- Aug
- 798
- 3,865
- مدالها
- 2
«پارت هشتاد و نهم»
مهمانیای که حال خسرو از تله بودنش اطمینان حاصل کرده بود، دمی آرام نمیگرفت و بادِ همهمهی برپا شده در درونش دم به دم رو به فزونی میرفت. تیرداد مشغولِ حرف زدن با مردی که گویا قاچاقچیِ اسلحه بود و البته در طعنه زدن هم مهارتِ وافری داشت، بود و طلوع هم چون هنوز نتوانسته بود با کسی در آن مهمانی آشنا شود و نارضایتیاش از حضور در مراسم به طرزِ فجیعی عیان بود، تنها دست به سی*ن*ه ایستاده و به حرف زدنهای دخترِ جوانی کنارش که به پُر حرفی شباهتِ بیشتری داشت گوش میداد و واحدترین واکنشش در برابرِ حرفهای او سر تکان دادنی با کلافگی بود، نگاهش را به اطراف چرخانده و چون بارِ دیگر کیوان را از نیمرُخ نگریست، سعی کرد با واکاویِ چهرهی آشنای او، هویتش را در ذهن تداعی کند؛ بنابراین این بار گوش دادن به حرفهای دختر را متوقف کرده و چون دیگر با بیاهمیتیاش گویی صدای او را هم قطع کرده و نمیشنید، روی چهرهی کیوان زوم کرد. کیوان که همچنان با چشمانش شایان را که در گوشهای ایستاده بود و مدام به ساعت مچیاش مینگریست، زیرِ نظر گرفته بود، دستش را روی ایرپادی که در گوشش قرار داشت، نهاد تا از دیده شدنش جلوگیری کند.
و هرچه کیوان با نگاهی مشکوک، شایان را دنبال میکرد، طلوع هم او را موردِ بررسی قرار میداد و انتهای تمامِ گشتنهایش، با پررنگ شدنِ خاطرهای از دو ماهِ پیش و شبِ نامزدیاش با کاوه که کیوان هم در آن حضور داشت و با شوخ طبعیاش مجلس را گرم میکرد، حیرت زده، آبِ دهانش را فرو مردمکهای سیاهِ دیدگانش گشاد شدند.
درکِ هویتِ کیوان برای اینکه از چراییِ حضورِ او در این مهمانی سر درنیاورد، کافی بود و این چرایی برای کیوان هم در رابطه با حضورِ طلوع صدق میکرد. طلوع که پی به کیستیِ کیوان برده بود، قدمی عقب رفت و کیوان هم بیتوجه به رفت و آمدهای گه گاهی از مقابلِ شایان، تنها چشمانِ مشکیاش را زومِ چهرهی او که پس از بازدیدِ دوبارهی ساعتش این بار نگاهی به اطراف انداخته و سپس مسیرش را به سمتِ پلههایی که منتهی به طبقهی بالا میشد، تغییر میداد، کرده بود.
با دیدنِ حرکت کردنِ شایان به سمتِ پلههای سرامیکی و سفید رنگی که نردههایی طلایی داشتند، رفتنِ او را با چشم دنبال کرد و چون او را تا بالا رفتن از پلهها دنبال کرد و پس از آن دیدش به او کور شد، لبانش را روی هم فشرده و با برداشتنِ گامی رو به جلو، به پهلو شده و از کنارِ مردی که قصدِ گذر به جهتِ مخالفش را داشت، رد شد و خطاب به کاوهای که آن سوی خط منتظرِ گزارش دادنهایش بود، گفت:
- کاوه این مرده رفت طبقهی بالا!
کاوه ابرو درهم کشیده، متعجب به سهیل نگریست که سهیل هم خندهاش را با جمع کردنِ لبانش کنترل کرده، سرش را به سمتِ کاوه بالا گرفته و با لب زدن به او فهماند که مقصودِ سخنِ کیوان، شایان است. کاوه با درکِ حرفِ او، ابروانش را بالا انداخت.
- ارزنده رو میگی؟
کیوان همانطور که سرش را بالا گرفته و قصد داشت خودش را به پلهها برساند تا از طریقِ آن به طبقهی بالا راه یابد، با شنیدنِ نامِ خانوادگیِ شایان، چهرهاش درهم شده و با تعجب گفت:
- این فامیلیش ارزندهست؟ وا بده داداش! این که با این قیافه مفت نمیارزه!
کاوه و سهیل نگاهی به یکدیگر انداخته و هردو با دیدنِ صورتهایی که خنده در آنها نفوذ کرده بود، به خنده افتادند و کاوه سعی کرد با گزیدنِ لبش، خندهاش را فرو دهد و به بُعدِ جدیاش بازگردد تا کارشان را فراموش نکنند. صدایش را صاف کرده و سهیل هم از سویی چون بلعکسِ کاوه، نمیتوانست کنترلِ خندهاش را به دست گیرد، دستش را روی لبانش نهاده و با چرخاندنِ سرش به جهت مخالف، ریز خندید که البته لرزشِ شانههایش نمیتوانست چیزی را انکار کند. کاوه هم درحالی که سعی داشت افسارِ جدیتش را بارِ دیگر به دست گیرد، با دیدنِ خندههای سهیل، بارِ دیگر به خندهای کوتاه افتاد و سریعاً با جمع کردنِ لبانش، آن را فرو داد. کیوان که بلاتکلیف و مردد، همچنان به پلهها مینگریست، به صدای خش گرفتهی کاوه به خاطرِ خندهی چندی پیشش گوش سپرد:
- گوش کن کیوان! دنبالش برو ببین میتونی چیزی ازش بفهمی یا نه.
کیوان نفسش را فوت کرده، نگاهش را چپ و راست و جلو و عقب به گردش درآورد و با نهادنِ کفِ دستش روی نردهی طلایی و سردِ پلهها، همزمان که پلهاول را بالا میرفت، نگاهش را به پلههای باقی مانده دوخته و با کلافگی و حرصِ بامزهای که انگار نه انگار وسطِ عملیات است و برای جمعآوریِ اطلاعات رفته، نچی کرده و در پیِ آن ادامه داد:
- این هم نمیدونه من از اونهایی هستم که از شصت دقیقه درس خوندن، شصت و پنج دقیقهاش رو به کتاب نگاه میکردم تا ببینم چقدر مونده!
کاوه که این بار قصد داشت خندهاش را کنترل کند، صدایش را صاف کرده و جدیتی که اندکی به خندهاش غلبه کرده بود را به کار گرفت.
- کیوان!
کیوان هم ناخودآگاه، گویی که انگار کاوه مقابلش بود و عکسالعملهایش را میدید، دستانش را تسلیموار بالا آورده و «خیلی خب» را کوتاه ادا کرد و این بار سکوت بود که میانشان برقرار شد. کیوان هم برای سریعتر رسیدن به طبقهی بالا، پلهها را دوتا یکی کرد و پس از تمام شدنِ پلهها، واردِ راهروی باریک و نیمه تاریکی که تنها دو درِ اتاق در کنارِ هم را داشت، شده، چشمانش را ریز کرده و نوکِ زبانش را به گوشهی لبانش که کشید، گامهای آرام و محتاطش را رو به جلو برداشت.
با ایستادن مقابلِ اولین درِ قهوهای روشن، کمی تنش را به سمتش مایل کرده، گوششِ آزادش را که ایرپاد درونش نبود به در چسباند تا استراق سمع کند؛ اما از آنجا که صدایی به گوشش نرسید، پی به خالی بودنِ اتاق برد و این بار با برداشتن پنج گامِ بلند، به درِ بعدی رسید. گوشش را به درِ دوم چسباند که این بار با شنیدنِ صدای محوِ مردی که فارسی را با لهجه و گویی که ایرانی نباشد، حرف میزد، ابروانش به سمتِ پیشانیاش بالا رفتند و خطوطی روی پیشانیِ روشنش ترسیم شد.
- کارت خوب بود و کارم باهات تموم شده!
درونِ اتاق، شایان که این حرف را از سوی مردی که مقابلش ایستاده و چشمانِ آبی و تیزش را زومِ مردمکهای مشکیاش کرده بود، شنید، لبخندِ پررنگی زده، قدمی به سمتِ مرد که لبخندِ مرموزی روی چهرهی گندمی و بدونِ ریشش مینشاند، برداشت.
- پس...
این بار مرد به سمتش گام برداشته، حینی که دستش را به پشتِ سرش میرساند و با بالا زدنِ انتهای کتش، کلتِ مشکی و بسته شده به کمرش را برمیداشت، نگاهش را روی اجزای چهرهی مشتاقِ مرد که البته شکِ کمی هم به واسطهی این حرکتِ او به جانش افتاده بود، به حرکت درآورده و با بیرون کشیدنِ یک ضربِ اسلحهاش، چون چهرهی وحشت زده و شوکهی مرد را دید که رنگ از رخسارش پریده بود و با چشمانی گشاد شده اسلحه را مینگریست، اسلحه را درست در مرکزِ پیشانیِ او نشانه گرفته، ادا کرد:
- شب خوش!
با بیان کردنِ همان دو کلمه، ماشه را فشرد که صدای شلیکِ گلوله به مغزِ مرد در صدای بلند موزیکی که از پایین پخش شده بود، گم شد و حینی که خونِ مرد در دم به سطحِ درِ پشتِ سرش پاشیده شد، جسمِ بیجانش هم روی زمین جای گرفت.
مهمانیای که حال خسرو از تله بودنش اطمینان حاصل کرده بود، دمی آرام نمیگرفت و بادِ همهمهی برپا شده در درونش دم به دم رو به فزونی میرفت. تیرداد مشغولِ حرف زدن با مردی که گویا قاچاقچیِ اسلحه بود و البته در طعنه زدن هم مهارتِ وافری داشت، بود و طلوع هم چون هنوز نتوانسته بود با کسی در آن مهمانی آشنا شود و نارضایتیاش از حضور در مراسم به طرزِ فجیعی عیان بود، تنها دست به سی*ن*ه ایستاده و به حرف زدنهای دخترِ جوانی کنارش که به پُر حرفی شباهتِ بیشتری داشت گوش میداد و واحدترین واکنشش در برابرِ حرفهای او سر تکان دادنی با کلافگی بود، نگاهش را به اطراف چرخانده و چون بارِ دیگر کیوان را از نیمرُخ نگریست، سعی کرد با واکاویِ چهرهی آشنای او، هویتش را در ذهن تداعی کند؛ بنابراین این بار گوش دادن به حرفهای دختر را متوقف کرده و چون دیگر با بیاهمیتیاش گویی صدای او را هم قطع کرده و نمیشنید، روی چهرهی کیوان زوم کرد. کیوان که همچنان با چشمانش شایان را که در گوشهای ایستاده بود و مدام به ساعت مچیاش مینگریست، زیرِ نظر گرفته بود، دستش را روی ایرپادی که در گوشش قرار داشت، نهاد تا از دیده شدنش جلوگیری کند.
و هرچه کیوان با نگاهی مشکوک، شایان را دنبال میکرد، طلوع هم او را موردِ بررسی قرار میداد و انتهای تمامِ گشتنهایش، با پررنگ شدنِ خاطرهای از دو ماهِ پیش و شبِ نامزدیاش با کاوه که کیوان هم در آن حضور داشت و با شوخ طبعیاش مجلس را گرم میکرد، حیرت زده، آبِ دهانش را فرو مردمکهای سیاهِ دیدگانش گشاد شدند.
درکِ هویتِ کیوان برای اینکه از چراییِ حضورِ او در این مهمانی سر درنیاورد، کافی بود و این چرایی برای کیوان هم در رابطه با حضورِ طلوع صدق میکرد. طلوع که پی به کیستیِ کیوان برده بود، قدمی عقب رفت و کیوان هم بیتوجه به رفت و آمدهای گه گاهی از مقابلِ شایان، تنها چشمانِ مشکیاش را زومِ چهرهی او که پس از بازدیدِ دوبارهی ساعتش این بار نگاهی به اطراف انداخته و سپس مسیرش را به سمتِ پلههایی که منتهی به طبقهی بالا میشد، تغییر میداد، کرده بود.
با دیدنِ حرکت کردنِ شایان به سمتِ پلههای سرامیکی و سفید رنگی که نردههایی طلایی داشتند، رفتنِ او را با چشم دنبال کرد و چون او را تا بالا رفتن از پلهها دنبال کرد و پس از آن دیدش به او کور شد، لبانش را روی هم فشرده و با برداشتنِ گامی رو به جلو، به پهلو شده و از کنارِ مردی که قصدِ گذر به جهتِ مخالفش را داشت، رد شد و خطاب به کاوهای که آن سوی خط منتظرِ گزارش دادنهایش بود، گفت:
- کاوه این مرده رفت طبقهی بالا!
کاوه ابرو درهم کشیده، متعجب به سهیل نگریست که سهیل هم خندهاش را با جمع کردنِ لبانش کنترل کرده، سرش را به سمتِ کاوه بالا گرفته و با لب زدن به او فهماند که مقصودِ سخنِ کیوان، شایان است. کاوه با درکِ حرفِ او، ابروانش را بالا انداخت.
- ارزنده رو میگی؟
کیوان همانطور که سرش را بالا گرفته و قصد داشت خودش را به پلهها برساند تا از طریقِ آن به طبقهی بالا راه یابد، با شنیدنِ نامِ خانوادگیِ شایان، چهرهاش درهم شده و با تعجب گفت:
- این فامیلیش ارزندهست؟ وا بده داداش! این که با این قیافه مفت نمیارزه!
کاوه و سهیل نگاهی به یکدیگر انداخته و هردو با دیدنِ صورتهایی که خنده در آنها نفوذ کرده بود، به خنده افتادند و کاوه سعی کرد با گزیدنِ لبش، خندهاش را فرو دهد و به بُعدِ جدیاش بازگردد تا کارشان را فراموش نکنند. صدایش را صاف کرده و سهیل هم از سویی چون بلعکسِ کاوه، نمیتوانست کنترلِ خندهاش را به دست گیرد، دستش را روی لبانش نهاده و با چرخاندنِ سرش به جهت مخالف، ریز خندید که البته لرزشِ شانههایش نمیتوانست چیزی را انکار کند. کاوه هم درحالی که سعی داشت افسارِ جدیتش را بارِ دیگر به دست گیرد، با دیدنِ خندههای سهیل، بارِ دیگر به خندهای کوتاه افتاد و سریعاً با جمع کردنِ لبانش، آن را فرو داد. کیوان که بلاتکلیف و مردد، همچنان به پلهها مینگریست، به صدای خش گرفتهی کاوه به خاطرِ خندهی چندی پیشش گوش سپرد:
- گوش کن کیوان! دنبالش برو ببین میتونی چیزی ازش بفهمی یا نه.
کیوان نفسش را فوت کرده، نگاهش را چپ و راست و جلو و عقب به گردش درآورد و با نهادنِ کفِ دستش روی نردهی طلایی و سردِ پلهها، همزمان که پلهاول را بالا میرفت، نگاهش را به پلههای باقی مانده دوخته و با کلافگی و حرصِ بامزهای که انگار نه انگار وسطِ عملیات است و برای جمعآوریِ اطلاعات رفته، نچی کرده و در پیِ آن ادامه داد:
- این هم نمیدونه من از اونهایی هستم که از شصت دقیقه درس خوندن، شصت و پنج دقیقهاش رو به کتاب نگاه میکردم تا ببینم چقدر مونده!
کاوه که این بار قصد داشت خندهاش را کنترل کند، صدایش را صاف کرده و جدیتی که اندکی به خندهاش غلبه کرده بود را به کار گرفت.
- کیوان!
کیوان هم ناخودآگاه، گویی که انگار کاوه مقابلش بود و عکسالعملهایش را میدید، دستانش را تسلیموار بالا آورده و «خیلی خب» را کوتاه ادا کرد و این بار سکوت بود که میانشان برقرار شد. کیوان هم برای سریعتر رسیدن به طبقهی بالا، پلهها را دوتا یکی کرد و پس از تمام شدنِ پلهها، واردِ راهروی باریک و نیمه تاریکی که تنها دو درِ اتاق در کنارِ هم را داشت، شده، چشمانش را ریز کرده و نوکِ زبانش را به گوشهی لبانش که کشید، گامهای آرام و محتاطش را رو به جلو برداشت.
با ایستادن مقابلِ اولین درِ قهوهای روشن، کمی تنش را به سمتش مایل کرده، گوششِ آزادش را که ایرپاد درونش نبود به در چسباند تا استراق سمع کند؛ اما از آنجا که صدایی به گوشش نرسید، پی به خالی بودنِ اتاق برد و این بار با برداشتن پنج گامِ بلند، به درِ بعدی رسید. گوشش را به درِ دوم چسباند که این بار با شنیدنِ صدای محوِ مردی که فارسی را با لهجه و گویی که ایرانی نباشد، حرف میزد، ابروانش به سمتِ پیشانیاش بالا رفتند و خطوطی روی پیشانیِ روشنش ترسیم شد.
- کارت خوب بود و کارم باهات تموم شده!
درونِ اتاق، شایان که این حرف را از سوی مردی که مقابلش ایستاده و چشمانِ آبی و تیزش را زومِ مردمکهای مشکیاش کرده بود، شنید، لبخندِ پررنگی زده، قدمی به سمتِ مرد که لبخندِ مرموزی روی چهرهی گندمی و بدونِ ریشش مینشاند، برداشت.
- پس...
این بار مرد به سمتش گام برداشته، حینی که دستش را به پشتِ سرش میرساند و با بالا زدنِ انتهای کتش، کلتِ مشکی و بسته شده به کمرش را برمیداشت، نگاهش را روی اجزای چهرهی مشتاقِ مرد که البته شکِ کمی هم به واسطهی این حرکتِ او به جانش افتاده بود، به حرکت درآورده و با بیرون کشیدنِ یک ضربِ اسلحهاش، چون چهرهی وحشت زده و شوکهی مرد را دید که رنگ از رخسارش پریده بود و با چشمانی گشاد شده اسلحه را مینگریست، اسلحه را درست در مرکزِ پیشانیِ او نشانه گرفته، ادا کرد:
- شب خوش!
با بیان کردنِ همان دو کلمه، ماشه را فشرد که صدای شلیکِ گلوله به مغزِ مرد در صدای بلند موزیکی که از پایین پخش شده بود، گم شد و حینی که خونِ مرد در دم به سطحِ درِ پشتِ سرش پاشیده شد، جسمِ بیجانش هم روی زمین جای گرفت.