جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati_00 با نام [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,053 بازدید, 27 پاسخ و 11 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati_00
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati_00
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
50
250
مدال‌ها
2
خم شدم و کیف‌ِمشکی و کوچکم را که کنار دیوار افتاده‌بود برداشتم و بازش کردم. جعبه‌ی مخمل‌ِ مشکی‌رنگ و کوچکی را که در آن بود برداشته و بازش کردم. با لبخند به ساعت زیبا و اسپرتی که برای تولد آشوب خریداری کرده‌بودم نگاه کردم، اما من مطمئن بودم که آشوب با تولد موافق نیست، اما چاره‌ای نبود؛ باید تمام تلاشم را می‌کردم تا او را به دنیای شاد انسان‌ها بازگردانم، نمی‌توانم بگذارم محصور در دنیای غمگین و فاقد از محبت خودش بماند. وارد اتاقم شدم و جعبه و کیف را گوشه‌ای گذاشته و جلوی میز آرایشم نشستم تا کمی خود را آراسته کنم؛ نمی‌خواستم جلوی دوست‌های ساعد و آشوب که اولین دیدارمان امشب بود، بد به‌نظر برسم. کش مشکیم را از موهایم جدا کردم و خرمن موهای زیتونی‌رنگم به پایین سرایز شدند. خط چشم کوتاهی به دنباله‌های چشمانم کشیدم که باعث شد چشمان عسلی‌رنگم زیبا‌تر به چشم آیند. کمی رژِ لب زرشکیِ کم‌رنگی به لب‌های نسبتاً کوچکم زدم و آرایشم را با یک ریمل به انتهای مژه‌های بلندم اکتفا دادم. موهای موج‌‌دارم را صاف کرده و با کش توی مچم، بالا، محکم بستمشان. به‌سمت کمد سفید‌رنگِ گوشه‌ی اتاق رفتم و در آن را باز کردم. لباسی را بیرون کشیده و به تن زدم. لباسی مشکی‌رنگ با آستین‌های سه‌ربع و توری بود. یقه‌ای هفتی‌شکل داشت، اما حجاب داشت. قد لباس تا روی زمین می‌رسید و جنس آن از ساتن بود، دور یقه‌ی هفتی‌ِ لباس کمی سنگ و مرواریدِ مشکی کار شده‌بود. کمر لباس کمی تنگ می‌شد و اندام ظریفم را به نمایش می‌گذاشت، اما دامنی کلوش‌دار و گشاد داشت. صندل‌های مشکی رنگم را که کفِ صافی داشتند به پا زدم و از اتاق خارج شدم.
وارد حیاط شدم و به قسمت پشتی‌ِ حیاط که ساعد چندنفر را فرستاده‌بود تا دیزاین کنند رفتم. چندنفری دختر و پسر مشغول کار بودند و ظاهراً روبه اتمام بود. چند میز بلند با پایه‌های طلایی‌رنگ دور تا دور حیاط چیده‌بودند و روی هرکدام از میز‌ها یک گلدان کوچک با گل‌های مصنوعی بود و کنارشان‌هم چند دستمال‌کاغذی که با مدل خاصی پیچیده شده‌بودند.
- چطور شده؟
با صدای ساعد به‌سمت او برگشتم، با لبخند و دست به‌‌جیب کنارم ایستاده‌بود.
من: عالی شده، ممنونم ازت.
- مثل همیشه ساده و زیبا هستی.
لبخندی بر لب نشانده و گفتم:
- مرسی.
با حالت بامزه‌ای سرش را تکان داد و به روبه‌رو نگاه کرد و ادامه داد:
- دیزاین خوب شده، البته اگه آشوب خرابش نکنه!
خنده‌ی ریزی زدم که گوشه‌ی لبش کش آمد.
- چند دقیقه‌ی دیگه بچه‌ها می‌رسن؛ ازت می‌خوام جلوشون راحت باشی، از خودمون هستن.
سری تکان داده و چیزی نگفتم که نگاهش را به من داد و گفت:
- آشوب کی میاد؟
شانه‌ای بالا انداخته و گفتم:
- فکر کنم الان زود باشه برای اومدنش.
سری تکان داد و چیزی نگفت. نفس عمیقی کشیده و نگاهم را به میز بزرگی که کنار حیاط برای سرو شام گذاشته شده‌بود دادم. تمام غذاهایی را که پخته‌بودم به بهترین نحو بر روی میز چیده شده‌بودند و شمع‌های بلند و سفیدرنگ در دو سر میز قرار گرفته‌بودند و گل‌های طبیعی و سرخ‌رنگ وسط میز، رنگ‌وروی زیبا و دل‌نشینی به میز داده‌بودند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
50
250
مدال‌ها
2
کم‌کم سر و کله‌ی دوستان آشوب و ساعد پیدا شد و رفته‌رفته حیاط پر از مهمان شد؛ مهمان‌هایی که کاملاً با من تفاوت داشتند. دخترهایی پرتجملات که از سر و صورتشان اکلیل می‌چکید و پسرهایی زبان‌باز و خوش برو رو که با ماشین‌های بسیار مدل بالایی آمده‌بودند. حیاط پر از ماشین شده‌بود و بی‌شک وقتی که آشوب می‌آمد خودش متوجه‌ی ماجرا می‌شد.
- آرام؟
با صدای ساعد رشته‌ب افکارم پاره‌شد. نگاهم را به او که کنار چند پسر و دختر ایستاده‌بود دادم، اشاره زد پیش آن‌ها بروم؛ سری تکان داده و به‌سمتشان راه افتادم. به آنها که رسیدم ساعد رو به آن چند‌نفر گفت:
- ایشون هم آرام‌خانم، دوست آشوب هستن.
به پسرها سلام کردم و با دخترها دست دادم. دختری که کنار ساعد ایستاده‌بود و چهره‌ای جذاب و هیکلی کشیده و بلند داشت، لباسی آبی‌رنگ به تن داشت؛ با لحنی نگران گفت:
- چرا آشوب نمیاد؟!
ساعد نگاهی به ساعت روی مچ دستش انداخت و گفت:
- زنگش زدم، الان‌هاست که پیداش بشه؛ بهتره جلوی دروازه بریم.
بچه‌ها تأیید کردند و همه‌ی مهمان‌ها جمع شدند تا جلوی در بایستند. حدود ربع ساعتی گذشت و بالأخره دروازه‌ی بزرگ حیاط، آرام باز شد و نور ماشین، به فضای تاریک حیاط روشنا بخشید. به محض وارد شدن ماشین مشکی‌رنگ آشوب به حیاط، بچه‌ها هرکدام از سوراخ‌وسنبه‌ای بیرون پریدند و دور ماشین را فرا گرفتند.
به آشوب اجازه‌ی وارد شدن ندادند و در ماشین را باز کرده و از ماشین او را پیاده کردند! با جیغ و داد اطراف او جمع شده‌بودند و جمله‌ی «تولدت مبارک» را یک‌ریز تکرار می کردند! زیر درختی ایستاده‌بودم و شاهد اخم‌های وحشتناکِ آشوب و حال عصبی‌اش بودم و جرعت جلو رفتن را هم نداشتم.
#آشوب
نگاهم را میان جمعیت چرخاندم و بالأخره آن دخترک را دیدم. می‌دانستم چرا به زیر آن درخت پناه برده‌بود؛ چون از واکنش من به‌شدت هراس داشت. او دختری ترسو در جلدی شجاع بود، دختری ضعیف در جلدی قوی بود! موهای زیتونی و خوش‌رنگش زیر آن درخت تاریک مشخص نبود، اما باز هم آن چهره‌ی جسورش مجذوب‌کننده‌ بود. انگار نگاهم را بر روی خود دید و سریع پا به فرار گذاشت! کلافه از همهمه‌ی جمعیت با صدای بلندی گفتم:
- کافیه دیگه!
به یک‌باره صدای جمعیت خوابید و پشت‌بندش صدای آرامِ‌ ساعد به گوش رسید:
- بچه‌ها ممنون از همتون. لطفاً به جای قبلیمون برگردیم.
#آرام
در فضای خلوتِ حیاط ایستاده‌بودم که کم‌کم سرو کله‌ی جمعیت پیدا شد؛ هر چندنفر به‌سمت میزی متفرق شدند. با استرس نگاه نگرانم را به‌سمت ساعد سوق دادم که به‌سمتم آمد و با صدای آرامی گفت:
- آشوب رفت داخل.
سری تکان دادم و به‌سمت در ورودی پا تند کردم. وارد خانه شدم و چشمانم دو‌دو میزد تا او را پیدا کنم که صدایش به دلم لرز انداخت:
- کار تو بود؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
50
250
مدال‌ها
2
سعی کردم بر استرسم غلبه کنم. به‌سمت او برگشتم که با صورت عصبی‌اش روبه‌رو شدم. با اخم توی صورتم غرید:
- بنظرت من‌ رو با این کارت خوشحال کردی؟ این چه مزخرف‌بازیه راه انداختی؟!
بی‌حرف نگاهم را از چشمانش گرفته و به یقه‌ی پیراهنش دادم که ناگهان بازوهایم را در دستان خود گرفت و توی صورتم داد زد:
- تو هیچ نقشی توی زندگی من نداری، چطوری به خودت اجازه‌ی همچین کاری رو دادی؟!
صدای شکستن دلم را شنیدم، اما من بدتر از این‌ها را پشت سر گذاشته‌بودم. چشمانم را بر روی هم فشردم که بیشتر عربده زد:
- یک‌بار دیگه کار بیخود انجام بدی، به آتیشت می‌کشم.
تنم را که به لرزه‌ افتاده‌بود محکم رها کرد، چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم. به من پشت کرد و کلافه دستی در میان موهایش کشید و به‌سمتم برگشت. با چشمانی که پشیمانی در آن‌ها موج میزد توی صورتم نگاه کرد و با لحن آرامی گفت:
- ناراحت نشو.
چه زود تغییر هویت داده‌بود! لبخند تلخی زدم که با اخم‌ غرید:
- شالت هم رو سرت بنداز.
ابرویی بالا انداختم و متعجب نگاهش کردم که عصبی‌تر ادامه داد:
- رفیقام هی*زن، همین رو می‌خواستی؟!
لبم را گاز گرفتم تا جلوی خنده‌ام را بگیرم. عصبی و متجعب گفت:
-‌ می‌خندی؟! مگه باهات شوخی دارم؟
با این حرفش رسماً خندیدم که احساس کردم گوشه‌ی چشمانش چین افتاد! دستم را جلوی دهانم‌ گرفته و با صدای کنترل شده‌‌ای از خنده گفتم:
- ببخشید، اما نمیشه توی تولد شال بپو... .
- خفه شو، من هر دختری رو توی خونه‌م راه نمیدم.
مات شده به صورتش نگاه کردم که نگاه عصبی‌اش را گرفت و با قدم‌های بلند به‌سمت پله‌ها رفت. راستش انتظار چنین حرفی را نداشتم! منی که نهایت بی‌حجابی‌ام موهایم بود و نهایت ارتباطم با جنس‌ مخالف، مکالمه بود؛ آن حرف برایم بسیار سنگین بود! دستی به صورتم کشیدم و به‌سمت در خروج رفتم و وارد حیاطِ پشت خانه شدم. آهنگ ملایمی درحال پخش بود و فضای دل‌نشینی بود، اما مطمئن بودم که برای آشوب نه‌تنها دل‌نشین نبود، بلکه آزار دهنده‌بود. کنار ساعد ایستادم که لیوان شربتی به‌سمتم گرفت.
ساعد: آشوب دعوات نکرد؟
دستش را آرام پس زدم و نگاهم بر روی آشوب نشست که با قدم‌های بلند و باصلابت، اخم‌های درهم به‌سمت جمعیت می‌آمد.
- نه چیزی نگفت.
با آن پیراهن سفید که آستین‌هایش را بالا زده‌بود و مچ مردانه‌ و سبزه‌اش نمایان بود، بسیار جذاب شده‌بود. نگاه وحشی‌اش بر روی من نشست که همان‌لحظه دختری به‌سمتش رفت و او را به حرف گرفت که نگاه برنده‌اش را از من برداشت.
- نگاهِ آشوب به اندازه گویای عصبانیت درونش هست.
ساعد حق می‌گفت، او سعی می‌کرد آرام باشد، اما چشمانش اجازه نمی‌دادند! تمام بچه‌ها به دور میزی که کیک بزرگ و سه‌طبقه‌ای بر روی آن بود جمع شدند و آشوب را رأس میز قرار دادند، شروع به شمارش کردند تا آشوب شمع را فوت کند. با قدم‌های آرام به‌سمتشان رفتم و کنار ساعد ایستادم. شمارش تمام شد و همه منتظر فوت کردن آشوب بر روی شمع بودند، اما او کلافه و عصبانی به کیک زل زده‌بود، آن کیک چه گناهی داشت که باید نگاه ترسناک او را تحمل می‌کرد؟ انگار از این‌کار متنفر بود! تمام جمعیت در سکوت بودند و منتظر حرکتی از سمت آشوب بودند! نگاهی به شمع ۳۳ که بر روی کیک بود و کم‌کم آب می‌شد انداختم و توی یک حرکت ناگهانی شمع را فوت کردم. با این‌ کارم صدای معترض جمع بلند شد، اما من چشمم به آشوب بود که نامحسوس نفس راحتی کشید. ساعد برای ساکت کردن جمع، خدمه‌ را صدا زد تا کیک را برش بزند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
50
250
مدال‌ها
2
نگاهی آنالیز‌گر به در و دیوار خانه که برق میزد انداختم و به‌سمت آشپزخانه رفتم. دستمال‌های آلوده از کثیفی و خاک را داخل ماشین لباس‌شویی انداختم.
- این‌هارو توی سطل آشغال بنداز.
با صدای آشوب به‌سمت او برگشتم. کیسه‌ی بزرگی پر از کادوهایی را که دیشب هدیه گرفته‌بود، کف آشپزخانه پرت کرد! متعجب به باکس‌های بزرگ‌و‌کوچکی که حتی باز هم نشده‌بودند نگاه کرده و گفتم:
- چرا؟!
با اخم غرید:‌
- به ‌توچه؟!
چینِ ظریفی میان ابروهایم افتاد، به او نزدیک‌تر شدم.
من: چه دلیلی داره که هدیه‌ی دوست‌هات رو بیرون بندازی؟ اون‌ها بهت محبت دارن که این‌... .
- به محبت کاذب احتیاجی ندارم.
ابروهایم بالا پریدند! دست به‌سی*ن*ه و حق‌به‌جانب گفتم:
- چرا فکر می‌کنی محبتشون کاذبه؟
اخم‌هایش غلیظ‌تر شدند، داشتم کلافه‌اش می‌کردم و به خوبی می‌دانستم. یک‌قدم به من نزدیک‌ شد؛ چشمان سیاهش چقدر از نزدیک ترسناک‌تر دیده می‌شدند! توی صورتم غرید:
- چرا توی همه‌چیز دخالت می‌کنی؟
کمی از او فاصله گرفتم، نه برای حفظ فاصله‌ی اجتماعی، برای ویران کردن ترسی که در وجودم خانه کرده‌بود. بی‌توجه به کنایه‌هایش گفتم:
- چرا همیشه دنبال جنگ‌وجدالی؟ انگار محبت با طبعِ تو سازگار نیست! توهم یکم شبیهِ دیگران باش. چرا وقتی بهت محبت می‌کنن، فکر می‌کنی الکیه و همش تظاهره؟
لحظه‌ای با چشم‌های برزخی‌اش در چشم‌هایم زل زد و سپس در یک‌حرکت ناگهانی ضربه‌ای محکم به صورتم زد که منجر به افتادنم بر روی سرامیکِ سخت آشپزخانه شد! به گمانم تمام قدرتش را در دستانش جمع کرده‌بود. دستم را بر روی صورتم که گز‌گز می‌کرد گذاشتم، شوریِ خون را در لابه‌لای گوشت زبانم حس کردم.
- با چه جسارتی اینطوری حرف میزنی دختر؟!
اینکه از دستش عصبانی بودم به کنار، اما کمی با او بحث می کردم بد نمی‌شد؛ حداقل مزه‌ی دهانش را می‌فهمیدم. بلند شدم و با بغض و عصبانیت توی صورتش داد زدم:
- به چه جرأتی دست روی من بلند می‌کنی مرتیکه؟!
لیوان کریستالِ کنارم را که بر روی میز غذاخوری بود برداشته و محکم بر روی سرامیک‌ها پرتاب کردم که با صدای تیز و گوش‌‌خراشی شکست! آن‌همه جسارت از کجا آمده‌بود؟! تا به خودم آمدم، درد بدی در شانه و کمرم پیچید و دستانش مانند طناب به جان گلویم افتادند!
- هار بازی در نیار زنیکه؛ اگه از خونه‌م بیرونت نمی‌کنم فقط برای انسانیتمه.
آنقدر دستانش را بر روی پوست گلویم بی‌رحمانه فشار می‌داد که یقین داشتم کبود شده‌‌ است. آن چه انسانیتی بود که به او اجازه‌ی چنین خشونتی، آن هم با یک زن می‌داد؟! از حالت عادی خودش خارج شده‌بود و کنترلی بر روی رفتار‌هایش نداشت؛ باید به خودش می‌آمد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
50
250
مدال‌ها
2
دستم‌ را بلند کرده و روی بازوی راستش گذاشتم، ناخن‌های بلندم را از روی لباس در بازوی سفت و ورزیده‌اش فرو کردم که به‌شدت پرتم کرد بر روی زمین، دست‌هایم را که برای جلوگیری از آسیب بیشتر، بر زمین گذاشته‌بودم؛ سخت درد گرفتند. با لگد به زیر کیسه‌‌ی هدیه‌ها کشید، کیسه با دیوار برخورد کرد و صدای شکستن برخی‌ از آن هدیه‌ها آمد.
با صدای لرزان و نفسی که به زحمت بالا می‌آمد رو‌ به او گفتم:
- غلط کردم، خواهش می‌کنم آروم باش.
مثل ببری زخمی، تیز برگشت و به‌سمتم هجوم آورد که در خود جمع شدم! بازوهای بی‌جانم را در دست‌های قدرتمندش گرفت و مجبورم کرد تا بر روی پاهایم بایستم! با ترس در چشمانش خیره شدم که با صدای گرفته‌ای توی صورتم غرید:
- اگه جونِ خودت رو دوست داری، بساطت رو جمع کن و از اینجا برو؛ من یه روانیم که یه روزی بی‌شک می‌کشمت، فهمیدی؟
نباید اجازه می‌دادم که او به چنین باوری برسد که خود را روانی خطاب کند. صورت حق‌‌به‌جانبی به خود گرفتم و بازوهایم را از دستانش رها کردم. به ‌زحمت در چشمان خوف‌انگیز‌ش زل زدم.
- امکان نداره تو همچین کاری رو انجام بدی. پوزخندی عصبی زد و دستانش را پشت خودش قفل کرد. کمی به سمتم خم شد و با تمسخر و صدای خوفناکی گفت:
- چه چیزی حرفت رو تضمین می‌کنه؟
کمی سکوت را پیشه کردم و غرق در چشم‌های مشکی‌اش شدم و سپس آرام لب زدم:
- چشم‌هات.
پوزخندش کم‌رنگ‌ نشد، اما چشم‌هایش حیرت را نشانم ‌دادند. نگاهم را از او گرفتم و از کنارش گذشتم که مچ دستم را اسیر کرد، ایستادم، اما برنگشتم. جلوی صورتم گرفت و با لحنی سرد گفت:
- لبت خون میاد.
با کمی مکث، دستمال را از او گرفتم، مچ دستم را رها کرد و از آشپزخانه خارج شد. ناخداگاه لبخندی بر لب‌هایم نقش بست. گاهی توجه می‌کرد، اما خشک و بی‌احساس بود. او قلب داشت، اما حصاری از جنس یخ اطراف قلب آن را فرا گرفته‌بود که فقط با کمی گرما و محبت آب می‌شد، اما ظاهراً کسی تا کنون تلاشی برای ذوب کردن آن حصارِ یخی نکرده‌بود! دستمال را تا زدم و بر روی لبم گذاشتم و خون کمی که بر اثر ضربه‌ی آشوب بر روی لبم نشسته‌بود را پاک کردم. آنقدر مچ دستانم درد می‌کرد که می‌توانستم تا صبح برایشان گریه کنم. دستمال را در سطل زباله انداختم و جارو و خاک‌انداز را برداشته و تکه‌های شیشه را که بر روی زمین پراکنده‌بودند جمع کردم. کیسه‌ی هدیه‌ها را برداشتم و نگاهی به باکس‌های بزرگ‌وکوچک انداختم؛ تقریباً همه‌ی هدیه‌ها شکستنی بودند و بر اثر همان ضربه خرد شده‌بودند! آن نایلون را هم در سطل زباله انداختم و از آشپزخانه خارج شدم و به‌سمت اتاقم حرکت کردم.
نگاهی به ساعت گرد و سفید‌رنگِ دیوار اتاق انداختم که ۱۰شب را نشان می‌داد. به‌سمت میز‌عسلی گوشه‌ی اتاقم رفته و کشوی‌ اول میز را باز کردم. ساعتی را که به عنوان هدیه برای آشوب خریده‌بودم، بیرون کشیدم و نگاهی به جعبه انداختم. از اتاقم خارج شدم و به‌سمت اتاقِ او حرکت کردم و پشت در اتاق ایستادم. نور تابیده شده از زیر در، نشان از بیداریِ او می‌داد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
50
250
مدال‌ها
2
ضربه‌ی آرامی به در چوبی اتاق زدم که اجازه‌ی وارد شدن داد؛ در را باز کردم و وارد اتاق شدم. پشت میز مطالعه‌ نشسته‌بود، عینک طبی‌اش بر روی چشم‌هایش بود و مشغول چند کاغذ پراکنده بر روی میز و لپ‌تاپش بود. با آن عینک طبی چقدر جذاب‌تر، جدی‌تر و مصمم به‌نظر می‌رسید! به‌سمتش رفتم و جعبه‌ی توی دستم را بر روی میز گذاشتم. لحظه‌ای مکث کرد، نگاه بی‌تفاوتش را از برگه‌ها گرفت و به جعبه سوق داد و با اندکی صبر، سپس به من نگاه کرد. با نگاهی پرسش‌گر و منتظر مرا می‌نگرید. گوشه‌ی شالم را به بازی گرفته و کمی معذب گفتم:
- هدیه‌ی تولدت.
تکیه‌‌ی‌ خود را به صندلی چرمی که بر روی آن نشسته‌بود داد. خودکار دستش را بر روی میز، تقریباً پرت کرد و عینک طبی‌اش را با یک دستش از روی چشم‌هایش برداشت. با لحنی سرد و کمی کنایه‌آمیز گفت:
- به‌نظرت باید قبول کنم؟
ابرویی بالا انداختم و با گستاخی جواب دادم:
- چون مخاطب تویی، نه به‌نظرم؛ آخه ظرفیت محبت نداری!
ابرویی بالا انداخت و خنثی نگاهم کرد.
آشوب: ظرفیت محبت ندارم؟!
سری تکان دادم و با زبان سرخی که می‌دانستم سر سبزم را به باد می‌دهد گفتم:
- اوهوم نداری؛ اگه کسی بهت محبت کنه فکر می‌کنی کاذبه، در حالی‌که انسان هم محتاج محبته هم اعداکننده.
بعد از کمی مکث، سر تا پایم را کاوید و گفت:
- چندسالته؟
ابرویی بالا انداختم و کمی حق‌به‌جانب گفتم:
- روز اول نگفتم؟!
پوزخندی زد و نگاهش را به لبه‌ی میز روبه‌رویش داد.
آشوب: آدمی که برام ارزشی نداشته باشه رو چیزی در موردش یادم نمی‌مونه.
به تقلید از خودش پوزخندی بر لب نشاندم و گفتم:
- البته اگه شما آدمی‌ هم داشته باشی که برات ارزش داشته باشه.
انگار حرفم چندان به مزاجش خوش نیامد؛ اخم‌هایش را درهم کشید و جعبه را کمی به‌سمت من هل داد و غرید:
- بردار ببرش.
کمی مکث کردم و جعبه را به‌سمت او هل دادم و گفتم:
- اینقدر مقاومت نکن، توهم مثل همه دل داری.
و بی‌آنکه منتظر حرفی از جانبش باشم از اتاق بیرون آمدم. وارد اتاقم شدم و بعد از آنکه لباس راحتی‌ای به تن کردم؛ چراغ اتاق را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم. چشم‌هایم کم‌کم گرم شده‌بودند که در اتاق به‌‌شدت باز شد! ترسیده بلند شدم که برق اتاق روشن شد و قامت بلندِ آشوب نمایان شد. با قدم‌های بلند و صورتی عصبانی به‌سمتم آمد که ترسیده بلند شدم و روی تخت ایستادم.
من: چته تو؟!
مچ دستم را گرفت و به‌شدت از روی تخت مرا به‌سمت پایین کشید که محکم به سی*ن*ه‌‌ی سفت و ورزیده‌اش برخورد کردم و «آخی» از نهادم بلند شد. ترسیده از او فاصله گرفتم و به عقب رفتم که مچ‌ پایم به میز‌عسلی خورد و «آخ» دیگری از نهادم بلند شد. جلو‌تر آمد و چانه‌ام را در دست گرفت و با چشمانی قرمز توی صورتم غرید:
- تو کی هستی؟! چند سالته؟ اسمت چیه؟ امکان نداره یه دختر کلفت اینقدر فهمیده باشه!
با دستان کوچک و ظریفم، مچ دستِ بزرگ و مردانه‌اش را گرفتم و از صورتم جدا کردم. اخم‌هایم را در هم کشیدم و با سری که کمی به بالا متمایل شده‌بود توی چشم‌هایش زل زدم و غریدم:
- تو هنوز یاد نگرفتی که نباید بدون در زدن وارد اتاق یه دختر بشی؟!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
50
250
مدال‌ها
2
پوزخندی عصبانی زد و غرید:
- سعی نکن من رو بپیچونی.
نوچی کردم و بی‌حوصله روی تخت نشستم؛ به‌محض نشستنم مچ دستم را گرفت و به‌شدت بلندم کرد که باز هم با سی*ن*ه‌اش برخورد کردم و این‌بار بینی‌ام محکم ضربه دید و حلقه‌ی اشک در چشم‌هایم جوشید! دستم را بر روی صورتم گذاشتم و با صدای ضعف‌زده‌ای گفتم:
- برو عقب داغونم کردی!
با حرفم عقب رفت! نفس عمیقی برای تسکین دردم کشیدم و دستی به چشم‌هایم کشیدم. عصبانی و طلب‌کار نگاهم را به او دادم که جعبه‌ی قرمز‌رنگ را بر روی تخت پرت کرد و گفت:
- دیگه دور و برم نبینمت.
و بدون آنکه اجازه‌ی حرفی به من بدهد با قدم‌های بلند و استوار از اتاق بیرون زد! نگاهم را از جای خالی او گرفتم و به‌سمت تخت برگشتم؛ جعبه را برداشتم و بازش کردم، اما ساعت نبود! متعجب به اطراف خود نگاه کردم، پس چرا از آن ساعتِ نقره‌ای‌رنگ خبری نبود؟! مات‌شده روی تخت نشستم، من را به سخره گرفته‌بود؟! ساعت را برداشته‌بود و جعبه را برایم می‌آورد؟! در یک تصمیم ناگهانی جعبه به دست بلند شدم و به‌سمت خروج رفتم. از اتاق بیرون زدم و به تقلید از خودش بدون در زدن وارد اتاقش شدم. او که سرگرم لپ‌تاپش بود با ورود من نگاه خنثی‌اش بر روی من نشست. چند قدمی به جلو برداشته و جعبه را تقریباً روی میز پرت‌ کردم و با اخم گفتم:
- مسخره‌م کردی؟
ابرویی بالا انداخت و به صندلی‌ تکیه داد. شانه‌ای بالا انداخت و بی‌خیال لب زد:
- چرا باید مسخره‌ت کنم؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- اینکه کادو رو با عصبانیت برمی‌گردونی، اما جعبه‌ی خالیه، عادیه؟
شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- نخواستن جعبه، کاملاً عادیه.
با این حرفش چشم‌هایم درشت شدند! چرا حس می‌کردم گوشه‌ی چشم‌هایش چین افتاد؟! به‌ولله داشت مسخره‌ام می‌کرد!
من: مسخره‌م می‌کنی؟!
کمی‌، فقط کمی گوشه‌ی لبش کش آمد و آن لبخند ریز، مانند امیدی کوچک در دلم جوانه زد! من از واکنش او عصبانی یا کفری نبودم؛ فقط مجبور به تظاهر بودم. اخم‌هایم را در هم کشیدم و با لحنی حرصی گفتم:
- متأسفم برات! جای تشکرته؟
چیزی نمی‌گفت و ریلکس صندلی چرمش را تکان‌های ریز می‌داد. با تأسف نگاهم را از او گرفتم و از اتاق بیرون آمدم. لبخندی بر لبم‌هایم نقش بست؛ حدود یک‌ماه می‌شد که من در کنار او زندگی می کردم؛ همیشه یا عصبانی بود و خشمگین، یا خنثی بود و بی‌حس، اما امروز، برای اولین‌بار من از او لبخندی ریز دیدم، اما چیزی که میان آن‌همه ذوق، ریشه‌ی امیدم را فلج کرده‌بود، آن بود که نکند آن لبخند را از روی بیماری زده باشد؛ «هویت چندگانه».
***
با صدای منشی به خودم آمدم:
- خانم بفرمایین لطفاً.
با لبخند سری برای منشی تکان داده و بلند شدم. باید دو کلام با پدر آشوب صحبت می‌کردم. تقه‌ای به در زدم و با صدای «بفرمایین»ای که به گوشم‌ رسید وارد اتاق شدم. برای دومین‌بار بود که با صورت پرجذبه او روبه‌رو می‌شدم.
- سلام.
با دست به مبل وسط اتاق اشاره زد و با نیمچه لبخندی گفت:
- بفرما بشین.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
50
250
مدال‌ها
2
لبخندی زدم و به‌سمت جلو رفتم، روی مبل چرم نشستم و کیف کوچکم را بر روی پاهایم گذاشتم. نگاهم را به چشمان او دوختم.
- حضورت اینجا خیلی کنجکاوم میکنه!
دستی به تره‌ای از موهایم که بر روی چشمم افتاده‌بود کشیدم.
من: چندتا سوال درمورد آشوب دارم و امیدوارم که شماهم با من صادق باشین.
سری تکان داد و نگاه منتظرش را به من دوخت.
خواستم حرفی بزنم که تقه‌ای به در اتاق خورد. جهت نگاه پدر آشوب عوض شد و با صدای کمی رسا گفت:
- بفرمایین.
در اتاق باز شد و پیرمردی با سینی‌ای که در دست خود داشت وارد اتاق شد؛ گویی آبدارچی بود. سلامی داد و کمی معذب جلو آمد؛ فنجان سفید‌رنگی از توی سینی برداشت و با دستان پینه بسته و چروکیده‌اش بر روی میز پدر آشوب گذاشت و به‌سمت من آمد، فنجان دیگری از داخل سینی برداشت و روی میز، مقابل من گذاشت که با لبخند گفتم:
- مچکرم عمو، زحمت کشیدی.
انگار همان رفتار کافی بود تا تمام روز او ساخته‌شود؛ انگار تا به‌حال کسی از او تشکر نکرده بود! با لبخند جواب داد:
- خواهش می‌کنم دخترم. وظیفمه.
خواستم جوابش را بدهم، اما پدر آشوب اجازه نداد.
- می‌تونی بری.
پیرمرد سری تکان داد و با سرعت از اتاق بیرون زد. راستش رفتار پدر آشوب با آن پیرمرد، زیاد به مزاجم خوش نیامد. نگاهم را به پدر آشوب دوختم و گفتم:
- آشوب از کِی با شما زندگی نمی‌کنه؟
تکیه‌ی خود را از صندلی گرفت و سمت من متمایل شد، دستانش را در هم قفل کرد و با لحنی آمیخته از تردید گفت:
- از بچگی کلاً دوست داشت تنهایی زندگی کنه و وقتی که تقریباً هفده هجده‌سال داشت از پیش من رفت.
متفکر نگاهش کردم و گفتم:
- منظورتون از بچگی، چندسالگیه؟
دستی به کنار لبش کشید و گفت:
- تقریباً از وقتی که مادرش فوت شد، توی خونه آروم و قرار نداشت.
همان حرف کافی بود تا نیمی از نیم‌کره‌ی مغزم روشن شود! نگاهم را مستقیم به چمشانش که کم شباهتی به آشوب نداشت دوختم و پرسیدم:
- وقتی که مادرش فوت شد، چندسالش بود؟
- هشت‌ سال.
سری تکان دادم و فنجان قهوه‌ام را برداشتم. متفکر جرعه‌ای از قهوه زده و در حالی‌که‌ نگاهم قفل به میز شیشه‌ای و دودی‌رنگ روبه‌رویم بود باز پرسیدم:
- می‌تونم بپرسم خانومتون چطوری فوت شدن؟
چندلحظه گذشت، اما جوابی از سمت او دریافت نکردم! نگاه مشکوکم را به او دوختم، نگاهش خیره‌ی گلدان کوچک گوشه‌ی میز بود. کمی گلویم را صاف کرده و گفتم:
- ببخشید اگه ناراحتتون کردم!
نگاهش را به من دوخت و سری تکان داد:
- نه خواهش می‌کنم، مهم نیست.
چیزی نگفتم و منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
- تصادف کرد.
آنقدر در کار خود عقب مانده نبودم که متوجه‌ی دروغش نشوم، اما دروغ چرا؟! چه دلیلی می‌تواند داشته‌باشد که دلیل مرگ او را دروغ بگوید؟! جرعه‌ی دیگری از قهوه زده و فجنان را بر روی میز گذاشتم. نفسی تازه کردم و نگاهم را به چشمانش دوختم.
من: ممنون‌ میشم اگه سؤالاتم رو با صداقت جواب بدین.
 
بالا پایین