جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 23,408 بازدید, 445 پاسخ و 75 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,407
48,191
مدال‌ها
3
نوروز بعد از غذا فقط کمی دراز کشید و بعد سریع به سر کارش برگشت. اصغر، نوبخت و پسرانش را به کار گماشته بود؛ اما خبری از یارالله نبود. نوروز سراغ کپر کارگرها رفت. یارالله خشتی زیر سر گذاشته و دراز کشیده‌ بود. نوروز پوزخندی زد و با نوک پا به پهلوی او ضربه‌ای زد.
- اوستایی که بالا سر کارش نباشه رو چیکار باید کرد؟
یارالله نچی گفت و به پهلو چرخید. نوروز باز به کمر او‌ ضربه‌ی آرامی زد و گفت:
- پاشو یارالله!
یارالله «ولم کن» گفت و نوروز بی‌صدا خنده‌‌ای کرد. وقت را مناسب دید. اخم‌هایش را درهم کشید. چهره‌اش را عبوس کرد و با صدای بلندی گفت:
- آهای! رعیتی رو که به امر اربابش محل نمیده رو به فلک می‌بندن.
یارالله با تشر نوروزخان سریع بیدار و نیم‌خیز رو برگرداند. نگاه به چهره‌ی برافروخته‌ی نوروز دوخت، گویا باز شده‌بود همان خان‌زاده‌ی بداخلاق سابق، از ترس تنبیه اربابی کامل نشست و گفت:
- عذر تقصیر خان‌زاده! نخواستم جسارت کنم فقط... .
صدای لرزان یارالله اجازه نداد نوروز در قالب ساختگی خشن خود بماند و قهقهه زد.
- یارالله وقتی می‌ترسی خیلی مضحک میشی!
یارالله که فهمید کل خشونت نوروز فقط یک شوخی برای اذیت کردن او بوده، اخم کرد و با دلخوری سرپا ایستاد.
- خان‌زاده درست بود اینطوری منو بترسونید؟ گفتم الانه که بدین فلکم کنن.
نوروز خنده‌اش را کنترل کرد.
- یکی‌ قبل ناهار بهم می‌گفت نرم هوای خونه بزنه به سرم برنگردم، وقتی منو نذاشته بخوابم، انصافه خودش بگیره بخوابه؟ الحق جا داشت بدم فلکت کنن.
یارالله دستانش را به صورتش کشید تا ته‌مانده‌ی خواب از چشمانش بپرد.
- اونی که قبل ظهر اونا رو گفت اوستایی بود که به شاگردش حرف زد، شاگرد رو چه به کار اوستا؟
به چشمان نوروز نگاه دوخت و گفت:
- تکلیف منو معین کنید، الان با وردست طرفم یا خان‌زاده؟
نوروز هم به چهره‌ی آفتاب سوخته و لاغر یارالله نگاه دوخت، نمی‌خواست صمیمت یافته میان این مردم را با احترام‌ اربابی عوض کند.
- الان با نوروزِ وردست طرفی، ولی اگه بخوای باز زیاد بخوابی که کار لنگ بمونه، با نوروزخان ارباب طرف میشی.
یارالله پاپوش‌هایش را به پا کرد و همزمان که به راه می‌افتاد گفت:
- خب نوروزوردست راه بیفت بریم که کارامون عقب نمونه وگرنه این نوروزخان ارباب بخواد سر لنگ موندن کارش توبیخ کنه، بد تقاص می‌گیره.
نوروز خنده‌ی کوتاهی کرد و پشت سر یارالله به راه افتاد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,407
48,191
مدال‌ها
3
ماه‌نگار به خانه‌اش رسیدگی کرد و غذای مختصری برای شب آماده کرد. هنگام غروب همه‌ی عمله‌ها به جز اصغر وقتی کارها جمع و جور شد، رفتند‌. اصغر برای حساب کار روزانه ماند و وقتی بعد از دریافت مزد آن روزِ خودش و بقیه رفت، ماه‌نگار خود را به نوروز‌ رساند. او در مقابل دیوارهای نیمه‌ساخته‌ی خانه ایستاده‌بود و با دو دستی که به پهلوهایش گذاشته‌بود، به دیوارهایی خیره شده‌بود که به اندازه‌ی نصف قد یک مرد کوتاه یا یک زن، بالا آمده‌بودند. نوروز غرق فکر آینده‌ بود، زمانی که اینجا خانه‌ی او میشد. هنوز روشنای انتهای روز آنقدری بود که ماه‌نگار هم از دیدن دیوارها ذوق کند و لبخند بزند.
- چقدر دیگه تموم میشن؟
نوروز متوجه ماه‌نگار شد. سری به طرف همسرش چرخاند و‌ گفت:
- خشت کم اومد، بقیه هنوز خوب خشک نشده‌بودند، فکر کنم فردا دیگه اصغر دیوار نچینه، گفت باید برن خرده‌سنگ بیارن.
نوروز رو برگرداند. دستش را تا جایی بالای سرش بلند کرد.
- تا اینجا باید برن بالا، بعد دیوار حیاط هست، بعدش سقف و در و پنجره... .
نفس عمیقی کشید و باز نگاه به دیوارها دوخت.
- یعنی ماهی تموم میشه بریم داخلش؟
ماه‌نگار با همان لبخند جواب داد:
- چرا‌ نشه؟
نوروز با حسرت گفت:
- کی بشه بریم داخلش؟
- خدا تنتونو سالم‌ نگه داره، تا چشم به هم بزنید خونه هم تموم میشه، الان بریم، غذا درست کردم، بخورید؛ خسته‌اید، زودتر بخوابید.
نوروز کاملاً به طرف همسرش چرخید.
- کباب‌بره نداشتی، فکر کنم مرغ کباب کردی.
ماه‌نگار ابتدا منظور نوروز را نفهمید و ابرو بالا انداخت و بعد با یادآوری حرف‌های ظهر خنده‌ای کرد.
- نه، ننه‌گلی تخم‌مرغ داده‌بود تا اشکنه براتون بار بذارم، اما اونا رو گذاشتم فردا صبحونه بخورید، الان نخودآب پختم، اون مرغو هم فردا ظهر براتون لای برنج می‌ذارم.
نوروز خنده‌کنان پرسید:
- نخودآبت هم حکماً آبگوشت بزباشه؟
ماه‌نگار خندید.
- من میرم سفره بندازم آبگوشت چرب و چیل براتون بکشم، دست و بالتونو بشورید زود بیاین.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,407
48,191
مدال‌ها
3
نوروز با خرسندی تمام به اثاث درون کپر تکیه داده و نگاهش‌ را با ذوق به ماه‌نگار دوخته‌بود که سفره‌ی شام را جمع کرده و درحال چای ریختن برای او بود. فنجان که درون سینی مقابلش قرار گرفت، گفت:
- ماهی‌جان دلتنگتم، برام تعریف کن، بگو خونه‌ی ننه‌گلی چطور بود؟
ماه‌نگار لبخندی زد.
- خوب بود آقا! ننه‌گلی و آقاسلیم خیلی مهربونن.
نوروز سر تکان داد.
- درسته... اونا خیلی مهربونن.
- ننه می‌گفت من مثل عروسشم.
کنار لب نوروز کش آمد.
- عجب اقبالی! حالا دوتا مادرشوهر داری، چی بکشی تو؟
ماه‌نگار لبخند کم‌جانی زد.
- نه آقا نگید، ننه خیلی خوبه!
لبخند نوروز جمع شد.
- حودم می‌دونم... ننه از خانم‌بزرگ خیلی بهتره.
ماه‌نگار متوجه ناراحتی نوروز شد و سریع گفت:
- نه آقا... خانم‌بزرگ... خب... از من دلخورن... من ایشونو رو یاد مردن پسرش میندازم حق دارن... .
نوروز سری تکان داد و گفت:
- ماهی! خانم‌بزرگ مادر منه، نمی‌خواد رفتارشو توجیح کنی، اصلاً یه چیز دیگه بگو، حالم امشبم خوبه، خرابش نکن.
ماه‌نگار سر به زیر انداخت.
- شرمنده آقا... خسته‌اید، جاتونو بندازم بخوابید؟
نوروز فنجانش‌ را برداشت.
- نمی‌خوام بخوام. کل روز ندیدمت حالا هم بخوابم؟ برام حرف بزن. بگو چی روی دلته که امشب کم حرف شدی؟
ماه‌نگار نگاهش را به زمین دوخته و دستش را روی فرش می‌کشید. فکرش مشغول حرف‌های اعظم و اینکه جوابی به او نداده‌، بود. عذاب وجدان داشت از اینکه نتوانسته از شوهرش دفاع کند.
- آقا من خودم می‌دونم زن خوبی برای شما نیستم، شما به خاطر من از عمارت اومدین بیرون و کل روز زیر آفتاب زحمت می‌کشین، اما من اونقدر زن نیستم وقتی یکی پشت سرتون حرف می‌زنه بزنم توی دهنش.
نوروز فنجانش را زمین گذاشت.
- کی پشت سر من حرف زده؟
ماه‌نگار از زیر جواب دادن در رفت.
- مردم شما رو نشناختن، درموردتون اشتباه می‌کنن، من می‌خواستم بهش بگم، ولی گوش نکرد. منو ببخشید که نتونستم.
نوروز می‌توانست حدس بزند چه کسی درمورد او بدگویی کرده، مگر کسی غیر از اعظم می‌توانست باشد؟ خواهر فیروزه با کینه‌ای که از او داشت ابتدا برادرش جاوید را از او‌ دور کرده‌بود و‌ حالا می‌خواست دل محبوبش را سیاه کند. اخم کرد و‌ کمی خود را پیش کشید.
- ماهی‌جان! بقیه مهم نیستن، بگو تو منو چطور می‌شناسی؟ فکر تو برام مهمه. من هر کاری کردم تا برات شوهر خوبی باشم، اما نتونستم... گذاشتم هرکی هرجور خواست باهات رفتار کنه، عذاب این همیشه با منه که زنم... .
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,407
48,191
مدال‌ها
3
ماه‌نگار بلافاصله سر بلند کرد و میان کلام همسرش رفت.
- نه آقا نگید... به خدا شما خیلی خوبید، همیشه خوب بودین، منِ به خون‌بس اومده که هیچ حقی نداشتم، اما جسارت کردم و شما رو از راحتی عمارت کشیدم آوردم اینجا، شما منت گذاشتین و بهم هیچی نگفتین، بیشتر از لیاقتم بهم محبت کردین، من از شما بدی ندیدم، دلم از خودم پره که نمی‌تونم جبران محبت کنم. منو ببخشید آقا! نتونستم زن خوبی باشم و بگم نوروزخان اینی که میگین نیست.
ماه‌نگار بغض کرده‌بود. نوروز به نوازش پشت انگشتش را روی گونه‌های او کشید و گفت:
- چرا غصه می‌خوری دختر؟ بذار هرکی هرچی می‌خواد پشت سر نوروزخان بگه، برای من مهم نیست، فقط مهمه تو رو داشته باشم، تو برام یه دنیا ارزش داری، نوروزخان از دار دنیا تو رو داشته باشه بسشه.
ماه‌نگار نگاه لرزانش را به نوروز دوخت. ته ریشی که صورت همسرش را گرفته‌بود، او‌ را از حالت اربابی سابق خود دور کرده‌بود. نوروزخان دیگر هفته‌ای یکبار صورتش را اصلاح می‌کرد و لباس‌های مرتب نمی‌پوشید. فکر کردن به این‌که او باعث این سختی‌ها شده، نمی‌گذاشت ماه‌نگار آرام باشد.
- آقا من تا عمر دارم‌ مدیون شمام، شما خان‌زاده‌ید، هیچ‌وقت سختی زندگی رعیت رو ندیدید، ولی الان زیر آفتاب عرق می‌ریزید و شب توی کپر رو زمین سفت می‌خوابید، غذاتون باب میل اربابی نیست و من هم با این دست بسته نمی‌تونم درست خدمتتونو بکنم، اما بازم با من مهربونید. من شرمنده‌ی شمام‌ آقا!
نوروز سری کج کرد.
- ول کن این خودخوری‌ها رو دختر... من از هیچی ناراحت نیستم. نه کار، نه غذا، نه جای خواب... .
دست ماه‌نگار را گرفت و ادامه داد:
- من ازت ممنونم که چشمامو باز کردی و بهم نشون دادی زندگی فقط داخل عمارت نیست، نشونم دادی زندگی کنار رعیت کسر شأن ارباب نیست، من بالأخره جای خودمو پیدا کردم. آره من خان‌زاده‌م، توی عمارت بزرگ شدم، روی تشک نرم خوابیدم و هیچ‌وقت مثل‌ رعیت کار نکردم و‌ عرق نریختم. کل عمر فقط امر کردم و فرمون دادم، اما هیچ‌وقت خوشحال نبودم.
دست روی سی*ن*ه‌اش گذاشت.
- همیشه اینجام‌ سنگین بود، چون وصله‌ی ناجور‌ اون عمارت بودم. نقص داشتم و برای همین کسی بهم نگاه نمی‌کرد. من بزرگتر بودم اما توی اون عمارت نریمان همه کاره بود، حتی وقتی هم مرد باز من توی سایه اون بودم. زن و زندگیمو هم بردم توی عمارت اون. خودمو‌ زده‌بودم به بی‌خیالی حالیم نبود همه چیم غصبیه و مال خودم‌ نیست، به وضعم راضی بودم چون چاره‌ای نداشتم.
سری به اطراف تکان داد.
- حالا زیر آفتاب کار‌ می‌کنم و عرق می‌ریزم. شب جای سفت می‌خوابم و ندارم گوشت بخرم، اما‌ خوشحالم، چون تازه فهمیدم آرامش یعنی چی، این کپر، این قالی، این گلیم و این زندگی رو دوست دارم؛ چون اینا همش مال منه، مال خود من!
دستش را روی گونه‌ی همسرش گذاشت و به مردمک‌های سیاهش چشم دوخت.
- همه‌ی اینا رو از تو دارم، تو شدی چاره‌ی دردام، هیچ زنی بهتر از تو نیست، تو حال منو خوب کردی، یه مرد از زنش مگه چی می‌خواد؟ تو بعد یه عمر بهم عزت و احترام دادی، پس شرمنده‌‌ی چیزی نباش.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,407
48,191
مدال‌ها
3
ماه‌نگار با چشمان خیس از ذوق لبخند زد.
- ماهی روزی هزاربار هم خدا رو بابت شما شکر کنه باز ناشکری کرده، کاش می‌تونستم به همه بگم شما چقدر خوبید.
نوروز لبخند نامحسوسی زد.
- یادته می‌خواستی راضیم کنی به کار گفتی حرف مردم‌ مهم نیست؟ پس نمی‌خواد به کسی چیزی بگی، بذار هرچی می‌خوان درمورد من بگن، اصلاً فکرشون برام اهمیتی نداره، تو خودتو ناراحت حرفاشون نکن.
ماه‌نگار چشم دوخته به چشمان همسرش آرام گفت:
- کی روزی که از خونه‌ی آقام می‌اومدم فکر می‌کردم شما اینقدر خوب باشید.
نوروز لبخند پهن‌تری زد که از زیر سبیل‌های پر پشتش کاملاً به دید می‌رسید.
- من هم فکر نمی‌کردم دختر رعیتی که ندیده و نشناخته عقدم کردن، اینقدر عزیز میشه که نمی‌شه ازش گذشت.
خون زیر گونه‌های ماه‌نگار دوید و نگاهش را پایین کشید. نوروز سرخوش از دیدن این شرم همسرش، گفت:
- نوروزخان هم هر ساعت شکر وجود ماهی ریزه‌شو داره.
ماه‌نگار سر به زیر گفت:
- الهی ماهی‌ریزه پیش‌مرگتون بشه.
لبخند نوروز پر کشید.
- نگو ماهی... وقت مرگم چشمای من باید میخ چشمای تو بسته بشه.
دل ماه‌نگار گرفت و سریع سر بلند کرد. با بغض گفت:
- نه آقا..‌ خدا نیاره اون روزی رو که ماهی بخواد یه ساعت بی شما سر کنه.
نوروز با دیدن چشمان لرزان همسرش که پشت پرده اشک قرار می‌گرفت. لبخند زد و انگشت به نوازش روی گونه‌اش کشید.
- گریه نکن دختر! فعلاً که نه من عزم‌ رفتن کردم، نه قراره تو تنها بمونی.
ماه‌نگار سر به زیر انداخت و لب فشرد تا بغضش را فرو‌ ببرد. نوروز کمی عقب رفت، اما‌ نگاهش را از دلدارش نگرفت.
- ماهی یادت باشه تا پیری و کوری باید عصاکش من باشی.
ماه‌نگار آرام گفت:
- ایشالله آقا!
نوروز تک ابرویی بالا انداخت. لبخندی از شیطنت روی لبش نشست، اما‌ با لحن جدی گفت:
- که پیر و کور بشم؟
ماه‌نگار سریع سربلند کرد.
- وای نه آقا... ایشالله که عمرتون به کوه‌ها بند بشه، اما همیشه سالم و سرپا.
نوروز سری تکان داد.
- زیاد نیست آدم قد یه کوه عمر کنه؟
ماه‌نگار سرخوش قوری‌ را پیش کشید تا فنجان چای خالی شده‌ی نوروز را پر کند.
- نه آقا چرا زیاد باشه؟ آقایی مثل شما باید همیشه زنده باشه، البته کنار ماهی‌ریزه‌ش.
فنجان که پر شد قوری را عقب کشید.
- فقط می‌ترسم پیر که شدم دیگه دلتونو بزنم.
ماه‌نگار کمی صورتش را چرخاند و از گوشه‌ی چشم نگاهی به نوروز انداخت که تکیه زده و با دستی که روی زانویش گذاشته‌بود، او را نگاه می‌کرد و ادامه داد:
- ولی از بخت بد مجبورید یه پیرزن غرغرو رو تحمل کنید، آخه ماهی جایی غیر کنار شما نمی‌تونه نفس بکشه.
نوروز خوشحال از اینکه باز حال همسرش خوب شده‌بود که شیرین زبانی می‌کرد، لبخند زد و با لذت به سخنان او گوش سپرد. خستگی او را فقط این زن می‌توانست رفع کند.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,407
48,191
مدال‌ها
3
هر روز ماه‌نگار تا ظهر به امور خانه‌ی خودش می‌رسید و بعدازظهر به ننه‌گلی سر میزد و با او و اعظم وقت می‌گذراند. ننه‌گلی همچون مادرشوهران با هر دو عروسش برخورد می‌کرد و اعظم هم مانند جاریان با ماه‌نگار صمیمی شده و از این در و آن در حرف میزد. از دختران ننه‌گلی تعریف می‌کرد و از زنان روستا می‌گفت تا ماه‌نگار هم آن‌ها را بشناسد. همزمان نوروز هم با فکر وجود همسرش کنار خود، نیرو می‌گرفت و تمام روز را سخت کار می‌کرد. خورشید که حود را به طرف مغرب می‌کشید، ماه‌نگار عزم خانه می‌کرد تا خستگی یک روز کاری را از تن نوروز برهاند.
باز وقت رفتن شده و ماه‌نگار با خداحافظی از همه از در خانه‌ی ننه‌گلی بیرون زد. جاوید که پیش از آن از طریق اعظم فهمیده‌بود ماه‌نگار چه وقت می‌رود، منتظر او‌ مقابل کارگاهش نشسته‌بود. با دیدن خروج او‌ پرشتاب از جا برخاست و پشت سر ماه‌نگار که چند قدمی از خانه دور شده‌بود دو گام بلند برداشت و با گفتن «صبر کنید» او‌ را نگه داشت. ماه‌نگار متعجب از اینکه آیا مخاطب این صدا اوست یا دیگری ایستاد و برگشت. جاوید به او رسید و نگاه به زمین دوخت.
- سلام خانم!
ماه‌نگار جاوید را ندیده‌بود، اما از تعاریف اعظم او‌ را می‌شناخت. جواب سلامش را داد و جاوید گفت:
- جاویدم، شوهر اعظم.
ماه‌نگار با طمأنینه پاسخ داد:
- می‌دونم، برادر نوروزخان هستین.
حس زیبایی از شنیدن نام برادرش در دل جاوید شکوفه زد؛ اما او بلافاصله با اخم کردن آن حس را نابود کرد و گفت:
- می‌خواستم بپرسم دیوارهای خونه تا کجا بالا رفته؟
ماه‌نگار لحظه‌ای فکر کرد، چرا این مرد خود برای پاسخ سؤالش به سر وقت خانه نرفته؟ و بعد گفت:
- الان نمی‌دونم، اما بعدازظهر که می‌اومدم دیوارها از قد یه زن بیشتر شده بودن.
جاوید «خوبه»ای زمزمه کرد و بعد بلندتر گفت:
- به نوروزخان بگید تیرهای سقف آماده‌س، اگه فردا عمله بفرسته همه رو بار گاری می‌کنم میارم‌ سر زمین.
ماه‌نگار‌ با فکر اینکه سقف خانه‌شان هم به زودی برپا می‌شود لبخند زد.
- دستتون درد نکنه، لطف کردید.
جاوید با خونسردی تمام بدون آنکه نگاهی به ماه‌نگار بیندازد، گفت:
- لطف نیست، کارمو انجام دادم و مزدشو می‌گیرم.
خشکی جاوید کمی ماه‌نگار را جدی کرد.
- ولی زحمت کشیدید، ممنونم ازتون.
جاوید در جواب فقط «با اجازه» گفت و به طرف کارگاهش برگشت. ماه‌نگار هم بدون معطلی شادان به طرف خانه‌شان قدم برداشت. چه چیزی بهتر از این که خانه‌شان به زودی قابل سکونت می‌شد؟
 
بالا پایین