جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,815 بازدید, 100 پاسخ و 33 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
بسم الله

عاشقانه‌ای از قصه‌های کهن ایرانی
مجموعه کتاب عشق‌های فراموش شده
به قلم اعظم مهدوی
انتشارات هوپا
ژانر: عاشقانه

خلاصه:
صفورا بیست و دو ساله بود. بیست و دو سالگی کلافه‌اش می‌کرد. ننه‌اش مدام به او می‌گفت که دیگر پیر شده.
صفورا می‌دوید جلوی آینه، خودش را تماشا می‌کرد. گیس‌هایش هنوز سیاه و براق بود، شبیه مارهای وحشی که از همه جای سرش آویزان باشند، نه مثل موهای پنبه‌دانه‌ای ننه‌بزرگش.
همه‌ی دندان‌هایش هم سر جایش بودند. هرچند کج و کوله و زرد و سیاه، اما بودند.
نمی‌فهمید چه چیزی‌اش شبیه پیرهاست.
صفورا نه که پیر شده باشد، بزرگ شده بود. تمام این سال‌ها، عشق با او کاری کرده بود کارستان.
هم اَرّه‌تر شده بود، هم مهربان‌تر. هم غمگین‌تر، هم سرخوش‌تر.
هم پر هیاهوتر و هم تنهاتر.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
مقدمه:
به صحرا شدم؛ عشق باریده بود. و زمین تر شده بود.
چنان که پای مرد به گِل فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد.

ذکر بایزید بسطامی، تذکرة‌الاولیاء، عطار نیشابوری
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا دیلاق و بی قواره بود با شانه‌هایی پتو پهن و دستانی بزرگ مثل دو تغار که از دو طرف تنش آویزان بودند.
صورتش گرگرفته، دهانش گشاد و بینی‌اش استخوانی کشیده بود.
یک خال بزرگ گوشتی گوشه‌ی چپ لب پایینش داشت.
حرف که میزد گاهی چشم راستش می‌پرید.
زبانش مثل نیش عقرب بود، بلکه هم بدتر! مثل ارّه تیز و تند و بُرنده.
برای همین در و همسایه و فامیل و آشنا، «صفورا ارّه» صدایش می‌زدند. اول‌بار آقادده‌ی خدابیامرزش این اسم را رویش گذاشت. می‌گفت: « معلوم نیست به کی رفته!»
ننه‌اش می‌گفت: «گمونم سر زای این صفورا،
از ما بهترونی چیزی بالا سرم اومده!»
صفورا تقی به توقی می‌خورد ارّه می‌شد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
با دست‌های بزرگش همه چیز را به هم می‌کوبید، با زبان تند و تیزش جان همه را به لب می‌رساند و همه را به جان هم می‌انداخت.
دختر بزرگ و بالغی هم که شد، کسی به زنی نمی‌بردش.
اگر هم یک روزی خاله‌خان‌باجی‌ها به گوش مرد زن‌مرده، یا عَزب‌اوغلی، پیر پسری می‌خواندند که برود و صفورا را به زنی بگیرد، احتمالاً طرف یاد جیغ و ویغ‌های او می‌افتاد که هفت کوچه این‌ورتر و هفت کوجه آن‌ورتر را پر می‌کرد.
بعد صفورا می‌آمد به خیالش که نیمه‌شب با چشم‌های ورقلمبیده‌ی سرخ، بالای سرش ایستاده و هوار می‌کشد، همین هم می‌شد که طرف استغفراللهی می‌گفت و صفورا که بمانَد، به کل فکر زن و عروسی و دامبول و دیمبول، بیرون می‌آمد.
با همه‌ی این‌ها صفورا آنی داشت که هیچ ک.س نداشت. مال خودش بود. آنی که در گیر و دار بزن بزن‌ها و جیغ کشیدن‌ها، او را خواستنی می‌کرد. صورتش بیشتر گر می‌گرفت، تهِ چشم هایش نوری سوسو می‌زد و نگاهش را تب‌دار و بی‌قرار می‌کرد. آخر صفورا عاشق بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
«عاشقیت در پشت بام»

اولین‌بار که صفورا خاطرخواه غلام شد، چهارده‌ساله بود. آن موقع‌ها صفورا هنوز ارّه‌ی ارّه نبود. زبانش نه به تند و تیزی ارّه بود و نه به نتراشیدگی آن. غلام هم هنوز «غلام بهونه» نبود! غلام بود.
آن روز آفتاب رسیده بود نوک پشت‌بام و شب‌پره‌ها و پشه‌وزوزها کَم‌کَمک آمدن غروب را خبر می‌دادند. یک غروب خنک پاییز.
صفورا روی پشت‌بام خانه‌شان، کنار خمره‌های خالی ننه‌اش که بغل‌به‌بغل تکیه داده بودند به دیوار بادگیر، چمبک زده بود و از سوراخی لای خمره‌ها، کوچه و قهوه‌خانه‌ی روبه‌روی خانه‌شان را دزدکی دید می‌زد.
این کارِ هر روزِ صفورا بود.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
بعد از ظهر‌ها با آبجی و دختر خاله‌هایش می‌آمدند روی پشت‌بام، پشت خمره‌ها و بادگیرها، یک‌قل دوقل بازی می‌کنند. صفورا همان اول‌های بازی هربار به بهانه‌ای ارّه می‌شد.
یک روز به یکی‌شان می‌گفت: «تو چرا سنگ که می‌انداختی می‌خندیدی؟»
یا به دیگری می‌گفت: « نوبت من که شد، چرا دماغ بی‌صاحابت را خاراندی؟ خواستی حواس مرا پرت کنی. »
بعد پره‌های بینی‌اش را مثل گوساله‌ی ماده‌ای که یونجه بهش نرسیده، باد می‌کرد. صورت یکی را چنگ می‌زد. گیس دیگری را مشت‌مشت می‌کند، تف می‌انداخت و آخر سر هم با همه‌شان قهر می‌کرد و از پشت خمره‌ها می‌نشست به سیر و سیاحت کوچه.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
آن روز هم طبق معمولِ بعد از ظهرها، چمبک زده بود پشت خمره‌ها، گندم بوداده می‌خورد و بو وِل می‌داد.
به آدم‌ها نگاه می‌کرد و چشم‌هایش را چپ می‌کرد. باد توی لپ‌هایش می‌انداخت و ادای قیافه‌شان را در می‌آورد.
بهشان می‌خندید که یک‌هو چشمش به غلان افتاد و خنده روی لب‌هایش خشک شد.
غلام آن روز خوش‌خوشانش بود. برای اولین‌بار داشت زن می‌گرفت. قرار بود ننه‌اش بعد از نماز مغرب برود خواستگاری. غلام با چندتا از هم پیاله‌هایش می‌رفت قهوه‌خانه تا چای و قلیان مهمانشان کند. توی محل همه غلام را می‌شناختند.
آن موقع هنوز کسی غلام‌بهونه صدایش نمی‌زد، اما همه می‌دانستند که پسر حاج‌زینال‌بزاز است و نوه‌ی ملاعلی دِرَشتی.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
غلام همچین که سرش را تکان می‌داد، موهای روغن‌زده‌ی شبق‌رنگش که فرفر آویزان شده و روی گوش‌هایش را گرفته بود، زیر نور نارنجی غروب می‌درخشید و برقش چشم‌های صفورا را می‌زد.
پاشنه‌ی کفش‌هایش را خوابانده بود و با هر قدمی که بر می‌داشت، مثل اینکه عادت همیشگی‌اش باشد، نوک سبیل‌های برگشته‌اش را تاب می‌داد و به لودگی رفقایش قهقهه می‌زد و بلندبلند می‌خندید.
صفورا صورتش گُر گرفت. قلبش با هر قهقهه‌ی غلام، انگار می‌خواست از جا کنده شود. هیچ‌وقت حالش این‌طور نشده بود. پیش آمده بود توی دعوا و گیس‌کِشی، قلبش بزند و نفسش به شماره بیفتد؛ اما این کجا و آن کجا. حال این لحظه‌اش چیز دیگری بود.
غلام و رفقایش رسیده بودند به در قهوه‌خانه.
هنوز داشتند لودگی می‌کردند و می‌خندیدند.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
غلام قهقهه زد، صفورا دلش لرزید. غلام قهقهه زد، صفورا لب‌هایش لرزید. غلام قهقهه زد، صفورا نفسش بند آمد. چنگ زد به سی*ن*ه‌اش و به پیشانی پت و پهن گُرگرفته‌اش دست کشید. پیشانی‌اش مثل زغال ته تنور، داغ بود.
صفورا نمی‌خواست غلام برود. می‌خواست سیر تماشایش کند. اصلاً می‌خواست زمان بایستد، غلام تا همیشه قهقهه بزند و او نگاهش کند.
می‌خواست غلام هم او را ببیند. یک‌هو نفهمید چه می‌کند.
بلند شد ایستاد. نزدیک‌ترین خمره به لبه‌ی پشت‌بام را هل داد، یک وری‌اش کرد. غلتاندش و از پشت‌بام انداختش توی حیاط.
صدای شکستن خمره آن‌قدر بلند بود که همه‌ی کوچه سرجا خشکشان زد و برگشتند طرف صدا.
قهقهه‌ی غلام هم ماند بین زمین و هوا. هوایی که باد می‌برد تا قلب صفورا.
 
بالا پایین