پارت نوزده:
مگه بیماری هم هست که آدم توهم بزنه؟ من بیمار بودم؟ این مرد همراه با برادرش مریض بودن و به نظرم باید حتماً یه سر پیش روانپزشک میرفتن. به محض اینکه از اون کوچه دور شدیم با حرص و عصبانیت دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- به من دست نزن روانی!
خندهای کرد و همونجور که دستش رو لای موهای پر کلاغیش میکشید گفت:
- اگه من روانیم؛ پس توام وحشی آمازونیای.
پوزخندی به این حرفش زدم و به قدمهاش نگاهی انداختم و توی یه حرکت براش زیر پایی گرفتم؛ که با زانو روی تکه سنگ کوچکی فرود اومد.
فرصت رو غنیمت شمردم و بدون توجه به فربد زخمی، سمت بیرون از کوچهی عمارت دویدم.
اطرافم رو چند بار نگاه کردم تا مطمئن بشم فربد دنبالمنمیاد؛ اما با دیدن پراید سفیدی که داشت میاومد زود سوارش شدم و رو به رانندهش که یه خانم حدود سی و پنج- چهل سال سن داشت گفتم:
- خانوم تروخدا زود حرکت کن.
با دستپاچگی بیرون رو دید میزدم تا خیالم راحت شه که فربد دنبالم نیست. اون خانوم هم فوراً ماشین رو به راه انداخت و با تموم سرعتی که داشت از اونجا دور شدیم؛ که با رفتنمون حالهای از گرد و غبار اون اطراف رو در بر گرفت. نفس راحتی کشیدم که گفت:
- ازش دزدی کردی مگه، نه؟!
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم که همونجور که سیگارش رو به آتیش میکشید، ادامه داد:
- نظرت چیه با هم یه همکاریای داشته باشیم خانوم کوچولو؟!
این چی داشت میگفت؟ کدوم دزدی؟ از کی؟ از اون فربد و برادرش؟
مگه بیماری هم هست که آدم توهم بزنه؟ من بیمار بودم؟ این مرد همراه با برادرش مریض بودن و به نظرم باید حتماً یه سر پیش روانپزشک میرفتن. به محض اینکه از اون کوچه دور شدیم با حرص و عصبانیت دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- به من دست نزن روانی!
خندهای کرد و همونجور که دستش رو لای موهای پر کلاغیش میکشید گفت:
- اگه من روانیم؛ پس توام وحشی آمازونیای.
پوزخندی به این حرفش زدم و به قدمهاش نگاهی انداختم و توی یه حرکت براش زیر پایی گرفتم؛ که با زانو روی تکه سنگ کوچکی فرود اومد.
فرصت رو غنیمت شمردم و بدون توجه به فربد زخمی، سمت بیرون از کوچهی عمارت دویدم.
اطرافم رو چند بار نگاه کردم تا مطمئن بشم فربد دنبالمنمیاد؛ اما با دیدن پراید سفیدی که داشت میاومد زود سوارش شدم و رو به رانندهش که یه خانم حدود سی و پنج- چهل سال سن داشت گفتم:
- خانوم تروخدا زود حرکت کن.
با دستپاچگی بیرون رو دید میزدم تا خیالم راحت شه که فربد دنبالم نیست. اون خانوم هم فوراً ماشین رو به راه انداخت و با تموم سرعتی که داشت از اونجا دور شدیم؛ که با رفتنمون حالهای از گرد و غبار اون اطراف رو در بر گرفت. نفس راحتی کشیدم که گفت:
- ازش دزدی کردی مگه، نه؟!
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم که همونجور که سیگارش رو به آتیش میکشید، ادامه داد:
- نظرت چیه با هم یه همکاریای داشته باشیم خانوم کوچولو؟!
این چی داشت میگفت؟ کدوم دزدی؟ از کی؟ از اون فربد و برادرش؟