- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
بسم الله
عاشقانهای از قصههای کهن ایرانی
مجموعه کتاب عشقهای فراموش شده
به قلم اعظم مهدوی
انتشارات هوپا
ژانر: عاشقانه
خلاصه:
صفورا بیست و دو ساله بود. بیست و دو سالگی کلافهاش میکرد. ننهاش مدام به او میگفت که دیگر پیر شده.
صفورا میدوید جلوی آینه، خودش را تماشا میکرد. گیسهایش هنوز سیاه و براق بود، شبیه مارهای وحشی که از همه جای سرش آویزان باشند، نه مثل موهای پنبهدانهای ننهبزرگش.
همهی دندانهایش هم سر جایش بودند. هرچند کج و کوله و زرد و سیاه، اما بودند.
نمیفهمید چه چیزیاش شبیه پیرهاست.
صفورا نه که پیر شده باشد، بزرگ شده بود. تمام این سالها، عشق با او کاری کرده بود کارستان.
هم اَرّهتر شده بود، هم مهربانتر. هم غمگینتر، هم سرخوشتر.
هم پر هیاهوتر و هم تنهاتر.
عاشقانهای از قصههای کهن ایرانی
مجموعه کتاب عشقهای فراموش شده
به قلم اعظم مهدوی
انتشارات هوپا
ژانر: عاشقانه
خلاصه:
صفورا بیست و دو ساله بود. بیست و دو سالگی کلافهاش میکرد. ننهاش مدام به او میگفت که دیگر پیر شده.
صفورا میدوید جلوی آینه، خودش را تماشا میکرد. گیسهایش هنوز سیاه و براق بود، شبیه مارهای وحشی که از همه جای سرش آویزان باشند، نه مثل موهای پنبهدانهای ننهبزرگش.
همهی دندانهایش هم سر جایش بودند. هرچند کج و کوله و زرد و سیاه، اما بودند.
نمیفهمید چه چیزیاش شبیه پیرهاست.
صفورا نه که پیر شده باشد، بزرگ شده بود. تمام این سالها، عشق با او کاری کرده بود کارستان.
هم اَرّهتر شده بود، هم مهربانتر. هم غمگینتر، هم سرخوشتر.
هم پر هیاهوتر و هم تنهاتر.