جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,871 بازدید, 100 پاسخ و 33 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
آن بعد از ظهر گذشت. شب عروسی غلام بود. غلام برای بار سوم داشت داماد می‌شد. این بار عروس، یکی از دختر عموهای صفورا بود. صفورا سیروپُر با ممدحسن و الاغشان کتک کاری کرد. یک دل سیر گریه کرد. یک کبودی قد بادمجان زیر چشمش سبز شد و لب بالایش هم جر خورد. بعد چادر چاقچور کرد و بقچه‌ی حمامش را برداشت و همراه خواهر کوچکش سنبله، راهی شد برود حمامِ عروسی دختر عمویش و غلام.
صفورا تند راه می‌رفت پاهای بزرگش را محکم به زمین می‌کوبید و نفس‌های عمیق می‌کشید.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
سنبله جا می‌ماند. مجبور می‌شد پا تند کند و یک قدم در میان بدود تا به صفورا برسد.
سنبله آخرهای پانزده سالگی‌اش بود. بر خلاف صفورا، گرد و کوچک بود و سرخ و سفید. تا به حال هم کسی ندیده بود او عصبانی شود. پشت سر صفورا تندتند می‌آمد و نفس نفس میزد.
گفت: «میگم ها صفورا! ایشالا به حق پنش‌تن، این عروسیه، آخرین عروسی غلام‌بهونه باشه. همه‌ی دخترا رو منتر خودش کرده خدانشناس. این زینب خاک تو سر رو بگو! نمی‌دونم واسه چی زنش شد؟ انگاری ندید چی به سر اون دوتای قبلی آورد مرتیکه.»
صفورا سنگ‌های جلوی پایش را با نوک پا محکم
می‌کوبید این‌طرف و آن‌طرف. انگار همه‌ی تقصیرها از این سنگ‌های بی‌زبان بود.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
از زیر رو بنده‌اش چشم‌غره‌ای به سنبله رفت و تندتر قدم برداشت. سنبله همین‌طور که می‌دوید گفت: «وا! راس می‌گم دیگه. چرا همچین می‌کنی؟ این غلام بهونه ها، نه قیافه داره، نه اخلاق، نه حتی یک چیکه مردونگی. این خاک تو سرای بی‌شوهرمونده، زن پول و پله‌اش میشن. گِدا گودورا واسه قورمه خوردن و ترمه پوشیدن میرن زیر سقف این نامرد هوس‌بازِ بی‌همه‌چیز.»
صفورا دست‌هایش مشت شد. دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد. یک‌هو ایستاد. سنبله به او رسید و گفت: «چرا وایستادی؟ چت شد؟»
صفورا راه افتاد و با لگد، سنگ بزرگی را که جلوی پایش بود به ساق پای سنبله کوبید. سنبله جیغ زد و گفت: «چته؟ چرا می‌زنی؟ چرا عین‌هو اسب راه میری؟»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا گفت: «از قصدی که نزدم!»
سنبله می‌لنگید و پشت سرش می‌آمد. گفت: «آره جون تو! من که می‌دونم‌، تو از این شکاری که این غلومی نیومد بگیردت. آخه آبجی ارّه جونم‌‌، به اسب گفتی زکی! یک نیگا بنداز به قد و بالات. اینم که از اخلاقت! باز می‌اومد منو بگیره یک چیزی. من که عمری زنش بشم ها، اما می‌دونی چیه؟ همه میگن به خاطر تو کسی نمی‌آد جلو منو بگیره. وگرنه من واسه چی باید می‌موندم تو خونه تا پونزده سالگی؟ مگه چمه؟ دلت واسه من نمی‌سوزه واسه اون ننه‌ی بیچاره‌مون بسوزه. آقادده‌ام رو که جون به سر کردی با این ارّه بازی‌هات.»
سنبله پشت سر صفورا می‌آمد و همین‌طور لیچار بارش می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا با دندان‌های قفل شده و مشت‌های گره کرده راه می‌رفت و هیچ نمی‌گفت.
پاهایش را روی زمین می‌کوبید و تند تند نفس می‌کشید. نزدیکی‌های حمام که رسیدند، صفورا یک‌هو قلبش شروع کرد به کوبیدن. صورتش گُر گرفت و چشم‌هایش شد کاسه‌ی خون. بویی شبیه بوی غلام می‌آمد.
صفورا دیگر حرف‌های سنبله را نمی‌شنید. فقط می‌دید که سنبله گاهی به او می‌رسد و گاهی جا می‌ماند. کمی بعد، دیگر سنبله را ندید که بهش برسد.
صفورا قلبش تند تند می‌زد، پاهایش سریع‌تر از خودش می‌رفت. صفورا رفت و سنبله از او جا ماند.
به کوچه‌ای رسید، مکثی کرد. بو کشید و دوید ته کوچه. به بوی غلام، قهقهه‌هایش هم اضافه شده بود. هرچه جلوتر می‌رفت صداها بلندتر و واضح‌تر می‌شد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
این غلام روز عروسی‌اش که می‌شد، صدای خنده و لودگی‌هایش همه‌ی شهر را بر می‌داشت. انگار به همه دهن کجی می‌کرد. صفورا راه نمی‌رفت، پرواز می‌کرد. از روی سنگ‌ریزه‌های جلوی پایش نرم‌ترم می‌پرید و زیر لب می‌خواند:
«ببین سنبل چی میگه این غلومی!
نشه سنبل زنت این ریزه میزه
اگه شد جفت چشاشو در میارم
می‌دم خر لِه کنه خوب ریزه ریزه»
توی سر صفورا صدای غلام، توی دماغش بوی غلام، توی دلش هوای غلام، می‌دوید و می‌دوید.
از کوچه رد شد و به میدانگاهی کوچک رسید. درست شنیده بود. غلام بود. خودِ خود غلام! با همان قهقهه‌های همیشگی.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
ایستاده بود گوشه‌ی میدان و باز به لودگی رفقایش که دورش را گرفته بودند می‌خندید. غلام موهای پشت شقیقه‌هایش سفید شده بودند. خط‌های ریزی زیر چشم‌هایش افتاده بود. رد خنده‌اش و رد گذر روزها بود روی چهره‌اش. اما صفورا این‌ها را ندید. فقط صدا می‌شنید. صدای قهقهه. حالا درست رسیده بود وسط میدانگاه. همانجا ایستاد. رو به غلام خواند:
«می‌دم خر لِه کنه خوب ریزه ریزه
می‌دم خر لِه کنه خوب ریزه ریزه»
غلام و همه‌ی دور و بری‌هایش به صفورا نگاه می‌کردند. دهانشان باز مانده بود و صدا ازشان در نمی‌آمد.
صفورا رو بنده‌اش را زد بالا. صورتش سرخ، چشم‌هایش سرخ و پای چشمش کبود.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
همینطور می‌خواند و سر تا پایش می‌لرزید. صدایش هم می‌لرزید و هی بلندتر و بلندتر می‌شد. راه افتاد سمت غلام و آرام‌آرام رفت طرفش. غلام آب دهانش را قورت داد. صورتش بی‌رنگ‌تر از روبنده‌ی سفید صفورا شده بود.
پوست تخمه‌های توی دهانش را تف کرد و زیر لب گفت:«یا بسم‌الله!»
صفورا پا تند کرد و دوید سمت غلام. انگاری تو خواب بدود. غلام دستش را روی کلاهش گرفت و او هم شروع کرد بی‌هوا دویدن.
صفورا دور میدانگاهی دنبال غلام می‌دوید و بلند بلند می‌خواند:
«می‌دم خر لِه کنه خوب ریزه ریزه
می‌دم خر لِه کنه خوب ریزه ریزه»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
غلام همینطور دستش روی کلاهش، می‌دوید. گاهی بر می‌گشت و به صفورا نگاه می‌کرد. گفت:
«جماعت! چرا نیگا می‌کنین؟ یکی جلوی اینو بگیره. خدایا توبه! روز عروسی این چه مصیبتیه فرستادی سراغ ما؟»
صفورا دیگر دنبال غلام نمی‌کرد. از غلام جلو زده بود. اصلاً غلام را نمی‌دید. دور میدان دوید و دوید و چرخید و چرخید. سرش پر شد از صدای قهقهه‌ی غلام. چشم‌هایش سیاهی رفت. بعد مثل چناری که با تبر زده باشندش درازبه‌دراز وسط میدان افتاد، قلبش آرام گرفت و از هوش رفت.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
« عاشقیت در قابِ درِ کوچه »

آن روز که در قاب در کوچه صفورا عاشق غلام شد، یک روز سرد زمستانی بود. بعد از ظهر یک روز سرد زمستانی.
صفورا بیست و دو ساله بود. بیست و دو سالگی کلافه‌اش می‌کرد. ننه‌اش مدام به او می‌گفت که دیگر پیر شده.
صفورا می‌دوید جلوی آینه، خودش را تماشا می‌کرد. گیس‌هایش هنوز سیاه و براق بود، شبیه مارهای وحشی که از همه جای سرش آویزان باشند، نه مثل موهای پنبه‌دانه‌ای ننه‌بزرگش.
همه‌ی دندان‌هایش هم سر جایش بودند. هرچند کج و کوله و زرد و سیاه، اما بودند.
نمی‌فهمید چه چیزی‌اش شبیه پیرهاست.
صفورا نه که پیر شده باشد، بزرگ شده بود. تمام این سال‌ها، عشق با او کاری کرده بود کارستان.
هم اَرّه‌تر شده بود، هم مهربان‌تر. هم غمگین‌تر، هم سرخوش‌تر.
هم پر هیاهوتر و هم تنهاتر.
 
بالا پایین