جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

برترین [ماوای حرمان] اثر «تارا مطلق نویسنده انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تراژدی ، درام توسط Tara Motlagh با نام [ماوای حرمان] اثر «تارا مطلق نویسنده انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,465 بازدید, 155 پاسخ و 64 بار واکنش داشته است
نام دسته تراژدی ، درام
نام موضوع [ماوای حرمان] اثر «تارا مطلق نویسنده انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Tara Motlagh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tara Motlagh
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
نگاه خیره‌ام که بر روی ریحانه می‌چرخد، از همان کنار در، چشمکی ضمیمه‌ی حرفش می‌کند. ابرو که در هم می‌کشم، کوله‌اش را به‌سرعت توی بغل می‌گیرد و با شتاب از کلاس بیرون می‌زند، اما صدای خنده‌ی بلندش از راهرو به گوش می‌رسد. لبخندی روی لب‌هایم می‌نشیند و سری تکان می‌دهم. آیکن سبز را می‌کشم و گوشی را کنار گوشم می‌گذارم. پیش از آن‌که دهانم به گفتن حرفی باز شود، صدای بلند بیتا در گوشی می‌پیچد:
- چی می‌کشن این طفل معصوم‌ها از دست تو! ولشون کن عامو. دو‌ساعته داری مغزشون رو توی فرغون می‌ریزی. من رو هم نیم‌ساعته اینجا کاشتی. این میری بیچاره هم، خودش سبز شد. الانه که عین لوبیای سحرآمیز اون‌قدر قد بکشه که به شهر غول‌ها برسه. بیا بیرون دیگه، دیرمون شد.
داد و بیدادهایش به «اَه» غلیظی ختم می‌شود و بعد بی‌آن‌که اجازه‌ی صحبت به من بدهد، تماس را قطع می‌کند. چشمانم را لحظه‌ای می‌بندم و نفسی عمیق می‌کشم تا آرامش، هرچند اندک به اعصاب متشنجم بنشیند. دلم می‌خواهد الان همین‌جا بود و به حساب زبان درازش می‌رسیدم. کیفم را برمی‌دارم و به‌سرعت از کلاس خارج می‌شوم.
سروصدای بلندی که از سالن آموزشگاه به گوش می‌رسد، بیش از روزهای دیگر و تا حد زیادی عجیب است. صدای بلند دست‌زدن و سوت‌های کشیده‌ای می‌آید و گاهی هم نوای هماهنگ «اوه‌اوه». تا به حال چنین اتفاقی در اینجا نیفتاده‌است. به قدم‌هایم شتاب می‌دهم تا به سالن برسم. نزدیک‌تر که می‌شوم، صدا بلندتر و جمعیت پیش رویم بیشتر می‌شوند. میان جمع دانش‌آموزانی که ایستاده‌اند، می‌خزم. گاهی هم با تنه‌ای به سویی کشیده می‌شوم اما تلاش می‌کنم تا خود را به پیش‌خوان منشی برسانم و علت این تجمع و سروصدا را بپرسم. دخترک ریزه‌میزه‌ای که هیچ‌گاه نتوانستم نامش را در خاطر نگاه دارم، در حالی‌که مقنعه‌ی مشکی‌اش دور گردنش افتاده و موهای فرفری مشکی و زیبایش دور چهره‌ی سرخ‌شده از هیجانش را گرفته، تا نگاهش به من می‌افتد، با صدای بلندی فریاد می‌زند:
- به افتخار خانم‌هاشمیان قشنگه‌!
با این حرفش نگاه‌ها به سمت من می‌چرخد و فریادهایشان بیش از پیش در سالن می‌پیچد. انگار این غلیان و شور، همانند ویروسی مسری، تمام جمع را مبتلا می‌کند. نمی‌دانم چه خبر است و این، هیجانی شورانگیز به قلب و جانم انداخته و دلم می‌خواهد هرچه زودتر سر از این معمای جالب درآورم. راه تا پیش‌خوان کنار سالن، آرام‌آرام باز می‌شود و میان تشویق و هیاهوی بچه‌ها، خود را به آن‌جا می‌رسانم، اما چیزی که می‌بینم فرای تمام حدس‌هایم است. چند تن از دانش‌آموزان سال پیش که می‌دانم رتبه‌های خوبی در کنکور امسال گرفته‌اند، آنجا در کنار چند نفر از معلمان و اساتید ایستاده‌اند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
به آن‌ها که می‌رسم، بی‌آن‌که فرصتی برای سلام کردن پیدا کنم، سه تن از دخترکان نوجوان خود را در آغوشم رها می‌کنند. از این حرکت ناگهانی چند قدمی به عقب کشیده می‌شوم اما خنده‌ام جمع نمی‌شود؛ از خوشیشان شادم و از این‌که این شادی را به این‌جا کشانده‌اند تا هم سپاسگزار زحمات پرسنل آموزشگاه باشند و هم به دیگر دانش‌آموزان انرژی و انگیزه‌ی بیشتر برای ادامه و تلاش بدهند، کارشان را دوست دارم. از سویی حس رضایت از ثمره‌ی کار و تلاشم، در دلم چنان جولان می‌دهد که فراتر از تمام آن چیزی‌ست که تا امروز از خود تصور می‌کردم.
سالن پس از صرف شیرینی از جمعیت خالی می‌شود. معلمان می‌مانند و دانش‌آموزانی که اصرار به گرفتن عکس دسته‌جمعی دارند. با این‌که می‌دانم بیتا به‌خاطر این همه تأخیر، برایم برنامه‌ای ویژه خواهد چید، اما دلم نمی‌آید دلشان را بشکنم. کنارشان می‌ایستم و یکی از دانش‌آموزانی که قصد خروج از آموزشگاه را دارد، وظیفه‌ی عکاسی را با گوشی مدل بالای یکی از دبیران بر عهده می‌گیرد.
از آموزشگاه که خارج می‌شوم، جلوی پله‌ها، با بیتایی که از خشم چهره‌اش حسابی درهم‌شده، روبه‌رو می‌شوم. دهانش را باز می‌کند تا احتمالاً یکی از آن جملات تخریب‌کننده‌اش را حواله‌ام کند، اما من پیش‌دستی می‌کنم. دستانم را بالا می‌برم و به سرعت «معذرت می‌خوام، برات توضیح میدم»ی می‌گویم و به سرعت از کنارش عبور کرده و خود را به ماشینش می‌رسانم. آن نگاه خیره و چشمان درانده‌شده‌اش این قابلیت را دارد که در لحظه‌ای کوتاه قلبت را به درجا‌زدن بکشاند، اما من او را بهتر از هر کسی می‌شناسم؛ این چهره‌ی خشمگین و نگاه‌های زیرچشمی، تنها برای این است که دست پیش را بگیرد.
صدای دزدگیر را که می‌شنوم، پرشتاب در را باز کرده و روی صندلی جای می‌گیرم. در را که می‌بندم، او نیز با همان چهره‌ی درهم و حرکات پرشتابی که عصبانیتش را بیشتر به چشمم می‌آورد، پشت فرمان می‌نشیند، لبه‌های شال طوسی‌رنگش را که در حال افتادن است، پشت گوش‌هایش می‌گذارد و به سرعت ماشین را حرکت می‌دهد.
هر لحظه به انتظار دادو‌هوارهایش هستم اما چنان به روبه‌رو خیره شده و دنده را طوری جابه‌جا می‌کند که انگار به‌جای دنده، گردن مرا در مشت گرفته و می‌فشارد. سکوت بیش از این را جایز نمی‌دانم، پس عزم خود را جزم می‌کنم تا دلش را به دست آورم؛ کاری که می‌دانم در این حالت چندان هم ساده نخواهدبود.
- خُب من که بهت گفتم زودتر نیا که علاف نشی، چرا اینقدر زود اومدی که الان بخوای این‌جوری قر و قیافه برام بیای؟
لحظه‌ای کوتاه، چشمان درشتش را در نگاهم می‌دراند و از بین دندان‌های به‌هم چفت‌شده‌اش چیزی زمزمه می‌کند که متوجه نمی‌شوم، اما می‌توانم حدس بزنم که حتماً از همان کلمات قصار مخصوص خودش است. برای اینکه از دلش درآورم به سمتش خم می‌شوم و بوسه‌ای روی گونه‌ی برجسته‌اش می‌زنم که قیافه‌اش را بیشتر درهم می‌کند و با پشت دست، جای بوسه‌ام را پاک می‌کند و بعد به‌عقب هلم می‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
- برو گمشو، دختره‌ی چندش! فکر کردی چهارتا جوجه‌ی از تخم دراومده استاد بهت می‌بندن، می‌تونی واسه‌ی من کلاس بیای و دیر بیای؟
کلمه‌ی «استاد» را طوری می‌کشد و دهانش را جمع می‌کند که از مسخره‌بودنش لحظه‌ای کنترل خنده‌ام را از دست می‌دهم. باز زیر لب چیزی می‌گوید که احتمالاً فحشی‌‌ست که نثارم کرده‌است. لب زیرینم را به دندان می‌گیرم تا خنده‌ام را کنترل کنم. می‌دانم که اگر خشم و ناراحتی‌اش را از دلش درنیاورم، تا چند روز مرا با طعنه‌ها و دشنام‌های بی‌دروپیکرش، رها نخواهد‌کرد. ضمن این‌که حالا که بعد از مدت‌ها، بالاخره زمانی برای با هم گذراندن پیدا کرده‌ایم، این‌گونه روزمان خراب خواهد شد.
- بیتا جونم! علاوه بر این‌که تو خیلی زود اومدی، یه اتفاق دیگه هم افتاد که باعث شد دیرتر بیام، اما باور کن هیچ ربطی به من نداشت.
چشمان ریزشده‌اش را که لحظه‌ای کوتاه به نگاهم می‌دوزد، نشان می‌دهد که می‌خواهد از جریان سر درآورد.
- چندتا از دانش‌آموزهای سال پیش که توی کنکور رتبه‌های خوبی آوردن، بی‌خبر اومده‌بودن تا یه جشن کوچولو بگیرن. باور کن من بعد از کلاس سریع بیرون اومدم که بیشتر از این علاف نشی، اما نشد دیگه. من معذرت می‌خوام عزیزم.
دهانش را طوری کج می‌کند و «خفه‌شو»یی نثارم می‌کند که این‌بار، صدای خنده‌ی بلندم در ماشین می‌پیچد. دیگر چاره‌ای نیست جز این‌که از آخرین راه‌حل برای آرام کردنش استفاده نمایم. دست در جیب جلوی کیفم می‌کنم و ظرف کوچک دردار پلاستیکی، که پیش از آمدن شلیل و موز تکه‌شده‌ای در آن گذاشته بودم تا در زمان استراحت بین دو کلاس، برای رفع گرسنگی بخورم، بیرون می‌آورم. درش را باز می‌کنم و ظرف را جلوی رویش می‌گیرم تا آن دو نان‌خامه‌ای درشت کار خودشان را به‌خوبی انجام دهند.
- ببین واسه‌ت چی آوردم.
اخم‌هایش به‌سرعت باز می‌شوند و چشمانش برق می‌زنند، اما لحظه‌ای بعد، دوباره که ابروهایش درهم گره می‌خورند و نگاه از ظرف محتوی نان‌خامه‌ای‌ها می‌گیرد، انگار حالی‌ام می‌کند که هنوز هم به او بدهکارم. خنده‌ام را میان لب‌های به‌هم چفت‌شده‌ام حبس می‌کنم و ظرف را از او دور می‌کنم. یکی از نان‌خامه‌ای‌ها را برمی‌دارم و جلوی چشمانم، طوری که او نیز بتواند ببیند نگه می‌دارم و شانه‌ای بالا می‌اندازم.
- نمی‌خوای؟ قیافه‌ش که خیلی تازه و خوشمزه به نظر میاد. منی که شیرینی‌خور نیستم همون‌جا دلم خواست چندتاشون رو بردارم چون خیلی گرسنمه. بچه‌ها سه‌تا جعبه‌ی بزرگ از این‌ها آورده‌بودن. من سهم خودم رو هم واسه تو گذاشتم اما انگار میلی به خوردنشون نداری. به‌هرحال زوری که نمیشه به خوردت بدم.
دهان باز می‌کنم و نان‌خامه‌ای را جلوی دهانم می‌گیرم؛ انگار که بخواهم تکه‌ای از آن را به دندان بگیرم. حواسم به نگاه زیرچشمی‌اش هست که ناگهان می‌چرخد و نگاه طوفانی‌اش را به من می‌دوزد.
- پناه! به جان ملک‌پورِ چشم‌زاغول، اگه دهنت به اون شیرینی بخوره، یه جوری از ماشین به بیرون شوتت می‌کنم، که دو دور عرض خیابون رو معلق بزنی.
خنده‌ام را رها می‌کنم و شیرینی را دوباره داخل ظرف می‌گذارم. می‌دانم که هیچ‌گاه از شیرینی‌خامه‌ای نمی‌گذرد، اما این‌که دکتر‌ملک‌پور بیچاره کجای این ماجراست را نمی‌فهمم.
- زاغول چیه؟ آخه به دکترملک‌پور چه‌کار داری؟ بیچاره چه هیزم تری بهت فروخته که از جونش مایه می‌ذاری؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
بی‌آن‌که وقعی به من و حرف‌هایم بگذارد، ظرف حاوی شیرینی‌ها را از دستم می‌قاپد. بی‌آن‌که چشم از روبه‌رویش بگیرد، آن را روی پاهایش قرار می‌دهد، بعد یکی از آن‌ها را برمی‌دارد و با گاز بزرگی که می‌زند، نیمی‌اش را به‌سختی در دهانش جا می‌کند؛ انگار می‌ترسد اگر لحظه‌ای دیر بجنبد، شیرینی‌ها را از دست خواهد‌ داد! بیتا را فقط می‌شود از راه شکم و آن هم تنها خوراکی‌ها یا غذاهایی که بسیار دوستشان دارد، به راه آورد.
شوک این عکس‌العمل ناگهانی‌اش، باعث می‌شود ادامه‌ی حرفم را فراموش کنم و در حالی‌که با چشمان گرد و گشادشده‌ام نگاهش می‌کنم که چطور روی لب‌هایی که این‌طور حرفه‌ای، رژ کالباسی نود زده، با زبانش از خامه پاک می‌کند، خنده‌ی بلندم در ماشین می‌پیچد. مگر می‌شود کسی را که این‌طور با کودک درونش به خوشی زندگی می‌کند، دوست نداشت؟ بیتا، احساساتش را به دست کودک درونش می‌سپارد؛ همان‌طور که خوشحالی‌اش بی‌اندازه است، غم و عصبانیتش هم به‌سرعت پایان می‌یابد. گاهی کودکانه زندگی کردن هم از سختی‌های آن می‌کاهد؛ همان چیزی که من مدت‌هاست در خود سراغ ندارم.
- خب، حالا بگو یه هفته‌ست که به خاطر امروز مخ من رو خوردی، قراره کجا بریم؟
بی‌آن‌که جوابم را بدهد، دستی در هوا تکان می‌دهد، بعد از جعبه‌ی کوچک روی داشبورد، بیرون می‌کشد و دهانش را تمیز می‌کند.
- دودقیقه حرف نزن، بذار بفهمم دارم چی کوفت می‌کنم که حداقل به دلم بشینه. شاید یادم رفت چقدر منتظر مهدعلیا موندم.
«مهدعلیا» را با من است. این‌که شباهتی بین من و آن زن وجود ندارد مهم نیست، اما این‌که مرا آماج متلک‌گویی‌هایش می‌کند، می‌تواند نشان از برگشت خلق‌وخوی خوشش باشد. بیتا را بدون این متلک‌ها نمی‌توان بیتا دانست. اگر میان حرف‌هایش چیزی بار کسی نکند، بی‌شک یا حالش خوب نیست یا از سر رودربایستی قفلی بر زبان تندوتیزش زده‌است.
با همان لبخندی که بر لبانم نشسته، به تماشای بیتایی که با لذت شیرینی‌خامه‌ای می‌خورد می‌نشینم. در قبال رفتارهای خاص و گاهی کودکانه‌ی بیتا، معمولاً صبوری‌کردن خیلی‌خوب پاسخ می‌دهد. شیرینی‌ها را که با کمال میل می‌خورد، ظرف را روی کیفم که بر روی پاهایم قرار داده‌ام می‌گذارد، با دستمال دهانش را تمیز می‌کند و بعد در آینه‌ی جلو نگاهی به خود می‌اندازد. متوجه می‌شوم سرعت ماشین کم می‌شود و از میان ماشین‌هایی که به‌سرعت در بزرگ‌راه در حال حرکتند به لاین سمت راست می‌رود. اولین خروجی را می‌پیچد و وارد خیابانی می‌شود که هیچ مقصدی را به ذهنم نمی‌آورد. ناخودآگاه به بیتا نگاه می‌کنم. با آن اخم نصفه‌‌ونیمه‌اش و لبی که از سر دقت به دندان گرفته، شبیه آدم‌هایی‌ست که می‌خواهند یک عملیات محرمانه اجرا کنند. از آنجا که خیلی‌وقت‌ها برای این‌که چیزی را بروز ندهد، این‌طور مرموز و ساکت می‌شود، نمی‌توانم هیچ حدسی بزنم.
- کجا داریم می‌ریم بیتا؟
صدای تیک‌تیک راهنما که می‌آید، فرمان را کمی به راست می‌چرخاند و در همان حال‌که آینه‌ی سمت من را می‌پاید، با انگشت، روی نوک بینی‌ام می‌زند.
- فضولی نکن بچه! داریم دنبال فسق‌وفجور می‌ریم.
آرام می‌خندم و زیرلب «مسخره‌ای» نثارش می‌کنم. شانه‌اش را بالا می‌اندازد و در همان‌حال، کنار خیابان پارک می‌کند.
- حالا تو باور نکن!
آنقدر جدی این حرف را می‌گوید که اگر کسی او را نمی‌شناخت، فکر می‌کرد بی‌شک منظورش همان است که می‌گوید، اما منی که او را به‌خوبی خودم می‌شناسم، می‌دانم که گاهی شوخی‌هایش را زیر سایه‌ی جدیت کلامش می‌زند.
به سمت عقب خم می‌شود و کیفش را از صندلی پشتی برمی‌دارد. بعد رژی از داخل کیف بزرگ کرم‌رنگش درمی‌آورد و در حالی‌که آینه‌ی جلو را روی صورتش تنظیم می‌کند، آن را روی لب‌هایش می‌کشد. در آخر لبخندی بر روی لب‌ها‌یش می‌نشاند که اگرچه کوچک است اما حرف‌ها برای گفتن دارد.
- پیاده شو.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
نگاهم با تعجب به شیشه‌ی کنارم می‌چرخد. چشمانم نمای شیشه‌ای ساختمان بزرگ مرکز خریدی را می‌بینند، اما هرچه دو سوی خیابان را جست‌و‌جو می‌کنم، جایی که بتواند به حدسم برای مقصد موردنظر بیتا دامن بزند، نمی‌یابم؛ نه کافه‌ای و نه رستورانی. نه قرار خرید داشته‌ایم و نه مهمانی. بیتا هم در این‌جور مواقع مثل صندوقچه‌ی بسته‌ی جواهرات است؛ از ظاهر آلاگارسونش هم نمی‌شود فهمید که در سرش چه می‌گذرد. تنها چیزی که می‌دانم این است که وقتی این‌طور بی‌هوا مقصد عوض می‌کند، نقشه‌ای در سر دارد که بی‌شک من آخرین نفری هستم که باید از آن سردربیاورم.
در را که باز می‌کنم. بند کیفم را بر روی دوشم می‌اندازم، دستی به لبه‌ی مقنعه‌ی سورمه‌ای‌رنگم می‌کشم و پیاده می‌شوم؛ در حالی‌که هنوز هم نمی‌دانم قرار است در این گرگ‌ومیش غروب به کجا برویم، اما همین‌که بیتا با چشمانی براق و لبخندی بر لب، سعی می‌کند سکوت و جدیتش را حفظ کند، ته دلم یک حس عجیب می‌نشیند. ترس نیست، اما هیجان، شاید؛ بیشتر شبیه لحظه‌ای‌ست که معلم، ناگهان تصمیم به گرفتن امتحان می‌گیرد.
بیتا همیشه همین‌طور است. ناگهان پیچ می‌زند و من را وسط چیزی که از آن خبر ندارم، پرت می‌کند. به‌قول خودش سورپرایز برای ادامه‌ی حیات لازم است. از او عجیب هم نیست؛ کل دوستی‌مان همین‌طوری گذشته‌است. او جلو می‌رود، من دنبالش می‌دوم و تازه وسط کار می‌فهمم چه خبر بوده‌است.
آسمان کبود، رو به سیاهی شب رفته‌ و گرمی روز به خنکای عصر بدل شده‌است. کیف سنگینم را روی شانه‌ام تنظیم می‌کنم و به‌دنبال بیتایی که نمی‌دانم چطور با آن کفش‌های پاشنه‌‌بلند کرمی‌رنگ، پرشتاب به‌سوی مرکز خرید گام برمی‌دارد، کشیده می‌شوم. خریدکردن آخرین حدسی‌ست که می‌توانست به ذهنم خطور کند و هرچه فکر می‌کنم، انگار هیچ توضیحی هم درباره‌اش وجود ندارد. کلافه نفسم را بیرون می‌دهم و در پی بیتا، تندتر گام برمی‌دارم و جلوی پلکان ورودی ساختمان، به او می‌رسم و سؤالم را تکرار می‌کنم:
- بیتا، دیگه داری کفریم می‌کنی. برای چی اینجا اومدیم؟
بی‌آن‌که به من توجه کند همراه جمعیتی که وارد مرکز خرید می‌شوند، به داخل می‌رود و من نیز همچنان به دنبالش راهی‌ام. حدس زدن اینکه ذهنش به دنبال چیست غیرممکن است. یک لحظه فکر می‌کنم شاید برای خرید کیف چرمی که هفته‌ی پیش می‌گفت چشمش را گرفته‌، مرا به اینجا کشانده‌است. لحظه‌ای بعد حدسم را کنار می‌گذارم. این موجود غیرقابل‌پیش‌بینی، حتی اگر بخواهد مرا به ماه ببرد، از قبل چیزی نمی‌گوید.
وارد مرکز خرید بزرگ می‌شویم و صدای گنگ موزیک آرام بی‌کلامی، میان همهمه‌ و شلوغی مردم، گم است. بیتا در حالی‌که سعی دارد شالی که دور گردنش افتاده را بدون برهم ریختن موهایش روی سرش بکشد، راهروی سمت راست را نشان می‌دهد و «از این طرف»ی می‌گوید. برای اطمینان از همراهی‌اش، دستم را هم در دست می‌گیرد و مرا به دنبال خود می‌کشد. من که ساعتی‌ست در دلم میل به خوردن یک کاسه‌ی بزرگ بستنی و پس از آن به خانه رفتن و درازکشیدن بر روی تخت عزیزم، آن هم زیر خنکای باد کولر را به خود وعده داده‌بودم، حالا در راهروهای نورانی مرکز خرید، لابه‌لای ویترین‌های پر زرق و برق، جذاب و رنگین، با فکری خسته و تنی آویزان پابه‌پای بیتا می‌چرخم. او جلوی هر ویترین می‌ایستد، نظرخواهی می‌کند، اما بی‌آن‌که منتظر حرف و نظری از من باشد، پیش خودش نتیجه‌گیری می‌کند و باز به‌راه می‌افتد. همین‌قدر ساده اما خودخواهانه.
 
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
دوستی من و بیتا، هر روز عجیب‌تر از دیروز به‌نظر می‌رسد. او با میزان زیادی انرژی و اعتماد به نفس و من به قول بیتا رباتی برنامه‌ریزی شده برای کار کردن و جان کندن، بدون صرف لحظه‌ای برای خودم. دو قطب کاملاً متضاد و متفاوت که بدون هیچ وجه‌تشابهی به دوستی خود ادامه می‌دهیم. جالبش هم این‌ست که هر دو از بودن در کنار هم راضی هستیم.
آنچه در این لحظه می‌خواهم جایی‌ست برای استراحت، کمی هم آب گوارا و خنک برای رفع عطشی که گلویم را بیابان کرده‌است و البته رهاشدن از بند بیتایی که سر خرید‌کردنش با هیچ‌کَس شوخی ندارد. به هوای یافتن نیمکتی برای نشستن چشم می‌گردانم اما انگار معماران این مجتمع خرید بزرگ، حواسشان نبوده که شاید پناه خسته و اسیرشده به دست بیتایی ظالم و البته پرانرژی برای خرید، نیاز به نشستن داشته‌باشد. شاید هم درستش این باشد که نباید میان این راهروهای باریک، انتظار دیدن نیمکتی را داشته‌باشم اما خستگی که این چیزها را نمی‌فهمد.
عاقبت، مقصد نهایی گشت و گذارمان، فروشگاه پوشاک بزرگی می‌شود که از نما و دکوراسیون خاصش هم، می‌شود فهمید که قیمت‌هایش با محتویات جیب من، هم‌خوانی چندانی ندارد اما بی‌شک یکی از فروشگاه‌های موردعلاقه‌ی بیتاست. این هم تفاوت دیگر من و اوست. دختر جوانی، با لبخندی بر لب‌هایی که رنگ ارغوانیشان حسابی به چشم می‌آید، جلو می‌آید و خوش‌آمد می‌گوید:
- خیلی خوش اومدین، می‌تونم کمکتون کنم؟
بیتا همان‌طور که با چشم‌هایش رگال‌های گردان را با‌دقت از نظر می‌گذراند، کت‌وشلوار خاکی‌رنگی را بیرون می‌آورد و جلوی شانه‌هایم می‌گیرد.
- دنبال یه لباس مناسب برای دوستم هستیم.
بعد بی‌توجه به چشمان گشادشده‌ام، نچی می‌کند و لباس را سر جایش قرار می‌دهد.
- بیتا، فکر کردم خودت قصد خرید داری! من کی خواستم لباس بخرم؟
آرام و زمزمه‌وار می‌گویم اما علاوه‌بر بیتا، انگار دخترک ریزجثه‌ی فروشنده هم می‌شنود که خنده‌اش را با برگرداندن سرش مخفی می‌کند. بیتا هم با پرتاب دستش، «برو بابایی» نثارم می‌کند و همراه دخترک، به سمت رگال دیگر می‌رود و هم‌زمان آنچه مدنظرش است را برای دختر توصیف می‌کند. پوف کلافه‌ای می‌کشم، بند کیفم را روی شانه‌ی پردردم جابه‌جا می‌کنم و سعی می‌کنم خط دوخت مقنعه‌ام را زیر چانه‌ام بکشم. بعد پرحرص چشم از بیتا می‌گیرم و برای مشغول کردن خود، آستین همان کتی را که بیتا برداشته‌بود، بالا می‌آورم اما نگاهم به قیمت درج‌شده بر روی آن می‌ماند. آنچه می‌بینم برایم قابل‌باور نیست. قیمت نجومی و عجیبش هوش از سرم می‌پراند. مگر یک کت‌وشلوار ساده، بدون هیچ زرق و برقی، از چه ساخته‌شده که چنین قیمتی دارد؟ احساس می‌کنم طاق ابروهایم به بالای پیشانی‌ام رسیده و چشمانم برای بیرون آمدن از حدقه، نیاز به تلاش چندانی ندارند. مرا چه به چنین لباس‌هایی! دلم می‌خواهد جرئتش را داشتم تا می‌رفتم، دست بیتا را می‌گرفتم و از این فروشگاه که نه، از مرکز خرید بیرون می‌بردم. نمی‌دانم با خود چه فکر کرده که مرا به اینجا آورده‌است؟!
صدای بیتا که مرا به‌نزد خود می‌خواند، مرا از شوک دیدن قیمت کت‌وشلوار بیرون می‌آورد. چند ردیف جلوتر در کنار همان دخترک فروشنده با چند دست لباسی که بر روی ساعدش انداخته ایستاده و همچنان لباس‌های آویخته را با‌دقت بررسی می‌کند. کنارش که می‌رسم، همان لباس‌ها را در آغوشم می‌اندازد و کیفم را از روی دوشم برمی‌دارد.
- برو این‌ها رو بپوش که باید دست بجنبونیم. یه کافه‌رستوران حسابی پیدا کردم که پاستاهاش و موهیتوش حرف نداره. پس نه و نو نمیاری و اون کاری که گفتم رو انجام میدی عزیزم، باشه؟
هنوز «آخه»‌ام از دهانم بیرون نیامده که مرا به‌سمت اتاقک‌های پرو هل می‌دهد. غرغرهایم را نشنیده می‌گیرد و با قربان‌صدقه‌هایش مرا در اولین اتاقک پرو می‌اندازد و در را می‌بندد. اگر با خودم روراست باشم، در این لحظه دلم گریه‌کردن می‌خواهد. پذیرش این‌گونه رفتارهای بیتا حتی برای من نیز سخت و درحال‌حاضر غیرممکن است. حرصم را با کوبیدن پایم به سرامیک‌های مشکی و براق کف، نشان می‌دهم و از همان پشت در غر می‌زنم که:
- اصلاً نمی‌فهممت بیتا. من دارم از خستگی ولو میشم. فکر می‌کردم قراره بریم بستنی بخوریم. آخه پاستا می‌خوام چکار؟
 
بالا پایین