هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایلهایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کردهاند حذف کنند.
بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود.
https://t.me/iromanbook
You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly. You should upgrade or use an alternative browser.
در حال تایپ[خشاب] اثر «معصومهE کاربر انجمن رمان بوک»
طراوت که اعلانِ خاموشیِ موبایلِ طلوع به گوشش خورد، موبایل را پایین آورد و تماس را که قطع کرد، با فکری درگیرِ طلوعی که لبهی پنجرهی اتاقش نشسته، دستانش را دورِ زانوانش حلقه کرده و به حیاطِ عمارت و نگهبانانِ مسلحی که گشت میزدند، نگاه میکرد، نفسش را محکم فوت کرده و منتظرِ آتش ماند. طلوع که هنوز نتوانسته بود به محیطِ جدیدی که قرار بود ادامهی حیاتش در آن باشد، عادت کند، دستانش را از پایینِ زانوانش بالا کشیده و با کمی خم کردنِ خودش رو به جلو، چانهاش را روی پشتِ دستانش نهاد. ضعف داشت و چون از دیروز چیزی نخورده بود، معدهاش تماماً به هم ریخته و حالت تهوعِ کمرنگی به جانش افتاده بود. میل به خوردنِ چیزی نداشت و تا خو گرفتنش با محلِ زندگیِ جدیدش، تنها سپری شدنِ زمان لازم بود. شالِ مشکیاش دورِ گردنش نشسته و گویی حتی نمیخواست از این اتاق خارج شود.
چند تقه به درِ اتاقش زده شد که بانیِ برخاستنِ سرش از روی دستانش و کج شدنِ سرش به سمتِ در شد. چشمش به دخترِ خدمتکاری که نقاب بر چهره داشت، برخورد کرده و ذهنش عاجز از تحلیلِ چراییِ وجودِ این نقاب، منتظر، به دختر نگریست. اینکه تنها به نمادی برای این باند ختم شود، برایش قانع کننده به نظر نمیرسید؛ اما سوال پرسیدن را هم جایز نمیدید. دختر که نگاهِ خیره و منتظرِ طلوع را دید، با سر به بیرون از اتاق اشاره کرد و صدای نازک؛ اما اندک خشدارش را به گوشِ طلوع رساند:
- بیاید برای صبحونه!
قصد کرد به بهانهی بیمیلی و عدمِ وجودِ اشتها در بدنش، ممانعت کند؛ اما معدهی درهم پیچیدهاش که فاصلهای تا اعلانِ خطر نداشت باعث شد تا نفسِ عمیقی کشیده و با چهرهای نسبتاً جمع شده، بدنش را به سمتِ مخالف مایل کند و سری به نشانهی تایید برای دختر نشان دهد. دختر که تاییدِ او را دریافت، از اتاق خارج شد و در را نیمه باز قرار داد. طلوع آبِ دهانش را فرو داده و با گامهایی بلند، به سمتِ درِ اتاق روانه شد. آن را که گشود، واردِ راهرو شده و یک دستش را بندِ نردهی وصل شده به آن کرد. پلهها را آرام پایین رفته و نهایتاً آخرین گامش را روی سرامیکهای سفیدِ زمین قرار داد. سر چرخانده، همانطور که دیدگانِ خاکستریاش، روی سالنِ بزرگ و سلطنتی شکلِ عمارت متمرکز شدند، لبانش را روی هم فشرده و نفسش را از راهِ بینی خارج کرد.
سه گام رو به جلو رفت و سه پلهی بسیار کم ارتفاع را پشت سر گذاشت و سردرگم از اینکه در این عمارتِ دراندشت، صرفِ صبحانه و آشپزخانه در کجا بود، میانِ سالن ایستاده و وقتی صدای حرف زدنهایی را شنید، سر به سمتِ راست کج کرده و چشمش به درگاهِ آشپزخانه خورد. قدمی به سمتِ آن برداشت و از میانِ درگاه، درونِ آشپزخانه را نگریست که در همان نگاهِ اول، چشمش به ساحلِ نشسته روی اولین صندلی و رأسِ میز برخورد که تیرداد سمتِ چپ و الیزابت هم سمتِ راستش نشسته بودند و زنِ مسنی هم کنارِ ساحل ایستاده و از لباسش، پی به خدمتکار بودنش، برد. گامی دیگر به جلو رفته و چون چهرهی زن را بر خلافِ باقی بدونِ نقاب دید، ابروانش را به هم نزدیک کرده و چهرهاش قدری مشکوک شد.
نگاهش روی ساحلی که لیوانِ آب پرتقالش را به دست گرفته و سر میکشید، گره خورد و رباب که کنارش ایستاده بود، چشم غرهای به این پُرخوریِ اولِ صبحِ او رفته، نفسِ عمیقش را با کلافگی بیرون فرستاد و دستش را که دراز کرد، پایینِ دستِ ساحل، انگشتانش را به دورِ بدنهی سرد و استوانهایِ لیوان پیچیده و غر زد:
- بسه مادر، داری با خودت چیکار میکنی؟
لیوان را روی میز قرار داد و طلوع دستانش را به درگاهِ آشپزخانه تکیه داده، حال از فاصلهای نزدیک تر آنها را مینگریست. ساحل بیتوجه به آبمیوهای که نصفش درونِ لیوان جا مانده بود، تکه نانی را از درونِ سبدِ کوچکِ مقابلش برداشت و با کشیدنِ پُر حرصِ چاقوی آغشته به پنیر روی آن، باعثِ خندهی الیزابتی که قاشقِ کوچکی به دست داشت و چایاش را هم میزد، شد. رباب که این بیتوجهیِ او را دید، چاقو را از دستش گرفته و درونِ بشقاب قرار داد.
- مگه تو رژیم نیستی دختر؟ کوتاه بیا!
ساحل نگاهی به چشمانِ قهوهایِ رباب و چروکهای دورِ چشمانش انداخته و بارِ دیگر چاقو را که برداشت، این بار کره را موردِ هدف قرار داده و همزمان که بخشِ کوچکی از آن را جدا میکرد، گفت:
- توروخدا ولم کن، اعصابم خُرده؛ از دندهی چپ بلند شدم.
تیرداد که سر به زیر افکنده، لبانش به خندهای ریز، باز شده بودند، مشغولِ بازی کردن با کیکِ کوچک و شکلاتیِ مقابلش شد که الیزابت، ساحل را متوجهی خود کرد:
طلوع که نظارهگرِ بحثِ شیرینِ میانشان بود، ناخواسته، لبانش به لبخندی کمرنگ باز شدند و چیزی نمانده بود که پس از چهار روز این دوری و دوستی با خنده را خاتمه بخشد. ساحل لقمهای که گرفته بود را گاز زده و به تکیهگاهِ صندلیِ چوبیاش تکیه داد. نگاهش را میانِ تیرداد، الیزابت و ربابی که به کابینتهای شکلاتی تکیه داده و دست به سی*ن*ه، آنها را مینگریست، به گردش درآورد و فکش خسته از جویدنهای مداوم، کمی ترمزِ فعالیتش را کشید و لقمهی جویده شده را قورت داد. نفسِ عمیقی کشیده و پلکِ محکمی زد.
- خواهشاً با من از رژیم حرف نزنید؛ دیشب انقدر حرص خوردم که شیش کیلو لاغر کردم، رژیم پیشکش!
هر سه نفر به خنده افتادند و ساحل سری به نشانهی تاسف تکان داده، بخشِ آخرِ لقمهاش را هم به دهان فرو برد و مشغولِ جویدنِ آن شد. تیرداد که سکوتِ جمع را دید، به صندلیاش تکیه داده و دست به سی*ن*ه شده، چشمانِ قهوهای رنگش را به الیزابت که با لبخند، موهای روشن و آشفتهاش را به پشتِ سر هدایت میکرد، دوخت و لب باز کرد:
- خب الیزابت...
الیزابت نگاه از فنجانِ چایِ مقابلش گرفته، سرش را بالا آورده و به صورتِ خونسردِ تیرداد نگریست. تیرداد تای ابرویی بالا انداخته، بیتوجه به سنگینیِ نگاههای ساحل، رباب و طلوعی که هنوز از حضورش مطلع نشده بودند، خیره به دیدگانِ آبی تیرهی الیزابت گفت:
- دیشب رو نگفتی!
مکثی کرده، تکیه از صندلی گرفت و قدری رو به جلو خم شد، سپس ادامه داد:
- توی اون مهمونی چیکار میکردی؟
الیزابت لبانش را روی هم فشرده و به درونِ دهانش فرو برد. دست از هم زدنِ چایاش برداشته و کمرش قدری خم شده، به صندلی تکیه داد.
- حالم خوب نبود؛ موقعِ برگشتن به اینجا، اتفاقی اون خونه رو دیدم و وقتی از سر و صداش فهمیدم مهمونیه...
تیرداد ابروانش را بالا انداخته، سری به نشانهی تایید تکان داد و همانطور که با جدا کردنِ بخشِ کوچکی از کیکش به کمکِ چنگال کمی بدنش را رو به عقب مایل میکرد، دنبالهی حرفِ او را گرفت:
- رفتی حالت رو خوب کنی؛ ولی بدتر کردی و برگشتی! الیزابت اگه رز اونجا نبود و نمیدیدت چی؟ هوم؟
ساحل که از بحثِ میانِ آنها اطلاعی نداشت، چشمانِ ریز شده و مشکوکش را به سمتِ رباب کشاند که با شانه بالا انداختنِ او از سرِ ندانستن مواجه شد. الیزابت کلافه از بحثی که اگر مدیریت نمیشد، به جدلی اشتباه خاتمه مییافت، خیره به صورتِ منتظرِ تیرداد گفت:
- اصلا رز اونجا چیکار میکرد؟
تیرداد با شنیدنِ این پرسشِ او، سکوت، تمامِ حرفهایش را بلعید و تنها به جویدنِ آرامِ کیکش اکتفا کرد. ساحل سر به سمتِ تیرداد چرخانده و همانطور که موی مشکی و فِرَش را به پشتِ گوشش هدایت میکرد و از سویی انتظارِ موقعیتی مناسب برای بازپرسی از تیرداد در رابطه با زخمِ گونهاش را میکشید، کمی بدنش را به سوی او متمایل کرد.
- اصلا گونهی تو چی شده تیرداد؟
تیرداد با شنیدنِ صدای ساحل، سر به سمتش چرخاند و چون نگاهش به نگاهِ منتظرِ او برخورد کرد، لبخندی یک طرفه زده و چنگالش را کنارِ کیکِ درونِ بشقاب رها ساخت.
- کارِ پدرت رو از من میپرسی؟
ابروانِ کشیدهی ساحل بالا پریدند و شوکه، تیرداد را که از روی صندلی بلند میشد و قصدِ خروج از آشپزخانه را داشت، نگریست. تیرداد به محضِ بلند شدنش از روی صندلی، چشمش به درگاهِ آشپزخانه و پس از آن به طلوعی که تا آن دم ایستاده و آنها را مینگریست، گره خورد.
از آنجا که میدانست خدمتکار برای صبحانه او را فراخوانده بود، از حضورش تعجب نکرد؛ اما طلوع که نگاهِ او را متوجهی خود دید، لبانش را با فشاری خیلی کم روی هم فشرده و ابروانش را بالا انداخت که ساحل هم چون مسیرِ حرکتِ تیرداد را با چشم دنبال میکرد، چشمش به طلوع خورد. به واسطهی پدرش و نقشههایی که البته چندان از اهدافِ آنها سر در نمیآورد، آشناییِ دست و پا شکستهای با طلوع داشت؛ ولی نه به آن اندازه که کامل از هویتِ او و چراییِ بودنش آگاه باشد. تنها به این موضوع که پدرش به گونهای به این دختر برای پیشبردِ اهدافش احتیاج داشت، واقف بود! تیرداد که میانِ درگاه قرار گرفت، پیش از آنکه از کنارِ طلوع گذر کند، لبخندِ محوی زده، بینِ درگاه ایستاد.
طلوعی که نگاهش را مدام بینِ چهرهی تیرداد و افرادِ حاضر در آشپزخانه میچرخاند، با دیدنِ توقفِ تیرداد کنارش، این بار دیدگانِ خاکستریاش را روی او متمرکز ساخت. تیرداد که خیرگیِ نگاهِ او را دید و بو برد که به خاطرِ ناآشنا بودن با فضا و افرادِ اطرافشان، طلوع هنوز نتوانسته با محیطی که در آن قرار دارد، ارتباط برقرار کند، ابتدا کوتاه، سر به عقب چرخانده و نیم نکاهی گذرا را روانهی آشپزخانه و ساحل که متعجب، نگاهشان میکرد و الیزابت و ربابی که حواسشان پیِ آنها نبود، کرده، سپس دوباره مسیرِ نگاهش را به سمتِ طلوع کشید. همانطور که چشمانِ طلوع آرام و با تردید، حضارِ درونِ آشپزخانه را دوباره نشانه گرفت، تیرداد آرام و خیره به نیمرخِ او گفت:
- زود باهاشون اُخت میشی، عادت کردن اینجا زمان نمیبره!
بعد از گفتنِ این حرف، رو از طلوعی که انگشتانِ کشیدهاش روی درگاه جمع میشدند و مشتش را به نرمی شکل میدادند، گرفت. طلوع که آمادگیِ او برای رفتن را دید، درحالی که حرفش را در دهانش مزه- مزه میکرد، قدری بدنش را به سمتِ تیرداد مایل کرده و سپس تردید را در کنجی محبوس کرده، خطاب به تیرداد که پشت به او بود، لب زد:
- با این زندگیِ سیاهِ جدید چی؟ با این چقد زمان میبره تا اُخت شم؟ هوم؟
صدای گفتمانِ آنها بالاخره توانسته بود توجهِ الیزابت و رباب را به طرفشان جلب کند که نگاهشان سوی آن دو چرخیده بود. ساحل که بحثِ میانِ آنها را دید، به آرامی، با دستانش فشاری به سطحِ میز با رومیزیِ سفید رنگ وارد کرد و بلند شد. با چشمانی ریز شده، به انتظارِ ادامهحرفهایشان نشسته بود و ناآگاه از واکنشِ احتمالیِ تیرداد، قدری ابروانش را به هم نزدیک کرده بود. تیرداد که با شنیدنِ حرفِ طلوع در جایش ایستاده بود، چرخی به سمتش زده، همانطور که یقهی پالتوی خاکستری رنگش را مرتب میکرد، با جرقه زدنِ فکری در سرش، کامل به سمتِ طلوع مایل شد و گامهایش را به سوی او برداشت. طلوع که مشکوک، جلو آمدنِ او را نظاره میکرد، گامی به عقب برداشت که به دیوارِ سفیدِ پشتِ سرش برخورد کرد.
چون دیگر راهی برای فرار نبود، هنگامی که تیرداد مقابلش فرمانِ ایست را به پاهایش صادر کرد، دستش را دراز کرده و همزمان با گرفتنِ مچِ ظریفِ طلوع میانِ انگشتانش زیر لب به آرامی، زمزمهی «با من بیا» را ادا نمود و پس از چرخشی دوباره به مقصدِ اولیهاش، طلوعی که در جای ایستاده بود را به دنبالِ خود کشید. ساحل که این حرکتِ تیرداد را دید، آبِ دهانش را فرو داد و سعی کرد فریادِ حسادتی که در اعماقِ وجودش بود و انعکاسِ صدایش را گویی در سرش میشنید، خفه کند که اگر این کار را نکند، قطعاً دیوانه خواهد شد. نفسِ سنگینش را سخت، بیرون فرستاده و لبانش را روی هم فشرده، صندلیاش را با پاهایش عقب راند و بیتوجه به صدای ناهنجاری که حاصلِ کشیده شدنِ پایههایش روی سطحِ سرامیکی بود، بدن کج کرده و به سوی درگاه گام برداشت.
حینی که ساحل کلافه، شالِ آبی آسمانیِ نشسته روی گردنش را روی موهایش پهن میکرد و از سویی به شومیزِ سُرمهای رنگش دست میکشید و به سمتی که منتهی به خارج از عمارت میشد، گام برمیداشت، تیرداد به همراه طلوع پلههای مقابلِ ورودی و خروجیِ عمارت که دو طرفش ستونهایی استوانهای و سفید، چون میلههای زندان قرار داشتند، طی کرد و در حیاط ایستاد. طلوع لبانش را روی هم فشرده، با دستِ دیگرش سعی کرد تا دستِ اسیر شدهاش میانِ انگشتانِ تیرداد را آزاد کند که تلاشش بیهدف بود و خودِ تیرداد در نهایت رهایش کرد. طلوع نفس زنان، رفتارهای او را نگریست که تیرداد خونسرد و مرموز به روبهرو و یکی از همان مردانِ مسلحی که جلوی در ایستاده بود، نگاه کرد. همان لحظه، صدایش را خطاب به مرد، بلند کرد و همزمان با خارج کردنِ اسلحه از پشتِ کمرش، رو به مرد که قصد حرکت داشت گفت:
- سر جات وایسا!
مرد که صدای او را شنید، فرمانِ توقف را به جسم و پاهایش صادر کرد. متعجب، تیرداد را نگریست که تیرداد اسلحه را به سویش نشانه گرفته و طلوع که این واکنشِ او را دید، حیرت زده و با چشمانی درشت شده، لب زد:
- چیکار داری میکنی؟
تیرداد اما بیاهمیت به او، لبانش را روی هم فشرده و سرِ انگشتِ اشارهاش که روی ماشه به لغزش درآمد، تپشهای قلبِ طلوع بالا گرفتند و مرد که نمیدانست در آن لحظه چه واکنشی باید داشته باشد، تنها با دیدگانی گرد شده، چهرهی جدیِ تیرداد را به تماشا نشست. طلوع آبِ دهانش را از گلوی خشکیدهاش فرو داده و چون تحملِ چنین صحنهای از توانش خارج بود، پلکهایش را روی هم فشرده، با صدایی خش گرفته و لرزان، گفت:
- بسه!
با به صدا درآمدنِ صدای شلیک درونِ گوشهایش و بلافاصله صوتِ پروازِ پرندگان، وحشت زده، پلک از هم گشود و جیغِ خفهای کشید. سرش را که چرخاند و مرد را صحیح و سالم دید، چشمانِ ترسیدهاش، این بار آمیخته به تعجب شدند و سوی تیرداد که بازگشتند، دستِ او را بالا رفته و اسلحهاش را نشانه رفته درست، سوی درختِ سروِ کنجِ حیاط که با فاصلهای متوسط، سمتِ راستِ مرد قرار داشت، دید. پلکهایش لرزیدند و نفسِ حبس شده در سی*ن*هاش با یک حرکتِ سنگین، بیرون رانده شد.
تیرداد که همچنان جدیتِ نگاهش را محفوظ نگه داشته بود، دستش را پایین آورده و اسلحه را کنارِ بدنش نگه داشت. بدنش را به سمتِ طلوع که ترسیده، کفِ دستش را روی قفسهی سی*ن*هاش گذاشته و هنوز شوکِ پیش آمده را هضم نکرده بود، متمایل کرد. درست، پیشِ چشمانِ عسلی رنگِ ساحلی که دستش را به درگاه گرفته و مات، آنها را مینگریست، خیره به طلوع که نفسش هنوز به سختی بالا میآمد، گفت:
- خیلی متاسفم که توی این دنیای لعنتی که هر ثانیهاش غروبه، تو طلوع به دنیا اومدی؛ اما...
طلوع دیدگانِ لرزانش را روی صورتِ استخوانیِ تیرداد نگه داشت. لبانش میلرزیدند و گلویش را کویریتر از همیشه احساس میکرد و همین هم اندک ندامتی را برای تیرداد به ارمغان میآورد؛ ولی او بیتوجه به پشیمانیِ لحظهای که سراغش آمده بود، ادامه داد:
- اما چرخهی طبیعت این توازنی که نمیپسندی رو قبول داره و ازش پیروی میکنه! تاریکیه که نور رو بیشتر نشون میده؛ قبول کن که داری با ما دیده میشی!
لب گزیده، اسلحه را به جای اولیهاش بازگرداند. نگاهی به چانهی لرزانِ طلوع و پلکهایی که هر دم با نگریستنِ همان مرد، میپریدند، انداخت و سعی کرد واکنشِ اشتباهش را پذیرفته و قبول کند که برای یک تازهواردِ ظریف، زیادهروی کرده است؛ بنابراین، لحنش را آرامتر کرده، ملایم به چهرهی رنگ پریدهی طلوع نگریست و گفت:
- اوکی، خیلی تند رفتم و بابتش هم معذرت میخوام؛ ولی قصدم این بود که از همین الان موضعت رو با خودت روشن کنی!
مکثی کرده، به سمتِ در گام برداشت و همزمان گفت:
- روز خوش!
طلوع دست به سی*ن*ه و درحالی که قفسهی سی*ن*هاش هنوز در تکاپوی قبل گرفتار بود و به تندی، بالا و پایین میشد، نفسِ لرزانی کشیده و ساحل که حالِ متشنجِ او را دید، از درگاه خارج شده و به سمتش رفت. تیرداد با خروجش از حیاطِ عمارت و رفتنش به سمتِ ماشینی که به دستورش نیم ساعتی از خارج شدنش از حیاط میگذشت، حینی که درِ سمتِ راننده را باز میکرد، گویی از فاصلهای دور سنگینیِ نگاهی را به روی خودش احساس کرد.
سرش را اطرافش به گردش درآورده و هرچه در آن محیطِ پُر از درخت کند و کاو کرد، به جایی نرسید. سعی کرد اثباتِ شکی که در جانش رخنه کرده بود را به بعد موکول کند و با همین کار، روی صندلیِ راننده و پشتِ فرمان نشست؛ بیخبر از مردی که پشتِ تنهی تنومند و کهنسالِ یک درخت با فاصلهای زیاد از او پنهان شده و همزمان که با چشمانِ آبی رنگش، رفتنِ را دنبال میکرد و خطاب به فردِ پشتِ خط میگفت:
- مهمونی فرداشبه و تو کی هستی؟ یه طرفِ قراردادِ فوق العاده که بابتِ موفقیتِ جدیدش، داره جشن میگیره!
با تکان خوردنهای مداومِ جسمش و برخوردِ باریکهی نور به چشمانش، پلکهایش لرزیدند و ابتدا با اخمی کمرنگ که صورتش را جمع میکرد، لبانش را روی هم فشرده، با احساسِ کرختیِ بدنش و رخوتی که پس از هر تلاشش برای بیدار شدن، فزون میشد، لای پلکهایش را به آرامی و با فاصلهای یک سانتی متری، باز کرد. دیدگانِ مشکی رنگش همین که با از هم گشوده شدنِ پلکهایش رنگِ نور را به خود دیدند، بارِ دیگر لج کردند و خواستند با یکدیگر پیوندِ دوستی ببندند که به سختی، یک تای ابرویش را بالا انداخته و فاصلهی میانِ پلکهایش را بیشتر کرد. با چشمانِ نیمه بازش، دمی تند- تند پلک زد تا دیدِ تارش از بین رفته، واضحتر بتواند اجزای اطرافش را زیر نظر بگیرد و موفق هم بود که پس از چند بار تلاش، بالاخره توانست خودش را از بندِ تاریِ دیدش رها سازد.
همین که میدانِ دیدش هموار شد و تصاویرِ مقابلش از حالتِ گنگی خارج شدند، سرش را قدری به چپ و راست و بالا و پایین تکان داد تا به درکِ اندکی از محیطِ پیرامونش برسد؛ اما نه تنها فایدهای نداشت، بلکه سوالاتِ گنجانده شده در سرِ دردناکش هم بیشتر شدند. پشتِ سرش و قدری بالای گردنش، درد میکرد و باعثِ مچاله شدنِ صورتش شد. دندانهایش را همراهِ لبانش روی هم فشرده و نفس زنان، نگاهش را به روبهرو دوخت که چشمش به تکیهگاهِ صندلی با روکشِ مشکی افتاد و پس از آن متعجب، توانست مردی که روی آن نشسته بود و دنده را عوض میکرد، ببیند.
مرد که حس میکرد صدای نفسهای تندی را میانِ سکوتِ اطرافش و حرکتِ گاهی یک یا دو ماشین از کنارش، میشنید، چهرهاش مشکوک شده، گردن کج کرد و نگاهی به صندلیِ عقب انداخت که او هم با فهمیدنِ چرخشِ سرِ او، موقعیت را خطرناک دیده و به حالتِ قبل، سرش را روی صندلی نهاده و پلکهایش را روی هم خواباند. مرد که از خواب بودن و بیهوشیِ او مطمئن شد، مکثی کرد و سپس با تردید چشم از او گرفته، دوباره مسیرِ چشمانِ میشیاش را به جادهی خاکیِ پیشِ رویش سپرد. او که قدری تعلل به خرج داده بود تا مرد دوباره چشم به مقابلش بدوزد، مردد، چشمِ راستش را باز کرد و بارِ دیگر نگاهی به مرد انداخت و این بار حرکتی از خود نشان نداد که بخواهد شکِ مرد را قلقلک دهد.
با توقفِ ناگهانیِ ماشین، چشم از کفپوشِ تیرهی آن گرفته و این بار هردو چشمش باز شده، متعجب از متوقف شدنِ ماشین تکانِ ریزی به خود داد و آبِ دهانش را فرو فرستاد. این میان، بیتابی کردنِ معدهی دردناکش که به خاطرِ چندین ساعت گرسنگی به سوزش افتاده بود هم به قوزِ بالا قوز مبدل شد. مردی که راننده بود، نفسش را محکم و کلافه، رو به بیرون فوت کرده و چون دوباره ماشین را برای حرکت امتحان کرد و جوابی نگرفت، دستش را بالا برده و سپس کفِ آن را محکم روی فرمان کوفت و با کلافگیِ خاصی، درِ ماشین را باز کرد و از آن پیاده شد.
پیاده شدنِ مرد و رفتنش به سمتِ کاپوتِ ماشین و سپس باز کردنِ آن که دیدش را به کیوانِ نیم خیز شده روی صندلیِ عقبِ ماشین کور میکرد، باعث شد تا دستی به گردنِ دردناکش کشیده و دمی محکم، پلکهایش را روی هم فشار دهد. نگاهش را به اطراف و جادهی خالی و خاموش به گردش درآورده، سرش را که بالا گرفت به چشمانش درونِ آیینهی بالا چشم دوخت و تای ابرویی انداخته، به سمتِ درِ سمتِ چپ، خودش را روی صندلی کشید. سعی کرد با نهایتِ احتیاط، درِ ماشین را باز کند و همانطور که در را به جهتِ مخالفِ خودش هُل میداد تا باز شود، نفسش را هم عمیق بیرون فرستاد.
در که باز شد، ابتدا قصد کرد پیاده شود؛ اما همین که با سر چرخاندنی کوتاه، چشمش به چوبِ نیمه بلندی روی کفپوشِ مقابلِ صندلیِ شاگرد برخورد کرد، لبانِ باریکش را جمع کرده، به گوشهای کشاند و دوباره نگاهی را حوالهی مقابل کرده و سپس آرام، میانِ دو صندلی رو به جلو خم شده و با کمکِ دراز کردنِ دستش، چوب را برداشت و دوباره به جای اولش بازگشت. سرِ چوب را آرام، چند بار به کفِ دستِ دیگرش کوبید و پیروزمندانه، نگاهی به آن انداخته و با لبخندی مرموز، حینی که هردو ابرویش را بالا میانداخت، زیر لب، با صدایی کم زمزمه کرد:
- یکم مقابله به مثل که به جایی برنمیخوره، مگه نه؟
خودش به نشانهی تاییدِ حرفش، سری تکان داد و سپس از ماشین پیاده شد، چون دیدِ مرد را به سمتِ خودش ندید، از سمتِ عقب ماشین را دور زد و همین که کنارِ مرد ایستاد و او هم با فهمیدنِ حضور کیوان مشکوک شده، در جایش ثابت ماند، صدایش را صاف کرده و همزمان با شانه بالا انداختنی کوتاه، گفت:
- میدونم که میدونی خیلی شرمندهی اخلاقِ ورزشیتم ولی خب... دنیا همینه دیگه!
مرد کمرِ خم شدهاش را صاف کرد و همین که قصد کرد به سمتِ کیوانِ خیز بردارد، کیوان ضربهای نسبتاً محکم را با چوب به سرِ او وارد کرد که مرد پاهایش سست شده از ضربهی وارده، دستش را به سرش گرفته، پلک روی هم نهاد و فشرد که در آنی مقاومتش خاتمه یافت و تنش روی زمین جای گرفت. کیوان همین که افتادنِ او روی زمین را نگریست، گامی رو به عقب برداشت و سپس چوب را روی زمین انداخت. دستانش را به کمر گرفته، ابتدا لبانش را روی هم فشرد و به دهانش که فرو برد، همچون شیری فاتح، سری پُر غرور برای خودش تکان داد.
با یادآوریِ اینکه برای جلوگیری از هرگونه فرارِ احتمالیِ او باید جوانبِ احتیاط را در نظر گرفته و حداقل دستانش را ببندد، چهرهاش از آن حالتِ پیروزمندانه خارج شد و حال سردرگم، دستانش را روی جیبهای شلوارش برای پیدا کردنِ امدادِ غیبی به حرکت درآورد. نهایتِ گشتنهایش که نتیجهای را در بر نداشت، باعث شد تا متفکر، دستانش را به پشتِ گردنش بند کند و سرش را بالا گرفته، نوکِ زبانش را به گوشهی لبانش بکشد. زیرچشمی، به جسمِ بیهوشِ مردی که همان مهراد بود، نگاه کرد و پس از آن به امیدِ پیدا کردنِ چیزی در صندوق عقبِ ماشین، دستِ راستش را از بندِ دیگری آزاد کرد و بشکنی برای خودش زد.
مسیرش را به سوی درِ سمتِ رانندهی ماشین تغییر داد و آن را که باز کرد، سوئیچ را برداشته و با بستنِ در، از کنارِ درِ بازِ صندلیِ عقب گذر کرد و خودش را به محلِ موردِ نظر رساند. صندوق عقبِ ماشین را باز کرد و درونش را با چشم کاوید؛ چیزِ خاص و کارآمدی درونش وجود نداشت به جز یک طناب که درست در گوشهایترین بخشِ آن جای گرفته بود و کیوان هم با دیدنش، چشمانش برق زدند و دست دراز کرده، آن را برداشت.
با بستنِ صندوق عقب، نیم نگاهی به طنابِ نسبتاً بلندِ در دستش انداخت و بار دیگر با گامهایی بلند که روی خاک و سنگهای ریز و درشتِ کنارِ جاده برمیداشت، به جای اولیهاش بازگشت. همزمان با برگشتنش، موبایلش را از جیبِ شلوارش بیرون کشیده، صفحهی خاموشش را روشن کرد و با چندین و چند تماسی که همهی آنها را از بهرِ سایلنت بودنِ موبایل متوجه نشده بود، مواجه شد. لبخندِ کمرنگی زده و گفت:
- خب خداروشکر که اینجا دیگه حداقل آنتن میده!
واردِ تماسها شده و روی نامِ کاوه که در صدر میدرخشید، کلیک کرد و موبایل را به گوشش چسباند؛ اما به جای شنیدنِ بوقی که انتظارش را داشت، با جملهای مواجه شد که لبخندش را به مراتب از روی لبانش پاک کرد:
- موجودیِ حسابِ شما، برای برقراریِ تماس کافی نمیباشد!
آخرین درجهی بدشانسی که میتوانست برایش رشدِ مقامی محسوب شود، قطعاً همینجا بود! موبایل را پایین آورده، به تماسی که وصل نشده، قطع شده بود، نگریست و با فشردنِ موبایل میانِ انگشتانش، با حرص، لب زد:
- آخ کیوان! اون موقع که داشتن شانس رو پخش میکردن، تو دقیقا داشتی چه غلطی میکردی که بهت نرسید؟
تمامِ بادش به یک باره خوابیده، نفسِ سنگینش را رو به بیرون فوت کرد و با شانههایی افتاده، به مهراد و پلکهای بستهاش نگریست و در دل بارِ دیگرِ شانسش را تحسین کرد. همین که قصد کرد خم شود تا طناب را به دستانِ مهراد ببندد، چشمش به صفحهی موبایل که مدام، خاموش و روشن میشد، برخورد کرد. نورِ امیدِ خاموش شدهاش جانی دوباره گرفته و چشمش که به اسمِ کاوه درحالِ تماس خورد، پیش از آنکه او قطع امید کند و تماس را پایان بخشد، با کشیدنِ انگشتِ شستش روی فلشِ سبز رنگ تماس را وصل کرد و موبایل را مماس با گوشش قرار داد:
- الو؟ کیوان خوبی؟ صدام رو میشنوی؟
شاید در تمامِ زندگانیاش اولین بار بود که تا این اندازه از شنیدنِ صدای کاوه خوشحال میشد که خندهی بلندی کرده، باعث شد کاوه که آن سوی خط، موبایل به گوش به سوی درِ سمتِ شاگردِ ماشین که گوشهی راستِ حیاطِ بیمارستان پارک شده بود، میرفت، متعجب ابرو درهم کشیده و قدری موبایل را از گوشش فاصله دهد که صدای خندهی کیوان کمتر به گوشش برسد. سر به عقب چرخانده، یلدا را که با گامهایی بلند به سمتش میآمد، نگریست و سپس خطاب به کیوان ادامه داد:
- کیوان حالت خوبه؟ کجایی تو؟
کیوان که هنوز خندهاش ادامه داشت، سرش را به سوی آسمانی که ابرهای تیرهاش کمرنگ تر به چشم میآمدند و خورشید به جایشان فرمانروایی میکرد، بالا گرفت.
یلدا که بیتوجه به کاوه، از کنارش گذر کرد و سعی داشت تمامِ سردیای که میدانست در وجودش وجود دارد را مقابلِ کاوه به کار گیرد. مقابلِ درِ سمتِ راننده ایستاده و همین که خواست سوار شود، کاوه صدایش را برای متوجه کردنِ او، صاف کرد که یلدا اول کمی مکث کرده و پس از آن با اخمی کمرنگ که روی صورتش نشسته بود، سرش را بالا گرفت و به چشمانِ قهوهایِ کاوه چشم دوخت و همزمان با تکان دادنِ سری به طرفین، شانههایش را به نشانهی «چیه؟» بالا انداخت.
کاوه با اشارهی دستش به سوی خودش و چشم و ابرو آمدنی به او فهماند که سوئیچ را به او بدهد و جایشان را عوض کنند؛ یلدا هم که پی به منظورِ او برده بود، نگاهی به جسمِ فلزیِ سوئیچ میانِ انگشتانِ عرق کردهاش انداخته و چون بر سرِ رانندگی کردن با کسی شوخی نداشت، دست به سی*ن*ه ایستاده، چهرهای طلبکار به خودش گرفت و ابروهای پهن و دخترانهی مشکیاش را بالا انداخت. کاوه که این رد کردنِ او را دید، اخمِ محوی به ابروانش شکل داد و همانطور که مُصرانه سعی داشت سوئیچ را از یلدا بگیرد، خطاب به کیوان گفت:
- کجایی کیوان؟
کیوان چشم ریز کرده، در آن جادهی ساکت و به شدت خلوت چشم چرخاند و بعد بالاخره تابلوی مستطیلی و سبز رنگی را دید. نوشتهی سفیدِ رویش را که خواند، آخرین و تنها اطلاعی که از محلِ حضورش داشت را به کاوه داد و او هم که همچنان در گیر و دارِ لج و لجبازیهای یلدا درگیر بود، نفسش را محکم و کلافه بیرون فرستاد. چشم غرهای به یلدا رفت که یلدا هم پشتِ چشمی نازک کرده، لبخندی یک طرفه از این کوتاه آمدنِ او بر لب نشاند و تک شانهای بالا انداخت.
کاوه که با نارضایتی، روی صندلیِ شاگرد جای گرفت، حینی که در ماشین را میبست، خطاب به کیوان گفت:
- خیلی خب، من دارم میام؛ بمون همونجا!
کیوان آرام لب زد:
- بخوام هم ذاتاً نمیتونم جایی برم.
کاوه سکوت کرد و کیوان با گفتنِ «منتظرم»ای کوتاه، به تماس پایان داد. همان دم، یلدا پشتِ فرمان نشسته و بیتوجه به کاوه که آرنجش را به پایینِ شیشه تکیه داده و پشتِ دستش را به روی لبانش میکشید، سعی کرد خندهاش را در آن وضعیت فرو دهد. ماشین را روشن کرده و همین که حرکتشان آغاز شد و پس از چند دقیقهای از محوطهی بیمارستان خارج شدند، کاوه گفت:
- همینجاها بزن کنار!
یلدا متعجب، قدری ابرو درهم کشید و همزمان با چرخاندنِ فرمان به سمتِ چپ، نیم نگاهی را حوالهی چهرهی کاوه کرد.
- چرا؟
کاوه این بار سرش را به سمتِ یلدا برگرداند و به نیمرُخش نگریست.
- چون این مسیر رو لازمه با یه سرعتِ بالا بریم تا سریعتر برسیم!
یلدا با دریافتنِ منظورِ او، آهانِ کشیدهای گفته و همانطور که چشم از روبهرو و خیابانِ نه چندان شلوغی که در کمالِ تعجب اندکی آرامتر و خلوت تر از روزهای پیش بود، برنمیداشت، پاسخ داد:
- یعنی چون سرعتِ بالا میخواد، من نمیتونم، هوم؟
کاوه ابرویی بالا انداخت.
- نظرِ خودت چیه؟
و یلدا تنها با زدنِ پوزخندِ متمسخری، همزمان با عوض کردنِ دنده، سرش را به چپ چرخاند تا موهای مشکیِ روی صورتش درونِ شالش آرام گیرند و بعد هشدارگونه گفت:
- محکم بشین!
کاوه که این حرفِ او را شنید، پیش از آنکه بتواند پاسخی دهد، با ناگهانی افزایش یافتنِ سرعتِ ماشین مواجه شد که ناخواسته، باعثِ چسبیده شدنِ کمرش به تکیهگاهِ صندلی شد. چشمانش درشت شده، نگاهی به یلدا که خونسرد، رانندگیاش را میکرد انداخت که یلدا ادامه داد:
- حالا کی نمیتونه؟
کاوه نفسی گرفته، دمی محکم، پلکهایش را روی هم نهاد و همزمان با گشودنشان از هم زمزمه کرد:
- بالاخره که سرِ مسئلهی پیدا کردنِ من و محمد، به هم میرسیم؛ تا اون موقع خوب بتازون!
سوی دیگر، پروا که از حضورِ پارسا در خانه به خاطرِ اطلاع رسانیاش مِن بابِ دیداری که قرار بود باهم داشته باشند، مطلع بود، مقابلِ درِ سفید رنگِ سومین خانه که در سمتِ راستِ کوچه قرار داشت، ایستاد. دستش را بالا آورده و سرِ انگشتِ اشارهاش را روی زنگ فشرده، سپس با پاشنههای متوسطِ بوتهای بلندش، روی کفِ اندک نمدارِ زمین ضرب گرفت. آسمانِ بالای سرش چیزی به بغض کردنش نمانده بود و از آفتابی که اولِ صبح به چشم میآمد، خبری نبود، همین روشن نبودنِ آنچنانیِ فضا، رنگِ آبیِ چشمانش را تیرهتر به نمایش میگذاشت و پس از گذرِ دقیقهای کوتاه، در با صدای تیکی باز شد. سر به چپ و راست گردانده و نگاهی به اطراف انداخته، از خلوت بودنِ کوچه که مطمئن شد، کفِ دستش را روی سرمای در نهاده و آن را رو به داخل بیشتر هُل داد تا باز شد.
واردِ راهپلهی باریکِ نیمه باریکِ خانه شده و با دیدنِ پلههای مرمرینِ آن، تای ابرویی بالا انداخته و سوتی زد. لبانش را جمع کرده و گونههایش را به داخلِ دهان کشید و چشم ریز کرد که گونههایش برجسته به چشم آمدند. دستی به موهای طلایی رنگِ بیرون آمده از شالش کشیده و پلهها را با طمأنینه بالا رفت. دستش را به نردهی سفید رنگ گرفته و در دل، طراوت را موردِ تمسخر قرار داد که چطور چنین زندگیای را پس زده؛ هرچند شاید اگر از زندگیِ آنها با ریز جزئیات مطلع میشد، چنین حرفی را نمیزد؛ پروا فقط ظاهرِ قصه را میدید و باطنش را بیمحل میکرد!
لبِ پایینش را به دندان گزیده و همچنان اطرافش را کاوش میکرد و سرعتش در بالا رفتن از پلهها، قدری کاهش پیدا کرده بود. همین که آخرین پله را طی کرد، چشمش به درِ بازِ خانه افتاد و ابتدا با نگاهی طولانی، آن را هم وارسی کرد. برای اویی که از کودکی در بندِ خانهی زیبا و زندگیِ شیک و مرفهای بود، قطعا این خانه جذابیتِ لازم را برای راضی کردنش داشت. قدم درونِ فضای خانه گذاشته و ابتدا به مبلِ هلالی و سفید رنگ و سپس سر کج کرده، به اتاق که با فاصلهی زیادی کنارش بود و اتاق خواب به نظر میآمد، نگریست.
ابروانِ قهوهای رنگش را بالا انداخته و همزمان با صاف کردنِ بندِ زنجیری و طلاییِ کیف روی شانهاش، به سوی اتاق گام برداشت. از درگاهِ اتاق که گذشت، نگاهی به تختِ دونفرهی کرم شکلاتیِ مقابلش و میزِ آرایشِ سمتِ راستش انداخت. نوکِ زبانش را به روی دندانِ آسیابش کشیده و به طرفِ میز آرایش رفت که صدای برخوردِ پاشنههایش با پارکتهای شیری به گوشش رسید. مقابلِ میز آرایش ایستاده و با نگاهی اجمالی، وسایلِ روی آن را از نظر گذراند که چشمش به شیشهی صورتی و کریستالیِ ادکلنی روی میز خورد.
دست دراز کرده و شیشهی آن را میانِ انگشتانِ کشیدهاش به بند کشید و بالا که آورد، درِ استوانهای و فلزیِ آن را برداشته و ادکلن را به بینیاش نزدیک کرد. نشستنِ بوی شیرین و خنکِ آن روی پرههای بینیاش، باعث شد مژههای بلندش را روی هم نهاده و نفسِ عمیقی از رایحهی خوشِ آن کشید که تمامِ ریههایش از آن پُر شد. لبانش را روی هم فشرده، پلک از هم گشود و ابروانش را برای ثانیهای بالا انداخت. ادکلن را سر جای اولش باز گرداند و همین که به چشمانش درونِ آیینه نگریست، صدایی مردانه را از کنارش و با فاصلهای متوسط شنید:
- باز چی میخوای پروا؟
لحنِ خشک، جدی، خشدار و عصبیِ پارسا که سردیِ عجیبی هم چاشنیاش شده بود، باعث شد که گردنش را کج کرده و سپس چشمش به پارسا که میانِ درگاه دست به سی*ن*ه و با چشمانی ریز شده ایستاده بود، گره بخورد. پارسا قدمی به داخل برداشت و پروا لبخندی یک طرفه را نثارِ صورتِ مشکوک و منتظرِ او کرده، سر تا پایش را مختصر و کوتاه برانداز کرد. پیراهنِ اورشرتِ خاکی رنگ به همراه شلوارِ کتانِ مشکی! لبخندِ یک طرفهاش به پوزخندی پررنگ بدل شده، چشمانش را بالا کشیده و به صورتِ پارسا و تهریشِ مرتبش خیره شد.
- نه خوشم اومد؛ انگار آمادهی شنیدنِ خبرِ خوش هستی!
پارسا با همان چشمانِ ریز شده، تای ابرویی بالا انداخت و گامِ دیگری را به سمتِ پروا که مرموز نگاهش میکرد، برداشت.
- چه خبری؟
پروا زبانی به روی لبانش کشیده و روی پاشنهی بوتهای مشکیاش، چرخی زد و چشمش به قابِ عکسِ بزرگی که بالای تخت به دیوار وصل شده و گویی عکسِ عروسیِ طراوت و پارسا بود، خیره شد. لبخندِ روی لبانِ طراوت با چهرهی پارسا که کاملا خنثی بود، تضادِ روشنی داشت که به وضوح قابلِ دید بود. علتِ این مسئله را میدانست و آگاه بود که درست پس از شبِ ازدواجشان پارسا کاملا از این رو به آن رو شده بود. اینکه با پاشنهی کفشهایش روی زمین ضرب گرفته و تنها صدای موجود در فضا همان صوت بود، روی اعصابِ پارسا خط میانداخت.
- عکسِ عروسیتون چقدر بیروحه!
اگر کارد به جسمِ پارسا میزد، خون درنمیآمد؛ به قدری از این مقدمه چینیهای همیشگیِ پروا پیش از رسیدن به اصل مطلب نفرت داشت که گاهی مشتِ گره کردهاش را به مقصدِ فکِ او حرکت میداد و در نهایت در جا ثابت میماند. این بار با گامهایی بلند خودش را به پروا رساند و مقابلش که ایستاد، پروا دست به سی*ن*ه شده و به لبهی میزِ پشتِ سرش تکیه داد. لبخندِ لب بستهی پروا که دیگر اثری از برقِ لب روی لبانش نبود به علاوهی بالا انداختنِ یک تای ابرویش و از طرفی زوم شدنِ نگاهِ پارسا در چشمانِ بیپروای پروا به خشمِ ریشه دوانده در اعصابش شاخ و برگ میداد.
پارسا چشم ریز کرده و تک گامِ باقی مانده میانشان را که پُر کرد، در فاصلهای بسیار کم از پروا قرار گرفت و مجبور شد برای همچنان خیره ماندن به چهرهاش، اندکی سرش را پایین بیاورد که همین نزدیکی موجب شد تا بتواند قطراتِ ریزِ عرقی که نامحسوس از شقیقهی او راه گرفته بودند را ببیند. نیمچه استرسی در وجودش پیدا بود که اندکی میتوانست خونسردیاش را نقض کند؛ اما پروا به هیچ وجه حاضر نبود در آن دم خودش را به نگاهِ تیزِ پارسا ببازد. پارسا دستانش را دو طرفِ بدنِ پروا و روی میز نهاد و مرموز و با حرص، گفت:
- عینِ آدم برو سرِ اصلِ مطلب پروا!
لبخندِ پروا پررنگ تر شده، دستانش را از آغوشِ هم جدا کرد و یک دستش را روی بازوی پارسا قرار داده، بیتوجه به نگاهِ زیرچشمیِ او که به سمتِ بازویش حرکت میکرد، با سرِ انگشتِ شستش نوازشوار، روی دستِ او کشیده و حینی که این بار هردو ابرویش را بالا میانداخت، با بیقیدی گفت:
- داری برای دومین بار پدر میشی عزیزم!
سکوتِ میانشان به جریان افتاد و پارسا چون تیرِ خلاصِ حرفِ پروا مستقیم به مرکزِ مغزش برخورد کرده بود، پلکش پریده و چند ثانیهای را تنها وقفِ هضم کردنِ خبرِ پروا کرد؛ اما هرچه به تلاشش برای هضم کردنِ حرفِ او میافزود، تیر کشیدنِ مغزش را بیشتر حس میکرد. پروا که این شوکِ او را دید و توقعش را هم داشت، تک خندهای کرده، دستش را از روی بازوی پارسا بالاتر کشیده و روی چانهی او توقف کرد. همزمان با گرفتنِ ملایمِ چانهی پارسا میانِ انگشتانِ شست و اشارهاش، چشم بینِ چشمانِ او چرخاند.
- خوشحال نشدی؟
لبخندش را یک طرفه کرده و با تمسخر ادامه داد:
- خوشبختیمون قراره تکمیل شه و تو هنوز...
پارسا پلکِ محکمی زده، دستانش روی سطحِ چوبی و سردِ میز مشت شدند و میانِ حرفِ پروا آمد:
- تو نقشه داشتی، آره؟
پروا جا خورده از این سوالِ او، اندکی چهره درهم کرد و فاصلهی میانِ ابروانش را کاهش داد. دستانش را عقب برده و درست به موازاتِ دستانِ مشت شدهی پارسا روی میز قرار داد.
- چه نقشهای؟
پارسا دندان قروچهای کرده، چشمانِ آتشینش را روی صورتِ پروا متمرکز کرد و دمی عمیق؛ اما خشمگین از اکسیژنِ اطراف گرفت.
- به هدفت نمیرسی پروا، نمیذارم برسی!
پروا ابرو درهم کشیده و بیقید، چشمانِ آبیاش را روی اجزای صورتِ پارسا به گردش درآورد که پارسا اندکی از او فاصله گرفته، با حرص، غرید:
- رُک و پوست کنده بگو چقدر واسه جیبِ من کیسه دوختی که در ازاش این بچه رو بندازی؟ بگو بدم بهت گورت رو گم کنی!
پروا جا خورده، چهرهی درهم شدهاش باز شد و متعجب، پارسای خشمگینی که مدام با حرص، میانِ موهای مشکی و آشفتهاش پنجه میکشید را نگریست. با اینکه انتظارِ چنین برخوردی را داشت؛ اما حرفِ پارسا در کنجی از مغزش به زنجیر کشیده شده بود چون انتظارِ شنیدنِ چنین حرفی را نداشت. میدانست پارسا قطعا با وجودِ این بچه کنار نمیآید اما درک نمیکرد که چطور تا این اندازه راحت میتوانست از مرگِ جنینی سخن بگوید که متعلق به خودِ اوست!
گوشهی راستِ لبِ بالاییاش اندکی بالا پریده و با چشمانی درشت شده به علاوهی لبانی که اندک فاصلهای با یکدیگر را پیدا کرده بودند، به انتظار نشست تا پارسا در ادامهی حرفهایش چیزی بگوید که سخنِ قبلیاش را تکذیب کند. همان دم پارسا که گویی فکری به ذهنش رسیده بود، مشکوک شده، سر به چپ و راست چرخاند و با یادآوریِ مسئلهای، به سمتِ کمد که کنارِ میزِ آرایش قرار داشت رفت.
پروا منتظر، حرکاتِ او را با چشم دنبال میکرد که پارسا درِ قهوهای سوختهی کمد را باز کرده، با نگاهی اجمالی و سرسری درونش کاوش کرد و همین که چشمانش پایین کشیده شدند، توانست کیفِ سامسونت و مشکیاش را چسبیده به دیوار ببیند. یک تای ابرویش پیروزمندانه بالا پریده، نامحسوس و زیرچشمی نگاهی به پروا که به سمتش متمایل میشد، انداخت و نهایتاً با دست دراز کردنی، کیف را میانِ انگشتانش گرفته و از کمد خارج کرد. درِ کمد را که بست، پیشِ دیدگانِ متعجبِ پروا که هیچ از کارهایش سر درنمیآورد، به سمتِ تخت رفت.
کیف را روی تخت پرت کرده و خودش هم مقابلش نشست. درِ کیف را باز کرده و محتویاتِ آن را که تماماً کاغذ و سند و پوشههای قرمز و آبی بودند، بیرون کشیده و با یافتنِ جسمِ موردِ نظرش لبخندی زد و آن را بیرون کشید. نگاهِ پروا که متوجهی دسته چک شد و از طرفی پارسا که خودکار را هم از همان کیف بیرون میکشید و زمانی که گویی در همان ثانیهها متوقف شده بود، باعث شد تا پروا پی به افکارِ شومی که با پارو زدنهای فراوان، قصد داشت به ساحلِ مغزش روانه شود، ببرد. پارسا نیم نگاهی گذرا به پروا انداخته و سپس به صفحهی چک چشم دوخت و خونسرد گفت:
- چقدر میخوای؟
پروا که تازه فهمیده بود با چه آدمی طرف است و او چه فکرهایی را در سر میپروراند، دستانش را از میز جدا کرده، مقابلِ سی*ن*هاش در هم گره کرد. لبانش را جمع کرده و به گوشهای کشانده، تک خندهای به خیالِ خامِ پارسا هدیه داد.
- هر چقدر که میدونی به کارم میاد!
پارسا بیتوجه به اینکه او در کمالِ تعجب مبلغِ مد نظرش را نگفت، به دلخواه؛ اما زیاد، مبلغی را روی چک نوشته و آن را جدا کرد. خودکار و دسته چک را کنارِ کیف پرت کرده، از روی تخت برخاست و به سمتِ پروا رفت. پروا نگاهش را مدام بینِ چکِ میانِ انگشتانِ پارسا و چشمانِ او به گردش درآورده و بالا و پایین میکرد که در نهایت، با اشارهی چشم و ابروی پارسا، یک دستش را آزاد ساخته و چک را گرفت. همین که چک به دستِ پروا سپرده شد، پارسا متمسخر، پوزخندی زده و دستانش را درونِ جیبهای شلوارش فرو برد. در آنی، پروا بیآنکه نگاهی به مبلغ بیندازد، دستِ دیگرش را بالا آورده، لبخندِ مرموزی بر لبانِ متوسطش نشاند و پیشِ چشمانِ ریز شدهی پارسا، چک را از وسط پاره کرد.
همین حرکتش چشمانِ پارسا را درشت کرده و با پاره شدنِ همان دو نیمه که روی هم قرار گرفته بودند، خون به صورتش دوید و شوک و عصبانیت به یکباره به جانش حملهور شدند که رگِ پیشانیاش قدری برجسته شده، شقیقهاش نبض میزد و چشمانش با رنگِ قرمز آشتی کرده بودند. پروا لبخندش را کش داده و کاغذهای ریز شده را مقابلِ صورتِ آتش گرفتهی پارسا به هوا سپرد. با چشم و ابرو به کاغذهای روی زمین اشاره کرده و خطاب به پارسا گفت:
- دیگه از این نسخهها واسه من نپیچ؛ من درمونم رو خودم تعیین میکنم!
دستانِ پارسا مشت شدند و پروا قدمی رو به جلو برداشته، کفِ بوتهایش را روی سه تکهی مربع شکل و کوچکِ پاره شده از کاغذ فرود آورد. همزمان که آنها را له میکرد، لبِ پایینش را به دندان گرفته و ادامه داد:
- ضمنِ اینکه بچهام رو به خاطرِ تو و پولهای باد آوردهات از دست نمیدم و انقدر پاپیچت میشم که با سر بخوری زمین!
روی پنجهی پا بلند شده، انگشتانِ کشیدهاش را به یقهی اورشرت خاکی رنگِ پارسا بند کرده، خودش را اندکی بالا کشیده و با قرار دادنِ لبانش مماس با لالهی گوشِ پارسا، همزمان که ضربانهای دارکوب وارِ قلبش را به تندی حس میکرد، آرام، لب زد:
- پس بهتره بیشتر از این توی حاشیه نمونم و برای همین هم سه روز بهت زمان میدم، هوم؟
به عصبانیتِ پارسایی که خشم همراه با خون در رگهایش به جریان افتاده بود و به راحتی میتوانست صدای فشرده شدنِ دندانهایش روی هم را بشنود، خندید و با چسباندنِ لبانش به گونهی داغ شده از خشمِ او، بوسهای را روی گونهی چپش نشانده و سپس به نرمی، از او فاصله گرفت. چشمکی برایش زده و با چرخشی روی پاشنهی بوتهایش، به سمتِ درِ اتاق گام برداشت. با شنیدنِ صدای بسته شدنِ درِ خانه، پارسا لبانش را با حرص، روی هم فشرده و حینی که مشتهای سفید شدهاش از خشم میلرزیدند، با صدایی خش گرفته، زمزمه کرد:
- به هم میرسیم پروا؛ خیلی زود!
سوی دیگر، تیرداد که روی صندلیِ نسکافهایِ رستوران نشسته بود، کمی عقب رفته، به تکیهگاهِ آن تکیه داد و به جمعیتِ اندکی که در آن ظهرگاهی برای صرفِ ناهار به رستوران آمده بودند، نگاهی انداخت. سپس سر برگردانده، شیشهی پشتِ سرِ رز که پنجرهای سراسری و شفاف بود و در آن سویش، باغچهی کوچکی قرار داشت و گلهای محمدیِ کاشته شده درونش قابلِ دید بودند، از پیشِ چشم گذراند و روی صورتِ رز که مشغولِ خوردنِ غذا بود، متمرکز شد.
- بالاخره کارِ خودت رو کردی.
رز با شنیدنِ این حرفِ تیرداد، بیآنکه سرش را بالا بیاورد و همچنان خیره به ظرفِ سالاد سزارِ مقابلش، سرعتِ جویدنش را کاهش داد و لبخندی یک طرفه با پخش شدنِ صدای آرنگ در سرش که همیشه همین جمله را به او میگفت، روی لبانش نقش بست.
- خیلی جالبه که انقدر با آرنگ تفاهمِ نظر داری!
سرش را بالا گرفته، به چشمانِ قهوهای رنگِ تیرداد که دستانش را روی سطحِ میز درهم گره کرده و قدری به سمتِ میز خم شده بود، نگریست و ادامه داد:
- چرا انقدر براتون عجیبه؟
تیرداد نفسِ عمیقی کشیده، یک دستش را بالا آورده و با انگشتانِ شست و اشارهاش، پیشانیاش را ماساژ داد.
- این حجم از تنفر نسبت به خانوادهی خودت...
شاید همین حرف یک تلنگرِ کوچک بود که نگاهِ رز خیره به صورتِ تیرداد مانده، بخشِ جویده شده در دهانش را قورت داد. تودهی سنگینی که خار شده و تیزیاش را در صحرای گلویش فرو میکرد، ناخواسته بود که باعث شد اشک به چشمانش نیش بزند. با نفسِ عمیقی که به لرزشی نامحسوس هم افتاده بود، بیتوجه به شکل گیریِ تصویرِ دختری بیست و دو ساله که بازوانِ ظریفش اسیرِ دستانِ مردی تنومند شده بودند و او برای ماندن التماس میکرد و مرد برای بیرون انداختنش مُصرتر میشد، چنگال را درونِ ظرف رها کرده و یک دستش را که بالا آورد، به پلکهای نم گرفتهاش کشید؛ هرچند تصویر همان دختر که برای باز کردنِ درِ بسته شده به رویش تقلا میکرد و جوابی نمیگرفت، از پیشِ چشمانش کنار رفتنی نبود.
آبِ دهانش را فرو داده و همزمان بینیاش را بالا کشید که تیرداد با دیدنِ این عکسالعملهای او، پی به تداعیِ خاطرات برایش برد و با کشیدنِ دستی به یقهی پالتوی خاکستریاش قدری عقب رفت که صدای خش گرفته و مغمومِ رز را شنید:
- من از زیرِ آوار بیرون اومدم؛ چرا از زخمی بودنم تعجب کردی؟
تعجب نکرد؛ اما برایش سوال بود که هرچقدر هم خانواده او را طرد کنند، این حجم از کینه و تنفر در وجود یک زنِ سی و هفت ساله که حتی دست به قتلِ برادرش زده، طبیعی نبود! هرچند نمیتوانست خودش را جای او بگذارد و به درکِ درستی که باید، از احوالاتِ او برسد و برای همین هم ترجیح داد در برابرِ حرفِ رز سکوت کند! رز که چراییِ سکوتِ تیرداد را فهمیده بود و علتش را سوالی که در ذهن داشت و مربوط به دلیلِ قتلِ برادرش میشد، برداشت کرد، که کنارِ ظرفش بود را برداشته و به نرمی، دورِ لبانِ صورتیاش کشید. نگاهی به اطراف انداخته، بارِ دیگه چنگالِ نقره را به دستش گرفته و حینی که مشغولِ بازی- بازی کردن با نیمی از سالادِ مقابلش بود، سر پایین گرفته و به آن خیره شد.
- تو خیلی چیزها رو نمیدونی تیرداد!
تیرداد تای ابرویی را بالا انداخته و بارِ دیگر به سمتِ میز خم شده، آرنجِ دستانش را روی میز نهاده و انگشتانش را درهم گره کرد. نگاهِ قهوهای رنگش به واسطهی برخوردِ نورِ نسبتاً کمی از خورشید که از شیشهی سراسریِ پشتِ سرِ رز به داخل پل زده بود، کمی رنگِ چشمانش را روشنتر نشان میداد.
- علاقهای هم به دونستنش ندارم؛ بگذریم! دلیلِ این ناهارِ یهویی چی بود؟
رز تکه کاهویی به چنگال زده و به دهان و دندانهایش که سپرد، مشغولِ جویدن و فرو دادنش شد. دستِ دیگرش را بالا آورده و نگاهی به صفحهی گردِ ساعت مچیِ ظریف و نقرهای که به دستش متصل بود، انداخت و موهای صاف و قرمز رنگِ بیرون زده از شالِ نخی و زیتونیاش را به پشت گوشش هدایت کرده، سرش را بالا آورده و با نگاهی مرموز به صورتِ تیرداد که عجیب، نگاهش میکرد و منتظرِ شروعِ بحثِ اصلیِ میانشان بود، گفت:
- از مهمونیِ فرداشبِ شایان خبر داری؟
تیرداد که ماجرا را نمیدانست، این بار مشکوک شده، چشمانش را ریز کرده و اخمی کمرنگ بر پیشانیاش نشاند که رز را از ناآگاه بودنش، آگاه ساخت. رز آستینِ اندک تا خوردهی مانتوی سبز تیرهاش را صاف کرده و با حلقه کردنِ انگشتانِ کشیدهاش به دورِ بدنهی استوانهای شکلِ لیوان، آن را بالا آورد و جرعهای از لیمونادش را نوشید. لیوان را پایین آورده، روی سطحِ میز و کنارِ ظرفش که قرار داد، پیش از اینکه تیرداد لب به پرسشی باز کند، خودش پاسخ داد:
- انگار خسرو هنوز بهت نگفته، ولی... قطعا تا شب بهت میگه، چون خودش که نمیره و مطمئناً تورو به نمایندگی میفرسته.
تیرداد مردمک به اطراف چرخانده و سپس با گرفتنِ دم عمیقی، لب گشود:
- خب... فقط همین؟
رز لبخندی یک طرفه را روی لبانِ باریکش طراحی کرده، گوش به صدای محوِ موزیکی که در فضای رستوران پخش شده بود، سپرد و گفت:
- یه چیزِ دیگه هم هست!
وقتی که تیرداد شانههایش را به نشانهی «چی؟» بالا انداخت و دستانش را از هم باز کرده، سرش را آرام تکان داد، رز با دیدگانی ریز شده، ادامه داد:
- بهتره روی حسابِ اینکه یه مهمونیِ دوستانه یا بهتره بگم کاریه، دستِ خالی نری!
چشمکی برای تیرداد زده، بارِ دیگر لیوانش را به دست گرفته و با عقب کشیدنش، به تکیهگاهِ صندلی که تکیه داد، پای راستش را روی پای چپ انداخته و لبخندش را دو طرفه کرده، با غروری عجیب، به تیرداد نگریست که هدفِ شکش این بار خودِ او بود.
- تو چیزی میدونی رز، مگه نه؟
لبخندِ پررنگِ رز باعث برجستهتر در چشم آمدنِ گونههایش شد که اطمینانِ تیرداد از بهرِ آگاهی داشتنِ او از مسئلهای را از یک درصد، به صد در صد یا با تخفیف، نود و نه درصد، افزایش داد که رز همزمان با ضرب گرفتنِ چهار انگشتش بر روی رانِ پا و شلوارِ لی و دمپایش، پاسخِ تیرداد را این چنین داد:
- محضِ احتیاط میگم! بینِ اون همه خلافکار، قطعا تنها چیزی که مهم نیس، رفاقته، چون همه دنبالِ رقابتن! چه باهات رفیقِ گرمابه و گلستان باشن، چه دشمنِ خونی!
تیرداد پلکهایش را به هم نزدیک کرده، با زمزمهی آرامی که صدایش را از انتهاییترین نقطهی حنجرهاش به گوش میرساند، دو کلمهی «دشمنِ خونی» را ادا کرده و همزمان با ادا کردنش، نتوانست افسارِ ذهنِ سرکشش را به دست گیرد که با شنیدنِ این دو واژه، در پیِ وجودِ شخصی با این ویژگیها نباشد؛ اما ناخودآگاه با زمزمهای که بر لب راند، فکرش به سمتِ کاوه پر کشیده، دستش را به سمتِ میز دراز کرده و با بالا انداختنِ یک تای ابروی قهوهای رنگش، لیوانِ لیموناد را میانِ انگشتانِ بلندش گرفته و بالا که آورد، در سکوت، سعی کرد افکارش را در سرش نظم بخشد. کاوهای که تیرداد او را با لقبِ دشمنِ خونی در ذهنش پیدا کرد، روی صندلیِ نسکافهای و چرمِ پشتِ میزِ شیشهای و مستطیلی مقابلِ کیوان که در سمتِ دیگرِ میز نشسته بود جای گرفته، دستانش را روی سطحِ سردِ میز با یکدیگر متحد کرده و فکرِ همیشه مشغولش نمیتوانست دمی آزادانه، فارغ از مشکلاتش باشد.
سرهنگ امیری که در رأسِ میز نشسته و کنارش روی میز یک پرچمِ کوچک قرار داشت، دستانش را همچون کاوه که چشمانش را به چهرهی منعکس شدهی خودش روی سطحِ تیرهی میز دوخته بود، روی میز نهاده و انگشتانش را به هم پیوند زد. نیم نگاهی گذرا میانِ چهار نفری که دو نفر در سمتِ راست و دو نفر در سمتِ چپِ میز قرار داشتند، به گردش درآورده و با صاف کردنِ کوتاهِ صدایش، روی چهرهی گندمیِ سهیل که کنارِ کیوان نشسته و با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود، متمرکز شد و گفت:
- همتی دیگه تماس نگرفت؟
سهیل نگاهِ از ضربِ انگشتانش روی میز گرفته و گردنِ کج شده به سمتِ شانهاش را صاف کرده، سر به سمتِ سرهنگی که منتظرِ جوابِ او، دستی به ریشِ کوتاه و سفیدش میکشید، چرخاند.
- فعلا نه! بعد از گفتنِ محلِ مهمونی و اونهایی که قراره بیان، دیگه خبری نداد.
نگاهِ کاوه از روی میز کنده شده، سرش را بالا آورد و به چشمانِ قهوهای سوخته و ریز شدهی سرهنگ که سری به نشانهی تایید تکان میداد و با قدری عقب کشیدنش، به صندلی تکیه میداد، چشم دوخت که صدای او هم همزمان با مسلط شدنِ چشمانِ کاوه روی صورتش بلند شد:
- خب با این تفاسیر، خودِ خسرو که قطعا به مهمونی نمیره و از طرفِ خودش و خشاب نماینده میفرسته!
همین حرف کافی بود تا کاوه و کیوان هردو با نفسِ عمیقی به صندلیهایشان تکیه دهند و همزمان باهم یک نام را ادا کنند:
- تیرداد!
لبخند به لبانِ متوسطِ سرهنگ امیری رسیده و از او به چهار نفرشان منتقل شد و کاوه و کیوان هم با درکِ تله پاتیِ ناگهانیِ میانشان، به خنده افتادند. سرهنگ خندهی کوتاهش را به آرامی جمع کرده، آرنجِ دستانش را روی میز نهاده و هردو دستش را بالا آورده، کفِ آنها مقابلِ صورتِ گِردش روی هم نهاد. نگاهِ متفکری میانِ هر چهار نفرِ حاضر که انتظارِ حرفی دیگر را میکشیدند، انداخته و با جمع کردنِ انگشتانِ هردو دستش چسبیده به هم، گفت:
- با این حساب، از اونجا که وجودِ همتی به صورتِ نفوذی برای ورود به مهمونی کارمون رو راحت میکنه، لازمه که ما هم یه نماینده بفرستیم تا بالاخره شاید بشه محلِ اختفای خشاب و خسرو رو پیدا کنیم و این پروندهی چندین ساله زودتر بسته شه.
با شنیدنِ این حرف، نگاهها به سمتِ کیوان چرخید و او که سنگینیِ چهار جفت چشم را به روی خودش احساس کرد، مردمکهایش را میانِ هر چهار نفر به گردش درآورده، اندکی روی چهرهی شیطنت بارِ کاوه که خندهاش نمایان شده بود، مکث کرد و گویی که تازه منظورِ این نگاهها را هضم کرده باشد، همانطور تکیه داده به صندلی، دستانش را مقابلِ سی*ن*هاش درهم گره کرده و با ابروانِ مشکی و بالا پریدهاش نگاهی گذرا به آنها انداخت و لب زد:
- کمکی از دستم برمیاد؟
هر چهار نفر نگاهی به هم انداخته و خندیدند که کیوان هم از دیدنِ خندهی آنها به لبخندی پررنگ رو آورد. کاوه شانهای برایش بالا انداخته و خندهای که ردیف دندانهای سفیدش را به نمایش میگذاشت، روی صورتش نشاند و چالِ گونههای کمرنگش هم رخ نمایان کردند. کیوان نفسِ عمیقی کشیده، دستانش را از هم باز کرد و حینی که آستینهای بلوزِ مشکیاش را بالا میداد، چشمکی روانهی چهرههای خندانِ اطرافش کرده و با شوخ طبعیِ ذاتیاش، دنبالهی حرفش گرفت:
- از اونجا که هرجا سخن از کارِ سخته، نامِ زیبای کیوان میدرخشه، چه میشه کرد؟ بسپاریدش به من!
روزِ عجیبی بود که در کمالِ تعجب، عقربههای ساعت را هم با خود هماهنگ کرده، روی دورِ تند مسیرِ دایرهای شکل را پیمودند و خورشید زودتر از روزهای دیگر فرجام و اجلش را از سر گذراند. چرخشِ عقربهها که زمان را به نیمه شب رساندند، گویی مسیری زمینی را هم به مقصدِ عمارتِ خسرو و مخفیگاهِ باندِ خشاب پیموده، به طلوعی رسید که روی پلههای کم ارتفاعِ مقابلِ درِ عمارت نشسته، خیره به نگهبانی که مسلح، حیاط را متر میکرد، به صدای جیرجیرکها در آن تاریکی گوش سپرد. دستش را زیرِ چانهاش زده و خسته از تقدیری که در مضحکانهترین شکلِ خود، اشکالِ ناممکنِ اتفاقاتی که روزی فکرش هم به رخدادشان قد نمیداد را مقابلش ترسیم میکرد، تک خندهای عصبی را روی لبانِ بیرنگش نشانده، نگاهی به لباسهای سر تا پا مشکیاش انداخت و بینِ این بلبشوی دو روزه که به زندگانیاش چنگ زده بود، تازه فرصت کرد به عزاداری برای مرگِ پدرش فکر کند. پدری که درست، پنج روز از مرگش گذشته بود و اویی که هنوز نتوانسته بود با این بیقراریهایش کنار بیاید، اشک مقابلِ دیدگانِ خاکستریاش پرده افکند.
پردهی کشیده شده روی چشمانش، در ظاهر سطحی شفاف داشت؛ اما کسی از دیدِ طلوع با آنها اطراف را نظاره نمیکرد تا به باطنِ تارشان پی ببرد. باطنی که تمامِ اجزای اطراف را با اینکه در تاریکیای که تنها با نورِ ساطع شده از درِ بازِ ساختمانِ عمارت و چراغهایی که هنوز روشن بودند، چندان وضوحی نداشتند؛ ولی با تار شدنش هم همان اندک بینایی را هم به یغما میبرد و نمیتوانست بغضِ سنگینی که چون طنابِ دار به گلوی طلوع دستبرد زده بود را محفوظ نگه دارد. به همین منظور، طلوع زانوانش را در آغوشش جمع کرده، دستانش را به دورشان حلقه کرد و چانهاش را روی آنها نهاده، بُغ کرده به روبهرو خیره شد. پلک زدنی کوتاه برایش کفایت میکرد تا اشکِ جمع شده در نگاهش، تمامِ بار و بندیلش را به جسمِ ظریف و براقِ یک قطره بسپارد و آن را رهسپارِ گونهاش کند.
بینیاش را بالا کشید و چون حرکتِ سرمای قطرهی اشک را روی گونهی سرد شدهاش احساس کرد، سعی کرد به نسیمی که سرمای خودش را هم با آنها ترکیب میکرد و دلیلی برای لرزشِ اندامِ ظریفش شده بود، توجه نکند. مچِ دستش را به پایینِ چشمش و ردِ اشکی که به چانهاش رسیده بود کشیده، آرنجش را کنارِ سرش نهاده و دستش را با زاویهی نود درجه رو به بالا که نگه داشت، سرش را به ساعدش چسباند. تیرداد که پس از رد کردنِ آخرین پله، چشمش به درِ بازِ عمارت خورد، متعجب، ابروانش را اندکی به هم نزدیک کرده و به سمتِ در رفت. میانِ درگاه ایستاده، یک دستش را که پوشیده از دستکشِ پارچهای، نازک و مشکیاش بود، به درگاه گرفته و به بیرون نگریست.
مردمکهایش را به اطراف گردانده و چون طلوع را درست، مقابلش و نشسته روی پلهها دید، تارِ موهای قهوهای رنگش که به خاطرِ حرکتِ آرام نسیم سردِ شبانگاهی که میوزید، روی پیشانیاش به سمتی حرکت میکردند را بیمحل کرده، گامی به بیرون از عمارت برداشت؛ اما از درگاه خارج نشد. مکثی به حرکاتش داده، چون لرزشِ نامحسوسِ طلوع را به چشم دید و پی به سرمایی بودنِ او برد، لبانش را روی هم فشرده، بدنش را چرخی داد و درِ سفید و باز شدهی عمارت را با کشیدن به سمتِ خودش بست. انتظار داشت طلوع با شنیدنِ صدای بسته شدنِ در، سر بچرخاند و جویای هویتش شود؛ اما گویی چنان در خیالاتِ بدونِ سرانجامش گیر کرده بود که هرچه بیشتر طلبِ یاری میکرد، درماندهتر میشد.
چند گام رو به جلو برداشته و این بار حتی صوتِ حاصل از برخوردِ کفشهای مشکیاش با موزائیکهای سفید هم نتوانست حواسِ جا مانده در پسِ غروبِ طلوع را به او بازگردانَد. تیرداد با دیدنِ لرزشِ او که خودش هم هنوز متوجهاش نشده و یا اگر هم شده بود، اهمیتی برایش نداشت، کلافه لبانش را روی فشرده، سوئیشرتِ مشکیای که به تن داشت را با خارج کردنِ دستانش از آستینهای آن، از تن خارج ساخت. گامهای آخرش را برای رسیدن به طلوع برداشته، پشتِ سرش متوقف شد و با کمر خم کردنی کوتاه، سوئیشرت را روی شانههای او انداخت که باز هم عطرِ رزِ موهای بلند، قهوهای و صافش که شالش را هم با سُر دادن به گردنش رسانده بودند، در بینیاش نشست.
طلوع با حسِ نشستنِ سوئیشرت روی شانههایش، شانه بالا پرانده، متعجب، سرش را بلند کرد و چشمانش که بالا آمدند، روی صورتِ تیرداد که دستانش را تسلیموار بالا آورده بود، نشستند. با دیدنِ او آرام، نفسِ عمیقی کشیده و سرش را که پایین آورد با دست کشیدن به صورتِ خیس شده از اشکش، بینیاش را بالا کشید که حضورِ تیرداد را این بار کنارش و درحالی که روی پلهها چون خودش جای میگرفت، احساس کرد. تیرداد که کنارِ طلوع روی پلهها نشست، یک پایش را تا رسیدن به زمین سنگفرش شدهی عمارت صاف قرار داده و پای دیگرش را جمع شده، مقابلِ خودش گرفت.
آرنجش را روی زانوی جمع شدهاش نهاده، به سگی که گوشهی حیاط در خودش جمع شده بود، نگریست. بیآنکه مسیرِ نگاهش را تغییر دهد، طلوعی که دو طرفِ سوئیشرت را میانِ انگشتانش گرفته و برای گرمتر شدن به هم نزدیک میکرد را مخاطب قرار داد:
- شیش سالِ پیش و اولین بار که پام به اینجا وا شد و چشمم به آدمهاش خورد، بیست و یک سالم بود؛ منتها من وضعیتِ تورو نداشتم، یعنی... بالاخره به خاطرِ هدفم هم که شده زودتر به همه چی عادت کردم!
طلوع سر به سمتش چرخانده، تیرداد نیشخندی زده و این بار به جای سگِ آرام گرفته پیشِ چشمانش، سرش را بالا آورده و به هلالِ ماه میانِ تاریکیِ آسمان و برقِ ستارههای اطرافش نگریست. ادامه نداد؛ چشم بسته، سعی کرد از نسیمِ آرامی که قصدِ جلا دادنِ روحش تنها با یک دستِ نوازش کشیدن به پوستش را داشت، لذت ببرد و بیخیالِ گذشتههای گذشته شود. طلوع اما... دنبالهی حرفِ او را این بار با زاویهی دیدِ خودش گرفت و گفت:
- و کی مثلِ من تا قبل از اینها توی یه زندگیِ آروم و بیدغدغه بود و حالا پنج روز از مرگِ پدرش گذشته، از خواهرش خبری نداره، واردِ یه باندی شده که اصلا باهاش نمیخونه و خندهدارتر از همهشون...
صدایش نامحسوس و زیرپوستی به همراهِ چانهاش میلرزید. تک خندهی تلخش که اگر حرفِ رودربایستی نبود، بغضش را هم برای شکستن به میان میکشید، روی لبانش نقش بسته و او با دست کشیدن به لبان و چانهاش تمامِ تلاشش را برای آرام شدنِ محالش به کار گرفت؛ ولی خیالِ باطلی بود!
- اینکه مجبوره فردا توی یه مهمونیای شرکت کنه که با خودش و آدمهاش هیچ سنخیتی نداره! زندگیِ من همهاش مضحکه!
تیرداد که حرفِ او را شنید، پی برد برای تازهواردی چون او که هنوز عادت به محیطهای این چنینی ندارد، زیادهروی کردهاند؛ اما خب... اینجا عمارتِ خسرو و باند هم باندِ خشاب بود! دیر یا زود باید خودش را با این فضا وفق میداد؛ هرچند که با روحیهی آرام و لطیفش ناسازگار بود و تیرداد به تازگی به درکِ میزانِ احساساتی بودنِ او رسیده بود. طلوع دستانش را به گردنش گرفته و تیرداد پلک از هم گشوده، سر به سمتش گرداند.
- سخت بودنش رو درک میکنم؛ اما غیرممکن نیست که نتونی با اینجا، آدمها و اتفاقاتش کنار بیای، مگه اینکه خودت مقاومت کنی! این دنیا به هیشکی وفا نکرده پس خیلی دنبالِ علت و معلولِ بلاهایی که سرت میاد نباش!
مکثی به حرفهایش داده، نفسِ عمیقی را به همراه دستی به پشتِ گردنش کشید و سپس ادامه داد:
- اون دنیای رنگی- رنگی و یه رنگ آرامشی که همهمون دنبالشیم هم یه جایی خستهمون میکنه؛ اگه همیشه هم فقط آرامش باشه، خودمون برمیگردیم میگیم چقد همه چی روی خطِ صاف و بیهیجانه!
طلوع تای ابروی کشیدهاش را بالا انداخت.
- کی از آرامشِ زیاد بدش میاد؟
و تیرداد با زدنِ لبخندی محو به رویش، پاسخش را جوری داد که دیگر جوابی نشنید:
- شیرینی هم زیادش دل رو میزنه، هوم؟
طلوع سکوت کرده، چون حرفی برای گفتن نداشت که این بحث را ادامه دهد، تنها زبانی به روی لبانش کشیده و نفسِ سنگینش را پوف مانند به بیرون حواله کرد و با بند کردنِ دستش به شقیقهی دردمندش پلکِ محکمی زد. تیرداد که سکوتِ او را دید، آرام، از جایش برخاست و با دو گامِ کوتاه مقابلش ایستاد. طلوع نگاهش را از روی کفشهای او بالا کشیده و به دستی که مقابلش دراز شده بود رسید که متعجب شده، چشمانش را بالاتر کشید و چشم به صورتِ خونسردش دوخت که تیرداد گفت:
- با اینجا نشستن و غصه خوردن هیچی عوض نمیشه، یا بلند شو و عوضش کن یا انقدر یکنواختش کن که حوصلهات سر بره! البته من راهِ دوم رو پیشنهاد نمیدم، وقت رو با طلا یکی نکردن که تهش این بشه.
طلوع ناخودآگاه، لبخندِ کمرنگی زده با بالا آوردنِ دستش، دستِ تیرداد را میانِ انگشتانش گرفته، با فشاری از جانبِ او و ته مانده نیروی خودش به آرامی از جای برخاست. سی*ن*ه به سی*ن*هی تیرداد قرار گرفته، برای نگاه به چشمانش سرش را قدری بالا گرفت و این درحالی بود که قفلِ دستانشان به هم هنوز گشوده نشده بود. تیرداد چشم بینِ چشمانِ خاکستریِ طلوع که برقِ کمی را به واسطهی اشکهای ریخته شده هنوز در خود داشتند، به گردش درآورد و سپس به موهای قهوهایِ او که چسبیده به صورتش به سمتی کشیده میشدند، رسید. نفسهایشان اندکی تند بود و ضربانِ قلبهایشان با سرعتی اندک از نفسهایشان به کوبشِ خود میپرداختند.
کمی که گذشت، میانِ سکوتِ بینشان به آرامی گرهی دستانشان را گشودند و تیرداد دمِ عمیقی از هوای پاییزی گرفته، آبِ دهانی فرو داده و با گذر کردن از کنارِ طلوعی که دستِ بالا آمدهاش را پایینِ میکشاند، از پلهها بالا رفت و تا به در نزدیک شد، طلوع به سمتش چرخیده و صدایش زد:
- تیرداد!
اولین بار بود که نامش را ادا میکرد و به گونهای بود که حتی اگر خودش هم برای برداشتنِ قدمِ بعدی آماده میشد، پاهایش سرپیچی میکردند و همین هم موجبِ میخکوب شدنش در جا و در کسری از ثانیه شد. سرش را چرخاند، طوری که نیمرُخش مقابلِ طلوع قرار گرفت و طلوع با لبخندی لب بسته، گفت:
- تو آدمِ خیلی خوبی هستی!
این بار سرِ تیردادی که انتظارِ چنین حرفی را نداشت، کامل به سمتش چرخید و او با آرامشِ بیشتری، ادامه داد:
حیاطِ بزرگِ ویلا پُر از ماشینهای پارک شده و افرادی بود که به قصدِ ورود به ساختمانِ ویلا از آنها پیاده میشدند. ساعت حوالیِ نهِ شب بود و از داخلِ ویلا صدای موزیک محو به گوش میرسید و کیوان که جزو اولین نفراتِ حاضر در مهمانی بود، نگاهش را به سالنِ بزرگی که در گوشه به گوشهاش چه زن و چه مرد با لباسهای رسمی و مهمانی حضور داشتند، ابروانش را بالا انداخته، دستانش را بالا آورده و اندکی کراواتِ مشکیِ همرنگِ پیراهن و کتش را شل کرد. سالن خنک بود و تمِ سلطنتیای که داشت را لوسترِ بزرگ و کریستالیِ بالای سرشان به علاوهی کفِ سرامیکی، سفید و براقِ زمین که با رنگِ طلایی طرح پیچ در پیچ و زیبایی داشت تکمیل میکرد.
کیوان که از طریق رمز عبوری برای ورود به مهمانی که همتی اطلاع داده بود به مهمانی نفوذ کرده و حال داخلِ ویلا و با اندک فاصلهای پشت به درِ اصلی ایستاده، یک دستش را درونِ جیبِ شلوارِ پارچهای و مشکیاش فرو برده و با نگاهی زیرچشمی به افرادِ حاضر، چون هنوز فردِ موردِ نظرش که تیرداد بود را پیدا نکرده و درصدِ بیشترِ احتمال را به هنوز نیامدنِ او اختصاص داده بود تا شلوغی و ازدحامِ جمعیت، قدری خودش را به دیوارِ کنارش در سمتِ راست نزدیک کرده، دستش را بالا آورد و نامحسوس و به نیتِ متفکر نشان دادنِ خودش، مقابلِ گوشش قرار داد تا از دیده شدنِ ایرپادی که درونش بود جلوگیری کند.
آلاتِ موسیقی و باندهایی در نیمهی راستِ ویلا قرار داشتند که البته به خاطرِ کوتاه شدنِ دیوار از جایی اندک جلوتر از مکانِ ایستادنِ کیوان، برایش قابل دید نبودند. صوتِ موزیکِ آرامی که این بار پخش میشد با همهمههی اشخاصِ حاضر در مراسم ترکیبی با چاشنیِ فراوانِ آلودگیِ صوتی ایجاد کرده بود که به سختی صدا را به صدا میرساند و این میان تلاشِ کیوان برای اینکه کسی به او مشکوک نشود با اینکه تحسین برانگیز بود؛ اما احتمالِ موفقیتش را مردی که در نیمهی چپ با لیوانِ پایه بلندی در دست ایستاده بود و با چشمانی ریز شده کیوان را مینگریست، زیر سوال میبرد. کیوان با کفِ کفشش روی زمین ضرب گرفت و به صدای کاوه که به سختی میشنید، گوش سپرد:
- اوضاع روبهراهه کیوان؟
کیوان نگاهی به جمعیت انداخته و مرد که متوجهی نگاهِ بالا آمدهی او شد، یک تای ابرویش را بالا انداخت و سرش را به سمتِ سالن چرخانده، تک پلهای از سه پلهی منتهی به سالن را پایین رفت و لبهی لیوان را که به لبانِ باریکش چسباند، چشم بسته و اندکی از محتوای قرمز رنگِ آن را به دهانش رساند و خودش را مشغولِ تماشای جایی دیگر نشان داد و این درحالی بود که زیر چشمی کیوان را زیر نظر داشت. کیوان همزمان با دست کشیدن به موهای متوسط و مشکی رنگش، خطاب به کاوه که انتظارِ پاسخی از جانبش را میکشید، گفت:
- روبهراه؟ اصلا همه چی عالی و تضمینه، به جز جونِ من میونِ یه مشت دزد و قاچاقچی و قاتل و خلافکار! چی بهتر از این؟
به قدری بانمک این حرفش را به زبان آورد که کاوه سوی دیگر به خنده افتاده و سکوت پیشه کرد که کیوان با شنیدنِ صدای خندهاش، لبانش به دو سو کش آمدند؛ اما وقتی سنگینیِ نگاهی را به روی خودش احساس کرد، نگاه به این طرف و آن طرف چرخاند و چون به جایی نرسید، لبخندش اندکی رنگ باخت. مردی که سنگینیِ نگاهش را کیوان احساس کرده بود، دو پلهی باقی مانده را پشتِ سر گذاشته و همزمان که موبایلش را از جیبِ شلوارِ طوسی و همرنگِ کتش خارج میکرد، از همان سمتِ چپ راهش را گرفته و ابتدا لیوانِ خالیاش را روی سینیای که در دستِ خدمتکاری که از کنارش میگذشت بود، قرار داده، سپس به گوشهایترین نقطهی سالن که کسی در آنجا نبود، رفت و شمارهی موردِ نظرش را گرفت.
با رفتنِ مرد کیوان که چشمش به او خورد و اندکی به رفتارهایش مشکوک شد، نگاهِ آمیخته به شکش را روی مرد که مشغولِ حرف زدنی آرام با موبایلش بود، نگه داشت. گامی رو به جلو برداشت تا از رفتارهای مرد سر دربیاورد که دخترِ جوانی با فرمِ خدمتکار مقابلش ایستاد و سینی را به سمتش گرفت. کیوان نگاهی به لیوانهای پایه بلند و محتویاتِ درونشان انداخته، چهرهاش جمع شد و سری به نشانهی نفی تکان داده، زیر لب و آرام زمزمه کرد:
- من رو چه به این زهرماریها آخه؟
با گذشتنِ خدمتکاری که حرفش را نشنید از کنارش، سرش را به طرفین تکان داد تا افکارش را پس بزند. دوباره به همان نقطهای که مرد ایستاده بود چشم دوخت و چون این بار هرچه همان حوالی را با چشمانش کند و کاو کرد به مرد نرسید، دستش را محکم به پیشانیاش کوبید و لبانش را که روی هم فشرد، در دل «بخشکی شانس»ای را نثار خود کرد. دیگر کمتر کسی به ویلا وارد میشد و این درحالی بود که فکرِ کیوان آشفته در بندِ شایدهایی بود که او را به نیامدنِ تیرداد وصل میکرد؛ اما این شایدها بلافاصله پس از قرارگیری در ذهنش، با ورود تیرداد و طلوعی که کنارش و هم گام با او بود، به هلاکت رسیدند.
کیوان سر به عقب چرخانده، چشمش که به تیرداد افتاد، لبخندی زد که عمرِ لبخندش با دیدنِ طلوع کنارِ او، کوتاه شد و یک لحظه به چشمانش شک کرد. چشمانش درشت شدند و چون برگشتنِ نگاهِ طلوع به سمتِ خودش را هنگامِ گذشتن از کنارش دید، سریع رو برگرداند. طلوع که از رو برگرداندنِ کیوان تعجب کرده بود، مشکوک، اندکی ابرو درهم کشید و چشم ریز کرد که کیوان خودش را مشغولِ نگریستنِ جایی دیگر نشان داد.
تیرداد که نگاهِ متعجبِ طلوع را به سمتِ کیوان فهمید، سر به سمتش چرخاند و طلوعی که در ذهنش درگیرِ تشخیصِ هویتِ کیوان بود را مخاطب قرار داد و مشکوک پرسید:
- چیزی شده؟
طلوع نگاه از کیوان ربوده، سر به سمتِ تیرداد چرخاند و چون نمیتوانست ذهنش را از آشنا بودنِ کیوان پاک کند، خیره به دیدگانِ منتظرِ تیرداد گفت:
- نه، چیزی نیست!
بارِ نیم نگاهی به پشتِ سر انداخت و کیوان را که مدام سر به این سو و آن سو میچرخاند را نگاه کرده، چون از فهمیدنِ کیستیِ او عاجز ماند، لبانِ رژِ کالباسی خوردهاش را روی هم فشرده و با ذهنی درگیر چشم از او گرفت. همراه با تیرداد کنارِ میزِ گرد، قرمز و شفافی که از نورِ لوستر بالا سرشان برق میزد و در نیمهی راستِ سالن قرار داشت، ایستادند و تیرداد رو به چند نفری آشنا، با سر سلام کرد. خدمتکار کنارِ طلوع ایستاده، با لبخند «خوش اومدید»ای را ادا کرد.
طلوع با لبخندی کمرنگ و تصنعی پاسخش را داد و چون فهمید او برای گرفتنِ پالتوی کوتاه، سرمهای و پشمیاش به همراهِ شالِ همرنگش آمده، پالتو را از روی لباسِ بلند، ساده و کاربنیاش برداشت و از تن خارج کرد. شالش را از روی موهای باز و آزادش برداشته، همراه با پالتو به خدمتکار سپرد. به تیرداد نزدیک تر ایستاده و چون در آن جمعیت احساسِ غریبی میکرد، اندکی دامنِ لباسش را جمع کرد تا راه رفتن با آن کفشهای بندی و پاشنه بلند برایش راحت تر شود. نزدیک شدن به تیرداد با ترکیب شدنِ عطرِ شیرینِ خودش و عطرِ تلخِ او همزمان شد و رایحهی عجیبی را ساخت که خوشایند بود.
فکرِ درگیرش را از کیوانی که دست به سی*ن*ه شانهاش را به دیوار تکیه داده و همچنان قصد داشت حضورِ طلوع و دیدنش را تکذیب کند، منحرف کرده و سری به طرفین تکان داد. کیوان اما چون با گامی جلو رفتن توانست دوباره آنها را ببیند، پلکهایش را دمی تند- تند به هم زد و گفت:
- نکنه دارم خواب میبینم؟
کاوه که صدای او را شنید، ابرو درهم کشیده، همانطور که یک دستش بندِ صندلیِ چرخدار و مشکیای که سهیل روی آن نشسته، بود و دستِ دیگرش روی سطحِ میز قرار داشت، خطاب به کیوان که صدایش را از موبایلِ روی اسپیکرِ سهیل میشنید، گفت:
- چی شده کیوان؟
کیوان که در سر هم بندی کردنِ جملاتش عاجز مانده بود، پشتِ گوشش را خاراند و آبِ دهانش را فرو داد، لب از لب باز کرد:
- کاوه... یه نفر اینجاست که فکرش رو هم نمیکنی!
اخمِ کاوه پررنگ تر شده، سکوت کرد و کیوان که پی برد او منتظرِ ادامه دادنِ خودش است، نفسِ عمیقی کشید:
- طلوع اینجاست!
چشمانِ کاوه از شوکِ حرفِ کیوان درشت شدند و در جا خشک شد. قطعا کیوان اشتباه میدید، در غیر این صورت طلوع در چنین مهمانیای چه میکرد؟ اصلا چه ربطی به او داشت؟
- چی داری میگی کیوان؟
کیوان که همچنان نتوانسته بود چشم از نیمرُخِ طلوع بردارد، خطاب به کاوه گفت:
- منم باور نمیشه؛ با تیرداد اومده!
نامِ تیرداد که از زبانِ کیوان آزاد شد، برای اینکه کاوه در ثانیهای پی به همه چیز ببرد کافی بود! شوکه، دستش که روی لبهی تکیهگاهِ صندلی بود، آن را فشرده و مغزش کاملا داغ کرد. از سوی دیگر کیوان که نگاهش هنوز به سمتِ طلوع و تیرداد بود و میتوانست موزیکِ لایتی که از بهرِ رقص پخش شده بود را بشنود، همان مردی که او را با چشم دنبال و سپس گم کرد را دید که به طرفشان میرفت. با رفتنِ او به سمتشان، بو برد که به احتمالِ خیلی زیاد آن مردِ مرموز همان شایان و صاحبِ مهمانی است.
شایان، مقابلِ تیرداد که ایستاد، با نگاهی کوتاه سر تا پای او را که کت و شلوارِ مشکی به همراهِ پیراهنِ سفیدی بود را برانداز کرد و با نشاندنِ لبخندی به روی صورتِ صاف و بدونِ ریشش، خیره به چشمانِ قهوهایِ تیرداد گفت:
- خوشحالم که میبینمت، حتی بهتر از قبل شدی!
تیرداد لبخندی یک طرفه زده، نیم نگاهی به دیدگانِ مشکی و مرموزِ شایان انداخته، دستِ راستش را به طرفِ او دراز کرد و پاپیونِ مشکی و کج شدهی متصل به یقهی پیراهنِ سفیدش را صاف کرد. شایان نگاهش را به حرکتِ دستِ تیرداد دوخت و او هم همزمان با انداختنِ دستش از یقهی شایان، سرش را بالا گرفت و خونسرد، نگاهش کرد.
- بیشتر دقت کن!
شایان با شنیدنِ این حرفِ او تک خندهای کرده، چشمکی برای تیرداد زده و نگاهِ گذرایی حوالهی طلوع که با درهم کردنِ دستانِ پوشیده از دستکشهای مخمل و سفیدش مقابلِ سی*ن*هاش، گرهای ساخته بود، تیرداد را مخاطب قرار داد و با برداشتنِ گامی رو به عقب، لب زد:
تیرداد دستش را به لبهی میزِ گردِ کنارش گرفته و به جماعتی که زوج- زوج به میانِ آمده و رقصیدن را هماهنگ با موزیک درحالِ پخش شروع کرده بودند، خیره شد. چون نگاهِ پوزخند بر لبِ شایان را پشتِ سرِ زوجی که درست، مقابلش بودند، دید، ابرویی با فهمیدنِ معنای نگاهِ او بالا انداخته، دستش را که کنارِ بدنش آویزان بود به سوی دستِ طلوع کشاند و با گرفتنِ دستش میانِ انگشتانِ خود، بیآنکه او را با آمادگیِ قبلی به میانِ ببرد، به وسطِ سالن کشاند و طلوع که از این حرکتِ او در عجب بود، متعجب نگاهش کرده و با متوقف شدنشان میانِ زوجهایی که چون حلقه به دورشان مشغولِ رقصِ خود بودند، تیرداد طلوع را مقابلِ خودش کشاند و طلوع با چشمانی متعجب، به اطراف نگریست و چون سر درنمیآورد، دقیقا برای چه در آن میان ایستاده بودند، نگاهش را با اخمِ کمرنگی به چهرهی تیرداد که خونسرد، دستِ راستش را روی کمرش قرار میداد و با دستِ چپش، دستِ او را گرفته و بالا میآورد، دوخت که تیرداد با نگاهی به خاکستریِ روشنِ چشمانِ طلوع به واسطهی نورِ زیاد، گفت:
- اگه نخوایم رسوا بشیم، لازمهاش چیه؟
طلوع مردد، چشمانش را به اطراف چرخاند و چون بقیه را درحالِ رقص دید، با تردید، درحالی که منظور و مقصودِ تیرداد حال برایش آشکار شده بود، دستش را بالا آورد و آرام، بیتوجه به قلبِ سرکشی با تپشهای تندش قصدِ حفاریِ سی*ن*هاش را داشت، روی شانهی تیرداد نهاد. تیرداد با دیدنِ قرارگیریِ دستِ او روی شانهاش، لبخندِ محوی زده و پلکهایش را با اطمینان، یک دور روی هم نهاده و برداشت. رقص را با آرامش شروع کردند و طلوع در آن میان، آبِ دهانش را فرو داده و به خوردنِ رژِ لبش مشغول شد. نمیدانست این حجم از گر گرفتگی به خاطرِ این نزدیکی بود یا رقصی که اولین بار برای تجربه کردنش گام برداشته بود. سرش را بالا گرفته، نگاهِ پر تشویشش را روی صورتِ تیرداد که با قدری خم کردنِ گردنش، نگاهش میکرد، متمرکز کرد.
تیرداد گامی رو به جلو آمد و طلوع رو به عقب رفته، سعی کرد از اضطرابش کاسته تا بانیِ ریزشِ قطراتِ عرق از شقیقهاش نشود و همان دم که پلکهایش را روی هم نهاده و نفسِ عمیقی میکشید، قدری عقب رفت و دستانِ خودش و تیرداد این بار به حالتِ دراز شده و با گرفتنِ سرِ انگشتانشان به هم وصل بودند و طلوع با گشودنِ پلکهایش، تیرداد را دید که با آرامش، دستِ چپش را بالا آورده و طلوع با رها کردنِ دستِ راستش، چرخی زد که به دنبالش دامنش چون چتر شده و با ایستادنش از چرخش پشت به تیرداد درحالی که دستانش از جهاتِ مخالف به دستانِ او وصل بودند، گامهایش را رو به جلو برداشت که تیرداد هم هم گام با او، گامی را جلو رفت.
در ظاهر او هیچ تنشی در وجودش نداشت و آزادتر از طلوع به نظر میرسید؛ اما تپشهای مکررِ قلبش که خودش هم به علتشان پی نبرده بود را نمیتوانست انکار کند. تیغهی بینیاش را برخوردِ تارِ موهای بلندِ طلوع قلقلک میدادند و طلوع صورتش را کج کرده، به نیمرُخِ تیرداد نگریست و سپس پلکِ آرامی زده، لبانش را روی هم فشرد و با آزاد کردنِ دستِ چپش که روی شکمش و از پهلوی راستش به دستِ تیرداد وصل شده بود، چرخِ کوتاهی زده، دستانش را باز کرده و با چرخی دوباره، این بار دستش را روی شانهی تیرداد نهاده و دستِ تیرداد بارِ دیگر روی کمرش نشست. تنها بانیِ دلخوشیاش افرادی بودند که هنوز از رقص کنارهگیری نکرده بودند و گوشهای از ذهنش درمانده میانِ خواستارِ پایانِ آهنگ شدن و یا خواستارِ ادامهدار بودنش شدن، گیجش کرده بود.
تیرداد نفسِ عمیقی را از راهِ بینیاش کشیده و تارِ موهای قهوهای و نشسته روی پیشانیِ کوتاهش را بیمحل کرده، بارِ دیگر با بالا آوردنِ دستش به طلوع علامتی برای چرخش دوباره داد و طلوع هم چرخیده، این بار دستش که روی شانهی تیرداد نشست، با خم شدنِ او به سویش وادار شد تا بدنش را رو به عقب مایل کند که همین حرکت رخ به رخ شدنشان بیش از پیش را رقم زد و هردو ثانیهای را تنها به گردشِ چشمانشان در هم اختصاص دادند و این برقِ چشمانِ طلوع بود که عجیب، به چشمِ تیرداد میآمد. تیرداد عقب کشیده و با دستش که روی کمرِ طلوع بود، فشاری وارد و او را بلند کرد تا همزمان با خودش صاف ایستاد.
فضا خنک تر شده بود اما چیزی از گر گرفتگیِ جسمِ طلوع کاهش نمییافت و چیزی به پایانِ آهنگ نمانده بود که دستِ تیرداد روی کمرش محکمتر شده، این بار با مقابلِ هم قرار گرفتنِ صورتشان، طلوع پاسخِ سوالِ او را که قبل از رقص پرسیده بود، با صدای آرامی، داد:
- همرنگِ جماعت شدیم!
لبخندِ تیرداد رنگ گرفته از پاسخِ او، گامی به کنار رفت که طلوع را هم با خودش همراه کرد. طلوع تند پلک زد و نگاه از تیرداد که دزدید، به دیگران سپرد و این بار صدای تیرداد در گوشش پیچید:
- سالن خنکه!
غیرمستقیم به دانههای ریزِ عرقِ نشسته روی شقیقهی طلوع که رو به پایین سُر میخوردند، اشاره کرده بود. تیرداد گامی به جلو رفت و طلوع هم رو به عقب و ناگه، دستش را از دستِ تیرداد آزاد کرده، تا روی شانهی او به مانند دستِ دیگرش بالا آورده و همان روند را ادامه دادند که تیرداد دستِ دیگرش را هم روی کمرِ او نهاد و آخرین قسمتِ آهنگ با کشیده شدنِ دستانِ طلوع از شانههای تیرداد تا به روی ساعدِ دستانِ کنده شده از کمرش، مصادف شد و همان دم از حرکت ایستادند.
میانِ هیاهویی که در طبقهی پایین و از بهرِ مهمانیِ برگزار شده، بود، مردی که درونِ اتاقی در طبقهی بالا، روی صندلیِ چرخدار و مقابلِ میز کامپیوترِ چوبی و قهوهای سوختهای که کنارِ تختِ دو نفرهی اتاق قرار داشت و در تاریکیِ اتاق، نورِ مانیتور به صورتش تابیده میشد و روشنش میکرد، چشمانِ آبی رنگش را یک دور روی پیامِ یک خط نشدهای که در ایمیل نوشته بود به حرکت درآورده و پس از اطمینان از نبودِ اشکالی، خونسرد، تکیهاش را بیشتر به صندلی سپرد و با عقب رفتنِ صندلی، پای راستش را با زاویهی نود درجه روی پای چپش قرار داده و با یک حرکتِ کوتاه، ایمیل را برای فردِ موردِ نظرش ارسال کرد. با فرستاده شدنِ ایمیل، دستِ دیگرش را دراز کرده و مانیتورِ لپ تاپ را به سمتِ کیبوردش خم کرد و با بستنِ آن، نیشخندش را روی لبانِ باریک و صورتیاش پررنگ ساخت.
یک تای ابروی باریک و مشکیاش را بالا انداخته، دستش را درونِ جیبِ کتِ رسمی و مشکیاش فرو برده و پاکتِ سیگار را بیرون کشید. سیگاری را از آن خارج کرده، کنجِ لبانش نهاده و با برداشتنِ فندکِ طلایی که در آن تاریکی برقی از خود نداشت، سیگارِ کنجِ لبش را با حفاظ قرار دادنِ یک دستش مقابلِ آن، روشن کرد. پاکت و فندک را روی میز و کنارِ لپ تاپ که انداخت، به صندلی نیم چرخشی به سمتِ راست داده و نگاهش را از پسِ شیشههای شفافِ آن و نورِ ماهی که به واسطهی حضورِ ابرهای بارانی مقابلش کمتر دیده میشد، به برگهای درختِ بلند بالا و تنومندی دوخت که شاخههایش با هر حرکتِ آرام یا سریعِ باد با یکدیگر برخورد و صدای ضعیفی را تولید میکردند، دوخت. سیگار را میانِ دو انگشتِ اشاره و میانیاش گرفته، همزمان با بیرون فرستادنِ دودِ آن از بینِ لبانش، به حرکتِ شاخهها چشم دوخت.
با چنگ انداختنِ قطرهای ریز از باران روی سطحِ مستطیلیِ شیشه و حرکتش به سمتِ پایین که به دنبالش قطراتِ دیگر هم چون زنجیری متصل به همان یک قطره پایین آمدند، لبخندی محو و یک طرفه زده، با شنیدنِ صدای فریادِ آسمان که از بهرِ خط افتادنی به نامِ رعد و برق به جانش بود و یک ثانیه اتاقِ خاموش را با نور آشتی داد، مرد سیگار را از گوشهی لبش برداشته و این بار به جای صدای به هم برخورد کردنِ شاخههای درخت در اثرِ باد، صدای جایگیریِ پشتِ همِ قطراتِ باران روی زمین و شیشه را شنید. سیگار را روی زمین و درستِ مقابلِ کفشهای مشکی و چرمش انداخته و در آنی، با پا لهش کرد. لبخندِ یک طرفهاش پررنگ تر شده و میتوانست حالِ آشوبِ کسی که ایمیل را برایش فرستاده بود، درک کند.
کسی که مرد ایمیل را برایش فرستاده بود، با شباهتی بیاندازه به خودِ مرد، روی صندلیِ چرخدار و مشکیاش نشسته و مشغولِ باز کردنِ ایمیلی که برایش آمده، بود. وقتی ایمیل را باز کرد، با چشمانی ریز شده، آرنجِ دستِ چپش را روی میز قرار داد و چانهاش را هم به دستش سپرده، نگاهِ مشکوک و کاشفش را روی یک عدد و سه کلمهی ردیف شده کنارش به حرکت درآورد:
«هشت، تا نیمه شب!»
چهرهاش جمع شده و اخم کرده، کمی زمان برد تا رازِ مخفی شده در قلبِ خواندههایش را کشف کند؛ همین هم باعث شد بارِ دیگر همان عدد و همان سه واژه را با صدایی آرام و زیر لب، زمزمه کند:
- هشت، تا نیمه شب!
همزمان با خلاص شدنِ پُر صدای رعد و برقِ دیگری از جانِ چنگ زده شدهی آسمان که باز هم ثانیهای نورش را با نورِ لامپِ اتاق ترکیب کرد و باعث شد تا پلکش پریده، صدای لرزان و خش گرفتهی دختری که از زورِ گریه کم مانده بود از نفس بیفتد، در سرش بپیچد و در مغزش روی دورِ تکرار حرکت کند. پلک آرامی زده و چون مغزش بارِ دیگر در برابرِ فهمِ معنای نهفتهی درونِ همان سه کلمه و یک عدد عاجز مانده بود، چانهاش را از روی دستش برداشته و شوکه، چندین و چند بارِ دیگر ایمیلِ دریافتی را در ذهنش خواند.
با هربار خوانشِ ایمیلی که برایش آمده بود، صدای فریادهای دختر بلندتر شده و نفسش را منقطع میساخت. بارِ دیگر و برای آخرین بار محتوای ایمیل را حلاجی کرد و چون به خاطرهای از چندین سال قبل دست یافت. آبِ دهانش را فرو داده، دستش را که روی میز نهاد، سریع و با فشاری که از نیروی تازه ریخته شده به وسیلهی شوک در جانش قرار داشت، صندلی را به عقب کشیده و طیِ حرکتی آنی، از روی آن برخاست.
آنقدر اضطراب در وجودش نشست که حتی به نبودِ نقاب روی صورتش توجه نکرده و با گامهای بلند و سریعی تنها خودش را به درِ اتاق رساند و این درحالی بود که ساحل پشتِ درِ همان اتاق ایستاده، قصد داشت دستش را که بالا آورده بود، به در بکوبد که همان دم در باز شد و قامتِ ورزیدهی خسرو که میانِ درگاه و مقابلِ دیدگانِ عسلیاش نقش بست، نفسش در سی*ن*ه حبس شد و اینکه خسرو بیاعتنا به او، تنها پلهها را با دوتا یکی کردن پایین رفت، باعث شد تا ابروانِ بلند و قهوهای رنگش را به هم نزدیک کرده، با انداختنِ چینی به پیشانیاش، چشمانش را ریز کرده و پایین رفتنِ سریعِ خسرو از پلهها را نظارهگر شود.
مانده در اینکه چه چیزی تا این حد او را به هم ریخته که با این عجله پلهها را پایین رفت، با دو، مسیرش را کج کرده و به اتاقِ خودش که در مجاورتِ اتاقِ خسرو بود، پناه برده و با برداشتنِ پالتوی شیری و شالِ کرم رنگش از روی تخت، همزمان که پالتو را به تن میکرد، پلهها را همانندِ خسرو با دوتا یکی کردن پایین رفته و شال را روی موهای دمِ اسبی بسته شدهاش انداخت؛ سوی دیگر، خسرو که میانِ حیاط ایستاده و روشن کردنِ ماشینی که در بدشانسترین حالتِ ممکن، روشن نمیشد را به مردی سپرد که همان حوالی در حالِ کشیک دادن بود و خودش هم زیرِ باران ایستاده، بیتوجه به خیس شدنِ لباسهایش و چسبیدنِ آنها به بدنش، موبایلش را از جیب خارج کرده و برای خیس نشدنش، چرخی به بدنش داده، به سمتِ درِ عمارت قدم برداشت و کنارِ ستونِ سفیدِ سمتِ چپ و زیرِ سقفِ کوتاهِ آن ایستاد.
صفحهی موبایل را روشن کرده و شمارهی تیرداد را که گرفت، موبایل را به گوشش چسباند و به بوقهای انتظار برای اتصالِ تماس گوش سپرد؛ اما خبر نداشت که تیرداد در آن شلوغیِ مهمانی، صدای زنگِ موبایلش به گوشش نمیرسید! لبانش را روی هم فشرده، سه بار جملهی دو کلمهایِ «بردار تیرداد» را پشتِ هم ادا کرد و چشم به قطراتِ ریزِ باران که با غرشِ دیگرِ آسمان سرعت یافته بودند و در گودالِ کوچک و کم عمقی که آب به داخلش جمع شده بود، فرود میآمدند، دوخت. چون با جواب ندادنِ تیرداد تماس قطع شد، موبایل را از گوشش پایین آورده، کلافه و عصبی صدایش را بالا برد و «لعنتی»ای را ادا کرد.
همان دم ساحل که جلوی درِ عمارت و میانِ درگاه خم شده بود و مشغولِ بالا کشیدنِ زیپِ پوتینِ چرم، مشکی و براقش بود، نگاهی به آشفتگیِ پدرش انداخته و ناخواسته خودش هم دل نگران شد؛ چون به ندرت پیش میآمد که چنین اضطرابی را در وجودِ خسرو حس کند. خسرو که نگاهش را چرخاند، مرد را همچنان درگیر و خم شده به داخلِ کاپوتِ ماشین برای سر درآوردن از ایرادِ آن دید، دستش را بالا آورده و محکم به موهای خیسش کشید.
ساحل که کارش با زیپِ پوتین به اتمام رسید، صاف ایستاده و با گامهای بلندی همزمان که از درگاه خارج میشد، خودش را به خسرو رساند و آرام پرسید:
- چی شده بابا؟
خسرو با شنیدنِ صدای ساحل از پشتِ سرش، نفس زنان سر چرخانده و چهرهی سوخته و خیس شدهاش که قطراتِ باران به آرامی روی پوستش غلت خورده و به سمتِ پایین حرکت میکردند، مقابلِ ساحل قرار گرفت. ساحل با دیدنِ نگرانیِ او، نگرانیاش تشدید شده و خسرو بالاخره لب باز کرد:
- هِنری برگشته!
چشمانِ ساحل درشت شدند و رعد و برقِ دیگری زده، قلبش به تپش افتاده و ذهنش که هنوز شوکِ وارده را هضم نکرده بود، به تکاپو افتاد و تنها لب زد:
- چی؟
خسرو پلکِ محکمی زده، دستش را مشت کرد و چون مشتش را محکم فشرد، ادامه داد: