- Jun
- 2,408
- 48,191
- مدالها
- 3
نوروز بعد از غذا فقط کمی دراز کشید و بعد سریع به سر کارش برگشت. اصغر، نوبخت و پسرانش را به کار گماشته بود؛ اما خبری از یارالله نبود. نوروز سراغ کپر کارگرها رفت. یارالله خشتی زیر سر گذاشته و دراز کشیده بود. نوروز پوزخندی زد و با نوک پا به پهلوی او ضربهای زد.
- اوستایی که بالا سر کارش نباشه رو چیکار باید کرد؟
یارالله نچی گفت و به پهلو چرخید. نوروز باز به کمر او ضربهی آرامی زد و گفت:
- پاشو یارالله!
یارالله «ولم کن» گفت و نوروز بیصدا خندهای کرد. وقت را مناسب دید. اخمهایش را درهم کشید. چهرهاش را عبوس کرد و با صدای بلندی گفت:
- آهای! رعیتی رو که به امر اربابش محل نمیده رو به فلک میبندن.
یارالله با تشر نوروزخان سریع بیدار و نیمخیز رو برگرداند. نگاه به چهرهی برافروختهی نوروز دوخت، گویا باز شدهبود همان خانزادهی بداخلاق سابق، از ترس تنبیه اربابی کامل نشست و گفت:
- عذر تقصیر خانزاده! نخواستم جسارت کنم فقط... .
صدای لرزان یارالله اجازه نداد نوروز در قالب ساختگی خشن خود بماند و قهقهه زد.
- یارالله وقتی میترسی خیلی مضحک میشی!
یارالله که فهمید کل خشونت نوروز فقط یک شوخی برای اذیت کردن او بوده، اخم کرد و با دلخوری سرپا ایستاد.
- خانزاده درست بود اینطوری منو بترسونید؟ گفتم الانه که بدین فلکم کنن.
نوروز خندهاش را کنترل کرد.
- یکی قبل ناهار بهم میگفت نرم هوای خونه بزنه به سرم برنگردم، وقتی منو نذاشته بخوابم، انصافه خودش بگیره بخوابه؟ الحق جا داشت بدم فلکت کنن.
یارالله دستانش را به صورتش کشید تا تهماندهی خواب از چشمانش بپرد.
- اونی که قبل ظهر اونا رو گفت اوستایی بود که به شاگردش حرف زد، شاگرد رو چه به کار اوستا؟
به چشمان نوروز نگاه دوخت و گفت:
- تکلیف منو معین کنید، الان با وردست طرفم یا خانزاده؟
نوروز هم به چهرهی آفتاب سوخته و لاغر یارالله نگاه دوخت، نمیخواست صمیمت یافته میان این مردم را با احترام اربابی عوض کند.
- الان با نوروزِ وردست طرفی، ولی اگه بخوای باز زیاد بخوابی که کار لنگ بمونه، با نوروزخان ارباب طرف میشی.
یارالله پاپوشهایش را به پا کرد و همزمان که به راه میافتاد گفت:
- خب نوروزوردست راه بیفت بریم که کارامون عقب نمونه وگرنه این نوروزخان ارباب بخواد سر لنگ موندن کارش توبیخ کنه، بد تقاص میگیره.
نوروز خندهی کوتاهی کرد و پشت سر یارالله به راه افتاد.
- اوستایی که بالا سر کارش نباشه رو چیکار باید کرد؟
یارالله نچی گفت و به پهلو چرخید. نوروز باز به کمر او ضربهی آرامی زد و گفت:
- پاشو یارالله!
یارالله «ولم کن» گفت و نوروز بیصدا خندهای کرد. وقت را مناسب دید. اخمهایش را درهم کشید. چهرهاش را عبوس کرد و با صدای بلندی گفت:
- آهای! رعیتی رو که به امر اربابش محل نمیده رو به فلک میبندن.
یارالله با تشر نوروزخان سریع بیدار و نیمخیز رو برگرداند. نگاه به چهرهی برافروختهی نوروز دوخت، گویا باز شدهبود همان خانزادهی بداخلاق سابق، از ترس تنبیه اربابی کامل نشست و گفت:
- عذر تقصیر خانزاده! نخواستم جسارت کنم فقط... .
صدای لرزان یارالله اجازه نداد نوروز در قالب ساختگی خشن خود بماند و قهقهه زد.
- یارالله وقتی میترسی خیلی مضحک میشی!
یارالله که فهمید کل خشونت نوروز فقط یک شوخی برای اذیت کردن او بوده، اخم کرد و با دلخوری سرپا ایستاد.
- خانزاده درست بود اینطوری منو بترسونید؟ گفتم الانه که بدین فلکم کنن.
نوروز خندهاش را کنترل کرد.
- یکی قبل ناهار بهم میگفت نرم هوای خونه بزنه به سرم برنگردم، وقتی منو نذاشته بخوابم، انصافه خودش بگیره بخوابه؟ الحق جا داشت بدم فلکت کنن.
یارالله دستانش را به صورتش کشید تا تهماندهی خواب از چشمانش بپرد.
- اونی که قبل ظهر اونا رو گفت اوستایی بود که به شاگردش حرف زد، شاگرد رو چه به کار اوستا؟
به چشمان نوروز نگاه دوخت و گفت:
- تکلیف منو معین کنید، الان با وردست طرفم یا خانزاده؟
نوروز هم به چهرهی آفتاب سوخته و لاغر یارالله نگاه دوخت، نمیخواست صمیمت یافته میان این مردم را با احترام اربابی عوض کند.
- الان با نوروزِ وردست طرفی، ولی اگه بخوای باز زیاد بخوابی که کار لنگ بمونه، با نوروزخان ارباب طرف میشی.
یارالله پاپوشهایش را به پا کرد و همزمان که به راه میافتاد گفت:
- خب نوروزوردست راه بیفت بریم که کارامون عقب نمونه وگرنه این نوروزخان ارباب بخواد سر لنگ موندن کارش توبیخ کنه، بد تقاص میگیره.
نوروز خندهی کوتاهی کرد و پشت سر یارالله به راه افتاد.