جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [خشاب] اثر «معصومهE کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Masoome با نام [خشاب] اثر «معصومهE کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 12,196 بازدید, 567 پاسخ و 30 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [خشاب] اثر «معصومهE کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Masoome
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Masoome
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت هشتاد و نهم»

مهمانی‌ای که حال خسرو از تله بودنش اطمینان حاصل کرده بود، دمی آرام نمی‌گرفت و بادِ همهمه‌ی برپا شده در درونش دم به دم رو به فزونی می‌رفت. تیرداد مشغولِ حرف زدن با مردی که گویا قاچاقچیِ اسلحه بود و البته در طعنه زدن هم مهارتِ وافری داشت، بود و طلوع هم چون هنوز نتوانسته بود با کسی در آن مهمانی آشنا شود و نارضایتی‌اش از حضور در مراسم به طرزِ فجیعی عیان بود، تنها دست به سی*ن*ه ایستاده و به حرف زدن‌های دخترِ جوانی کنارش که به پُر حرفی شباهتِ بیشتری داشت گوش می‌داد و واحدترین واکنشش در برابرِ حرف‌های او سر تکان دادنی با کلافگی بود، نگاهش را به اطراف چرخانده و چون بارِ دیگر کیوان را از نیم‌رُخ نگریست، سعی کرد با واکاویِ چهره‌ی آشنای او، هویتش را در ذهن تداعی کند؛ بنابراین این بار گوش دادن به حرف‌های دختر را متوقف کرده و چون دیگر با بی‌اهمیتی‌اش گویی صدای او را هم قطع کرده و نمی‌شنید، روی چهره‌ی کیوان زوم کرد. کیوان که همچنان با چشمانش شایان را که در گوشه‌ای ایستاده بود و مدام به ساعت مچی‌اش می‌نگریست، زیرِ نظر گرفته بود، دستش را روی ایرپادی که در گوشش قرار داشت، نهاد تا از دیده شدنش جلوگیری کند.

و هرچه کیوان با نگاهی مشکوک، شایان را دنبال می‌کرد، طلوع هم او را موردِ بررسی قرار می‌داد و انتهای تمامِ گشتن‌هایش، با پررنگ شدنِ خاطره‌ای از دو ماهِ پیش و شبِ نامزدی‌اش با کاوه که کیوان هم در آن حضور داشت و با شوخ طبعی‌اش مجلس را گرم می‌کرد، حیرت زده، آبِ دهانش را فرو مردمک‌های سیاهِ دیدگانش گشاد شدند.

درکِ هویتِ کیوان برای اینکه از چراییِ حضورِ او در این مهمانی سر درنیاورد، کافی بود و این چرایی برای کیوان هم در رابطه با حضورِ طلوع صدق می‌کرد. طلوع که پی به کیستیِ کیوان برده بود، قدمی عقب رفت و کیوان هم بی‌توجه به رفت و آمدهای گه گاهی از مقابلِ شایان، تنها چشمانِ مشکی‌اش را زومِ چهره‌ی او که پس از بازدیدِ دوباره‌ی ساعتش این بار نگاهی به اطراف انداخته و سپس مسیرش را به سمتِ پله‌هایی که منتهی به طبقه‌ی بالا می‌شد، تغییر می‌داد، کرده بود.

با دیدنِ حرکت کردنِ شایان به سمتِ پله‌های سرامیکی و سفید رنگی که نرده‌هایی طلایی داشتند، رفتنِ او را با چشم دنبال کرد و چون او را تا بالا رفتن از پله‌ها دنبال کرد و پس از آن دیدش به او کور شد، لبانش را روی هم فشرده و با برداشتنِ گامی رو به جلو، به پهلو شده و از کنارِ مردی که قصدِ گذر به جهتِ مخالفش را داشت، رد شد و خطاب به کاوه‌ای که آن سوی خط منتظرِ گزارش دادن‌هایش بود، گفت:

- کاوه این مرده رفت طبقه‌ی بالا!

کاوه ابرو درهم کشیده، متعجب به سهیل نگریست که سهیل هم خنده‌اش را با جمع کردنِ لبانش کنترل کرده، سرش را به سمتِ کاوه بالا گرفته و با لب زدن به او فهماند که مقصودِ سخنِ کیوان، شایان است. کاوه با درکِ حرفِ او، ابروانش را بالا انداخت.

- ارزنده رو میگی؟

کیوان همانطور که سرش را بالا گرفته و قصد داشت خودش را به پله‌ها برساند تا از طریقِ آن به طبقه‌ی بالا راه یابد، با شنیدنِ نامِ خانوادگیِ شایان، چهره‌اش درهم شده و با تعجب گفت:

- این فامیلیش ارزنده‌ست؟ وا بده داداش! این که با این قیافه مفت نمی‌ارزه!

کاوه و سهیل نگاهی به یکدیگر انداخته و هردو با دیدنِ صورت‌هایی که خنده در آن‌ها نفوذ کرده بود، به خنده افتادند و کاوه سعی کرد با گزیدنِ لبش، خنده‌اش را فرو دهد و به بُعدِ جدی‌اش بازگردد تا کارشان را فراموش نکنند. صدایش را صاف کرده و سهیل هم از سویی چون بلعکسِ کاوه، نمی‌توانست کنترلِ خنده‌اش را به دست گیرد، دستش را روی لبانش نهاده و با چرخاندنِ سرش به جهت مخالف، ریز خندید که البته لرزشِ شانه‌هایش نمی‌توانست چیزی را انکار کند. کاوه هم درحالی که سعی داشت افسارِ جدیتش را بارِ دیگر به دست گیرد، با دیدنِ خنده‌های سهیل، بارِ دیگر به خنده‌ای کوتاه افتاد و سریعاً با جمع کردنِ لبانش، آن را فرو داد. کیوان که بلاتکلیف و مردد، همچنان به پله‌ها می‌نگریست، به صدای خش گرفته‌ی کاوه به خاطرِ خنده‌ی چندی پیشش گوش سپرد:

- گوش کن کیوان! دنبالش برو ببین می‌تونی چیزی ازش بفهمی یا نه.

کیوان نفسش را فوت کرده، نگاهش را چپ و راست و جلو و عقب به گردش درآورد و با نهادنِ کفِ دستش روی نرده‌ی طلایی و سردِ پله‌ها، همزمان که پله‌اول را بالا می‌رفت، نگاهش را به پله‌های باقی مانده دوخته و با کلافگی و حرصِ بامزه‌ای که انگار نه انگار وسطِ عملیات است و برای جمع‌آوریِ اطلاعات رفته، نچی کرده و در پیِ آن ادامه داد:

- این هم نمی‌دونه من از اون‌هایی هستم که از شصت دقیقه درس خوندن، شصت و پنج دقیقه‌اش رو به کتاب نگاه می‌کردم تا ببینم چقدر مونده!

کاوه که این بار قصد داشت خنده‌اش را کنترل کند، صدایش را صاف کرده و جدیتی که اندکی به خنده‌اش غلبه کرده بود را به کار گرفت.

- کیوان!

کیوان هم ناخودآگاه، گویی که انگار کاوه مقابلش بود و عکس‌العمل‌هایش را می‌دید، دستانش را تسلیم‌وار بالا آورده و «خیلی خب» را کوتاه ادا کرد و این بار سکوت بود که میانشان برقرار شد. کیوان هم برای سریع‌تر رسیدن به طبقه‌ی بالا، پله‌ها را دوتا یکی کرد و پس از تمام شدنِ پله‌ها، واردِ راهروی باریک و نیمه تاریکی که تنها دو درِ اتاق در کنارِ هم را داشت، شده، چشمانش را ریز کرده و نوکِ زبانش را به گوشه‌ی لبانش که کشید، گام‌های آرام و محتاطش را رو به جلو برداشت.

با ایستادن مقابلِ اولین درِ قهوه‌ای روشن، کمی تنش را به سمتش مایل کرده، گوششِ آزادش را که ایرپاد درونش نبود به در چسباند تا استراق سمع کند؛ اما از آنجا که صدایی به گوشش نرسید، پی به خالی بودنِ اتاق برد و این بار با برداشتن پنج گامِ بلند، به درِ بعدی رسید. گوشش را به درِ دوم چسباند که این بار با شنیدنِ صدای محوِ مردی که فارسی را با لهجه و گویی که ایرانی نباشد، حرف می‌زد، ابروانش به سمتِ پیشانی‌اش بالا رفتند و خطوطی روی پیشانیِ روشنش ترسیم شد.

- کارت خوب بود و کارم باهات تموم شده!

درونِ اتاق، شایان که این حرف را از سوی مردی که مقابلش ایستاده و چشمانِ آبی و تیزش را زومِ مردمک‌های مشکی‌اش کرده بود، شنید، لبخندِ پررنگی زده، قدمی به سمتِ مرد که لبخندِ مرموزی روی چهره‌ی گندمی و بدونِ ریشش می‌نشاند، برداشت.

- پس...

این بار مرد به سمتش گام برداشته، حینی که دستش را به پشتِ سرش می‌رساند و با بالا زدنِ انتهای کتش، کلتِ مشکی و بسته شده به کمرش را برمی‌داشت، نگاهش را روی اجزای چهره‌ی مشتاقِ مرد که البته شکِ کمی هم به واسطه‌ی این حرکتِ او به جانش افتاده بود، به حرکت درآورده و با بیرون کشیدنِ یک ضربِ اسلحه‌اش، چون چهره‌ی وحشت زده و شوکه‌ی مرد را دید که رنگ از رخسارش پریده بود و با چشمانی گشاد شده اسلحه را می‌نگریست، اسلحه را درست در مرکزِ پیشانیِ او نشانه گرفته، ادا کرد:

- شب خوش!

با بیان کردنِ همان دو کلمه، ماشه را فشرد که صدای شلیکِ گلوله به مغزِ مرد در صدای بلند موزیکی که از پایین پخش شده بود، گم شد و حینی که خونِ مرد در دم به سطحِ درِ پشتِ سرش پاشیده شد، جسمِ بی‌جانش هم روی زمین جای گرفت.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت نود»

مرد نگاهی به جسدِ شایان که مقابلش افتاده بود و گلوله در مرکزِ پیشانی و مغزش تونل زده بود، انداخت و چهره‌اش جمع شده از بوی خونی که در مشامش می‌پیچید، پایش را جلو برده و با نوکِ کفشش، جسدِ شایان را به کناری هُل داد تا راهِ رفتنش باز شود و در این میان، خون روی زمین و روی پارکت‌های سفیدِ اتاق، به واسطه‌ی نورِ سفید رنگِ لامپی که شایان به محضِ ورودش آن را روشن کرده بود، برق عجیبی داشت. مرد محتاطانه و چون نمی‌خواست کفِ کفشش با خونِ شایان رنگ آمیزی شود، از کنارش گذشت و به در رسید.

ابتدا دستش را روی دستگیره‌ی نقره‌ایِ دری که حال خون روی آن به سمتِ پایین حرکت می‌کرد، نهاده، قصد کرد با پایین کشیدنش و به سمتِ خود کشاندنِ در، آن را باز کرده و طبقِ نقشه‌ی قبلی‌اش فرار کند؛ اما در جایش ایستاد و با سر چرخاندنی رو به عقب، نیم نگاهی گذرا را بارِ دیگر به چهره‌ی بی‌رنگ و جسمِ سرد شده‌ی شایان دوخت و چون حرف‌های او در گوشه‌ای از مغزش به جریان درآمدند، دستش را درونِ جیبِ شلوارِ پارچه‌ای‌اش فرو برده و موبایلش را بیرون کشید. صفحه‌ی موبایل را مقابلِ دیدگانش روشن کرده و همین که واردِ پیامک‌هایش شد، پیامی را با مضمونِ دو جمله‌ی دستوری و هشدارگونه برای فردِ موردِ نظرش فرستاد:

«مامور بینِ جمعیت و مهمون‌ها هستش؛ آتیش بازی رو زودتر شروع کنید!»

پس از ارسالِ پیام، موبایل را به جیبِ شلوارش بازگرداند و این بار دستگیره‌ی در را محکم‌تر میانِ انگشتانِ بلندش گرفته، آن را رو به پایین کشید و حینی که دستِ دیگرش را روی کلیدِ برقِ کنارِ درگاه قرار می‌داد تا لامپ را خاموش کند، از اتاق خارج شد. بسته شدنِ درِ اتاق هماهنگ با بلندتر شدنِ صدای موزیک بود و او نگاهی در راهرو چرخانده، چون همه چیز را بابِ میلش دید و البته که حضورِ فردی را حس کرده بود، لبخندِ پررنگی که کم- کم به خنده‌ای آرام تبدیل می‌شد را زده و با کج کردنِ بدنش، به سمتی که پله‌ها قرار داشتند، رفت. او که پله‌ها را به تندی پایین می‌رفت و قصد داشت از درِ پشتی و مخفیِ ویلا خارج شود را کیوانی که نفس زنان، زیرِ پله‌ها ایستاده بود و هنوز پخش شدنِ مداومِ صدای شلیک را در سرش می‌شنید، ندید. کیوان قدری به کنار آمده و به پله‌هایی که این بار هیچکس نه از آن بالا می‌رفت و نه پایین می‌آمد، نگریست.

نفسِ عمیقی کشیده، دستِ راستش را بالا آورده و پشتِ دستش را به عرقِ روی پیشانی‌اش کشید. باید از ابتدا هم به مشکوک بودنِ این مهمانی شک می‌کرد؛ اما اینکه چه کسی برنامه‌ریزِ چنین مراسمی بود را نمی‌دانست و همان صدای شلیکی که از درونِ اتاق شنیده بود، برای فهمیدنِ اینکه این مهمانی در طبیعی‌ترین شکلِ ممکن، غیرطبیعی به نظر می‌رسید، کافی بود! آبِ دهانش را فرو داده و چون هنوز گزارشِ کامل و درستی را به کاوه نداده بود، از زیرِ پله‌ها خارج شده و این بار به سمتِ پله‌ها رفت. اولین پله را بالا رفته، نگاهی به اطراف انداخت و با فشردنِ لبانش روی هم، آن‌ها را به دهانش فرو برد و دستش را به پشتِ سرش رسانده، انگشتانش را به دورِ کلتی که به کمرش وصل شده بود، حلقه کرده و در دم، آن را بیرون کشید.

همانطور که اسلحه را مقابلش گرفته بود، پله‌ها را این بار آرام بالا رفت و دوباره خودش را به درِ همان اتاقی که صدا را از آن شنیده بود، رساند. مقابلِ در که ایستاد، لبش را به دندان گزیده و همانطور اسلحه به دست، دستِ دیگرش را به دستگیره رساند، درِ اتاق را که باز کرد، آن را رو به داخل هُل داد. دستش را روی دیوارِ کنارش به حرکت درآورده و با لمسِ کلیدِ برق، لامپِ اتاق را باری دیگر روشن کرد که این بار در لحظه، چشمش به جسدِ شایانی که خونش پارکت‌ها را سرخ کرده بود، افتاده و نفس در سی*ن*ه‌اش حبس شد. نگاهش را درونِ اتاق به گردش درآورده و چون کسی را ندید، با قلبی که اضطراب برایش به چکشی می‌مانست و مدام قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش را هدف می‌گرفت، واردِ اتاق شد. نگاهش را این بار، چرخانده و به جز یک لپ تاپِ خاموش و بسته شده به علاوه‌ی پاکتِ سیگار و فندکی روی میز، چیزی ندید.

نفسش را محکم رو به بیرون فوت کرده، در را باز رها کرد و این بار خودش را به میزی که لپ تاپ، پاکتِ سیگار و فندک روی آن قرار داشتند، رساند و مقابلِ میز ایستاده، دستش را دراز کرده و با باز کردنِ لپ تاپ، دکمه‌ی پاور را برای روشن کردنش فشرد. صفحه‌ی لپ تاپ که درحالِ بالا آمدن پیش چشمانش قرار گرفت، درست همان لحظه صدای کوبیده شدنِ محکمِ درِ اتاق را به درگاه شنید که پس از آن، صوتِ چرخشِ کلید درونِ قفلِ در هم از گوش‌هایش دور نماند و باعث شد شوکه، با چشمانِ درشت شده از تعجب، سرش را به سمتِ در بچرخاند و نگاهش را به درِ بسته شده بدوزد و همین هم باعثِ تندتر شدنِ ضربان‌های قلبش شده، دمی لپ تاپ را رها کرد و به سوی در رفت.

مقابلِ در که ایستاد، دست دراز کرده و دستگیره را تند- تند و با امیدی واهی، بالا و پایین کرد و چون در را قفل شده دید، نفس زنان، یک دور نگاهش را از بالا تا پایین به در انداخت و گامی عقب رفت. دستی به گردنِ داغ و عرق کرده‌اش کشیده و چون بارِ دیگر حسش به او فهماند این مهمانی در هیچ صورتی عادی نیست، دندان‌هایش را روی لبِ پایینش فشرده، همزمان که با اسلحه‌اش قفلِ در را نشانه می‌گرفت، خطاب به کاوه گفت:

- اینجا مهمونی نیست کاوه، رسما داره به قبرستون تبدیل میشه!

کاوه هنوز حرفش را هضم نکرده بود که همزمان با رعد و برقی مهیب در دلِ آسمانی، همه جا خاموش شد و فضای اطراف در تاریکی مطلق که فرو رفت، همهمه‌ی پایین خاموش شده و جایش را صدای جیغ‌های خفیف گرفت. کیوان که درست پیش از شلیک کردنش برق رفته بود، «بخشکی شانس»ای را طبقِ معمولِ زمان‌هایی که بدشانسی می‌آورد، ادا کرد و لگدی محکم به پایینِ در زد. نورِ اندکی از ماه به بیرون ساطع می‌شد؛ اما در حدی نبود که اطراف را برایش کامل روشن سازد.

کیوان که خود را گیر کرده در اتاق می‌دید، برای آزادسازی‌اش اسلحه را که هنوز در همان نقطه‌ی اول نشانه گرفته بود، نگه داشته و با فشردنِ لبانش روی هم ماشه را فشرد که با خارج نشدنِ گلوله‌ای از اسلحه و برخورد نکردنش به قفلِ در، چشمانش درشت تر از حدِ معمول شدند و شوکه، خیره به قفل لب زد:

- غیرممکنه!

اما همان دم صدای شلیک‌های پی در پی از طبقه‌ی پایین با فریادهای مردانه و یا جیغ‌های زنانه‌ای همراه شد و چون دیگر صوتِ موزیکی هم در کار نبود، کاوه و سهیل که مشکوک به صفحه‌ی موبایل خیره شده بودند هم می‌توانستند به گونه‌ای محو بشنوند و کاوه همان دم خطاب به کیوان گفت:

- چخبره اونجا کیوان؟

کیوان دستی به لبانش کشیده، آبِ دهانش را فرو فرستاد و چون صدای شلیکِ دیگری را همزمان با صوتِ جیغی خفیف شنید، لب زد:

- کارمون تمومه انگار!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت نود و یکم»

همین حرف برای اینکه کاوه با نگاهی کوتاه به سهیل، دستانش را از سطح میز و صندلی جدا کند و قصدِ رفتن به مهمانی را داشته باشد، کافی بود؛ کیوان هم چند گامِ دیگر رو به عقب برداشته، اسلحه‌اش را روی زمین پرت کرد و عصبی از شرایطِ به وجود آمده، «اه» کلافه‌ای را از میانِ لبانش خارج ساخته و دستانش را پشتِ گردنش درهم قفل کرده، سرش را به سمتِ سقف بالا گرفت و پلک‌هایش را محکم روی هم نهاد. با برخوردِ پشتِ پایش به جسمی، پلک از هم گشوده، چشمانش را با تردید پایین کشید و بارِ دیگر صدای گلوله را از پایین شنیده، نگاهی به دستِ شایان که درست پشتِ پایش بود، انداخت و لبش را با حرص گزیده، نگاهش را از او گرفت و این بار با چرخاندنِ بدنش، به سمتِ لپ تاپ گام برداشت. نگاهی به صفحه‌ی بالا آمده و بدونِ رمزِ آن انداخته، پی برد که وقتی رمز ندارد قطعا مطلبِ به درد بخوری هم درونش نیست؛ پس لپ تاپ را بست و بی‌خیالِ وارسیِ درونِ آن شد.

در طبقه‌ی پایین که صدای فریادها، جیغ‌ها و شلیک‌ها را به گوش کیوان می‌رساند، بازی با خون به پا بود و با ورودِ سه مردِ سیاه‌پوش که مسلح از سه گوشه‌ی ویلا سر درآورده و راه‌های خروجی که همه‌شان را بسته بودند، طلوع ترسیده، آبِ دهانش را فرو داد و به تیرداد که کنارش و سپس به یک زن و یک مردی که مقابلشان و درست در مقابلِ اسلحه‌ی هرسه مرد قرار داشتند، نگریست. سُر خوردنِ قطراتِ عرق را روی شقیقه‌ی پر نبضش احساس می‌کرد و نفس‌هایی که در سی*ن*ه‌اش به هم گره خورده بودند، برای نشان دادنِ ترسش کفایت می‌کردند. آبِ دهانش را به سختی از گلوی خشکیده‌اش پایین راند و به واسطه‌ی ترسش، بیشتر به تیرداد نزدیک شده و پشتِ سرش با فاصله‌ای کم پناه گرفته، یقه‌ی کتش را از پشتِ سر چنگ زد.

تاریکیِ سالن زیاد بود؛ اما قطعا به زیادیِ اجسادی که روی زمین افتاده بودند، نمی‌رسید. به نیم‌رُخِ تیرداد که قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش به تندی بالا و پایین می‌شد و نامحسوس، دستش را به پشتِ سرش می‌رساند تا اسلحه‌ی جا گرفته پشت کمرش را بردارد، نگاه کرد و زن و مردِ مقابلشان چند قدم رو به عقب آمدند. این بار فاصله‌ی طلوع و تیرداد با همان زن و مرد کمتر شده بود و این میان، سه مردِ سیاه‌پوش مقابلشان ایستاده بودند که دو نفر از آن‌ها زن و مرد را نشانه گرفته و یک نفرِ باقی مانده هم با دور زدنِ آن‌ها، خودش را به طلوع و تیرداد رساند که تیرداد مجبور شد اسلحه‌اش را رها کرده و از آن رونمایی نکند.

مرد که اسلحه‌اش را سوی تیرداد نشانه گرفت، دو صدای شلیک همزمان با صدای جیغ و عقب رفتنِ یک گامیِ طلوع برخاست و زن و مردی که مقابلشان بودند، جسمِ بی‌جانشان را به زمین هدیه کردند. تیرداد آبِ دهانش را پایین فرستاد و سعی کرد خونسردی‌اش را در آن بحبوحه و قتلِ عام حفظ کند؛ طلوع هم که تاکنون این همه قتل را یک جا به چشم ندیده بود، کفِ دستش را روی قلبِ وحشت زده‌اش که به تندی می‌کوبید، نهاد و با جلو آمدنِ یک نفر از آن دو نفر که قدِ بلندتری داشت و پشتِ سرش نفرِ دومی که کنارش بود، درحالی که نفرِ سوم هم درست، کنارِ تیرداد ایستاده و اسلحه‌اش را به سوی او نشانه گرفته بود، نگاهِ مشکی‌اش را که از زیرِ آن نقابِ پارچه‌ای و مشکی، تنها دیدگانش مشخص بودند، میانِ تیرداد و طلوعِ پشتِ سرش به گردش درآورد.

طی حرکتی آنی با برداشتنِ یک گام رو به جلو، دستِ آزادش را دراز کرده و با گرفتنِ بازوی ظریفِ طلوع، حینی که او را به سمتِ خود می‌کشید و بی‌توجه به اینکه تیرداد یک گام به سمتش برداشت و صدای اعتراض آمیزِ طلوع بلند شد، او را به چسباند و نوکِ سردِ اسلحه‌اش که درست روی شقیقه‌ی او نشست، تیرداد را در جای نگه داشت و جسمِ لرزانِ طلوع درجا از شدتِ استرس و شوکِ رسوخ کرده به جانش یخ بست. تیرداد نگاهی به طلوع و مرد که با عقب رفتنش، او را هم با خود همراه می‌کرد، انداخته، دستانش را تسلیم‌وار بالا آورد و مرد که این حرکتِ او را به واسطه‌ی نورِ چراغ قوه‌ای که در دستِ نفرِ دوم بود، دید، نگاهی به آن دو نفر انداخته، با ابروانش مشکی و پُرپشتش به بالا و پله‌ها اشاره کرد و خطاب به آن‌ها گفت:

- یه نفر طبقه‌ی بالا هست؛ حسابِ اون با شما!

آن دو نفر سری تکان دادند و مسیرشان را به سمتِ پله‌ها کج کردند. مرد طلوع را به عقب کشیده و تیرداد را هم وادار کرد برای تنها نگذاشتنِ او، همراهی‌شان کند. این همراهی آنقدر ادامه پیدا کرد تا با رسیدن به درِ ویلا، مرد چون نمی‌توانست طلوع را رها کند، با کنار کشیدنِ خودش و طلوعی که چون بیدِ تنها مانده در باد می‌لرزید، تیرداد را مخاطب قرار داد:

- در رو باز کن!

تیرداد نگاهی به کلیدِ روی در انداخته، سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و حینی که زیر چشمی طلوعی که اشکش درآمده و ترسش بیشتر شده بود را زیر نظر می‌گرفت، در را باز کرد و با داخل کشیدنش، برخوردِ نسیمِ سردی که پس از باران بود را به پوستش احساس کرد. مرد درِ نیمه باز را با آرنجش کاملا باز کرد و همانطور رو به تیرداد و با عقب- عقب رفتنش، از میانِ درگاه که خارج شد، تیرداد را هم با خود همراه کرد. این میان در طبقه‌ی بالا، کیوان پوستِ لبش را با دندان کشیده، چون صدای گام‌هایی در راهرو به گوشش خورد، هوشیار شده و درحالی که کنارِ جسدِ شایان روی دو زانو نشسته بود، کتش را بالا زده و همزمان که آبِ جمع شده در دهانش را قورت می‌داد، چون وسیله‌ی دفاعی را از جانبِ او ندید، اخم کرده و کلافگی‌اش هم به علاوه‌ی اضطرابش رنگ گرفت.

سر به چپ و راست چرخانده، چون چشمش به لپ تاپ خورد و صدای گام‌ها را نزدیک به در شنید، به سرعت از جایش برخاست و از طرفی عرق روی پیشانی‌اش به مانندِ آبشار روان شده بود، خودش را به میز رساند و با برداشتنِ لپ تاپ، به عقب برگشت و پشتِ در پناه گرفت. از شدتِ اضطرابِ رخنه کرده در وجودش، پلکش ناخودآگاه می‌پرید. با دیدنِ پایین آمدنِ دستگیره‌ی در، لبانش را روی هم فشرده و به دهانش که فرو برد، تپش‌های قلبش بالا رفتند و با باز شدنِ در، نفس در سی*ن*ه‌اش حبس شد.

در که باز و به سمتِ داخل کشیده شد، کیوان با احتیاط لپ تاپ را در دستانش بالا آورده و همین که کفشِ مرد را دید، نگاهش را بالا کشیده و به نیم‌رُخ و اسلحه‌ی در دستانِ او رسید. مرد درحالی که با نگاهش روبه‌رو را کنکاش می‌کرد، همین که قصد داشت سرش را به سمتی که کیوان ایستاده بود، بچرخاند، کیوان لپ تاپ بالا آورده و بی‌توجه به بالا و پایین شدن‌های سریعِ قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش، لپ تاپ را محکم به پشتِ سرِ مرد کوبید که دادِ از سرِ دردِ او بلند شده، دستش را پشتِ گردنش نهاد و به دلیلِ گیجی‌اش با صورت زمین خورد که مردِ پشتِ سرش، همان دم مقابلِ کیوان ظاهر شده و اسلحه را که به سویش نشانه گرفت، پیش از آنکه فرصتی برای شلیک داشته باشد، کیوان باقی مانده‌ی لپ تاپ را هم بالا برد و محکم بر سرِ مرد فرود آورد که همان لحظه مرد ماشه را فشرد و با فریادی از سرِ درد، گلوله‌اش را با جا خالی دادنِ به موقع کیوان، درونِ دیوار خالی کرد و درست، کنارِ همان مرد، روی زمین افتاد.

کیوان لپ تاپ را روی کمرِ آن‌ها محکم پرت کرد و بی‌توجه به ناله‌های نیمه جانِ مردِ دوم که بلعکس نفرِ اول که بی‌هوش شده بود از حنجره‌اش بلند شد، به سمتِ در برگشت و با به کناری راندنِ جسمِ آن‌ها، نگاهِ آخر را به لاشه‌ی لپ تاپ انداخته، سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و همزمان با بستنِ در، لب زد:

- ولی اون لپ تاپ حیف بود!

سرش را به طرفین تکان داده و افکارش را که پس زد، درِ اتاق را با کلیدی که به رویش بود، قفل کرد. نفسِ عمیقی کشیده، نگاهِ محتاطی به پله‌ها انداخت و با گام‌هایی سریع و بلند، خودش را به آن رساند.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت نود و دوم»

کیوان به سمتِ پله‌ها رفت و همین که اولین گامش روی پله‌ای که در تاریکیِ سالن چندان مشخص نبود و وادارش می‌کرد تا برای پایین رفتن از پله‌ها ابتدا برای سنجشِ فاصله‌اش، آزمایشی کند و سپس با اطمینان از ارتفاعِ پله‌ها آن‌ها را پایین رود، نشست، در کناره‌ی ساختمانِ ویلا، مرد که ناگه ایستاده و با ساعدِ دستش، فشارِ بیشتری را به گردنِ طلوع وارد می‌کرد تا او را ثابت نگه دارد، اسلحه‌اش را درست رو به صورتِ تیرداد نشانه گرفته بود و با چشمانِ تیز و مشکی‌اش او را خیره- خیره نگریست و زیرِ نورِ ماهی که هلالِ خود را در انظار به نمایش می‌گذاشت، با یک گام جلو آمدنِ تیرداد به رویش، لغزش انگشتِ اشاره‌اش به روی ماشه بیشتر شده بود. طلوع از فشارِ دستِ مرد به دورِ گردنش و گام‌هایی که با رو به عقب برداشتنشان او را هم با خود همراه می‌کرد، دستانش را روی مچ و ساعدِ مرد گذاشته، تقلایی کرد تا نفسِ به تنگ آمده‌اش را با شل کردنِ دستِ مرد از دورِ گردنش آزاد کند.

مرد که کوتاه نمی‌آمد، با حرکتِ ناگهانی و تهاجمیِ تیرداد به سمتش که مچِ دستی که اسلحه را با خود حمل می‌کرد به چنگ گرفته و با پیچاندنش، دستِ دیگرِ مرد را از گردنِ طلوع شل می‌کرد، چشمانش درشت شدند و همین که طلوع با جیغِ خفیفی از زیر دستش راهِ گریزی یافت و فرار کرد، تیرداد با لبان و دندان‌هایی که روی هم فشرده می‌شدند، مرد را درحالی که این بار هردو دستش محکم، اسیرِ دستانِ خودش شده بودند و عملاً نمی‌توانست نشانه‌گیریِ پیشینش را به ثمر بنشاند، رخ به رخ و سی*ن*ه به سی*ن*ه شده با تیرداد، کمرش محکم با دیوارِ سفیدِ ساختمانِ ویلا برخورد کرد و طلوع نفس زنان به درگیریِ میانِ آن‌ها می‌نگریست.

گویی میانشان زورآزمایی به پا شده بود که مرد با خشم تلاش می‌کرد تا تیرداد را پس بزند و تیرداد هم تلاشش در باز داشتنِ مرد بود و همین برابریِ نیروهایشان، همدیگر را خنثی می‌کردند و طلوع که ترس به جانش افتاده بود، رو به نیم‌رُخِ تیرداد، لرزان گفت:

- تیرداد!

تیرداد که صدای او را همزمان با بیشتر شدنِ زور مرد و حسِ نشستن و بالا آمدنِ اسلحه از روی کمرش شنید، نیم نگاهی به طلوع انداخت و چون گامی به خاطرِ زورِ بیشتر شده‌ی مرد عقب رفت، خطاب به طلوع گفت:

- زودتر از اینجا برو طلوع!

قلبِ طلوع به تپش‌های وحشتناکی افتاده بود و چون نمی‌خواست تیرداد را در آن وضعیتِ سخت تنها بگذارد، سر جایش مانده بود که تیرداد گامِ دیگری را از فشارِ مرد عقب رفته و تردیدِ طلوع را که دید، داد زد:

- برو بهت میگم!

طلوع با صدای بلندِ او، کمی از جا پرید و گامی به عقب برداشت و مردد، چند گامِ دیگری را رفت و همین که پشتش را به آن‌ها کرد، متوقف شده و نگاهِ ترسیده‌ی دیگری را روانه‌ی آن دو کرد. جای ماندن نبود؛ اما نمی‌خواست تیرداد را تنها بگذارد و از طرفی ماندنش هم قطعا نتایجِ خوشایندی نداشت! لبانش را روی هم فشرده، بغضش را در گلو خفه کرد و نگاهش را از تیرداد که ربود همزمان با شکستنِ بغضش از آن‌ها فاصله گرفت و همان دم کیوان که به خاطرِ شنیدنِ صوتِ محوی از درگیریِ آن‌ها روی پله‌ها خشکش زده بود، با نگاهی به سمتی که صدا را نامفهوم از آنجا می‌شنید، بی‌حواس پایش را روی پله‌ای که کمی فاصله‌اش با پای کیوان بیشتر بود و او هم این موضوع خبر نداشت، نهاد و چون جای خالیِ پله را دیر متوجه شد، پایش به سمتِ چند پله پایین‌تر دراز شد و با فریادی روی ده پله‌ی باقی مانده که غلت خورد، با جای گرفتنِ طلوع در نیمه‌ی مخالفِ حیاط و با فاصله‌ی زیادی از تیرداد و مرد مصادف شد که همان دم، صوتِ شلیکی برخاست.

طلوع در جایش خشک شده، نگاهش با شوک درآمیخت و سرش را که به سوی صدای شلیک چرخاند، رنگ از رخسارِ رنگ پریده‌اش به طورِ کامل محو شد. نفس زده، سرش را به همان سمت کج کرده و با چرخشِ بدنش به همان سو، همزمان با فرو دادنِ آبِ دهانش، لبانِ خشکیده‌اش را چون ماهیِ بیرون از آب باز و بسته و نامِ تیرداد را بی‌صدا ادا کرد. نفس‌هایش تندتر شده بودند و به خاطرِ وحشت، بزاقِ ترشح شده در دهانش هم هر دم رو به فزونی می‌رفت و نگاهِ شوکه‌اش مات برده‌تر می‌شد. گامی به سمتِ صدا برداشت، بی‌توجه به مردی که پشتِ سرش و در سایه، با گام‌هایی بی‌صدا خودش را به پشتِ سرش می‌رساند. طلوع که تپش‌های قلبش را به وضوح حس می‌کرد و گام‌های ترسیده‌اش یارای رو به جلو رفتن را نداشتند، نگاهِ تار شده به سببِ بغضش را با پلک زدنِ کوتاهی که گرمای اشک را به گونه‌ی گرمش نشاند، صاف کرد.

همان دم مردِ دیگری پشتِ سرش و درست با فاصله‌ای کم از او ظاهر شده، دست دراز کرد و مچِ ظریفِ طلوعی که با حسِ حلقه شدنِ محکمِ انگشتانی به دورِ دستش، وحشت زده سر به عقب چرخاند را گرفته، او را به سمتِ خود کشید و پیش از آنکه صدایی از حنجره‌ی او مبنی بر فریاد خارج شود، دستِ دیگرش را محکم روی دهانش گذاشت و پشتِ سرِ او را به شانه‌‌ی خودش تکیه داد که جیغ‌های طلوع پشتِ دستش خفه شنیده می‌شدند و مرد با رها کردنِ دستِ قرمز شده‌ی او، اسلحه‌اش را از پشتِ کمرش برداشت و تقلایی که طلوع با جسمش برای پس زدنِ او با دست و پا زدن به خرج می‌داد، به قاعده‌ی نیروی یک دستِ مرد هم نبود!

مرد نفس زده، نوکِ اسلحه‌اش را درست مماس با شقیقه‌ی طلوعی که با دیدن و حس کردنِ اسلحه، فریادهایش بلندتر، دست و پا زدنش بیشتر و چشمانش بیش از حدِ معمول درشت شده بودند، قرار داد و همین که قصد کرد انگشتش را روی ماشه فشار دهد، یقه‌اش از پشت اسیرِ دستِ قدرتمندی شد که به ناگه، جسمش را عقب کشید و وادارش کرد تا طلوع را رها کند. با عقب رفتنِ مرد، کاوه که پشتِ سرش بود عصبی و با اخم، آرنجش را بالا برده و ضربه‌ی اندک محکمی را به گردنِ مرد کوفت که او را گیج و منگ کرده، اسلحه از روی دستش به زمین افتاد و کاوه او را محکم روی زمین پرت کرد که ناله‌ی مرد فوراً از گلویش آزاد شد.

طلوع وحشت زده، دستش را روی قلبِ پُر تپشش نهاده و گامی رو به عقب برداشت که کاوه زیرچشمی و نامحسوس، چشمش به قرمزیِ حلقه مانندِ مچِ طلوع برخورد کرد و نفسی گرفته، گامی به سمتِ مرد که سعی داشت دستش را به اسلحه‌ای که فاصله‌اش با خود زیاد بود برساند، برداشت و ابتدا نوکِ کفشِ مشکی‌اش را روی اسلحه‌ی مرد نشانده و با بیشتر فاصله دادنش، اسلحه‌ی خودش را به سوی او نشانه گرفت و همزمان با بالا بردنِ پایش، برقِ چشمانش را به رخِ مرد کشیده و در یک حرکت، لبانش را روی هم فشرده، کفِ کفشش را محکم روی دستِ مرد نهاد و چنان فشرد که مرد نتوانست فریادِ دردآلودش را در نطفه خفه کند.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت نود و سوم»

فریادی که مرد با احساسِ دردِ دستش سر داد، با صدای رعد و برقی دیگر هماهنگ شد و آرنگ که پشتِ کانتر ایستاده و مشغولِ ریختنِ قهوه در دو فنجانِ سفید بود، زیر چشمی به رز که تکیه داده به تکیه‌گاهِ مبل، پای راستش را روی پای چپ نهاده بود، می‌نگریست. رز با یک دستش کتابی که در دست داشت را نگه داشته و با دستِ دیگرش، صفحات را پس از خوانش عوض می‌کرد. قهوه‌ساز را رها کرده و با به دست گرفتنِ دسته‌های باریکِ هردو فنجان، آن‌ها را از روی کانتر برداشت و مسیرش را به سمتی تغییر داد. رز که پای راستِ نشسته روی پای چپش را مدام و ناخودآگاه تکان می‌داد، به واسطه‌ی این حرکات شلوارِ گشاد و زرشکی‌اش گویی پایش را باد می‌زد. آرنگ پشتِ سر او و مبلی که رویش نشسته بود، ایستاده و از سمتِ راست دستش را جلو برد و فنجان را مقابلِ رز گرفت. رز که با حس کردنِ گرمای بخارِ قهوه‌ی درونِ فنجان به پوستِ صورتش از عالمِ کتاب خارج شده بود، یک تای ابرویش را بالا انداخته و با کج کردنِ گردنش، حرکتِ پایش هم متوقف شد.

ابتدا نگاهی به آرنگ و سپس به فنجانِ در دستش انداخته، لبخندِ محوی زد و با تشکرِ زیرلبی‌ای از او، بدنه‌ی داغِ فنجان را بی‌توجه به سوزشِ انگشتانش، در دست گرفت. پس از اینکه دستِ آرنگ فنجان را رها کرد، رز به سرعت آن را کنارِ خودش و روی مبلِ نهاده، با صورتی جمع شده به واسطه‌ی سوختن و قرمز شدنِ دستش، این بار دسته‌ی فنجان را گرفته و آن را برداشت که با نشستنِ آرنگ کنارش و در سمتِ دیگرش همزمان شد. آرنگ نگاهی به نامِ کتاب که «بوف کور» بود، انداخت و با دیدنِ بیشترِ صفحات که در سمتِ چپِ کتاب قرار داشتند، پی برد که رز کتاب را به تازگی شروع کرده.

رز همان دم که متوجه‌ی نگاهِ سنگینِ آرنگ به خودش و کتاب و درونِ دستش شد، فنجان را به سمتِ صورتش بالا آورده و لبه‌ی آن را میانِ لبانِ باریک و صورتی‌اش نهاده، جرعه‌ای از گرمای آن را به دهان و گلویش سپرد که البته داغی با گلوی بخت برگشته‌اش سازگار نبود و سوزشی که از جانبش نصیبِ رز شد، صورتش را جمع کرد. رز فنجان را پایین آورده و سعی کرد به جای توجه به داغیِ قهوه به شیرینیِ آن اهمیت دهد و در همان حین که با یک دستش فنجان را گرفته و با دستِ دیگرش کتاب را نگه داشته بود، خیره به خط‌هایی که هر چند ثانیه یک بار از آن‌ها گذر می‌کرد، خطاب به آرنگ که همچنان نگاهش را از رویش برنداشته بود، گفت:

- چی می‌خوای بگی؟

آرنگ که انتظارِ این حرف را از رز می‌کشید، سر به سمتِ شانه کج کرده، قدری رو به جلو خم شد و فنجانش را روی میزِ مقابلشان قرار داد که رز هم سرش را بالا آورده، بالاخره دل از کتاب کند و با بستنش، همچون آرنگ به سمتِ میز خم شد و کتاب و فنجانش را باهم روی آن قرار داد. بدنش را روی مبل به سمتِ آرنگی که همزمان با نفسِ عمیق کشیدنش، یقه‌ی گردِ رکابیِ مشکی‌اش را صاف می‌کرد، متمایل کرده و منتظر به او نگریست که آرنگ خیره به سبزِ نگاهِ او بالاخره لب از لب باز کرد:

- همچنان مصممی؟

رز می‌دانست آرنگ هیچ گاه از نصیحت کردن‌هایش کناره‌گیری نمی‌کند و برای همین هم هر لحظه آمادگیِ شنیدنِ پندهای اخلاقیِ او را داشت؛ ولی از آنجا که گوشش از شنیدنِ این حرف‌ها پُر شده بود، دیگر تمایلی برای سمعشان از جانبِ خود نشان نمی‌داد. دستش را به پیشانیِ داغ کرده‌اش کشیده و سعی کرد کلافگی‌اش را از این حرف‌های همیشگیِ او پنهان کند تا چیزی را نگوید که نباید! آرنگ که سکوتِ او را دید و پی برد که علاقه‌ای به پاسخ دادن ندارد، بارِ دیگر سعی کرد تا از درِ صلح برای منصرف کردنش وارد شود؛ خبر نداشت سودی که در انتقام برای رز بود، از بخشش عایدش نمی‌شد!

- نمی‌خوام نصیحت کنم، ولی اگه چیزی میگم...

رز کلافه، میانِ حرفش آمده و درحالی که کفِ دستش را یک بار به روی صورتِ گرمش از پیشانی تا چانه می‌کشید، دنباله‌ی حرفِ آرنگ را به سلیقه‌ی خودش گرفت:

- واسه خودمه! چیزی رو هم عوض نمی‌کنه؛ پس در نتیجه بهتره قیدش رو بزنی، هوم؟

آرنگ کلافه‌تر از او بابتِ اینکه هربار به هنگامِ بر زبان راندنِ حرف‌هایش، یک گوشِ رز در و دیگری دروازه می‌شد، سعی کرد طبق معمولِ همیشه، عصبانیتش را با حفظِ کنترلِ آرامشش، مخفی نگه دارد تا مبادا دلخوری‌ای بینشان شکل گیرد؛ اما دردش این بود که رز متوجه‌ی نیتِ خیرخواهانه‌ی او نمی‌شد و حرف‌هایش را تماماً نصیحت‌های تکراری و حوصله سر بر تلقی می‌کرد. حینی که با انگشتانِ هردو دستش بازی می‌کرد و نگریستن به ضرب گرفتنِ سریع و عصبیِ پای رز روی زمین، یک تای ابرویش را ناخودآگاه بالا می‌انداخت، لبانش را روی هم فشرده و با نشاندنِ اخمی کمرنگ میانِ ابروانِ قهوه‌ای و پُرپشتش، یک دستش را بلند کرده و روی پای رز نشاند تا حرکاتش را متوقف کند.

پای رز که متوقف شد، حینی که ناخنِ نیمه بلند و براقش را میانِ دندان‌هایش گرفته و ریز به ریز مشغولِ جویدنِ بخش‌های کوچکی از آن شده بود، نگاهِ ریز شده‌اش را به دیدگانِ قهوه‌ایِ آرنگ دوخت و منتظر ماند تا او حرفش را ادامه دهد که آرنگ با گرفتنِ دمِ عمیقی از محیطِ پیرامونش، بالاخره لب از لب گشود:

- من نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته رز؛ این رو بفهم!

رز که طاقتش سر رسیده بود و بارِ دیگر توانست کم صبری‌اش را نشانِ آرنگ دهد که تا چه اندازه نسبت به این مسئله و حرف‌هایی که رد و بدل می‌شد حساس است، لبانش را روی هم فشرده، دمی پلک بر هم نهاد و از درهم پیچیدگیِ ابروانش به سختی جلوگیری کرد.

- آرنگ اتفاق از این بیشتر برای من نمی‌تونه بیفته...

و آرنگ پیش از آنکه اجازه دهد او جمله‌اش را کامل کند، ادامه‌اش را به سبکِ خودش بر زبان آورد:

- بیشتر از اینکه داری از خودت یه قاتلِ جانی می‌سازی؟

رز که دیگر چکه- چکه‌های تحملی که از کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود را احساس می‌کرد، به سرعت کفِ دستانش را روی مبل قرار داده و همین که از جا برخاست، پرخاشگرانه به چهره‌ی منتظر و اندک متعجبِ آرنگ چشم دوخت و با بالا آوردنِ دستش، حینی که انگشتِ اشاره‌اش را همزمان با او در هوا تکان می‌داد، گفت:

- من از اولش باهات توافق کردم آرنگ و به زور ازت نخواستم که توی این مسیرِ انتقام که با هر قدم جای پاهامون با خون روی زمین می‌مونه، باهام هم قدم بشی! اگه واقعا نمی‌تونی تحمل کنی...

حرفش باز هم به اتمام نرسیده بود که این بار اخمِ روی چهره‌ی گندمیِ آرنگ پررنگ شده، او از جایش برخاست و سی*ن*ه به سی*ن*ه‌ی رز که نفس زنان نگاهش می‌کرد، ایستاد.

- من حرفی از نموندن زدم؟ یا از نارضایتیم؟ تمامِ دردِ من تویی رز؛ وگرنه من باهات اتمامِ حجت هم کردم که اگه بخوام وسطِ راه جا بزنم، از اولش باهات راه نمیام و حالا که اومدم، اگه قرار به نقطه سر خط باشه باهم به اونجا می‌رسیم! غیر از اینه؟

رز اما؛ گویی که از او و حرف‌هایش بلعکسِ همیشه دلخور شده باشد، به هر دشواری‌ای که بود، لرزشِ نامحسوسِ صدایش را کنترل کرده و بغضش را با نگه داشتن در گلو، خفه کرد و پاسخ داد:

- اگه نمی‌خوای بمونی، من اصراری نمی‌کنم! طبیعیه که نخوای شریکِ یه قاتل که تنها هدفش خنک کردنِ دلِ خودشه باشی!

سرش را همراه با بدنش کج کرده و رو از آرنگِ مات برده گرفته، درحالی که خودش را با گام‌هایی محکم و بلند به اتاقی که کنارِ درِ خانه قرار داشت و دو روزِ قبل محلِ اختفای کیوان بود، رساند، برقِ اشک در چشمانِ سبز و درشتش به وضوح دیده می‌شد و او همین که درِ سفید رنگِ اتاق را باز کرد، پشتِ دستش را روی لبانِ جمع شده‌اش نهاد و همزمان با ورودش به اتاق، در را محکم پشتِ سرش بست.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت نود و چهارم»

***

"ترکیه، استانبول؛ حوالیِ ساعتِ بیست و سه و چهل و پنج دقیقه!"

زانوانش را اندکی آزاد به شکمش نزدیک کرده و حینِ نگریستن به ماهی که درونِ آسمانِ شب، روشنایی‌اش را میانِ تاریکیِ اطراف به جریان می‌انداخت، به صدای سوختنِ چوب‌ها مقابلش گوش سپرده و دستانش را از آرنج، روی زانوانش قرار داده بود. نسیمِ ملایمی در آن هنگام از شب وزیدن گرفته و موهای فر، قهوه‌ای و آشفته‌اش را با خود به عقب می‌کشید که به خاطرِ روی شانه بودنِ نیمه‌ی راستِ موهایش، همزمان با حرکتِ نسیم آن تارهای سرکش به صورت و لبانِ برجسته‌اش می‌چسبیدند؛ اما دل و دماغی برای کنار زدنشان نداشت و اگر بنا بر سرمای هوا نبود، ترجیح می‌داد تا شب را در همان سکوتِ وهم انگیز، کنارِ جاده به صبح برساند. نوکِ بینیِ کوچکش به خاطرِ سرما سرخ شده و چشمانِ درشت و قهوه‌ای رنگش هم با نوازش‌های باد می‌سوختند.

چشم از ماه برداشته، نگاهش را پایین کشید و به آتشِ مقابلش که ابتدا از شعله‌ای کم جان، جان گرفت و حال اندکی نیرو در وجود داشت، نگریست. سرخیِ آتش، مقابلِ مردمک‌های گشاد شده‌ی چشمانش به سببِ نبودِ نور و وجودِ تاریکی، می‌رقصید و نمایشِ زیبایی را از خود به جای می‌گذاشت و هرچند کم؛ اما ته مانده گرمایش را هم به صورتِ دختر و گونه‌های برجسته‌اش هدیه می‌کرد. صدای آرامِ ساز دهنی‌ای که با ریتمی ملایم، آهنگی آرام و زیبا را به گوش می‌رساند، از دور به گوش‌هایش می‌رسید و او مژه‌های بلندش را روی هم نهاده، سعی کرد به صوتِ محوِ موزیک گوش دهد و ذهنش را آرام کند.

لغزیدنِ موهای نیمه بلندش در پایینِ بینی و روی لبانش، اندکی قلقلکش می‌داد؛ اما باز هم در نهایتِ تمامِ این تلاش‌هایش موفق نمی‌شد تا لبخند را روی صورتِ او بنشاند. اویی که صدای ساز دهنی و موزیک را محوتر می‌شنید و به دور شدنِ صاحبِ صدا پی می‌برد، حال مجبور بود گوش به نفس‌های بادی که درست کنارِ گوش‌هایش نفس- نفس می‌زد، بسپارد، آبِ دهانش را فرو داد و به بغضی که قصدِ بالا آمدن داشت در دل لعنت فرستاد. بینی‌اش را بالا کشیده و این بار دستانش را روی زانوانش جمع کرده، کفِ هردو دستش را بالا آورد و محکم به صورت و مژه‌های کوتاه و نم گرفته‌ی پایینش کشید.

چهره‌ی سخت شده‌اش این بار بر خلافِ چند لحظه‌ی پیش، مظلوم شده و چانه و لبانش که نامحسوس می‌لرزیدند، نفسش را به تنگنا می‌فرستادند تا با حس کردنِ نبودِ فضایی برای تنفس، به نفس زدن بیفتد و البته که ناکام هم نماندند، قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش چون کودکی که قصد داشت برای نشان ندادنِ ضعفش گریه‌اش را خفه کند، مدام بالا و پایین می‌شد و چیزی نمانده بود تا همانجا، در تنهاییِ خودش و میانِ عالمی از سکوت، زار بزند. صدای بر هم خوردنِ دندان‌هایش را به سببِ لرزشِ چانه و لبانی که از کناره‌ها با ناراحتی رو به پایین کشیده بودند، می‌شنید. چشمانش پُر شده و مدام صدای مردانه و خش‌داری در سرش اکو می‌شد و بغضش را سنگین‌تر می‌کرد.

کم مانده بود! تا شکستنِ بغضی که تا آن دم به سختی تن به شکستنش نداده، کم مانده بود و سدِ مقاومتش مرزی تا از هم فرو پاشیدن نداشت. نمی‌دانست به حالِ تقدیرِ شومش زار بزند یا در گیر و دارِ بلاهایی که به خاطرِ او بر سرِ دیگران می‌آمد، یقه‌ی چنگ زده شده‌اش را از دستِ عذاب وجدان خارج کند؛ تنها می‌دانست اگر دمی دیگر بغض فرو می‌خورد و همه چیز را باز هم در درونِ خودش حل می‌کرد، با انفجارِ یک روزه‌اش همه چیز خراب تر می‌شد!

پشتِ دستِ پوشیده از دستکشِ چرم و مشکی‌ای که دستانِ ظریفش را پوشانده بود، به صورت و پلک‌های نم‌دارش کشید. با نوکِ پوتین‌های مشکی‌اش روی خاک‌های زیرِ پایش ضرب گرفته و برجستگیِ سنگ ریزه‌ای را در کفِ آن بی‌محل کرد. کتِ کوتاه، چرم و مشکی رنگی که به تن داشت و روی تاپِ همرنگش نشسته و آستین‌هایش را تا آرنج بالا برده بود، نیرویی برای گرم کردنش نداشت و همین هم باعث شده بود تا پوستِ دستانش را کاملا یخ زده احساس کند؛ اما او باز هم بی‌توجه، دل به تصاویرِ ذهنی‌اش داد و هنوز نتوانسته بود هضم کند مردی که برای کنارِ خود نگه داشتنش، دست به هر جنایتی می‌زد، بابتِ این فرار چه جنایاتِ دیگری را می‌توانست مرتکب شود.

صدای ذهنش، تصویرِ مردی حدودا شصت ساله که ریشِ کوتاه و سفیدی داشت و چشمانِ آبی‌اش با آن مردمک‌های ریز شده در زیرِ نور ترسناک به نظر می‌رسیدند را پیشِ چشمانِ خون گرفته‌اش ترسیم کرد. مردی که با یاریِ او زندان و زندانبان را پشتِ سر گذاشته، حال در صددِ بازگشتن به زادگاهش بود؛ زادگاهی که حتم داشت از دستِ فرزندِ آن مرد در امان نمانده و او قطعا اکنون در ایران به سر می‌برد.

افکارش را صدای حرکتِ لاستیک‌های ماشینی روی زمینِ خاکی و سنگ‌های ریز و درشتش، به یغما برده و او چشم از آتشی که پشتِ سرِ خود و درست در آن سرِ جاده، درختانِ کوتاه و بلندی با برگ‌هایی که در آن تاریکی تیره به چشم می‌آمدند، جای داده بود، گرفته و توانست ماشینِ مشکی رنگی که مقابلش ترمز کرد را ببیند. چشم روی ماشین و بدنه‌ای که از سمتِ راننده، روی خودش خط خوردگیِ بزرگی را جای داده بود، چرخاند و با باز شدنِ درِ ماشین زنی را دید که آرام از آن پیاده می‌شد.

زن که کتِ خوش دوخت و قرمز رنگی را همراه با شلوارِ همرنگش به تن داشت، کفش‌های مشکی، پاشنه بلند و سوزنی‌اش را روی زمین نشاند و نگاهِ مشکی‌اش با آن خطِ چشمِ دنباله‌دار و پررنگ به دختر که روی زمین نشسته بود، افتاد. زن قدری با این طرف و آن طرف گرداندنِ دیدگانش، چهره‌ی مشکوکِ دختر را موردِ کنکاش قرار داد و وقتی به یادِ نشانه‌هایی از چهره‌ی فردِ موردِ نظرش که به او داده بودند، افتاد، مقابلِ دختر ایستاد و چون به یاد آورد مرد به او گفته که دختر ترکی متوجه نمی‌شود و انگلیسی می‌فهمد، ابتدا قدری لبانِ سرخش را روی هم فشرد و سپس خیره به چشمانِ دختر، لهجه‌دار، لب باز کرد:

- صدف؟

دختر که نامش را از زبانِ او شنید و پی برد ناجیِ از پیش تعیین شده‌اش است، از جایش برخاسته و بی‌توجه به شلوارِ خاکی شده‌اش از پشتِ سر، مقابلِ زن صاف ایستاد و سر تکان داد. زن که او را کامل شناخت، لبخندِ کمرنگی روی صورتش نشاند و با مشخص شدنِ چالِ گونه‌هایش، قدری موهای کوتاهش را پشتِ گوش فرستاد و دستش را سوی صدف دراز کرد و به انگلیسی گفت:

- من ایلایدام!

صدف که دستِ دراز شده‌ی او را دید، با تردید و مکث دستش را بالا آورد و سپس به آرامی، دستش را قفلِ دستِ ایلایدا کرد.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت نود و پنجم»

با فشرده شدنِ نرمِ دستش میانِ انگشتانِ ایلایدا، چشم از پیوندِ دستانشان گرفته و با بالا آوردنِ نگاهش، بارِ دیگر خیره به چشمانِ مشکیِ او مانده، لبانش را روی هم فشرد و کوتاه سر تکان داد. ایلایدا اندکی لبخندش را کمرنگ و حینی که انگشتانش را از دستِ صدف باز می‌کرد، دستِ صدف پایین افتاد و او لبخندش را حفظ کرده، این بار دستش را دراز کرد و به نرمی، نوازشِ کفِ دستش را روی بازوی ظریفِ صدف پیاده کرده و همزمان که به آتشِ کوچکِ مقابلش که صدف ساخته بود، نگاه می‌کرد، لب از لب گشود:

- تو برو داخلِ ماشین، من خاموشش می‌کنم!

پشت بندِ حرفش چشمکی کوتاه را نثارِ چهره‌ی بی‌رنگ و روی صدفی که بی‌تفاوت، تنها کوتاه خم شده و دسته‌ی ساکِ مشکی که کنارِ خودش روی زمین قرار داشت را گرفته، آن را برداشت از کنارش گذر کرده و با رد شدن از مقابلِ کاپوتِ ماشین، خودش را به درِ شاگرد می‌رساند، کرده، نفسِ عمیقی کشید و مانده در اینکه با گذشتِ این شش سالی که مرد آن را نقل کرده بود، چه بلایی بر سرِ این دختر آمده که روح در وجودش احساس نمی‌شود، افکارش را پس زد و با چرخاندنِ بدنش، به سمتِ عقبِ ماشین رفت تا بطریِ آبی را برای خاموش کردنِ آن شعله‌ی کوچک بردارد و در همان حین، نیم نگاهی هم به صدف که تنها خیره‌ی روبه‌رو بود و نه حرفی می‌زد، نه واکنشِ خاصی نشان می‌داد، انداخت. صدفی که اتفاقاتِ افتاده برایش را ایلایدا نمی‌توانست هضم کند، آرنجش را پایینِ شیشه گذاشته و به منظره‌ی تاریکِ شب می‌نگریست.

سرِ انگشتِ اشاره‌اش درست روی نوکِ بینی‌اش قرار داشت و درازای انگشتِ میانی‌اش هم چسبیده به لبانِ خشکش بود. تمنای آب داشت و از تشنگی‌ای که چون خار در جانِ گلویش فرو رفته بود، گلایه داشت؛ اما نمی‌دانست چرا هرچه برای حرف زدن تلاش می‌کرد، نمی‌توانست زبانش را در دهان بچرخاند و در این سه روز، وضعیتش همین بود که اطرافیانش باید تنها با نگریستنِ چهره‌اش پی به نیاز و خواسته‌ی او می‌بردند؛ از یک کودک هم کوچک تر شده بود، همانندِ همان نوزادی که با گریه باید به همگان می‌فهماند که چه احساسی دارد و چه می‌خواهد!

با باز شدنِ درِ ماشین از سمتِ راننده، ایلایدا روی صندلی با روکشِ مشکی جای گرفت و با نگاهی زیرچشمی و نامحسوس، نیم‌رُخِ صدف را از نظر گذراند و سپس با به هم زدنِ دستانش یا به اصطلاح تکاندنشان، در را بست و کمربندش را کشیده، مشغولِ بستنش شد. حینِ بستنِ کمربند راه‌های مختلفی را برای به حرف آوردنِ صدف زیر و رو کرد؛ برای مثال، همین که او را مخاطب قرار داد و با برگشتنِ نگاهِ صدف به سویش، به او فرمانی برای بستنِ کمربندش را داد، انتظارش تاییدیه‌ی کلامی را از جانبِ او می‌کشید؛ اما صدف حتی سرش را هم تکان نداد و تنها با رو گرفتن از او، کمربندش را کشید تا آن را ببندد. سکوتِ این دختر برای او عجیب بود و ترجیح داد تا راه اندازیِ ماشین و هنگامِ حرکت که قصد کند درباره‌ی گذشته‌اش با او حرف بزند بلکه با کلامی هرچند کوتاه، دلش را خوش کند، سکوت را اولویت قرار دهد.

ماشین را که روشن کرد، مسیرِ روبه‌رو هم با نورِ چراغ‌هایش روشن شدند و حرکتِ ابتداییِ ماشین، با سکوت آغاز شد. ایلایدا با اینکه از رانندگی در جاده‌های خلوت و تاریک می‌ترسید؛ اما چون نسبت به دانسته‌های صدف درباره‌ی رانندگی شک داشت، تردید و استرس را کنار گذاشت و سعی کرد بحثی را در رابطه با گذشته‌ی صدف پیش بیندازد تا شاید عکس‌العملی از جانبِ او عایدش شود؛ بنابراین همزمان با عوض کردنِ دنده، حینی که نگاهش را خیره‌ی مقابلش نگه داشته بود، گفت:

- تو دخترِ زیبایی هستی!

انتظار داشت با این تعریف، حداقل صدف تشکر کند؛ ولی باز هم تنها لبخندی محو تصنعی از او گرفت. باز هم کوتاه نیامد و بحث را از تعریفِ زیباییِ او به سمتِ زندگی‌اش کشاند:

- من همه چی رو می‌دونم! اینکه هِنری به زور تورو فقط به خاطرِ اینکه بهت علاقه داشت، از خانواده‌ات دور کرد و بردت لندن، اینکه خیلی وقته زندانیِ یه کشورِ دیگه بودی! آقای اِسمیت همه چی رو بهم گفته.

صدف که نارضایتی‌اش از شروعِ چنین بحثی کاملا آشکارا بود، تنها نفسش را با کلافگی بیرون داد و ایلایدا که به خیالِ خودش توانسته بود قدمی در به حرف آوردنِ او پیشرفت کند، لبخندِ پررنگی زده و فرمان را به راست چرخاند. حداقل با شروعِ این حرف‌ها میانشان، توانسته بود با ترسِ خودش مقابله کند و می‌شد از چنین چیزی به عنوانِ نکته‌ای مثبت یاد کرد.

- نمی‌دونم چجوری راضی شد که مقابلِ پسرش وایسه و تورو فراری بده، به من هم نگفت؛ اما...

سرش را قدری به سوی صدف کج کرد:

- تو به زودی برمی‌گردی ایران؟ درسته؟

صدف علاقه‌ای به پاسخ دادن نداشت؛ اما از آنجا که ایلایدا تنها نورِ امیدش برای فرار از جهنمی که در آن قرار داشت، بود، به تکان دادنِ سرش اکتفا کرد که چتری‌های کم، فر و آشفته‌اش روی پیشانیِ کوتاه و روشنش نشستند. ایلایدا که باز هم نتوانست زبانِ او را به کلامی باز کند، ناامیدانه، به روبه‌رو نگریست و سکوت پیشه کرد تا بیش از این صدف را تحتِ فشار قرار ندهد. گویی او تا خودش نمی‌خواست، قرار بر حرف زدنش نبود، پس نباید آزارش می‌داد! مقابلِ خانه‌ی بزرگی با نمای سفید رنگ ترمز و ماشین را خاموش کرد. صدف که با خاموش شدنِ ماشین، افکارش را رها کرد، چشمش به ایلایدا که همان دم درِ سمتِ راننده را باز کرده و پیاده می‌شد، افتاد و با بسته شدنِ درِ راننده، به خود آمد و مشغولِ باز کردنِ کمربندش شد.

تنش که از حصارِ کمربند آزاد شد، دست دراز کرد تا در را باز کند همان لحظه با گشوده شدنِ در و نمایان شدنِ قامتِ بلندِ ایلایدا در میانش مواجه شد. ایلایدا برای پیاده شدنِ او از جلوی در کنار رفت که صدف تنها به لبخندی برای تشکر اکتفا و قلبِ ایلایدا را در سی*ن*ه مچاله کرد. با پیاده شدنش از ماشین، نگاهی به اطراف و خیابانِ خلوتی که نورِ نارنجیِ چراغ‌های بینِ راهی اندکی روشنش ساخته بودند و کماکان ماشین‌هایی به سرعت عبور می‌کردند، انداخت.

لبانش را روی هم فشرده، دستی به شلوارِ جذب و مشکی‌اش کشیده و سعی کرد خاک‌های نشسته بر پشتِ شلوار را کنار بزند. ایلایدا دستش را پشتِ کمرِ او و پایینِ کتِ کوتاهش نهاده، لبخندش را عمق بخشید و صدف را به جلو هدایت کرد. مقابلِ درِ مشکی و طرح‌دار ایستادند و ایلایدا با خارج کردنِ کلیدش از جیبِ شلوارِ قرمز رنگش، آن را درونِ قفلِ در برد و با چرخشی کوتاه، در را باز کرد.

باز شدنِ در با کشیده شدنش رو به داخل هماهنگ شد و همان دم واردِ حیاطِ سرسبزی که رایحه‌ی گل‌های متنوع درونش با یکدیگر ترکیب شده بودند، شدند و در خاطرِ صدف علاقه‌ی شدیدِ ساحل به گلِ شقایق پررنگ شد. نگاهی به اطراف انداخته و باغچه‌های کوچک را از نظر گذرانده، لبخندی زد و سعی کرد با فرو دادنِ آبِ دهانش، بغضش را هم فرو دهد. همراه با ایلایدا، پله‌های مقابل را که ارتفاعِ متوسطی داشتند، طی کرده و این بار هردو زیرِ تک چراغِ بالای سرشان و چسبیده به سقفِ کوتاهِ مقابلِ درگاه ایستادند.

ایلایدا در را باز کرد و ابتدا کفِ دستش را جایی میانِ شانه‌های صدف و پشتِ سرِ او نهاده، به داخل هدایتش کرد و همین که صدف واردِ خانه شد، ایلایدا هم پشتِ سرش وارد شد و در را بست که صدای بسته شدنِ در، میانِ سکوتِ سالنِ روشن و بزرگی که در آن قرار داشتند، اکو شد. صدف نگاهی به لوستر بالای سرشان انداخته، دستانش را به بازوهایش گرفت و در دل قدری از این احساسِ غریبی‌اش شکایت به قاضی‌ای نامرئی برد. محیطِ خانه بلعکس بیرون گرم‌تر بود و بوی خوشِ غذا در خانه می‌پیچید.

ایلایدا کتش را از تن خارج کرده، از کنارِ صدف راهش را به سمتِ مبلِ سفید و چرمی که در سمتِ چپِ سالن بود، کج کرد و این میان صدف نگاهش به شومینه‌ی خاموشِ روبه‌رویش و نهایتاً پیانویی که جنبش قرار داشت، خورد. ایلایدا کتش را روی مبل قرار داده و با ضمیمه کردنِ لبخندی به چهره‌ی مهربانش، بارِ دیگر به سمتِ صدف گام برداشت و صدف که صدای برخوردِ گام‌های او را روی پارکت‌های صدفی رنگ شنیده بود، سر به سمتش کج کرد و همان دم ایلایدا کنارش ایستاد.

ایلایدا با چشم و ابرو، اشاره‌ای به سمتِ راستِ صدف و پله‌های مارپیچی که به طبقه‌ی بالا منتهی می‌شدند، کرد و گفت:

- اولین اتاقِ طبقه‌ی بالا متعلق به تو هستش عزیزم؛ برو استراحت کن، دوش بگیر، من غذا رو حاضر می‌کنم و بعد بیا!

صدف سرسری سر تکان داد و به سمتِ پله‌ها رفت که این بار صدای برخوردِ پاشنه‌های پوتین‌های خودش به پارکت‌ها گوشش را پُر کرد. پله‌ها را آرام، طی کرد و وقتی به طبقه‌ی بالا رسید، چشمش به درِ قهوه‌ایِ روشنی که اولین درِ آن طبقه بود، برخورد کرد. بی‌آنکه نگاهِ دیگری را به بخش‌های دیگر بیندازد، تنها با ناخنِ نیمه بلندِ انگشتِ اشاره‌اش، پشتِ گوشش را خاراند. مقابلِ در که ایستاد، دست دراز کرده و دستگیره‌ی طلاییِ آن را که در مشت گرفت، پایین کشید و با هُل دادنِ در رو به داخل، آن را کامل گشود.
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت نود و ششم»

برای تمامِ کسانی که نقشی در بازیِ به راه افتاده‌ی خشاب داشتند، شبِ طی شده با جَوِ سنگینی همراه بود که جان‌های زیادی را هم گرفت. محوطه‌ی ویلایی که مهمانی در آن برگزار شده بود، حال در اختیارِ کاوه، کیوان و مامورانی بود که زنده مانده‌ها و همان دو فردِ سیاه‌پوش را که یکی با تیرداد درگیر شده بود و دیگری با کاوه، دستگیر کرده بودند و میانِ تاریکیِ اطراف، آژیرِ آمبولانس و ماشین‌های پلیس به فضا روشنایی می‌داد و چه کسی از درونِ طلوعی که روی صندلیِ شاگردِ ماشینی که کاوه با آن آمده بود، به صورتِ کج و رو به بیرون نشسته، سوئیشرتِ کاوه روی شانه‌هایش بود و کلاهِ آن روی سرش، در خود مچاله شده و دستانش را درهم گره کرده بود، خبر داشت؟!

اویی که ذهنش هنوز آشفته بازارِ پیش آمده را در خود حل نکرده بود و تصاویرِ تمامیِ اجسادی که یک به یک مقابلش افتادند، هر ثانیه بیش از پیش مقابلش رژه می‌رفتند. نگاهش به روبه‌رو بود و با پاهایش روی زمین ضرب گرفته، نمی‌توانست مغزش را آرام کند و خیرگیِ نگاهش کاوه‌ای که با چشمانِ ریز شده مشغولِ حرف زدن با سرهنگ و کیوان بود را نشانه می‌گرفت.

یک سو طلوعی که مهمانیِ جهنم شده تمامِ سرش را در بر گرفته و یک سو طراوت که هرچه با شماره‌ی او تماس می‌گرفت، با نگرفتنِ پاسخی، موبایل را با نگرانی پایین می‌آورد و حتی ترس از پارسایی که حس می‌کرد پیدایشان کرده هم به نگرانی‌اش دامن می‌زد. وقتی صبح به محلِ خانه‌شان رفته و باز هم اثری از طلوع نبود، حس کرد تمامِ آشفتگی‌ها و مصیبت‌ها باهم به سمتش سرازیر شدند. صدای گریه‌ی گندم را می‌شنید و هرچه برای آرام کردنش، او را میانِ دستانش نوازش می‌کرد، چون خودش آرامشی نداشت، گندم هم آرام نمی‌شد! سوی دیگرِ این روایت به آتشی وصل می‌شد که گویی او هم حسِ بدی گرفته، نمی‌توانست روی تمرینِ گیتارش متمرکز شود و مدام با کلافگی، بارِ دیگر سعی می‌کرد تا انگشتانش را با نظم و همان ریتمِ مشخص روی تارهای گیتار حرکت دهد؛ اما به خودش که دروغ نمی‌گفت! اضطرابِ درونی‌اش به او اجازه‌ی تمرکز را نمی‌داد.

اضطرابِ آتش هم دلیل و بُرهانِ خودش را داشت که به واسطه‌ی برادری‌اش می‌توانست از صد فرسخی هم حس کند که حالِ تیرداد روبه‌راه نیست و دقیقا هم همین بود! تیرداد روی شکم و درونِ محوطه‌ی کلبه روی کاناپه افتاده بود و ساحل درحالی که با استرس و نفس زدن سعی داشت تا گلوله را از شانه‌اش خارج کند، با دیدنِ این حالِ او قلبش تیر کشیده و لرزشِ دستانش به وضوح او را مدام از بیرون کشیدنِ گلوله بازمی‌داشتند و این میان، خسرو هم تنها دست به سی*ن*ه، بالای سرِ آن‌ها ایستاده و نگاهش را به کارِ ساحل دوخته بود. قلبش عجیب از حضورِ هنری در ایران و درست، بیخِ گوشش ترسیده بود و هرچه فکر می‌کرد علتی برای بازگشتِ او نمی‌یافت و از طرفی، فکرِ صدف هم کلِ مغزش را درگیر کرده بود.

و با تمامِ این دلواپسی‌ها و نگرانی‌ها، زخمی شدن‌ها و در فکر فرو رفتن‌ها، تنها کسی که در آن شب به طرزِ عجیبی لبخند داشت و بی‌قیدتر از همگان به نظر می‌رسید، باعث و بانیِ این موارد بود که حتی از دستگیر شدنِ افرادش هم نگران نبود؛ بلعکس، چون می‌دانست ضرری برای خودش ندارد، خیالش از هر زمانِ دیگری راحت تر بود. راحت بود و به واسطه‌ی همین راحتی، کلیدش را درونِ قفلِ درِ انباری که شروعِ نقشه‌هایش از همانجا بود، چرخاند. درِ آهنی، سفید و اندک زنگ زده را رو به داخل هُل داده، واردِ محوطه‌ی خالی‌ای شد که جز یک صندلی درست در میانش و دختری که دست و پا بسته و با دهانی چسب خورده، در حالی که مارِ بلندی روی گردنش بود و او با وحشت و چشمانی درشت شده، به تکان خوردن‌های مار که یک حلقه به دورِ گردنش زده بود، می‌نگریست، چیزی نبود.

با گام‌هایی بلند، کفِ کفش‌های اسپرت و مشکی‌اش را روی زمین نشاند و به دختر که موهای روشنش آشفته و باز بودند و چند تار از آن‌ها هم به عرق و اشک‌های روی صورتِ گندمی‌اش چسبیده بودند، نگاه کرد. قلبِ دختر درونِ حلقش می‌تپید و صداهای نامفهومی را جیغ مانند و ناله‌وار، از پشتِ چسب و حنجره‌اش روانه‌ی گوش‌های هنری می‌کرد. دختر حرکتِ آرامِ مار را با حسِ لغزندگیِ پوستِ پولکیِ او روی گردنِ عرق کرده‌اش احساس می‌کرد و این درحالی بود که حتی از نفس کشیدن هم می‌ترسید! مار که گه گاهی زبانِ باریک و نازکش را بیرون می‌آورد، دختر را یک دور می‌کشت و سپس زنده می‌کرد. با متوقف شدنِ گام‌های هنری مقابلِ دختر، او چشم از مار که درست در نیمه‌ی راستِ صورتش بود، گرفته، چشمانِ سبز و ملتمسش را که مردمک‌هایش گشاد شده بودند به صورتِ هنریِ دست در جیب که صاف مقابلش ایستاده و از بالا نگاهش می‌کرد، دوخت.

هنری نگاهی به مار انداخته، دختر بارِ دیگر حرکتِ مار را روی گردنش احساس کرد و جیغِ دیگری کشید که هنری ابروانِ باریکش را بالا انداخته، چشمانش را در حدقه چرخی داد و همزمان که دستش را به سوی صورتِ دختر دراز می‌کرد، به انگلیسی گفت:

- چسب رو از روی دهنت برمی‌دارم؛ اما بهتره چیزی جز واقعیت رو نشنوم، هوم؟

دختر تنها با همان دیدگانِ گشاد شده به صورتِ هنری نگریست که او با خونسردی، دست جلو برده و با گرفتنِ لبه‌ی چسب آن را یک ضرب و محکم از روی صورتِ دختر کند که به خاطرِ محکم کندنِ چسب از روی صورتش، چهره‌ی دختر مچاله شده و دورِ لبانِ بی‌رنگش هاله‌ای مستطیلی و روشن‌تر از رنگِ پوستش که به واسطه‌ی سفت چسبیدنِ آن چسب به لبانش بود، تشکیل شده، نفس زنان و با قفسه‌ی سی*ن*ه‌ای جنبان، سعی کرد حرکتِ مار روی گردنش که موهای تنش را سیخ می‌کرد نادیده بگیرد؛ بنابراین وحشت زده و ملتمس لب باز کرد:

- هنری قسم می‌خورم که من هیچی از نقشه‌های پدرت نمی‌دونم، باور کن...

پیش از آنکه حرفش تمام شود، دستِ هنری را کنارِ صورتش دید که تارِ موهایش را گرفته و به دورِ انگشتِ اشاره‌اش می‌چرخاند. از همین حرکتِ او زبانش برای ادامه‌ی حرف زدن قاصر ماند و با لرزی که به اندامِ نحیفش افتاده بود، به حرکتِ دورانیِ انگشتِ اشاره‌ی او که موهایش را پیچ می‌داد، نگریست که هنری بی‌آنکه نگاهش را به صورتِ سرخ شده و خیس از گریه‌ی او بدوزد، همانطور که چشمانش روی موهای به دورِ انگشتش بود، گفت:

- چطوره یه بار برای همیشه قبول کنی که توی دروغ گفتن استعدادی نداری؟

قلبِ دختر در یک آن، در سی*ن*ه‌اش فرو ریخت و نفس‌هایش تندتر شده، سعی کرد حرکتِ مار به دورِ گردنش را که گویی قصدِ ساختنِ حلقه‌ای دیگر را داشت و ناخودآگاه باعثِ مور- مور شدنش می‌شد را نادیده بگیرد. آبِ دهانش را به سختی پایین فرستاد و هنری که لرزِ آشکارِ اندامش را دید، نیم نگاهی به لباسِ پاره شده‌ی او از سمتِ چپِ شانه‌اش که خطِ زخمی با خونریزیِ کم را هم داشت، انداخته، نفسِ عمیقی کشید و با رها کردنِ موهایش، گامی رو به عقب برداشت.

- چطور من رو انقدر احمق فرض کردی که فکر کردی باور می‌کنم معشوقه‌ی پدرم که از آب خوردنش هم خبر داشت، چیزی از نقشه‌اش برای فراری دادنِ صدف نمی‌دونه؟

بغضِ دختر سنگین‌تر شده، چانه و لبانش لرزیدند و هنری نگاهش را بالا کشیده، روی صورتِ او متمرکز شده و با بی‌قیدی، شانه‌ای بالا انداخت.

- خدای من! فکر نمی‌کنم اینطوری باهم به نتیجه برسیم.

گامِ رو به عقب برداشته‌اش را جلو رفت و با انگشتانِ شست و اشاره‌اش چانه‌ی لرزانِ دختر را گرفته و سرِ او را بالا آورد تا چشمانش قفلِ دیدگانِ مرتعشِ او شد. لبانِ دختر همچون چانه و چشمانش لرزیده، هنری اما لحنِ خونسردش را با جدیتی ترسناک درآمیخت و چشمانش که تیز شدند، قدری ابرو درهم کشید. چانه‌ی دختر را جوری میانِ انگشتانش فشرد که بالاخره توانست آخِ دردآلودش را از حنجره‌اش آزاد کند و سپس خودش ادامه داد:

- می‌دونی که من چقدر روی صدف حساسم، پس بهتره خودت همه چی رو بگی تا مجبور نشم از زور استفاده کنم. صدف الان توی کدوم کشوره؟

دختر بغض شکاند و در جوابِ هنری سکوت را تقدیمش کرد. هنری که بیش از این تحتِ فشار گذاشتنِ او را بی‌اثر دید و از طرفی خودش هم برای بازجویی از او بی‌حوصله بود، لبانش را روی هم فشرده، چانه‌ی دختر را به ضرب رها کرد و عقب کشید. دختر درحالی که از گریه به سکسکه افتاده بود، هنری را نگریست که او هم دستانش را پشتِ سرش قفل کرده، تای ابرویی بالا انداخت و به مار که اندکی بیشتر لغزندگیِ پوستش را روی گردنِ دختر حرکت می‌داد، اشاره کرد.

- نگران نباش؛ نیش نداره!

گامِ دیگری رو به عقب برداشت و وحشتِ دختر با فکر به بیرون رفتنِ او و تنها ماندنش با ماری که هر لحظه بیشتر به دورِ گردنش می‌پیچید، بیشتر شده، هنری ادامه داد:

- اما متاسفم که تا صبح ممکنه خفه‌ات کنه!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت نود و هفتم»

***

هر گامی که روی سطحِ چوبیِ زیرِ پایش برمی‌داشت، صدایی اندک را بلند می‌کرد که از گوش‌هایش دور نمی‌ماند. دستانش را پشتِ سرش به هم وصل کرده بود و همزمان که از درگاهِ درِ کلبه که خارج می‌شد، نگاهش را به آسمانِ خاکستری که قطراتِ ریزِ باران را هنوز هم به جانِ زمین می‌انداخت، دوخت و نفسِ عمیقی کشید که دمی ریه‌هایش پُر و سپس خالی شدند. جلوتر رفته و مقابلِ نرده‌ی چوبی که ایستاد، چشم چرخانده، این بار دیدگانِ مشکی‌اش را به سوی درختِ بلند و تنومندی که سمتِ راستِ کلبه قرار داشت و از برگ‌های چسبیده به شاخه‌های خمیده‌اش قطراتِ آب روی زمین چکه می‌کرد و چمن‌های سبز را نم‌دار می‌ساخت،هدایت کرد. با دیدنِ پرنده‌ی زرد رنگ، کوچک و آوازه‌خوانی که روی شاخه‌ی نازکی از درخت جای گرفت، تای ابرویی بالا انداخت و مردمک‌هایش که ریز شدند، گویی تصاویرِ اطراف پیشِ نگاهش تار شد و تنها تصویرِ پرنده را واضح نگه داشت.

صدای آوازِ او که ولومِ پایینی داشت را صدای بارش تندِ باران و وزش بادِ سردی که صبحگاه بود، می‌بلعید و شنیدنش شاید یک گوشِ اضافه هم می‌طلبید. دستانش را از پشتِ سرش خارج کرده، با قدمِ دیگری رو به جلو دستانش را روی نرده نهاده و به منظره‌ی باران گرفته‌ای که بوی خاکِ نم گرفته از آن بلند می‌شد، نگریست. از دیشب و پس از یافتنِ تیرداد که با استفاده از درِ پشتیِ ویلا به او رسیده بودند، زبانش نیرویی برای چرخیدن در دهان نداشت و حال بو برده بود که صدف این عادتِ سکوت کردن به هنگامِ شوک تا مدت زمانی کوتاه را از چه کسی به ارث برده بود. یادِ صدف باعث شد تا با نگاهی به پایین و زمینِ خیس شده، دختری مقابلِ دیدگانش نقش ببندد که چشمانش را بسته، لبخندی بر لب داشت و سرش را به همراه دستانِ باز شده‌اش بالا نگه داشته، بوی نمِ خاک را استشمام می‌کرد.

بغض در گلویش نشسته و اشک دیدش را تار کرد؛ اما همچنان چشم از همان دختری که آستین‌های هودیِ آبی کمرنگش را تا آرنج بالا داده بود و سرش را بالاتر گرفته، رو به آسمان لبخندش پررنگ تر شد و شروع به چرخیدن دورِ خودش کرد، برنداشته و این درحالی بود که موهای فر و قهوه‌ای روشنش به خاطرِ خیس شدن زیرِ باران، تیره‌تر به نظر می‌آمدند. خسرو سرش رو به شانه کج شده، لبانش را روی هم فشرد و پلک‌هایش را روی هم نهاده، پس از مکثی کوتاه از هم گشود و با حسِ رها شدنِ قطره‌ی گرمِ اشک روی گونه‌ی سردش، شکستنش را بارِ دیگر باور کرد و این در حالی بود که تصویرِ دختر هنوز مقابلش قد علم کرده، زیرِ باران می‌چرخید و بلند می‌خندید.

صدای خنده‌هایش در گوش‌های خسرو می‌پیچید و بغضش را که بزرگ تر می‌کرد، باعث می‌شد تا گره‌ی انگشتانش به دورِ نرده‌ی چوبی محکم‌تر شود و همین هم از سرخ شدنِ مشت‌هایش به علاوه‌ی رگ‌هایی که پشتِ دستانش برجسته شده بودند، مشخص شود. قلبش در سی*ن*ه بی‌قراری می‌کرد و سعی داشت لبان و چانه‌اش را از لرزیدن باز دارد تا گریه‌اش را به هلاکت برساند؛ اما ایستادنِ دختر در جایش، حینی که دستانش را به آرامی پایین می‌آورد و خنده‌اش کمرنگ می‌شد، مسبب شد تا سرش را زیر انداخته و این بار لرزشِ شانه‌هایش تماماً شکستنش را به نمایش بگذارند. هرچه برای خفه کردنِ صوتِ دلخراشِ گریه‌اش تقلا می‌کرد، ناموفق‌تر می‌شد و حال بهتر از هر زمانِ دیگری علتِ این خلاء شش ساله را که جایی در سمتِ چپِ سی*ن*ه‌اش لانه ساخته بود، درک می‌کرد.

قلبِ توخالی‌اش سال‌ها با هر حسی غریبی می‌کرد؛ شاید چون به خیالِ خودش و به خاطرِ ارزشِ بسیار بالای ساحل برایش، فکر کرده بود که یارای پُر کردنِ جای خالیِ صدف را برایش دارد؛ ولی از دیشب و پس از اینکه از بازگشتِ هنری به ایران آگاه شده بود، تمامِ ذهنش بر هم ریخته و قلبش با هر تپش، درد را به قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش می‌کوبید. سرش را بالا گرفته، چند باری از بهرِ صاف کردنِ مسیرِ دیدش، پلک‌های خیسش را باز و بسته کرد و این بار که دیدگانش به جایی که همان دختر ایستاده بود، برخوردند، تصویرش را باز هم دید که این بار با همان لبخند، به سویش چرخیده و نگاهِ قهوه‌ای روشنش را به دیدگانِ مشکی‌اش دوخته بود. خسرو آهِ عمیقی را از سی*ن*ه‌اش فراری داده، خیره به چشمانِ دختر که سرش را بالا گرفته و با لبخندی ملایم نگاهش می‌کرد، مغموم و با قلبی تکه پاره شده، لب زد:

- ببخش من رو بابا، ببخش دخترم!

صدفِ خیالی‌ای که در گردیِ مردمک‌هایش نقش بسته بود، شانه‌هایش را کوتاه، همراهِ ابروانِ باریک و قهوه‌ای رنگش بالا انداخته، نفسی گرفت و با خنده صدا کرد:

- بابا!

- بابا؟

واژه‌ی «بابا»ای که بعد از اولین کلمه شنیده بود، باعث شد تا به ضرب سر به عقب چرخانده و چشمش به ساحل که میانِ درگاه دست به سی*ن*ه و درحالی که شانه‌ی راستش را به درگاه تکیه داده بود، بیفتد. نفسِ عمیقی کشیده، پلکِ محکمی زده و با روی برگرداندن از ساحل، مسیرِ نگاهش به همان جای قبلی بازگشت و این درحالی بود که همان لحظه با جای خالیِ صدفِ ذهنی‌اش مواجه شد. غوغای درونش آرام نگرفته، خسته از این دلتنگیِ تازه‌ای که تمامِ معادلاتش را بر هم ریخته بود، دستی به صورتش کشیده، زیرچشمی نگاهی به ساحل انداخته و بدنش را چرخاند. دو پله را پایین رفته، روی سومین پله درحالی که آرنج‌هایش روی زانوانش جای گرفتند، نشست که ساحل هم با دنبال کردنِ حرکاتِ او، ابتدا نگاهِ گذرایی به بارشِ باران انداخته، سپس پاشنه‌ی پوتین‌های مشکی و براقش را روی پله‌ها گذاشت و درست کنارِ خسرو نشست.

این درحالی بود که خسرو عطرِ شیرینِ ساحل را به مشامش کشیده، مشغولِ بازی با بندِ ساعت مچیِ استیل و نقره‌ای رنگش شد و زل زده به زمینِ مقابلش، سعی می‌کرد کنترلِ آشوبِ ذهنی‌اش را به دست گیرد. ساحل لبه‌های پالتوی شیری رنگش که باز بود را برای گرم شدنش به هم نزدیک کرد و نگاهش را همچون پدرش به روبه‌رو دوخته، چون گویی ذهنِ او را خوانده بود و از چراییِ آشفتگیِ یک شبه‌ی او باخبر بود، آگاه از اینکه خسرو به خاطرِ شوکِ دیشب تا مدتی کوتاه سکوت کرده و چیزی نمی‌گفت، لبخندِ تلخ و محوی زده، دلتنگ برای صدفی که از دیشب یادش در ذهنِ همه پررنگ شده بود، نفسی گرفت و حرف‌هایی که روی قلبش سنگینی می‌کردند را به زبان آورد:

- می‌دونی بابا، شاید اگه بیست و چند سالِ پیش به جای لج کردن سرِ ارث و میراث و کینه به دل گرفتن، سعی می‌کردی همه چی رو دوستانه حل کنی، الان همه‌مون خوشبخت بودیم.

خسرو لبانش را روی هم فشرده، انگشتانش را به هم پیوند زد و نفسش را در سی*ن*ه نگه داشت. ساحل چانه‌اش لرزیده، بی‌توجه به سرمایی که پالتوی تنش توانِ جنگیدن با آن را نداشت و لرزی نامحسوس را به اندامِ ظریفش می‌انداخت، ادامه داد:

- تیرداد اینجا نبود، خودت خلافکار نبودی، صدف و مامان کنارمون بودن...

نفسش را لرزان بیرون فرستاد و سر کج کرده به نیم‌رخِ خسرو نگریست درحالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و چرخ می‌زد تا کم- کم رها شود.

- یه خانواده بودیم بابا؛ من دلبسته‌ی عشق یه طرفه‌ام به مردی نمی‌شدم که اصلا من رو نمی‌بینه!

خسرو دندان‌هایش را روی هم فشرد و بغضِ ساحل به گلوی خودش هم سرایت کرد که برای فرو فرستادنش، آبِ دهانش را پایین فرستاد و بالا و پایین شدنِ سختِ سیبکِ گلویش به خودیِ خود گویای وضعیتش بود.

- مجبور نمی‌شدم جای خالیِ تورو، مامان و صدف رو با تیردادی پُر کنم که فقط یادم بیاره هنوز هم قلب دارم!

اشکِ حلقه بسته در دیدگانِ ساحل که چشمانِ عسلی‌اش را براق ساخته بود، پس از گردش‌های فراوان، با پلک زدنِ آرامِ او، قطره‌ای را موظف کرد تا دردش را با خود حمل کرده و روانه‌ی گونه‌اش کند. ردِ اشک که خطی صاف تا چانه‌ی ساحل را طی کرد، او با لبانی لرزان، ادامه‌ی حرف‌هایش را در پیش گرفت:

- چرا نمیشه ازت متنفر شم بابا؟ چرا نمی‌ذاری دوستت نداشته باشم؟ چرا هنوز هم باور دارم که ساحلِ جهانگردم، درحالی که نمی‌خوام باشم؟

بغضش با صدایی بلند شکسته، شانه‌هایش لرزیدند و با بالا کشیدنِ بینی‌اش دستانش را روی صورتش نهاد و خسرو خوددرگیری‌اش را با شنیدنِ صدای گریه‌ی ساحل پایان بخشیده، سرش را به سمتِ او گرداند و چهره‌ی مغمومش را روی او متمرکز کرد. با گرفتگیِ آشکاری، یک دستش را بالا آورده و به آرامی، تارِ موهای جلو آمده‌ی ساحل را کنارِ انگشتِ میانی‌اش قرار داده، از روی شقیقه‌اش عقب راند و پشتِ گوشش با ملایمت پناه داد.

و در این بین، تیرداد که به تازگی به هوش آمده و چهره‌اش از دردِ طاقت فرسای شانه‌اش درهم شده، دستِ راستش را روی شانه‌ی زخمی‌اش نهاده بود و به این تصویر می‌نگریست، زیرلب زمزمه کرد:

- تهِ چاهی خسرو؛ داری همه رو هم با خودت می‌کشی پایین!
 
موضوع نویسنده

Masoome

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
798
3,865
مدال‌ها
2
«پارت نود و هشتم»

سوی دیگر، پروا که در پیاده‌رو قدم می‌گذاشت، با رسیدن به داروخانه‌ی موردِ نظرش، موبایل را محکم‌تر میانِ انگشتانش گرفته، لبخندی یک طرفه روی لبانِ رژِ کالباسی خورده‌اش نشاند و با صاف کردنِ بندِ چرمیِ کیفِ قهوه‌ای رنگش روی شانه، حینی که دو واژه‌ی «خداحافظ عزیزم» را از فردِ پشتِ خط می‌شنید، متقابلاً خداحافظی‌ای بر لب راند و موبایل را که از گوشش پایین آورد، تماس را پایان داد. موبایل را درونِ جیبِ پالتوی قهوه‌ای رنگش نهاده و دو پله‌ی ابتدایی و سفید را با نفسی عمیق پشتِ سر گذاشته، صدای حرکتِ گه گاهِ ماشین‌های درونِ خیابان به گوشش خورد.

درِ کشویی و دو طرفه‌ی داروخانه به طورِ اتوماتیک باز شد و پروا لبخندش را روی صورتش که تمدید کرد، دستی به موهای طلایی و بیرون زده از شالِ آبی تیره‌ای که تشابهِ خاصی با رنگِ چشمانش داشت، کشیده، موهای کج شده به سمتِ چپِ پیشانیِ روشنش را مرتب و صدایش را صاف کرد، کفِ بوت‌های مشکی‌اش را روی زمینِ سرامیکیِ داروخانه که فضای خنک و نسبتاً تاریکی داشت، نهاد.

صوتِ برخوردِ پاشنه‌های نیمه بلندِ بوت‌هایش با زمین به گوشِ دختری که در کناره‌ی راستِ فضا و پشتِ میزِ شیشه‌ای، مشغولِ قرار دادنِ انواع و اقسامِ کرم‌هایی که برای نفرِ قبلی آورده، بود، رسید و او دست از کار کشیده، حینی که اندکی ابروانِ قهوه‌ای تیره و بلندش را به هم نزدیک می‌کرد، گردن کج کرده و پروای لبخند به لب را پشتِ میز نظاره‌گر شد. لبانِ متوسط و صورتی‌اش را روی هم فشرده، هوا را از طریقِ بینی‌اش به ریه‌هایش رساند و همزمان که چشمانِ سبز و درشتش را در حدقه می‌چرخاند، لبانش غنچه شدند و پوفِ کلافه مانندش از میانشان خارج شد.

بدنش را کامل به سمتِ پروا که منتظر نگاهش می‌کرد چرخانده، دستانش را مقابلِ سی*ن*ه‌اش درهم گره کرد و پروا که توقعِ چنین واکنشی را از سوی او داشت، بی‌خیالِ جویا شدن از علتِ این برخورد شد که خودِ دختر خیره به چشمانش لب باز کرد:

- چرا اومدی اینجا پروا؟

پروا قدمی دیگر جلو رفت و این بار تقریبا به میزِ شیشه‌ای چسبید و از بالای آن، نگاهی به کرم‌های مرطوب کننده و باقیِ لوازمی که زیرِ میزِ ویترین مانند قرار داشتند، انداخت. تای ابرویی بالا انداخته، چشم ریز کرد و سپس با بالا گرفتنِ سرش، لبخندِ لب بسته‌ای را با فشردنِ لبانش روی هم، به چهره‌ی خنثی و بی‌حوصله‌ی دخترِ مقابلش با آن روپوشِ سفید و شالِ چروک و زرشکی روی موهای نیمه بلند و قهوه‌ای تیره‌اش تقدیم کرد.

- نمی‌تونم بیام داروخونه نسیمِ افتخار؟

دختری که پروا او را نسیم می‌نامید، پیشانیِ کوتاهش را با سرِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش ماساژ داد و بحث کردن با پروا را خارج از محدوده‌ی توانش می‌دانست، گامی به جلو برداشت و این بار فاصله‌ی خودش هم با میزِ شیشه‌ای به صفر رسید. چشمانش را در نگاهِ آسمانی و تیره‌ی پروا چرخانده، دستانش را روی میز نهاد و حینی که مشغولِ کلنجار رفتن با دستبندِ ظریف و نقره‌اش که پروانه‌ی کوچکی دو طرفِ زنجیرِ نازکش را به هم وصل می‌کرد، می‌شد، لب باز کرد:

- اگه چیزی که می‌خوای رو بگی و بعدش هم بذاری بری، بهترین لطف رو در حقِ دوستِ دیرینه‌ات که من باشم می‌کنی.

دستی به شالش کشیده و همزمان با بالا انداختنِ هردو ابرویش، در ادامه‌ی کلامش «هوم»ای پرسشی و تو گلویی را خطاب به چهره‌ی پروایی که همچنان لبخند از روی لبانش کنار رفتنی نبود، ادا کرد که پروا هم به نشانه‌ی تمسخر پوزخند زده، دستانش را مقابلِ سی*ن*ه‌اش در هم گره کرد و گفت:

- می‌بینم که حاج خانم خوب مغزت رو شستشو داده نسیم جان؛ خب... ادامه‌اش؟

نسیم نفسش را محکم فوت کرد و خواست در جوابِ پروا، پاسخِ دندان شکنی را حواله‌اش کند که با باز شدنِ در و وارد شدنِ زنی میانسال که همزمان با جمع کردنِ چتر مشکی‌اش با دختربچه‌ای پنج ساله که موهای مشکی و بلندش را خرگوشی بسته بود، گام برمی‌داشت، تنها چشم غره‌ای را روانه‌ی پروا کرد و پروا با دیدنِ آن زن و دختربچه‌ی کنارش، چون عجله‌ی آن‌ها را دید گامی عقب رفت و نسیم لبخندی به روی زن زده و خیره به چشمانِ مشکی و بادامیِ او شد که زن چند بسته قرص را خواستار شد. نسیم سری تکان داده، زن که نفس- نفس می‌زد قدری گره‌ی روسریِ مشکی و ساتنِ سرش را صاف کرد و از پهلو به میزِ شیشه‌ای تکیه داد. پروا که دختربچه را دید، چشم بینِ زن و نسیمی که قرص‌ها را درونِ نایلونِ کوچکی قرار می‌داد و زن هم به دنبالش به سمتی دیگر می‌رفت تا هزینه را حساب کند، چرخاند.

رو به دختربچه که حال حواسش معطوف به او شده بود، چشمکی زده، بینیِ کوچک و سرخ شده‌ی او را از نظر گذراند و با دست علامت داد که به سمتش بیاید. دختربچه که علامتِ پروا را دید، نگاهی به مادرش که پشتِ شیشه‌ای نیمه بلند ایستاده و کارتش را از دریچه‌ی نیم دایره‌ای شکل به سمتِ نسیم می‌گرفت، انداخت.

آبِ دهانی فرو داده، بینی‌اش را بالا کشیده و با گام‌هایی مردد، آرام به سمتِ پروا که برای هم قد شدن با او روی زانوانش می‌نشست، رفت. نسیم که زیرچشمی حرکاتِ آن‌ها را با نارضایتی دنبال می‌کرد، چون فکرش سمتِ آن‌ها بود و به درستی متوجه‌ی رمزِ کارت که زن گفته بود، نشد، از فکر خارج شده، چشم از پروا و دختربچه گرفت و با نگاه انداختنی به زن گفت:

- یه بارِ دیگه رمز رو میگید لطفا؟

پروا بی‌توجه به سنگینیِ نگاهِ نسیم، دستانِ کوچکِ دختربچه را میانِ انگشتانِ کشیده‌اش گرفته، لبخندی پررنگ به چهره‌ی معصوم و پوستِ روشنِ او زد.

- چقدر شما خوشگلی عزیزم!

دخترک که ناخواسته محبتِ پروا در زیر پوستش به غلیان افتاده بود، لبخندی زده، پروا دست بالا آورد و طره‌ای از موهای او که به سمتِ پیشانی‌اش آمده بودند را پشتِ گوشش فرستاد و لب زد:

- امیدوارم اگه بچه‌ی منم دختر بود، مثل تو خوشگل بشه!

همان دم، زن رسیدش را از نسیم گرفته، تشکرِ کوتاهی کرد و با برداشتنِ نایلونی که خشاب‌های قرص درونش بود، به عقب چرخید. پروا با دیدن به عقب برگشتنِ زن، به آرامی از جایش برخاست و زن دستِ دخترش را گرفته، از محوطه‌ی داروخانه که خارج شد، صدای نسیم به گوشِ پروا رسید:

- اگه واقعا قصدِ خرید نداری، لطفا برو پروا، حضورت خیلی سنگینه!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین