- Jun
- 47
- 171
- مدالها
- 2
با لبخند چشم چرخاندم و گفتم:
- سلام عشقم، خوبم. دیشبم خوب خوابیدم. تو چی؟
گونهام را کشید و گفت:
- با وجود همچین جوجهی خوشگلی مگه میشه بد خوابید؟!
ماشین را روشن کرد و گاز داد. دستش را آرام بر روی فرمان میکوبید، گاهی با شک به عقب نگاه میکرد. با وسواس به عقب نگاه کردم، اما هیچ موضوع مشکوکی نبود. دستم را بر روی دستش که فرمان را داشت خراب میکرد، گذاشتم و گفتم:
- چیزی شده؟
دوباره با وسواس به عقب نگاه کرد و با چشمهایی که درخشششان خاموش شدهبود، گفت:
- نه پرنسس.
رفتارش مشکوک بود. جلوی یک رستوران بزرگ و باکلاس نگه داشت. دستدردست وارد رستوران شدیم. گاهی از پنجره بزرگ و قدی به بیرون خیره میماند. کلافه در چشمانش نگاه کردم. چشمانش دودو میزدند و انگار هرلحظه انتظار چیزی را داشت. غمی خاکخورده در پستوی چشمانش بود، غمی که جلوی درخشش چشمان روشن و براقش را گرفتهبود. وقتی نگاهم را حس کرد به سمت من برگشت. لبخندی به زور و نصفونیمه زد و گفت:
- انتخاب کردی؟
جدی در چشمانش نگاه کردم و بی توجه گفتم:
- مشکلت چیه؟ نگران چی هستی؟
بدنش تکان ریزی خورد و دوباره با نگاهی دودل به بیرون نگاه کرد. در عمق چشمهایش مسئلهای پنهان بود که قابل تشخیص نبود. دوباره سرش را برگرداند و گفت:
- کاریه عزیزم، تو خودت رو اذیت نکن.
منو را برداشت و حرف را عوض کرد. صبحانه را انتخاب کردیم و منتظر شدیم تا آماده شود. دیگر به بیرون نگاه نمیکرد، انگار مسئلهی در ذهنش را حل کردهبود و قدرت فکر و ذهنش به اینجا برگشتهبود.
***
تمام روز اندازه یکسال بهم خوشگذشتهبود. لحظهای نبود که لبخند نزنم و بهخاطرِ رضا خدا را شکر نگویم. بعد از خوردن صبحانه کمی در شهر دور زدیم. در کوچه نگه داشت. لحظهای لرزش کمی در دستهایش را حس کردم، اما بعد انگار نبود. لبخندی زوری زد و با چشمهای غمگینی که نمیتوانستند در صورتم متمرکز بمانند، گفت:
- خداحافظ گردبادکوچولو.
گونهام را بوسید، با مکث و طولانی، گویی که قرار آخر است و دختر مورد علاقهاش را میبرند. استرس به جان من هم افتاد، با استرس دستش را گرفتم و گفتم:
- رضا مطمئنی کاریه؟ داری میترسونیم.
نگاهش که در جنبش و تکاپو بود، ثابت ماند. در چشمهایم با عشق نگاه میکرد، اما گمانم هنوز هم غم را میدیدم. لبخند زد و گفت:
- تا من هستم نگران نباش و از چیزی نترس!
دستم را عمیق بوسید، گویی که بُتش را میپرستد.
- باید برم پرنسس کار دارم.
با ظنوگمان نگاهش کردم و گفتم:
- بهم بگو مشکل چیه؟
پردهی اشک چشمان سبزش را پوشاند، انگار که بر روی درختان هیرکانی باران میبارید. در آغوشم کشید و دستش را محکم دورم پیچید، نفس عمیقی از گردنم کشید و گفت:
- نمیتونم نسیم، نمیتونم باهات این... .
قبل از اینکه جملهاش را تمام کند گوشیاش زنگ خورد و من را با مکث رها کرد و گفت:
- باباست، باید برگردم.
گیج و گنگ لب زدم:
- چی رو نمیتونی رضا؟ داری باهام بههم میزنی؟
- سلام عشقم، خوبم. دیشبم خوب خوابیدم. تو چی؟
گونهام را کشید و گفت:
- با وجود همچین جوجهی خوشگلی مگه میشه بد خوابید؟!
ماشین را روشن کرد و گاز داد. دستش را آرام بر روی فرمان میکوبید، گاهی با شک به عقب نگاه میکرد. با وسواس به عقب نگاه کردم، اما هیچ موضوع مشکوکی نبود. دستم را بر روی دستش که فرمان را داشت خراب میکرد، گذاشتم و گفتم:
- چیزی شده؟
دوباره با وسواس به عقب نگاه کرد و با چشمهایی که درخشششان خاموش شدهبود، گفت:
- نه پرنسس.
رفتارش مشکوک بود. جلوی یک رستوران بزرگ و باکلاس نگه داشت. دستدردست وارد رستوران شدیم. گاهی از پنجره بزرگ و قدی به بیرون خیره میماند. کلافه در چشمانش نگاه کردم. چشمانش دودو میزدند و انگار هرلحظه انتظار چیزی را داشت. غمی خاکخورده در پستوی چشمانش بود، غمی که جلوی درخشش چشمان روشن و براقش را گرفتهبود. وقتی نگاهم را حس کرد به سمت من برگشت. لبخندی به زور و نصفونیمه زد و گفت:
- انتخاب کردی؟
جدی در چشمانش نگاه کردم و بی توجه گفتم:
- مشکلت چیه؟ نگران چی هستی؟
بدنش تکان ریزی خورد و دوباره با نگاهی دودل به بیرون نگاه کرد. در عمق چشمهایش مسئلهای پنهان بود که قابل تشخیص نبود. دوباره سرش را برگرداند و گفت:
- کاریه عزیزم، تو خودت رو اذیت نکن.
منو را برداشت و حرف را عوض کرد. صبحانه را انتخاب کردیم و منتظر شدیم تا آماده شود. دیگر به بیرون نگاه نمیکرد، انگار مسئلهی در ذهنش را حل کردهبود و قدرت فکر و ذهنش به اینجا برگشتهبود.
***
تمام روز اندازه یکسال بهم خوشگذشتهبود. لحظهای نبود که لبخند نزنم و بهخاطرِ رضا خدا را شکر نگویم. بعد از خوردن صبحانه کمی در شهر دور زدیم. در کوچه نگه داشت. لحظهای لرزش کمی در دستهایش را حس کردم، اما بعد انگار نبود. لبخندی زوری زد و با چشمهای غمگینی که نمیتوانستند در صورتم متمرکز بمانند، گفت:
- خداحافظ گردبادکوچولو.
گونهام را بوسید، با مکث و طولانی، گویی که قرار آخر است و دختر مورد علاقهاش را میبرند. استرس به جان من هم افتاد، با استرس دستش را گرفتم و گفتم:
- رضا مطمئنی کاریه؟ داری میترسونیم.
نگاهش که در جنبش و تکاپو بود، ثابت ماند. در چشمهایم با عشق نگاه میکرد، اما گمانم هنوز هم غم را میدیدم. لبخند زد و گفت:
- تا من هستم نگران نباش و از چیزی نترس!
دستم را عمیق بوسید، گویی که بُتش را میپرستد.
- باید برم پرنسس کار دارم.
با ظنوگمان نگاهش کردم و گفتم:
- بهم بگو مشکل چیه؟
پردهی اشک چشمان سبزش را پوشاند، انگار که بر روی درختان هیرکانی باران میبارید. در آغوشم کشید و دستش را محکم دورم پیچید، نفس عمیقی از گردنم کشید و گفت:
- نمیتونم نسیم، نمیتونم باهات این... .
قبل از اینکه جملهاش را تمام کند گوشیاش زنگ خورد و من را با مکث رها کرد و گفت:
- باباست، باید برگردم.
گیج و گنگ لب زدم:
- چی رو نمیتونی رضا؟ داری باهام بههم میزنی؟
آخرین ویرایش: