِ به تنگ آمدهاش، اجازهی سخن گفتنهای یک نفس و درست را به او نمیداد. معدهاش تیری کشید که صورتش را مچاله کرد. پلکهایش را روی هم نهاده و ترس از پلیس و مردی که روبهرویش نشسته بود، نه؛ ترس از خسرو را با خود به دوش میکشید! کافی بود تا زبان باز کند و مخفیگاهِ خسرو و افرادش را آشکار سازد؛ آنگاه دیگر هیچکس و هیچ چیز یارای نجات دادنش را نداشت!
- اعضای خشاب معمولا اونهایی هستن که به نونِ شبشون محتاجن و دستشون تنگه! اکثرشون هم بعد از ورود به خشاب، دیگه خانوادههاشون رو ندیدن و فقط براشون پول میفرستن! همه چی زیر نظر خسرو هستش و هیچکس از محدودهی مشخص شده، نمیتونه فراتر بره، مگه اینکه خسرو یا تیرداد دستور بدن!
کیوان که در اتاق دیگر، هدفون به گوش، صفحهی مانیتور را مینگریست، دستش را به چانهاش گرفته و منتظرِ سوالِ بعدیِ کاوه از جواد ماند. سرِ انگشتانش را روی تهریشِ مشکیاش کشیده و روی صفحه، دقیقتر شد. کاوه قدری خود را جلو کشید و برگه را از مقابلِ جواد، برداشت. بخشِ دیگری از نوشتههای او را مرور کرده و حینی که در گفتههایش، به یافتههایی کارآمد، دست نیافت، برگه را از صورتش پایین آورده و مقابلِ خودش گذاشت.
- اون روز که ما رو تعقیب میکردی...
چشمانِ جواد در آنی درشت شدند و کاوه خونسرد، ادامه داد:
- دقیقا برای چی بود؟
جواد سکوت کرد. جوابش تنها یک جمله بود! تیرداد با آنها اهدافِ مشترک داشت، منتها قصدش پیش بردنِ غیرمستقیمِ نقشههایش بود و حال، گفتنِ همین یک جمله، برایش سخت به نظر میرسید! او قصد نداشت اطلاعات را کامل بدهد؛ چرا که آرامشی از بابتِ پیشبینیِ وقایای پیشِ رویش نداشت!
- دستورِ تیرداد بود؟ بالاخره از عالمِ غیب و بیهدف که بعدِ تصادف، سراغِ ما نیومد!
جواد پیشانیاش را با انگشتانش ماساژ داده و دمِ عمیقی از هوای اطرافش گرفت.
- دستورِ خسرو بود! تیرداد مخالفت میکرد و با بیبرنامگیِ خسرو مشکل داشت؛ اما خب بعدِ تصادفتون من بهش زنگ زدم و خبر دادم.
کاوه با شک، سری تکان داده و خودکارِ آبیای که مقابلش، روی میز بود را به همراهِ برگه برداشت. آنها را مقابلِ جواد گذاشته و خیره به صورتِ متعجبِ او که دقیقا نمیدانست قصدِ کاوه چیست، گفت:
- وقت داری هر آدرسی از خسرو داری رو بنویسی!
جواد با شنیدنِ این حرف، به تندی، سرش را بالا گرفته و کاوه را نگریست که خونسرد ایستاده و منتظرِ حرکتی از جانبِ او بود. نگاهش میانِ برگه و صورتِ کاوه به گردش درآمد و تنها حرفی را زد که میدانست باور نمیکند:
- من آدرسی ندارم!
کاوه با سمعِ سخنِ او، یک تای ابروی پُر و مشکیاش را روانهی پیشانیاش کرده و ضمنِ تک خندهای پررنگ که روانِ جواد را بر هم میریخت، گفت:
- انتظار نداری که باور کنم؟ بنویس!
اما جواد گویی به اندازهی ترسی که از خسرو و امثالش داشت، به کاوه و پلیسها اعتمادی نداشت! خودش هیچ، اما سلامتِ خانوادهاش را نمیتوانست تضمین کند که حال بخواهد این چنین خود را با مردی پنجه به پنجه کند که زندگی برایش معنا نداشت!
- من نمیدونم!
تمامِ این حرف تنها حکمِ مته را بر اعصابِ کاوهای که طیِ این چند روز تنشهای روانیاش بیش از پیش شده بودند را داشت و به سختی، سعی میکرد تا ناغافل، اختیار از کف ندهد. شقیقههایش را با سرِ انگشتانِ اشاره و میانیاش ماساژ داده و برای ثانیهای چشم بست. با کلافگی، خطاب به جواد گفت:
- همکاریِ تو با ما به نفعِ خودته! میدونی که؟
و باز هم تغییری در پاسخِ جواد ایجاد نشد:
- من نمیدونم!