- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
غلام که درست روبهروی خانهی صفورا بود، بیهوا سرش را بلند کرد و چشمش افتاد به صفورا.
صفورای کوچکسال، بزرگجثه که دست به کمر با صورت سرخ و سی*ن*های که نفسزنان بالا و پایین میرفت و چشمهای از حدقه درآمده، بِر و بِر غلام را نگاه میکرد.
غلام جا خورد. یک قدم به عقب رفت. زیر لب گفت: « یا بسمالله! »
و خندهاش گرفت از حال صفورا. صفورا اما حال دیگری داشت. همین که غلام با او چشم تو چشم شد، دیگر نفهمید چه میکند.
قدم جلو گذاشت و دوید و پرید و افتاد وسط حیاط خانهشان. غلام فکر کرد جن دیده. رنگ از رویش پرید. باور نمیکرد یکی دستیدستی خودش را از پشتبام پرت کند پایین.
غلام خندید. قهقهه زد.
صفورای کوچکسال، بزرگجثه که دست به کمر با صورت سرخ و سی*ن*های که نفسزنان بالا و پایین میرفت و چشمهای از حدقه درآمده، بِر و بِر غلام را نگاه میکرد.
غلام جا خورد. یک قدم به عقب رفت. زیر لب گفت: « یا بسمالله! »
و خندهاش گرفت از حال صفورا. صفورا اما حال دیگری داشت. همین که غلام با او چشم تو چشم شد، دیگر نفهمید چه میکند.
قدم جلو گذاشت و دوید و پرید و افتاد وسط حیاط خانهشان. غلام فکر کرد جن دیده. رنگ از رویش پرید. باور نمیکرد یکی دستیدستی خودش را از پشتبام پرت کند پایین.
غلام خندید. قهقهه زد.