جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [ماتخانه] اثر «ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط مِلی با نام [ماتخانه] اثر «ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,136 بازدید, 34 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [ماتخانه] اثر «ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع مِلی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط مِلی
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
106
849
مدال‌ها
2
Negar_1728066648388.png
عنوان: ماتخانه
نویسنده: ملی ملکی
ژانر: جنایی، معمایی، تراژدی
عضوگپ نظارت (1)S.O.W
خلاصه: در شبی تاریک، حادثه‌ای نامعلوم سایه را در حصاری از تردید و ترس گرفتار می‌کند. هر نشانه، هر نگاه و هر زمزمه، او را به مسیری نامشخص می‌راند. حقیقت در پس سایه‌ها پنهان است و عدالت رنگی از بی‌رحمی به خود گرفته. گذشته و حال در هم تنیده می‌شوند و مرز بین حقیقت و دروغ از میان می‌رود. آنچه روزگاری پناهگاهش بود، اینک وزنی بر جانش شده‌ است. در این بازی که قواعدش را نمی‌داند، سرنوشت به آرامی طناب خود را محکم‌تر می‌کشد و سایه در تقابل با آن، بی‌دفاع ایستاده.
 
آخرین ویرایش:

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشدبخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
25,569
52,120
مدال‌ها
12
1717832787806.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی_ مطالعه‌ی این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
106
849
مدال‌ها
2
مقدمه: سایه مرگ خواهد شد برای آن‌هایی که او را نابود کردند و به ویرانه‌هایش با تمسخر نگریستند. اما چه‌کسی جز پروردگار می‌داند که این انتقام کدام راز دفن‌شده را فاش خواهد کرد؟
آیا همیشه انتقام درد را تسکین می‌دهد و دل رنج‌دیده را آرام می‌کند؟ چه‌کسی می‌داند... شاید انتقام نه‌تنها رنج را بیشتر کند، بلکه اسراری را آشکار کند که بهتر بود پنهان می‌ماندند؛ زیرا گاهی، تیغی که برای انتقام از نیام کشیده می‌شود، پیش از دشمن گلوی صاحبش را می‌بُرد!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
106
849
مدال‌ها
2
به نام خالق لوح و قلم

صدای کشیده شدن آن دمپایی‌های آبی‌رنگ بر روی اعصاب نداشته‌اش خط می‌انداخت‌.
دیگر دوست نداشت با غرور قدم بردارد!
ولی نمی‌توانست آتو دست کفتارهای در کمین بدهد. غرور برایش حکم نفس کشیدن را داشت؛
لیکن غرور چه اهمیتی دارد هنگامی که در آن سن جوانی در زندانی دلگیر به ناحق زندانی بود و کابوس شب‌هایش آن شب مشئوم بود و کابوس روزهایش دعوا با لات‌های زندان! می‌ایستد و چشمان بی‌فروغش را می‌بندد. تنها چیزی که در آن موقعیت می‌توانست آرامش کند صدای مهربان و دلگرم کننده‌ی پدرش بود.
رو‌به‌روی در فلزی اتاق ملاقات می‌ایستد و خود را حاضر می‌کند برای رویارویی با مردی که نامردی کرد و حرمت شکست. با تذکر مأمور ملاقات چشمانش را باز می‌کند و نفسی عمیق می‌کشد و بغض لانه کرده در گلویش را پایین می‌فرستد.
دستی به چادر سیاه‌رنگ که بر روی سرش انداخته‌بود می‌کشد و موهای فر و مواجش را کمی داخل شال آبی‌رنگش می‌زند تا دوباره مأمور به او هشدار ندهد و اعصابش را خرد کند. مأمور در را باز می‌کند و چشمانش به مردی می‌افتد که روزی واژه‌ی نامزد یا حداقل دوست را برایش به‌کار می‌برد. در دلش برای خود اظهار تأسف می‌کند. در دل با لحنی ندامت‌گونه زمزمه می‌کند که ای‌ کاش پیشنهاد ازدواجش را برای فراموش کردن نیما نامزد سابقش قبول نمی‌کرد. باز همان دختر غد و بی‌خیال می‌شود؛ گویی انگار او نیست که در زندان است و ممکن است شبی در میان کابوس‌هایش جان بدهد! مأمور در فلزی را هل می‌دهد و پشت سر او وارد آن اتاق سرد که جز یک میز فلزی و دو صندلی روبه‌روی هم چیز دیگری نداشت، می‌شود. مأمور دستبندش را باز می‌کند‌‌.
در حالی که مچش را ماساژ می‌داد، خونسرد به‌سمت آن صندلی‌های آهنی رنگ و رو رفته می‌رود و با آرامش ظاهری که فقط خود می‌دانست ظاهری بیش نیست، می‌نشیند و به چشمان آن مرد خیره می‌شود و چرخی به آدامس درون دهانش می‌دهد.
جویدن آدامس در هر موقعیت حساس به او کمک می‌کرد آرام باشد و اضطراب را از خود دور نگه دارد و اینک همان موقعیت حساس است.
باز آن صدای مزاحم سراغش می‌آید و وادارش می‌کند آن روی پلیدش را برای طعنه زدن به‌کار گیرد:
- اومدی خونه‌ی جدیدم رو تبریک بگی؟ یکم دیر کردی ولی چون التماس می‌کنی ازت می‌پذیرم.
دست خودش نبود و نمی‌توانست سکوت سیاوش و تأیید نکردن سخنانش را در محضر دادگاه به یاد بیاورد و حرصی نشود. به خود کمی تحقیر کردن و آرام شدن را حق می‌داد.
در طول طعنه‌هایش مرد به او خیره شده‌بود و با خود فکر می‌کرد هرچه زودتر حرفش را بزند و برود تا کنترل اعصابش را از دست نداده؛ البته کمی برای گفتن مردد بود و نمی‌توانست حدس بزند سایه با شنیدن سخنانش چه واکنشی نشان خواهد داد و همین او را برای گفتن مردد می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
106
849
مدال‌ها
2
دست راستش را بر روی میز می‌گذارد و صوت کم جانی از برخورد ساعتش با میز آهنی بلند می‌شود. توجه سایه به دستش جلب می‌شود‌. آن ساعتی که به عنوان کادوی تولد برایش خریده‌بود، حالا جایش را به ساعتی چشم‌نواز و گران‌تر داده‌بود.
- می‌دونی که؟ شاهدت حرفاتو تکذیب کرد.
نگاه از دستش می‌گیرد و به چشم‌هایش می‌دوزد. هنگامی که همسایه‌ی پیرش در دادگاه حاضر شد و بدون آن‌که به او نیم‌نگاهی بیندازد گفت او را آن شب ندیده، دلش می‌خواست خرخره‌اش را بجود. خوب به یاد می‌آورد که تا اتمام سخنان پیرمرد همچون خانواده‌ی مقتولی که جان عزیزشان را از قاتل طلبکارند، نگاهش می‌کرد.
‌دختر بی‌اهمیت نگاهش می‌کند و در دل برای روزهای بیشتری که باید در این قفس سپری کند عزا می‌گیرد و به بخت و اقبال سیه‌رنگش لعنت می‌فرستد؛ لیکن او استاد تردستی در حوضه‌ی بازیگری بود و برای داشتن همچین مهارت کاربردی به خود می‌بالید.
- همین رو می‌خواستی بگی؟
چقدر مرد روبه‌رو در چشمش حیله‌گر بنظر می‌آمد. تا قبل از آن او را مردی صبور و فهیم می‌دانست و حالا... .
دلش می‌خواست برای بداختری و طالع کجش زار بزند و از شدت هق‌هق و کم آوردن نفس جان دهد؛ لیکن مگر غرور و استقامت نهفته در وجودش می‌گذاشت؟
مرد بی‌حرف نگاهش می‌کند.
به خیال آنکه حرف‌هایش تمام شده از جا بلند می‌شود و به‌سمت در قدم برمی‌دارد. حس می‌کرد ضعیف شده و دگر آن دختر با اقتداری که روزی برای خود در بخش مواد مخدر برو و بیایی داشت، نیست و چقدر از این حس تنفر داشت و سرسختانه تمام قوای خود را برای تظاهر به قوی بودن به‌کار گرفته‌بود.
مأمور روبه‌رویش می‌ایستد تا باز آن دستبند منفور را بند مچ‌های بی‌نوایش کند که صوت نامطمئن سیاوش به گوشش می‌رسد:
- بابات فوت کرده. با یه کامیون تصادف کرده و ماشینش از دره پرت شده پایین.
در صدم ثانیه قلبش از کوبش امتناع می‌کند و برای چند لحظه به خود و ماهیچه‌های خسته از کوبشش استراحت می‌دهد، سپس با سرعتی غیرعادی شروع به کار می‌کند. مردمکش گشاد شده‌بود؛ گویی به آنچه که شنیده‌بود شک داشت.
هفته‌ی پیش با پدرش صحبت کرده‌بود و از امنیت محل سکونت و آرامش‌‌ خاطرش اطمینان حاصل کرده‌بود. چه می‌گفت؟ می‌خواهد آزارش دهد؟ اما برای چه؟ به‌سمتش برمی‌گردد و با نفس‌هایی یکی درمیان و سی*ن*ه‌ای که همچون جزر و مد عمل می‌کرد، به مرد نگاه می‌کند.
- چرند نباف!
سیاوش تنها نگاهش می‌کند و نوع نگاهش به او می‌فهماند که پای یک شوخی مضحک در میان نیست و یک حقیقت دردناک و خفقان‌آوری‌ست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
106
849
مدال‌ها
2
تمام وجودش در خشم می‌سوزد و فکر می‌کند مرد برای آزارش چنین گفته و شاید هم دوست ندارد باور کند که دگر کسی نیست با لبخندی مرغوب به او نگاه کند و برایش دختری دارم شاه ندارد بخواند و او ذوق‌زده‌ شود.
با جنونی آنی به‌سمت مرد حمله‌ور می‌شود و یقه‌‌ی اتو کشیده‌اش را در مشت‌های لرزانش مچاله‌ می‌کند و فریادش را که تن مأمور زن را هم به لرزه وا می‌دارد، گسیل گوش‌های حاضر در آن اتاق می‌کند:
- مرتیکه‌ی آشغال این چرت و پرت‌ها چیه به هم می‌بافی؟
حس می‌کرد حنجره‌اش در حال شکاف خوردن است و تفکر به حرف‌های سیاوش هم مجنونش می‌کرد، چه برسد به واقعیت! یقه‌ی مرد در دستان لرزانش مچاله می‌شود و تنش از حرص و خشم می‌لرزد. مرد با آرامش و دلسوزی او را تماشا می‌کند و همین آرامش کافی‌ست تا خشمش فوران کند. مأمور زن سعی بر مهار و جدا کردن او از یقه‌ی مرد داشت. خشمش دامن مأمور را هم می‌گیرد و سیلی‌‌ای نثار مأمور سمج می‌کند که صدایش در فضای خالی اتاق ملاقات می‌پیچد. مأمور با پلکانی گشاد شده دستش را به‌سمت صورتی که مهمان سیلی سایه‌‌ای که گویی انگار موجودی شیطانی او را تسخیر کرده، می‌برد و بر روی ضرب شست سایه می‌گذارد. سایه با چشمانی قرمز و نفس‌هایی طویل به‌سمت سیاوش برمی‌گردد و باز دست‌های لرزانش را بند یقه‌ی چروک شده‌ی سیاوش می‌کند و او را تکان می‌دهد و فریاد می‌کشد:
- بگو بابام سالمه.
چند مأمور درون اتاق می‌ریزند و به‌سمت سایه هجوم می‌برند برای مهار کردنش. دو نفر به زور دست‌هایش را از یقه‌ی مرد جدا می‌کنند و یکی دیگر شانه‌‌اش را به عقب می‌کشد و سایه‌ای را که تنها فریاد بگو پدرم سالم است سر می‌داد، از اتاق خارج می‌کنند و وارد راهروی دلگیر و نسبتاً تاریک می‌کنند. سایه با قدرتی که جنون آن را چند برابر کرده‌بود، از دست مأمورها می‌گریزد و با سرعتی غیرقابل پیش‌بینی به‌سمت سیاوش می‌دود و مأمورهاام با شگفتی از قدرتش به دنبالش گسیل می‌شوند. تا مأمورها به او برسند کار خودش را می‌کند و سیلی پر قدرتی نثار صورت بی‌واکنش سیاوش می‌کند و صورتش را با ضرب شستش به چپ متمایل می‌کند. مأمورها به او می‌رسند و با نیرویی بیشتر او را از اتاق خارج می‌کنند و سفت‌تر بازو و شانه‌اش را می‌چسبند. زن چهار شانه‌ای جلو می‌آید و با سیمایی جدی و بی‌انعطاف دست‌بند به دست‌های لرزان سایه می‌زند. هنگامی که دست‌بند را سفت می‌کرد خطاب به سایه با دندان‌هایی چفت شده، لب می‌زند:
- بسه هرچی تازوندی دختر جون.
سایه با چشمانی که گویی شیشه‌ای براق بر رویشان کشیده‌باشند، به دستان چفت شده‌اش می‌نگرد. یک‌باره زیر پایش خالی می‌شود و جاذبه او را با خباثت به‌‌سوی خود می‌کشاند. مأموران در آخرین لحظه، مانع سقوطش می‌شوند و محکم‌تر بازوی توپُرش را می‌چسبند. پلک می‌زند، شیشه‌های براق روی گونه‌هایش می‌خزند و شیشه‌هایی جدید جایگزینشان می‌شوند. حس پوچی سری به او می‌زند و امید به ادامه دادنش را با لبخند وقیحانه‌ای از او طلب می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
106
849
مدال‌ها
2
حس می‌کرد در حال دیوانه شدن است؛ گویا تمام غم‌های عالم بر شاخه‌وبرگ دلش نشسته‌اند و قصد مهاجرت و پریدن ندارند. صداها خاموش نمی‌شدند و هرکدام چیزی می‌گفتند؛ شک، خشم، درد، ترس، همه‌یشان یک‌صدا فریاد می‌زدند و او توانی برای ساکت کردنشان نداشت. سایه دست و پا می‌زند تا چند چک افسری دیگر نثار سیاوش کند؛ لیکن مأمورها اجازه نمی‌دهند. سرخورده و خشمگین، از تقلا دست می‌کشد و اگر هم می‌خواست جانی در تنش برای تقلا نمانده‌بود.
دل سیاوش برایش می‌سوزد، اما نه آنقدر که چیزی را تغییر دهد. آب ریخته‌شده شده را نمی‌توانست جمع کند و شاید هم اصلاً برایش مهم نبود که بتواند. وقتی می‌بیند کاری از دستش ساخته‌نیست و نمی‌تواند حمله کند، ناچار با تمام وجود فریاد می‌کشد و صدایش در راهرو‌ی زندان می‌پیچد و مرد از صدای مملو از کینه و خشمش اندکی دلشوره می‌گیرد.
- با خودت چی فکر کردی که پاشدی اومدی این اراجیف صدمن یه غازو تحویل من میدی؟ پام برسه بیرون به‌خاطر شهادت دروغت یه‌ بلایی سرت می‌آرم که نتونی اون بیرون سرتو بالا بگیری!
مأموران او را می‌کشند و او با آخرین ولومی که از خود سراغ دارد جیغ می‌کشد:
- یه مو از سر بابام کم شده‌باشه، آتیشت می‌زنم مرتیکه‌ی بی‌مصرف.
می‌دانست در زندان کاری از دستش ساخته نیست و نمی‌دانست می‌تواند این تهدید را عملی کند یا نه.
با دیدن راه‌رو‌های خلوت و تاریک که تنها مهتابی‌های زنگار گرفته به آن‌ها نور می‌بخشید، حدس آنکه به انفرادی می‌برنش سخت نیست. با آن عمل بی‌‌‌ملاحظانه‌اش ممکن بود برایش پرونده‌ی جدیدی باز کنند و عنوان آن را تعرض به مأمور، ایجاد درگیری در زندان یا حتی تهدید در ملأعام ثبت کنند و شرایطش در زندان سخت‌تر شود و همان امکانت محدودش چون استفاده از تلفن و هواخوری را از دست دهد.
هنوز آرام نشده‌بود. دلش می‌خواست همان‌جا زانو بزند و با تمام نیرویی که از خود سراغ دارد فریاد بزند و خود را خالی کند. دلش می‌خواست به زندگیش خاتمه دهد تا از این بغضی که سمج بیخ گلویش نشسته‌بود رهایی یابد. بر اثر بغضی که جا خوش کرده‌بود، تمام گلویش می‌سوخت‌.
قلبش درون سی*ن*ه‌اش سنگینی می‌کرد و نفس‌هایش آواز کم آوردن سر می‌دادند.
قدم‌هایش سست شده‌بود و سعی می‌کرد محکم راه برود و ضعفی نشان ندهد، اما نمی‌شد. دلش می‌خواست باور نکند، اما مگر صورت جدی سیاوش از مقابل دیدگانش کنار می‌رفت؟ صوت‌های مختلف در سرش چرخ می‌خوردند و او از ناتوانی‌ و حال نزارش نفرت پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
106
849
مدال‌ها
2
می‌ایستد. چشمانش را می‌بندد و نفسی عمیق می‌کشد. سعی می‌کند به خود بقبولاند که حرف‌های سیاوش چرندی بیش نیست، اما مگر می‌شود ذهن منطقی و بالغ را هم فریب داد؟
هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند حال خراب و فگارش را توصیف کند و عمق دردش را به رخ بکشد. یکی از مأمورها که قبلاً با سایه در چند پرونده همکاری داشت و باهم آشنا بودند، درِ سلول نمور و تاریک را باز می‌کند و با چهره‌‌ای گرفته منتظر می‌ماند تا سایه داخل شود. بدون آنکه سرش را بالا بیاورد، در حالی که در دنیای خود غوطه‌ور بود، پاهای لرزان و بی‌جانش را به دنبال خود درون انفرادی می‌کشد و پشت سرش در آهنی انفرادی با صدای جیر‌جیر ناهنجاری بسته‌می‌شود. به اطراف نگاهی سطحی می‌اندازد. تختی آهنی با پتوی پلنگی که از کثیفی رنگش به تیرگی میزد را از نظر می‌گذراند. چهار دیوار سیمانی، سکوتی خفقان‌آور را در فضای تنگِ انفرادی حبس کرده‌بود. با چراغی که در سرش روشن می‌شود، بدون تعلل به در سلول ضربه می‌زند و در لحظه‌ پشیمان می‌شود. بعد از چند ثانیه ساناز دریچه را باز می‌کند‌. بی‌‌جان و با صدایی خش‌دار لب می‌زند:
- سر کمکی که برای انتقالیت کردم گفتی برام جبران می‌کنی! هنوز سر حرفت هستی؟
به چشمان ساناز خیره‌می‌شود و تردید را در چشمانش می‌‌بیند. می‌توانست حدس بزند که دارد با خود فکر می‌کند مبادا از من درخواست نامقبولی کند. هنوز نمی‌دانست دقیقاً باید از کجا شروع کند و باید یقه‌ی چه‌کسی را بگیرد و چه‌کسی را مخاطب فریادها و چه‌کسی را باعث غم سنگین قلبش قرار دهد.
ساناز با شک لب می‌زند:
- آره!
سر تکان می‌دهد و با کمی تعلل و فکر کردن، سخنی که قصد گفتنش را به ساناز داشت، تغییر می‌دهد. عادی‌ست که به او اعتماد نداشته باشد.
می‌خواست از او درخواست کند تا با رفیقش مارال تماسی پنهانی داشته‌باشد، اما در لحظه سخنش را تغییر می‌دهد و از او می‌خواهد تا ماجرای فوت پدرش و درباره‌ی شاهد پرونده‌‌اش پرس‌‌وجو کند و به‌طور دقیق برایش بازگو کند.
بعد از اتمام بازگو کردن خواسته‌اش دریچه بسته‌می‌شود و ظلمات آن اتاق سرد و نمور را در بر می‌گیرد و تنها روزنه‌ی نور همان فاصله‌ی کم زیر در بود که چندان هم مؤثر نبود.
با بسته شدن دریچه، استواریش مانند برجی بدون ستون فرو می‌ریزد کنار در بر روی زمین سرد سقوط می‌کند. همراه با سقوطش اشک‌هایش هم بدون‌ اجازه‌ی او می‌بارند و کم‌کم شروع به زجه‌های بی‌جان می‌شوند. هنوز هم کمی به دروغ بودن مرگ پدرش امید داشت و چه امید واهی دردناکی بود. به دستان ریتم گرفته‌اش نگاه می‌کند و با خشم آنها را با پاهایش چفت می‌کند و مانع لرزش بیشترشان می‌شود. سوغاتی آن حمله‌ی عصبی، لرزش غیرقابل کنترل دستانش بود و این او را کلافه کرده‌بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
106
849
مدال‌ها
2
ناخودآگاه آخرین تصویری که از پدرش در ذهن داشت مقابل دیدگانش به رقص در می‌آید و باعث می‌شود ولوم زجه‌هایش کمی بالاتر برود.
از آنچه می‌ترسید سرش آمده بود و پدرش را از دست داده‌بود.
مطمئن بود کار همان‌هایی‌ست که سیاوش برایشان کار می‌کند و با گرفتن یک مشت اسکناس رد پایشان را از پرونده‌های مختلف محو می‌کند، است. در بین زجه‌هایش با خود می‌گوید که ای‌‌کاش آن گزارش‌ها درمورد رشوه گرفتن سیاوش و مأموران مرزی را جدی می‌گرفت و به حساب پاپوش نمی‌گذاشت. یعنی اگر پیگیر این ماجراها بعد از آن‌ همه تهدیدهای پی‌درپی نمی‌شد و بی‌خیال سرک‌کشی میشد، اکنون به شغل مورد علاقه‌اش مشغول بود و پدرش صحیح و سلامت در خانه انتظار آمدنش را می‌کشید؟ باز تفکرات جنون‌آمیز شروع می‌شود و او با دستان لرزان، خشمگین سرش را در دست می‌گیرد.
ندامت و پشیمانی به قلبش هجوم می‌آورد.
دستش را به‌سمت مچش می‌برد و در بین زجه‌هایش پوستش را خراش می‌دهد. شاید با این کار می‌توانست زودتر آرام شود و شاید هم برای دل سوخته‌اش چنین به خود آسیب می‌زد. کسی از درونش زمزمه می‌کند همین یک شب را می‌توانی برای پدرت سوگواری کنی؛ زیرا از فردا، سایه مرگشان هستی.
البته خود کمی به این سخن شک داشت و نمی‌دانست موفق می‌شود یا نه و چگونه قرار است در زندان قاتل پدر و مسبب بدبختی‌هایش را پیدا کند و اصلاً از کجا باید شروع کند؟
***
نور زرد و کمرنگ چراغ دیواری سایه‌ی مبهمی روی دیوار انداخته‌بود. سکوت سنگینی میانشان حاکم بود. تنها صدای ساعت روی دیوار بود که ریتم یکنواختی به فضا می‌داد.
فرد ایستاده دست‌هایش را مشت کرده‌بود. انگشتانش گاهی باز و بسته می‌شدند، انگار که در تلاش بود خشمش را کنترل کند. صدای خش‌دارش بالاخره سکوت را شکست‌‌.
آرام بود، اما در آن آرامش چیزی تهدیدآمیز موج می‌زد.
- کی بهت اجازه داد؟
تاریکی بخشی از چهره‌اش را پوشانده‌بود. کلافه چشمانش را بر هم می‌فشارد. لبانش را تر می‌کند و لب به سخن می‌گشاید.
- نمی‌خواستم این‌طور بشه.
فرد ایستاده جلوتر می‌آید و سایه‌اش روی دیوار تکان می‌خورد. نفسش عمیق است، اما نامنظم.
- اما شد!
لحظه‌ای مکث می‌کند. دستانش را روی میز گذارد و کمی خم می‌شود.
- می‌فهمی چه غلطی کردی؟
فرد نشسته کمی جابه‌جا می‌شود. اما هنوز هم چیزی در نگاهش نیست جز سکوت.
- لازم بود.
این‌بار دیگر صدای برخورد مشت روی میز است که سکوت را می‌شکند. چراغ سقفی تکانی می‌خورد و نور روی دیوار می‌لغزید.
- لازم؟! اگه تو احمق حواست رو جمع کنی، لازم به این کثافت‌کاری‌ها نیست!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
106
849
مدال‌ها
2
صدایش حالا از خشم می‌لرزید. عقب رفت، چند قدمی در اتاق زد و یک‌دفعه ایستاد، به سمتش برگشت.
نفسش را محکم بیرون داد. انگار که این جمله حتی گفتنش هم برایش سخت بود.
- نباید این‌طور تموم می‌شد.
- می‌خواستی چی کار کنم؟ صبر کنم تا همه‌چیز رو لئو بده؟
فرد ایستاده ناگهان ساکت شد. ثانیه‌هایی گذشت. بعد، آرام اما محکم، بدون هیچ تردیدی لب زد:
- آره.
سایه‌ی نشسته تکان نخورد. انگار این جواب را از قبل می‌دانست.
لحظه‌ای بعد، انگشتانی که روی میز مشت شده‌بودند، آرام باز شدند. نفس عمیقی کشیده‌شد. اما خشم هنوز از بین نرفته‌بود.
-دفعه‌ی بعد…
قدمی نزدیک‌تر. صدا حالا زمزمه‌ای آرام و تهدیدآمیز بود:
- قبل از اینکه یه تصمیم احمقانه‌ی دیگه بگیری اول مشورت کن.
دیگر هیچ صدایی نبود و تنها سکوت بر فضا حکمرانی می‌کرد. بعد، صدای قدم‌هایی که از میز دور شدند. دستگیره‌ی در پایین رفت. در باز شد.
پیش از بسته شدن، صدایی در تاریکی اتاق پیچید:
- اگه دفعه‌ی بعدی در کار باشه.
***
«سایه»
گوشه‌‌ای سرد و تاریک را برگزیده‌‌بود. درحالی که دستانش را به دور زانو‌هایش حلقه کرده‌بود و خود را تاب می‌داد، نگاه خیره‌اش را از پیکر بی‌جان سوسکی که چند سانت آنطرف‌تر جان سپرده‌بود، نمی‌گیرد. زیر لب شعری که ورد زبان پدرش بود را زمزمه‌می‌کند.
درِ انفرادی باز می‌شود و ساناز با ظرفی فلزی وارد می‌شود‌. به سایه‌ای که در حالتی جنون‌آمیز خود را تکان می‌داد و چیزی را زمزمه‌می‌کرد، نگاه‌ می‌کند و قلبش در دستان ترحم فشرده‌می‌شود.
قدم برمی‌دارد و به‌سمت تخت آهنی می‌رود و ظرفی که حاوی شام بود را بر روی پتوی چرک می‌گذارد و بر روی همان تخت می‌نشیند.
به سایه که در خود جمع شده‌بود و در خاطراتش پرسه میزد و درد را عمیق‌تر مهمان قلبش می‌کرد، نگاه می‌کند. لب باز می‌کند و او را از از خاطرات اسیر در رنجش بیرون می‌کشد.
سایه چشمان متورم و قرمزش را می‌جنباند. مردمک‌های لرزانش را به ساناز می‌دوزد و دست از زمزمه برمی‌دارد.
حدس آنکه ساناز دست‌پاچه شده‌است سخت نیست. سعی می‌کند در چشمان سایه نگاه نکند و این نشان می‌دهد قصد دارد چیزی را پنهان کند، یا شاید هم دلش نمی‌خواست نگاه در نگاه سایه بیندازد و او ترحمِ چشمانش را ببیند.
ساناز لبانش را تر می‌کند و لبه‌ی چادرش را در دست می‌گیرد.
- بابات دو سه روز بعد از اون اتفاق، وقتی داشته از شمال برمی‌گشته تصادف می‌کنه‌. ماشین‌های رهگذر‌ گفتن انگار کنترل ماشین دستش نبوده. مثل اینکه ترمز ماشین بریده‌بوده و برای اینکه با کامیون برخورد جدی‌ای نداشته‌باشه فرمون رو پیچونده و ماشین از دره افتاده‌ پایین.
ساناز با این حرفش نفت بر آتش دلش می‌ریزد و بختکی سنگین به‌ نام بغض را روانه‌ی گلوی دخترک بی‌نوا می‌کند‌. دیشب آن‌قدر در خلوتش زجه زده‌بود که دگر نایی برای بساط آبغوره‌گیری نداشت، وگرنه می‌توانست با این سخن ساناز از شدت درد و ناچاری خود را به دار بی‌آویزد و خویش را از بند این دنیا وارهد، لیکن خودکشی عذاب دردناک‌تری به دنبال داشت؛ پس تنها دلش می‌خواست گوشه‌ای بنشیند و خاطرات را مرور کند و در غم، غوطه‌وار زجه‌بزند.
به سختی بغضش را قورت می‌دهد. در آن لحظه می‌توانست اسکار سخت‌ترین کار را به فرو خوردن بغض تقدیم کند. با فکری که از ذهنش عبور کرد، نگاه خیره و شکاکش را به ساناز می‌دوزد. ساناز از همان اولش هم دهان لق بود و این بر شکش دامن میزد. به چشمان دختر دقیق می‌شود. مردمک چشمان دختر می‌لرزید.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین