پارت بیست و نُه:
پوزخند مسخرهای خودم هم حالم ازش به هم میخورد روی لبهام نشوندم و به سمت ماشین قدم برداشتم. خیلی مظلومانِ سرش رو به شیشه تکیه داده بود و موهاش توی صورتش پخش شده بود که بعضی از تارهاش با حرم نفسهاش تکون میخورد، درب رو باز کردم و همین که خواستم دختره رو ببرم داخل؛ انگار از قبل بیدار بوده خودش رو به صندلی ماسین بیشتر چسبوند و با ترسی که تو چشمهاش مشهود بود نگاهم میکرد. کلافه نفسم رو به بیرون پرتاب کردم و دستی بین موهام کشیدم. آوردن اون دختر به اتاق رو به فربد سپردم و مستقیم رفتم تو خونه، از وقتی رویا ترکم کرده بود دیگه حالم از هرچی دختر بود به هم میخورد. پوف کلافهای کشیدم و به اتاق شکنجه رفتم تا زنجیرها رو به تخت وصل کنم و بعد از اینکه فربد آوردش دست و پاهاش رو ببندم، شاید هم یه زنجیر بلند بیارم و یکی از پاهاش رو ببندم تا اگه خواست تو اتاق چرخ بزنه. اصلاً من چرا دلم واسه این دختر میسوزه؟ مگه برادر این دختر رویای من رو نگرفت؟ پس چرا الان براش دلسوزی میکردم؟ هوفی کشیدم و مشغول متصل کردن زنجیر به تخت شدم، بعد از اتمام کارم از جام بلند شدم که از اتاق خارج بشم که چشمم به اون دختر خورد. روی صندلی با دست و پای بسته نشسته بود و نگاهم میکرد، فربد که منتظر بود تا کار من تموم بشه بلافاصله به سمت آروشا رفت و اون رو مثل یه عروسک بلند کرد و روی تخت گذاشت. زنجیر رو به یکی از پاهاش بستم و از اتاق خارج شدم.
***
آروشا:
باز هم همون اتاق لعنتی و شکنجههای دردناک فرزاد که هر لحظه امکان داشت به سرم بیاد، کاش از اون خونه خارج نمیشدم و با خیال راحت کنار سمیه دراز میکشیدم؛ هر چند که مطمئنن بودم خوابم نمیبره اما باز هم میدونستم خبری از اون فرزاد ظالم نیست. با پای خودم تو چنگال گرگ اومده بودم، بغض کرده به دیوارهای اتاق نگاه میکردم و هزار بار خودم رو لعنت میکردم. خوشبختانه مثل قبل دست و پاهام رو به زنجیر نبسته بودن؛ فقط یکی از پاهام رو با زنجیر به تخت متصل کرده بودن و همین هم جال شکر داشت. از روی تخت بلند شدم و مستقیم به سمت پنجره رفتم که اینبار پنجره رو از بیرون بسته بودن تا دیگه نتونم فرار کنم، آه عمیقی کشیدم و به سمت تخت روانه شدم. من تازه میخواستم وکیل بشم اما این آدمها همه چیز رو خراب کردن، اصلاً بابا تو چه حالی بود؟ نگران یا خوشحال؟ پوف معلومه که نگرانِ، آخه کدوم پدری از نبود بچهش خوشحال میشه که پدر من دومی باشه؟! روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو روی هم گذاشتم که با صدای قار و قور شکمم بازشون کردم. یعنی شروین با این مرد چیکار کرده بود که داره اینجوری تلافی میکنه؟ اون هم تلافی با منی که از همه چیز بیخبر بودم و این آدمها با این وجود من رو اذیت میکردن، کاش میشد بزارن یه بار با بابا حرف بزنم. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سعی کردم بخوابم تا هیچ چیزی رو متوجه نشم؛ اما همون لحظه صدای باز شدن درب اتاق اومد و پشت بندش عطر فرزاد توی مشامم پیچید.
پوزخند مسخرهای خودم هم حالم ازش به هم میخورد روی لبهام نشوندم و به سمت ماشین قدم برداشتم. خیلی مظلومانِ سرش رو به شیشه تکیه داده بود و موهاش توی صورتش پخش شده بود که بعضی از تارهاش با حرم نفسهاش تکون میخورد، درب رو باز کردم و همین که خواستم دختره رو ببرم داخل؛ انگار از قبل بیدار بوده خودش رو به صندلی ماسین بیشتر چسبوند و با ترسی که تو چشمهاش مشهود بود نگاهم میکرد. کلافه نفسم رو به بیرون پرتاب کردم و دستی بین موهام کشیدم. آوردن اون دختر به اتاق رو به فربد سپردم و مستقیم رفتم تو خونه، از وقتی رویا ترکم کرده بود دیگه حالم از هرچی دختر بود به هم میخورد. پوف کلافهای کشیدم و به اتاق شکنجه رفتم تا زنجیرها رو به تخت وصل کنم و بعد از اینکه فربد آوردش دست و پاهاش رو ببندم، شاید هم یه زنجیر بلند بیارم و یکی از پاهاش رو ببندم تا اگه خواست تو اتاق چرخ بزنه. اصلاً من چرا دلم واسه این دختر میسوزه؟ مگه برادر این دختر رویای من رو نگرفت؟ پس چرا الان براش دلسوزی میکردم؟ هوفی کشیدم و مشغول متصل کردن زنجیر به تخت شدم، بعد از اتمام کارم از جام بلند شدم که از اتاق خارج بشم که چشمم به اون دختر خورد. روی صندلی با دست و پای بسته نشسته بود و نگاهم میکرد، فربد که منتظر بود تا کار من تموم بشه بلافاصله به سمت آروشا رفت و اون رو مثل یه عروسک بلند کرد و روی تخت گذاشت. زنجیر رو به یکی از پاهاش بستم و از اتاق خارج شدم.
***
آروشا:
باز هم همون اتاق لعنتی و شکنجههای دردناک فرزاد که هر لحظه امکان داشت به سرم بیاد، کاش از اون خونه خارج نمیشدم و با خیال راحت کنار سمیه دراز میکشیدم؛ هر چند که مطمئنن بودم خوابم نمیبره اما باز هم میدونستم خبری از اون فرزاد ظالم نیست. با پای خودم تو چنگال گرگ اومده بودم، بغض کرده به دیوارهای اتاق نگاه میکردم و هزار بار خودم رو لعنت میکردم. خوشبختانه مثل قبل دست و پاهام رو به زنجیر نبسته بودن؛ فقط یکی از پاهام رو با زنجیر به تخت متصل کرده بودن و همین هم جال شکر داشت. از روی تخت بلند شدم و مستقیم به سمت پنجره رفتم که اینبار پنجره رو از بیرون بسته بودن تا دیگه نتونم فرار کنم، آه عمیقی کشیدم و به سمت تخت روانه شدم. من تازه میخواستم وکیل بشم اما این آدمها همه چیز رو خراب کردن، اصلاً بابا تو چه حالی بود؟ نگران یا خوشحال؟ پوف معلومه که نگرانِ، آخه کدوم پدری از نبود بچهش خوشحال میشه که پدر من دومی باشه؟! روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو روی هم گذاشتم که با صدای قار و قور شکمم بازشون کردم. یعنی شروین با این مرد چیکار کرده بود که داره اینجوری تلافی میکنه؟ اون هم تلافی با منی که از همه چیز بیخبر بودم و این آدمها با این وجود من رو اذیت میکردن، کاش میشد بزارن یه بار با بابا حرف بزنم. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سعی کردم بخوابم تا هیچ چیزی رو متوجه نشم؛ اما همون لحظه صدای باز شدن درب اتاق اومد و پشت بندش عطر فرزاد توی مشامم پیچید.