جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [خشاب] اثر «معصومهE کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Masoome با نام [خشاب] اثر «معصومهE کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 12,196 بازدید, 567 پاسخ و 30 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [خشاب] اثر «معصومهE کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Masoome
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Masoome
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت سی و نهم»

کاوه قدری در جایش جابه‌جا و صورتش به واسطه‌ی تصورِ سخنِ جواد، درهم شد. هرچه فکر می‌کرد، دلیل اینکه چرا شخصی با تمامِ عاقل و بالغ بودنش، باید قبول کند به واسطه‌ی عضویت در باندی، صورتش را از دست بدهد، نمی‌فهمید! با انگشتانِ دستش که روی میز بود، بر سطحِ فلزیِ آن ضرب گرفت. لب به دندان گزید و نگاهش ریزتر، بر روی نیم‌رُخِ جواد مانده بود. ترسش را می‌توانست از عرقی که کلِ صورتش را به بند کشیده بود، متوجه شود. نگاه از جواد دزدیده و با برداشتنِ دستانش از روی میز، مسیرش را به سمتِ جایگاهِ اولیه‌اش تغییر داد. حینی که این بار پشت میز و روی صندلیِ خودش جای می‌گرفت، آستین‌های تا آرنج بالا رفته‌ی پیراهنِ مشکی‌اش را مرتب کرد و گفت:

- چجوریه که با علم به اینکه صورتشون می‌سوزه، باز هم واردِ این راه میشن؟

جواد که مشغولِ کندنِ پوستِ نازکِ لبش بود، نگاهش را به چشمانِ جدی و منتظرِ کاوه دوخت. انگشتانش را در هم گره زده و با فشاری از سوی دندان‌هایش، پوستِ کنجِ لبش را کَند که خطِ زخمی را بر رویش رسم کرد. با هجومِ طعم گس و شورِ خون در دهانش، صورتش جمع شد و فشارِ انگشتانش در هم، افزایش یافت. کاوه دست به سی*ن*ه شده و به صندلی‌اش تکیه داد. جواد آبِ دهانش را از گلوی خشک شده‌اش پایین فرستاده و لب باز کرد:

- اولش این مسئله رو با اون‌ها در میون نمی‌ذارن؛ اما بعدِ اینکه طرف عضوِ باند میشه، کارِ خودشون رو می‌کنن، اون‌ها هم...

ادامه‌ی حرفش را با یادآوریِ دلیلی که هر فرد را مجاب به عضویت در این باند می‌کند، خورد و سکوتش بود که عایدِ کاوه می‌شد. کاوه با دیدنِ سکوتِ ابروانش را بالا انداخته و آرام، گفت:

- بعدش؟

جواد دستی به صورتش کشید. نفسِ به تنگ آمده‌اش، اجازه‌ی سخن گفتن‌های یک نفس و درست را به او نمی‌داد. معده‌اش تیری کشید که صورتش را مچاله کرد. پلک‌هایش را روی هم نهاده و ترس از پلیس و مردی که روبه‌رویش نشسته بود، نه؛ ترس از خسرو را با خود به دوش می‌کشید! کافی بود تا زبان باز کند و مخفیگاهِ خسرو و افرادش را آشکار سازد؛ آنگاه دیگر هیچکس و هیچ چیز یارای نجات دادنش را نداشت!

- اعضای خشاب معمولا اون‌هایی هستن که به نونِ شبشون محتاجن و دستشون تنگه! اکثرشون هم بعد از ورود به خشاب، دیگه خانواده‌هاشون رو ندیدن و فقط براشون پول می‌فرستن! همه چی زیر نظر خسرو هستش و هیچکس از محدوده‌ی مشخص شده، نمی‌تونه فراتر بره، مگه اینکه خسرو یا تیرداد دستور بدن!

کیوان که در اتاق دیگر، هدفون به گوش، صفحه‌ی مانیتور را می‌نگریست، دستش را به چانه‌اش گرفته و منتظرِ سوالِ بعدیِ کاوه از جواد ماند. سرِ انگشتانش را روی ته‌ریشِ مشکی‌اش کشیده و روی صفحه، دقیق‌تر شد. کاوه قدری خود را جلو کشید و برگه‌ را از مقابلِ جواد، برداشت. بخشِ دیگری از نوشته‌های او را مرور کرده و حینی که در گفته‌هایش، به یافته‌هایی کارآمد، دست نیافت، برگه را از صورتش پایین آورده و مقابلِ خودش گذاشت.

- اون روز که ما رو تعقیب می‌کردی...

چشمانِ جواد در آنی درشت شدند و کاوه خونسرد، ادامه داد:

- دقیقا برای چی بود؟

جواد سکوت کرد. جوابش تنها یک جمله بود! تیرداد با آن‌ها اهدافِ مشترک داشت، منتها قصدش پیش بردنِ غیرمستقیمِ نقشه‌هایش بود و حال، گفتنِ همین یک جمله، برایش سخت به نظر می‌رسید! او قصد نداشت اطلاعات را کامل بدهد؛ چرا که آرامشی از بابتِ پیش‌بینیِ وقایای پیشِ رویش نداشت!

- دستورِ تیرداد بود؟ بالاخره از عالمِ غیب و بی‌هدف که بعدِ تصادف، سراغِ ما نیومد!

جواد پیشانی‌اش را با انگشتانش ماساژ داده و دمِ عمیقی از هوای اطرافش گرفت.

- دستورِ خسرو بود! تیرداد مخالفت می‌کرد و با بی‌برنامگیِ خسرو مشکل داشت؛ اما خب بعدِ تصادفتون من بهش زنگ زدم و خبر دادم.

کاوه با شک، سری تکان داده و خودکارِ آبی‌ای که مقابلش، روی میز بود را به همراهِ برگه برداشت. آن‌ها را مقابلِ جواد گذاشته و خیره به صورتِ متعجبِ او که دقیقا نمی‌دانست قصدِ کاوه چیست، گفت:

- وقت داری هر آدرسی از خسرو داری رو بنویسی!

جواد با شنیدنِ این حرف، به تندی، سرش را بالا گرفته و کاوه را نگریست که خونسرد ایستاده و منتظرِ حرکتی از جانبِ او بود. نگاهش میانِ برگه و صورتِ کاوه به گردش درآمد و تنها حرفی را زد که می‌دانست باور نمی‌کند:

- من آدرسی ندارم!

کاوه با سمعِ سخنِ او، یک تای ابروی پُر و مشکی‌اش را روانه‌ی پیشانی‌اش کرده و ضمنِ تک خنده‌ای پررنگ که روانِ جواد را بر هم می‌ریخت، گفت:

- انتظار نداری که باور کنم؟ بنویس!

اما جواد گویی به اندازه‌ی ترسی که از خسرو و امثالش داشت، به کاوه و پلیس‌ها اعتمادی نداشت! خودش هیچ، اما سلامتِ خانواده‌اش را نمی‌توانست تضمین کند که حال بخواهد این چنین خود را با مردی پنجه به پنجه کند که زندگی برایش معنا نداشت!

- من نمی‌دونم!

تمامِ این حرف تنها حکمِ مته‌ را بر اعصابِ کاوه‌ای که طیِ این چند روز تنش‌های روانی‌اش بیش از پیش شده بودند را داشت و به سختی، سعی می‌کرد تا ناغافل، اختیار از کف ندهد. شقیقه‌هایش را با سرِ انگشتانِ اشاره و میانی‌اش ماساژ داده و برای ثانیه‌ای چشم بست. با کلافگی، خطاب به جواد گفت:

- همکاریِ تو با ما به نفعِ خودته! می‌دونی که؟

و باز هم تغییری در پاسخِ جواد ایجاد نشد:

- من نمی‌دونم!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت چهلم»

***

- درست پونزده سالِ پیش بود!

صدای فریادِ دردآلود و نعره‌ی بلندِ مردی که میانِ شعله‌های آتش دست و پا می‌زد، در سرش منعکس شد. مقابلِ مردمک‌هایش طرحِ آتشی که با رقصیدنِ هر شعله‌اش، نقشی به روی صورت یا قسمتی از بدنِ او می‌کشید، ترسیم شد. فراموش نمی‌کرد، چون فراموش نشدنی بود! زبانی به روی لبانِ خشکش کشیده و انگشتانش را میانِ موهای جوگندمی‌اش فرو برد. لحنِ عصبیِ تیرداد که مدام درحالِ تشر زدن بود از هندزفری و پرده‌ی گوشش عبور کرد:

- داری چیکار می‌کنی خسرو؟ این بی‌برنامگی از کجا سر در آورد؟

خسرو دستش را از موهایش پایین کشیده و روی سطحِ چوبی و قهوه‌ای روشن میزِ مقابلش نهاد. حرکتِ سرِ انگشتِ اشاره و ناخنِ متوسطش روی میز، صدایی را ایجاد می‌کرد که گوش‌هایش را آزرده خاطر می‌ساخت. لب به دندان گزیده و با بالا آوردنِ دیدگانش، صفحه‌ی روشنِ مانیتورِ مقابلش که تصویرِ اتاقکی مربع شکل و کوچک بود و دختری بی‌هوش، بر روی تختِ گوشه‌ی آن، افتاده بود را نگریست. این صحنه را در خاطرش ثبت کرده و دستِ روی میزش مشت شد. به حدی مشتش را فشرد که رنگِ دستش به سفیدی متغیر و رگ‌هایش برآمده شدند. این را نمی‌خواست؛ اما مجبور بود! کش دادنِ بیش از حدِ این داستان در آخر، تنها به ضررش می‌انجامید!

- صورتم که سوخت، اون شد یه دلیل برای برگشتن به زندگی!

تیرداد موبایلش را از گوشِ راستش به گوشِ چپ سپرده و با نگاهی به محوطه‌ی بیرونیِ عمارت که دور تا دورِ آن را افرادِ خشاب محاصره کرده بودند، زیر لب، طوری که از گوش‌های خسرو دور بماند، «لعنتی»ای را نثارش کرد. انتظار نداشت که این چنین بی‌مشورت، رهِ نقشه‌ای دیگر را در پیش بگیرد و از طرفی، شکی در دلش رخنه کرده بود که احتمالا خسرو از علتِ اصلیِ حضورش در باند آگاه شده؛ وگرنه این حجم از دشمنیِ ناگهانی، عجیب به نظر می‌رسید! یکی آنکه فردی برای امتحان کردنش فرستاد و بازویش زخمی شد و دیگری اطمینان نکردن به نقشه‌هایش! به درختِ تنومندی که انتهای حیاطِ عمارت بود، تکیه داده و کلافه، با پاهایش روی زمین ضرب گرفت.

- این بی‌برنامگی، حماقت بود خسرو، حماقت!

خسرو دیگر حتی معنیِ حماقت را جوری دگر برداشت می‌کرد. اگر این حماقت بود، او به صدها حماقتِ این چنین رضایت داشت. گویی این بار واقعا به سیمِ آخر زده بود که برخلافِ تمامِ برنامه‌هایشان برای ورودِ آرام- آرامِ طلوع به قصه، یک باره و بدونِ در نظر گرفتنِ موقعیت و شرایطِ فعلی‌شان، دست به دزدیدنِ او زده بود. تیرداد با نگاهی به نمای سفیدِ عمارت، لبانش را با حرص، روی هم فشرده و عصبانیتش را با کوبیدنِ محکمِ آرنجش به تنه‌ی درخت، تخلیه کرد. پلک روی هم فشرد که صدای خسرو را شنید:

- من زدم به سیمِ آخر پسر؛ ولی بازی تازه داره شروع میشه!

تیرداد به ضرب، تکیه‌اش را از درخت دزدیده و با نوکِ پوتینِ مشکی‌اش، به سنگِ مقابلش ضربه زد و آن را به جلوتر هدایت کرد. عطرِ گل‌های شقایقی که به واسطه‌ی علاقه‌ی وافرِ ساحل در حیاط کاشته شده بودند، به بینی‌اش خورد. نفسِ عمیقی کشیده و سپس با مشت کردنِ دستش، خطاب به خسرو گفت:

- اگه دووم می‌آوردی و می‌ذاشتی من برم سراغش تا آروم- آروم برای اومدن نرم بشه، الان بهتر باهم کنار می‌اومدیم خسرو؛ ولی دزدیدنش اون هم درست بعد از گذشتِ چهار روز از مرگِ پدرش یه جوری احمقانه بود که نمی‌دونم واقعا چی می‌تونم بهت بگم!

خسرو به صندلی‌اش تکیه داده و به ته مانده دودِ سیگارش که درونِ جاسیگاری بود و روانه‌ی بالا می‌شد، چشم دوخت. جای همیشگی‌اش روی همان صندلی و مسیرِ دائمی نگاهش یا روی دودِ سیگار و یا روی صفحه‌ی مانیتور بود. از پانزده سالِ پیش تاکنون، به اعضای جدانشدنی‌اش تبدیل شده بودند.

- برو سراغش! مهارتت توی راضی کردنِ آدم‌ها ستودنیه؛ موفق میشی!

تیرداد با حرص، دستی به صورتش کشید.

- چوبش رو می‌خوری، ببین کِی گفتم!

و خسرو که گویی اصلا سخنِ او را نشنیده و یا کلا نشنیده گرفته بود، خونسرد، جواب داد:

- طبقه‌ی اول، اتاقِ دوم! حواست باشه که من حواسم هست!

تیرداد ابرو درهم کشیده و موبایل را پایین آورد. با لمسِ دکمه‌ی قرمز رنگِ روی صفحه، تماس را خاتمه داد. موبایل را به جیبِ شلوارِ مشکی‌اش فرستاده و میانِ موهای صاف و قهوه‌ای رنگش پنجه کشید. نگاهی سرتاسری به حیاطِ نسبتاً وسیع و باغچه‌های نه چندان بزرگ در دو طرفش انداخته و سپس با کج کردنِ مسیرش، خود را به سه پله‌ی ابتداییِ ورودی و خروجیِ عمارت رساند. دو ستون اطرافش را گرفته بودند و او با گذر از پله‌های کم ارتفاع، با باز کردنِ درِ عمارت، واردش شد. بی‌توجه به خدمه‌ای که هرکدام مشغولِ انجام وظیفه بودند، طبقِ آدرسِ خسرو پیش رفته و لحظه‌ی خروج از افکارش، با ایستادنش مقابلِ درِ همان اتاق، مصادف شد.

دست جلو برده و کلیدِ روی در را لمس کرد. در را محضِ احتیاط قفل کرده بودند و او بارِ دیگر لعن و نفرینش را نثارِ خسرو کرد و با چرخاندنِ کلید درونِ قفل، در را با کمترین صدای ممکن، باز کرد. با هُل دادنِ در رو به داخل، نگاهی با چشمانِ ریز شده به اتاق انداخت و سپس وارد شد. با چرخشِ مردمک‌هایش، نهایتاً روی طلوعِ خفته بر تختِ یک نفره‌ی گوشه‌ی اتاق، متمرکز شد. در را پشت سرش بسته و ابتدا چشم چرخاند تا دوربینِ خسرو را پیدا کند و پس از کنکاشِ فراوان، آن را درست، گوشه‌ای از سقف یافت.

دندان بر دندان سابیده و سکوت را برگزید. دست به سی*ن*ه شده و با تکیه به دیوارِ شیری رنگِ پشتِ سرش، خیره به طلوع ماند. لباس‌های تمام سیاهِ او به خودیِ خود، گویای احوالاتش بودند و او باز هم نمی‌توانست نیتِ خسرو را درک کند؛ همین هم آزارش می‌داد!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت چهل و یکم»

با برخوردِ نور به صورتش، پلک‌هایش لرزیدند و ابتدا قدری آن‌ها را روی هم فشرده و سپس به سختی، مژه‌های بلندش را از هم فاصله داد. نگاهِ ابتدایی‌اش تار بود و سپس جان گرفت تا به آرامی، صاف شد. ابتدا اولین چیزی که میانِ گردیِ مردمک‌های خاکستری‌اش نقش بست، سقفِ سفیدِ بالای سرش بود. دستش را به آرامی، بالا آورده و ساعدش را پیشانی‌اش گذاشت. سردردِ بدی گریبانش را گرفته بود و گویی وزنه‌ای چند صد کیلویی را به مغزش آویخته بودند. نفس عمیقی کشیده و نگاهی گیج و کوتاه، به این سو و آن سو چرخاند. پلک‌هایش اندکی باهم فاصله داشتند و نمی‌توانست به درستی، محیطِ پیرامونش را کنکاش کند؛ اما با کمی فاصله دادنشان، یارای نگاه کردن به فضا را پیدا کرد. با یافتنِ خود در محیطی ناآشنا، ابرو درهم کشیده و به ضرب، دستش را از صورتش پایین کشید و روی تخت نهاد. با فشاری به دستانش، روی تخت نیم خیز شده و همین که سر چرخاند، نگاهش به مردی که دست به سی*ن*ه به درگاه تکیه داده، برخورد کرد.

کمی در چهره‌ی خونسردِ او، تفتیش و تفحص کرد تا ببیند یارای دستیابی به نقطه‌ای آشنا در وجودِ او را دارد یا نه؛ کمی که مغزش از بررسی دست کشید، دستش را به شقیقه‌اش بند کرده و گویی که به تازگی چهره‌ی او را به یاد آورده، گره‌ی میانِ ابروانش شُل و آهسته باز شد. چشمانش درشت شدند و تنها نامی که در گوشه- گوشه‌ی ذهنش به گردش درآمده، «تیرداد» بود. دشوار، لبانِ بی‌رنگش را از هم گشوده و با صدایی گرفته و ولوم پایین، لب زد:

- تو...

پیش از آنکه حرفش پایان یابد، تیرداد تکیه از درگاه گرفته و تای ابرویی بالا انداخت. طلوع که حرکاتِ او را با چشم دنبال می‌کرد، اندکی چرخیده و پاهایش را از روی تخت آویزان کرد. آبِ دهانی فرو داده و منتظر، باقیِ کلامش را قورت داد تا خودِ تیرداد به حرف بیاید. سر درنمی‌آورد که دقیقا کجاست و اصلا چرا اینجاست! چندین دلیل و بُرهان را از سر گذراند؛ اما هیچکدام پاسخِ قانع کننده‌ای نبودند!

- خوشبختم و البته تبریک میگم! فکر می‌کنم به عنوانِ همکار بتونیم باهم کنار بیایم!

طلوع که لازم داشت هر کلمه این سخنِ تیرداد را برای فهمِ آسان‌تر، بارها در مغزش حلاجی کند، به یکباره صورتش به رنگِ تعجب درآمده و گفت:

- چی؟

پیش از آنکه پاسخی از جانبِ تیرداد روانه‌اش شود، ذهنش پرده‌ی چهار روزِ قبل، درست، پس از تصادف و آمدنِ تیرداد را مقابلش پهن کرد. چرخنده‌های مغزش به کار افتادند و با چرخششان، گریزی به سخنانِ همان روزِ تیرداد زدند. اولین دیالوگی که در سرش پخش شد، همانی بود که خیلی برایش اهمیت قائل نشده بود:

«- خسرو نامزدت رو می‌خواد!»

خطاب به کاوه گفته بود که خسرو، نامزدش، یعنی خودِ طلوع را می‌خواهد! این بار، صدای کاوه بود که پرده‌ی گوش‌هایش را به بازی می‌گرفت:

«- قرار نبود تو چیزی رو بفهمی؛ اما قصه رسیده به جایی که پنهون کردن فقط وضعیت رو بدتر از اینی که هست، می‌کنه! تحتِ هیچ شرایطی نباید پات به اون باند باز بشه طلوع، به هیچ وجه!»

و حال چرخشِ زمانه و روزگار، در نقطه‌ای متوقف شده بود که گویا همیشه و به چشمِ همگان ممنوعه می‌آمد. آبِ دهانش را فرو داد و دستِ آزادش را به روی تخت فشرد. با فشاری کوتاه که از ته نشین شده‌ی نیرویش بود، لب به دندان گزیده و از جای برخاست. نگاهی به محیطِ اتاق و تمِ بنفش و سفیدش انداخت. بنفش و سفید، ترکیب رنگی بود که او همیشه دوست داشت! به تخت که نگریست، به کمدی که مقابلش قد علم و کرده و میزِآرایشِ کنارِ آن که نگاه کرد، تنها بو برد که تمامِ این‌ها نقشه‌ای از پیش تعیین شده برای به دام انداختنش بودند.

تیرداد که سردرگمی و گیجیِ طلوع را درحالی که بو برده بود ذهنش پرده‌ای از حقایق را از پیش چشمانش برداشته، دید، نفسِ عمیقی کشیده و دستانش را درونِ جیب‌های شلوارِ مشکی‌اش فرو برد. گامی به سمتِ طلوع که مات، در جایش ایستاده و گویی قصد حرکت نداشت، برداشته و گفت:

- متاسفم، ولی همونطور که می‌بینی این یه برنامه ریزیِ قدیمیه!

بوی عطرِ گلِ رز که در مشامشان جای گرفت، تیرداد نیشخندی زده و ادامه داد:

- خسرو بی‌گدار به آب نمی‌زنه!

طلوع که تازه قدری از شوکِ درونش کاسته شده و مغزش به راه افتاده بود، توانست موقعیتش را درک کند و به همین سبب، سرش را به سمتِ تیرداد چرخاند. از سویی سنگینی و دردِ سرش و از سوی دیگر عصبی از موقعیتی که در آن گرفتار شده بود، اخمی صورتش به بازی گرفت.

- این‌ها...

قدمی به سمتِ تیرداد برداشت.

- یعنی چی؟

لحظه‌ای چشم بست و دندان بر دندان فشرد. دستش را به پشتِ سرش رسانده و با کشیدنِ نوازش‌وارِ آن بر نقطه‌ی ضرب دیده، سعی کرد از دردش بکاهد. تیرداد ابتدا نگاهی به طلوع سپس به دوربینِ نصب شده در اتاق انداخت و بعد، او هم قدمی به سوی طلوع رفت.

- یعنی رسیدیم به نقطه‌ی جوشِ ماجرا!

تک خنده‌ای کرده و یک دستش را از جیبش که خارج کرد، مقابلِ طلوع گرفته و با ردِ لبخندی محو بر صورتش، خیره به چشمانِ منتظر و مشکوکِ طلوع، گفت:

- خوش آمد میگم! احتمالا اختیاراتت با من یکی میشه، تقریبا هم درجه میشیم.

بارِ سخنش در عینِ منفی بودن، شوخ به نظر می‌رسید؛ اما چیزی از ابهامِ ماجرا برای طلوع کم نمی‌کرد. طلوع به آرامی، نگاهش از مردمک‌های قهوه‌ای رنگِ تیرداد و صورتِ استخوانی‌اش پایین کشید تا به دستِ دراز شده‌اش رسید. تنها چیزی که می‌توانست به آن تکیه کند، تعلل و مکثِ نسبتاً بلند مدتی بود. تیرداد که او را این چنین دید، با قرار دادنِ دوباره‌ی نیشخند بر لبانش، دستش را مشت کرده و پایین انداخت.

- این یعنی دعوای اول، بِه از صلحِ آخر، هوم؟

طلوع یک تای ابرویش را بالا انداخت.

- شاید!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت چهل و دوم»

در راهروی اداره، هم سو با یکدیگر گام برداشته و به سمتِ خروجی می‌رفتند. کیوان کلافه و خسته، دستی به گردنش کشیده و با خروجشان از محوطه، کاوه که تا آن دم سکوت کرده بود، سرش را به سمتِ کیوان که گام‌هایش آرام‌تر شده بود، چرخانده و با دیدنِ چهره‌ی خسته‌ی او، لبانش قدری کش آمدند. دستش را بالا آورده و روی شانه‌ی کیوان نهاد که او هم با حسِ سنگینیِ دستِ کاوه بر روی شانه‌اش، جهتِ نگاهش را از روبه‌رو به سوی کاوه، تغییر داد. نفسِ عمیقی کشیده و سری به نشانه‌ی «چیه؟» برای کاوه تکان داد. کاوه با خنده، دستش را از روی شانه‌ی کیوان پایین کشیده و حینی که پله‌ها را پایین می‌رفتند، گفت:

- چند شبانه روزه نخوابیدی؟

کیوان که تازه مغزش به کار افتاده بود، با پایین آمدن از روی آخرین پله، دست بالا آورده و پشتِ گوشش را کوتاه، خاراند. سفیدیِ چشمانش، سرخیِ کمرنگی داشتند و نشان از بی‌خوابیِ شبِ گذشته‌اش می‌دادند. همین که به ماشین رسیدند، کیوان درِ آن را با ریموت باز کرده و با دور زدنِ ماشین از سمتِ عقب، کنارِ درِ راننده، جای گرفت. کاوه کنارِ درِ شاگرد ایستاده و منتظر، خیره به چشمانِ مشکیِ کیوان که دستش را روی سقفِ ماشین قرار می‌داد، ماند. کیوان با شوخ طبعیِ ذاتی‌اش، لب از لب گشود:

- دیشب تا خودِ صبح نخوابیدم: فکرم همه‌اش درگیرِ این‌هاست! به خدا خسرو رو بگیریم، خودم اول یه دور کتکش می‌زنم بعد رخصت میدم سرش بره بالای دار!

کاوه با حرفِ کیوان به خنده افتاد و با تکان دادنِ سری متاسف، سر خم کرده و درِ سمتِ شاگرد را که باز کرد، روی صندلیِ مشکیِ آن جای گرفت که کیوان هم درِ سمتِ راننده را باز کرده و پشتِ فرمان نشست. در را بست و ماشین را روشن کرد. موبایلش را روی داشبورد انداخته و کاوه هم تکیه‌اش را به صندلی داد. همزمان با حرکتِ ماشین، کاوه شیشه‌ی سمتِ خودش را پایین کشید تا هوا در محیطِ ماشین جریان یابد. با پایش روی کفپوشِ ماشین ضرب گرفته و خیره‌ی روبه‌رو ماند. در ذهنش دو- دوتا چهارتایی ساده را به عمل آورد تا بفهمد اگر تیرداد می‌توانست جواد را برای جلوگیری از گیر افتادنش مخفی کند، چرا این کار را نکرد؟ یعنی از روی سهل انگاری بوده یا هدفی در پسِ این عملِ خود در سر داشت؟ درک نمی‌کرد؛ اما می‌دانست هرچه که بود، بی‌برنامه و از روی اشتباه نبود!

در واپسین لحظاتِ بازجویی‌اش از جواد، نامِ دختری را شنید که وجودش در کنارِ تیرداد عجیب به نظر می‌رسید و اطلاعاتش از او، تنها به اسمش که الیزابت و ملیتش که انگلیسی بود، ختم می‌شد! یک دخترِ انگلیسی چه ارتباطی با تیرداد هم نه، با یک باندِ قاچاقِ انسان و مواد مخدر می‌توانست داشته باشد؟ لحظه‌ای با گذرِ این سوال از سرش، ابروانش به یکدیگر نزدیک شدند و ابهامی در جای- جایِ مغزش پراکنده شد. کیوان حینی که آیینه‌ی بالا را صاف می‌کرد، خطاب به کاوه گفت:

- کاوه بگو که فقط من نیستم که دارم به این رفتارهای ضد و نقیضِ این پسره، تیرداد فکر می‌کنم!

کاوه نچ کوتاهی کرده و بی‌آنکه چشمانش را از خیابانِ روبه‌رویش که ماشین‌ها احاطه‌شان کرده بودند، بگیرد، نفسِ عمیقی کشید و در پیِ سخنِ کیوان گفت:

- همفکریم!

کیوان به خاطرِ چراغ قرمز و توقفِ ماشین‌های روبه‌رو، ترمز کرد. نگاهی به اطراف و ثانیه شمارِ بالا که از ثانیه‌ی چهل رو به پایین حرکت می‌کرد، انداخته و کلافه، پوفی کشید. تکیه‌اش را به صندلی داد و قدری صورتش به سوی کاوه گرداند.

- داره به ما تقلب می‌رسونه، در عینِ حال که داره به خسرو کمک می‌کنه! این بشر چرا باید انقدر متناقض باشه؟

کاوه دستش به صورتش کشیده و متفکر، در پاسخ به سوالِ کیوان، گفت:

- بی‌برنامه و اشتباه نیست قطعا! یه نقشه‌ای داره.

کیوان شانه‌ای بالا انداخته و روی از کاوه گرداند. همین که چشمش به آیینه‌ی بالا و ماشینی که درست، پشتِ سرشان متوقف شده بود، برخورد کرد، چشم ریز کرده، دو سرنشینِ آن را از نظر گذراند. دستش را بالا برده و برای دیدِ بهتر، قدری آیینه را گرداند. با دیدنِ دو فرد که صورتشان را با باندِ سفید رنگ، پوشانده بودند، درونِ ماشین، ابرو درهم کشید و برای اینکه شک‌اش از دیدِ آن‌ها پنهان بماند، نگاهی به تایمر انداخته که همان دم عددِ یک را به نمایش گذاشته و در آنی، با سبز شدنِ چراغ، حرکتِ ماشین‌ها از سر گرفته شد. همانطور که دنده را عوض می‌کرد، قدری سرعتش را بیشتر کرده و مسیرِ نگاهش را از آن ماشین جدا کرده، خیره به روبه‌رو و خطاب به کاوه، گفت:

- کاوه به عقب نگاه نکن؛ چون از اونجا که ذکرِ خیرشون بود و همه‌شون هم حلال‌زاده هستن، دارن تعقیبمون می‌کنن!

کاوه با شنیدنِ حرفِ کیوان، ابروانش در هم پیچیدند و به آرامی، دیدگانش را بالا کشید تا در پیِ جست و جوهایش، به همان ماشینی که کیوان از آن دم می‌زد و فاصله‌ی نسبتاً زیادی با آن‌ها داشت، رسید. در ظاهر به روی خود نیاورد و همان دم کیوان او را مخاطب قرار داد:

- جدیدا سایه به سایه دنبالت می‌کنن جناب سروان، خبریه و ما بی‌خبریم؟

کاوه ابرویی بالا انداخت و حینی که شیشه‌اش را بالا می‌کشید، تکیه‌اش را از صندلی ربوده و چون در صددِ جلبِ توجه نکردن بود، رفتارهایش را همانندِ قبل، خونسرد نشان داد. کیوان که گه گاهی نگاهِ گذرایش را به آن‌ها می‌انداخت، به صدای کاوه گوش سپرد:

- فشارِ پات رو از روی پدالِ گاز کم کن کیوان؛ مثلِ قبل، نرمال برو جلو!

کیوان لب به دندان گزیده و فشارش را کم کرد. دستانش روی فرمان می‌لغزیدند و چشمانش هر چند ثانیه یک بار گریزی به آیینه‌ی بالا می‌زدند.

- ببین خودشون دارن جرقه می‌زنن کاوه!

کاوه تک خنده‌ای کرد.

- بذار آتیش راه بندازن، دودش توی چشمِ خودشون میره!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت چهل و سوم»

مسیرشان بی‌مقصد شده بود. کیوان درحالی که کنترلِ حرکتِ ماشین را به دست داشت، سعی می‌کرد طبقِ سخنِ کاوه، آرام پیش رود تا شاید نیتی که در پسِ این تعقیب و گریزها آرمیده بود، برایشان آشکار شود. از آیینه‌ی بغلِ ماشین، دوباره به پشتِ سر نگریست و با دیدنِ متغیر شدنِ جهتِ ماشینِ پشت سرشان، یک آن، ابروانش از سرِ تعجب بالا پریدند؛ اما چندی نگذشته بود که سرعتِ آن‌ها اندکی افزایش یافت و گویی به دنبالِ سبقت گرفتن از کاوه و کیوان بودند. کیوان که تناقضات در حرکتِ آن‌ها را درک نمی‌کرد، نگاهِ مشکی‌اش را از آیینه‌ی بغل ربوده و دوباره به روبه‌رو دوخت. لبانش را با زبان تر کرده و حینی که با یک دستش، ته ریشش را نوازش می‌کرد، خطاب به کاوه گفت:

- جهتشون عوض شد، سرعتشون هم بیشتر! این‌ها یعنی چی کاوه؟

کاوه که با شنیدنِ صدای کیوان، دست از جدال با افکارش کشیده بود، سرش را کج کرده و به نیم‌رُخِ کیوان نگریست. با تجزیه و تحلیلِ حرفِ او، بی‌توجه به سخنِ چندی پیشِ خودش که بنا را بر خونسردی و لو ندادنِ خودشان نهاده بود، گردن کج کرده و از پسِ صندلی‌های مشکی رنگِ عقبِ ماشین، پشتِ سر را نگریست؛ اما هر ماشینی بود، به غیر از همانی که دیدگانِ ریز شده‌اش به دنبالِ آن، خیابان را واکاوی می‌کردند. مشکوک تر، دوباره به جایگاهِ اولیه‌اش چرخید و در حالتِ ابتدایی‌اش ثابت ماند. اینکه دقیقا چرا به دنبالشان می‌آمدند، برایش مهم نبود؛ چون می‌دانست خسرو اکنون او را موجودی اضافی می‌پنداشت که دست و پایش را برای هر حرکتی بسته بود؛ اما نکته‌ی اصلی آنجاست که وقتی از کلانتری به تعقیبشان پرداخته بودند، یعنی ممکن بود به احتمالِ نود و نه درصد، خسرو پی به هویتش برده باشد و نقابِ عکاسی ساده را بر چهره نهادن، دگر سودی نداشت!

- دوست‌هامون اومدن، سلام کن داداش!

با شنیدنِ صدای کیوان، سر گردانده و با همان ماشین که درست، در مجاورتشان قرار داشت، روبه‌رو شد. سرنشینانِ آن به طرزِ عجیبی، تنها مقابلشان را می‌نگریستند، گویی که از اول هم مسیرشان جای دیگری بود و یا اصلا کاوه و کیوان را نمی‌دیدند. با سبقت گرفتنِ همان ماشین، چهره‌های کیوان و کاوه، رنگِ شک و تعجب را از آنِ خود کردند. کاوه ابروانش را به یکدیگر نزدیک کرده و به جلو رفتنِ ماشینِ پیشِ رویشان نگریست. کیوان که این واکنش را از سوی آنان، عجیب دیده بود، لب از لب گشود:

- مسخره کردن؟ دارن چیکار می‌کنن؟

کاوه به مجادله با پوستِ نازکِ لبش پرداخت و مشغولِ کندنِ آن شد. درک نمی‌کرد! اگر نیتشان تعقیب و گریز بود این سبقت گرفتن چه معنایی داشت؟ نمی‌فهمید و هرچه بیشتر پیش می‌رفت، همه چیز گنگ تر می‌شد!

- پشتِ سرشون برو!

کیوان متعجب از شنیدنِ این حرفِ کاوه، تای ابرویی بالا انداخته و نگاهِ گذرایی حواله‌اش کرد:

- جدی برم دنبالشون؟

کاوه همزمان که دمِ عمیقی از اکسیژنِ پیرامونش می‌گرفت، آرنجش را پایینِ شیشه قرار داده و با تکان دادنِ سری به نشانه‌ی تایید برای کیوان، پشتِ دستش را روی لبانش نهاد. مغزش را به تکاپو وا داشت تا ببیند اگر خسرو در واپسین لحظات از تعقیب منصرف شده، چه دلیلی می‌توانست داشته باشد. کارهایش به گونه‌ای در لفافه پیچیده بود که رمزگشایی کردنش آسان نبود! کیوان سکوت را برگزید؛ اما ذهنش خوب می‌توانست هدفِ خسرو را در سرش فریاد بزند! او قصدِ نابود کردنِ کاوه را داشت، حال به هر نحوی که بود! شاید هم به همین علت بود که هر آن آمادگیِ دهان وا کردن و منصرف کردنِ کاوه را داشت و هربار هم خودش منصرف می‌شد؛ چون از قاطعیتِ کاوه در چنین مسائلی آگاهی داشت.

فرمان را میانِ پیچکی که انگشتانش به دورِ آن ساخته بودند، فشرده و مسکوت، برای گم نکردنِ آن‌ها، با دقت جلو می‌رفت. کاوه دستی به موهای صافش کشید و با بالا آوردنِ دستِ دیگرش، ساعتِ استیلِ بسته شده به مچش را نگریست. هر ثانیه که رد می‌شد، اعلانِ خطر و وضعیتِ قرمز در گوشش زنگ می‌زد. عصرگاهی بود و پاییزی بودنِ جوِ حاکم بر محیط، باعثِ پراکنده شدنِ ابرهای تیره و بغض کرده در آسمان شد که خورشید را به اسارت گرفتند و زندانی کردند. با ترمز کردنِ ماشینی که افراد خسرو در آن جای داشتند، کیوان هم با فاصله‌ای متوسط از آن‌ها، کنارِ تک درختی خشکیده و باریک ترمز کرد. هردو نگاهی به اطراف که به برهوتی خالی از سکنه می‌مانست، نگاهی انداختند و سپس با کج کردنِ سرهایشان به سمتِ راست، به خانه‌ای نسبتاً کوچک برخورد کردند. هردو نگاهی به هم حواله کردند و با سر تکان دادنی همزمان، درهای ماشین را باز کردند. کاوه پایش را روی زمین نهاد که به سببِ جای گیریِ برگ‌های خشکیده، صدای خش- خشی کوتاه را با فشرده شدنِ کفِ کفشش بر آن، شنید.

کیوان هم پیاده شده و درها را همزمان بستند. چون درگیرِ کنکاش پیرامونشان بودند، متوجه‌ی ورودِ آن دو نفر به خانه نشدند. همین که از دو جهتِ مخالفِ ماشین رو به جلو گام برداشتند، مقابلِ کاپوتِ آن ایستاده و کیوان خطاب به کاوه گفت:

- الان به صرفِ شیرینی و شام دعوتمون کردن؟

کاوه هماهنگ با ابروانش، شانه‌هایش را قدری به بالا روانه کرده و در جوابِ کیوان، گفت:

- شاید هم دعوتمون کردن از خجالتمون دربیان!

کیوان لبخندی پررنگ زده و یک دستش را رو به جلو گرفت.

- خودت می‌خوای سرت رو بکنن زیرِ آب جناب سروان، این گوی و این میدان!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت چهل و چهارم»

هردو تکیه از کاپوتِ ماشین گرفتند و رو به جلو گام برداشتند. این میان آسمانِ ابریِ بالای سرشان بود که به واسطه‌ی فزون شدنِ دردش، نعره‌ای سر داده و روی سطحِ خویش را با رعد و برقی، خراش داد. کیوان نگاهی به آسمان انداخته و سپس دوباره مسیرِ مردمک‌های مشکینش را روی جاده‌ای که به همان خانه منتهی می‌شد، حرکت داد.

سعی داشت پرده‌ی افکارِ منفی را در ذهنش کنار بزند تا نوری از افکارِ مثبت پدیدار شود؛ اما دلش گواهِ خوبی نمی‌داد. کاوه که کنارِ دیوارِ آجری و نسبتاً بلندی که در میانه‌اش درِ خانه قرار داشت، راه می‌رفت، سر چرخانده و نگاهی به رنگِ سفیدِ روی دیوار و نوشته‌های نامفهومش انداخته و با فرو بردنِ دستانش درونِ جیب‌های شلوارِ جین و مشکی‌اش، دوباره جهتِ نگاهش را تغییر داد. با حسِ فرود آمدنِ مایعِ سردی روی گونه‌اش، چشمانش را پایین کشیده و به زمینِ خاکی که کم- کم رنگِ باران به خود می‌گرفت، نگریست. به خود که آمد، مقابلِ درِ آهنی و سفیدِ خانه ایستاده بودند.

هردو نگاهی به یکدیگر انداخته و کیوان با سر تکان دادنی، مُهرِ تاییدش را روی افکارِ نشاند. کاوه رو از کیوان گردانده و با جلو بردنِ دستش و نهادنِ کفِ آن بر روی جسمِ سردِ در، آن را رو به داخل هُل داد که با صدای ناهنجارِ کوتاهی، کاملا باز شد. نگاهی به حیاطِ خانه انداختند و سپس ابتدا کاوه، پایش را روی تک پله‌ای با ارتفاعِ کم که پایینِ در بنا شده بود، نهاده و واردِ حیاط که شد، کیوان هم همانندِ او، همان مسیرِ کوتاه را پیموده و کنارش ایستاد. به واسطه‌ی برخوردش با دیوارِ آجری، سرشانه‌ی پیراهنِ سُرمه‌ای رنگش به خاک آغشته شد. سری چرخانده و با پایین کشیدنِ دیدگانش، دستِ دیگرش را بلند کرده و انگشتانش را روی خاکِ پیراهنش به حرکت درآورد تا ردِ کمرنگِ آن را زدود.

به سمتِ خانه گام برداشتند و همزمان که جلوی در می‌ایستادند، این بار کیوان دست دراز کرده و دستگیره‌ی فلزیِ در را میانِ انگشتانش گرفت. سکوتِ خانه و محیطِ پیرامونشان قدری وهم انگیز به نظر می‌آمد؛ اما این تفاسیر، درست، زمانی که تا یک قدمیِ خطر پیش رفته بودند، فایده‌ای نداشتند. کیوان لبانش را روی هم فشرده، دستگیره را رو به پایین کشیده و با هُل دادنش رو به داخل آن را باز کرد. واردِ خانه شدند و کیوان ناخواسته و ناخودآگاه، به در نیرویی کم وارد کرده و آن را طیِ حرکتی کوتاه، بست. کاوه چشم ریز کرده، اطراف را از نظر گذراند و خطاب به کیوان گفت:

- تله‌ست، نه؟

کیوان دست به سی*ن*ه شده و حینی که چهره‌ای متفکرانه به خود می‌گرفت، چشمانش را به اطراف گرداند و با لحنی شوخ، لب زد:

- من که بهت گفتم موی دماغِ خسرو شدن، تاوان داره داداش!

کاوه ابرویی بالا انداخت و رو به جلو گامی برداشت که کیوان هم همراهی‌اش کرده و از درگاهِ مستطیلی و نسبتاً عریضِ مقابلشان که خارج شدند، در آنی، سرمایی را روی شقیقه‌شان، احساس کردند. هردو درجا خشک شده و با قرار گرفتنِ دو مردِ سیاهپوش که صورتشان را باندی تحتِ پوشش قرار داده بودند، از کنار، به روبه‌رویشان، کیوان آبِ دهانی فرو داده و دستانش را تسلیم‌وار، بالا آورد. مسیرِ اسلحه از شقیقه‌شان به پیشانی‌شان تغییر کرد. کاوه زیرچشمی، کیوان را نگریست و همان دم با جلو آمدنِ افرادِ خسرو، کیوان و کاوه، وادار به برداشتنِ گامی رو به عقب شدند. همین که هردو پشتشان به درِ سرد و شیشه‌ایِ پشتِ سرشان برخورد کرد، کیوان، کاوه را مخاطب قرار داد:

- کاوه اولِ پل یا وسطش یا آخرش؟

کاوه خیره به چشمانِ وحشی و مشکی رنگِ مردِ مقابلش که جدی، او را می‌نگریست، با فرمانبرداری از ضمیرِ ناخودآگاهش، اخمی کمرنگ، حالتِ ابروانِ مشکی‌اش را تغییر داده و از کیوان پرسید:

- یعنی چی؟

کیوان با لبخندی مضحکانه، چشم از چشمانِ خونسرد و بی‌حسِ مردِ مقابلش گرفته و با نگاهی کوتاه به کاوه، جواب داد:

- آدرس بده کجای پلِ صراط وایمیسی تا بیام یقه‌ات رو بگیرم!

کاوه که شوخیِ کیوان را در آن جوِ متشنج، احمقانه می‌پنداشت، سکوت کرده و پاسخی نداد. بی‌خیالِ تپش‌های بی‌حد و حصرِ قلبش که کوبش‌های محکمی داشت و گویی خیالِ شکافتنِ سی*ن*ه‌اش را در سر می‌پروراند، برای باری دیگر، به چشمانِ همان مردِ روبه‌رویش نگریست. در ذهنش دو- دوتا چهارتایی ساده را به عمل آورد تا با سنجشِ موقعیتِ کنونی‌شان، به فکرِ رهایی از مخمصه‌ای که در آن گرفتار شده بودند، باشد. مردِ مقابلِ کیوان، فشارِ نوکِ اسلحه را به روی پیشانیِ او بیشتر کرده و باعثِ چشم بستنِ او شد. لغزشِ سرِ انگشتانِ اشاره‌ی هردو مرد به روی ماشه، بازی با روان بود. حتی سخن هم نمی‌گفتند؛ فقط در سکوت، جوری آن‌ها را می‌نگریستند که هدفشان کاملا به چشم می‌آمد.

یک آن، کاوه دست بلند کرده و پیش از آنکه ثانیه‌ای هدر برود، مچِ دستِ مرد را به اسارتِ انگشتانش گرفته و در حرکتی غافلگیرانه، او را به سوی خود کشید. همزمان با به جلو کشیدنِ مرد، خودش از جایش نقل مکان کرده و کناری ایستاد. با حبس کردنِ مرد میانِ محفظه‌ای که ساخته شده از خودش و در بود، گردنِ او را گرفته و چسبیده به در نگه داشت. مردِ مقابلِ کیوان قصد کرد اسلحه‌اش را به سمتِ کاوه نشانه بگیرد که در لحظه‌‌ای کوتاه، کیوان با شنیدنِ صداهای اطراف، به سرعتِ چشم باز کرده و همین که اسلحه‌ی مردِ روبه‌رویش را به سمت کاوه دید که قصد شلیک دارد، دست دراز کرده و به مانندِ کاوه، مچِ مرد را گرفته و با استفاده از حواس پرتی‌اش، او را به سمتِ خود کشیده و خودش، با تغییر دادنِ جایگاهش، پشتِ سرِ مرد ایستاد.

کاوه دست دراز کرد تا اسلحه را از دستِ مرد بگیرد که همان دم مرد دستش را بالا آورده و با فشاری، حینی که سخت، خود را از در جدا می‌کرد و به عقب می‌چرخید، اسلحه را به سمتِ کاوه نشانه گرفته و با فشردنِ انگشتِ اشاره‌اش بر روی ماشه، صدای شلیک بود که در آن محیطِ مسکوت برخاست.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت چهل و پنجم»

مقابلِ روشوییِ سفید رنگی که آیینه‌ی مستطیلی را بالای خود داشت، ایستاده و به چهره‌اش درونِ شفافیتِ آیینه نگریست. ته‌ریشِ اندکی بلند شده‌اش، چهره‌اش را پخته‌تر نشان می‌داد. مردمک‌های مشکی‌اش، جزء به جزء صورتِ خویش را کاویدند. پیر شده بود یا آیینه‌ی مقابلش اشتباه می‌کرد؟ چند سال به سنش افزوده شده بود که خودش را شکسته‌تر احساس می‌کرد؟ سی سال سنی نبود، بود؟

دست دراز کرده و شیر آب را باز کرد که آب با فشار، به درونِ روشویی هجوم آورد. چشم از خودش گرفته و با کمر خم کردنی اندک، سرش را زیرِ شیرِ آب گرفته، بی‌توجه به سرمای آن که برای ثانیه‌ای تمامِ صورتش را بی‌حس کرد و نفسی که در لحظه، رفت، چشم بسته و میانِ موهای آشفته و مشکی‌اش که حال به واسطه‌ی حمله‌ور شدنِ یکباره و ناگهانیِ آب به هم چسبیده بودند، پنجه کشید. زیرِ سرمای آب، نفس- نفس زده و داغیِ پوستش آرام- آرام کنار می‌رفت. لرزی به جسمش افتاد و همین که کمی با سردی آشتی کرد، سرش را عقب برده و شیرِ آب را بست. کفِ هردو دستش را دو طرفِ سنگِ سفیدِ روشویی نهاده و نفس زنان، سرش را که بالا گرفت، دوباره به نگاهِ خیس و نم گرفته‌ی خودش در آیینه خیره شد.

قطراتِ آب از روی موهایش می‌چکیدند و قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش به تندی، می‌جنبید. سرما تک به تکِ استخوان‌هایش را در بر گرفته خیره به پلک‌های خیسش، تمامِ اصواتی که بی‌مقدمه، در سرش رژه می‌رفتند را کنار زد؛ اما با کنار زدنِ هرچه بیشترشان، سرعتِ بازگشتشان هم افزایش می‌یافت. لبانِ باریک و بی‌رنگش را روی هم فشرده و با صافِ کردنِ کمرش، دستانش را از روشویی جدا کرد. دستش را بالا آورده و حوله‌ی سفیدی که روی دیوارِ کنارش آویزان شده بود را گرفته و آن را از روی آویز برداشت و به صورتش کشید. نفس- نفس زدنش کمرنگ تر شده و با چرخاندنِ بدنش، در را باز کرد. از سرویس بهداشتی خارج شده و نگاهی به فضای مربعیِ اتاق انداخت. حال که قطراتِ آب از صورتش کنار رفته بودند، دیدش بهتر شده بود.

حوله را روی تخت انداخته و خودش هم روی لبه‌ی آن نشست. نمی‌دانست درست و غلط چیست؛ تنها باور داشت باید اعتماد کند. نمی‌فهمید دردی که درونِ سی*ن*ه‌اش حمل می‌کرد، بیش از آن بود که در باورِ کسی بگنجد. از سفر برگشته بود بی‌آنکه کسی چشم به راهش و یا به بازگشتش امیدوار باشد. دستانش را به صورتش کشیده و لبانش را درونِ دهانش فرو برد. هرچه بیشتر فکر می‌کرد، مغزش برای تداعیِ خاطراتِ تلخ، فعال‌تر می‌شد:

«- بگذر آتش؛ به خاطرِ خودت، ازم بگذر!»

پلک‌های نم‌دارش را روی هم فشرد. خاطرات که در مغزش زنگ می‌زدند و صدایی که روزی آرامِ جانش بود، حال تنها تمنای خروجش از گوش‌هایش را داشت. احمقانه بود! زمانی التماسِ دنیا را برای حرف زدنش می‌کرد و چیزی نمی‌شنید، حال هرچه خودش را به آب و آتش می‌زد تا صدایش از سرش خارج شود، گویی گوشِ او بدهکار نبود:

«- من موندنی نیستم! ادامه دادنت باهام، خراب کردنِ جوونیته!»

بغض، حفره‌ای عمیق در گلویش ایجاد کرده و میانِ آن جای گرفته بود. لرزشِ شانه‌هایش را همراه با بغض، کنترل می‌کرد؛ اما هرچه اصواتِ در ذهنش بلندتر می‌شدند، فشارِ بغض هم بالا می‌گرفت:

«- ببخشید که اونی نشد که باید بشه!»

نامش آتش بود، درست؛ اما چرا قلبش باید همانندِ نامش آتش می‌گرفت؟ چرا آبی برای خاموشی‌اش نبود؟ چقدر باید می‌گذشت تا آتشِ پیشین دوباره جان گیرد و زنده شود؟ مگر مُرده، زنده هم می‌شد؟ این زندگی تا کجا قصدِ تاختن داشت و می‌خواست به کجا ختم شود؟ نمی‌فهمید! تنها ندایی که در سرش منعکس می‌شد، اخطاری بود که هشدار می‌داد این زندگانی تا برایش به جهنمی ورای همینی که هست، مبدل نشود، حاضر به گذشت، نیست! از روی تخت بلند شده و با گام برداشتن بر روی کاشی‌های شیریِ کفِ اتاق، خودش را به پنجره که مقابلش بود، رساند. دست بالا آورده و پرده‌ی حریر و سفیدِ آن را اندکی کنار زده و به شهرِ غم گرفته‌ی پیشِ چشمانش نگریست. سه روز از آمدنش می‌گذشت و تک برادرش، حتی برای دیداری کوتاه هم به سراغش نیامد! سه روز از آمدنش می‌گذشت و کسی نبود که برای بازگشتش بساطِ شادی فراهم بیاورد و آخرِ این تنهایی همین‌جا بود یا هدفش رخ نمایان کردن در جهتی دیگر بود؟

- تنهایی آتش!

زمزمه‌ی کوتاهش به گونه‌ای بود که تنها قابلیتِ دسترسی به پرده‌ی گوش‌های خودش را داشت و بی‌شک اگر شخصِ دیگری هم در اتاق بود، حتی با فاصله‌ای نزدیک هم نمی‌توانست صدای از ته چاه درآمده‌اش را بشنود. آهِ در گلو خفته‌اش، بیدار شده و سی*ن*ه‌سوز، راهِ رهایی را از شکافِ میانِ لبانش پیدا کرد. همزمان که پرده را رها می‌کرد، با چرخشی کوتاه، لب زد:

- خیلی تنها!

دلتنگی امانش را بریده بود و شاید هم این تنهایی، انتخابِ خودش بود. چرا که اگر راضی به تحملِ چنین دردی نبود، پیش از این‌ها رهِ بازگشت را درپیش می‌گرفت. تنهایی‌ای که انتخاب کرده بود، به چه قیمت؟ می‌ارزید به بی‌قراری‌های اکنونش؟ می‌ارزید به دلتنگی‌‌ای که در این لحظه، قصدِ نابود کردنش را داشت؟ غمِ نبودِ آنکه باید باشد، به کنار، دردی که از دوری و زجری که از تنهاییِ تازه‌اش می‌کشید، غم‌انگیزتر بود. به سه قابِ عکسِ روی عسلیِ کنارِ تخت نگریست. خیره به لبخندِ مادرش، جدیتِ برادرش و آرامشِ عشقِ آرمیده در خاکش، لبخندی محو و غم گرفته بر لب نشاند. خیره به عکس برادرش که میانِ دو قابِ دیگر قرار داشت، لب زد:

- من اومدم تیرداد...

پلکِ آرامی زد و دیدگانش شفاف شدند. نفسگیر بود حرف زدن با قابِ عکسی که نه جان داشت، نه نفس می‌کشید، نه می‌توانست از خود علائمِ حیاتی نشان دهد.

- ولی تو نیومدی!

دست دراز کرده و با لمسِ سرِ انگشتِ شستش روی صورتِ تیرداد درونِ عکس، آرام، گفت:

- آتش برگشته!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت چهل و ششم»

با جدا کردنِ دستش از عکس، ریه‌هایش را تا نیمی از اکسیژن پُر کرده و با برخاستن از جایش، تختِ تک نفره‌ی میانِ اتاق را پشتِ سر گذاشت و به سمتِ میز توالت رفت. خیره‌ی به تصویرِ منعکس شده‌ی خودش درونِ آیینه‌ی مقابلش، دستانش را بالا آورده و یقه‌ی گردِ تیشرتِ سفیدش را مرتب کرد. دستی به موهای آشفته و همچنان نم‌دارش کشید. با صاف شدنِ موهای مشکی و متوسطش، حینی که چشمانِ مشکیِ خودش را از نظر می‌گذراند، دمی با قرار گرفتنِ قامتی زنانه، مقابلِ هیبتِ مردانه‌ی خودش، افکارِ مغشوش و ذهنِ پریشانش، بارِ دیگر سوار بر ماشینِ زمانِ ذهنش، او را در گذشته‌های دور رها کردند.

سری به طرفین تکان داده و سعی کرد تیشه به دست، ریشه‌ی گذشته را از خاک بیرون بکشد و مجوزِ حیاتش را باطل کند؛ اما گویی هرچه برای پس زدنِ خاطرات، مُصرتر می‌شد به نیروی حمله‌ی آن می‌افزود و قدرتِ نفوذش را چندین برابر می‌کرد. نگاهش به چهره‌ی لبخند بر لبِ مقابلش و دختری که با چشمانِ بادامی و قهوه‌ای نطاره‌گرش بود، دوخته شد. برای پس زدنِ تصویری که حداقل اکنون، هیچ، خواهانِ دیدارش نبود، سرش را پایین گرفته، دستش را به سمتِ ساعتِ نقره‌ای رنگش که بر روی میز جای داشت، دراز کرده و طبقِ عادتِ همیشگی‌اش، با خود به حرف زدن پرداخت.

- باعثِ این تنهایی کیه آتش؟

ساعت را بالا آورده و مشغولِ به هم وصل کردنِ دو طرفِ آن شد تا بر روی مچش ثابت بماند؛ اما به دلیلِ بی‌حوصلگی‌ای که حتی اجازه‌ی دور کردنِ خودش از محیطِ غم گرفته‌ای که در آن حضور داشت را نمی‌داد، هربار در قرار دادنِ ساعت، بر روی دستش، ناکام می‌ماند. کلافه، اخمی بر چهره نشانده و با فشردنِ لبانش بر روی هم، ساعت را روی میز انداخت. یک بار هم که خودش خیالی برای بازبینیِ روزهای گذشته از سرش را نداشت، آن روزها رهایش نمی‌کردند!

دستانش را دو طرفِ میز قرار داده و با خم کردنِ گردنش، سر به زیر افکند. با خودش که به دروغ حرف نمی‌زد؛ اما نقطه‌ای درونِ ضمیرِ ناخودآگاهش بود که عجیب به او نهیب می‌زد خودش هم راضی به مرورِ دوره‌ای طولانی و سپری شده از زندگانی‌اش است؛ ولی ترسش از بابتِ عقب ماندن از زمانِ حال، نمی‌گذاشت در این دوراهی، مسیرِ درست را انتخاب کند.

سردردِ بدی داشت! مغزش نمی‌توانست تعبیرِ درستی از افکارش داشته باشد و همین هم آزرده‌خاطرش می‌ساخت! صدای تیک تاکِ ساعتِ بر روی دیوار، به جبرانِ تمامِ اصواتی که در آن لحظه می‌توانستند پیرامونش را احاطه کنند، سکوتِ دورش را شکسته بود.

بالاخره که باید به خودش می‌آمد و به این تنهاییِ وهم‌انگیز خاتمه می‌داد؛ یا باید پرونده‌ی این عزاداریِ شش ساله را جایی میانِ نقطه‌ی کورِ این زندگی، مختومه اعلام می‌کرد! بالاخره باید از یک جایی شروع می‌شد؛ حال می‌توانست خیلی دور باشد و یا خیلی هم نزدیک!

وزنِ بدنش را از روی دستانش که به لبه‌ی میز وصل شده بودند، ربوده و کفِ دستانش هم با سطحِ میز وداع کردند. صاف، سرجایش ایستاده و دوباره تصویرِ خودش را در آیینه نگریست، این بار بدونِ مرورِ خاطرات و بدونِ جای‌گیریِ شخصی مقابلش!

دستش را دوباره دراز کرده و ساعت را برداشت. این بار محکم‌تر و مقاوم‌تر از قبل، مشغولِ بستنِ آن به دستش شد تا با غلبه بر ناتوانی‌اش، خود را به جلدِ آتشِ پیشین بازگرداند؛ هرچند که بعید بود و دور از انتظار به نظر می‌رسید؛ اما ماحصلِ تمامِ توانش برای فراموش کردنِ آنچه بر سرش آوار شده، بود!

ساعت که این بار روی دستش نشست، لبخندِ محوی زده و به سمتِ کمدِ چوبی و قهوه‌ای تیره‌اش گام برداشت. امید داشت این تصمیمش مبنی بر بازگشتن به زندگی، میسر شده و خالی از نتیجه، رهایش نکند با اینکه حس می‌کرد توقع زیادی است! بی‌خیالِ تمامِ مغزش که پُر شده از همان حرف‌های قدیمی بود، دست دراز کرده و پیراهنِ چهارخانه‌ی سفیدش که خط‌های آبی رنگ داشت را بیرون کشیده و درِ کمد را بست.

همانطور که پیراهن را تن می‌کرد، دستی به ته‌ریشِ مشکی‌اش کشیده و آرام، لب زد:

- فرقت با تیرداد همینه آتش! تو یه جوری زود تصمیم می‌گیری که دودش توی چشمِ خودت میره...

پیراهن را بر روی هیکلِ ورزیده‌اش مرتب کرده و همانطور که دستش را به سوی شیشه‌ی عطرش دراز می‌کرد، گفت:

- اون حداقل به عاقبتِ تصمیمش فکر می‌کنه!

آهی عمیق از میانِ لبانش بیرون جست که گرمای آن، سرمای لبانش را اندکی زدود. قدری گردن کج کرده، عطرش را با آن رایحه‌ی تند به نیمه‌ی راستِ گردنش زده و سپس با تغییرِ جهتی کوتاه، نیمه‌ی چپ را هم بی‌نصیب نگذاشت. زبانش را به روی لبانش کشیده و شیشه‌ی عطر را به جایگاهش بازگرداند. سر چرخانده و به کیفِ گیتارِ مشکی رنگش که کنارِ تخت ایستاده بود، نگریست. لبخندی آرام، روی صورتش نشست و با خود زمزمه کرد:

- چطوره از همین شروع کنی؟

به سمتش رفته و با حلقه کردنِ انگشتانش به دورِ دسته‌ی کیف، آن را بلند کرده و روی شانه‌اش نهاد. دستش را به پشتِ گردنِ داغ شده‌اش کشید و با برداشتنِ موبایلش که بر روی تخت بود، مسیرش را به سوی درِ سفید رنگِ اتاق کج کرد. همزمان با خروجش از اتاق، ویبره‌ی موبایلِ درونِ دستش بود که او را به طراحیِ اخمی بر چهره وا می‌داشت. سرش را پایین و دستش را قدری بالا گرفته، با دیدنِ نامِ «مهراد» بر روی صفحه، تای ابرویی بالا انداخت و با نیشخندی، گفت:

- انگار عمو خسرو داره باخت میده!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت چهل و هفتم»

حینی که شال گردنِ مشکی‌اش را که متشکل از بافت‌های ریز بود، بالاتر می‌کشید، سرش را به عقب گردانده و برای اطمینان، نفس حبس کرده، نگاهِ مشکی رنگش را به پشتِ سرش دوخت. لبِ پایینش را به دندان گزیده و قلبش را که با تپش‌هایی تند و محکم، قصدِ شکافتنِ سی*ن*ه‌اش را داشت، به آرامشی واهی دعوت کرد. خودش هم نمی‌دانست دقیقا ترسش از چیست؛ اما هرچه که بود، وادارش می‌کرد تا به سرعتِ گام‌هایش افزوده و بی‌توجه به صدای خش- خشِ ریز شدنِ برگ‌های پاییزی زیرِ فشارِ پوتین‌های مخملِ مشکی‌اش، به قدم‌هایش سرعت بخشیده و با چرخاندنِ نگاهش به روبه‌رو، آبِ دهان فرو داده، چشمانش را روی عمارتی با نمای سفید رنگ، متمرکز کند. زبانی به روی لبانِ قلوه‌ای‌اش کشیده، دستانش را به خاطرِ سرما درونِ جیب‌های پالتوی نیمه بلند و سفیدش فرو برد. به خاطرِ نزدیک شدنش به عمارت، از سرعتِ گام‌هایش کاست و آرام‌تر شد.

با رسیدنش به عمارت، دستش را از درونِ جیبش به موبایلش بند کرده و بیرون کشید. بارِ دیگر پیامی که برایش آمده بود را مرور کرد. نگاهی به دیوارِ نیمه بلند و تمام سفیدی که دورِ عمارت حصار کشیده بود، انداخت. ابروانِ قهوه‌ای رنگش نیمچه فاصله‌ای را تا نزدیک شدن به هم طی کردند و نمایان شدنِ شکلِ اخمی کمرنگ بر روی صورتِ گرد او، رخسارش را عبوس ساختند. چرا باید به چنین عمارتی دعوت می‌شد تا تنها یک هدف را بفهمد؟ چرا درک نمی‌کرد که دلیلِ آمدنش به اینجا تنها نمی‌توانست به گفتگویی ساده، خاتمه یابد؟

دستش را بالا آورده و طره‌ای از موهای مشکی و صافش که به تازگی برای تازه کردنِ نفسی که بیرون آمده بودند را به فضای سربسته‌ی شال و پشتِ گوشش هدایت کرد. نفسِ عمیقی کشیده و سر کج کرد که فردی نقاب دار را درحالی که از سوی دیگرِ دیوار به او علامت می‌داد، نگریست. با دیدنِ چشمانِ جدیِ مردِ سیاه‌پوش که با چهار انگشتش به سوی خود اشاره می‌کرد، آبِ دهانش را فرو داد، با تردید، گام‌هایش را به همان سمت برداشت. همان دم، درِ عمارت باز شد و همزمان با جای گرفتنِ او پشتِ دیوار، الیزابت از درگاه خارج شد.

الیزابت با دیدنِ جسمِ دخترانه‌ای که در آنی، از نقطه‌ی دیدش محو شد، مشکوک، ابرو درهم کشیده و به همان سمت گام برداشت. کفِ دستش را روی سردیِ دیوار نهاده و سرش را که قدری جلو برد، محیطِ همان سو را وارسی کرد؛ اما چون چیزی نیافت، تردید در جانش رخنه کرده و خیالِ اینکه توهمی آشکارا، ذهن و دیدگانِ آبی تیره‌اش را به آغوش کشیده، اندکی عقب کشید. به دیوار تکیه داده با بند کردنِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش به چانه‌اش، به نوکِ کتانی‌های سفیدش خیره شد. فکر می‌کرد توهم زده؛ اما آنچه که دیده بود، افکارش را نقض می‌کرد. اگر آشنا بود که چرا مخفیانه آمده و اگر غریبه بود که چگونه به سوی دیگر راه یافت؟ دمِ عمیقی از محیطِ پیرامونش گرفته و با ربودنِ تکیه‌اش از دیوار، با خود زمزمه کرد:

- نمی‌دونم توهمه یا چی؛ ولی این‌ها واقعا دارن چیکار می‌کنن؟

با وارد شدنش به اتاق، نگاهی به مردی که پشت به او، بر روی صندلیِ چرخ‌دارِ مشکی نشسته بود، انداخت. با بسته شدنِ در پشتِ سرش، شانه‌هایش بالا پریدند و شوکه، سر به عقب گرداند و در را که بسته دید، استرس به جانش حمله‌ور شد. دستانش را بالا آورده و شال گردنش را از روی صورت و لبانش پایین‌تر کشید. چون عکس‌العملی از آن فرد ندید، برای اینکه او را از حضورِ خود مطلع سازد، دستش را مشت کرده و جلوی دهانش گرفت. با تک سرفه‌ای کوتاه، منتظر ماند تا مرد، نگاه از مانیتورِ مقابلش جدا کند؛ اما برخلافِ تصورش، مردی که چون فردِ راهنمایش که او را به این اتاق آورد، نقاب داشت، به صندلی تکیه داد و قصدِ ربودنِ سکوتِ میانشان را نداشت.

کلافه از این بی‌قیدی‌های او، درست، هنگامی که به خواسته‌ی خودش پایش به اینجا باز شده، لبانش را روی هم فشرده و چشمانش را ریز کرد. روی پارکت‌های شیریِ کفِ اتاق گام برداشته و صدای برخوردِ پاشنه‌های متوسطِ پوتین‌هایش با آن، سکوت را بر هم می‌زد. پشتِ سرِ مرد، دست به سی*ن*ه، ایستاده و گفت:

- به گفته‌ی تو اینجام؟

با چرخشِ کوتاهِ صندلی و قرارگیریِ مرد مقابلِ صورتش، نقابِ بر چهره‌ی او را که دید، چشمانش درشت شده و قلبش هزاران بار در ثانیه می‌کوبید. تنفس‌های به شماره افتاده‌اش را به روی خود نیاورده و به مردمک‌های مشکیِ مرد که پس از لبانش، تنها اعضای هویدا در چهره‌اش بودند، خیره شد. لرزشِ کمِ دستانِ قفل شده در یکدیگرش را با محکم کردنِ گره‌ی میانشان، کنترل کرد. مرد از روی صندلی برخاست و درحالی که میمیکِ صورتش هیچ، پیدا نبود، مقابلش ایستاد. با لحنی محکم و مرموز، پرسید:

- یلدا؟

یلدا لب به دندان گزید. پس راه را درست آمده بود و حال باید به دنبالِ پاسخی برای چراییِ آمدنش می‌گشت. به طرزِ عجیبی، هیچ پاسخی در منطقش وجود نداشت که قانعش کند! مرد که هیکلی ورزیده داشت، دستانش را درونِ جیب‌های شلوارش فرو برده و خنثی و خیره، اجزای صورتِ یلدا را از نظر گذراند. یلدا که نمی‌دانست از سویی کنترلِ تپش‌های قلبش را به دست گیرد و یا به دنبالِ جوابی از سوی او باشد، تنها به واسطه‌ی خیرگیِ نگاهِ سنگینِ مرد، سر به زیر افکند و آرام؛ اما عصبی، گفت:

- گفتی هدفِ مشترک داریم...

لبِ پایینش را قدری به فشارِ دندان‌هایش سپرد.

- می‌شنوم!

مرد صاف ایستاده، یک دستش را از جیبِ شلوارش بیرون آورده و به یقه‌ی ژاکتش کشید. گامی دیگر به سوی یلدا برداشته و خونسرد و محکم، گفت:

- وقتی باهام حرف می‌زنی، نگاهم کن!

یلدا که رضایتی برای بالا آوردنِ سرش نداشت، ناچارا، برای اینکه زودتر به جوابِ سوالاتش برسد، سرش را آرام، بالا گرفت. مردمک‌های درشت، مشکی و اندک لرزانش را روی نیمه‌ی خندانِ نقابِ نشسته بر چهره‌ی فردِ مقابلش به حرکت درآورد.

- گفتی...

مرد که از زیرِ نقاب، نیشخندی داشت و خوب می‌دانست که بی‌گدار به آب نزده و به حتم، خواسته‌اش پیشِ یلدا پذیرفتنی است، گفت:

- تو جز کاوه، هدفی هم داری؟

شنیدنِ نامِ «کاوه» باعثِ جای‌گیریِ اخمِ پررنگی بر چهره‌ی یلدا شد. هر جهتی که قدم می‌گذاشت، نامِ کاوه را با خود به دوش می‌کشید و همین هم آزار دهنده‌تر از هر چیزی بود.

- برای چی این رو می‌پرسی؟

مرد چشمانش را ریز کرد.

- چون می‌خوام جاسوسِ من، توی زندگیِ کاوه باشی!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت چهل و هشتم»

چند دقیقه گویی زمان در سکوتی که پس از سخنِ او اطراف را فرا گرفت، سپری شد تا یلدا در مغزش کلماتِ او را حلاجی کرده و جمله‌اش را در ذهن، معنی کند. بارها و بارها واژه‌ی «جاسوس» را در ذهنش تکرار کرد و گویی فهمش برای درکِ معنای آن، ضعیف شده بود. گوشه‌ی راستِ لبِ بالایی‌اش را بالا انداخته و چهره‌اش گنگ شد؛ گویی که چیزی از حرفِ او نفهمیده و همچنان، قوای هضم کردنش را ندارد، گفت:

- چی؟

گذرِ صدای نازکش با آن لحنِ متعجب از پرده‌ی گوش‌های خسرو موجب شد تا گامی به سوی یلدا برداشته و بی‌توجه به پیدا نبودنِ طرحِ پوزخند روی لبانش زیرِ نقاب، صدای پوزخندش را به گوشِ یلدا برساند. یلدا که مردمک‌های درشت و مشکی‌اش از بهرِ حیرتِ رخنه کرده در وجودش، درشت تر شده بودند، گامی رو به عقب برداشت که با برخورد به جسمی سخت، نگاهش را گذرا، به عقب چرخاند و با میزی که به خاطرِ برخوردشان تکانی محسوس خورد، روبه‌رو شد. دستانش را دو طرفِ خودش و روی لبه‌ی میز قرار داد و انگشتانش بر روی آن فشرده می‌شدند.

سرش را به سمتِ خسرو بازگرداند و با نگاه به تیله‌های مشکی و خنثی او که هیچ حسی را منتقل نمی‌کردند، لبانش را روی هم فشرده و سعی کرد با محکم کردنِ انگشتانش روی میز، لرزششان را مهار کند. تپش‌های قلبش دیوانه‌وار و محکم بودند و گویی حرص زده از اضطرابِ جا خوش کرده در جانش، سعی داشتند تا عصبانیتشان را با کوبش‌های تند و محکم، تخیله کنند. این بار، نیمِ غم گرفته‌ی نقابِ نشسته بر صورتِ خسرو را نشانه و با پای راستش بر روی زمین ضرب گرفت.

خسرو که تعجبِ او را نظاره کرد، دست بالا آورده و با بند کردنِ انگشتانش به لبه‌ی انتهاییِ نقاب، آن را بالا کشیده و از روی صورتش برداشت. یلدا که چشمش به صورتِ تمام سوخته‌ی او و چروک‌هایی که صورتش را خط خطی کرده بودند، خورد، گره‌ی ابروانش شُل شده و دمی تا کامل باز شدن فاصله داشت. چشمانِ نیمه بازِ مردِ پیش رویش و پوستی که انگار به علتِ ذوب شدگی، رو به پایین حرکت کرده بود، ترمزِ تپش‌های سریعِ قلبش را کشیده و تا جایی کند شد که ضربانش را احساس نمی‌کرد! آبِ دهان فرو داده، خسرویی که دست به سی*ن*ه می‌شد را نگریست و با صوتی که دچارِ سکته شده بود و لحنی بریده- بریده، گفت:

- تو... تو چرا...

پیش از آنکه چینشِ کلماتش برای تکمیل شدنِ پازلِ سوالش، درست شود، خسرو سرش را رو به شانه، کج کرده و نگاهی مرموز، حواله‌ی چهره‌ی وحشت زده‌ی یلدا کرد. به این ترس، هنگامِ دیدنِ صورتِ سوخته‌اش عادت کرده بود و دگر واکنشی برای نشان دادن نداشت! چنین چیزی برایش عادی شده بود و شاید تنها کسی که با دیدنش، خم به ابرو نیاورده و حالتِ نگاهش دچارِ تغییر نشده بود، تیرداد بود! همین جسارتِ او بود که خسرو را برای نقش آفرینیِ او در باندش مصمم‌تر می‌کرد؛ اما چند وقتی بود که اعتمادش نسبت به تیرداد، همچون صورتش، سوخته بود!

- صورتِ سوخته تعجب داره؟

یلدا دستش را از میز کنده و روی قلبش نهاد. نفس- نفس می‌زد و به گونه‌ای ترسیده نه، اما از دیدنِ چنین چهره‌ای، آن هم در لحظه‌ای کوتاه، شوکه شده بود. دیدگانش چرخیدند تا روی تارِ موهای جوگندمیِ شقیقه‌ی خسرو ساکن شدند. این مرد را نمی‌‌شناخت و همین نشناختن او را تا به اینجا راهی کرده بود. پوستِ نازکِ لبش را به دندان گرفته و محکم کشید که همزمان با راهی شدنِ طعمِ شورِ خون در دهانش، سوزشی شدید از جانبِ لبش، چهره‌اش را درهم کرد. خسرو که این واکنش‌های او را دید، قدری کمر تا کرده، به سویش خم شد و با لحنی متمسخر، زمزمه کرد:

- انگار علاوه بر زیبایی و زودجوش بودنت، یه کوچولو ترسو هم هستی!

یلدا که از صفتِ «ترسو» که به خودش نسبت داده می‌شد، حرصش گرفته بود، دستش را بالا آورده و انگشتِ اشاره‌اش را روی زخمِ لبش کشید. همین که دستش، مقابلِ صورتش ایستاد، به ردِ کمرنگِ خون که به درازا، روی انگشتِ اشاره‌اش خط کشیده بود، نگریست. قدری که از حیرتش کاسته شد، رضایت داد و اندکی ابروانِ پُر، مشکی و دخترانه‌اش را به هم نزدیک کرده و با دادنِ چینی محو به پیشانیِ کوتاهش، گفت:

- ترسو بودم، اینجا نبودم!

خسرو که پاسخِ او را دریافت، لبخندی کمرنگ بر لبانش نشاند. این بار عقب گرد کرده و به سمتِ صندلی‌اش بازگشت. یلدا با عقب رفتنِ او، اندکی جلو آمده و فاصله‌ی تنش با میز را رقم زد. هردو دستش را بالا آورده و شال گردنش را باز کرد تا تنفسش راحت تر صورت گیرد. سرگیجه داشت؛ اما نه آنقدری که به سر پا ایستادنش، لطمه وارد کند. خسرو دوباره روی صندلی‌اش جای گرفته و خودش را با چرخش‌های آن مشغول کرد که از میله‌های صندلی به واسطه‌ی چرخشش، صداهای ناهنجاری تولید می‌شد و گوش‌های یلدا را خراش می‌داد و باعث شد تا پلک‌هایش را روی هم فشرده، به خاطرِ فشارِ آن صوتِ گوش‌خراش، صورتش مچاله شد. خسرو که صورتِ درهم شده‌ی او را دید، بالاخره حرکتِ صندلی را رو به یلدا متوقف کرد.

نقابش را روی میزِ چوبیِ مقابلش انداخته و انگشتانش را که درهم گره کرد، پا روی پا انداخته و دستانِ متصل شده به یکدیگرش را روی زانویش نهاد.

- خیلی خب! هستی یا نیستی الان؟

یلدا که منظورِ او را از این دو کلمه‌ی هستی یا نیستی، دریافته بود و مسئله‌ی کاوه برایش تداعی شد، صاف ایستاده و محکم، گامی به سوی خسرو برداشت و با صورتی عصبی، گفت:

- تو کی هستی؟

خسرو تک خنده‌ای را تحویل او و به تکیه‌گاهِ صندلی‌اش تکیه داد و با بی‌قیدی، شانه‌ای بالا انداخت.

- به کارت نمیاد!

یلدا پوزخندی زده و همانندِ خسرو، شانه‌هایش را دمی رو به بالا هدایت کرد و سپس پایین انداخت. نیمه‌ای از شال گردنش که روی شانه‌ی راستش افتاده بود را از پایین گرفته و روی شانه‌ی چپش بالا نهاد.

- من دیگه با کاوه کاری ندارم! نه با خودش، نه با نامزدش و ک.س و کارش!

سر کج کرده و عزمِ رفتن کرد که با پرسشِ خسرو، گامِ اولش در مسیرِ خروج، ناکام ماند.

- یعنی انتقام نمی‌خوای؟

همان دم با جنبش‌های متعددِ قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش، صدایی بغض آلود و ملتمس، در سرش پخش شد:

«- من بدونِ تو می‌میرم کاوه!»
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین