جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال بازنویسی [رمان رجا در‌ یاس] اثر «Mahsa83.کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط _ نفس _ با نام [رمان رجا در‌ یاس] اثر «Mahsa83.کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 5,264 بازدید, 41 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [رمان رجا در‌ یاس] اثر «Mahsa83.کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع _ نفس _
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط _ نفس _
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت نوزده:
مگه بیماری هم هست که آدم توهم بزنه؟ من بیمار بودم؟ این مرد همراه با برادرش مریض بودن و به نظرم باید حتماً یه سر پیش روان‌پزشک می‌رفتن. به محض این‌که از اون کوچه دور شدیم با حرص و عصبانیت دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- به من دست نزن روانی!
خنده‌ای کرد و همون‌جور که دستش رو لای موهای پر کلاغی‌ش می‌کشید گفت:
- اگه من روانی‌م؛ پس توام وحشی آمازونی‌ای.
پوزخندی به این حرفش زدم و به قدم‌هاش نگاهی انداختم و توی یه حرکت براش زیر پایی گرفتم؛ که با زانو روی تکه سنگ کوچکی فرود اومد.
فرصت رو غنیمت شمردم و بدون توجه به فربد زخمی، سمت بیرون از کوچه‌ی عمارت دویدم‌.
اطرافم رو چند بار نگاه کردم تا مطمئن بشم فربد دنبالم‌نمیاد؛ اما با دیدن پراید سفیدی که داشت می‌اومد زود سوارش شدم و رو به راننده‌ش که یه خانم حدود سی و پنج- چهل سال سن داشت گفتم:
- خانوم تروخدا زود حرکت کن.
با دست‌پاچگی بیرون رو دید می‌زدم تا خیالم راحت شه که فربد دنبالم نیست. اون خانوم هم فوراً ماشین رو به راه انداخت و با تموم سرعتی که داشت از اون‌جا دور شدیم؛ که با رفتنمون حاله‌ای از گرد و غبار اون اطراف رو در بر گرفت. نفس راحتی کشیدم که گفت:
- ازش دزدی کردی مگه، نه؟!
با چشم‌های گرد شده نگاهش کردم که همون‌جور که سیگارش رو به آتیش می‌کشید، ادامه داد:
- نظرت چیه با هم یه همکاری‌ای داشته باشیم خانوم کوچولو؟!
این چی داشت می‌گفت؟ کدوم دزدی؟ از کی؟ از اون فربد و برادرش؟
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت بیست:
با زبون لب‌های خشک شده‌م رو تر کردم و لب زدم:
- خانوم چی میگی؟ من از کسی دزدی نکردم فق... .
بین حرفم پرید و گفت:
- برات یه پیشنهاد دارم، تو با من همکاری کن و منم چیزی به کسی نمیگم. نظرت چیه؟
- درمورد چی همکاری کنم؟
- آدم‌ها رو گول بزنی و با مظلوم نمایی کاری کنی که بیان سمتت و بعد من کلیه‌هاشون رو از بدنشون خارج می‌کنم.
با چشم‌های گرد شده بهش زل زدم و با ترسی که به دلم افتاده بود داد زدم:
- چی؟
بزاق دهنم رو قورت دادم و با همون ترس افتاده به جونم با صدایی لرزون گفتم:
- نگه دار می‌خوام پیاده بشم!
اما اون ریلکس به رانندگیش ادامه می‌داد، دستم رو روی دستگیره درب گذاشتم و خواستم بازش کنم؛ اما از شانسم درب رو قفل کرده بود.
این‌بار با جیغ و گریه داد زدم:
- بهت گفتم نگه دار!
گوشه‌ای نگه داشت تا نفسی تازه کنه و مجدد به راه بی‌افته.
با گریه کمی پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سرم رو به صندلی تکیه دادم؛ که دستی روی بینی‌ و دهنم قرار گرفت و بوی تلخ الکل توی مشامم پیچید.
به دست‌های فرد پشت سرم چنگ زدم؛ اما در آخر نفس کم آوردم و کم- کم چشم‌هام داشت روی هم می‌افتاد که صدای شکستن شیشه ماشین اومد و چهره‌ی تار فربد که با اون‌ها درگیر شده بود جلوی چشمم اومد. با صدایی که از ته چاه بلند می‌شد اسمش رو صدا زدم و چشم‌هام بسته شد و در تاریکی مطلق فرو رفتم.
***
فربد:
اون آدم‌ها هر کدوم گوشه‌ای افتاده بودن، پسری که قصد بی‌هوش کردن آروشا رو داشت با صورتی پر از خون گوشه‌ای هُل دادم و به سمت آروشای مظلوم که حالا بی‌هوش شده بود رفتم. نفس عمیقی کشیدم و دستی لای موهام کشیدم، یه دستم رو زیر زانوش و دست دیگه‌م رو پشت گردنش گذاشتم و به آغوش کشیدمش، از ماشین بیرون آوردم و به سمت ماشین خودم که فقط کمی از ماشین اون‌ها دورتر بود راه افتادم.
به مشین که رسیدم، با هر سختی بود درب ماشین رو باز کردم و آروم آروشا رو روی صندلی خوابوندم. درب ماشین رو بستم و درب سمت راننده رو باز کردم و سوار شدم، ماشین رو روشن کردم و به سمت عمارت به راه افتادم.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت بیست و یک:
***
آروشا:
با نوری که مستقیم به چشم‌هام می‌تابید چشم‌هام رو بیش‌تر به هم فشردم. بعد از چند دقیقه که به نور عادت کرد، آروم چشم‌هام رو باز کردم و خودم رو توی همون اتاقی که فرزاد شکنجه‌م می‌داد یافتم. یعنی همش خواب بود؟ ای کاش خواب باشه. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو چرخوندم تا ببینم قضیه چیه، فرزاد روی صندلی کنار تخت نشسته بود و سرش رو توی دست‌هاش گرفته بود و فربد هم گوشه‌ای از تخت نشسته بود؛ که با دیدن چشم‌های بازم از جاش بلند شد، فرزاد هم بعد از چند دقیقه از روی صندلی بلند شد و به سمتم اومد.
فربد خواست حرفی بزنه که فرزاد با صدایی خش‌دار گفت:
- فربد برو بیرون.
- نمیرم!
اخم‌هاش رو توی هم کشید و با عصبانیت رو به فربد غرید:
- گفتم برو بیرون.
- اما...
بین حرفش پرید و همون‌جور که دستی به موهاش می‌کشید گفت:
- نگران نباش باهاش کاری ندارم.
فربد مردد نگاهی به من وسپس به فرزاد انداخت؛ تموم التماسم رو توی چشم‌هام ریختم و نگاهش کردم تا شاید از رفتنش منصرف بشه و توی اتاق بمونه. فربد از اتاق بیرون رفت و من با مرد ظالم این یکی-دو روزم تنها شدم.
- که از دست من فرار میکنی آره؟
با ترس بزاق دهنم رو قورت دادم و به چشم‌های قرمزش خیره شدم؛ که ادامه داد:
- سوار ماشین هرکسی از راه رسید میشی؟
نفس‌هات رو قطع می‌کنم دختره‌ی احمق. فکر کردی میتونی از شرم خلاص بشی؟
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت بیست و دو:
قدمی به جلو برداشت و من یک قدم به عقب رفتم، اون‌قدری اون جلو اومد و من عقب رفتم که به کمد آهنی و لَقِ گوشه‌ی اتاق برخورد کردم. نزدیکم شد و از توی همون کمد زنجیری که هر بار به تخت بسته می‌شدم رو بیرون آورد و با عصبانیت دست‌هام رو بست، سمت تخت هولم داد که مستقیم روی تخت افتادم و شروع به بستن دست و پاهام به هر چهار طرف تخت کرد.
با ترس سرم رو کمی از تخت فاصله دادم و نگاهی بهش انداختم که همراه با فندک، شلاق و شمع بالای سرم ایستاد. نگاهی خالی از هر گونه احساس به صورتم انداخت و گفت:
- تاوان فرار کردنت چطور باشه هوم؟ دردی حس نکنی و بعد درد بکشی یا شکنجه؟
بدون فکر و با مِن- مِن و ترسی که هر لحظه بیش‌تر به دلم می‌افتاد زبونم رو روی لب‌های خشکم کشیدم و گفتم:
- ش...شکنجه.
- انتخاب خوبیه؛ اما اگه بعد هم درد نکشی چه فایده‌؟
بزاق دهنم رو با صدا قورت دادم که کمی توی صورتم خم شد و با دندون‌های کلید شده‌ش غرید:
- شروین کجاست؟
-به‌خدا نمی‌دونم، تروخدا ولم کن برم.
- چرا فرار کردی؟
با گریه و گلویی که به خس- خس افتاده بود لب زدم:
- شکنجه میدی.
پوزخندی گوشه لبش جا گرفت و فندک طرح عقابش رو روشن کرد و باهاش شمع رو روشن کرد. بزاق دهنم رو قورت دادم و به دستش که شمع رو سمت شونه‌م برد خیره شدم؛ که به کسری از ثانیه، مایع داغی روی شونه‌م ریخت و سوزش شدیدی ایجاد شد.
از درد جیغی کشیدم که فوراً پارچه‌ای رو توی دهنم چپوند، ته دلم ضعف می‌رفت و هم‌زمان درد و گرسنگی باعث شده بود که حالت تهوع بگیرم.
تا آخر شمع رو آب کرد و ذره- ذره روی شونه‌م ریخت، سمت پنجره رفت و سیگار مارلبرو‌ش رو از روی عسلی کهنه و چوبی برداشت. یک نخ بیرون کشید و بین لب‌هاش گذاشت و با همون فندک طرح عقاب سیگار رو روشن کرد. گرسنگی و بوی سیگار باعث شد که چینی به بینی‌م بدم و کمی جمعش کنم؛ اما با حس این‌که محتویات معده‌م داره بالا میاد کمی سرم رو به سمت پایین تخت کج کردم و بالا آوردم.
بی‌حال چشم‌هام رو روی هم فشردم و با درد ناله کردم:
- تروخدا کاری بهم نداشته باش، نمی‌دونم شروین کجاست باور کن‌.
- باور نمی‌کنم!
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت بیست و سه:
بعد از اتمام جمله‌ش از اتاق خارج شد و درب رو پشت سرش بست؛ که پشت‌بندش صدای چرخوندن کلید توی قفل به گوش رسید، آهی از سوزشی که در شونه‌م پیچیده بود کشیدم و چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم.
- کاش می‌شد قفل دلتنگی شکست
کاش می‌شد درب تاریکی گسست
کاش می‌شد بین مردم بود و زیست
کاش می‌شد مثل باران‌ها گریست
کاش می‌شد با محبت جان سپرد
کاش می‌شد بی‌توقع بود و مرد
بغض چسبیده به دیواره‌ی گلوم مجدد شکست و اشک‌هام راه خودشون رو توی موهام پیدا کردن، دلم برای بابا، رعنا خانوم و یا حتی بقیه فامیل تنگ شده بود. منی که حتی یک ثانیه از عمرم رو دور از بابا نگذروندم؛ به وضعی افتادم که باید از دور‌دست‌ها فقط دلتنگش بشم. چرا؟ مگه من چه گناهی کردم؟ چرا باید تاوان کارهای شروین رو من پس بدم؟ خدایا مگه من چی‌کارت کردم؟ هان؟ چشم‌هام به شدت می‌سوخت و احساس این رو بهم می‌داد که یک مشت خاک توی چشم‌هام فرو رفته. روی هم فشارشون دادم تا کمی از سوزشش کم بشه و کم- کم چشم‌هام گرم شدن و به خواب عمیقی فرو رفتم.
***
با صدای کشیدن یک شیء روی سطح آهنی که روی روح و روانم خط می‌انداخت چشم‌هام رو باز کردم و گوشم رو محکم به تخت چسبوندم تا این صدای گوش خراش رو دیگه نشنوم.
به فرزاد که با یک میخ روی سطح صاف آهنی می‌کشید نگاهی انداختم که با دیدن چشم‌های باز من از روی صندلی بلند شد و به سمت کمد رفت. درب کمد رو باز کرد و شلاق و خنجر طرح اژدها بیرون آورد. درب کمد رو بست و سمتم اومد، بدون هیچ حسی فقط نگاهش کردم و خودم رو با وجود این‌‌که به تخت بسته شده بودم کمی جمع کردم؛ اما کشیده شدن زنجیری که به پاهام بسته شده بود از درد کمی صورتم رو جمع کردم و پاهام رو به حالت قبل برگردوندم. فرزاد روی صندلی کنار تخت نشست و همون‌جور که با خنجر داشت خرابی‌های شلاق رو درست می‌کرد گفت:
- می‌دونی رویای من خیلی بیش‌تر از این شکنجه‌ها به دست برادر عوضی‌ت اذیت شد، اون هم فقط به‌خاطر مشکلی که با پدر رویا داشت باعث شد که من برای همیشه عشقم رو از دست بدم. رویای من هم مثل تو بی‌گناه بود؛ اما برادرت این رو هیچ‌وقت نفهمید و باعث شد که رویا توی بغلم پر- پر بشه.
خنجر رو آروم کف پام کشید که باعث شد کمی بریده و خون بیاد، سپس ادامه داد:
- توام داری تاوان کارهای برادرت رو پس میدی، همین!
شاید این‌درد و رنج‌ها حقِ شروین بود؛ اما من چی؟ نه من نمی‌تونستم بیش‌تر از این این‌جا بمونم و شکنجه بشم. با فکر فرار مجدد چشم‌هام رو روی هم گذاشته که بعد از چند دقیقه چشم‌هام گرم شد و به خواب فرو رفتم.
***
فرزاد:
می‌دونستم کارم اشتباهِ و باید به خونه‌ش برگرده؛ اما کاری که شروین با رویا کرد چی؟ کار اون درست بود؟ نه من باید انتقام رویا رو می‌گرفتم؛ اما نمی‌دونم چرا یه حسی همش مانع گرفتن انتقامم می‌شد. کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و به چهره‌ی مظلوم و غرق در خوابش نگاهی انداختم، از روی صندلی بلند شدم و دست و پاهاش رو که از دیشت تا به الان به زنجیر بودن رو باز کردم تا کمی راحت باشه، زنجیرها رو همون‌جا روی صندلی رها کردم و از اتاق خارج شدم. درب رو پشت سرم بستم و قفلش کردم. گلافگی‌م رو با یک نفس عمیق بیرون فرستادم و به سمت حیاط عمارت رفتم.
سوار لکسوز مشکی‌ رنگم شدم و به سمت استدیو حرکت کردم، بعد از یک ساعت جلوی درب پارک کردم.
خیابون‌ها بر خلاف همیشه آروم و دلگیر بودن، از ماشین پیاده شدم و وارد استدیو شدم. با همه‌ی بچه‌ها سلام و احوال‌پرسی کردم و بهشون دست دادم، به سمت صندلی همیشگی‌م رفتم و روش نشستم و مشغول انجام دادن کارهای کنسرت که بیست و پنج تیر بود شدم. امروز می‌خواستم همراه با احمد به یکی از خیریه‌ها و یا به یه پرورشگاه برم؛ تا وسیله‌هایی که مورد نیازشون هست رو تهیه کنم. نفس عمیقی کشیدم و لپ‌تاپم رو بستم و به صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو روی هم گذاشتم، سرم درد می‌کرد و دلم می‌خواست که همین‌جا کمی بخوابم تا شاید درد سرم آروم‌تر بشه و بعد به کارهام رسیدگی کنم.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت بیست و چهار:
نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو باز کردم و نگاهم رو به سقف استدیو دوختم، کمی روی صندلی جابه‌جا شدم و مجدد روش نشستم و کمرم رو به تکیه‌گاه صندلی تکیه دادم و به احمد که درست صندلی کنارم نشسته بود نگاهی انداختم.
- احمد!
درحالی که تکیه‌ش رو به صندلی داده بود و با گوشی مشغول بود زبونش رو روی لبش کشید و گفت:
- جونم داداش.
پام رو روی پای راستم انداختم.
- عصر می‌خوام به بچه‌های یتیم و بی‌سرپرست کمک کنم، می‌خوام توام همراهم بیای و با هم هر چیزی که بچه‌ها نیاز دارن رو تهیه کنیم.
- باشه داداش.
سکوت کردم و مجدد چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و دقایقی بعد چشم‌هام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
***
با سر و صدای بچه‌ها چشم‌هام رو آروم باز کردم و اطرافم نگاهی انداختم، جمال مثل من روی صندلی خوابش برده بود و بقیه هم داشتن واسه کنسرت تمرین می‌کردن. با انگشت شصت و اشاره‌م چشم‌هام رو مالش دادم و صاف روی صندلی نشستم و خمیازه‌ای کشیدم. گوشیم رو برداشتم و ساعت رو چک کردم؛ که دو بعد از ظهر رو نشون می‌داد.
رمز مبایلم رو زدم و شماره‌ی فربد رو گرفتم. یه بوق، دو بوق، سه بوق، بوق ششم بود که با گلافگی گوشی رو از گوشم فاصله دادم و خواستم تماس رو قطع کنم که بالاخره صدای فربد توی گوشی پیچید.
- الو؟
- الو و درد، کدوم گوری بودی که این‌قدر دیر جواب دادی؟
- خب حالا جبه نگیر. داشتم دنبال دختره می‌گشتم.
با صدای بلند داد زدم.
- چی؟
با صدام جمال که خواب بود از صندلی افتاد و بقیه هم با نگرانی نگاهم می‌کردم؛ این‌بار با صدای آروم‌تری گفتم:
- فوراً پیداش کن فربد! می‌دونی که برگردم و خبری از دختره نباشه بهت رحم نمی‌کنم.
- باشه!
عصبی گوشی رو قطع کردم و روی میز گذاشتم. پوف کلافه‌ای کشیدم و گوشی و سوییچ ماشینم رو برداشتم و از استدیو بیرون زدم.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت بیست و پنج:
***
آروشا:
با تابش مستقیم نور خورشید که به چشم‌هام می‌تابید چشم‌هام رو بیش‌تر به هم فشردم و پهلو به پهلو شدم و بعد چشم‌هام رو باز کردم. دست و پاهام باز بود و زنجیر اسارتم هم کنارم روی صندلی که قبل از خوابیدنم فرزاد اون‌جا نشسته بود گذاشته بود. لبخندی روی لب‌های خشک و ترک خورده‌م نقش بست، فرصتی ناب برای فرار از دست این‌ها گیرم اومده بود و چی بهتر از این؟ از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره‌ی گوشه‌ی اتاق رفتم، پنجره‌ی کوچکی بود و رد شدن ازش کمی سخت بود.
پنجره‌ رو باز کردم و یکی از پاهام رو توی باغ گذاشتم و آروم- آروم خودم رو از بین پنجره به بیرون کشیدم، پنجره رو بستم که اگه کسی وارد اتاق شد متوجه‌ی نبود من نشه و بعد به سمت دیوار باغ رفتم. دیوار صاف و بلندی بود و بالا رفتن ازش سخت بود؛ چون هر آن ممکن بود کسی بیاد و یا پام سُر بخوره و بیوفتم.
نفس عمیقی کشیدم و آروم- آروم از دیوار بالا رفتم، روی دیوار نشستم و با یه نفس عمیق از اون ارتفاع پایین پریدم؛ که لحظه‌ی آخر پام پیج خورد و روی زمین افتادم. با هر زوری بود از زمین بلند شدم و با اون درد وحشت‌ناک درون پام، آروم- آروم به راه افتادم.
***
نمی‌دونم چه‌قدر راه رفته بودم و به کجا خودم رو رسونده بودم؛ اما حسابی تشنه‌م شده بود. با دیدن آبادی که اون اطراف بود، کمی تندتر به راه رفتنم ادامه دادم تا زودتر برسم. با تشنگی که هر لحظه بیش‌تر از قبل می‌شد درب خونه‌ای رو با سنگ کوچکی زدم و منتظر شدم تا صاحب خونه بیاد و درب رو باز کنه.
بعد از چند دقیقه پیرمردی اومد و درب رو باز کرد، پیرمرد با خوش‌رویی لبخندی زد و گفت:
- بفرما دخترم؛ کمکی از من ساخته‌است؟
- آقا میشه بهم کمی آب بدین؟ خواهش می‌کنم.
لبخندی زد و همون‌طور که یه دستش رو به سمت داخل خونه دراز کرده بود گفت:
- بفرما داخل!
لبخند کم جونی به مهربونیش زدم و سر به زیر داخل خونه رفتم.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت بیست و شش:
با فاصله از درب نشستم و مشغول بازی کردن با انگشت‌هام بودم که لیوان آبی روبه‌روم قرار گرفت، سرم رو بالا آوردم؛ همون پیرمرد مهربون بود و همون‌جوری که کنارم می‌نشست و پاهاش رو دراز می‌کرد رو به من گفت:
- داره غروب میشه، جایی رو برای موندن داری؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و مشغول وَر رفتن با گوشه‌ی روسری‌م شدم.
یه خونه‌ی کوچیک و نقلی؛ اما با وجود کوچیک بودنش زیبا بود. یه آشپزخونه دوازده متری که درست در سمت چپش و میشه گفت کنار درب خونه هم می‌شد دست‌شویی قرار داشت. سمت چپ آشپزخونه هم حموم بود، کمی اون‌طرف‌تر هم سه اتاق قرار داشت و البته اتاق‌ها زیاد به پزیرایی دید نداشتن؛ اما خونه قشنگی بود. بی‌خیال آنالیز خونه شدم و حواسم رو به بازی کردن با روسری‌م دادم. گرسنه‌م بود و بوی غذایی که تو خونه پیچیده بود باعث حالت تهوع‌م شده بود. جلوی دهنم رو گرفتم و به سمت دست‌شویی که فاصله‌ی نه چندان دور از جایی که نشسته بودم داشت رفتم، درب رو باز کردم و قبل از این‌که درب رو ببندم خواستم به سمت روشویی برم؛ اما نتونستم تحمل کنم و همون‌جا بالا آوردم. پیرمرد با مهربونی دستش رو روی شونه‌م گذاشت و با چشم‌هایی که نگرانی توش موج میزد، همون‌طور که بهم نگاه می‌کرد گفت:
- خوبی بابا جان؟!
لحن پدرانه‌ای که داشت حس خوبی رو بهم می‌داد. حسی که یه لحظه حس کردم پدرم جای اون مرد ایستاده و داره از من این سئوال رو می‌پرسه. آهی کشیدم و همون‌طور که سعی در قورت دادن بغضی که راه گلوم رو گرفته بود داشتم، گفتم:
- ممنونم، خوبم!
- خداروشکر، از روی زمین بلند شو دخترم! سرما می‌خوری.
همون‌طور که یه دستم رو به زمین زدم و از اون‌جا بلند می‌شدم، سؤالی که توی ذهنم بود رو به زبون آوردم.
- پدر جان بچه‌هاتون کجا هستن؟ از وقتی که اومدم کسی رو ندیدم.
- پسرهام رفتن سر کار، دیر وقت میان خونه، هر دو پسرم زن گرفتن. یکی از عروس‌هام رفته خونه‌ی مادرش و اون یکی عروسم عمرش رو داده به شما.
- خدا رحمتش کنه.
- ممنون!
با هم دیگه وارد پزیرایی شدیم، همون جای قبلی نشستم و اون پیرمرد هم داخل اتاق تا نمازش رو بخونه. اگه فرزاد پیدام می‌کرد چی؟ اگه این خونه هم لو بره و اون دو برادر بتونن پیدام کنن که باز هم زندگی من جهنم می‌شد، نه- نه به هیچ عنوان نباید دوباره اسیر دست فربد و فرزاد می‌شدم. بعد از چند دقیقه پیرمرد درحالی که زیر لب ذکر می‌گفت از اتاق بیرون اومد و داخل آشپزخونه رفت، زیر قابلمه گرانیت مشکی رنگ رو روشن کرد و همون‌طور که لیمو و سبزی در دوتا سبد کوچک و صورتی می‌ریخت، گفت:
- دخترم الان بچه‌هام میان، تو که جلوشون خجول نیستی؟
- نه پدرجان.
سری تکون داد و مشغول انجام کارش شد. راستش کمی خجالت می‌کشیدم؛ اما خب این‌طوری خیال این پیرمرد هم کمی راحت می‌شد که من راحتم و نیازی به نگرانی نیست.
سفره رو پهن کردم و مشغول چیدن وسایل روی سفره شدم، گوشه‌ای نشستم و باخجالت مشغول بازی کردن با انگشت‌هام شدم تا بچه‌های این مرد بیان و شام بخوریم. بوی لوبیا گرم توی خونه پیچیده بود و همش خدا- خدا می‌کردم که زودتر بیان و از این گرسنگی خلاص بشم، نمی‌دونم چه‌قدر گذشت تا بالاخره دو مرد و یک زن وارد خونه شدن.
برای بار هزارم حسرت خوردم که چرا این اتفاقات افتاد و از بابا دور شدم، نفس عمیقی کشیدم و به اون‌ها نگاه کردم.
یه زن حدود صد و پنجاه_ هفتاد سانت، تپل و چشم و ابرو مشکی همراه با لب‌های قلوه‌ای. لباس‌های جالبی به تن داشت! لباس محلی عشایر‌ها رو به رنگ قرمز پوشیده بود و آرایش ملایمی هم کرده بود.
هر دو مرد قد صد و هشتاد- صد و هشتاد و پنج داشتن، یکی کمی تپل و چشم‌های قهوه‌ای همراه با موهای مشکی داشت و دیگری هیکلی ورزشکاری داشت و چشم‌های قهوه‌ای همراه با موهای مشکی داشت. دست از براندازشون برداشتم و با صدای ضعیفی سلام کردم که زن و مرد تپل با خوش‌رویی جوابم رو دادند؛ اما نمی‌دونم چرا اون یکی مرد از وقتی اومده بود اخم‌هاش توی هم بود. حتی جواب سلامم رو هم نداد، شونه‌ای بالا انداختم و بی‌خیال گوشه‌ای نشستم. بعد از شستن دست‌هاشون به پزیرایی اومدن و ما دو خانوم غذا رو کشیدیم و همگی دور سفره نشستیم و شام رو در سکوت خوردیم.
بعد از شام من و اون زنی که حالا فهمیده بودم اسمش ثمیه‌ست، سفره رو جمع کردیم و ظرف‌ها رو با اسرار من به کمک هم شستیم.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت بیست و هفت:
***

فرزاد:
سردرد شدیدی گرفته بودم و به‌خاطر بی‌حواسی فربد اون دختر فرار کرد، چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و سعی کردم کمی بخوابم تا آروم بشم. یعنی این دختر کجا رفته بود؟ حتماً به یکی از روستاهای اطراف پناه برده بود، غیر از این هم چیزی نمی‌تونست باشه.
گوشیم رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم و پس از باز کردن رمز، شماره‌ی فربد رو گرفتم. یه بوق، دو بوق، سه بوق و هنوز بوق چهارم رو نخورده بود که جواب داد.
- جانم داداش؟!
درحالی که لیوان آب رو روی میز می‌ذاشتم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- گوش کن فربد! تمام روستاهای اطراف رو یک به یک، خونه به خونه، برسی کن و یادت نره که تا وقتی اون دختر رو پیدا نکردی حق نداری برگردی.
- باشه!
گوشی رو قطع کردم و روی عسلی گذاشتم، این‌جوری نمی‌شد. باید خودم می‌رفتم دنبال اون دختر، به‌خاطر اون شروین عوضی، رویا برای همیشه ترکم کرد و حالا عمراً می‌ذاشتم این دختر از چنگم فرار کنه.
اون دختر هم گناهی نداره؛ اما رویای من چی؟ اون گناهی کرده بود؟ چرا باید جونش رو از دست بده اون هم توی بغل من؟ از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم، سوار ماشین شدم و دَر رو با ریموت باز کردم و از خونه خارج شدم. باید به جایی که دختره فرار کرده بود می‌رفتم و همراه با فربد همه جا رو می‌گشتیم و یا خودم به تنهایی، نفس عمیقی کشیدم و پام رو روی پدال گاز بیشتر فشردم. تنها دو روستا و پنج خونه در اطراف اون خونه باغ قرار داشت و امیدوارم که همون‌جا بوده باشه؛ اما اگه جای دیگه رفته باشه و به پلیس اطلاع بده چی؟ کلافه دستی بین موهام کشیدم و ماشین رو جلوی درب خونه باغ پارک کردم. از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم، امروز هوا خیلی گرم بود و همین کمی اذیتم می‌کرد. از صبح سردرد بدی گرفته بودم و باعث کلافگی‌ام شده بود، دو قرص خورده بودم اما هیچ فایده‌ای نداشت. به اتاقم رفتم و پس از عوض کردن لباسم روی تخت دراز کشیدم. تازه گیج خواب شده بودم که با حس نوازش‌های کسی بی‌اون‌که چشم‌هام رو باز کنم لب زدم.
- مامان سرم درد میکنه، بزار بخوابم.
- هوم، دیگه من رو نمی‌شناسی عشقم؟!
فوراً چشم‌هام رو باز کردم و به رویا که روی تخت نشسته بود و با لبخند نگاهم می‌کرد خیره شدم.
- این‌جوری نگام نکن، خوردیم.
- رویا!
همون‌جوری که دستش رو بین موهام می‌کشید و نوازشم می‌کرد، با لبخند بهم خیره شد و لب زد.
- جون دلم!
- دیگه نرو.
- اما باید برم فرزادم، باید راجب کاری که کردی حرف بزنیم.
- چی‌کار کردم؟
- خودت رو نزن به اون راه، چرا اون دختر رو زندونی کردی و شکنجه‌اش می‌دادی؟
- تا انتقام تو رو نگیرم آروم نمیشم.
- نکن، این‌جوری بیشتر اذیت میشم. قسمت من هم این بوده، اون دختر بی‌چاره چه گناهی کرده که باید تاوان اشتباه برادرش رو بده؟
- دل من دیگه از سنگ شده!
- بهم یه قولی بده.
- چه قولی؟
- بدون من هم باید خوش‌بخت بشی.
- اصلاً!
- جون من.
پوفی کشیدم و همون‌جور که دستش رو می‌گرفتم لب زدم.
- قول میدم؛ اما تو که می‌دونی بدون تو دلم از سنگه، درضمن خوب می‌دونم منظورت از خوش‌بختی چیه.
- به مرور زمان یخ دلت باز میشه.
- رویا! هیچ‌وقت این اتفاق نمیوفته.
- هیس! چشم‌هات رو ببند و سعی کن کمی بخوابی.
روی دست‌هاش رو بوسیدم و همون‌طور که چشم‌هام رو می‌بستم لب زدم.
- بخوابم که دیگه کنارم نیستی.
دستش رو روی قلبم گذاشت و گفت:
- هروقت خواستی من رو حس کنی، بدون که من این‌جا توی قلبتم و تنها نیستی.
کم- کم با نوازش‌های دست رویا به خواب عمیقی فرو رفتم.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت بیست و هشت:
***

دو ساعت بعد.
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم، دیگه رویا کنارم نبود و هنوز هم همون سردردی که از صبح گرفتارش شده بودم امونم رو بریده بود. گوشی رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم و به اسم احمد که روی صفحه‌ی گوشی‌ روشن و خاموش می‌شد خیره شدم، پس از کمی مکث جواب دادم.
- بله؟!
- سلام خوبی داداش، نگرانت شدم وقتی فربد گفت که هرچی زنگ زده جواب ندادی، خواستم حالت رو بپرسم.
خمیازه‌ای کشیدم و همون‌طور که از روی تخت بلند می‌شدم و به سمت دست‌شویی می‌رفتم گفتم:
- سلام ممنونم، شرمنده داداش خواب بودم. شرمنده نگرانت کردم!
وارد دست‌شویی که کاملاً کاشی بود شدم و روبه‌روی روشویی ایستادم، آب رو باز کردم که گفت:
- دشمنت، این چه حرفیه؟ راستی داداش فربد گفت اگه تونستم باهات تماس بگیرم بگم که بهش زنگ بزنی.
- ممنونم احمد، توام تو زحمت افتادی و نگران شدی. شرمنده داداشم!
- دشمنت، کاری نداری؟
تو آیینه به خودم خیره شده بودم و همون‌طور که چشم‌هام رو تو حدقه می‌چرخوندم گفتم:
- قربانت، خدانگهدار.
- خدانگهدار.
گوشی رو قطع کردم و پس از باز کردن رمزش شماره‌ی فربد رو گرفتم که پس از سه بوق جواب داد، بی‌اون‌که بزارم حرفی بزنه مستقیم سر اصل مطلب رفتم.
- دختره رو پیدا کردی؟
- آره اما باید جوری از اون خونه بیاریش بیرون که این آدم‌ها به چیزی شک نکنن، یه خبر بد برات دارم.
- چی شده؟
- ناصری دنبالتِ!
- اون که همیشه دنبالمه، یه خبر جدید بده.
- منظورم این بود که آدم‌های اون تا مؤسسه خیریه که میری رفتن و همه جا دنبالت می‌گردن.
- یه کاریش می‌کنم، مواظب خودت باش!
بعد از اتمام جمله‌ام گوشی رو قطع کردم و همون‌جا کنار جای مسواک و اسپری‌های خوش‌بو کننده و... گذاشتم.
***
آروشا:
رخت‌خواب‌ها رو همراه با ثمیه پهن کردیم، پدرجان و جفت پسرهاش توی یه اتاق و من و ثمیه هم توی یه اتاق قرار بود بخوابیم. تمام چرغ‌ها خاموش بود و کمی برام سخت بود که راه اتاق رو پیدا کنم، لیوان آبی خوردم و خواستم به اتاق برم که با جسم سفت و سختی برخورد کردم و داشتم می‌افتادم که دستی دور کمرم حلقه شد و از افتادنم جلوگیری کرد.
پس از گذشت چند ثانیه بالاخره گفت:
- جلوت رو نگاه کن، مگه کوری؟!
- ببخشید اما شما جلوی من ظاهر شدید، من داشتم به اتاق می‌رفتم.
دماغم کمی درد گرفته بود، خودم رو از حصار دست‌های اون آزاد کردم و بی‌هیچ حرفی با کمک دیوار به سمت اتاق رفتم. سرجام دراز کشیدم و با هر بدبختی که بود سعی کردم بخوابم، دلم برای بچه‌های کلاس رقص تنگ شده بود، مخصوصاً آیسان که هم رفیق صمیمی‌ام بود و هم مربی رقص. کلافه پوفی کشیدم به چپ چرخیدم، ثمیه در سمت چپم خوابیده بود و یه جورهایی خور و پوف می‌کرد که همین باعث شده بود نتونم بخوابم. از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم، درب ورودی رو باز کردم و از خونه خارج شدم. نیاز داشتم کمی قدم بزنم و از این حال و هوا بیرون بیام. نفس عیقی کشیدم و قدم زنان به سمت جنگل حرکت کردم.
***
حدود یک ساعتی بود که تو جنگل بودم و از شانسم راه خونه رو گم کرده بودم، ترسیده بودم و کمی هم سردم شده بود. با قدم‌های لرزون به جلو قدم برداشتم تا بتونم زودتر راه رو پیدا کنم و برگردم؛ اما همین که یه قدم دیگه برداشتم دستی روی بینیم قرار گرفت و کم‌کم با بوی الکل که تو مشامم پیچید و بی‌هوش شدم.
***
فرزاد:
خوش‌بختانه فربد دختره رو پیدا کرده بود و داشت برمی‌گشت. تمامی وسایلی که برای شکنجه لازم بود رو آماده کرده بودم و منتظر اومدن فربد بودم که همون لحظه صدای جیغ لاستیک توی گوشم پیچید و باعجله بیرون دویدم. فربد توی ماشین نشسته بود و اون دختر هم سرش به درب ماشین تکیه داده شده بود و هنوز بی‌هوش بود.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین