جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 85 بازدید, 4 پاسخ و 5 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
5
28
مدال‌ها
2
عنوان: مغبون
ژانرها: معمایی، جنایی، تراژدی
به‌قلمِ: سمیه اعلایی
عضو اتاق نظارت 2

خلاصه:
در پیچ‌های سرنوشتِ خونین، در جایی که خشم برمی‌خیزد، تنها شاهد زنده‌زنده سوختنِ خودم هستم. در زیر خشم و طغیان بلا، هیچ ناجی‌ای وجود نداشت تا من را زیر پر و بال خود بگیرد.
تفنگ نجوا می‌کند و برای آخرین‌بار، تصویر معصوم و بی‌گناهم را تصور می‌کنم، اما سیاهیه سایه افکنده بر سرم، بزرگ‌وبزرگ‌تر‌ می‌شود تا جایی که‌ دیگر اطرافم را نمی‌‌بینم.
صدای نجواگونه‌ی مادرم در سرم آخرین همراه خاموشی قلب من بود!
- آن‌که از دل‌چرکین برخیزد، هرگز عاقبتش خیر نیست.
 
آخرین ویرایش:

Sanai_paiiz

سطح
5
 
<|سرپرست بخش کتاب|>
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
کاربر ویژه انجمن
فعال انجمن
Jul
1,881
11,592
مدال‌ها
9
1765645087300.png
"باسمه تعالی"


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.

درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.

درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان



با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
5
28
مدال‌ها
2
مقدمه:
کسی را با صد امید هم می‌شود کشت! فقط کافی‌ است که تاریکی درون از امید او بیشتر باشد. آیا کسی را با صد تاریکی هم می‌شود کشت؟!
چر‌اهای زیادی در ذهنم طغیان می‌کند!
این تضاد بین قلب و تفنگ آخرین سنگر من است، آخرین سنگ برای درآوردن قلب خودم یا او! برای نجات روح خودم یا گرفتن روح او برای همیشه!
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
5
28
مدال‌ها
2
گرمای خورشید پایانی نداشت؛ گویی بر آتش جان ما می‌دمید و از تماشای رنجمان، بی‌شرمانه لذت می‌برد. عرق پیشانی‌‌ام را با دست گرفتم و با لبخندی خسته و آزرده به پدرم نگاه کردم.
- به نظرم‌ بی‌خیال لجبازی شو، بیا زنگ بزنیم تعمیرکار بیاد.
ابرو‌هایش را به معنای نه بالا انداخت و گفت:
- خودم‌ باید درستش کنم وگرنه به چشم مادرت دیگه مرد نیستم.
با لبخندی مات و متحیر نگاهش کردم، وای پدر من چه منطقی‌ست که داری! پوشال کولر را پایین گذاشتم و گفتم:
- آخه ما که اسپیلت داریم، چه نیازی به کولره؟
کلافه نگاهم کرد و حرفی به زبان نیاورد. شانه‌هایم را بالا انداختم و غرلندکنان دور شدم.
- خودت می‌دونی‌، یکم‌ دیگه که بگذره گرمازده میشی؛ اون وقته که مامان مردِ واقعی رو نشونت میده.
از گوشه‌ی چشم دیدم که دست‌هایش لحظه‌ای متوقف شدند، ولی دوباره به کار مشغول شد. مامان پایین پله‌ها با شربت خنک و معروف همیشگیش که بوی بهارنارنج می‌داد، ایستاده‌بود. شربت را به دستم داد و گفت:
- یه روز از دست بابات سکته می‌کنم.
لبم را گاز گرفتم و تند گفتم:
- خدا نکنه!
مامان با درماندگی بر روی پله نشست.
- چون بهش گفتم قراره برای نگین خواستگار بیاد، برای بهونه‌تراشی همه‌ی وسایل رو یه دور تعمیر کرد.
لباس مدرسه‌‌ام را که بر تنم چسپیده‌بود، تکان دادم و برای دل‌داریش گفتم:
- بالاخره راضی میشه، نگین‌ کجاست؟
مامان از جایش بلند شد و گفت:
- با دمش گردو می‌شکنه، راضیِ از این‌که خواستگاری به‌هم خورده.
شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:
_ بهتره بهش فشار نیاری، شاید نمی‌خواد.
مامان، سری به معنای تأسف تکان داد و با آه و فغان داخل رفت. مقنعه‌ی مدرسه‌ام را از سرم درآوردم و با خستگی وارد خانه شدم. نگین با هدفون آهنگ گوش می‌داد و با خوشحالی می‌رقصید؛ موهای بلندِ طلاییش مانند امواج تکان می‌خوردند و زیباییش دل هر بیننده‌ای را می‌برد. مامان با افسوس از‌ کنارش گذشت. نگین چشمانش را باز کرد؛ دو تا چشمِ سبزِ پر از شیطنت، بوسی برایم فرستاد. با خنده جلوی اسپیلت ایستادم و لباس‌هایم را از تنم درآوردم. بابا با عجله پایین آمد؛ نفس‌زنان به سمت آشپزخانه رفت. صدای جیغ مامان از آشپزخانه بلند شد، به بابا توپید:
- بهت گفتم نکن علی، ببین گرمازده شدی. وای بمیرم برات عشقم چقدر قرمز شدی.
لبخندی زدم، صورتم را به سمت اسپیلت گرفتم.
همیشه آرزو داشتم عشقی مانند مامان و بابا وارد زندگیم بشود. صدای خنده‌ی بلند مامان نشان می‌دهد که بابا با همان زبان مخصوص خودش از دلش درآورده‌‌است. لباس‌هایم را از پذیرایی جمع کردم؛ در سفید اتاقم را باز‌ کردم. لباس‌هایم را مرتب آویز کردم، بعد شستن دست‌وصورتم برروی تخت دراز کشیدم. امروز امتحان سختی داشتم، باید از الان برای کنکور هم آماده می‌شدم.
ساعت را برای نیم ساعت دیگر کوک کردم، چشمانم را بستم و خیلی راحت به آغوش خواب سپرده‌ شدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
5
28
مدال‌ها
2
***
با نوازش نرم انگشتانی آشنا بیدار شدم. چشمانم را که باز کردم، چشمانِ زیبا و درخشانِ قهوه‌ای مامان را دیدم؛ موهایش بر دوشش ریخته‌بودند و لبخندش مثل همیشه گرم و مهربان بود.
- بیدار شو گلم! میوه رو بخور، درست رو هم بخون.
بلند شدم و با لبخند نگاهش کردم.
- مرسی مامان.
مامان پرده‌ی اتاق را کشید، نور کم‌جان آفتاب بر داخل خزید، باعث شد چشمانم را جمع کنم.
- من و پدرت داریم میریم بیرون برای قرارداد، نگین خونه‌ست.
سرم را به معنای باشه، تکان دادم و قوسی بر بدنم دادم. مامان بیرون رفت و در را پشت سرش بست. کتاب زیست را باز کردم و شروع به خواندن کردم. محو کتاب و کلمات، گاهگاهی میوه می‌خوردم. وقتی‌ که سرم را بالا آوردم، ماه بالا آمده‌بود و ستاره‌ها چشمک می‌زدند، با خستگی گردنم را ماساژ دادم و صاف نشستم. هشت‌ساعت تمام درس خواندم، رکورد خودم را زده‌بودم. در اتاق باز شد، نگین وارد شد.
- بیا شام‌ بخور عزیزم!
بالای سرم ایستاد و از پشت بغلم کرد. گرمای تنش از خستگیم کم‌ کرد.
- خسته نشدی اینقدر درس خوندی، فسقلی؟!
قلنج گردنم را شکستم و جواب دادم:
- گردنم خیلی درد گرفته. بریم شام بخوریم.
از جایم بلند شدم و نگین را بغل کردم.
- اوضاعِ تو به کجا رسید؟
نگین از آن خنده‌های دلنشین و بامزه‌اش کرد، جواب داد:
- این هم رد کردیم رفت.
خندیدم و از نگین جدا شدم. با هم وارد آشپزخانه شدیم، بوی قرمه‌سبزی که به مشامم خورد، لحظه‌ای ایستادم و نفس عمیقی کشیدم‌‌؛ بوی غذا در مشامم پر شد. عطر خانه و امنیت می‌داد. با عجله پشت میز نشستم و زودتر از همه غذا کشیدم. بابا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- احوال خانم‌دکتر؟
قاشق پر را در دهانم گذاشتم، با دهان پر گفتم:
- عالی، کار شما چی‌ شد؟
مامان و بابا با صورت‌‌های مچاله‌شده به هم نگاه کردند، بابا با کلافگی جواب داد:
- خیلی از طرف مقابل خوشمون نیومد!
با تعحب قاشق دیگری در دهانم گذاشتم.
- چه بد!
مامان خم شد و سالاد و ماست جلویم گذاشت، دست روی سرم کشید و گفت:
- بخور مامان‌جان! نگین گفت از وقتی رفتیم پای کتابات بودی.
لقمه را تندتند جویدم و با خوشحالی گفتم:
- رکورد دفعه قبلی رو شکستم، هشت‌ساعتِ تمام درس خوندم.
مامان لبخندی زد و پشت میز نشست. نگین با لوسی لب‌هایش را جلو داد و گفت:
- بسه، حسودیم شد.
بابا که نزدیک به نگین بود، موهای نگین را ناز کرد.
- قربون دختر بابا بشم! توام کنکوری بودی ما نازت رو کشیدیم.
زبانی به سمت نگین درآوردم و گفتم:
- تو دیگه قدیمی شدی.
خندیدند که نگین با حرص گفت:
- همه‌ش تقصیر توئه!
با لبخند چندبار ابرو‌هایم را بالا انداختم که حرصش بیشتر در آمد. مامان خم شد و برای نگین هم ماست گذاشت و گفت:
- هر دوتون رو به یه اندازه دوست داریم، الکی دعوا نکنین.
نگین پشت چشمی نازک کرد و مشغول غذا خوردن شد.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین