جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 985 بازدید, 39 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
1000064722.png
عنوان: مغبون
ژانرها: معمایی، جنایی، تراژدی
به‌قلمِ: سمیه اعلایی

عضو اتاق نظارت 2

خلاصه:
در پیچ‌های سرنوشتِ خونین، در جایی که خشم برمی‌خیزد، تنها شاهد زنده‌زنده سوختنِ خودم هستم. سیاهیِ سایه‌افکنده بر سرم، بزرگ‌وبزرگ‌تر‌ می‌شود. صدای نجواگونه‌ی مادرم در سرم، آخرین همراه خاموشی قلب من بود!
- آن‌که از دل‌ِ چرکین برخیزد، هرگز عاقبتش خیر نیست!
 
آخرین ویرایش:

Sanai_paiiz

سطح
5
 
<|سرپرست بخش کتاب|>
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
کاربر ویژه انجمن
فعال انجمن
Jul
1,890
11,719
مدال‌ها
9
1765645087300.png
"باسمه تعالی"


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.

درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.

درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان



با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
مقدمه:
کسی را با صد امید هم می‌شود کشت! فقط کافی‌ است که تاریکی درون از امید او بیشتر باشد. آیا کسی را با صد تاریکی هم می‌شود کشت؟!
چر‌اهای زیادی در ذهنم طغیان می‌کنند!
این تضاد بین قلب و تفنگ آخرین سنگر من است، آخرین سنگ برای درآوردن قلب خودم یا او! برای نجات روح خودم یا گرفتن روح او برای همیشه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
دستم را روی دیوار کشیدم؛ رطوبت سرد از زیر انگشت‌هایم بالا رفت. پنجره آنقدر کوچک بود که نور ماه، فقط یک تکه‌ی باریک روی کف انداخته‌بود. دندان‌هایم با صدا روی هم برخورد می‌کردند و انگشت‌های پا و دستانم سر شده‌‌بودند. خودم را به گوشه‌ رساندم و پتو به دور خودم پیچاندم، بوی گند پتو رگ‌های دماغم را سوزاند. چند وقت بود که اینجا بودم؟ حساب روزها از دستم در رفته بودند! چراغ راهرو روشن شد و نور از راهرو به داخل افتاد، چشمانم تنگ شدند. چند لحظه بعد چهره‌ی عبوس و خسته‌اش در اتاق نمایان شد. بی‌حرف بدون این‌که نگاهی به من بیندازد، تکه‌ی نان و پنیر را جلویم انداخت و رفت. سعی می‌کردند ضعیف نگهم دارند! چون آن روی عصیانگرم به مذاقشان خوش نیامده‌بود. دستانم را به دهانم نزدیک کردم و ها کردم تا شاید گرم شوند، دیگر نمی‌توانستم خودم را نگه‌ دارم و پلک‌هایم روی هم می‌افتادند.
با صدای لولای زنگ‌زده که با هربار باز شدن صدایی کش‌دار می‌داد، بیدار شدم. دیدن باریکه‌ی نور آفتاب در وسط دخمه باعث شد که با چشمانی‌ تر به سمتش خیز بردارم و به نوبت اعضای بدنم را در آن جا دهم. گرمای همان روزنه‌ی کوچک باعث شد که خاطرات شیرین و تلخ به سراغم بیایند. خاطراتی که زندگی کرده‌‌بودمشان و حالا فقط حسرتشان مانده‌بود در جلوی چشمانم نقش بست.
***
«هفت‌سال قبل، ایران»
آستینم را بالا زدم و با پشت دست عرق کنار گردنم را پاک کردم. نفس کشیدن هم سخت شده‌بود. عرق پیشانی‌‌ام را با دست گرفتم و با لبخندی خسته و آزرده به پدرم نگاه کردم.
- به نظرم‌ بی‌خیال لجبازی شو، بیا زنگ بزنیم تعمیرکار بیاد.
ابرو‌هایش را به معنای نه بالا انداخت و گفت:
- خودم‌ باید درستش کنم وگرنه به چشم مادرت دیگه مرد نیستم.
با لبخندی مات و متحیر نگاهش کردم، وای پدر من چه منطقی‌ست که داری! پوشال کولر را پایین گذاشتم و گفتم:
- آخه ما که اسپیلت داریم، چه نیازی به کولره؟
کلافه نگاهم کرد و حرفی به زبان نیاورد. شانه‌هایم را بالا انداختم و غرلندکنان دور شدم.
- خودت می‌دونی‌، یکم‌ دیگه که بگذره گرمازده میشی؛ اون وقته که مامان مردِ واقعی رو نشونت میده.
از گوشه‌ی چشم دیدم که دست‌هایش لحظه‌ای متوقف شدند، ولی دوباره به کار مشغول شد. مامان پایین پله‌ها با شربت خنک و معروف همیشگیش که بوی بهارنارنج می‌داد، ایستاده‌بود. شربت را به دستم داد و گفت:
- یه روز از دست بابات سکته می‌کنم.
لبم را گاز گرفتم و تند گفتم:
- خدا نکنه!
مامان با درماندگی بر روی پله نشست.
- چون بهش گفتم قراره برای نگین خواستگار بیاد، برای بهونه‌تراشی همه‌ی وسایل رو یه دور تعمیر کرد.
لباس مدرسه‌‌ام را که بر تنم چسپیده‌بود، تکان دادم و برای دل‌داریش گفتم:
- بالأخره راضی میشه، نگین‌ کجاست؟
مامان از جایش بلند شد و گفت:
- با دمش گردو می‌شکنه، راضیِ از این‌که خواستگاری به‌هم خورده.
شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:
_ بهتره بهش فشار نیاری، شاید نمی‌خواد.
مامان، سری به معنای تأسف تکان داد و با آه و فغان داخل رفت. مقنعه‌ی مدرسه‌ام را از سرم درآوردم و با خستگی وارد خانه شدم. نگین با هدفون آهنگ گوش می‌داد و با خوشحالی می‌رقصید؛ موهای بلندِ طلاییش مانند امواج تکان می‌خوردند و زیباییش دل هر بیننده‌ای را می‌برد. مامان با افسوس از‌ کنارش گذشت. نگین چشمانش را باز کرد؛ دوتا چشمِ سبزِ پر از شیطنت، بوسه‌ای برایم فرستاد. با خنده جلوی اسپیلت ایستادم و لباس‌هایم را از تنم درآوردم. بابا با عجله پایین آمد؛ نفس‌زنان به‌سمت آشپزخانه رفت. صدای جیغ مامان از آشپزخانه بلند شد، به بابا توپید:
- بهت گفتم نکن علی، چرا حرف گوش نمیدی؟!
خشمش فقط لحظه‌ای دوام داشت و با نگرانی گفت:
- بمیرم برات عشقم چقدر قرمز شدی!
لبخندی زدم، صورتم را به سمت اسپیلت گرفتم.
همیشه آرزو داشتم عشقی مانند مامان و بابا وارد زندگیم بشود. صدای خنده‌ی بلند مامان نشان می‌دهد که بابا با همان زبان مخصوص خودش از دلش درآورده‌‌است. لباس‌هایم را از پذیرایی جمع کردم؛ در سفید اتاقم را باز‌ کردم. لباس‌هایم را مرتب آویز کردم. اتاقی که صبح، انگار در آن بمب ترکیده‌بود حالا مرتب بود. مطمئنم کار مامان بود این چیدمان بی‌نقص آرایش‌ها بر روی میز آرایش و آن گلی که با روتختی سبزرنگم درست کرده‌بود‌. امروز امتحان سختی داشتم، باید از الان برای کنکور هم آماده می‌شدم. ساعت را برای نیم ساعت دیگر کوک کردم، خوابم برد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
***
با نوازش نرم انگشتانی آشنا بیدار شدم. چشمانم را که باز کردم، چشمانِ زیبا و درخشانِ سبز مامان را دیدم؛ موهایش بر دوشش ریخته‌بودند و لبخندش مثل همیشه گرم و مهربان بود.
- بیدار شو گلم! میوه رو بخور، درست رو هم بخون.
بلند شدم و با لبخند نگاهش کردم.
- مرسی مامان.
مامان پرده‌ی اتاق را کشید، نور کم‌جان آفتاب بر داخل خزید، باعث شد چشمانم را جمع کنم.
- من و پدرت داریم میریم بیرون برای قرارداد، نگین خونه‌ست.
سرم را به معنای باشه، تکان دادم و قوسی بر بدنم دادم. مامان بیرون رفت و در را پشت سرش بست. کتاب زیست را باز کردم و شروع به خواندن کردم. محو کتاب و کلمات، گاهگاهی میوه می‌خوردم. وقتی‌ که سرم را بالا آوردم، ماه بالا آمده‌بود و ستاره‌ها چشمک می‌زدند، با خستگی گردنم را ماساژ دادم و صاف نشستم. هشت‌ساعت تمام درس خواندم، رکورد خودم را زده‌بودم. در اتاق باز شد، نگین وارد شد.
- بیا شام‌ بخور عزیزم!
بالای سرم ایستاد و از پشت بغلم کرد. گرمای تنش از خستگیم کم‌ کرد.
- خسته نشدی اینقدر درس خوندی، فسقلی؟!
قلنج گردنم را شکستم و جواب دادم:
- گردنم خیلی درد گرفته. بریم شام بخوریم.
از جایم بلند شدم و نگین را بغل کردم.
- اوضاعِ تو به کجا رسید؟
نگین از آن خنده‌های دلنشین و بامزه‌اش کرد، جواب داد:
- این هم رد کردیم رفت.
خندیدم و از نگین جدا شدم. با هم وارد آشپزخانه شدیم، با عجله پشت میز نشستم و زودتر از همه غذا کشیدم. بابا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- احوال خانم‌دکتر؟
قاشق پر را در دهانم گذاشتم، با دهان پر گفتم:
- عالی، کار شما چی‌ شد؟
مامان و بابا با صورت‌‌های مچاله‌شده به هم نگاه کردند، بابا با کلافگی جواب داد:
- خیلی از طرف مقابل خوشمون نیومد!
با تعحب قاشق دیگری در دهانم گذاشتم.
- چه بد!
مامان خم شد و سالاد و ماست جلویم گذاشت، دست روی سرم کشید و گفت:
- بخور مامان‌جان! نگین گفت از وقتی رفتیم پای کتابات بودی.
لقمه را تندتند جویدم و با خوشحالی گفتم:
- رکورد دفعه قبلی رو شکستم، هشت‌ساعتِ تمام درس خوندم.
مامان لبخندی زد و پشت میز نشست. نگین با لوسی لب‌هایش را جلو داد و گفت:
- بسه، حسودیم شد.
بابا که نزدیک به نگین بود، موهای نگین را ناز کرد.
- قربون دختر بابا بشم! توام کنکوری بودی ما نازت رو کشیدیم.
زبانی به سمت نگین درآوردم و گفتم:
- تو دیگه قدیمی شدی.
خندیدند که نگین با حرص گفت:
- همه‌ش تقصیر توئه!
با لبخند چندبار ابرو‌هایم را بالا انداختم که حرصش بیشتر درآمد. مامان خم شد و برای نگین هم ماست گذاشت و گفت:
- هر دوتون رو به یه اندازه دوست داریم، الکی دعوا نکنین.
نگین پشت چشمی نازک کرد و مشغول غذا خوردن شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
کارمان که در آشپزخانه تمام شد، جلوی در اتاق، نگین‌ را بوسیدم و گفتم:
- شبت بخیر آبجی بزرگه.
نگین هم گونه‌‌ام را محکم بوسید و گفت:
- شبت‌ بخیر فسقلی.
***
رأس ساعت شش صبح بیدار شدم، با چشم‌های بسته، خمیازه‌کشان به سمت دست‌شویی رفتم. آب سرد که به صورتم خورد از عالم گیجی و خواب بیرون آمدم. در زدند، نگین بود‌.
- نسیم بیا بیرون.
آخرین مشت آب سرد را به صورتم زدم و گفتم:
- اومدم.
قفل در را چرخاندم و بیرون آمدم. نگین با دیدنم ابرو‌هایش را بالا داد.
- اول صبح با این رنگ سفید و چشم و ابروی مشکی شبیه جنازه شدی! مطمئنی زنده‌ای؟!
صورتم را به سمتش کج کردم و کنارش زدم.
- دختره‌ی روانی! یه دور از جون بگو!
خنده‌کنان وارد دست‌شویی شد. جلوی آینه ایستادم، موهایم را بالا محکم بستم، تا جایی که چشم‌هایم شبیه نوادگان جومونگ شد. مو در دست‌وبالم باشد، حواسم از درس پرت می‌شود. تندتند لباس مدرسه‌‌ام را پوشیدم. مامان وارد اتاق شد و گفت:
- موهات رو شل‌تر کن! ریزش می‌گیری.
بعد قبل از آن که مقنعه‌‌ام‌ را سر کنم، خودش کش مویم را شل‌تر کرد.
- بیا صبحونه بخور.
مقنعه‌‌ام را سر کردم و پشت سر مامان بیرون رفتم. با اشتها پشت میز نشستم و صبحانه خوردم. نگین حاضر و آماده، با آن آرایش حساب‌شده و استایل خاص جلویم ظاهر شد. چینی به دماغم دادم و صورتم را سمت دیگری چرخاندم. مامان متوجه شد و خندید. نگین برای آن که حرص من را در بیاورد، گفت:
- نمی‌دونی دانشگاه چقدر خوش می‌گذره!
با حرص به سر تاپایش نگاه کردم.
- خب که چی؟!
مامان بلند خندید و با دست بر روی شانه‌ام زد.
- صبحونه بخور! نگین اینقدر بچه رو حرص نده، مامان‌جان توام یه روزی دانشگاه میری!
بی‌توجه به نگین و لبخند پیروزمندش، تندتند صبحانه‌‌ام را خوردم. نگین جلوی در سوئیچ ماشینش را چرخاند و گفت:
- آخی، با سرویس رفت‌وآمد می‌کنی؟
جیغی از سر حرص کشیدم و گفتم:
_ به‌خدا نگین، گیس‌هات روی دستم می‌مونه ها!
نوشین خنده‌کنان در ماشینش نشست. مامان از خانه بیرون آمد و گفت:
- بشین‌ نسیم. مدرسه‌ت دیر شد.
با ریموت در پارکینگ‌ را باز‌ کرد. اول نگین خارج شد و بعد ما بیرون رفتیم. جلوی مدرسه پیاده‌ شدم و قبل از پیاده شدن، محکم مامان را بوسیدم.
- مراقب خودت باش. فعلاً.
دستی تکان دادم و وارد مدرسه شدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
پانیذ مثل هر روز از‌ دور با لبخند شیرینش به سمتم می‌آمد. دستم را دورش پیچیدم و محکم بغلش کردم و گفتم:
- برای یه دوره‌ی آموزشی وحشتناک دیگه آمادگی ندارم!
پانیذ به پشتم ضربه‌ای زد و گفت:
- این هم می‌گذره! چقدر درس خوندی؟
با یادآوری دیشب، گردنم تیری کشید که ماساژش دادم.
- هشت‌ساعت تمام درس خوندم.
پانیذ با تعجب دست بر روی دهانش گذاشت و گفت:
- داری ازم سبقت می‌گیری! من دیشب تنبلیم اومد.
کیفم را جا‌به‌جا کردم و گفتم:
- من باید هرجور‌ شده وارد دانشگاه بشم! تا نگین کمتر من رو حرص بده.
پانیذ خندید و دستم‌‌ را به سمت صف کشید.
- نگین خواهر باحالیه! گفتی چی می‌خونه؟
- گاهی وقت‌ها هم روی اعصابه! معماری.
سر صف ایستادیم که مریم و مژگان به سمت ما آمدند. مریم مثل همیشه با هیجان و ذوق گفت:
- سلام بر نخبگان.
مژگان هم مثل همیشه به آرامی سلام داد.
زیر لب جوابش را دادم که مریم آرام با دستش به عقب هلم داد.
- چرا حال ندارین؟ آدم اول صبح شماها رو می‌بینه از زندگی سیر میشه!
بعد به مژگان اشاره کرد.
- همین‌طوری هر روز مجبورم این غول بی‌انگیزه‌ی خودم رو تحمل کنم!
مژگان با کتاب بر سر مریم‌ کوبید و گفت:
- ببند مریم، دارم درس می‌خونم. چقدر درس خوندین؟
با ابروهای بالارفته و صورت بشاش از رضایت گفتم:
- تمام روز!
مریم به میان پرید و گفت:
- منتظر تقلب هستم.
با دست به عقب هلش دادم‌.
- حرف نزن. اطراف منم نباش.
پانیذ گفت:
- من هیچی نخوندم. به امید نسیم اومدم.
چشمانم را چرخاندم و گفتم:
- یه حرفی بزنین جدید باشه! تو که تمام‌ سال رو به امید من گذروندی!
پانیذ لبخند مرموزی زد و تهدید همیشگی‌اش شروع شد:
- تو که دوباره دلت برای داداش من تنگ‌ میشه! اون وقت من هم میگم امیدت به خدا باشه.
فحشی نثارش کردم و تسلیم شدم.
- حالا من یه‌بار از یکی خوشم اومد، اون هم باید داداش توئه سوءاستفادگر می‌بود.
خندید. به شانه‌ی پانیذ کوبیدم و گفتم:
- داداشت چطوره؟ عزیزم حالش خوبه؟
پانیذ دستش را جلو آورد و گفت:
- هر اطلاعاتی که درمورد داداشم بدم، صد می‌گیرم!
چشمانم را گشاد کردم و گفتم:
- تو هم که اطلاعات در مورد پسرهمسایه‌مون می‌خوای!
سریع دستش را جمع کرد.
- غلط کردم! حالش خوبه، سلامت رو بهش می‌رسونم!
دستم را به معنی نه بالا بردم.
- لازم‌ نکرده! همین مونده!
مریم با تعجب گفت:
- یه سلامِ دیگه! بعدم داداشش وکیلِ سرشناسیه، عادیه.
با حرص سرم را بالا انداختم.
- شما هنوز با این دیو دو سر، البته پانیذ ببخشین ها... آشناییت ندارین!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
با یادآوری گذشته، لرزه‌ای نامحسوس از ستون فقراتم گذشت؛ مو بر تنم سیخ شد و ادامه دادم:
- یه‌بار خونه‌ی پانیذ بودم، بهش سلام دادم؛ اول که یه جوری نگاهم کرد انگار مجرمم، ریگی به کفشم هست، بعدم با غرور فقط سر تکون داد.
دستم را بر روی قلبم گذاشتم و گفتم:
- هر چند همون نگاهه که دلم رو برده!
پانیذ با دستش به سرم ضربه‌ای زد.
- عقل نداری دیگه!
همه می‌دانستند که علاقه‌ای در کار نیست و شوخی محظ است. ساعات مثل برق می‌گذشت‌، به خودم که آمدم؛ با پانیذ به‌سمت خانه می‌رفتیم. در حال‌وهوای خودم بودم که پانیذ با دست در پهلویم کوبید، زمزمه‌وار گفت:
- اون پسرِ به تو زل زده ها! می‌شناسیش؟
با تعجب به سمتی که اشاره کرد، نگاه کردم. یک پسر با قد بلند و موی خرمایی وقتی نگاهم به صورتش افتاد، قلبم ایستاد. چهره خشنی داشت که همه‌جای آن رد چاقو مانده‌بود و بدتر از آن لبخندی داشت که احساس صمیمیت می‌داد. باترس سرم را پایین‌ انداختم و گفتم:
- نمی‌شناسم.
پانیذ دوباره به پهلویم‌ زد و گفت:
- نکنه؟
با اخم سرم را بالا آوردم و گفتم:
- نکنه چی؟
پانیذ خندید و برای این که حرص من را در بیاورد، گفت:
- دوست پسرته، به ما نمیگی!
با حرص سرجایم ایستادم و گفتم:
- یه همچین پسری به نظرت سلیقه‌ی منه! سلیقه‌ی من فقط داداشته.
پشتش هم بلند خندیدم که پانیذ با حرص «زهرماری» گفت. امروز امتحانم را کمی خراب کردم. اصلاً حال‌‌وحوصله‌ی ادامه دادن، نداشتم.
پانیذ بین راه خداحافظی کرد و رفت. سر خیابان رسیده‌بودم که بوق ممتددی در گوشم پیچید.
قبل از این که واکنشی نشان بدهم، محکم به زمین خوردم. جیغ بلندی از گلویم گذشت و قبل از این که سرم بر زمین بخورد؛ دست‌هایم را روی زمین حائل کردم. مغزم قفل کرده‌بود و هیچ چیزی از اطراف و مؤقعیتم درک نمی‌کردم؛ صداها خاموش شده‌بودند و فقط بر زمین خیره مانده‌بودم. سایه‌ای بالای سرم احساس کردم، دستانی به سمتم دراز شدند و گفت:
- حالت خوبه؟
بعد با داد و کلافه گفت:
- میشه دورش رو خلوت کنین؟ ممنونم!
سرم را بالا گرفتم که اول از همه قامت بلندی را دیدم که عصبی دست لای موهایش می‌کشید. با چشمان قرمز، عصبی به من توپید:
- آخه کی شما بچه مدرسه‌ای‌ها رو وسط خیابون ول داده؟ چرا جلوت رو نگاه نمی‌‌کنی؟
از شوک‌ خارج شدم و قطره‌ی اشکم ساکت بر روی دستم چکید. شوک، فرو ریخت. خم شد و کنارم‌ نشست، با پشیمانی گفت:
- ببخشین، صدمه دیدی؟ ببرمت بیمارستان؟
دست‌هایم را از زمین جدا کردم و بلند شدم.
- نه، نیازی نیست.
کیفم را روی دوشم گذاشتم و لباس‌هایم را تکاندم تا خاکش بریزد. بر صورت مرد نگاه‌ کردم، چهره‌ی خشمگین که ابرو و چشم‌های مشکی ترسناک‌تر و جذاب‌ترش کرده‌بودند.
- اگه به این خیابون نگاه کنی!
بعد با دستم به تابلوی ورود ممنوع سر خیابان اشاره کردم.
- متوجه میشی که تو یه آدم‌ گاوی؛ هم خلاف میای! هم دو قورت‌ونیمت باقیه!
با اخم به همدیگر نگاه می‌کردیم، گفت:
- معذرت می‌خوام.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- معذرت خواهیت به درد من نمی‌خوره، چشم‌هات رو باز کن.
پشتم را سمتش کردم و راه افتادم که داد زد:
- حداقل بذار برسونمت!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
مثل خودش داد زدم، صدایم از عصبانیت می‌جوشید:
- نیازی نمی‌بینم با کسی که فرق تابلو «ایست» با ورود ممنوع رو نمی‌فهمه، توی یه ماشین بشینم!
خانه دو کوچه آن‌سوتر بود. یک اتفاق دیگر برای جهنم کردن امروزم کافی بود. لنگ‌لنگان، با سری که سنگین‌تر از بدنم شده‌بود، خودم را رساندم. مامان، با دیدنم، با دست بر صورتش کوبید، صدایش لرز داشت:
- خدا مرگم بده! چی‌شدی دختر؟!
کیفم را بی‌حال بر روی زمین انداختم و گفتم:
- تو راه با یه آدم گاو برخورد کردم؛ گاوِ کورِ بی‌فرمون.
چشم‌های مامان پر از نگرانی و سردرگمی بود. نرم گفتم:
- چیز مهمی نیست، نگران نباش.
بازویم را گرفت و مرا بر روی مبل نشاند، چشم‌هایش دنبال شکستگی می‌گشت.
- خوبم مامان، به خدا خوبم.
با دقت بندبند بدنم را نگاه کرد. نفسش را با حرص بیرون داد:
- برو لباست رو عوض کن، باید بریم بیمارستان.
- مامان... .
دستش را بالا گرفت، نه از عصبانیت، از دل‌سوختگی.
- برو لباس عوض کن نسیم، بدو دخترم، با من یکی‌به‌دو نکن!
ناچار بلند شدم، با کمکش لباس پوشیدم. بر روی صندلی جلو نشستم. هنوز ماشین از کوچه بیرون نیامده‌بود که خواب مرا بلعید. تکان‌های مامان بیدارم کرد. چشم‌هایم را باز کردم، چراغ‌های سرد بیمارستان بر روی صورتم افتادند. عکس گرفتند، بعد از کلی لمس و معاینه گفتند فقط کوفتگی‌ست. مامان کنارم نشست، دستی به موهایم کشید و گفت:
- خداروشکر، چیزیت نشده، خوشگلِ مامان.
لبخند خسته‌ای زدم، سرم را به صندلی ماشین تکیه‌ دادم و دوباره در دام خواب افتادم.
بین‌ خواب‌وبیداری صدای مامان می‌آمد:
- امشب مهمون داریم، پایین نیا، بالا استراحت کن.
وقتی چشم‌هایم را باز کردم، تشنگی گلویم را می‌سوزاند. به ساعت نگاه کردم، هشت شب؟! خدایا! چرا کسی بیدارم نکرد؟ با عجله از پله‌ها پایین دویدم، اما عضله‌ی پایم تیر کشید. جیغ کوتاهی کشیدم و بر روی پله‌ی آخر افتادم. مامان با صدای هراسان گفت:
- ای وای! صدای نسیم بود!
پایم را ماساژ می‌دادم که سایه‌ای بر روی سرم افتاد. سرم را بالا آوردم، نگاهمان گره خورد. با لبخند پهنی که از لج و درد بود، گفتم:
- اومدی دیه بدی؟
مامان با تعجب گفت:
-‌ چی میگی مامان؟ نگین! بیا خواهرت رو ببر، فکر کنم حالش خوش نیست.
دستم را گرفت، کمکم کرد بایستم. اخم‌کرده گفتم:
- پس این آقا این‌جا چی‌کار داره؟!
مردی مسن جلو آمد، صدایش نرم بود اما غریبه:
- سلام دخترم، مشکلی با امین پیش اومده؟
امین؟ بهش نگاه کردم، اخم کرده‌بود، درست مثل صبح! بابا گفت:
- شریک جدیدمون هستن، آقای نبوی و پسرشون.
سرم را تکان دادم. نگاه خیره‌ام را به امین انداختم و با لحن آرام اما زخم‌خورده گفتم:
- فقط وقت کردین، برای پسرتون یه کلاس راهنمایی و رانندگی هم بذارین. صبح، افتخار دادن و با ماشینشون به بنده کوبیدن!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
با اخم، چند قدم جلو آمد. صدایش، لرز خشمی پنهان داشت:
- به نفعته مثل آدم حرف بزنی! من صبح اصلاً ندیدمت.
دستم را از دست مامان بیرون کشیدم. قدمی جلو رفتم، خونسرد و ساکن، مثل کسی که از طوفان تازه بیرون آمده‌ باشد.
- اگه مثل آدم حرف نزنم، می‌خوای چیکار کنی؟
حرکت کرد، تند و بی‌هوا، مانند حیوان زخمی‌ای که رد خراش را اشتباهی فهمیده، اما پیش از آن‌که به من برسد، پدرش و بابا از شانه‌اش گرفتند و نگهش داشتند. بابا، از لای دندان‌های به‌ هم‌ فشرده‌اش گفت:
- پسرت رو کنترل کن!
آقای نبوی، بی‌درنگ بازوی پسرش را چنگ زد، صدایش سرد و بی‌اعتماد بود:
- از شراکت پشیمون شدم.
پسرش هنوز به چشم‌هایم نگاه می‌کرد، اخم‌ کرده. بابا نفس بلندی کشید و گفت:
- منم پشیمونم! به سلامت.
به صورت امین نگاه کردم، مستقیم و بی‌لکنت، پوزخندی زدم و گفتم:
- خوش اومدی، بفرما.
دوباره می‌خواست خودش را به من برساند، ولی نگهش داشتند. من با همان خونسردی، پله‌ها را یکی‌یکی بالا رفتم. نگین، بالای پله‌ها ایستاده‌بود؛ رنگ‌پریده، با دست‌های آویزان و چشم‌های گشاد. وارد اتاق شدم، او هم پشت سرم آمد.
- چرا معامله رو به‌هم ریختی؟ می‌دونی چقدر براش زحمت کشیده‌بودن؟
شانه‌ای بالا انداختم و خودم را بر روی تخت انداختم:
- از یه آدم مزخرف نجاتتون دادم! نه عذرخواهی بلده، نه کنترل خشم.
نگین ناراحت بر روی تخت نشست. مامان و بابا هم بالا آمدند. مامان به سمتم آمد و با ناراحتی پرسید:
- این همون بود که صبح بهت زده‌بود؟
سر تکان دادم و آرام گفتم:
- اصلاً کنترلی نداشت، بهتر که فهمیدیم.
به نگین نگاه کردم؛ اخم کرده‌بود. لحنم را کوتاه کردم:
- خب دیگه، می‌خوام بخوابم، با اجازه.
همه بیرون رفتند.
***
انگار که دیشب بیدار شده‌بودم، تا فقط معامله را خراب بکنم. لبخند کجی بر روی لب‌هایم نشست. نگین، اخمو و ساکت، کنارم نشسته‌بود. با پا به پایش کوبیدم.
- چه مرگته خواهر عزیزم؟!
چشم‌هایش را چرخاند:
- دیشب همه نقشه‌هام رو خراب کردی.
قاشق در دستم ماند، به میز خیره شدم. نقشه؟!
- چه نقشه‌ای؟!
با لحن دلخوری گفت:
- شاید می‌تونستم مثل این رمان‌ها، زندگی عاشقانه‌ای با شریک جدید داشته‌‌ باشم.
دستم در میانه‌ی راهِ رسیدن به نان، معلق ماند. ناباورانه برگشتم سمت نگین و گفتم:
- منظورت آقای نبویه؟ روی اون پیرمرد کراش زدی؟!
با حرص، کف دستش را در سرم کوبید.
- منظورم پسرشه!
دماغم را چروک کردم، صورتم جمع شد.
- خدانکنه! اون مرتیکه‌ی سادیسمی حتی بلد نبود خشمش رو کنترل کنه. کورم بود! تازه یه تابلو رانندگی بلد نبود بخونه.
نگین چشم‌هایش را بست، گردنش را به چپ کج کرد و قلنج گردنش را شکست. ناخودآگاه کمی از‌ نگین فاصله گرفتم.
- حالا که فکر می‌کنم، کیس مناسبی برای هم بودین. حیف شد!
پریدم از پشت میز، که نگین داد زد:
- فاتحه‌ت خونده‌ست!
قبل از این‌که به سمتم بیاید، خودم‌ را پشت مامان پنهان کردم. مامان به نگین که خیز برداشته‌بود، نگاهی انداخت و گفت:
- تمومش کنین، نسیم برو لباست رو بپوش.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین