پارت نُه:
یه دستش شلاق چرم مشکی رنگی بود؛ که روح از تن آدمی میبرد. میخواست باهام چیکار کنه؟ به درب اتاق نزدیک شدم و همونجور که گریه میکردم، ضربه زنان با دستم به درب زدم؛ تا شاید فربد من رو از دستش نجات بده و با خودش ببره. تمام تلاشم بیفایده بود و فقط دست خودم به درد میاومد. همونجا پشت درب نشستم که به سمتم قدم برداشت. بازوم رو گرفت و کشونکشون به سمت تخت برد، دست و پاهام رو هر چهار طرف تخت با زنجیر بست و کامی از سیگارش گرفت.
- شروین کجاست؟
- نمیدونم!
این بار صدای دو رگهش درد داشت، زخم میکرد و دل رو به لرزه در میآورد.
-رویای من هم درد کشید... .
کمی مکث کرد انگشتهاش رو میون خرمن موهاش برد و با حرص اونها رو به هم زد و ادامه داد:
- اون برادر عوضیت باید درد بکشه! میفهمی؟
بعد از اتمام جملهش دستش رو بالا برد و شلاق رو روی بدنم فرود آورد. جای شلاق میسوخت و همین باعث شده بود شدت اشکهام بیشتر بشه. شروع کرد به دور تا دور تخت رو چرخیدن، ایستاد و اون شلاقی که باهاش درست روی ران پام زده بود رو روی بازوم کشید که ترس افتاده به دلم بیشتر شد.
- رویای من هم خیلی اذیت شد، حالا که شروین نیست که تاوان بده؛ خواهرش زجر میکشه. مگه نه، هوم؟
هیچی نمیگفتم و فقط خیره به دستهاش بودم. رویا کی بود؟ چرا همش از اون میگفت؟ چرا من باید تاوان پس بدم؟ همهی این سؤالات تک به تک توی سرم میچرخید و باعث شده بود که احساس بدی نسبت به این قضایا پیدا کنم.
دستش رو بالا برد و بعد شلاق رو روی بازوم فرود آورد. جیغی کشیدم و دستم رو که با زنجیر بسته بود رو تکون دادم؛ تا شاید بتونم دستم رو آزاد کنم. اما نمیتونستم، به هقهق افتاده بودم و فقط میخواستم از دست این مرد فرار کنم.
- رویای من هم اشک ریخت؛ اما اون برادر عوضیت توجه نکرد. تو و اون برادرت هیچوقت نمیفهمین چقدر سخته که عزیزت توی بغلت پرپر شه. هیچوقت!
شروین با این گرگ زخمی چیکار کرده بود که اینجوری به خونش تشنه بود؟ وای شروین تو چیکار کردی. چیکار کردی که تاوان کارهات رو من باید پس بدم؟ چشمهای خیسم رو روی هم گذاشتم؛ که بلافاصله قطرهای اشک از چشمهام سُر خورد و روی لبم پایین اومد.
چشمهای مشکی رنگش؛ حتی توی اون نور کم هم درخشش خاصی داشت. با اینکه چشمهام رو بسته بودم ، اما تصور چشمهای جذابش قشنگ بود. وقتی چشمهام رو باز کردم از اتاق رفته بود و همه چیز مثل قبل از اومدنش بود، جز دست و پای من که هنوزم با اون زنجیرهای ضخیم به تخت بسته شده بودن. آهی کشیدم و با سوزشی که توی ران پا و بازوم میپیچید، به سقف خیره شدم. گذر زمان رو حس نمیکردم؛ اما با صدای شکمم از فکر و خیال بیرون اومدم. حسابی گرسنه بودم و در عین حال هم اشتها نداشتم. چشمهام رو روی هم گذاشتم که پس از گذشت دقایقی، به خواب فرو رفتم.
یه دستش شلاق چرم مشکی رنگی بود؛ که روح از تن آدمی میبرد. میخواست باهام چیکار کنه؟ به درب اتاق نزدیک شدم و همونجور که گریه میکردم، ضربه زنان با دستم به درب زدم؛ تا شاید فربد من رو از دستش نجات بده و با خودش ببره. تمام تلاشم بیفایده بود و فقط دست خودم به درد میاومد. همونجا پشت درب نشستم که به سمتم قدم برداشت. بازوم رو گرفت و کشونکشون به سمت تخت برد، دست و پاهام رو هر چهار طرف تخت با زنجیر بست و کامی از سیگارش گرفت.
- شروین کجاست؟
- نمیدونم!
این بار صدای دو رگهش درد داشت، زخم میکرد و دل رو به لرزه در میآورد.
-رویای من هم درد کشید... .
کمی مکث کرد انگشتهاش رو میون خرمن موهاش برد و با حرص اونها رو به هم زد و ادامه داد:
- اون برادر عوضیت باید درد بکشه! میفهمی؟
بعد از اتمام جملهش دستش رو بالا برد و شلاق رو روی بدنم فرود آورد. جای شلاق میسوخت و همین باعث شده بود شدت اشکهام بیشتر بشه. شروع کرد به دور تا دور تخت رو چرخیدن، ایستاد و اون شلاقی که باهاش درست روی ران پام زده بود رو روی بازوم کشید که ترس افتاده به دلم بیشتر شد.
- رویای من هم خیلی اذیت شد، حالا که شروین نیست که تاوان بده؛ خواهرش زجر میکشه. مگه نه، هوم؟
هیچی نمیگفتم و فقط خیره به دستهاش بودم. رویا کی بود؟ چرا همش از اون میگفت؟ چرا من باید تاوان پس بدم؟ همهی این سؤالات تک به تک توی سرم میچرخید و باعث شده بود که احساس بدی نسبت به این قضایا پیدا کنم.
دستش رو بالا برد و بعد شلاق رو روی بازوم فرود آورد. جیغی کشیدم و دستم رو که با زنجیر بسته بود رو تکون دادم؛ تا شاید بتونم دستم رو آزاد کنم. اما نمیتونستم، به هقهق افتاده بودم و فقط میخواستم از دست این مرد فرار کنم.
- رویای من هم اشک ریخت؛ اما اون برادر عوضیت توجه نکرد. تو و اون برادرت هیچوقت نمیفهمین چقدر سخته که عزیزت توی بغلت پرپر شه. هیچوقت!
شروین با این گرگ زخمی چیکار کرده بود که اینجوری به خونش تشنه بود؟ وای شروین تو چیکار کردی. چیکار کردی که تاوان کارهات رو من باید پس بدم؟ چشمهای خیسم رو روی هم گذاشتم؛ که بلافاصله قطرهای اشک از چشمهام سُر خورد و روی لبم پایین اومد.
چشمهای مشکی رنگش؛ حتی توی اون نور کم هم درخشش خاصی داشت. با اینکه چشمهام رو بسته بودم ، اما تصور چشمهای جذابش قشنگ بود. وقتی چشمهام رو باز کردم از اتاق رفته بود و همه چیز مثل قبل از اومدنش بود، جز دست و پای من که هنوزم با اون زنجیرهای ضخیم به تخت بسته شده بودن. آهی کشیدم و با سوزشی که توی ران پا و بازوم میپیچید، به سقف خیره شدم. گذر زمان رو حس نمیکردم؛ اما با صدای شکمم از فکر و خیال بیرون اومدم. حسابی گرسنه بودم و در عین حال هم اشتها نداشتم. چشمهام رو روی هم گذاشتم که پس از گذشت دقایقی، به خواب فرو رفتم.
آخرین ویرایش: