جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال بازنویسی [رمان رجا در‌ یاس] اثر «Mahsa83.کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط _ نفس _ با نام [رمان رجا در‌ یاس] اثر «Mahsa83.کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 5,264 بازدید, 41 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [رمان رجا در‌ یاس] اثر «Mahsa83.کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع _ نفس _
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط _ نفس _
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت بیست و نُه:
پوزخند مسخره‌ای خودم هم حالم ازش به هم میخورد روی لب‌هام نشوندم و به سمت ماشین قدم برداشتم. خیلی مظلومانِ سرش رو به شیشه تکیه داده بود و موهاش توی صورتش پخش شده بود که بعضی از تار‌هاش با حرم نفس‌هاش تکون میخورد، درب رو باز کردم و همین که خواستم دختره رو ببرم داخل؛ انگار از قبل بیدار بوده خودش رو به صندلی ماسین بیشتر چسبوند و با ترسی که تو چشم‌هاش مشهود بود نگاهم می‌کرد. کلافه نفسم رو به بیرون پرتاب کردم و دستی بین موهام کشیدم. آوردن اون دختر به اتاق رو به فربد سپردم و مستقیم رفتم تو خونه، از وقتی رویا ترکم کرده بود دیگه حالم از هرچی دختر بود به هم می‌خورد. پوف کلافه‌ای کشیدم و به اتاق شکنجه رفتم تا زنجیر‌ها رو به تخت وصل کنم و بعد از این‌که فربد آوردش دست و پاهاش رو ببندم، شاید هم یه زنجیر بلند بیارم و یکی از پاهاش رو ببندم تا اگه خواست تو اتاق چرخ بزنه. اصلاً من چرا دلم واسه این دختر می‌سوزه؟ مگه برادر این دختر رویای من رو نگرفت؟ پس چرا الان براش دل‌سوزی می‌کردم؟ هوفی کشیدم و مشغول متصل کردن زنجیر به تخت شدم، بعد از اتمام کارم از جام بلند شدم که از اتاق خارج بشم که چشمم به اون دختر خورد. روی صندلی با دست و پای بسته نشسته بود و نگاهم می‌کرد، فربد که منتظر بود تا کار من تموم بشه بلافاصله به سمت آروشا رفت و اون رو مثل یه عروسک بلند کرد و روی تخت گذاشت. زنجیر رو به یکی از پاهاش بستم و از اتاق خارج شدم.
***
آروشا:
باز هم همون اتاق لعنتی و شکنجه‌های دردناک فرزاد که هر لحظه امکان داشت به سرم بیاد، کاش از اون خونه خارج نمی‌شدم و با خیال راحت کنار سمیه دراز می‌کشیدم؛ هر چند که مطمئنن بودم خوابم نمی‌بره اما باز هم می‌دونستم خبری از اون فرزاد ظالم نیست. با پای خودم تو چنگال گرگ اومده بودم، بغض کرده به دیوارهای اتاق نگاه می‌کردم و هزار بار خودم رو لعنت می‌کردم. خوش‌بختانه مثل قبل دست و پاهام رو به زنجیر نبسته بودن؛ فقط یکی از پاهام رو با زنجیر به تخت متصل کرده بودن و همین هم جال شکر داشت. از روی تخت بلند شدم و مستقیم به سمت پنجره رفتم که این‌بار پنجره رو از بیرون بسته بودن تا دیگه نتونم فرار کنم، آه عمیقی کشیدم و به سمت تخت روانه شدم. من تازه می‌خواستم وکیل بشم اما این آدم‌ها همه چیز رو خراب کردن، اصلاً بابا تو چه حالی بود؟ نگران یا خوش‌حال؟ پوف معلومه که نگرانِ، آخه کدوم پدری از نبود بچه‌ش خوش‌حال میشه که پدر من دومی باشه؟! روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هام رو روی هم گذاشتم که با صدای قار و قور شکمم بازشون کردم. یعنی شروین با این مرد چیکار کرده بود که داره این‌جوری تلافی می‌کنه؟ اون هم تلافی با منی که از همه چیز بی‌خبر بودم و این آدم‌ها با این وجود من رو اذیت می‌کردن، کاش می‌شد بزارن یه بار با بابا حرف بزنم. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سعی کردم بخوابم تا هیچ چیزی رو متوجه نشم؛ اما همون لحظه صدای باز شدن درب اتاق اومد و پشت بندش عطر فرزاد توی مشامم پیچید.
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت سی:
دلم نمی‌خواست حتی چهره‌ش رو ببینم برای همین هم خودم رو زدم به خواب تا وقتی که از اتاق بیرون بره؛ بوی قرمه‌سبزی که آورده بود طاقتم رو کم کرده بود و حسابی گرسنه بودم که از شانسم فرزاد امروز انگار از این اتاق بیرون نمی‌رفت. بی‌خیال اون آدم شدم و چشم‌هام رو باز کردم. کمی دراز کشیدم و بعد تو جام نشستم که همون لحظه فرزاد به سمتم اومد و همون‌طور که گوشه‌ی تخت می‌نشست لب‌هاش رو با زبون تَر کرد و گفت:
- ببین من با تو نه دشمنی دارم و نه چیز دیگه‌ای؛ اما اون برادر نامردت کاری کرد که دست به این کارها بزنم و متأسفم که با وجود بی‌گناه بودنت مجبوری تاوان کار برادرت رو پس بدی.
- بزار برم، بخدا نمیدونم شروین کجاست!
- از کجا معلوم راستش رو میگی؟
بغض گلوم رو گرفته بود و مانع از حرف زدنم می‌شد. اشک‌هام روی گونه‌هام باریدن و مثل یه کوچه‌ی بارونی کل گونه‌م رو خیس کرد، سرم گیج می‌رفت و جلوی دیدم تار شده بود اما نمی‌خواستم جلوی این مرد از حال برم. توی دلم هزار بار شروین رو لعنت کردم و سرم رو سمت مخالف فرزاد چرخوندم، بعد ازچند ثانیه از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد و پشت بندش صدای چرخش کلید توی قفل اومد.
بغض چسبیده به دیواره‌ی گلوم رها شد و کمی بعد خیسی گونه‌هام رو حس کردم، توی دلم هزار بار شروین رو لعنت کردم و چشم‌هام رو بستم. دلم واسه بابا یه‌ذره شده بود و اینکه نمی‌تونستم ببینمش احساس پوچ بودن بهم دست می‌داد. زیر لب ناله کنان گفتم:
- شروین تو چیکار کردی؟ لعنت بهت! بی‌چاره‌م کردی.
نفس عمیقی کشیدم و خودم رو به خواب دعوت کردم که موفق هم شدم و کمی بعد به خواب فرو رفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت سی و یک:
***
فرزاد:
عصبی طول و عرض پذیرایی رو طی می‌کردم و با انگشت‌هام شقیقه‌م رو فشار می‌دادم تا بلکه از سردردم کم بشه. دلم واسه این دختر می‌سوخت و دلم می‌خواست ولش کنم؛ اما وقتی یاد کاری که برادرش با رویا کرد میوفتم از کارم پشیمون میشم. هیچ‌وقت لحظه‌ای که رویا خودش رو از پنکه آویز کرده بود یادم نمیره، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم رو به سمت دیگه‌ای هول بدم. درب خونه رو باز کردم و و از اونجا خارج شدم که هم بادی به کله‌م بخوره و هم به استدیو برم و کارهام رو انجام بدم و حداقل فکر کارهای اونجا رو نداشته باشم. فربد بی‌چاره هم درگیر کارهایی که بهش سپرده بودم شده بود و رفته بود شهرستانی که حدس میزدم شروین اونجاست تا دنبالش بگرده و از یه طرف بدشانسی که آورده بودم اینجا بود که دایی دوباره داشت می‌اومد، فقط امیدوار بودم چیزی لو نره و باز هم نفهمه که من این دختر رو دزدیدم تا تاوان کارهای برادرش رو ازش بگیرم. ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و از ماشین پیاد شدم که صدای نوتیف پیام گوشیم توجه‌م رو جلب کرد. گوشی رو از جیبم خارج کردم و به پیام تبریک احمد خیره شدم، موزیک عشق زیاد هم منتشر شده بود و از صبح بچه‌ها تک به تک تبریک می‌گفتن. لبخندی گوشه‌ی لبم نشوندم و وارد سالن شدم، تنها جایی که می‌تونستم حس خوبی بگیرم و واسه چند ساعت یا چند دقیقه هم که شده فراموش کنم که چی به سرم اومده اینجا بود. طبق معمول احمد یکی از بچه‌ها رو اذیت کرده بود و داشتن بحث می‌کردن، موزیک درحال پخش بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت سی و دو:
***
هرکاری به جهنم بیا شروع کنیم از اول
میبخشمت که برگردی منم کم اشتباه نکردم
دل من خیلی پره ولی خب خاطرات پا درمیونی میکنن
تا میام ببخشمت یه کاری میکنی که باز هوس دوری میکنم
نه این دفعه دیگه فرق میکنه سرم واسه دیدنت درد میکنه
هرکاری میکنی تهش پیش منی ولی این دفعه کی بینمون قهر میکنه
همیشه عشق زیاد یه جوری میشه مه به چشم نمیاد
بچه تو چته چرا لج میکنی شدی همونی که بهت نمیاد
چی میشه که همیشه عشق زیاد یه جوری میشه مه به چشم نمیاد
بچه تو چته چرا لج میکنی شدی همونی که بهت نمیاد
بیا از خودت بگو تنهایی چیا گذشت
من که هر جمعی برم تو فکر توام همش
چرا میپرسن همه هنوز از من حالتو
من که میگردم خودم یه شهرو دنبال تو
نه این دفعه دیگه فرق میکنه سرم واسه دیدنت درد میکنه
هرکاری میکنی تهش پیش منی ولی این دفعه کی بینمون قهر میکنه
همیشه عشق زیاد یه جوری میشه مه به چشم نمیاد.
***
با بچه‌ها دست دادم و سلام و احوالپرسی کردیم، روی صندلی چرخ‌داری که هر سری می‌اومدم می‌نشستم، نشستم و به صفحه‌ی مانیتور خیره شدم که جمال گفت:
- می‌گم فرزاد کار تنظیم موزیک‌های بعدی هم تموم شده و فقط مونده منتشر بشن که اون کارهاش هم با خودت می‌مونه.
- مرسی!
- خواهش.
کنترل اسپیکر رو برداشتم و یکی از موزیک‌های قدیمی رو پلی کردم، به‌نظرم موزیک‌های بانو هایده خیلی زیبا بودن و خب اگه هنوز زنده بودن قطعاً موزیک‌های زیباتری خلق می‌کردن. به پشتی صندلی تکیه دادم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم و شاید کمی خوابم ببره؛ اما تموم صحنه‌های مرگ رویا مثل یه فیلم توی سرم می‌چرخید و باعث استرس و اضطرابم شده بود و کلافه‌م کرده بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت سی و سه:
نفس عمیقی کشیدم و از رو صندلی بلند شدم، کمی کنار شقیقه‌م رو ماساژ دادم و از تو جیبم قرص‌هام رو بیرون آوردم و انداختم توی دهنم، به سمت آشپزخونه راه افتادم و بعد از خوردن آب پیش بچه‌ها برگشتم.
بعد از چند دقیقه احمد با نگرانی که توی صداش مشهود بود گفت:
- فرزاد اون قرص‌ها چی بود که خوردی؟!
- چیزی نیست داداش، داروهای میگرنم بود.
- مگه داروها رو کنار نذاشته بودی؟
- دوباره می‌خورم.
- فرزاد جون عزیزت دیگه نخور، این داروها روی کبدت تأثیر داره یادت رفته؟ اگه یادتباشه دکتر خوردنشو ممنوع کرد.
- یه داروئه دیگه بی‌خیال شو چیزی نمی‌شه.
وقتی این قرص رو می‌خوردم توهم اینکه رویا پیشمه رو میزدم و نمی‌خواستم همه چیز خراب بشه، هم کمی سردردم رو بهتر می‌کرد و هم حس می‌کردم رویا کنارمِ، خیلی‌وقت بود دلم یه خواب راحت می‌خواست؛ اماکابوس‌های شبانه دیوونه‌م کرده بودن.
***
فَربد:
همش التماسم می‌کرد که از اینجا ببرمش؛ اما نمی‌دونست که فرزاد دمار از روزگارم درمیاورد، هنوز دو قدم بیشتر سمتش نرفته بودم که سرش به دیوار پشت سرش خورد و بی‌هوش شد. با عجله به سمتش رفتم و خواستم به فرزاد زنگ بزنم که یه لحظه حس کردم تکون خورد اما ممکن بود من اشتباه می‌دیدم، شماره‌ی فرزاد رو گرفتم که بعد از چند دقیقه جواب داد:
- بگو فربد؟!
- چیزه میگم این دختره وقتی داشت عقب عقب می‌رفت خورد به دیوار و لحظه آخر نمی‌دونم که چرا بی‌هوش شد.
- هوف، الان میام!
- باشه.
گوشی رو توی جیبم گذاشتم و به دخترک بی‌جونی که روی زمین افتاده بود نگاهی انداختم که رنگش مثل گچ سفید شده بود و لب‌هاش کمی خشک شده بود و نسبت به روز اولی که دیدمش لاغر شده بود.
لباس‌هاش کثیف شده بودن و موهای مشکی رنگش باز بود، روی بازش حرف R نوشته شده بود که کمی دقت کردم متوجه شدم که با یه چیزی حک شده که پوستش رو سوخته بود. زخمش تازه بود و حدس اینکه فرزاد این کار رو باهاش کرده سخت نبود.
توی فکر و خیالات خودم غرق شده بودم که صدای زنگ در من رو به خودم آورد، از روی تخت بلند شدم و به سمت درب اتاق قدم برداشتم و درب رو باز کردم که هم‌زمان با فرزاد روبه رو شدم. زیر چشم‌هاش گود افتاده بود و کمی لاغر شده بود، بی‌خیال آنالیز کردنش شدم و دستش رو گرفتم و به سمت اون دختر بردمش، لب‌هام رو با زبونم تَر کردم و همون‌طور که نگاهش می‌کردم گفتم:
- ببین چه بلایی سر خودت و این دختر آوردی.
- این حرف‌ها رو بی‌خیال شو!
- فرزاد تو اینقدر ظالم نبودی، من برادرتم دلم نمی‌خواد چیزیت بشه یا یه شخص دیگه به دست تو آسیب ببینه.
- برادرش باید فکر اینجاها رو هم می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت سی و چهار:
***
فرزاد:
حوصله‌ی بحث کردن رو نداشتم و ازطرفی هم می‌دونستم که حق با فربدِ اما نه قلبم و نه مغزم این رو قبول نمی‌کرد که ولش کنم. مهم نبود که خانواده‌ای داره؛ اما اینکه زنی که عاشقش بودم با کاری که برادر این دختر کرده توی بغلم پرپر شد برام مهم بود و هیچ‌جورِ حاظر نبودم بی‌خیال انتقامم بشم. به دخترک نگاهی انداختم که رنگ پریده روی زمین افتاده بود. کلافه به سمتش رفتم و بغلش کردم و روی تخت گذاشتم، با دیدن پاش که به زنجیر بسته شده بود پوزخندی گوشه‌ی لبم جا خوش کرد، به سمت بیرون از اتاق رفتم و وارد آشپزخونه شدم و ساندویچ کالباس گرفتم و بعد از اینکه توی پلاستیک گذاشتم درون یخچال گذاشتمش. با فربد سپردم که وقتی بیدار شد ساندویچ رو بهش بده، مستقیم به اتاقم رفتم و بعد از انتخاب لباس به حموم رفتم. وان رو پر از آب کردم و شامپو بدن موردعلاقه‌م رو توی آب ریختم...
***
حوله‌ی تن پوشم رو تنم کردم و از حموم خارج شدم، بعد از خشک کردن بدنم لباس‌هام رو پوشیدم و موهام رو شونه کشیدم و از اتاق خارج شدم. دخترک بیدار شده بود و فربد آورده بودش توی پذیرایی که داشت غذا می‌خورد، با دیدن من لحظه‌ای دست از خوردن کشید و کمی پشت فربد پنهان شد که این حرکتش باعث شد نگاهِ فربد به سمت من کشیده بشه. بی‌خیال وارد آشپزخونه شدم و بعد از خوردن آب روی مبل جلوی تی وی نشستم و مشغول تماشای فیلم متری شیش و نیم که روی صفحه‌ی تلویزیون درحال نمایش بود شدم. عطسه‌ای که کردم باعث فربد نگاهم کنه، بی‌خیال مشغول تماشا شدم که بعد از چند دقیقه صداش رو شنیدم:
- هزار بار گفتم وقتی از حموم میای موهات رو خشک کن؛ ولی کو گوش شنوا!
همونطور که نوک بینی‌م رو می‌خواروندم گفتم:
- همش یه عطسه بود، چیزی که نشده.
- اگه سرما بخوری می‌دونی چند روز بی‌کار تو خونه می‌مونی؟
- ول کن بابا حالا که چیزی نشده.
- مگه حتماً باید یه چیزی بشه؟!
چیزی نگفتم و تلویزیون رو خاموش کردم و از رو مبل بلند شدم‌، دخترک آخرین لقمه غذاش رو هم خورد که به سمتش قدم برداشتم؛ دستش رو کشیدم و به اتاق بردمش، اون هم بی‌هیچ حرفی همراهم می‌اومد و حتی لحظه‌ای که یکی از پاهاش رو به زنجیر‌ بستم هم کلمه‌ای از دهانش خارج نشد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت سی و پنج:
لحظه‌ای دلم برای این مضلومیت‌ش سوخت؛ ولی بعد به اینکه چی شده فکر کردم و به خودم که اومدم اخم روی پیشونی‌م نشسته بود. از اتاق خارج شدم و درب اتاق رو قفل کردم، کلید رو توی جیبم گذاشتم و از خونه خارج شدم. از سردرد دستم رو روی پیشونی‌م گذاشتم، هم این میگرن دیوونه‌م کرده بود و هم حاظر نبودم به دلتر برم تا از شر این سردرد خلاص بشم، اگه به دکتر می‌رفتم رویا رو توی خیالم هم از دست می‌دادم. سوار ماشینم شدم و به سمت بهشت زهرا روندم، بین راه دسته گل نرگس خریدم و دوباره راه افتادم؛ رویا عاشق گل نرگس بود و حتی عطرش هم بوی گل نرگس می‌داد. بغض چسبیده به دیواره‌ی گلوم رو قورت دادم و ماشین رو جلوی درب بهشت زهرا پارک کردم، دسته گل رو از روی صندلی شاگرد برداشتم و از ماشین پیاده شدم و بعد از قفل ماشین وارد آرامگاه ابدی شدم. دسته گل رو روی سنگ قبرش گذاشتم و بالای قبرش نشستم، دو انگشتم رو به صورت ضربه‌ای روی سنگ زدم و شروع به فاتحه خوندن کردم... .
***
همون‌جا خوابم برده بود و وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود، نگاهی به ساعتم انداختم که عقربه‌هاش هشت شب رو نشون می‌داد، از جام بلند شدم و همونطور که چشم‌هام رو مالش می‌دادم سوئیچ ماشین رو از جیبم درآوردم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد؛ از جیبم بیرونش آوردم و به صفحه نمایش که اسم فربد رو نمایش می‌داد نگاهی انداختم و بعد جواب دادم.
- بگو فربد!
با عصبانیتی که تو صداش مشهود بودگفت:
- معلومِ کجایی؟!
- رفتم بهشت زهرا!
- لاقل اون گوشی وامونده رو جواب می‌دادی این همه آدم نگران نمی‌شدن.
- فربد بی‌خیال، خوابم برده بود؛ اصلاً متوجه نشدم کسی زنگ بزنه.
- هوف؛ زود بیا خونه دیگه، خداحافظ‌.
- خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و دوباره توی جیبم گذاشتم و سوار ماشین شدم، سوئیچ رو چرخوندم و بعد از روشن کردن ماشین به سمت خونه راه افتادم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت سی و شش:
بعد از حدود چهل و پنج دقیقه ماشین رو توی پارکینگ خونه پارک کردم و داخل رفتم، عطسه‌ای کردم که همزمان فربد هم از توی آشپزخونه بیرون اومد. فربد هم برادرم بود و هم مثل یه رفیق همیشه کنارم بود، تو سختی‌هام فربد کنارم بوده و از اینکه چقدر زجر کشیدم خبر داره؛ برای همینه که گاهی از دستم عصبی میشه اما بهترین همراه نه فقط برای من برای هر آدمی می‌تونه باشه. هم دل‌سوز و مهربون بود و هم مثل یه رفیق، برار و از همه مهم‌تر مثل یه پدر کنارم بوده، روی مبل نشستم و همون‌طور که دراز می‌کشیدم گفتم:
- عصبی نباش دیگه؛ به‌خدا از سردرد خوابم برده بود و وقتی زنگ زدی حتی بیدار هم نشدم.
- درک کن داداش، من جز تو کی رو دارم؟ اگه چیزیت می‌شد چی؟
- ببخشید! حالا که سالم کنارتم و تو هم اون اخم‌هات رو باز کن.
چند بار پشت سرهم عطسه کردم که صدای اعتراض فربد بلند شد.
- چرا موهات رو خشک نمی‌کنی؟ الان خوبه که سرما خوردی؟!
- بی‌خیال اصلاً حال ندارم.
چشم‌هام رو بستم که خیلی زود خوابم برد... .
***
آروشا:
جلوی پنجره وایساده بودم و دنبال راهی برای فرار می‌گشتم، مردک بی‌شعور هیچ راهی نذاشته بود بجز از درب خارج بشم. این هم که نمی‌ذاشت من برم، باید وقتی می‌اومد تو اتاق یا کلید رو کش می‌رفتم و یا با زهمی کردنش از اینجا فرار می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت سی و هفت:
پوف کلافه‌ای کشیدم و روی تخت دراز کشیدم، حداقل زنجیر بلند برای بستن یکی از پاهام انتخاب کرده بود و می‌تونستم کمی قدم بزن؛ اما بازم شکنجه‌ها، گرسنگی، حبس و از همه مهم‌تر دلتنگی واسه پدری که حتی نمی‌دونستم تو چه حالیِ رعنا خانوم، آخ که چه‌قدر دلتنگش بودم، با درد چشم‌هام رو بستم و لالایی شیرین بچگی‌هام که رعنا خانوم برام می‌خوند رو زیر لب زمزمه‌وار شروع کردم.

لالالالا گلم بودی، عزیز و مونسم بودی

برو لولوی صحرایی از این بچه‌ام چه می‌خواهی؟

لالالالا گل نسرین، بیرون رفتین در رو بستین

من رو بردین به هندستون

شوهر دادین به کردستون

بیارین تشت و آفتابه

بشورین روی شهزاده

که شهزاده خدا داده

لالالالا گل چایی، لولو از من چه می خواهی؟

که این بچه پدر داره

که خنجر بر کمر داره

لالالالا گل مریم، فدای تو میشم هر دم

لالالالا گل نازم، خودم رو من فدات سازم

لالالالا گل یاسم، تموم عمر به پات وایسم

لالالالا گل مینا‌، به عشق توست چشم‌هام بینا

لالالالا گل شب بو، تویی خوش‌رنگ تویی خوش‌بو

لالالالا گل گل پونه‌، بابات میاد زودی خونه

لالالالا گل لادن‌، همه خوبی به تو دادم

لالالالا گل نعنا، فدای اون قد رعنا

لالالالا گل لاله، دوستت داریم من و خاله

لالالالا گل چایی، دوست داریم من و دایی

لالالالا گل زیره، چرا خوابت نمی‌گیره؟

لالالالا گل خشخاش، بابات رفته خدا همراش

بابات رفته سوی کرمون

تویی درد مرا درمون

لالالالا گل فندق، جهازت هست توی صندوق

لالالالا گل سرخم، مبادا تو بشی سَر خم

لالالالا گل سنبل، عزیز من تویی، چون گل

لالالالا گلم هستی، عزیز این دلم هستی
 
موضوع نویسنده

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
پارت سی و هشت:
قطره اشک سمجی از چشمم چکید که گرم بودنش رو تا وقتی لای موهام محو شد حس می‌کردم. من مادرم رو وقتی که به دنیا اومدم از دست دادم و رعنا خانوم مراقب من بود، مثل یه مادر هوام رو داشت و تا سه سالگی فکر میکردم که اون مادرمِ، چهار سالم که بود درست روز تولد پنج سالگیم شروین حقیقت رو بهم گفت، اون روز خیلی گریه کردم وبابا سعی داشت که آرومم کنه، شروین از همون بچگی رفتارش با بابا و رعنا خانوم فرق داشت؛ همیشه باعث می‌شد که گریه کنم و بعد که بزرگ شدیم یادمِ یه شب وسایلش رو جمع کرد و از خونه رفت؛ که هیچ‌وقت دلیلش رو نفهمیدم و یه کاری انجام داده که من باید تاوانش رو پس بدم. دلم آغوش بابا رو می‌خواست، آغوشی که حس امنیت رو به وجودم تزریق می‌کرد، آغوشی که از بچگی خیلی بهش وابسته بودم، دلم واسش یه ذره شده بود و کاش حداقل می‌شد صداش رو بشنوم تا کمی آروم بشم. تازه داشتم به سمت رویاهام قدم برمی‌داشتم که این اتفاق نحس افتاد و همه چیز ناتموم موند و یا بهتره بگم اصلاً شروع نشد که بخواد تموم بشه و نیمه کاره بمونه. باعث و بانی به باد رفتن رویاهامم فرزاد و شروین بود، نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو بستم‌ و دقایقی بعد به خوابی عمیق فرو رفتم... .
***
با حس کمبود اکسیژن چشم‌هام رو باز کردم که با تاریکی مطلق روبه رو شدم، لعنتی هرکسی که بود می‌دونست که آسم شدید دادم و برای همین بیشتر فشار می‌داد تا خفه بشم.

با اینکه ازش بدم می‌اومد؛ اما لحظه آخر اسمش رو زمزمه کردم و بعد دیگه چیزی نفهمیدم... .
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین