جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,793 بازدید, 122 پاسخ و 37 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
128
1,699
مدال‌ها
2
صدای رسیدن ایمیل‌های پشت‌ سر هم، کلامش را نصفه می‌گذارد و هر دو با دلهره به لپ‌تاپ مقابلشان خیره‌ می‌شوند. خبر لو رفتن ایده‌ها زودتر از آنچه که انتظار داشتن، میان شرکا پخش شده‌بود و حال باید جوابگوی نگرانی آن‌ها نیز بودند. هر دقیقه که می‌گذرد، بیشتر ناامید می‌شوند و با این حال سعی می‌کنند به سرمایه‌گذاران اطمینان دهند که مسئله مهمی نیست و خیلی زود مشکل حل می‌شود.
***
پریچهر کنار چمدانش نشسته و لادن و نغمه در حال چرت زدنند. پریزاد با ضربه‌ای به در، وارد اتاق می‌شود.
پریزاد: از دوازده گذشته. بلند شین تشک‌هاتون رو بندازین!
پریچهر با لب‌هایی برچیده سر بالا می‌اندازد.
- گفت میاد.
پریزاد مقابل پریچهر زانو می‌زند. لادن و نغمه که با آمدن پریزاد هشیار شده‌اند، حال به مکالمه‌ی آن دو گوش می‌دهند.
- شاید اتفاقی افتاده و نتونسته امروز بیاد. خسته‌ای، بلند شو بخوا... .
- خسته نیستم. می‌خوام منتظر باشم.
- زنگ زدی؟
- خاموشِ.
پریزاد با شنیدن بغض صدای پریچهر، پلک بر هم می‌فشارد و تحملش به سر می‌رسد.
- دختر قشنگم! عزیزم! مطمئنی داری درست پیش میری؟
با درهم رفتن ابروهای پریچهر، خودش را جلو می‌کشد و انگشتش را روی اخمش می‌کشد.
- اخم نکن! فقط دارم میگم که حق دختر‌م این همه سختی نیست. تو با همه‌چی کنار اومدی جان‌دلم! با دوری از ما و دوست‌هات، با قید پیشرفتت رو زدن، با گذشتن از اون مراسمی که آرزوش رو داشتی. هربار که مادرسیوان نیومد، من خجالت دخترم رو دیدم، اضطراب و تلاش دخترم برای قانع کردن من و باباش رو دیدم ولی دم نزدم چون می‌دونم دخترم عاقلِ، چون می‌دونم قلب آدم به هیچ صراطی مستقیم نیست، ولی عمره‌پریزاد، قرار نیست این‌بار که اشک‌هات رو می‌بینم، باز هم سکوت کنم و بگذرم. تا الآن هم فقط به‌خاطر غیرت و شخصیتی که از سیوان دیدم، سکوت کردم.
پریچهر بلند می‌شود و با سر کردن شالی که دور گردنش افتاده، دسته‌ی چمدان را می‌گیرد و بدون توجه به سؤال کسی از اتاق خارج می‌شود. با بیرون آمدن از اتاق، فریاد که مشغول صحبت با پدرش است، از جایش بلند می‌شود و به آن‌ها نگاه می‌کند.
- سیوان رسید؟
- نه نیومده. تلفنش رو جواب نمیده. نگرانم.
با چکیدن قطره اشکی روی گونه‌اش، ادامه می‌دهد:
- دلخورم و صبرم تموم شده. می‌خوام برم روستا. خسته شدم از بس منتظر بودم که بعد چند روز فقط چند کلمه بشنوم. شاید یه مشکلی هست، شاید کمک می‌خواد، اصلاً هر‌چی هم باشه بهتره برم، رفتن بهتر از این همه انتظار و استرسِ.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
128
1,699
مدال‌ها
2
فریاد مقابل پریچهر قرار می‌‌ایستد و دسته‌ی چمدان را از او می‌گیرد.
- می‌خوای بری؟
- باورکن مغز و روحم دیگه کشش ندارن.
فریاد سرش را به معنای فهمیدن تکان می‌دهد.
- الآن دیر وقته. هر دومون خسته‌ایم و نشستنمون پشت فرمون خطرناکه؛ الآن هم راه بی‌افتیم هشت و نه صبح می‌رسیم ولی اگه با اولین پرواز بریم، قبل از هفت اونجاییم.
سپس دستی به چشمان نم‌دار پریچهر می‌کشد.
- برو استراحت کن! چند ساعت دیگه با هم می‌ریم.
- تو... خب... کارت چی میشه؟
- خیلی وقته مرخصی نگرفتم. نگران نباش! حالا هم برو.
پریچهر تا صبح پلک برهم نمی‌گذارد و حرکات عقربه‌های ساعت را با چشم دنبال می‌کند. میان خواب و بیداری به سر می‌برد که با شنیدن صدای صحبت کردن، هشیار می‌شود و با جای خالی نغمه و لادن مواجه می‌شود. با قدم‌هایی ناهماهنگ به‌سمت در اتاق می‌رود و به چهارچوب تکیه می‌دهد.
لادن: چرا همه‌مون نمیریم؟
نغمه: مگه حرف‌های پریچهر رو نشنیدی؟ سیوان گفته وضعیت اون... .
لادن کلافه دستش را در هوا تکان می‌دهد.
لادن: هر چی گفته واسه‌ی خودش گفته. الآن نریم و کنار پری نباشیم خانواده‌ی چی هستیم؟ تا همین الآنش هم که به حال خودش ولش کردیم پرو شدن.
نغمه: بریم چی بگیم؟ سلام ببخشید دیر اومدیم، دیدیم نیومدین دخترمون رو ببرین، دیگه خودمون آوردیمش، از اونجایی هم که سرتون شلوغ بوده و تا الآن نیومدین، گفتیم دیگه زحمت نیفتین و خودمون خدمت رسیدیم.
طوفان: توی اون مدت که هیچ خبری نبود،و درک کردیم، الآن که اوضاع آشفته‌است نباید مشکلی باشیم روی بقیه مشکلات.
لادن: عمو... .
طوفان: دخترم می‌دونم چی میگی. حق داری، ولی هم تو درست میگی و هم نغمه، اما باید صبر کنیم. فکر کنین این آخرین فرصته. خب؟
پریزاد دست فریاد را میان انگشتانش می‌گیرد.
پریزاد: مادر تنهاش نذاری! هر وقت، هر اتفاقی افتاد بهمون خبر بده! سریع خودمون رو می‌رسونیم. باشه؟
فریاد، سر پریزاد را می‌بوسد.
فریاد: نگران نباش مامان! مراقبشم.
پریچهر با دیدن نگرانی خانواده‌اش، شرمنده سر پایین می‌اندازد، عقب‌گرد می‌کند و با برداشتن چمدانش از اتاق خارج می‌شود.
پریچهر: سلام. صبح‌بخیر.
با شنیدن صدای پریچهر، بحث را خاتمه می‌دهند و طوری که انگار دقایقی پیش در حال بحث و جدل نبوده‌اند، لبخند می‌زنند و صبح‌بخیر می‌گویند. پریزاد به‌طرف آشپزخانه پا تند می‌کند.
- الآن صبحانه رو آماده می‌کنم.
پریچهر: نمی‌خورم.
سپس فریاد را مخاطب قرار می‌دهد:
- بریم؟
فریاد کوله‌اش را از کنار پایش بر می‌دارد.
پریچهر:‌ چیزی نمی‌خوری؟
فریاد: خوردم. بریم! دیرمون میشه.
دقایقی بعد اعضا را در آغوش می‌گیرد و با آمدن تاکسی، خداحافظی می‌کنند و به مقصد فرودگاه حرکت می‌کنند.
- ماشینت رو چرا نیاوردی؟
- گردنم درد می‌کنه، بقیه‌ هم بخوان رانندگی کنن... .
فریاد تک خندی می‌زند.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
128
1,699
مدال‌ها
2
- فکر نکنم حوصله گوش دادن به غر زدنشون تا فرودگاه رو داشته باشی.
سرش را به صندلی تکیه می‌دهد و با صدایی آرام حرف می‌زند:
- نگران نباش! برای اونجا ماشین کرایه کردم. وقتی برسیم جلوی فرودگاه، تحویلمون میدن.
بر خلاف تصورشان، هواپیما بدون تأخیر پرواز می‌کند و ساعاتی بعد بدون معطلی، سوار ماشین در مسیر روستا هستند. فریاد از گوشه‌ی چشم به پریچهر که مشغول کندن پوست لبش است و به موبایلش خیره‌است، نگاهی می‌اندازد و با گرفتن دستش و فاصله دادنش از لبش، پریچهر را متوجه خود می‌کند‌.
- پس همینقدر ترسناکه.
پریچهر با چهره‌ای گنگ، سؤال می‌پرسد:
- چی؟
- پس عاشق شدن همینقدر ترسناکه.
- ترسناک؟
فریاد به تایید سر تکان می‌دهد.
- ترسناکه که به‌خاطر یه نفر که تا چند وقت پیش برات غریبه بوده از خواب و خوراک بی‌افتی و حاضر شی هر‌چی داری و نداری رو برای داشتنش وسط بذاری؛ ترسناکه که نتونی به‌خاطر نبود یه نفر، نفس بکشی و بخندی و مثل قبل زندگی کنی.
پریچهر نفسی عمیق می‌کشد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد.
- بیشتر عجیبه. وقتی عاشق میشی مرز بین تموم تضادهای زندگیت مثل مو باریک میشه. عشق می‌تونه اونقدر تو رو قوی کنه که حاضر شی پا بذاری روی تموم ترس‌هات، می‌تونه اونقدر قویت کنه که به بهترین نسخه‌ی خودت تبدیل شی. همون‌قدر هم می‌تونه ضعیفت کنه، طوری که قلبت بشه سنگین‌ترین وزنه‌ای که سراغ داری و زندگیت بشه باطلاقی که ذره‌ذره زجرت میده تا جونت رو بگیره.
- تو الآن کجای این تضادی؟
- قویم... اما نبودش داره ضعیفم می‌کنه.
فریاد با دیدن مغازه‌ای کوچک، ترمز می‌کند.
- صبحونه‌ هم نخوردی. درست نیست وسط قوی بودنت، از ضعف غش کنی.
فریاد برای در امان ماندن از تشرِ پریچهر، سریع در را می‌بندد و با گام‌هایی بلند وارد مغازه می‌شود. پریچهر از مسیر رفتن فریاد چشم می‌گیرد و نگاهش به چند زنی که گوشه‌ی لباس محلیشان را گرفته‌اند و با قدم‌هایی تند حرکت می‌کنند، می‌افتد. پریچهر استرس می‌گیرد و پیاده می‌شود.
- ببخشید.
زن‌ها متوقف می‌شوند و با دیدن دکتری که چند وقت پیش بدون گرفتن هیچ پولی آن‌ها را ویزیت کرده‌بود، به گرمی احوال‌پرسی می‌کنند او را به خانه‌هایشان دعوت می‌کنند.
- خیلی ممنونم! حتماً یه وقت مناسب‌تر مزاحمتون میشم. فقط یه سؤال داشتم، اینکه... اتفاقی افتاده؟ نه که با عجله داشتین می‌رفتین، واسه‌ی همین نگران شدم. اگه کاری از دستم بر میاد، حتماً بهم بگین.
زن‌ها لبخند می‌زنند و پچ‌پچشان از گوش پریچهر دور نمی‌ماند.
- عجب خانومیه! شیر مادر حلالش باشه.
 
بالا پایین