جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال بازنویسی [رمان رجا در‌ یاس] اثر «Mahsa83.کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط _ نفس _ با نام [رمان رجا در‌ یاس] اثر «Mahsa83.کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 5,305 بازدید, 41 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [رمان رجا در‌ یاس] اثر «Mahsa83.کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع _ نفس _
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط _ نفس _
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
پارت نُه:
یه دستش شلاق چرم مشکی رنگی بود؛ که روح از تن آدمی می‌برد. می‌خواست باهام چیکار کنه؟ به درب اتاق نزدیک شدم و همون‌جور که گریه می‌کردم، ضربه زنان با دستم به درب زدم؛ تا شاید فربد من رو از دستش نجات بده و با خودش ببره. تمام تلاشم بی‌فایده بود و فقط دست خودم به درد می‌اومد. همون‌جا پشت درب نشستم که به سمتم قدم برداشت. بازوم رو گرفت و کشون‌کشون به سمت تخت برد، دست و پاهام رو هر چهار طرف تخت با زنجیر بست و کامی از سیگارش گرفت.
- شروین کجاست؟
- نمی‌دونم!
این بار صدای دو رگه‌ش درد داشت، زخم می‌کرد و دل رو به لرزه در می‌آورد.
-رویای من هم درد کشید... .
کمی مکث کرد انگشت‌هاش رو میون خرمن موهاش برد و با حرص اون‌ها رو به هم زد و ادامه داد:
- اون برادر عوضی‌ت باید درد بکشه! می‌فهمی؟
بعد از اتمام جمله‌ش دستش رو بالا برد و شلاق رو روی بدنم فرود آورد. جای شلاق می‌سوخت و همین باعث شده بود شدت اشک‌هام بیش‌تر بشه. شروع کرد به دور تا دور تخت رو چرخیدن، ایستاد و اون شلاقی که باهاش درست روی ران پام زده بود رو روی بازوم کشید که ترس افتاده به دلم بیش‌تر شد.
- رویای من هم خیلی اذیت شد، حالا که شروین نیست که تاوان بده؛ خواهرش زجر می‌کشه. مگه نه، هوم؟
هیچی نمی‌گفتم و فقط خیره به دست‌هاش بودم. رویا کی بود؟ چرا همش از اون می‌گفت؟ چرا من باید تاوان پس بدم؟ همه‌ی این سؤالات تک به تک توی سرم می‌چرخید و باعث شده بود که احساس بدی نسبت به این قضایا پیدا کنم.
دستش رو بالا برد و بعد شلاق رو روی بازوم فرود آورد. جیغی کشیدم و دستم رو که با زنجیر بسته بود رو تکون دادم؛ تا شاید بتونم دستم رو آزاد کنم. اما نمی‌تونستم، به هق‌هق افتاده بودم و فقط می‌خواستم از دست این مرد فرار کنم.
- رویای من هم اشک ریخت؛ اما اون برادر عوضی‌ت توجه نکرد. تو و اون برادرت هیچ‌وقت نمی‌فهمین چقدر سخته که عزیزت توی بغلت پرپر شه. هیچ‌وقت!
شروین با این گرگ زخمی چی‌کار کرده بود که این‌جوری به خونش تشنه بود؟ وای شروین تو چی‌کار کردی. چی‌کار کردی که تاوان کارهات رو من باید پس بدم؟ چشم‌های خیسم رو روی هم گذاشتم؛ که بلافاصله قطره‌ای اشک از چشم‌هام سُر خورد و روی لبم پایین اومد.
چشم‌های مشکی رنگش؛ حتی توی اون نور کم هم درخشش خاصی داشت. با این‌که چشم‌هام رو بسته بودم ، اما تصور چشم‌های جذابش قشنگ بود. وقتی چشم‌هام رو باز کردم از اتاق رفته بود و همه چیز مثل قبل از اومدنش بود، جز دست و پای من که هنوزم با اون زنجیرهای ضخیم به تخت بسته شده بودن. آهی کشیدم و با سوزشی که توی ران پا و بازوم می‌پیچید، به سقف خیره شدم. گذر زمان رو حس نمی‌کردم؛ اما با صدای شکمم از فکر و خیال بیرون اومدم. حسابی گرسنه بودم و در عین حال هم اشتها نداشتم. چشم‌هام رو روی هم گذاشتم که پس از گذشت دقایقی، به خواب فرو رفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
پارت ده:
***
فرزاد:
بدون توجه به دردی که ممکن بود بعد از اون ضربه‌های محکم شلاق داشته باشه، از اتاق خارج شدم و درب اتاق رو قفل کردم. یه حسی همش می‌گفت ولش کنم بره؛ اما یه حسی هم مدام می‌گفت که انتقام رویا رو بگیر. کلافه پوفی کشیدم و به سمت اتاق کارم قدم برداشتم. این عمارت خیلی بزرگ بود و فقط اون اتاقی که آروشا رو توش زندونی کرده بودم، قدیمی بود. وارد اتاقم شدم و خواستم درب رو ببندم که دست فربد مانع شد و درب باز شد و وارد اتاق شد. با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- این دختر باید از این‌جا بره. دایی مهیار داره میاد!
- فربد می‌فهمی چی میگی؟ این دختر رو کجا بفرستم که اَمن باشه؟ از کجا معلوم وقتی از عمارت رفت بلایی سرش نیاد؟ نمی‌شه.
- نمی‌دونم! فقط یه فکری بکن؛ که اگه دایی بفهمه ما این دختر رو دزدیدیم بدبخت می‌شیم.
کلافه جوابش رو دادم.
- یه فکری به حالش می‌کنم.
فربد رفت و درب اتاق رو بستم، دایی مهیار چرا می‌خواست بیاد؟ اگه بویی می‌برد هردومون رو به زندون می‌انداخت. پوف کلافه‌ای کشیدم و از اتاق خارج شدم، به سمت اتاق آروشا قدم برداشتم. نه من نمی‌ذارم دایی مهیار چیزی بفهمه.
وارد اتاق شدم و درب رو پشت سرم بستم. دختره خوابیده بود، نزدیک تخت شدم و شیشه حاوی الکل مواد بی‌هوشی رو از جیبم بیرون آوردم و مقداری روی دستمال خالی کردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
پارت یازده:
دستم رو روی بینی و دهن دختره گرفتم؛ که از خواب پرید و وحشت زده شروع به تقلا کردن کرد؛ اما در آخر نتونست بیش‌تر از این مقاومت کنه و بی‌هوش شد. دهنش رو همراه با دست‌ها و پاهاش محکم با چسب به هم بستم و روی شونم انداختمش، توی کمد گذاشتم و درب کمد رو بستم. این موضوع هم حل شده بود و فقط مونده بود لوازم شکنجه که توی همون کمد گذاشتم؛ به نظر همه چیز طبیعی بود ولی دایی تیز تر از این حرف‌ها بود. از اتاق خارج شدم و درب اتاق رو بستم.
***
آروشا:
چشم‌هام رو که باز کردم خودم رو با دست و پای بسه یافتم، اطرافم تاریک بود و فقط نور خیلی کمی می‌تابید. یعنی این آدم من رو کشته بود؟ نه‌نه اگه کشته بود دست و پام رو چرا بسته؟ با بغضی که به گلوم چنگ انداخته بود، به روبه‌روم خیره شدم؛ که بعد از گذشت چند دقیقه فربد درب اون‌جا رو باز کرد و من تازه فهمیدم دست و پا بسته توی کمد زندونی بودم. با التماس به فربد نگاه کردم و سعی کردم بگم «من رو از این‌جا نجات بده.» اما به‌خاطر چسبی که روی دهنم بود، صداهای خیلی ضعیفی از دهنم خارج می‌شد. بدون این‌که دست و پام رو باز کنه با صدای جدیش رو بهم گفت:
- خوب گوش کن آروشا! الآن می‌برمت بیرون از اتاق؛ یه نفر می‌خواد تو رو ببینه. اون شخص کسی جز دایی من نیست! دایی من صد درجه بدتر از فرزادِ! فرزاد شکنجه‌ت میکنه؛ ولی اون مستقیم می‌فرستت اون دنیا. حواست رو جمع کن خطایی ازت سر نزنه، باشه؟
سری به معنی تأیید حرفش تکون دادم و اون شروع به باز کردن دست و پام کرد. چسب روی دهنم رو باز کردم و گوشه‌ای که سطل زباله قرار داشت دور انداختم، این خانواده کلاً روانی بودن. بدتر اون اون فرزاد هم وجود داشت. با ترسی که هر لحظه بیش‌تر از قبل به دلم می‌افتاد؛ همراه با فربد بیرون از اتاق رفتیم. عمارت خیلی بزرگی بود. بر خلاف اون اتاق که قدیمی بود، همه جای عمارت زیبایی خاصی داشت. یه عمارت سه طبقه؛ که وقتی از اتاق که خارج می‌شدی یه راه‌رو باریک بود که درست جلوی همون اتاق یه قالی‌چه قرمز با گل‌های ریز کرمی پهن شده بود. انتهای راه‌رو هم به سه اتاق ختم می‌شد. وقت نشد که کاملاً عمارت رو برانداز کنم و فربد دستم رو کشید و به آشپزخونه رفتیم. بزاق دهنم رو قورت دادم و به مردی که کنار فرزاد ایستاده بود نگاهی انداختم.
یه مرد پنجاه- شصت ساله که قدی حدود صد و پنجاه متر داشت، چشم‌های نه ریز و نه درشت عسلی، لب‌های قلوه‌ای و صورت گرد و کمی هم ته ریش داشت. بی‌خیال بر اندازش شدم و سلامی کردم که صحبتش با فرزاد قطع شد و با تکون دادن سر جوابم رو داد. لبخندی زد و قدمی به جلو برداشت و من هم قدمی عقب رفتم. سردی و لرزش دست‌هام نشون می‌داد که حسابی ترسیدم، بغض چنگ انداخته به گلوم هر لحظه بیش‌تر می‌شد و به این‌که خطایی کنم که نشه جمعش کرد نزدیک‌ترم می‌کرد.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
پارت دوازده:
لحظه آخر پام پیج خورد و روی زمین افتادم و موهام کمی روی صورتم پخش شد. مطمئن بودم که فشارم افتاده؛ از استرس و نگرانی که با حرف‌های فربد بیش‌تر شده بود. چشم‌هام رو باز و بسته کردم، که با چهره‌ی نگران اون مرد مواجه شدم. با کمک فربد روی صندلی نشستم و دقایقی بعد دایی فربد و فرزاد همراه با لیوان آب قند بهم نزدیک شد. لیوان آب قند رو به سمتم گرفت، تشکری کردم که با لبخند جوابم رو داد. برخلاف چیزهایی که فربد درباره‌ش می‌گفت، ظاهر آروم و رفتار خوبی داشت. فربد نزدیکم اومد و سرش رو کمی نزدیک آورد، جوری که حرف‌هاش رو بشنوم پچ زد.
- مواظب خودت باش! دایی می‌خواد با خودش ببرت.
با هر کلمه که از دهنش خارج می‌شد، انگار کسی گلوی من رو فشار می‌داد. نفسم تو سی*ن*ه حبس شده بود و ترس افتاده به دلم بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد.
قطره اشکی از گوشه چشمم چکید، از پشت میز بلند شدم و بدون توجه به فرزاد، فربد و داییش به همون اتاقی که یادآور درد کشیدن‌های چند ساعت پیش بود برگشتم. درب اتاق رو بستم و همون‌جا پشت درب روی زمین سُر خوردم، حرف‌های فربد مدام توی گوشم زنگ می‌خورد و باعث عذاب کشیدنم شده بود. یعنی واقعاً می‌خواست من رو با خودش ببره؟ مگه من چی‌کار کردم؟ یعنی می‌خواست من رو بکشه؟ بغض سمج چسبیده به دیواره‌ی گلوم بالاخره شکست و اشک‌هام جاری شد.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و بی‌صدا اشک ریختم.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
پارت سیزده:
***
فرزاد:
معلوم بود یه اتفاقی افتاده که حالش این‌جوری شده بود، مشکوک به فربد بی‌خیال نگاهی کردم و گفتم:
- وای به حالت اگه باعث حالش تو باشی.
شونه‌ای بالا انداخت، به سمت اتاق شکنجه حرکت کردم. صدای هق- هق ضعیفش از پشت درب اتاق باز هم به گوش می‌رسید، خواستم دست گیره درب رو پایین بکشم و به داخل اتاق برم؛ اما درب باز شد و درست روبه‌روی هم قرار گرفتیم. چشم‌های اشکی و آبی رنگش سرخ شده بود و تره‌ای از موهای خرمایی‌ش هم روی چشمش افتاده بود. موهاش رو کنار گوشش زد و من قدمی به جلو برداشتم، هنوز درب اتاق باز بود و این‌قدر کارم رو تکرار کردم که کمرش به دیوار توی اتاق برخورد کرد. اخم‌هام رو در هم کردم و لب باز کردم.
- چرا زمین افتادی؟
- معذرت می‌خوام.
- جواب من رو بده، یادت باشه بعداً تاوان این اشتباهت رو پس میدی.
- من رو میدی داییت بکشه؟
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
- مگه دایی من قاتلِ؟
- اما فربد گفت می‌خواد من رو بکشه، گفت مثل تو نیست و من رو می‌کشه.
- هم‌چین چیزی نیست! اما تنبه میشی تا بفهمی دیگه جلوی کسی آبرو ریزی نکنی.
از اتاق بیرون رفتم و درب رو بستم. به سمت فربد و دایی مهیار حرکت کردم، دایی گوش فربد رو می‌کشید، انگار می‌خواست تنبیه‌ش کنه. کنار دایی ایستادم و محکم رو به فربد گفتم:
- اینا چیه به دختره گفتی، هان؟ نگفتی سکته کنه بیوفته رو دست‌مون؟ واقعاً که دیوونه‌ای!
- ببخشید! دایی گوشم کنده شد. آی- آی ولش کن!
***
آروشا:
روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم. روی بازو و ران پام به‌خاطر ضربه شلاق کبود شده بود، بی‌خیال کبودی‌ها چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و سعی کردم کمی بخوابم؛ اما خوابم نمی‌اومد. نفسم رو بیرون فرستادم و نشستم، از روی تخت بلند شدم و به سمت آیینه‌ای که گوشه اتاق بود رفتم. موهای خرمایی بلندم که بهم ریخته بود رو باز کردم و بعد از مرتب کردنش، مجدد بستم.
تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه درب اتاق باز شد و پشت بندش فرزاد داخل شد. با ترس آب دهنم رو قورت دادم و قدمی به عقب رفتم؛ که گفت:
- گفته بودم داییم بره تنبیه میشی.
فکم رو توی دستش گرفت و روی تخت پرتم کرد که یه لحظه سرم خورد به تاج تخت و لحظه‌ای بعد جاری شدن خون رو که از پیشونیم چکه می‌کرد احساس کردم.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
پارت چهارده:
به سمت کمد آهنی گوشه اتاق رفت و شلاق و زنجیری که باهاش دست و پاهام رو می‌بست رو از اون‌جا برداشت و به سمتم اومد. دست و پاهام رو به هر چهار طرف تخت بست و شلاق رو بالا برد و روی تنم فرود آورد که اشک توی چشم‌هام جمع شد.
- شروین کجاست؟
- نمی‌دونم.
- دروغ میگی، یالا بگو برادرت کجاست؟
- بخدا نمی‌دونم، تروخدا ولم کن.
کلافه چنگی به موهای مشکی‌ش زد و انگار که آروم نشده بود مجدد شلاق رو بالا برد و روی تنم فرود آورد. اشک‌هام مثل چشمه جاری می‌شد و اون بی‌رحمانه می‌زد. شلاق رو گوشه‌ای پرت کرد و به سمتم اومد:
- شروین کجاست؟
با گریه و گلوی به خس- خس افتاده لب زدم:
- بخدا...نمی‌دونم.
- تو خواهرشی، چرا باید جاشو ندونی؟
- یه شب... از خونه ر...فت و دیگه نیومد، زنگ زدم... چند بار؛ ا...اما جواب نمیده.
سیگاری از توی پاکت بیرون کشید و با همون فندک طرح عقاب روشنش کرد، انگار که اون فندک رو دوست داشت که از خودش جداش نمی‌کرد. دود سیگار رو توی صورتم فوت کرد؛ که به سرفه افتادم.
از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد.
بدون این‌که من رو باز کنه رفته بود، چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم و باز کردم. مجدد درب باز شد و فرزاد همراه با چندتا وسیله دیگه که نمی‌دونستم اسمشون چیه وارد اتاق شد. به سمت کمد رفت و وسایل رو توش گذاشت، به سمت تخت قدم برداشت و روی صندلی کنار تخت که من رو بسته بود نشست.
- کجاست؟
- نمی‌دونم.
- ببین تا زمانی که نگی اون برادر عوضیت کجاست، نمیذارم از این عمارت بیرون بری. فهمیدی؟
- نمی‌دونم کجاست، تروخدا ولم کن برم.
- من رو چی فرض کردی، هان؟ احمق؟ چی فرض کردی؟ چرا باید دروغ‌هات رو باور کنم؟
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
پارت پانزده:
- به‌خدا دروغ نیست.
سیگارش رو که تقریباً ته کشیده بود رو به بازوم نزدیک کرد؛ که حرارتش بازوم رو گرم کرد. با ترس بهش نگاهی کردم؛ که سیگارش رو روی بازوم فشرد و خاموشش کرد.
از درد و شوزشی که ایجاد شده بود جیغی کشیدم و به گریه افتادم، خاکستر رو که روی بازوم ریخته بود رو فوت کرد و حرف R نمایان شد. ته دلم ضعف می‌رفت و احساس درد و سوزش روی بازوم امونم رو بریده بود. از روی صندلی بلند شد و همون‌جور که توی اتاق قدم می‌زد گفت:
خیلی درد داره مگه نه؟ رویای من خیلی بیش‌تر درد کشید. توی بغلم پر- پر شد و من شاهد درد کشیدنش بودم، اون برادر عوضی‌ت خیلی بیش‌تر از این‌ها درد بکشه؛ اما اون رفته و خواهر دسته گلش ذره- ذره درد می‌کشه.
بعد از اتمام جمله‌ش از اتاق بیرون رفت و پشت بندش صدای چرخوندن کلید توی قفل اومد. به خودم به امید این‌که به‌زودی از این خراب شده می‌رم دل‌گرمی می‌دادم؛ که با همین فکر و خیالی که در سرم می‌چرخید به خواب فرو رفتم.
***
آروم- آروم روی زمین سنگی که هیچ چیزی در اون‌جا وجود نداشت، راه می‌رفتم و متعجب به اطرافم نگاه می‌انداختم. واقعاً عجیب بود! عجیب بود که دور و اطراف خالی از هر گونه آدمی‌زاد شده بود.
از دور بابا و رعنا خانوم رو دیدم. دویدم که برم پیش‌شون؛ اما اون‌ها هر چه‌قدر من جلو می‌رفتم عقب می‌رفتن، بالاخره بهشون رسیدم، دستم رو روی شونه‌ی رعنا خانوم گذاشتم که یهو با صورت ترسناکی به سمتم برگشت.
وحشت زده نگاهش کردم و جیغی کشیدم که همون لحظه از خواب پریدم... .
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
پارت شانزده:
دستی به صورت خیس از عرقم کشیدم و با دست‌های لرزون گلوم رو ماساژ دادم؛ تا بغض چسبیده به دیواره‌ی گلوم پایین بره. این دیگه چه خوابی بود؟ چرا رعنا خانوم این‌جوری شده بود؟ چرا باید به من حمله کنه؟ پوفی کشیدم و دستم رو فوت کردم؛ تا شاید کمی سوزشش کم بشه. با بغض به سقف زل زدم و با درد چشم‌هام رو بستم، یعنی بابا متوجه نبود من شده؟ اگر هم شده باشه اون که نمی‌تونه از این‌جا نجاتم بده، آه عمیقی کشیدم و به شروین که باعث و بانی حال و روزم بود لعنت فرستادم. با صدای قار و قور شکمم تازه به یاد آوردم که چه‌قدر گرسنمه؛ اما این فرزاد ظالم که حداقل برای زنده نگه داشتنم بهم غذا نمی‌ده. پوفی کشیدم و مجدد به سقف خیره شدم‌. نمی‌دونم چه‌قدر یا چند ساعت گذشت که با صدای چرخش کلید توی قفل به خودم اومدم، که فرزاد سینی به دست وارد اتاق شد. بوی غذا توی اتاق پیچید و معده‌م رو گشنه‌تر، بی‌صدا نگاهش می‌کردم و با هر قدم که نزدیک‌تر می‌شد بوی زرشک پلو بیش‌تر وسوسه‌‌م می‌کرد. به تخت که رسید سینی حاوی غذا، آب و نون رو روی میز عسلی کهنه و پوسیده گذاشت، از روی میز سینی غذا رو برداشت و روی تخت کنارم گذاشت. نگاهی به بشقاب زرشک پلو با مرغ انداختم و آب دهنم رو با سر و صدا قورت دادم. نگاهی به فرزاد که داشت از اتاق خارج می‌شد انداختم و مشغول غذا خوردن شدم‌. به قدری گرسنه بودم که نمی‌دونستم غذا رو توی چشمم بذازم یا توی دهنم، بعد از اتمام غذا لیوان نوشابه‌ای که برام گذاشته بود رو سر کشیدم؛ هم خیلی خنک بود و هم تکه‌های کوچیک یخ داشت که جگرم رو حال می‌آورد.
سینی رو روی میز گذاشتم و از روی تخت بلند شدم، به سمت پنجره‌ی کوچکی که سمت راست اتاق قرار داشت رفتم، کنار پنجره ایستادم و تکیه‌م رو به دیوار پشت سرم دادم. یه باغ بزرگ بود؛ که سمت چپ خونه یه باغچه پر از گل‌های مختلف بود و سمت راست با فاصله پنج متری از خونه یه استخر بزرگ قرار داشت. ته باغ هم درخت‌های زیادی قرار گرفته بود. در کل زیبایی خاصی رو به باغ بخشیده بود، لبخندی به روی این زیبایی خاص زدم و سرم رو به دیوار پشتم تکیه دادم. با پاهایی که از ایستادن خسته شده بود به سمت تخت حرکت کردم و روش نشستم. درب اتاق با صدای قی- قیژ وحشت‌ناکی باز شد و پشت بندش فرزاد داخل اتاق شد. اخم‌هاش در هم بود و از حرکات دستش؛ که لای موهاش می‌کشید مشخص بود که عصبی هم هست. بدون اهمیت دادن بهش نگاهم رو ازش گرفتم و به بازوی دردناکم دوختم، حرف R به خوبی حک شده بود و این نشون دهنده‌ی اسارتم بود.
سمت دیگه تخت نشست و صورتش رو بین دست‌هاش گرفت و گفت:
- شروین کجاست؟
با صدایی که خودم هم شک داشتم که شنیده باشه لب باز کردم.
- نمی‌دونم.
پوف کلافه‌ای کشید و به سمت کمد رفت و لحظه‌ای بعد؛ همراه با یک دست لباس مشکی برکشت.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
پارت هفده:
لباس رو به سمتم گرفت و با همون اخمی که توی صورتش بود گفت:
- این لباس‌ها رو زود تنت کن.
از دستش لباس‌ها رو گرفتم و نگاهی بهشون انداختم، یه تاپ نیم تنه به رنگ مشکی؛ که جلوش با پارچه سنتی دوخته شده بود، همراه با یه دامن مشکی ساده. لباس بازی بود و نه تنها من؛ بلکه هیچ‌ک.س حاظر نمی‌شد که اون رو بپوشه.
با چشم‌های گرد شده از تعجب به فرزاد که پشتش به من بود و داشت سیگار می‌کشید نگاه کردم و لب زدم.
- من عمراً این لباس رو نمی‌پوشم.
این‌بار کاملاً خون‌سرد سمتم برگشت و گفت:
- نپوشی؛ خودم تنت می‌کنم.
با ترس به جفت تیله مشکی رنگی؛ که مثل یه مرداب آدم رو بیش‌تر توی خودش می‌کشید، نگاهی انداختم و با تته پته گفتم:
- خ...خو...ودم می....پوشم.
لبخندی روی لب‌های خوش‌فرمش نشست و سیگارش رو توی جاسیگاری روی عسلی خاموش کرد، سمت پنجره قدم برداشت و دست‌هاش رو توی جیب شلوارش برد و پشت به من ایستاد.
انگار انتظار داشت که با حضورش توی اتاق لباسم رو عوض کنم؛ اما کور خونده بود و از طرفی هم چاره‌ای نداشتم؛ وگرنه دوباره شکنجه‌م می‌داد.
فرصت رو غنیمت سپردم و تا اون حواسش پرت بود لباس‌هام رو عوض کردم. مجدد نگاهی بهش انداختم و جا سیگاری روی میز رو برداشتم. از شانس خوبم حواسش به باغ بود و من می‌تونستم راحت کارم رو انجام بدم، آروم- آروم نزدیکش شدم و دستم رو بالا بردم؛ اما لحظه آخر سمتم برگشت که فوراً جا سیگاری رو تو سرش کوبیدم.
چند قطره خون از کناره‌ی شقیقه‌ش روی زمین چکید و تا اومد سمتم قدم برداره، روی زمین افتاد و بی‌هوش شد.
ترسیده نگاهی بهش انداختم و با قدم‌هایی لرزون قدمی به عقب رفتم.
من چی‌کار کرده بودم؟ اگه مرده باشه چی؟
با ترس و دلهره بزاق دهنم رو صدا دار قورت دادم؛ که از شانس بد من همون لحظه فربد وارد اتاق شد.
با تعجب نگاهی به من و بعد به فرزاد انداخت و سمت فرزاد قدم برداشت.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
پارت هجده:
از روی تخت ملحفه سفید رنگ رو برداشتم و دور خودم پیچیدم و بدون توجه به فربد نگران و فرزاد نقش بر زمین، از اتاق بیرون رفتم.
لحظه‌ای بعد فربد هم با عجله از اتاق بیرون اومد، بزاق دهنم رو قورت دادم و شروع به دویدن کردم.
با عجله از عمارت و سپس از باغ بیرون رفتم، سر کوچه یک مرد با موهای جوگندمی ایستاده بود.
مَرد: کی اون‌جاست؟
خواستم به سمتش برم؛ که لحظه آخر دستی از پشت روی دهنم قرار گرفت. وحشت زده به دست کسی که پشتم بود چنگ زدم که کنار گوشم گفت:
- هیس، صدات در نیاد دختر کوچولو.
صدای فربد بود که هنوز هم‌توی گوشم می‌پیچید و باعث وحشت بیش‌تری توی دلم می‌شد. دستش رو محکم گاز گرفتم و لحظه آخه پاش رو له کردم که باعث شد از دستش نجات پیدا کنم. ملحفه رو محکم‌تر دور خودم پیچیدم و با تمام توانی که توی پاهام بود به سمت سر کوچه دویدم.
با نفس- نفس کنار اون مرد ایستادم که از شانسم همون لحظه فربد هم اومد. مرد با تعجب نگاهم می‌کرد و لحظه‌ای نگاهش به لباس‌هام افتاد؛ سریع قبل از این‌که چیزی بگه گفتم:
- آقا این‌ها من رو دزدیدن و توی اون عمارت شکنجه‌م میکنن.
با دست به عمارت اشاره کردم و ادامه دادم:
- تروخدا کمکم کنید‌.
بعد از اتمام جمله‌م فربد همون‌طور که دستش رو روی زانوهاش گذاشته بود و نفس- نفس می‌زد گفت:
- ای وای خانومم، باز هم داروهات رو فراموش کردن بدن و این حرف‌ها رو میزنی؟ صد بار به معصومه خانوم گفتم که داروهات رو سرموقع بده؛ ولی باز هم فراموش کردن.
بعد از اتمام حرفش با خوش‌رویی رو به اون مرد گفت:
- از شما هم معذرت می‌خوام، همسرم چند وقتی هستش که بیمار شدن و هر چند مدت یه بار از این حرف‌ها میزنه. باز هم عذر خواهی می‌کنم.
مَرد: لطفاً بیش‌تر مراقب همسرتون باشید.
فربد: چشم، باز هم معذرت می‌خوام.
با چشم‌های گرد شده به فربد نگاهی انداختم که دستم رو در دستش گرفت و به اجبار مجبور شدم که سمت عمارت حرکت کنم.
 
بالا پایین