جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Leila Moradi با نام [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 34,297 بازدید, 271 پاسخ و 76 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Leila Moradi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Leila Moradi
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
770
15,947
مدال‌ها
4
حسام بی‌حوصله لیوان را از لبش فاصله داد و نگاه سرخش را بالا آورد. مغزش دیگر نمی‌کشید.
- برو اتاق.
جمله‌ی دستوری‌اش با آن لحن کش‌دار و حال‌به‌هم‌زن دیدنی بود! حال بد روحی‌ ماه‌بانو به تدریج جسم ضعیفش را مبتلا می‌‌کرد و وخامت درونش را جار می‌زد.
- تو اصلاً متوجهی که خونواده داری؟ اگه می‌خواستی کارهای سابقت رو تکرار کنی، دیگه چرا پای این طفل معصوم رو به این زندگی باز کردی؟
حسام چند بار آمد چیزی بگوید، اما واژه‌ها در ذهنش یخ بسته‌بود. سرفه‌ی خشکی از گلویش ترکید. سکسکه‌اش گرفت. دست بر تارهای کوتاه موهایش برد و فرق سر داغش را لمس کرد. نمی‌خواست با ماه‌بانو چنین رفتاری کند، اما دخترک بدموقعی را برای بحث انتخاب کرده‌بود. چشم برهم گذاشت و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. تازگی‌ها اوضاع بر وفقش نمی‌چرخید و حسابی ضرر بالا آورده‌بود. سر درنمی‌آورد، آخر هیچ‌وقت ساده به کسی نمی‌باخت، حال به رغم رو دست خوردن از یک بچه تازه‌کار می‌سوخت. لای پلک‌هایش را گشود و به قیافه آویزان دخترک زل زد. نزدیکش بود، اما حرفی برای گفتن نداشت. این مدت هم درست و حسابی هم‌دیگر را ندیده‌بودند. اصلاً همه‌اش تقصیر این بچه‌ی ناخوانده بود، پاقدمش جز شر ثمری نداشت. هوای دهانش را از لب پایینش یک‌ضرب بیرون فرستاد و دست به ناهمواری‌های گونه‌اش کشید. زیر لب به آن جوان و رفیق‌های بدتر از خودش دشنام داد و سعی کرد تیشرتش را کامل از تن بیرون بیاورد.
- این کنترل کولر کجاست؟!
ماه‌بانو با حالتی متعجب به مبل کناری اشاره زد. یعنی کار مهم‌تری جز روشن کردن کولر به فکرش نرسید؟! دست از پا درازتر برخاست و راه اتاق را در پیش گرفت. گاهی وقت‌ها نجوای درون آدمی دوست دارد دروغ شیرین را باور کند، اما حقیقت که شاخ و دم نداشت! حسام باز کج رفته‌بود و این زنگ‌ خطر بدشگونی برای او می‌نواخت. آن شب گذشت، فردایش و روزهای بعد هر چقدر از حسام توضیح خواست جواب سرراستی به او نداد که تسکین‌دهنده باشد و در کمال ناباوری اذعان‌ می‌کرد که چیزی از اتفاقات آن شب یادش نیست. تازگی‌ها هم که فهمیده‌بود نسبت به او شک دارد، پنهان‌کاری‌اش تداوم بیشتری یافت. تا دیروقت کار و هر موقع هم به خانه برمی‌‌گشت جز برای شام مقابلش ظاهر نمیشد و حدالامکان از هم‌کلام شدن با او سر باز می‌زد. از تماس‌های تلفنی یواشکی‌اش تنها چیزی که دستگیرش میشد این بود که باز بدهی بالا آورده‌است و کلی سفته دست کسی دارد. هر کَس نمی‌دانست حتمی از خود می‌پرسید که مگر یک زن و شوهر چقدر خرج دارند که باید مدام قرض بالا بیاورند؟ خبر نداشتند اوضاع از چه قرار است. یک‌ذره خوشی هم حرامش بود! نمی‌دانست چه هیزم تری به دنیا فروخته‌بود که هر بار به او زخم جدیدی می‌زد. بازتاب روزگار ماتم‌‌‌گون، جسم و روانش را بیش از گذشته زیر نیش گدازه‌های مهلک می‌سوزاند. نگرانی‌هایش را فقط با خانم‌جون در میان می‌گذاشت. آن پیرزن بیچاره هم از راه دور دلواپس زندگی سست او بود، کاری از دستش برنمی‌آمد. در این روزها که خود را میان برزخ حاملگی پر فراز و نشیب و دغدغه‌های زندگی‌اش گم کرده‌بود، حنانه گریه‌کنان با او تماس گرفت. هر چقدر پرسید چه شده جواب درست نمی‌داد. بین لق‌لق کلماتش بریده‌بریده شنید که حسام فهمیده سیامک قبلاً ازدواج ناموفق داشته و به همین علت حسابی گرد و خاک به راه انداخته‌است. دست بر پیشانی‌اش گرفت. نمی‌دانست چرا این بزن بهادربازی‌اش را تمام نمی‌کرد، البته از پدر آقای دکتر بعید بود پنهان‌کاری کند. پوزخند زد. در این زمانه هر کسی به فکر منفعت خودش بود. با باز شدن ناگهانی درب سالن تلفن را از گوشش پایین آورد. حسام برزخی جلو آمد و بدون آن‌که فرصت توضیحی دهد، موبایل را از بین پنجه‌هایش قاپید.
- ببین خوب گوش کن حنا! فکر ازدواج با اون پسره رو از مخت بیرون می‌کنی، صیغه‌تون از الان فسخه.
تماس را قطع کرد و شاکی انگشت جلوی صورتش تکان داد.
- همه‌چی زیر سر توئه.
چشمانش گرد شد.
- سر من؟
از کوره در رفت:
- تو مثلاً بزرگ‌ترشی؟ جای خواهرشی؟ می‌دونستی اون عوضی قبلاً زن داشته و هیچی نگفتی؟
در برابرش جبهه گرفت.
- خب داشته باشه، برای گذشتشه. یادت باشه خودت هم کارنامه‌ی سفیدی نداشتی.
از زبانش در رفت، اما دیگر آب ریخته برنمی‌گشت و پشیمانی به دردش نمی‌خورد. نگاه مرد مقابلش قلبش را درید. درون چشمانش جوشش طوفانی برپا بود. دخترک حواس لرزانش را به دیوارکوب‌های تزئینی روی دیوار قفل کرد.
- معلوم نیست دلت از کجا پره که سر بقیه خالی می‌کنی.
مثلاً می‌خواست بحث را عوض کند؟! حسام از خشمی سرکوب‌شده دندان‌قروچه‌ای کرد. مشتش را پایین آورد و پلک به‌هم باز و بسته کرد.
- دلم از کجا پره؟
از روی مبل بلند شد.
- جنابعالی باید بگین.
دستش را میان راه گرفت.
- نه دیگه حرف زدی وایسا جواب بگیر. منِ لعنتی صبح تا شب سگ‌دو نمی‌زنم که این جواب رو تحویلم بدی.
در صدد رفع سوء‌تفاهم ایجاد شده برآمد.
- من هیچ‌وقت ازت توقع بیجا نداشتم حسام، فقط دوست ندارم پول حروم وسط سفره بیاری، خواسته زیادیه؟
خروشش کمی خوابید. عقب‌گرد کرد و در حرکتی پرنوسان دست بر صورتش کشید.
- من فقط می‌خوام همه‌چیز رو درست کنم.
صدایش به نسبت لحظه‌ی قبل آرام‌تر به نظر می‌رسید. ماه‌بانو سری به طرفین تکان داد و زهرخندی زد.
- این‌طوری؟
روشن بود ‌که از این جدال رضایت نداشت و این در حرکات پیوسته‌ی مردمک‌های چشمانش دیده میشد.
- به زمان نیاز دارم ماهی! باید خودم رو جمع‌وجور کنم. با یه حجره‌ اجاره‌ای که نمیشه توی این شهر درندشت زندگی کرد. اون شرکت هم چند نفر دارن ازش سهم می‌خورن. بازار کار بالا و پایین زیاد داره.
جلو آمد و دستش را از جیب بیرون آورد.
- ازت می‌خوام صبر کنی، به موقعش دور این یکی رو هم خط... .
رفته‌رفته چین پیشانی‌ دخترک گسترش می‌یافت. دیگر نمی‌خواست بشنود، تحمل نیاورد و جمله‌اش را برید:
- بهونه نیار! ادامه بدی که پس‌فردا خودمون رو هم حراج بذاریم لابد، نه؟! چند میلیون آدم توی این شهر دارن زندگی می‌کنن، همه که با این کارها پول درنمیارن.
گوشه‌ی لبش را با حالت عصبی جوید و خودش را روی یکی از مبل‌ها انداخت.
- قصد داری فقط مخم رو تیلیت کنی. اول این‌که من مثل همه نیستم... .
به طرفش سر چرخاند و اضافه کرد:
- دوماً، دیگه خودت فهمیدی که سفته دست یارو دارم، یه‌قرون دوهزار که نیست.
کمی مکث بینشان افتاد، ماه‌بانو کنارش نشست و دو انگشت شستش را به حالت مضطرب‌گونه‌ای دور هم چرخاند. ناگه فکری به ذهنش رسید که باعث شد سریع به سویش متمایل گردد و لب بجنباند:
- پرایدم رو جای بدهی بفروش، الکی جلوی در افتاده.
با ابروی بالا رفته سر برگرداند. ماه‌بانو ادامه داد:
- فقط به شرط این‌که دست روی قرآن بذاری و قسم بخوری که دیگه سمت این کار نری.
حسام کمی مات نگاهش کرد، بعد گوشه‌ی سمت چپ لبش رو به بالا کش آمد.
- اون که صدجاش خرابه، یه چیزی هم باید دستی بدم تا بردارنش.
چانه جمع کرد و شانه بالا انداخت.
- دیگه نمی‌دونم، ماشینت رو بفروش، هر چیزی که هست تا بدهیت صاف شه. یه‌بار واسه همیشه این غده‌ی سرطانی رو از ریشه بِکن.
حسام مچ دستش را گرفت، نوک سیخ‌شده‌ی موهای رویش را لمس کرد. به یاد حرف‌های پدرش افتاد، می‌گفت زنی مثل ماه‌بانو برای اوی سست‌عنصر زیادی است و قدرش را نمی‌داند. هر بار تکرار می‌کرد و او هم پیوسته پشت گوش می‌انداخت. سگرمه‌هایش ناخودآگاه توی هم رفت. از این مخمصه چطور خود را نجات می‌داد؟ جوانه‌ی تازه از آب و گل درآمده‌‌ی زندگی‌اش را باید به هر نحوی حفظ می‌کرد، اما نیم دیگرش وصل مسائلی بود که نمی‌توانست به این راحتی دورشان بیندازد و عقب‌نشینی کردن فقط او را بیشتر به ته چاه تاریکی هل می‌داد. با مورمور شدن پوست صورتش به خودش آمد. کلافه گیسوان پفی و دست و پاگیر دخترک را کنار زد و راحت دربرش گرفت. سعی می‌کرد به نگاه گلایه‌مندش چشم‌ ندوزد.
- این مشکل رو خودم درست کردم، خودمم حلش می‌کنم.
ماه‌بانو بی‌اختیار سر عقب برد و بینی‌اش را بالا کشید؛ حسام از این حرکت چشم‌غره‌ای رفت و برخلاف میلش عزم رفتن نمود. ماه‌بانو افت هوای ریه‌اش را با نفس عمیقی به تعادل کشاند و لب گشود:
- کجا؟
جلوی درب سالن ایستاد، اما برنگشت، سوئیچ درون دستش تکان می‌خورد.
- به فکر خودت و بچه باش ماهی، این روزها موقتی‌ان.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
770
15,947
مدال‌ها
4
این داستان: شکار

***
دستان عظیم باد از میان شن و نی‌زارها می‌‌لغزید و خیزآب دریاچه را به خروش می‌انداخت. در فاصله‌ای نه چندان دور، سایه‌ی عظیمی از پشت صخره‌ها نمایان گشت؛ لنجی به‌غایت کوسه‌ای عظیم‌الجثه در آغوش پهناور موج‌ها می‌جنبید. با دستور سرهنگ راننده‌ی قایق فرمان چرخاند و به سرعتش افزود. امیرعلی دست بر لبه‌ی فلزی جلویی‌اش نهاد و هم‌زمان اسلحه‌‌ را از غلاف چرمی‌اش بیرون کشید. افراد ناشناس هم‌چون سایه‌های شب‌گرد، بر روی عرشه‌‌‌‌‌ی پهناور لنج پرسه می‌زدند. در آن کشمکش، سرهنگ بی‌سیم را برداشت و چندین مرتبه دستور ایست داد. سوی دیگر، یاسر با دو نیروی مسلح، ایستاده بر شناور پیش می‌آمد. قاچاقچی‌ها برای گریز از حادثه‌ای قریب‌الوقوع متوسل به تفنگ‌های پرشان شدند. گلوله‌ها چون گردبادی غران در چشمان غمگین تالاب می‌وزید و فواره‌ی گریانی بر خاکستر آسمان می‌پاشید. امیرعلی در حینی که سرش را می‌دزدید، پاسخشان را یکی‌در‌میان می‌داد. فریاد سرنگونی جوان پشت‌سرش خون را در بدنش منجمد کرد. دسته‌ی سفت تفنگ زیر نرمی دستش مات ماند. سرهنگ طمأنینه‌وار برگشت و سربازی که بالای سر افسر چمباتمه زده‌بود را خطاب داد:
- توی کوله باند و بتادین هست، زخم بازوش رو فوراً ببند.
این اولین بار بود که جوان طعم جراحت را می‌چشید، ولیکن زور می‌زد ناله‌هایش اوج نگیرد. در این پیکار سینوسی عزم و شجاعت راسخ نظامی‌ها سپر محکمی برایشان می‌ساخت که پرشور هدف را نشانه بگیرند. خلاف‌کارها که انتظار چنین چیزی را در سر نمی‌پروراندند عاصی و دستپاچه به جان هم افتادند. کنترل لنج از دستان سست ملوان خارج و وسط موج‌های خشمگین، دمادم در بلاتکلیفی به سر می‌برد. در آن بحبوحه باد سرکش و تنگ‌چشم پیمان بخیلانه‌ای با آن آدمیان پست و فرومایه بست؛ طغیان سهمگینی خروشید و به تبعیتش آب بالا آمد. شناور در برابر این رخداد ناگهانی تکان‌های شدیدی خورد. کف چرمی پوتین‌ها روی سطح زبر قایق ساییده شد. راننده برای یافتن روزنه، مجبور گشت زیگزاگی براند. ناگاه در آن جولان‌گاه امیرعلی تصویر مبهمی را شکار کرد. صحنه‌ای که می‌‌دید را باور نداشت. خلاف‌کارها برای چه هدفی این‌طور بی‌پروا خود را به پایین پرت می‌کردند؟ از نوسان آب که کاسته شد تازه توانست قایق کمکی که در امتداد لنج نزدیک می‌آمد را ببیند. پرچم سرخی هم بر فرازش قرار داشت که نشان عجیبی رویش به چشم می‌خورد. برخی که مهارت بیشتری داشتند و فرز بودند، خود را به قایق می‌رساندند، اما خیلی‌ها تنشان به دریاچه نرسیده، بی‌جان از رمق می‌‌افتادند. توجهش به مردی فربه‌ای جلب گردید، کیف بزرگ مشکی‌ای هم در بغلش حمل می‌کرد. نباید به راحتی قسر درمی‌رفت. بی‌درنگ دستش را روی ماشه نهاد و قاطع شلیک کرد، رگبار فشنگ‌ها یکی از پاهای مرد را بلعید و به زانو درآورد. زیر چفیه‌ی تیره‌ای که بر چهره داشت فقط دیدگان روشن هراسانش پیدا بود. ورق داشت به سمت آن‌ها برمی‌گشت و محاصره‌ را آسان می‌نمود. مرد زخمی راهی جز فرار به فکرش نرسید، برخاست و لنگان‌لنگان قدم برداشت. در آن همهمه و پراکندگی، از غفلت پلیس‌ها استفاده کرد و بی‌فوت وقت خود را به تور عمیق دریاچه انداخت. در خونابه‌ی دورش تقلا می‌کرد تا خود را از خطر برهاند. کمی بعد، زبری طناب که به پنجه‌های خیسش خورد، بی‌تأمل به آن چسبید. این آخرین مرحله‌ی تکاپو برای بقا بود. حرکت پرقدرت موتور قایق و بوق شناوری که پشت سرش شتافت، در هیاهوی توقیف لنج خاموش ماند. کسانی که باقی مانده‌بودند، با وجود شرایط حاکم بر فضا مجالی برای جم خوردن نیافتند و دستانشان را به حالت تسلیم بالا بردند. صدای مرغان دریایی و رقص گروهی‌شان، حلقه‌ی اختتامی بر دور این معرکه می‌آویخت. امیرعلی به نور ضعیف طلایی‌ای که میان غبار تیزروی آسمان می‌درخشید خیره ماند. پنجه‌هایش بین آشفتگی موهایش فرود آمد و تا نم عرق ریش نازکش رسید. پس از لحظاتی کوتاه با احتیاط پله‌های نردبان مابینشان را گذراند. ملوان که مرد سیاه‌چرده و مسنی بود، با زبان الکنش وانمود به بی‌گناهی‌اش می‌کرد. بی‌تفاوت به بازرسی افرادی که اکثرشان زخمی بودند پرداخت و اسلحه‌هایشان را گرفت. بعد از خلع سلاح، گروهی مشغول وارسی لنج شدند. بوی تند بنزین و گازوئیل همه‌جا را دربر گرفته‌بود. امیرعلی از دیدن مخازن و انباشت بشکه‌های مهر و موم شده ناخودآگاه حرارت وجودش بالا رفت. ملوان عجز و مویه‌کنان التماس می‌کرد که توضیحاتش را بشنوند. سرهنگ خشمناک نزدیکش شد و انگشتش را در هوا تکان داد.
- خوب گوشت رو باز کن، هفته‌ای ده تا مثل تو رو توی این مرز می‌بینم. خوب واسه خودتون هرز می‌‌پرین.
حرفی برای گفتن نداشت و با بیچارگی فقط می‌گریست. یا ناشی بود و یا شاید نقش بازی می‌کرد تا فرصت مناسبی برای عرض اندام پیدا کند. امیرعلی از پله‌های باریک و مارپیچی‌ای که منتهی به طبقه‌ی پایین میشد گذشت. فقط یک اتاق در برابرش قرار داشت. محتاط جلو رفت و دستگیره‌ی فلزی درب را پایین آورد. وقتی دید باز نمی‌شود، خدمه‌‌‌ای که بالای پله‌ها ایستاده‌بود را فراخواند:
- کلید این‌جا رو سریع برام بیار.
بعد از وقفه‌ای سر و کله‌ی پسرک جوان آبله‌رو پیدا شد. ملوان با دستان بسته‌ و دیدگان نگران، از آن‌چه که قرار بود برایش رخ دهد، اصوات نامفهومی زیرلب می‌‌‌راند. امیرعلی کلید را داخل قفل چرخاند، درب قیژ صدا داد. لبخندزنان تا آخر بازش کرد. یک‌دفعه لب‌هایش چین خورد. کپ‌کرده و حیران به دختران جوانی که وحشت‌زده گرداگرد هم جمع شده‌بودند زل زد. هیچ فکر نمی‌کرد با چنین چیزی رو‌به‌رو گردد. تیغ نگاهش نفس ملوان را درید. کم‌کم باقی نیروها هم رعدآسا سر رسیدند تا ببینند اوضاع از چه قرار است. دختران، با ترس و لرز و رنگ‌های پریده ردیفی از اتاقک خارج شدند. چادر سیاه و ضخیم ناامیدی چشمانشان را می‌پوشاند. بعضی‌ها هم پشیمانی از سر و ریختشان می‌بارید و اشکشان بند نمی‌آمد. یکی از آن‌ها همین‌که از پله‌ها بالا آمد زانوهایش از نفس افتاد و زردآب بالا آورد.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین