- Aug
- 128
- 1,699
- مدالها
- 2
صدای رسیدن ایمیلهای پشت سر هم، کلامش را نصفه میگذارد و هر دو با دلهره به لپتاپ مقابلشان خیره میشوند. خبر لو رفتن ایدهها زودتر از آنچه که انتظار داشتن، میان شرکا پخش شدهبود و حال باید جوابگوی نگرانی آنها نیز بودند. هر دقیقه که میگذرد، بیشتر ناامید میشوند و با این حال سعی میکنند به سرمایهگذاران اطمینان دهند که مسئله مهمی نیست و خیلی زود مشکل حل میشود.
***
پریچهر کنار چمدانش نشسته و لادن و نغمه در حال چرت زدنند. پریزاد با ضربهای به در، وارد اتاق میشود.
پریزاد: از دوازده گذشته. بلند شین تشکهاتون رو بندازین!
پریچهر با لبهایی برچیده سر بالا میاندازد.
- گفت میاد.
پریزاد مقابل پریچهر زانو میزند. لادن و نغمه که با آمدن پریزاد هشیار شدهاند، حال به مکالمهی آن دو گوش میدهند.
- شاید اتفاقی افتاده و نتونسته امروز بیاد. خستهای، بلند شو بخوا... .
- خسته نیستم. میخوام منتظر باشم.
- زنگ زدی؟
- خاموشِ.
پریزاد با شنیدن بغض صدای پریچهر، پلک بر هم میفشارد و تحملش به سر میرسد.
- دختر قشنگم! عزیزم! مطمئنی داری درست پیش میری؟
با درهم رفتن ابروهای پریچهر، خودش را جلو میکشد و انگشتش را روی اخمش میکشد.
- اخم نکن! فقط دارم میگم که حق دخترم این همه سختی نیست. تو با همهچی کنار اومدی جاندلم! با دوری از ما و دوستهات، با قید پیشرفتت رو زدن، با گذشتن از اون مراسمی که آرزوش رو داشتی. هربار که مادرسیوان نیومد، من خجالت دخترم رو دیدم، اضطراب و تلاش دخترم برای قانع کردن من و باباش رو دیدم ولی دم نزدم چون میدونم دخترم عاقلِ، چون میدونم قلب آدم به هیچ صراطی مستقیم نیست، ولی عمرهپریزاد، قرار نیست اینبار که اشکهات رو میبینم، باز هم سکوت کنم و بگذرم. تا الآن هم فقط بهخاطر غیرت و شخصیتی که از سیوان دیدم، سکوت کردم.
پریچهر بلند میشود و با سر کردن شالی که دور گردنش افتاده، دستهی چمدان را میگیرد و بدون توجه به سؤال کسی از اتاق خارج میشود. با بیرون آمدن از اتاق، فریاد که مشغول صحبت با پدرش است، از جایش بلند میشود و به آنها نگاه میکند.
- سیوان رسید؟
- نه نیومده. تلفنش رو جواب نمیده. نگرانم.
با چکیدن قطره اشکی روی گونهاش، ادامه میدهد:
- دلخورم و صبرم تموم شده. میخوام برم روستا. خسته شدم از بس منتظر بودم که بعد چند روز فقط چند کلمه بشنوم. شاید یه مشکلی هست، شاید کمک میخواد، اصلاً هرچی هم باشه بهتره برم، رفتن بهتر از این همه انتظار و استرسِ.
***
پریچهر کنار چمدانش نشسته و لادن و نغمه در حال چرت زدنند. پریزاد با ضربهای به در، وارد اتاق میشود.
پریزاد: از دوازده گذشته. بلند شین تشکهاتون رو بندازین!
پریچهر با لبهایی برچیده سر بالا میاندازد.
- گفت میاد.
پریزاد مقابل پریچهر زانو میزند. لادن و نغمه که با آمدن پریزاد هشیار شدهاند، حال به مکالمهی آن دو گوش میدهند.
- شاید اتفاقی افتاده و نتونسته امروز بیاد. خستهای، بلند شو بخوا... .
- خسته نیستم. میخوام منتظر باشم.
- زنگ زدی؟
- خاموشِ.
پریزاد با شنیدن بغض صدای پریچهر، پلک بر هم میفشارد و تحملش به سر میرسد.
- دختر قشنگم! عزیزم! مطمئنی داری درست پیش میری؟
با درهم رفتن ابروهای پریچهر، خودش را جلو میکشد و انگشتش را روی اخمش میکشد.
- اخم نکن! فقط دارم میگم که حق دخترم این همه سختی نیست. تو با همهچی کنار اومدی جاندلم! با دوری از ما و دوستهات، با قید پیشرفتت رو زدن، با گذشتن از اون مراسمی که آرزوش رو داشتی. هربار که مادرسیوان نیومد، من خجالت دخترم رو دیدم، اضطراب و تلاش دخترم برای قانع کردن من و باباش رو دیدم ولی دم نزدم چون میدونم دخترم عاقلِ، چون میدونم قلب آدم به هیچ صراطی مستقیم نیست، ولی عمرهپریزاد، قرار نیست اینبار که اشکهات رو میبینم، باز هم سکوت کنم و بگذرم. تا الآن هم فقط بهخاطر غیرت و شخصیتی که از سیوان دیدم، سکوت کردم.
پریچهر بلند میشود و با سر کردن شالی که دور گردنش افتاده، دستهی چمدان را میگیرد و بدون توجه به سؤال کسی از اتاق خارج میشود. با بیرون آمدن از اتاق، فریاد که مشغول صحبت با پدرش است، از جایش بلند میشود و به آنها نگاه میکند.
- سیوان رسید؟
- نه نیومده. تلفنش رو جواب نمیده. نگرانم.
با چکیدن قطره اشکی روی گونهاش، ادامه میدهد:
- دلخورم و صبرم تموم شده. میخوام برم روستا. خسته شدم از بس منتظر بودم که بعد چند روز فقط چند کلمه بشنوم. شاید یه مشکلی هست، شاید کمک میخواد، اصلاً هرچی هم باشه بهتره برم، رفتن بهتر از این همه انتظار و استرسِ.