- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
آن بعد از ظهر گذشت. شب عروسی غلام بود. غلام برای بار سوم داشت داماد میشد. این بار عروس، یکی از دختر عموهای صفورا بود. صفورا سیروپُر با ممدحسن و الاغشان کتک کاری کرد. یک دل سیر گریه کرد. یک کبودی قد بادمجان زیر چشمش سبز شد و لب بالایش هم جر خورد. بعد چادر چاقچور کرد و بقچهی حمامش را برداشت و همراه خواهر کوچکش سنبله، راهی شد برود حمامِ عروسی دختر عمویش و غلام.
صفورا تند راه میرفت پاهای بزرگش را محکم به زمین میکوبید و نفسهای عمیق میکشید.
صفورا تند راه میرفت پاهای بزرگش را محکم به زمین میکوبید و نفسهای عمیق میکشید.