جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,825 بازدید, 100 پاسخ و 33 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
غلام که درست روبه‌روی خانه‌ی صفورا بود، بی‌هوا سرش را بلند کرد و چشمش افتاد به صفورا.
صفورای کوچک‌سال، بزرگ‌جثه که دست به کمر با صورت سرخ و سی*ن*ه‌ای که نفس‌زنان بالا و پایین می‌رفت و چشم‌های از حدقه درآمده، بِر و بِر غلام را نگاه می‌کرد.
غلام جا خورد. یک قدم به عقب رفت. زیر لب گفت: « یا بسم‌الله! »
و خنده‌اش گرفت از حال صفورا. صفورا اما حال دیگری داشت. همین که غلام با او چشم تو چشم شد، دیگر نفهمید چه می‌کند.
قدم جلو گذاشت و دوید و پرید و افتاد وسط حیاط خانه‌شان. غلام فکر کرد جن دیده. رنگ از رویش پرید. باور نمی‌کرد یکی دستی‌دستی خودش را از پشت‌بام پرت کند پایین.
غلام خندید‌. قهقهه زد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
آن‌طرف دیوار، صفورا نیمه‌هوش افتاده بود وسط حیاط. درد به تنش می‌پیچید. صدای جیغ زن‌ها و نفرین‌های آقادده‌اش که آن روزها هنوز زنده بود، با صدای همهمه‌ی آدم‌های آن‌طرف دیوار قاتی می‌شد و توی سرش می‌پیچید.
بعد همه‌ی این‌ها کم می‌شد و شنیده نمی‌شد و تنها صدای قهقهه‌ی غلام بود که باد از آن‌طرف دیوار می‌آوردش و از آدم‌ها رد می‌شد و از باغچه و لابه‌لای درختان هم رد می‌شد و از لباس‌ها و پوست صفورا هم می‌گذشت و به قلبش و سرش و جانش می‌پیچید.
نگاه غلام و خنده‌ی گوشه‌ی لبش، لحظه‌ای از جلوی چشم صفورا کنار نمی‌رفت.
لبخندی به گوشه‌ی لبش نشست و بی‌هوش شد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
« عاشقیت در میدانچه، پشت حمام »

آن روز که در میدانچه صفورا عاشق غلام شد، یک روز گرم بهار بود.
یک روز اردیبهشتی، پر از چلچله و زنبور و بوی درخت عَر عَر. صفورا تازه هجده ساله شده بود. چهار سال رازش را هیچ‌ک.س نمی‌دانست الّا محمدحسن، برادرش. از همان روز اول که غلام را دید و خودش را از پشت‌بام پایین انداخت و غش کرد، از همان روز هم عاشق شد و هم شاعر.
دو سال اول، باد شعرهایش را با خود برد، اما از وقتی محمدحسن پایش به مکتب خانه باز شد و خواندن و نوشتن یاد گرفت، شد ملابنویس شعرهای پر سوز و گداز و سنگ‌صبور خواهرش. محمدحسن هم مثل صفورا، شاعر پیشگی در خونش بود.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
خودش گاهی چیزهایی می‌گفت و به شعرهای صفورا اضافه و یا ازشان کم می‌کرد. فقط نمی‌فهنید چرا هر وقت شعری از خواهرش را پیش کسی می‌خواند، همه به جای آه کشیدن، یا سرخ و سفید می‌شدند و یا می‌خندیدند.
آن بعد از ظهر بهاری هم، مثل دیگر بعد از ظهرهای عاشقانه‌ی صفورا که شمارشان از دستش در رفته بود، آن دو، زیر درخت عَر عَر حیاط نشسته بودند. صفورا زانوهایش را بغل گرفته و تکیه‌اش را داده بود به درخت.
این درخت عَر عَر و صفورا یک سن داشتند. با هم شروع کرده بودند به قد کشیدن. یک‌جایی صفورا قد کشیدنش تمام شد، اما درخت عر عر، هنوز هم بی‌عارِ بی‌عار، قد می‌کشید و می‌رفت تا سی*ن*ه‌ی آسمان. بوی گَس بهاری‌اش همه جا را پر کرده بود.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا چشمش به آسمان بود، یک تکه سقز اندازه کف دست انداخته بود گوشه‌ی دهانش و مدام آه می‌کشید و سقز را می‌جوید و دوباره آه می‌کشید و سقز می‌جوید.
محمدحسن روبه‌رویش چمباتمه‌زده، زانوها توی بغل، زُل‌زُل نگاهش می‌کرد. بالاخره گفت: « آبجی ارّه باز که رفتی توی هَپَر! بگو دیگه. »
صفورا آه بلندی کشید و گفت: « بنویس
گُلِ پُرچین به روی اون سبیلت
بری صحرا بشم من دسته بیلت »
محمدحسن گفت: « آبجی! آبجی! سبیلاشو زده. دیروز دیدم. آخه داره دوماد میشه. »
صفورا دوباره آهی کشید و گفت: « بنویس
تو که از کوچه رد می‌شی سر شب
کنم من تا خود صب تَب تَتَب تَب »
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
ممدحسن گفت: «آبجی تَب تَتَب تَب نه. يه تَب
باید بگی.»
صفورا گفت «خُب، به تب»
ممدحسن گفت: «پس میشه
تو که از کوچه رد میشی سر شب
کنم من تا خود صب یه تَب»
بعد کمی فکر کرد و گفت: «نه اینطوری که خوب نیست. درست در نمی‌آد.»
صفورا یک دفعه حالت صورتش عوض شد. چشم‌هایش را گرداند طرف ممدحسن و دندان‌هایش را فشار داد روی هم.
ممدحسن گفت: «خُب! خُب! ارّه نشو. خیلی هم خوبه.
تو که از کوچه رد میشی سر شب
کنم من تا خود صب به تب»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
اما دیگر صفورا ارّه شده بود. جست زد، اَلَک را از بیخ دیوار برداشت و پرت کرد سمت ممدحسن و جیغ زد: «ذلیل مرده‌ی کچل ریغو به تو چه؟ هان؟ به تو چه دخلی داره؟ اصلاً تو چی کار داری چند تا تب داره شعر من؟ اصلاً به تو چه که دوماد میشه امشب؟ هان؟ هان؟»
صفورا صدایش می‌لرزید.
ممدحسن اَلَک را که روی هوا گرفته بود، کناری انداخت و پرید پشت الاغشان قایم شد. از همان پشت گفت: «چرا ارّه شدی باز؟ مگه چی گفتم؟ خُب همه گاهی غلط می‌کنن دیگه. خُب تو هم غلط کردی تو شعرت!»
صفورا دوباره جیغ زد:« خودت غلط می‌کنی و جد و آبادت. بیا بیرون از پشت این یابو، بیا بیرون تا نشونت بدم کی غلط می‌کنه.»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
ممد حسن گفت: «تو که هیچی آبجی. میرزا هم گلستان می‌خونه من ایرادشو می‌گیرم. اشکالی
نداره که، همین سعدی هم گاهی شعراش قافیه‌ی درست و راستی نداره. گوش بده مثلاً این...» صفورا نگذاشت ممدحسن حرفش را بزند. گفت: «بیا بیرون میگم. سعدی غلط می‌کنه با تو. حالا دیگه منو با کوروکچلای تو مکتب‌خونه یکی می‌کنی؟ بیا بیرون دیگه! مثل اینکه یادت رفته به من میگن صفورا ارّه.»
صفورا این را گفت، دم الاغ را کشید و با لگد محکم به پای حیوان کوبید. ممدحسن که حرصش گرفته بود شروع کرد بلند بلند شعرهای صفورا را از پشت الاغ خواندن:
« غلام بهونه یه دونه باشه مال من
من کی باشم غلومی بشه مال من؟»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا مشت کوبید به الاغ و به ممدحسن اشاره کرد که ساکت شود. ممدحسن که توی جنی شدن هم به آبجی ارّه‌اش رفته بود، حالا افتاده بود روی دنده،ی لج. دست‌هایش را گذاشته بود روی گوش‌هایش، چشم هایش را بسته بود و داشت شعرهای صفورا را بلند بلند می‌خواند:
«به جای رفتن تو قهوه‌خونه
قدم بگذار بیا تو بالاخونه
تنور کردم پر آتیش، دل پر آتیش
یه آب بردار بیار هر دو تو فیش‌فیش
غلومی! را رفتنی نیگای زیر پات کن
ارّه رو ببین این پایینا، قلبشو بزن لِهش کن»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
«برم شمعی بکارم توی باغچه
درخت شمع درآیه توی باغچه
درخت شمعو روشن میکنم من
غلومی از در آیه توی باغچه»
صفورا به سر و پشت و هرجای الاغ که دستش می‌رسید، مشت می‌کوبید و چنگ میزد. رو به الاغ گفت: «صاب مرده‌ی زبون نفهم تکون می‌خوری یا نه با اون چشمای گرد و گندیده‌ات؟ بیا کنار ببینم. آبرومو برد این کچل نَسناس.»
الاغ یک‌هو عَرعَرش رفت هوا و انگار که تازه چرتش پاره شده باشد، حمله کرد به صفورا. محشر کبرایی به پا شد. صفورا دور حوض می‌دوید و جیغ میزد. الاغ عرعر می‌کرد و دنبال او می‌دوید و جفتک می‌پراند و ممدحسن هم دنبال الاغ می‌دوید و دمش را می‌کشید و می‌خندید و شعرهای صفورا را می‌خواند.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین