جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [خشاب] اثر «معصومهE کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Masoome با نام [خشاب] اثر «معصومهE کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 12,196 بازدید, 567 پاسخ و 30 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [خشاب] اثر «معصومهE کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Masoome
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Masoome
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت چهل و نهم»

صدایی که برایش یادآورِ خاطرات بود، از پرده‌ی گوش‌هایش نه؛ اما از پشتِ پرده‌های مغزش، درست، نقطه‌ای که قصد داشت میانِ سیاهچاله‌ای عمیق دفنشان کند، گذر کرده و پیشِ چشمانش که پدید آمد، نمِ اشک بود که با نیش زدن به چشمانش، زهرش را به او ریخت. گوشه‌ی چشمش که تَر شد، دستش را بالا آورده و با سرِ انگشتِ اشاره‌اش، خیسیِ آن را زدود. هیچ گاه از کم آوردن و ضعیف جلوه کردن، خوشش نمی‌آمد؛ اما هرکه به او می‌رسید، گویی تضعیف شدنش را تسریع می‌بخشید و او این را نمی‌خواست؛ ولی این تردید و ضعفِ او، به نیشخندِ خسرو رنگ می‌پاشید و او را پیروزمندانه‌تر از پیش نشان می‌داد. خسرو دست به سی*ن*ه شده و با خونسردی، تکیه‌اش را بیشتر به صندلی داده و بدنش بیش از پیش رو به عقب متمایل شد.

از پشتِ سر، یلدا را برانداز کرده و در انتظار جوابی که خودش هم می‌دانست چیست، نشسته بود. با تداعیِ گذشته و بی‌رحمیِ کاوه، سعی داشت یلدا را برای انجامِ درخواستش مطمئن‌تر کند و تا حدودی هم رو به موفق شدن می‌رفت. یلدا آبِ دهانش را فرو داده و تمامِ شبی که التماسِ دنیا را برای ماندنِ کاوه کرده بود، در ذهنش به تماشا نشست. آن شب تا خودِ صبح گریست و از یلدای ضعیفی که پدید آمده بود، گله کرد. تیری که قلبش کشید، باعث شد تا پلک‌هایش را روی هم فشرده، آبِ دهانی فرو دهد و کفِ دستش را روی قلبِ پُر تپشش بنشاند.

اشکی که مقابلِ دیدگانش پرده افکنده بود، از سویی تاریِ دید و از سوی دیگر براقیِ چشمانش را رقم زده بود. به دیوارهای سفیدی که اطراف را برایش چون قتلگاه جلوه می‌دادند، نگریسته و برای آرام شدنش، اندکی شالش را باز کرد تا هوای اطرافش راحت تر رفت و آمد کند. پلکِ آرامی زده و سپس بدنش را به سوی خسرو چرخاند. خسرو حینی که سیگاری را از پاکتِ سفید رنگ بیرون می‌کشید و با نهادن کنجِ لبانش، آن را با فندکِ نقره‌ای و براقش آتش می‌زد، منتظر، چشم به یلدا دوخت تا حرفش را بشنود. یلدا به سمتش گامی برداشت و با صدایی لرزان و لحنی خشمگین، گفت:

- از من چی می‌خوای؟ از کاوه چی می‌خوای؟ اصلا این اطلاعات رو از کجا داری؟

خسرو واکنشی از خود نشان نداد و یلدا پوزخند زنان، دستانش را مقابلِ سی*ن*ه‌اش درهم گره کرده و زبانی به روی لبانِ قلوه‌ای و خشک شده‌اش کشید و ادامه داد:

- کسی که این اطلاعات رو بهت داده، نگفته که کاوه نامزد...

پیش از آنکه حرفش تمام شود، خسرو فندک را به ضرب، روی میز پرت کرد که شانه‌های یلدا بالا پریدند و با گشوده شدنِ قفلِ دستانش از هم، بی‌اراده، گامی رو به عقب برداشت. این حرکتِ ناگهانیِ خسرو، گویی ریشه‌ای عصبی داشت و یلدا هرچه فکر می‌کرد، دلیلِ این عصبانیت را که تا ثانیه‌ای پیش، رنگِ خونسردی به خود گرفته بود، نمی‌فهمید. خسرو، یک دستش را درونِ جیبِ شلوارش فرو برده و با بالا آوردنِ دستِ دیگرش، سیگار را میانِ انگشتانِ اشاره و میانی‌اش پناه داد. حینی که دودِ آن را به بیرون حواله می‌کرد، کفِ کفش‌های کالج و مشکی‌اش را رو به جلو و بر روی پارکت‌های شیریِ زمین قرار داد.

- دیگه نداره!

یلدا با شنیدنِ این دو واژه، شوکه و متعجب، با چشمانی درشت شده به خسرو نگریست که سیگارش را پایین آورده و جسمِ نیمه سوخته‌ی آن را نگه داشته بود. درک نمی‌کرد! یعنی چه که دیگر نامزدی در کار نبود؟ مگر نه اینکه چند روز پیش با طلوع برای گرفتنِ قلبِ پدرش آمده بودند؟ پس...

- یعنی چی؟

خسرو سیگارش را از میانِ انگشتانش رها کرده و روی زمین که نشاند، با فرود آوردنِ پایش به روی آن، سیگار را تا حدِ امکان له کرد؛ اما دودِ حاصل از آن که در هوا پراکنده شده بود، رهِ ریه‌های یلدا را در پیش گرفته و او را به سرفه انداخت که با چهره‌ای مچاله شده، سر به زیر افکنده و سرفه‌های کوتاهی می‌کرد. یلدا دستش را در هوا تکان داد تا دود را پس زده و بیش از این، هوای اطرافش را مسموم نسازد.

- کاوه جدیدا زیادی داره پا توی کفشِ من می‌کنه و ترجیحم اینه که با دونستنِ حقایقِ زندگیش، هم تو انتقامت رو بگیری و هم من و باندم در امان بمونیم؛ هوم؟ معامله فیفتی فیفتیه، هم تو سودت رو می‌بری و هم من!

یلدا که سرفه‌هایش تمام شده بودند، سرش را بالا آورده و چشمانش را قفلِ چشمانِ مشکیِ خسرو کرد.

- سودِ من از این زندگی، گند زدن به زندگیِ کاوه‌ست؟

خسرو که به سادگی متوجه تردیدِ او شده بود، بی‌خیال، شانه‌ای بالا انداخته و به سمتِ میزش برگشت. دستکش‌های مشکی و چرمش که سمتِ راستِ مانیتور بودند را برداشته و به دست کرد. یلدا متعجب، ریز به ریزِ حرکاتِ او را از نظر گذراند و چون از نیتِ او بویی نبرد، ابرو درهم کشیده و به آرامی، لب زد:

- داری چیکار می‌کنی؟

خسرو که این بار مشغولِ قرار دادنِ نقاب بر روی صورتش بود، به سمتِ یلدا چرخیده و با کشیدنِ دستی به ژاکتِ مشکیِ نشسته بر تنش به درِ اتاق اشاره کرد. اینجا همه چیز همینگونه بود! همینقدر سیاه، همینقدر تاریک! حینی که به پهلو شده و از کنارِ یلدا گذر می‌کرد، گفت:

- فعلا مرخصی! نه مجبورت می‌کنم، نه تهدیدت؛ چون می‌دونم خودت قبول می‌کنی.

یلدا بازوانش را در آغوش گرفته، بدنش را به سوی خسرو گرداند که خسرو هم دستش بر روی دستگیره‌ی در نشسته، همین که در را باز کرد، پیش از رفتنش، ادامه داد:

- من یه مهمون دارم که گذروندنِ وقتم رو باهاش، به اینجا موندن ترجیح میدم!

تک خنده‌ای کرده و مقابلِ نگاهِ متعجبِ یلدا، از اتاق خارج شد.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت پنجاه»

کفِ دستش را روی درِ آهنین و سردِ اتاقکِ چسبیده به عمارت در سمتِ راستِ حیاط، قرار داده و با هُلِ کوتاهی رو به داخل، آن را گشود. سر چرخانده و نگاهی منتظر، به طلوع که بلاتکلیف و مردد، کنارش ایستاده و داخل را می‌نگریست، انداخت. دستانش را درونِ جیب‌های شلوارِ کتان و مشکی‌اش فرو برده و با استایلِ خاصی، یک پایش را بالا برده و نوکِ پوتینِ مشکی‌اش را روی زمین نشاند. طلوع لب به دندان گزیده و حینی که نمی‌دانست دقیقا باید چه کند، اولین گام را رو به داخلِ اتاقک برداشته و دستش را روی درگاه قرار داد. با ورودش به اتاق، آبِ دهانی فرو داد و به میزِ مستطیلی و عریضِ میانِ اتاقک و دو صندلیِ چوبیِ پشتِ آن که روبه‌روی یکدیگر بودند، نگریست. با چرخشی کوتاه از سوی گردنش، چشمش به شومینه‌ای که با فاصله‌ای زیاد از میز، کنارِ آن قرار داشت و هیزم‌های درونش، میانِ شعله‌های رقصانِ آتش در حالِ سوختن بودند، خورد.

سرِ پا ایستادن برایش سخت بود و گویی تمامِ اجزای اطراف، به دورِ سرش می‌چرخیدند. دستش را بندِ شقیقه‌اش کرده و با نهادنِ آرامِ پلک‌هایش روی یکدیگر، مشغولِ ماساژ دادنِ شقیقه‌ی پُر نبضش با انگشتِ اشاره‌اش شد. صداهای مختلفی در مغزش اکو می‌شدند! فریادِ خودش به هنگامی مرگِ پدرش را دید، کاوه‌ای که ورودِ او به خشاب را اکیداً ممنوع می‌دانست و واهمه‌ای عجیب از این اتفاق داشت، حرف‌های تیرداد و در آخر، جمله‌ای کوتاه و دو کلمه‌ای که در سرش جیغ مانند، ادا می‌شد:

«تو مجبوری!»

نفسِ عمیقی کشیده و پلک از هم گشود. تیرداد که این چنین حالِ او را دید، واردِ اتاقک شده و با اخمی کمرنگ، نگاهی گذرا به محیطِ حیاط انداخت. پس از وارسیِ محوطه‌ی بیرون، درِ اتاقک را بسته و روی موزاییک‌های کفِ اتاقک، شروع به گام برداشتن کرد. حس می‌کرد پیش از این‌ها به پله‌ی آخرِ هدفش نزدیک شده؛ اما هنوز به اندازه‌ی چند پله عقب مانده بود. شاید خودش برای خسرو نقطه ضعفِ بزرگی بود که قطعا ضربه خوردنش، خشمی وافر را برایش می‌گذاشت؛ اما طلوع در بر گیرنده‌ی بخشِ عظیمی از ضعف‌های خسرو بود و خنجرِ بعدی را به جای پشتِ سر، باید از جلو دریافت می‌کرد!

پشتِ سرِ طلوع از حرکت ایستاده و با بیرون آوردنِ یک دستش از جیبِ شلوارش، دستی به موهای صاف و قهوه‌ای رنگش کشید. طلوع با احساسِ سنگینیِ نگاهی به رویش، قدری به عقب چرخیده و با تیرداد روبه‌رو که شد، لحنش را سوالی کرد و گفت:

- اینجا قراره...

پیش از آنکه سوالش تکمیل شود، تیرداد که از پیش حرفِ نشسته روی زبانِ او را گویی با گوشِ غیب، شنیده بود، لبانِ باریکش را از هم گشود:

- من نه، قراره با اصل کاری ملاقات کنی!

طلوع اندکی ابروانِ قهوه‌ای رنگش را به هم نزدیک کرده و ردِ اخمِ محوی روی پیشانی و صورتِ کشیده‌اش طراحی شد. چند تار از موهای بلندش، سرکشی کرده و با گریختن از بندِ شالِ حریر و سیاهش، مقابلِ صورتش نشستند. بی‌اعتنا به آن‌ها به مردمک‌های قهوه‌ای و جدیِ تیرداد، پیشِ چشمانش خیره شد.

- اصل کاری؟ من با کسی ملاقات نمی‌کنم!

تیرداد حینی که تمامِ تلاش‌هایش را برای لبخند نزدن می‌کرد، در آخر پیشِ احساسی که او را قلقلک می‌داد، کم آورده و لبانش از یک سو کشیده شدند. دستش را بالا آورده و با چشم ریز کردنی، به سمتِ چهره‌ی طلوع برده و پیشِ چشمانِ منتظر و متعجبِ او، موهایی که مقابلِ چشمِ راستش خط انداخته بودند را میانِ انگشتانِ اشاره و میانی‌اش گرفته، به شالش بازگرداند. طلوع متعجب با قلبی که تند می‌تپید، حرکاتِ او را با چشم دنبال می‌کرد و در آخر که دستِ تیرداد عقب رفت، نگاهش را دوباره به سوی او کشاند که با خونسردیِ ذاتی‌اش، گفت:

- ولی تا الان راضی شده بودی!

طلوع طلبکارانه، دست به سی*ن*ه شد.

- قبل از این بود که بفهمم اصلِ کاری‌تر از تو هم هست!

تیرداد با شنیدنِ این حرفِ او، تک خنده‌ای کرده و گامی دیگر به سمتش برداشت. با کم شدنِ فاصله‌اش با طلوع، قدری سرش را رو به پایین خم کرده و حینی که مردمک‌هایش بینِ دیدگانِ خاکستری و در ظاهر عصبی و طلبکار؛ اما در باطن مضطربِ طلوع، در گردش بودند، گفت:

- یعنی اگه من بودم، اوکی بود؛ هوم؟

طلوع که به تازگی پی به منظورِ او برده بود، نگاهش را از چشمانِ او دزدیده و پایین را نگریست. گامی رو به عقب برداشت و شالش را روی سرش مرتب کرد. پشتش را به تیرداد کرده و با اضطرابی که همیشه او را به دست کشیدن‌های سریع روی لبانِ متوسطش وادار می‌کرد، به فکر فرو رفت. همیشه تمامِ جسارتش، جمع شده در ظاهرش و از باطن، تهی بود.

با صدای باز شدنِ در، نگاهِ هردو به عقب برگشته و با گذرِ خسرو از درگاهِ اتاقک، طلوع کامل به سمتش چرخید. همین که خسرو واردِ اتاقک شد، تیرداد طبقِ برنامه‌ی از پیش تعیین شده‌شان، با گام‌هایی بلند، به پهلو شده و با خروجش از اتاقک، درِ آن را محکم، بست که شانه‌های ظریفِ طلوع ثانیه‌ای از این حرکتِ ناگهانیِ او، بالا پریدند.

تیرداد که از اتاقک خارج شد، به درِ آن تکیه داد.

طلوع نگاهش را بینِ اجزای نقابِ نشسته بر صورتِ خسرو گرداند و آرام، پرسید:

- من برای چی اینجام؟

خسرو نفسِ عمیقی کشیده و روی سطحِ میز نشست. دستش را از آرنج، روی پایش گذاشته و خیره به رخسارِ منتظرِ طلوع، پاسخ داد:

- نقطه ضعف‌های من، جاشون پیشِ منه!

طلوع نیشخند زد.

- مگه چندتان؟

خسرو حالتِ متفکری به خود گرفته و سپس، گفت:

- تو یکیش، تیرداد هم اصلی‌ترینش!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت پنجاه و یکم»

دستش را به نرده‌ی فلزی و سفید رنگ بند کرده و با دوتا یکی کردنِ پله‌ها، نفس زنان، خودش را به درِ خانه رساند. کلید را از جیبش بیرون آورده و با چرخاندن درونِ قفلِ در، آن را کامل باز کرد و با خشمی وافر، در را به چهارچوبش کوبید که صدایش میانِ محیطِ بزرگ و مسکوتِ خانه، منعکس شد. با فریادی بلند که با لحنی ترسناک تلفیق شده بود، نامِ طراوت را ادا کرده و گوشه به گوشه‌ی خانه را برای یافتنِ او، با چشم کاوید. قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش به تندی می‌جنبید و دهانش تماماً خشک شده بود. نگاهی به برگه‌ی درونِ دستش انداخته و دندان بر دندان فشرد. بارها با طراوت حرف زده و گفته بود که چنین اقدامی، چه عواقبی را می‌توانست داشته باشد؛ اما فکرش هم به این جسارتِ او قد نمی‌داد.

موبایلش را از جیبِ درونیِ کتِ طوسی رنگش بیرون کشیده و بارِ دیگر شماره‌ی طراوت را که گرفت، موبایل را به گوشش چسباند و به جمله‌ی «دستگاهِ مشترکِ موردِ نظر، خاموش می‌باشد» گوش سپرد. عصبی، موبایل را به سمتِ دیوار پرت کرده و با خُرد شدنِ آن، دستانش را به زانوانش بند کرده و از میانِ همان دندان‌های به هم چسبیده‌اش، غرید:

- دعا کن دستم بهت نرسه طراوت!

همان دم، طراوت، گندم را در آغوشش بالا کشیده و اندکی جابه‌جا کرد. زبانی به روی لبانِ خشکش کشیده و مردمک‌های خاکستری‌اش را به دنبالِ اتوبوسی که انتظارِ آمدنش را می‌کشید، به این سو و آن سو سوق داد. تپش‌های قلبش قابلِ کنترل نبودند و نمی‌توانست لرزش دست و پاهایش را کنترل کند. سرش را قدری چرخانده و به گندم که پلک بر هم نهاده و روی شانه‌اش خوابیده بود، نگریست. سرش را اندکی جلوتر برده و لبانش را به گردنِ کوچک و داغ کرده‌ی او چسباند و همزمان که بوسه‌ای کوتاه را به رویش می‌کاشت، به آرامی و با بغض، لب زد:

- تو چرا انقدر داغی آخه؟

مژه‌های بلندش را روی هم نهاده و با دستِ دیگرش مشغولِ نوازش کردنِ کمرِ گندم شد. با شنیدنِ صدا و توقفِ اتوبوسِ قرمز رنگی مقابلش، لبانِ قلوه‌ای و بی‌رنگش، لبخندی کم جان را به خود بخشیدند و نورِ امیدی، تاریکیِ دلش را به بازی گرفت. جلو رفته و حینی که موهای قهوه‌ای روشن و بیرون زده از شالِ مشکی‌اش را به داخلِ آن هدایت می‌کرد، دستش را به میله‌ی زرد و سردِ اتوبوس بند کرده و با فشاری، خودش را بالا کشید. واردِ محوطه‌ی اتوبوس شده و چون جایی را برای نشستن پیدا نکرد، آهِ عمیقی از نهادش بلند شد و ناچارا، کنارِ زنی چادری ایستاده، با یک دستش میله‌ی بالای سرش را نگه داشت تا ناغافل، خوراکِ زمین نشود. همین که اتوبوس عزمِ حرکت کرد، مردِ جوانی، دویده و نفس- نفس زنان، خودش را به آن رساند.

با ورودش به فضای اتوبوس، به علتِ نبودِ جا، دو ابروی مشکی و پرپشتش را بالا انداخته، نفسش را محکم و کلافه، بیرون فرستاد. همزمان با حرکتِ اتوبوس، گره‌ی انگشتانِ یک دستش به دورِ دسته‌ی کیفِ گیتارش محکم‌تر شده، کنارِ طراوت جای گرفته و دستش را همانندِ او، بندِ میله‌ی بالا کرد. طراوت که از حضورِ او کنارش، معذب شده بود، سر به زیر افکنده و به کناری رفت که با برخوردش به زنِ کنارش، ناچار به بالا آوردنِ سرش و بر لب راندنِ عذرخواهیِ کوتاه و سرسری‌ای شد. دوباره نگاهش را زیر کشیده و به نوکِ بوت‌های قهوه‌ای رنگش خیره شد.

آتش که از بدوِ ورودش پی به خجالتِ او برده بود، با زمزمه‌ی آرامِ «عذر می‌خوام» اندکی به کنار رفت تا فاصله‌اش با طراوت بیشتر شد. با کتانیِ سرمه‌ای‌اش روی کفِ اتوبوس ضرب گرفته و با ریتمی خاص، روی آن می‌کوبید. در آنی، گندم به حالتی مخمور و خسته، پلک‌های سنگینش را از هم گشود و سرش را از روی شانه‌ی طراوت برداشت که او را متوجه‌ی خود کرد. طراوت با دیدنِ بیدار شدنِ او، لبخندی محو، بر لب نشاند و دستش را برای نوازشِ گندم، از میله جدا کرد.

همان لحظه، اتوبوس از دست اندازِ وحشتناکی عبور کرد که همگان تکانی خوردند و طراوت که به خاطرِ حضورِ گندم در آغوشش، تعادلِ چندانی نداشت، در لحظه، نفسش رفته و چشمانش درشت شده، قبل از اینکه اقدامی برای نیفتادن کند، رو به جلو متمایل شد که آتش با دیدنش، قدمی به سمتش برداشته، شانه‌‌های ظریفِ طراوت را گرفته و او را از افتادن منع کرد.

طراوت که شوکِ بدی را گذرانده و تنفسش منقطع شده بود، سر چرخانده و ناجی‌اش را نگریست. سرجایش که ثابت ماند، چند ثانیه‌ای زمان برد تا به درکِ درستی از موقعیتشان برسد و با فهمِ مسئله‌ی پیش آمده، همزمان با رنگ گرفتنِ گونه‌های برجسته‌اش، با صدایی کم، لب زد:

- ممنون!

«ممنون»ای که در پسِ خود یک جمله‌ی «ممکنه برید عقب؟» را جای داده و برای دستیابی به معنای نهفته‌ی درونش، تنها یک نگاهِ کوتاه به صورتِ گلگونِ طراوت کافی بود.

آتش که پی به سخنِ او برده بود، دستانش را از شانه‌های او جدا کرده و یک دستش با فاصله، از کمرِ طراوت و دستِ دیگرش با فاصله‌ای به همان اندازه، مقابلِ او قرار داشت. پسرِ جوانی که روی یک صندلی نشسته و با درکِ وضعیتِ طراوت، همزمان با بلند شدن از جایش، طراوت را مخاطب قرار داد:

- خانم بفرمایید!

طراوت با شنیدنِ صدای پسرِ جوان که مخاطب قرارش داده بود، چشمانش را به سوی او گرداند که با اشاره به جای خالی‌اش، خواهانِ جای‌گیریِ طراوت بر روی صندلی بود. آتش لبخندی زده و با تر کردنِ لبانش، با همان فاصله، طراوت را به سمتِ صندلی هدایت کرده و خطاب به راننده گفت:

- آقا یکم آروم‌تر برو!

طراوت که روی صندلی با روکشِ آبی، جای گرفت، آتش دوباره به جایگاهِ اولیه‌اش بازگشت و دستش را به میله بند کرد. همان پسری که از جایش برخاسته بود، کنارش ایستاد. آتش زیرچشمی، نیم‌رُخِ طراوت را زیر نظر گرفت و با دیدنِ کبودیِ کمرنگ شده‌ی پای چشمش که تا دقایقِ پیشین به واسطه‌ی نگاه نکردنِ دقیق به او، ندیده بود، متعجب، اندکی ابرو درهم کشید.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت پنجاه و دوم»

سرش را به شیشه تکیه داد که به خاطرِ حرکتِ اتوبوس، گه گاهی روی سرمای آن تکان می‌خورد. پلک‌هایش سنگین بودند و دلش خواب می‌خواست تا جایی که این اتوبوس، او را به مقصدی خارج از این جهنمِ کنونی‌اش رسانده و پیاده شود. به دلخوشی‌ای لحظه‌ای هم قانع بود تا حتی اگر ثانیه‌ای هم که شده، ذهنش را از آغوشِ کابوس‌هایش فراری دهد؛ اما هرچه بیشتر سکوت را انتخاب می‌کرد، مغزش بیشتر فلش بک می‌زد تا جایی که با یادآوریِ خاطره‌ای از یک سال قبل و بلای خانمان سوزی که بر سرش آوار شد، نمِ اشک، دیدگانش را براق کرده و مقابلش پرده‌ای تار، ترسیم شد.

«یک سال قبل»

با باز شدنِ درِ خانه، نگاه از خودش در قابِ مستطیلیِ آیینه گرفته و سرش را به سمتِ درِ بازِ اتاق که محیطِ هال را به نمایش گذاشته بود، چرخاند. ناخودآگاه، دستانش لرزشی نامحسوس گرفتند و با دندان، به جانِ لبِ پایینش افتاد که چون تیزیِ دندانش را به روی زخمِ کنجِ آن کشید، از سوزشِ بی‌حدی که نصیبش شد، پلک روی هم فشرده و رخ درهم کشید. دندان‌هایش را از روی لبش برداشته و چشمانش را که باز کرد، دستش را به دیوار گرفته و با گام‌هایی سست که رغبتی برای جلو رفتن نداشتند، به سمتِ درِ اتاق رفت. نگاهِ پارسا که مقابلِ میز ایستاده و مشغولِ باز کردنِ ساعتِ بندِ چرمی‌اش از روی دستش بود، به سمتی کج شده و طراوت را میانِ درگاه دید که خشک شده و گویی قصدِ حرکتی را نداشت!

ساعت را که از دستش باز کرد، روی میزِ شیشه‌ای انداخته و همزمان با متمایل کردنِ تنش به سمتِ طراوت، مشغولِ درآوردنِ کتِ شیری رنگش از تن شد. همین که دستِ راستش را هم از آستینِ کتش بیرون کشید، مقابلِ طراوت ایستاده و کتش را روی ساعدش انداخت. طراوت با دیدنِ او مقابلش، صدای از تهِ چاه درآمده‌اش را قدری بالاتر کشیده و «سلام»ای کوتاه را خطاب به پارسا ادا کرد. پارسا مردمک‌هایش را روی صورتِ او ریز کرده و در آنی، دستش را بالا آورده و سرِ انگشتِ شستش را روی زخمِ جا خوش کرده کنجِ لبِ طراوت گذاشت که مچاله شدنِ صورتِ او از درد و دندان بر دندان فشردنش را در پی داشت. پارسا دستش را عقب کشیده و نچِ کلافه و کوتاهی کرد.

- ببین چیکار می‌کنی آخه.

طراوت در دل به این جمله‌ی او پوزخند زد. او کاری نکرده بود و گویی از بهرِ همین کاری نکردنش، ناچار به کتک خوردن بود! دستش را بالا آورده و به آرامی، دستِ پارسا را از روی صورتش که پس زد، مسیرش را به سمتی دیگر و خلافِ جهتِ پارسا، تغییر داد و گفت:

- میرم... میرم شامت رو بکشم!

پارسا که این بی‌توجهیِ او به مذاقش خوش نیامده بود، اخمِ کمرنگی بر چهره‌اش نشانده و واردِ اتاق شد. کتش را روی تخت پرت کرده و مشغولِ باز کردنِ دکمه‌های پیراهنِ سفیدش شد. نگاهی به چهره‌ی خودش درونِ آیینه‌ی روی میز آرایش انداخته و سپس به کرم پودرهایی که هرکدام به گونه‌ای پخش و پلا روی میز افتاده بودند، انداخت. از شلختگی بیزار بود و حال این چنین صحنه‌ای، با روانش بازی می‌کرد. دکمه‌ی آخر را هم باز کرده و همین که خواست پیراهن را از تنش خارج کند، چشمش به خشاب‌های قرص، روی عسلیِ کنارِ تختِ دونفره‌شان، برخورد کرد. متعجب، ابرویی به بالا روانه کرده و با یک گامِ بلند، خودش را به عسلی رساند.

اندکی خم شده و دستش را که دراز کرد، یکی از قرص‌ها را برداشته و نگاهی به آن که جای یک قرص درونش خالی بود، انداخت. با قدری پشت و رو کردن و واکاویِ آن، به کارایی‌اش پی برده و اخمش را پررنگ کرد. خشابِ قرص را میانِ انگشتانش فشرده و با صاف کردنِ کمرش، با گام‌های محکم که حاملِ خشمش بودند، خودش را به در رسانده و پیش از خروجش از اتاق، کفِ دستش را روی در گذاشته و با هُل دادنش، آن را محکم به دیوار کوبید. طراوت با استرسی که نمی‌دانست از کجا به وجودش سرازیر شده، بشقابی را با دستِ لرزانش برداشته و همین که به عقب چرخید، با دیدنِ ناگهانیِ هیبتِ ورزیده‌ی پارسا مقابلش، چشمانش درشت شدند و هینِ بلندی از حنجره‌اش فرار کرد که به خاطرِ حجمِ زیادِ شوکِ وارده به جسمش، بشقاب از دستش رها شده و روی سرامیک‌های آشپزخانه که افتاد، صدای شکستنش، گوش‌های هردویشان را در بر گرفت.

طراوت ترسیده و با قفسه‌ی سی*ن*ه‌ای که جنبش‌های پی‌درپی و سریعی داشت نگاهی به پارسا که عجیب نگاهش می‌کرد، انداخته و با لبانی لرزان، به سختی، لب زد:

- ت... تو چرا...

حرفش تکمیل نشده بود که پارسا دستش را بالا آورده و خشابِ قرص را مقابلِ چشمانش گرفت. آبِ دهان فرو داده و مردمک‌هایش را روی قرص متمرکز کرد و با فهمیدنِ منظورِ پارسا، حینی که از فاصله‌ی کمِ بینشان وحشت کرده بود، با صدایی مرتعش، گفت:

- پار... پارسا به خدا من...

حرفش تمام نشده بود که پارسا قرص را به صورتش کوبید و سپس پایین افتاد. هردو نفس- نفس می‌زدند؛ اما با یک تفاوت! پارسا از سرِ خشم و طراوت از بهرِ ترس! برای اینکه خُرده‌های بشقاب گریبانشان را گرفتار نکنند، بازوی طراوت را با حرص و خشمی آشکارا، محکم، میانِ انگشتانش حبس کرده و او را به جهتِ مخالف کشید. کمرِ طراوت را محکم به لبه‌ی کانتر کوبید و عصبی، غرید:

- قرصِ ضد بارداری؟ هوم؟

فشارِ انگشتانش به دورِ بازوی نحیفِ طراوت بیشتر شدند و موهای ریخته شده در صورتش، قدری رُخِ مچاله شده‌اش را پوشش داده بودند. پارسا پوزخندی زده و به ضرب، بازویش را رها کرد.

- من رو چی فرض کردی؟ کبکی که مادام العمر سرش توی برفه، آره؟

طراوت دستِ دیگرش را روی بازوی فشرده شده‌اش که ردِ انگشتانِ پارسا را با سرخی روی خود نشانده بود، گذاشته و با درد، گفت:

- تا اخلاقت رو درست نکنی، من بچه نمی‌خوام!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت پنجاه و سوم»

پایانِ پیشواز؛ بخش دوم، دومینو!

«زمان حال»

آب از دو سوی سقف، راهِ مشترکی یافته و خود را به میانه‌ی مسیر که رساند، تمامِ حجمش که رو به سنگینی می‌رفت، کوله باری شده و چون کنترلِ وزنش را از کف داد، روی زمین نشست. نفس زنان، تکیه به دیوار داده و با فشردنِ بازوی زخمی‌اش، گویی قصدِ آرام کردنِ دردی را داشت که پلک‌ها و لبانِ خشکش را روی هم فشرده، قطراتِ عرق را روی شقیقه‌ی پُر نبضش می‌غلتاند. چشم باز کرده و فضای تاریکِ پیش رویش که تنها اندک نوری را از شکافِ سقف، چون خطی صاف، روی زمین نشانده بود، از نظر گذراند و با سر چرخاندنی کوتاه، مردمک‌هایش را در امتدادِ راهروی دو طرفه‌ای که گویی از هیچ سمتی انتها نداشت، نگریست. دندان بر دندان ساییده، تنش را قدری روی کفِ خاکیِ زمین به جلو کشید و سعی کرد تا صورتِ از درد مچاله شده‌اش را به حالتِ اولیه بازگرداند.

تنها چیزی که در آن محیطِ مسکوت، عایدش می‌شد، صدای چکه‌ی قطراتِ آب و نهایتاً گه گاهی، گام برداشتن‌های کوتاه بود. به سختی، از روی زمین برخاسته و مسیرش را به سمتِ چپ کشید و ابتدا، دستِ خونینش که به واسطه‌ی جراحتِ بازویش بود را از نظر گذراند و سپس در تاریکیِ پیش رویش، گام برداشت.

سرگیجه‌ای عجیب، تمامِ سرش را احاطه کرده بود و گاهاً یا چشمانش سیاهی می‌رفتند و یا مسیرِ گام‌هایش به خودیِ خود، به سویی دیگر، کج می‌شدند. نگاهش را به زیر افکنده و سرش را به طرفین تکان داد تا سرگیجه‌اش از بین برود. سرفه‌ای خشک و کوتاه، از گلویش بیرون جهید که در آن فضای عریض، انعکاس یافت. به دیوارِ کنارش تکیه داده و از سستی‌ای که از بهرِ ضعف، خستگی و زخمی شدنش بود، در دل گله کرد.

سوی دیگر، یلدا با انگشتانی لرزان، بارِ دیگر شماره‌ای که از آن پیام دریافته بود را گرفته و مشغولِ متر کردنِ مسیرِ پیاده‌رو شد. با وصل شدنِ تماس و پیچیدنِ صدای خش‌دار و خونسردِ مردی که چندی پیش از دستِ او رهایی یافته بود، اخم کرده و عصبی، پیش از آنکه مجوزِ حرف زدنِ او صادر شود، گفت:

- محمد رو کجا بردی؟ تو مگه نگفتی نه تهدیدم می‌کنی نه مجبور؟

قهقهه‌ی سرمستانه‌ی او، اعصابش را به مرزِ زوال رساند. هرگاه در پاسخ به نگرانی‌هایش، کسی همدردی نمی‌کرد، از عصبانیت رو به انفجار می‌رفت!

- فقط پنج دقیقه مونده!

گره‌ی کورِ میانِ ابروانش از بهرِ حیرت، دمی به قدری اندک، شل شده و فاصله‌ی میانشان که بیشتر شد، چینِ خط کشیده روی پیشانی‌اش به آرامی رو به محو شدن رفت.

- یعنی چی پنج دقیقه؟

خسرو با تکیه دادنِ به صندلیِ همیشگی‌اش، لبخندِ کجی زده و با انگشتانِ بلند و استخوانی‌اش، روی دسته‌ی آن ضرب گرفت. پا روی پا انداخته و چون وحشتِ یلدا را از صدای نفس‌های تندِ او فهمیده بود، گفت:

- آدمِ صبوری نیستم و از مقدمه چینی هم متنفرم! ضمنِ اینکه کارهای من هیچوقت روی حساب نیستن و مطمئن باش وقتی یه حرفِ امیدوارکننده می‌زنم، برعکسش عمل می‌کنم!

یلدا که از حرف‌های او سر درنمی‌آورد، تنها با عصبانیتی که نگرانی و ارتعاشِ صدایش را تحتِ پوشش قرار داده بود، داد زد:

- دارم میگم یعنی چی این‌ها؟

خسرو زبانی به روی لبانش کشید.

- یعنی اینکه برادرت و کاوه دقیقا یه جا هستن؛ اما نمی‌تونن هم رو پیدا کنن! خلاصه بگم برات، پنج دقیقه بیشتر تا انفجار نمونده؛ فکر می‌کنم این دو نفر بیشتر از این‌ها برات ارزش داشته باشن!

یلدا که قلبش هراس زده در سی*ن*ه‌اش به طرزِ دیوانه‌واری می‌کوبید و چون دارکوب، نوک می‌زد، دستش را به گلویش بند کرده و خواهانِ هواگیری‌ای در آن بی‌هوایی شد. مردمک‌های درشت و مشکی‌اش را بینِ آدم‌های مقابلش که در رفت و آمد بودند، گرداند.

- چیکار داری می‌کنی؟

خسرو قدری یقه‌ی بلوزِ مشکی‌اش را پایین کشیده و سر کج کرده، نگاهی به شیشه‌ی باران گرفته‌ی اتاق انداخت. رعد و برقی آرامشِ آسمان را زیر سوال برده و قلبِ آسمان را که چنگ انداخت، در آنی، نوری فضا را در برگرفته و سریعاً با صدایی مهیب، خاموش شد.

- چهار دقیقه شد! بذار اینطوری بهت بگم که اگه زودتر پیشنهادِ من رو قبول کنی، کاوه و محمد سالم می‌مونن؛ چرا؟ چون من می‌خوام!

یلدا به سرعت، با گام‌هایی سریع که راه رفتن را برایش به دویدن مبدل کرده بودند، مسیرش را به سوی عمارت کشاند تا دوباره خود را به خسرو برساند.

- به چی می‌خوای برسی؟

خسرو چرخی به صندلی‌اش داد.

- اگه تردیدت رو نمی‌دیدم، کار به اینجا نمی‌کشید!

یلدا با بغض و اضطراب داد زد:

- چی می‌خوای؟

خسرو با پوزخندی صدادار، ادا کرد:

- خونِش رو!

سردرگم و بی‌مقصد، راهی را از سویی در آن راهروی غار مانند می‌کشید. آبِ دهانی فرو داده و منتظر، نگاه به عقب چرخاند تا شاید کیوان را پیدا کند؛ اما چون اثری از از او ندید، «اه» عصبی‌ای از چنگالِ حنجره‌اش رهایی جست و روانه‌ی اطراف شد. صوتِ برخوردهای ممتدِ قطراتِ باران با سقفِ ناامید کننده‌ی بالای سرش که هر آن، احتمالِ فرو ریختنش را می‌داد، به پرده‌ی گوش‌هایش حمله‌ور شد.

تداخلِ گرمای نفس‌هایش با سرمای لبانش، تناقضاتِ عجیبی را در تنش به جریان انداخته بودند. موهای صاف و قهوه‌ای رنگش آشفته شده بودند و در چند ساعت، رنگش از رُخش گریخته بود. گام برداشتن را از سر گرفته و همین که قدمِ اولش را روی زمین نشاند، صدای شلیکی، قوای شنیداری‌اش را خراش داد و مردمک‌هایش گرد شده، صدا را که از سمتی دیگر شنیده بود، هدف قرار دادند.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت پنجاه و چهارم»

مشکوک شده، مسیری که با خروجِ صدای شلیک از درونش، پرده‌ی گوش‌هایش را تحریک کرده بود، از سر گرفته که در سمتِ راست قرار داشت. سعی می‌کرد به گام‌هایش سرعت بخشد؛ اما با دردی که از سوی دستش، روانه‌ی کلِ تنش شده بود، نمی‌توانست چندان راهی را از پیش ببرد. همین که قصد کرد با در پیش گرفتنِ راهِ مستقیمش و سپس پیچیدن در سمتی دیگر، محلِ موردِ نظرش را پیدا کند، درست در میانه‌ی راه، چشمش به راهروی باریکی از سوی راست، برخورد کرد. با دیدنِ کوتاهیِ راهرو و دو در، انتهای آن که روبه‌روی یکدیگر قرار داشتند، پاهایش ناخودآگاه، به همان سمت کج شدند. کمی در جایش مکث کرده و با تردید، چشمانش را بینِ دو درِ آهنین و سفید رنگ که اندکی هم رنگ و رو رفته شده بودند، به گردش درآورد.

در آخر، تردید را بازنده‌ی میدان کرد و با چند گامِ بلند، خود را به درونِ راهرو رساند. میانِ هردو در که ایستاد، ابتدا به سمتِ دری که در سمتِ راستش قرار داشت، چرخید و نگاهی به قفلِ زنجیریِ آن انداخت. پس از آن، سر گردانده و در سوی دیگر، به درِ مقابلِ آن یکی، نگریست که در کمالِ تعجب، به مانند قبلی، قفل نداشت و آزاد بود؛ همین هم به عجبش دامن می‌زد و بر خلافِ احتیاطی که به واسطه‌ی افتادنش در این ماموریت، کاملا دورش زده بود، دستش را آرام، بالا آورده و بی‌خبر از آنکه تنها سه دقیقه تا انفجار باقی مانده بود، اندیشید که این بی‌احتیاطی‌های اخیرش، تا کجای تباهی او را خواهند کشاند.

افکارش را پس زده و انگشتانش را به دورِ میله‌ی متوسط و باریکِ متصل به در پیچید و آن را رو به داخل هُل داد. با ورودش به فضای کوچکِ اتاق، نگاهش را دورتادورِ آنجا چرخانده و سپس چشمانش روی پسرِ کوچک و لاغراندامی که کنجِ اتاق پناه گرفته و می‌لرزید، ثابت ماندند. چشم ریز کرده، در را نیمه باز رها کرده و به پهلو که شد، از فاصله‌ی آن با درگاه استفاده کرده و قدم در محیطِ اتاق نهاد. به تندی، راهش را به سمتِ پسرک کج کرده و همین که دهان گشود تا از هویتش آگاه شود، با آنالیز چند عضوِ پیدا در صورتش که به واسطه‌ی شکافِ سقف و ورودِ نور معلوم بودند، نگاهش رنگِ شوک و تعجب را به خود گرفته و لب زد:

- محمد!

محمد که با شنیدنِ صدای کاوه از خلسه‌ی ترس و گریه‌هایش رهایی یافته بود، با سکسکه‌ای دست به گریبانش گرفته و با او به نزاع می‌پرداخت، مقابله‌ای کوتاه و موقتی را انجام داده و نگاهش را به کاوه دوخت. کاوه نفس زنان، مقابلِ محمد روی زانوانش نشسته و خیره به چهره‌ی هراسانِ او، پرسید:

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟

محمد که به خاطرِ سکسکه شانه‌هایش بالا می‌پریدند، سری به نشانه‌ی ندانستن برای کاوه، به طرفین تکان داد. بوی چوبِ خیس و نم گرفته در مشامِ کاوه جاگیر شده بود؛ اما چوبی در اطرافشان وجود نداشت و هرچه با نگاهش اطراف را کند و کاو می‌کرد، اثری نمی‌یافت. با ردیابیِ بو، سرش را بالا گرفته و چشمش به چند تخته چوب که به موازاتِ هم و اندک فاصله‌ای، بخشی از گردیِ سقفِ بالای سرشان را پوشش داده بودند، نگریست که قطراتِ آب را از روی خود سُر داده و به زمین هدیه می‌کرد. ابرو درهم کشیده و از جایش که برخاست، همانطور که سرش را بالا گرفته و آن قسمت را نگاه می‌کرد، زبانی به روی لبانِ کویر مانندش کشیده و درست، پایینِ آن بخشِ متشکل از چوب‌ها ایستاد.

چند ثانیه‌ای را خرجِ تفکر کرد و سپس چشمش به دستگیره‌ی کوچکی که بالای دو تخته چوبِ کنارِ هم بود و آن‌ها را به یکدیگر متصل کرده بود، رسید. دستش را بالا برده و چون فاصله‌ی قدش با سقف، چندان زیاد هم نبود، دستگیره را در مشتش گرفته و رو به بالا هُل داد که در آنی، نمِ بارانِ سرد، گونه‌ی گرمش را با تضادی روبه‌رو کرد و سرمای اندکی، گرمای پیرامونش را ربود. دستگیره را رها کرد که همان دریچه‌ی چوبی به واسطه‌ی نیروی جاذبه، رو به پایین کشیده شد که پیش از بسته شدنش، کاوه کفِ دستش را میانه و روی سطحِ آن که نهاد، مانع از بسته شدنش شد. دندان‌هایش را همراه با لبانش، روی هم فشرده و با دستِ دیگرش لبه‌ی دریچه‌ی مربع شکل را گرفته که نشستنِ انگشتانش را روی سرمای چمن‌های باران خورده، احساس کرد.

تنها یک دقیقه و سی ثانیه مجال داشت تا خودش و محمد را از آن مهلکه خارج کند! قدری روی پاهایش بلند شده و با همان دستِ زخمی‌اش که روی سطحِ چوب‌ها نشسته بود، فشاری اندک را وارد کرده و با هر زحمتی که بود، دریچه را رو به عقب و جهتِ مخالف هُل داد که با برخوردش به سطح زمین، صدای اندکی به گوش رسید و نفسِ حبس شده‌ی کاوه، حکمِ آزادی گرفت. به حالتِ اولیه‌اش بازگشته و محمد را صدا زد که محمد هم با شنیدنِ نامش از زبانِ کاوه، سرش را به تندی، سوی او چرخاند که کاوه هم با اشاره‌ای به دریچه‌ی بالا گفت:

- زود باش بیا از اینجا بریم!

محمد که از ابتدا هم با دیدنِ کاوه، اندک احساسِ آرامش و امنیتی را دریافته بود، با گرداندنِ سرش رو به بالا و دیدنِ دریچه‌ای باز، دستِ لاغرش را بالا آورده و ساعدش را به چشمانش و بینی‌اش را بالا کشید. با سکسکه‌هایی که کمتر از پیش شده بودند، از جایش به آرامی، برخاست و به سمتِ کاوه قدم برداشت. مقابلِ کاوه که ایستاد، نگاهِ مظلومانه‌ای حواله‌اش کرده و کاوه همان دم با سر تکان دادنی کوتاه برایش، اندکی خم شده و دستانش روی پهلوهای محمد که نهاد، او را بالا و دردِ بازوی مجروحش را نادیده گرفت. محمد، دستانش را دو طرفِ دریچه قرار داده و با فشاری هم از جانبِ خودش، بالاتر رفت.

وزنِ محمد که از روی دستانِ کاوه زدوده شد، نفس زنان، این بار، چون دفعه‌ی قبل، روی پاهایش بالاتر رفته و هردو دستش را بندِ لبه‌های دریچه کرد. فشاری که برای خارج کردنِ خودش از آن مخمصه ملزم به خرج کردنش بود، صورتش را مچاله کرده و وادارش کرد تا برای از درد فریاد نزدن، دندان‌هایش را روی هم فشار دهد. تنها پنجاه ثانیه!

با کمک‌های اندکِ محمد که به خاطرِ عدمِ وجودِ نیرو در بدنش بود، خودش را تا کمر بالا کشیده و با نفس‌هایی به شماره افتاده، اندکی توقف کرد. سر چرخانده و پایین را نگریست. عرقی که از تنش سرازیر بود، با نمِ بارانی که به آرامی، روی زمین و بدنش می‌نشست، تلفیق می‌شد. سی ثانیه تا انتها باقی مانده بود!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت پنجاه و پنجم»

با ته‌مانده نیرویی که در وجودش ته‌نشین شده بود، نفس حبس کرده، لبانش را بر هم فشرد و طیِ یک حرکتِ کوتاه، خودش را پیش از گذرِ بیست ثانیه‌ی باقی مانده بالا کشید. بالا آمدنش با سوزشِ بی‌حدی از جانبِ بازویش مصادف شد که لب به دندان گزیده، بی‌توجه به آن، شانه‌های کوچکِ محمد را گرفته و بدنِ لاغرِ او را به سوی دیگر متمایل کرد و چون حرکتِ خودش سریع بود، محمد را هم وادار به دویدن کرد تا جایی که با به خود آمدنش، دید که با فاصله‌ای از خانه، کنارِ ماشینِ کیوان ایستاده‌اند. ایستادنشان با صدای مهیبی هماهنگ شد که کاوه ترسیده و نفس زنان، با یادآوریِ کیوان که پس از جدا شدنشان، خبری از سوی او دریافت نکرد، پلکش پرید و با نگاهی به خانه، مضطرب، لب زد:

- کیوان!

کیوان که مشغول پس زدنِ شاخه‌ی نازکی که کتانیِ مشکی‌اش را به دام انداخته، بود، نفسِ عمیقی کشیده و با بالا آوردنِ یک دستش، پشتِ آن را به پیشانیِ خیس از عرقش کشید. اطرافش آنچنان گرمایی نداشت؛ اما دویدن‌هایش برای ترشحِ قطراتِ عرق روی پیشانیِ کوتاهش، از او اجازه نمی‌گرفتند. سرش را بالا گرفته و نگاهی به آسمانِ خاکستری که به دنبالِ شکستنِ بغضش بود، انداخت و با حرص، اخم کرده و گفت:

- خسرو هم یه جاهایی رو انتخاب می‌کنه که خودِ تهران هنوز به وجودش پی نبرده!

نفسِ عمیقی کشیده و غرولندهای زیرلبی‌اش را پس زد. با جدا کردنِ شاخه از کفشش، سر به عقب چرخانده و پشت سرش را که چیزی جز درخت‌های سر به فلک کشیده‌ی کاج نبود، از نظر گذراند. شاخه را محکم، روی زمین انداخت و سپس با دست گرفتن به زانوانِ خمیده‌اش مِن بابِ نشستنش روی زمین، فشاری را تنها از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگرِ تنش منتقل کرده و از جای برخاست. با نوکِ کفشش، شاخه را از جلوی پایش کنار زده و دستانش را که درونِ جیب‌های شلوارِ مشکی‌اش فرو برد، نگاهش را روی مسیرِ روبه‌رویش متمرکز کرده و همزمان با گام برداشتنش، به صوتِ خش- خشِ ریز شدنِ برگ‌های پاییزی زیرِ فشارِ کفش‌هایش گوش سپرد.

قصد کرد از کنارِ تک درختی که در تضاد با کاج‌های بلند قامتِ اطرافش بود، بگذرد که میانه‌ی راه، صدای گام برداشتن‌هایی مهمانِ گوش‌هایش شد. در جایش متوقف شده، دستانش را از جیب‌هایش بیرون کشیده و به نزدیک تر شدن‌های صدا، گوش سپرد. رسیدنِ عطرِ ملایم و خنکی به بینی‌اش، ناخواه، پلک‌هایش را روی هم نهاد. بوی عطر به مشامش خوشایند آمده بود! همین که خواست نیتش را برای سر برگرداندن، عملی کند، با برخوردِ شانه‌ی ظریفی به شانه‌اش، پلک از هم گشوده، سر کج کرده و نگاهش به نیم‌رُخِ دختری که اکنون کنارش جای گرفته و به واسطه‌ی عقب- عقب آمدن‌هایش، شانه‌اش به او برخورد کرد، دوخت.

ساحل با حسِ برخوردِ شانه‌اش به شخصی، هینی کشیده و شانه‌هایش بالا پریدند که یک گام رو به جلو برداشت تا از کیوان فاصله بگیرد. کیوان با دیدنِ این حرکتِ شوکه‌ی او، ناخودآگاه خودش هم شوک زده، گامی به عقب برداشت. ساحل حینی که مردمک‌های عسلی‌اش میانِ قابِ کشیده‌شان، برای آنالیزِ سر تا پای کیوان بالا و پایین می‌شدند، آبِ دهانی فرو داده و سپس، گفت:

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟

کیوان متعجب از سوالِ او که چندان ربطی به شوکِ چندی پیشش پیدا نمی‌کرد، خیره به صورتِ ساحل که هم حرص و هم شوک را در خود جای داده بود، تای ابروی مشکی‌اش را بالا انداخت.

- ببخشید مگه اتاق پُرُوه که بگم چرا اینجام؟ زمینِ خداست!

ساحل که پس از دریافتِ چنین پاسخِ سنگینی از کیوان، دگر حرفی برای گفتن نداشت، لب به دندان گزیده و بار دیگر سوالش را در ذهن مرور کرد و به کیوان حق داد که پاسخش را به این شکل بر لب براند. به گونه‌ای پرسیده بود که گویی کیوان را از قبل می‌شناخته و حال از حضورِ او متعجب و رنجیده خاطر شده! مواقعی که به خاطرِ تعجب و حیرت لب به سخنانِ بی‌ربط می‌گشود، در چنین گرداب‌هایی هم دست و پا می‌زد. کیوان دست به سی*ن*ه، خیره به ساحل که قصد داشت با مرتب کردنِ شالِ سفید و سیاهش روی سر، خودش را به کوچه‌ی علی چپ بزند، شد که ساحل پس از دقایقی کوتاه، کلنجار رفتن با خودش، رو به کیوان با زبانی گرفته و لحنی که بوی طلبکاری می‌داد، پرسید:

- اصلا... اصلا تو کی هستی؟

طبیعتاً چنین دیداری، اینکه دو طرف از هم عذرخواهیِ کوتاهی کرده و هر یک راهِ خود را در پیش بگیرند، می‌طلبید؛ اما ساحل و کیوان از آنجا که در موقعیت‌های این چنینی تجربه‌ای نداشتند و ضمنِ اینکه زبانشان به طورِ خودجوش در دهان می‌چرخید و آنچه خودش خواهانش بود را بر لب می‌راند هم از دیگر دلایلِ کوتاه نیامدنشان بود.

- مصاحبه استخدامیه؟

ساحل که انتظار این جواب را نداشت، دو ابروی قهوه‌ای رنگ و بلندش را بالا انداخت و به چهره‌ی کیوان که شانه‌ای با بی‌قیدی بالا می‌انداخت، نگریست. چون بو برد کیوان شکست پذیر نیست و قصدِ کوتاه آمدن ندارد، لبخندی یک طرفه بر لبانِ سرخش نشانده و با در دست گرفتنِ بازوانش و به آغوش کشیدنِ خودش، به سمتِ کیوان گام برداشت و همان دم که لبانش را غنچه کرده به سویی می‌کشاند، پای راستش را بالا برده و مقابلِ دیدگانِ مشکی، مشکوک و ریز شده‌ی او، پای راستش را بالا برد و در آنی، پاشنه‌ی نیمه بلندِ بوتِ مشکی‌اش را محکم، روی پای کیوان فرود آورده و فشرد که «آی» دردآلودِ او را هم در پی داشت و حینی که به بال- بال زدن‌های کیوان برای خلاصی‌اش، پیروزمندانه، می‌نگریست، نگاهِ آخر و پُر غرورش را حواله‌ی او که از درد، با صورتی درهم، خم شده و دستانش به زانوانش بند شده بودند، کرد.

- هرچی که بود، رد شدی!

کیوان لبانش را روی هم فشرده و تلو- تلو خوران، سعی کرد درد را نادیده گرفته و صاف بایستد. لب به دندان گزیده، به سختی کمر راست کرد و با ایستانش، چشمانِ نیمه بازش را به ساحل دوخت.

- نمی‌دونستم زورِ خانم‌ها انقدر زیاده!

بعد هم نفس زنان، به نوازشِ پایش مشغول شد که هرچند دردی را دوا نمی‌کرد؛ اما برایش تسلای خاطرِ خوبی بود! ساحل قدمی به سمتش برداشت و حینی فاصله‌اش با کیوان کم شده بود، لبخندی زد و گفت:

- عیب نداره، از این به بعد بیشتر حواست رو جمع می‌کنی جناب!

کیوان لب باز کرد تا حرص زده، پاسخی دهد که همان دم به طورِ ناگهانی، صدای مهیبی از دور، برخاست و ساحل که به اصواتِ ناگهانی، سریعاً واکنش نشان می‌داد، قلبش به تپش‌هایی محکم و سریع افتاده و با هینِ بلندی، یک گام را ناخودآگاه، رو به عقب برداشت که شانه‌اش با سی*ن*ه‌ی ستبرِ کیوان برخورد کرد.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت پنجاه و ششم»

صدای ریز شدنِ برگ‌های نارنجی رنگِ پاییزی را زیرِ پوتین‌های مشکی‌اش می‌شنید. سرش را بالا گرفته و به سقفِ نارنجیِ آسمانِ بالای سرش که نقطه‌ی میانه‌ی جابه‌جاییِ شب و روز بود و ورودِ غروب را اعلام می‌کرد، انداخته و دست به سی*ن*ه ایستاد. نسیمِ خنکی که به آرامی می‌وزید، عطرِ بارانی که چند ساعتِ پیش، جامه‌ی خاک را معطر کرده بود به مشامش هدیه داد. تارِ موهای قهوه‌ای رنگش که روی پیشانیِ صافش سایه انداخته بودند، به واسطه‌ی حرکتِ گاه آرام و گاه، سریعِ باد، به سمتی کشیده می‌شدند. مردمک‌های قهوه‌ای رنگش را پایین کشیده و سپس با چرخاندنِ سرش به سمتِ راست، تیرِ نگاهش، نیم‌رُخِ طلوع را که خیره به روبه‌رو بود، هدفِ اصابت قرار داد.

لبانش را روی هم فشرده و ذهنِ درگیرش را که با افکارِ مختلفی دست و پنجه نرم می‌کرد، به اندک آرامشی موقتی، فراخواند. از سویی، فکرِ طلوع و نفعی که شاید می‌توانست برای پیشبردِ بهترِ کارش داشته باشد، از سوی دیگر، ساحل که به طرزِ عجیبی موبایلِ همیشه در دسترسش خاموش بود و قصدِ پاسخ دادن نداشت و از سوی دیگر، تاریخِ امروز که برایش بی‌نهایت آزاردهنده بود! ششمِ مهر!

درست شش سالِ پیش در چنین روزی، آتش چمدان بسته، رفت و بازنگشت! سال‌ها بود که از آتش و احولاتش بی‌خبر بود، شاید از چند ماه پس از مهاجرتش، دیگر خبری از جانبِ او به گوشش نرسید و خودش هم پیگیر نشد!

پلک روی هم نهاده و دمِ عمیقی از هوای آزاد و خنکِ اطرافش گرفت. خواسته‌ی آتش تنهایی بود و علی رغمِ تمامِ تلاش‌هایش برای بازگرداندنِ او و نهایتِ زوری که به خرج داده بود، او بازنگشت؛ پس طبیعتاً نمی‌توانست نظر و تصمیمِ او را عوض کند و آتش را به حالِ خودش رها کرد! حال که سال‌ها برای حذفِ دلتنگی از میانِ احساساتش، تلاش کرده و نتیجه‌ای عایدش نشد، حس می‌کرد هنوز هم دلتنگی به گونه‌ای نامحسوس و غیرمستقیم، در گلویش چتر باز کرده بود. از آنجا که سنگینیِ گلویش، ورودِ هوا را به ریه‌هایش منع کرده بود.

طلوع نگاه از روبه‌رو ستانده و سرش با گردشی کوتاه، به سوی تیرداد چرخید. خیره به نیم‌رُخِ او و قفسه‌ی سی*ن*ه‌ای که نمی‌دانست از بهرِ چه اینگونه سخت، بالا و پایین می‌شد، ماند. سعی داشت اتفاقاتِ امروز را در کنجِ ذهنش هضم کند تا در فهمش جای گیرد که سرنوشت قصدِ به راه انداختنِ چه بازی‌ای را با او دارد. لبانش را با زبان تر کرده و سکوت را از رده خارج کرد:

- لازم بود بیایم اینجا؟

تیرداد که با شنیدنِ صدای ظریف طلوع و پرسشِ جای گرفته در کلامش، زنجیری که مغزش را به خاطرات و خیالاتش متصل می‌کرد، پاره کرده بود، پلک از هم گشود، چون خیسیِ کمرنگی را کنجِ چشمش احساس می‌کرد، دستش را بالا آورده و با کشیدنِ سرِ انگشتانش به همان نقطه، آن خیسیِ اندک را زدود. صدایش را صاف کرده و همانطور که به تنه‌ی تنومندِ درختِ پیش رویشان می‌نگریست، گفت:

- لازم بود!

طلوع متعجب، ابرویی بالا انداخت که تیرداد این بار همزمان با سرش، بدنش را کامل به سوی او متمایل کرد. دستش را عقب برده و از پشتِ سرش، اسلحه‌ی نقره‌ای و براق را بیرون کشید و خونسرد، ابتدا خشابش را چک کرده و از پُر بودنِ آن که مطمئن شد، اسلحه را به سمتِ طلوع گرفت.

- حالا که قبول کردی رسماً عضوِ خشاب بشی، لازمه با همراهِ همیشگیت هم آشنا شی!

طلوع نگاهش را متعجب و با تردید، میانِ اسلحه‌ی درونِ دستِ تیرداد و چشمانِ او به گردش درآورد. سپس مردد، دست بالا آورده و اسلحه را از دستِ پوشیده شده با دستکشِ مشکی و پارچه‌ایِ او ربود. اسلحه را مقابلش گرفته و خیره به چشمانش روی شفافیتِ بدنه‌ی نقره‌ایِ آن شد. چشمانش ریز شدند و اخمی کمرنگ، روی صورتش نقش کشید. دخترِ ته‌تغاریِ رامینِ راد که سال‌ها در پرِ قو رشد کرده بود و هنر را برای ظرافتِ خود مناسب‌ترین رشته می‌دید، حال باید اسلحه به کمر می‌بست و هرجا گام می‌نهاد، انتظارِ حمله‌ای مسلحانه را می‌کشید.

دستی به بدنه‌ی صافِ اسلحه کشیده و سپس نگاهش را که بالا آورد، روی دیدگانِ تیرداد متمرکز شد. عجیب بود که احساس بدی از جانبِ تیرداد دریافت نمی‌کرد و بلعکس، آرامشِ غریبی داشت!

- من که...

تیرداد که حرفِ او را کامل نشده، متوجه شده بود و پی برد که طلوع قصدِ گفتنِ اینکه کار با اسلحه را بلد نیست، دارد، سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.

- منم برای همین اینجام!

طلوع نفسِ عمیقی کشید و اسلحه را میانِ انگشتانِ کشیده‌اش فشرد. تیرداد که سکوت و سردرگمیِ او را دید، دست دراز کرده و با انگشتانش، مچِ دستِ طلوع را که اسیر کرد، سرعتِ ضربان‌های قلبِ طلوع بیشتر شده و خودش هم بی‌توجه به گر گرفتگیِ اندکی که وجودش را درگیر کرده بود، دستِ طلوع را به سمتِ خودش کشید و در همان حال، خودش به عقب نقلِ مکان کرد که جایش با طلوع عوض شد.

این بار طلوع بود که در مرکزِ مکانی که در آن قرار داشتند، میانِ دو درختِ تنومند؛ اما خشکیده‌ی پاییزی که یکی روبه‌رویش و دیگری پشتِ سرش قرار داشت، ایستاد. قلبش به طرزِ عجیبی بی‌تابی می‌کرد که صدای تیرداد را از پشتِ سرش شنید:

- اسلحه رو با هردو دستت محکم بگیر و بیارش بالا!

طلوع لبانش را روی هم فشرده، طیِ حرکتی کوتاه، مژه‌های بلندش را یک دور روی هم نهاده و از هم که گشود، با اخمِ محوی که روی صورتِ سفیدش جا خودش کرده بود، اسلحه را محکم، اسیرِ انگشتانِ هردو دستش کرده و بالا آورد. تیرداد گامی به سمتش برداشته و بدونِ فاصله‌ای، پشتِ سرش ایستاد. دستانش را بالا آورده و با دراز کردنشان، آن‌ها را از دو طرف، روی دستانِ طلوع نهاد. طلوع با حسِ حضورِ او پشتِ سرش، آبِ دهانی فرو داده و نفسِ لرزانی کشید.

تیرداد لرزشِ محسوسِ دستانِ طلوع را زیرِ دستانش حس کرد و همان دم، قدری محکم‌تر، دستانِ طلوع را میانِ انگشتانش گرفت تا لرزششان را مهار کند. طلوع که تنفسش اندکی با اختلال مواجه شده بود و شالِ حریرِ مشکی‌اش از روی موهای قهوه‌ای و صافش سُر خورده و روی گردنش جای گرفته بود، شکافِ کوچکی میانِ لبانش ایجاد کرد که برخوردِ گرمای نفس‌های تیرداد را با لاله‌ی گوشش احساس کرد:

- انگشتِ اشاره‌ات رو بذار روی ماشه!

طلوع به تبعیت از حرفِ او، انگشتِ اشاره‌اش را به آرامی، روی ماشه نهاد. عطر رزِ موهای طلوع، زیرِ بینیِ تیرداد به حرکت درآمد و مغزش به جدال با احساساتِ ضد و نقیضی افتاده بود. لبانش را با زبان تر کرده، انگشتِ اشاره‌اش را درست، روی انگشتِ طلوع که بر روی ماشه قرار داشت، نهاده و اخمی کمرنگ، روی صورتِ استخوانی‌اش طراحی کرد. طلوع چشم بسته و تیرداد بی‌اراده، نفسِ عمیقی از رایحه‌ی رز کشیده و یک آن، لب زد:

- بزن!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت پنجاه و هفتم»

صوتِ شلیک که به آسمان برخاست، دستِ طلوع شل شده و اسلحه از میانِ مشتِ عرق کرده‌اش، به دعوتِ زمین، آری گفت و با صدایی کوتاه، روی برگ‌های خشکیده که فرود آمد، همان دم پلکِ آتشی که دست به میله‌ی اتوبوس گرفته و با شنیدنِ صدای راننده که ایستگاهِ آخر را اعلام می‌کرد، همزمان با شانه‌هایش پریده و از دریچه‌ی افکارش، عبورش داد. سر به چپ و راست چرخانده، نیم نگاهی حواله‌ی اتوبوسِ خالی که کم و بیش چند نفر از آن پیاده می‌شدند، کرد. نفسِ عمیقی کشیده و حینی که با انگشتانش، چشمانِ خسته‌اش را ماساژ می‌داد، به شیشه‌ی باران گرفته‌ی اتوبوس نگریست. دمی بعد مردمک‌های مشکی رنگش چرخیده، چشمش به طراوت که گیج‌گاهش را به شیشه‌ی اتوبوس تکیه داده و پلک‌های روی هم نهاده شده‌اش به علاوه‌ی عکس‌العملی که خلافِ سخنِ راننده بود و حرکتِ خاصی نداشت، خورد. دستش را از میله جدا کرده و قصد کرد بی‌خیال، فضای اتوبوس را ترک کند که این بار نگاهش به گندم که با چشمانِ مشکی، درشت و متعجبش به صورتِ طراوت می‌نگریست، گره خورد.

گندم پایینِ شالِ مشکی رنگِ طراوت را میانِ مشتِ کوچک و تپلش گرفته و اینکه تاکنون از آغوشِ طراوت راهیِ زمین نشده بود، نشان از به خواب رفتنِ تازه‌ی مادرش بود. عطسه‌ی کوتاه و آرامی از بینِ لبانِ کوچک و صورتی‌اش به بیرون جهید و پلک‌هایش دمی روی هم نهاده شدند که آتش را به واسطه‌ی بامزگیِ صورتِ سفید و گِردش در آن دم، به لبخندی پررنگ وا داشت. دلش ضعف رفته برای نوزادی که با ژاکتی صورتی و بافته شده، مدام شالِ مادرش چنگ می‌زد، دستش را بالا آورده و نگاهی به ساعت مچی‌اش که انداخت، نچی کرده و سری به طرفین تکان داد. به سمتشان رفته و کنارِ طراوت و مقابلِ صندلیِ کنارش که ایستاد، دستانش را دراز کرده و سعی کرد سُر خوردنِ دسته‌ی کیفِ مشکیِ گیتارش را با بالا دادن‌های مداومِ شانه‌اش کنترل کند.

دستانش را زیر بغل‌های گندم قرار داده و با فشاری ملایم، او را از روی پاهای طراوت برداشت که دستانِ سست شده‌ی طراوت از پشتِ کمرِ او سُر خوردند و روی پاها و شلوارِ لیِ آبی رنگش نشستند. آتش یک دستش را از جهتِ مخالفِ آغوشش برای گندم، زیر بغلِ او نگه داشته و دستِ دیگرش را پشتِ پاهای او نهاد. نگاهی به نیم‌رُخِ او انداخته و لبخندی به چهره‌ی گیج و بی‌حالش زده، با حسِ یقه‌ی پیراهنش که اسیر شده بینِ انگشتانِ کوچکِ گندم شده بود، لبخندی زده، درِ گوشش با صدای آرامی، گفت:

- هی! نظرته مامانت رو بیدار کنیم؟

گندم با شنیدنِ صدای آتش در گوشش، سر چرخانده و چون چیزی از کلماتِ صف کشیده پشتِ همِ او نمی‌فهمید، یقه‌اش را بیشتر فشرد که آتش با تک خنده‌ای، او را در آغوشش بالا کشیده و قصدِ به زبان آوردنِ سخنِ دیگری را داشت که صدای راننده، صوتش را در بینِ راهِ حنجره‌اش که قرار بود به زبانش منتهی شود، متوقف کرد:

- آقا شماها پیاده نمیشید؟

آتش که به تازگی برایش تداعی شده بود راننده را به واسطه‌ی حواس پرتی‌اش معطل کرده، سر چرخانده، به راننده که از آیینه‌ی بالا با چشمانِ خسته و قهوه‌ای‌اش نگاهش می‌کرد و پارچه‌ی زرشکیِ روی گردنش را به عرقِ نشسته بر پیشانی‌اش می‌کشید، نگریست. نیم نگاهی میانِ چشمانِ راننده و طراوت به گردش درآورده و سپس خطاب به راننده گفت:

- چرا الان پیاده میشیم، عذر می‌خوام!

راننده سری تکان داده و آتش دمِ گوشِ گندم پچ زد:

- مامانت رو بیدار کنیم؟ من که بچه‌داری بلد نیستم.

گندم دستش را به سمتِ طراوت دراز کرده و حینی که قصدِ فرار به سمتِ آغوشِ او را داشت، با صدای کمی که از بینِ لبانِ کوچکش که میانِ لپ‌های تپلش فشرده می‌شد، خارج شده، کلمه‌ی «مامان» را نصفه و نیمه و به شکلِ «ماما» ادا کرد که اندکی خنده‌ی آتش را پررنگ ساخت. برای دسترسیِ گندم به طراوت، کمی به سمتش خم شد که دستِ گندم روی شانه‌ی مادرش نشست. همین که بارِ دیگر با لحنی کودکانه، مادرش را صدا می‌زد، طراوت با شانه‌هایی که به بالا پریدند، به ضرب، پلک از هم گشود.

سریع در جایش صاف شده و با تنفسی منقطع که بانیِ حرکاتِ تند و جهش‌های متعددِ قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش شده بود، اطراف را به دنبالِ گندم، با چشم چرخاندنی، زیر نظر گرفت که چشمش به آتشِ ایستاده کنارش برخورد کرد. همین که گندم را در آغوشِ او دید، پلک روی هم نهاده، آسوده خاطر، نفسِ عمیقی رو به بیرون فوت کرد. با کرختی از جایش برخاست و دستش را که بالا برد، با ناخنِ نیمه بلندِ انگشتِ اشاره‌اش گوشه‌ی چپِ پیشانی‌اش را خاراند.

لبانش را روی هم فشرده و خجالت زده، مردمک‌های درشت و خاکستری‌اش را میانِ دیدگانِ آتش چرخانده، دستانش را جلو برده، با گرفتنِ گندم از بغلِ آتش، او را به آغوشِ خودش بازگرداند. حینی که گرمای پوستِ او را کم شده احساس می‌کرد، لبخندِ کمرنگی زد.

گندم سر چرخانده و چانه‌اش را روی شانه‌ی طراوت که نهاد، دستش را دورِ گردنِ او حلقه کرد که طراوت هم قدری سر به پایین خم کرده، لبانش را به دستِ گندم چسباند و بوسه‌ی کوتاهی را نصیبِ لطافتِ دستش کرد.

یک دستش پشتِ پاهای گندم و دستِ دیگرش را روی کمرش نهاده و به آرامی، مشغول نوازشش شد. آتش که دستانش را درونِ جیب‌های شلوارش فرو برده و لبخندِ محوی بر لب داشت، با ابرو اشاره‌ای به راننده کرده و گفت:

- ایستگاهِ آخره!

طراوت دستش را از روی کمرِ گندم برداشته و محکم، به پیشانی‌اش کوبید. ذهنِ خسته‌اش او را از مسیرش هم منحرف کرد. دستش را که پایین آورد، خیره به آتش لب زد:

- ممنونم ازتون!

آتش یک دستش را از جیبش خارج کرده و روبه‌رو را هدف گرفت:

- بفرمایید!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت پنجاه و هشتم»

با قرار گرفتنِ کفِ بوت‌های طراوت روی زمینِ باران خورده و تیره شده، حینی که سعی می‌کرد با قرار دادنِ دستش روی سرِ گندم از برخوردِ قطراتِ باران با او جلوگیری کند، مسیرش را به سمتی دیگر کشاند و در همان لحظه، پارسا که پشتِ فرمان مستقر شده و شهر را برای یافتنِ طراوت زیر و رو می‌کرد، از شیشه‌ی کنارش که قطراتِ ریز و درشتِ باران سطحش را پوشش داده بودند، نگاهی به ازدحامِ خیابان انداخته و به دلیلِ ترافیکی که در صددِ پیش آمدن بود، ناچار به کم کردنِ سرعتش شد. دندان بر هم فشرده و پشتِ پرایدِ سفید رنگی ترمز کرد و نگاهش را به بالا و چراغِ راهنمایی و رانندگی که به رنگِ قرمز درآمده بود، دوخت. «اه» کلافه و عصبی‌ای از تهِ حنجره‌اش به بیرون دوید و دستش را بلند کرده از روی فرمان، در دم آن را محکم به آن کوبید. می‌توانست چشمانِ به خون نشسته‌ی خودش را از آیینه‌ی بالای ماشین به تماشا بنشیند و همین هم کافی بود تا نشان دهد چقدر از واکنشِ طراوت عصبانی شده.

به گونه‌ای درآمده که اخلاق را خورده و منطق را قِی کرده بود! پس از چندین بار تذکر دادن به طراوت مِن بابِ چنین اقدامی که برایش هم روشن کرده بود چه عواقبی را می‌توانست داشته باشد، باز هم این کار را انجام داده و گویی پارسا هم همین را چوبِ لای چرخِ چرخه‌ی حیاتش می‌دید! باید جهتِ چرخشِ فلک را به سوی خودش تغییر می‌داد تا طراوت و همگان بدانند این بازی کردن‌ با او نمی‌تواند پیروِ خبرهای خوشی باشد! نگاهش به سبز شدنِ چراغ که برخورد کرد، عزمِ حرکتِ دوباره‌اش را جزم کرده و با روان شدنِ ماشینِ پیشِ رویش، خودش هم به حرکت افتاد.

در جایش قرار نداشت و حسِ فردی در وجودش به جوش و خروش می‌پرداخت که چیزِ مهمی را گم کرده و همین هم بانیِ بی‌قراری‌اش شده بود. نفسِ عمیق و پر حرصی کشیده، مردمک‌های قهوه‌ای رنگش را اندکی به بالا هدایت کرده و از همان آیینه‌ی بالا، چشمش به ماشینِ آشنایی که پشتِ سرش، سایه به سایه حرکت می‌کرد، خورد. با ریز کردنِ چشمانش، قدری دست بالا برده و آیینه را برای بهتر دیدنش کمی کج کرد. با شناساییِ فرد و ماشین، مشتش به دورِ فرمان محکم‌تر شده و رگ‌های برجسته‌اش در انظار پدید آمدند. لبانش را دمی روی هم فشرده، اخمِ پررنگی را روی صورتش نقاشی کرد و پیشانی‌اش که خط خطی شد، لب زد:

- بد زمانی داری با من درمی‌افتی پروا!

زنی که در ماشینِ پشتِ سرِ پارسا قرار داشت، دستش را از روی دنده برداشته و صدای ضبط را بالاتر برد که صوتِ آهنگِ بیس‌دارِ پخش شده در ماشین، بلندتر شده و به حرکاتِ سر و گردنش از بهرِ هماهنگی با ریتمِ آهنگ، اندکی سرعت بخشید. حینی که آدامسش را می‌جوید و همزمان با آهنگ، سرش را تکان می‌داد، لبانِ متوسط و سرخش را از هم فاصله داده، با صدایی کم که از حنجره‌اش رها می‌شد، با خواننده همخوانی می‌کرد. مردمک‌های آبی‌اش به ناخن‌های لاکِ مشکی خورده‌اش که روی فرمان نشسته بودند، برخورد کرده و همان دم که حواسش را به روبه‌رو هم معطوف کرده تا پارسا را گم نکند، لبخندی زده، فشارِ پایش را روی پدالِ گاز قدری بیشتر کرد.

دستِ دیگرش را به موازاتِ همان دستش روی فرمان نهاده و مشغولِ چرخاندنِ آن شد. با متوقف شدنِ ماشینِ پارسا کنارِ خیابان، چون بو برد که پی به حضورش برده، یک تای ابروی قهوه‌ای رنگش را بالا انداخته و پشتِ او و کنارِ جدول ترمز کرد. با دیدنِ پیاده شدنِ خشمگینِ او از ماشین، ابروانش این بار هماهنگ باهم بالا پریدند و خیره به کلافگیِ او که با گام‌های محکم و حرص زده به سمتش می‌آمد تک خنده‌ای کرده و به صندلی با روکشِ مشکی تکیه داده و بی‌قیدانه، شانه بالا انداخت.

پارسا که به او رسید، مقابلِ درِ سمتِ راننده ایستاده و با باز کردنِ آن، نگاهش را به چشمانِ بی‌پروای پروا دوخت که روی صندلی به سمتش کج نشسته و با لبخندی دندان نما که ردیف دندان‌های سفیدش را به نمایش می‌گذاشت، نگاهش می‌کرد. نگاهی به اطراف انداخته و چون در آن شلوغی، حواسِ کسی را معطوف به خودشان ندید، دست دراز کرده و بازوی ظریفِ پروا را میانِ فشارِ انگشتانش به بند کشیده و با کشیدنِ او به سمتِ خودش، وادارش کرد تا از روی صندلی بلند شود.

پروا که با فشارِ پارسا بلند شد، نگاهش را به چشمانِ آتش گرفته‌ی او دوخته و با همان لبخندِ مضحکِ نشسته بر لبانش، گفت:

- باز که پا رو دُمت گذاشتن آقا گرگه!

بی‌توجهیِ پارسا را که دید، سرمستانه، قهقهه‌ای زده و پارسا او را به سمتِ ماشینِ خودش می‌کشید. حرفِ بعدی‌اش چون هیزمِ آخر به تنورِ خشمِ پارسا می‌مانست:

- یه دادخواستِ طلاق که این حرف‌ها رو نداره، تو هم که با از طراوت بهترون می‌پری.

پارسا لبانش را با حرص، روی هم فشرده، بازوی پروا را بیشتر کشیده و با چرخشی کوتاه، کمرِ او را محکم به بدنه‌ی ماشینش و کاپوتِ آن کوفت که صورتِ پروا برای ثانیه‌ای از دردِ نشسته در جسمش، مچاله شد. پارسا این بار هردو بازوی او را گرفتارِ دستانش کرده و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:

- برای چی دنبالِ من اومدی پروا؟

پروا خونسرد، کفِ دستانش را روی آرنج‌های پارسا قرار داده و به اندازه‌ای کم، لبخندش را کمرنگ ساخته و از آن حالتِ دندان نما خارج کرد. مردمک‌های آبی‌اش را میانِ دیدگانِ او به گردش درآورده و حینی که طره‌ای از موهای طلایی رنگش روی صورتش افتاده بودند، گفت:

- این همه بی‌قراری از طرفِ یه مردِ دست بزن دار و شکاک، خیلی عجیبه!

لبانش را غنچه کرده و با گرفتنِ حالتِ متفکری به خود، چشم به آسمانِ تیره دوخته و چون قطره‌ای سرد از باران روی گونه و پوستِ سفیدش غلتید، لرزی به جانش افتاد که سریع هم ناپدید شد. در آخر، نگاهش به پایین بازگردانده، دستانش روی دستانِ پارسا را محکم کرده، به آرامی از روی بازوان و پالتوی مخملِ مشکی‌اش پایین کشید.

- آخی عزیزم! تو اگه واقعا خاطرش رو می‌خواستی که انقدر اذیتش نمی‌کردی تا کارد به استخونش برسه و بذاره بره!

خیره به فکِ قفل شده‌ی او که مرزی تا شکستنِ دندان‌هایش باقی نگذاشته بود، خندید و دست راستش را بالا آورده، سرِ انگشتِ شستش را روی چانه‌ی او کشید و ادامه داد:

- اما اصلا فکر نکن که می‌تونی سرِ پروا فاخر رو کلاه بذاری که کلاهمون میره تو هم! من زنِ دومتم، نه زنِ سابقت که هر سازی زدی، بی‌چون و چرا برقصم واسه‌ات.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین