- Aug
- 798
- 3,865
- مدالها
- 2
«پارت چهل و نهم»
صدایی که برایش یادآورِ خاطرات بود، از پردهی گوشهایش نه؛ اما از پشتِ پردههای مغزش، درست، نقطهای که قصد داشت میانِ سیاهچالهای عمیق دفنشان کند، گذر کرده و پیشِ چشمانش که پدید آمد، نمِ اشک بود که با نیش زدن به چشمانش، زهرش را به او ریخت. گوشهی چشمش که تَر شد، دستش را بالا آورده و با سرِ انگشتِ اشارهاش، خیسیِ آن را زدود. هیچ گاه از کم آوردن و ضعیف جلوه کردن، خوشش نمیآمد؛ اما هرکه به او میرسید، گویی تضعیف شدنش را تسریع میبخشید و او این را نمیخواست؛ ولی این تردید و ضعفِ او، به نیشخندِ خسرو رنگ میپاشید و او را پیروزمندانهتر از پیش نشان میداد. خسرو دست به سی*ن*ه شده و با خونسردی، تکیهاش را بیشتر به صندلی داده و بدنش بیش از پیش رو به عقب متمایل شد.
از پشتِ سر، یلدا را برانداز کرده و در انتظار جوابی که خودش هم میدانست چیست، نشسته بود. با تداعیِ گذشته و بیرحمیِ کاوه، سعی داشت یلدا را برای انجامِ درخواستش مطمئنتر کند و تا حدودی هم رو به موفق شدن میرفت. یلدا آبِ دهانش را فرو داده و تمامِ شبی که التماسِ دنیا را برای ماندنِ کاوه کرده بود، در ذهنش به تماشا نشست. آن شب تا خودِ صبح گریست و از یلدای ضعیفی که پدید آمده بود، گله کرد. تیری که قلبش کشید، باعث شد تا پلکهایش را روی هم فشرده، آبِ دهانی فرو دهد و کفِ دستش را روی قلبِ پُر تپشش بنشاند.
اشکی که مقابلِ دیدگانش پرده افکنده بود، از سویی تاریِ دید و از سوی دیگر براقیِ چشمانش را رقم زده بود. به دیوارهای سفیدی که اطراف را برایش چون قتلگاه جلوه میدادند، نگریسته و برای آرام شدنش، اندکی شالش را باز کرد تا هوای اطرافش راحت تر رفت و آمد کند. پلکِ آرامی زده و سپس بدنش را به سوی خسرو چرخاند. خسرو حینی که سیگاری را از پاکتِ سفید رنگ بیرون میکشید و با نهادن کنجِ لبانش، آن را با فندکِ نقرهای و براقش آتش میزد، منتظر، چشم به یلدا دوخت تا حرفش را بشنود. یلدا به سمتش گامی برداشت و با صدایی لرزان و لحنی خشمگین، گفت:
- از من چی میخوای؟ از کاوه چی میخوای؟ اصلا این اطلاعات رو از کجا داری؟
خسرو واکنشی از خود نشان نداد و یلدا پوزخند زنان، دستانش را مقابلِ سی*ن*هاش درهم گره کرده و زبانی به روی لبانِ قلوهای و خشک شدهاش کشید و ادامه داد:
- کسی که این اطلاعات رو بهت داده، نگفته که کاوه نامزد...
پیش از آنکه حرفش تمام شود، خسرو فندک را به ضرب، روی میز پرت کرد که شانههای یلدا بالا پریدند و با گشوده شدنِ قفلِ دستانش از هم، بیاراده، گامی رو به عقب برداشت. این حرکتِ ناگهانیِ خسرو، گویی ریشهای عصبی داشت و یلدا هرچه فکر میکرد، دلیلِ این عصبانیت را که تا ثانیهای پیش، رنگِ خونسردی به خود گرفته بود، نمیفهمید. خسرو، یک دستش را درونِ جیبِ شلوارش فرو برده و با بالا آوردنِ دستِ دیگرش، سیگار را میانِ انگشتانِ اشاره و میانیاش پناه داد. حینی که دودِ آن را به بیرون حواله میکرد، کفِ کفشهای کالج و مشکیاش را رو به جلو و بر روی پارکتهای شیریِ زمین قرار داد.
- دیگه نداره!
یلدا با شنیدنِ این دو واژه، شوکه و متعجب، با چشمانی درشت شده به خسرو نگریست که سیگارش را پایین آورده و جسمِ نیمه سوختهی آن را نگه داشته بود. درک نمیکرد! یعنی چه که دیگر نامزدی در کار نبود؟ مگر نه اینکه چند روز پیش با طلوع برای گرفتنِ قلبِ پدرش آمده بودند؟ پس...
- یعنی چی؟
خسرو سیگارش را از میانِ انگشتانش رها کرده و روی زمین که نشاند، با فرود آوردنِ پایش به روی آن، سیگار را تا حدِ امکان له کرد؛ اما دودِ حاصل از آن که در هوا پراکنده شده بود، رهِ ریههای یلدا را در پیش گرفته و او را به سرفه انداخت که با چهرهای مچاله شده، سر به زیر افکنده و سرفههای کوتاهی میکرد. یلدا دستش را در هوا تکان داد تا دود را پس زده و بیش از این، هوای اطرافش را مسموم نسازد.
- کاوه جدیدا زیادی داره پا توی کفشِ من میکنه و ترجیحم اینه که با دونستنِ حقایقِ زندگیش، هم تو انتقامت رو بگیری و هم من و باندم در امان بمونیم؛ هوم؟ معامله فیفتی فیفتیه، هم تو سودت رو میبری و هم من!
یلدا که سرفههایش تمام شده بودند، سرش را بالا آورده و چشمانش را قفلِ چشمانِ مشکیِ خسرو کرد.
- سودِ من از این زندگی، گند زدن به زندگیِ کاوهست؟
خسرو که به سادگی متوجه تردیدِ او شده بود، بیخیال، شانهای بالا انداخته و به سمتِ میزش برگشت. دستکشهای مشکی و چرمش که سمتِ راستِ مانیتور بودند را برداشته و به دست کرد. یلدا متعجب، ریز به ریزِ حرکاتِ او را از نظر گذراند و چون از نیتِ او بویی نبرد، ابرو درهم کشیده و به آرامی، لب زد:
- داری چیکار میکنی؟
خسرو که این بار مشغولِ قرار دادنِ نقاب بر روی صورتش بود، به سمتِ یلدا چرخیده و با کشیدنِ دستی به ژاکتِ مشکیِ نشسته بر تنش به درِ اتاق اشاره کرد. اینجا همه چیز همینگونه بود! همینقدر سیاه، همینقدر تاریک! حینی که به پهلو شده و از کنارِ یلدا گذر میکرد، گفت:
- فعلا مرخصی! نه مجبورت میکنم، نه تهدیدت؛ چون میدونم خودت قبول میکنی.
یلدا بازوانش را در آغوش گرفته، بدنش را به سوی خسرو گرداند که خسرو هم دستش بر روی دستگیرهی در نشسته، همین که در را باز کرد، پیش از رفتنش، ادامه داد:
- من یه مهمون دارم که گذروندنِ وقتم رو باهاش، به اینجا موندن ترجیح میدم!
تک خندهای کرده و مقابلِ نگاهِ متعجبِ یلدا، از اتاق خارج شد.
صدایی که برایش یادآورِ خاطرات بود، از پردهی گوشهایش نه؛ اما از پشتِ پردههای مغزش، درست، نقطهای که قصد داشت میانِ سیاهچالهای عمیق دفنشان کند، گذر کرده و پیشِ چشمانش که پدید آمد، نمِ اشک بود که با نیش زدن به چشمانش، زهرش را به او ریخت. گوشهی چشمش که تَر شد، دستش را بالا آورده و با سرِ انگشتِ اشارهاش، خیسیِ آن را زدود. هیچ گاه از کم آوردن و ضعیف جلوه کردن، خوشش نمیآمد؛ اما هرکه به او میرسید، گویی تضعیف شدنش را تسریع میبخشید و او این را نمیخواست؛ ولی این تردید و ضعفِ او، به نیشخندِ خسرو رنگ میپاشید و او را پیروزمندانهتر از پیش نشان میداد. خسرو دست به سی*ن*ه شده و با خونسردی، تکیهاش را بیشتر به صندلی داده و بدنش بیش از پیش رو به عقب متمایل شد.
از پشتِ سر، یلدا را برانداز کرده و در انتظار جوابی که خودش هم میدانست چیست، نشسته بود. با تداعیِ گذشته و بیرحمیِ کاوه، سعی داشت یلدا را برای انجامِ درخواستش مطمئنتر کند و تا حدودی هم رو به موفق شدن میرفت. یلدا آبِ دهانش را فرو داده و تمامِ شبی که التماسِ دنیا را برای ماندنِ کاوه کرده بود، در ذهنش به تماشا نشست. آن شب تا خودِ صبح گریست و از یلدای ضعیفی که پدید آمده بود، گله کرد. تیری که قلبش کشید، باعث شد تا پلکهایش را روی هم فشرده، آبِ دهانی فرو دهد و کفِ دستش را روی قلبِ پُر تپشش بنشاند.
اشکی که مقابلِ دیدگانش پرده افکنده بود، از سویی تاریِ دید و از سوی دیگر براقیِ چشمانش را رقم زده بود. به دیوارهای سفیدی که اطراف را برایش چون قتلگاه جلوه میدادند، نگریسته و برای آرام شدنش، اندکی شالش را باز کرد تا هوای اطرافش راحت تر رفت و آمد کند. پلکِ آرامی زده و سپس بدنش را به سوی خسرو چرخاند. خسرو حینی که سیگاری را از پاکتِ سفید رنگ بیرون میکشید و با نهادن کنجِ لبانش، آن را با فندکِ نقرهای و براقش آتش میزد، منتظر، چشم به یلدا دوخت تا حرفش را بشنود. یلدا به سمتش گامی برداشت و با صدایی لرزان و لحنی خشمگین، گفت:
- از من چی میخوای؟ از کاوه چی میخوای؟ اصلا این اطلاعات رو از کجا داری؟
خسرو واکنشی از خود نشان نداد و یلدا پوزخند زنان، دستانش را مقابلِ سی*ن*هاش درهم گره کرده و زبانی به روی لبانِ قلوهای و خشک شدهاش کشید و ادامه داد:
- کسی که این اطلاعات رو بهت داده، نگفته که کاوه نامزد...
پیش از آنکه حرفش تمام شود، خسرو فندک را به ضرب، روی میز پرت کرد که شانههای یلدا بالا پریدند و با گشوده شدنِ قفلِ دستانش از هم، بیاراده، گامی رو به عقب برداشت. این حرکتِ ناگهانیِ خسرو، گویی ریشهای عصبی داشت و یلدا هرچه فکر میکرد، دلیلِ این عصبانیت را که تا ثانیهای پیش، رنگِ خونسردی به خود گرفته بود، نمیفهمید. خسرو، یک دستش را درونِ جیبِ شلوارش فرو برده و با بالا آوردنِ دستِ دیگرش، سیگار را میانِ انگشتانِ اشاره و میانیاش پناه داد. حینی که دودِ آن را به بیرون حواله میکرد، کفِ کفشهای کالج و مشکیاش را رو به جلو و بر روی پارکتهای شیریِ زمین قرار داد.
- دیگه نداره!
یلدا با شنیدنِ این دو واژه، شوکه و متعجب، با چشمانی درشت شده به خسرو نگریست که سیگارش را پایین آورده و جسمِ نیمه سوختهی آن را نگه داشته بود. درک نمیکرد! یعنی چه که دیگر نامزدی در کار نبود؟ مگر نه اینکه چند روز پیش با طلوع برای گرفتنِ قلبِ پدرش آمده بودند؟ پس...
- یعنی چی؟
خسرو سیگارش را از میانِ انگشتانش رها کرده و روی زمین که نشاند، با فرود آوردنِ پایش به روی آن، سیگار را تا حدِ امکان له کرد؛ اما دودِ حاصل از آن که در هوا پراکنده شده بود، رهِ ریههای یلدا را در پیش گرفته و او را به سرفه انداخت که با چهرهای مچاله شده، سر به زیر افکنده و سرفههای کوتاهی میکرد. یلدا دستش را در هوا تکان داد تا دود را پس زده و بیش از این، هوای اطرافش را مسموم نسازد.
- کاوه جدیدا زیادی داره پا توی کفشِ من میکنه و ترجیحم اینه که با دونستنِ حقایقِ زندگیش، هم تو انتقامت رو بگیری و هم من و باندم در امان بمونیم؛ هوم؟ معامله فیفتی فیفتیه، هم تو سودت رو میبری و هم من!
یلدا که سرفههایش تمام شده بودند، سرش را بالا آورده و چشمانش را قفلِ چشمانِ مشکیِ خسرو کرد.
- سودِ من از این زندگی، گند زدن به زندگیِ کاوهست؟
خسرو که به سادگی متوجه تردیدِ او شده بود، بیخیال، شانهای بالا انداخته و به سمتِ میزش برگشت. دستکشهای مشکی و چرمش که سمتِ راستِ مانیتور بودند را برداشته و به دست کرد. یلدا متعجب، ریز به ریزِ حرکاتِ او را از نظر گذراند و چون از نیتِ او بویی نبرد، ابرو درهم کشیده و به آرامی، لب زد:
- داری چیکار میکنی؟
خسرو که این بار مشغولِ قرار دادنِ نقاب بر روی صورتش بود، به سمتِ یلدا چرخیده و با کشیدنِ دستی به ژاکتِ مشکیِ نشسته بر تنش به درِ اتاق اشاره کرد. اینجا همه چیز همینگونه بود! همینقدر سیاه، همینقدر تاریک! حینی که به پهلو شده و از کنارِ یلدا گذر میکرد، گفت:
- فعلا مرخصی! نه مجبورت میکنم، نه تهدیدت؛ چون میدونم خودت قبول میکنی.
یلدا بازوانش را در آغوش گرفته، بدنش را به سوی خسرو گرداند که خسرو هم دستش بر روی دستگیرهی در نشسته، همین که در را باز کرد، پیش از رفتنش، ادامه داد:
- من یه مهمون دارم که گذروندنِ وقتم رو باهاش، به اینجا موندن ترجیح میدم!
تک خندهای کرده و مقابلِ نگاهِ متعجبِ یلدا، از اتاق خارج شد.