جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,195 بازدید, 43 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
47
171
مدال‌ها
2
با لبخند چشم چرخاندم و گفتم:
- سلام عشقم، خوبم. دیشبم خوب خوابیدم. تو چی؟
گونه‌ام را کشید و گفت:
- با وجود همچین جوجه‌ی خوشگلی مگه میشه بد خوابید؟!
ماشین را روشن کرد و گاز داد. دستش را آرام بر روی فرمان می‌کوبید، گاهی با شک به عقب نگاه می‌کرد. با وسواس به عقب نگاه کردم، اما هیچ موضوع مشکوکی نبود. دستم را بر روی دستش که فرمان را داشت خراب می‌کرد، گذاشتم و گفتم:
- چیزی شده؟
دوباره با وسواس به عقب نگاه کرد و با چشم‌هایی که درخشش‌شان خاموش شده‌بود، گفت:
- نه پرنسس.
رفتارش مشکوک بود. جلوی یک رستوران بزرگ و باکلاس نگه‌ داشت. دست‌دردست وارد رستوران شدیم. گاهی از پنجره بزرگ و قدی به بیرون خیره می‌ماند. کلافه در چشمانش نگاه کردم. چشمانش دودو می‌زدند و انگار هرلحظه انتظار چیزی را داشت. غمی خاک‌خورده در پستوی چشمانش بود، غمی که جلوی درخشش چشمان روشن و براقش را گرفته‌بود. وقتی نگاهم را حس کرد به سمت من برگشت. لبخندی به زور و نصف‌ونیمه زد و گفت:
- انتخاب کردی؟
جدی در چشمانش نگاه کردم و بی توجه گفتم:
- مشکلت چیه؟ نگران چی هستی؟
بدنش تکان ریزی خورد و دوباره با نگاهی دودل به بیرون نگاه کرد. در عمق چشم‌هایش مسئله‌ای پنهان بود که قابل تشخیص نبود. دوباره سرش را برگرداند و گفت:
- کاریه عزیزم، تو خودت رو اذیت نکن.
منو را برداشت و حرف را عوض کرد. صبحانه را انتخاب کردیم و منتظر شدیم تا آماده شود. دیگر به بیرون نگاه نمی‌کرد، انگار مسئله‌ی در ذهنش را حل کرده‌بود و قدرت فکر و ذهنش به اینجا برگشته‌بود.
***
تمام روز اندازه یک‌سال بهم خوش‌گذشته‌بود. لحظه‌ای نبود که لبخند نزنم و به‌خاطرِ رضا خدا را شکر نگویم. بعد از خوردن صبحانه کمی در شهر دور زدیم. در کوچه نگه‌ داشت. لحظه‌ای لرزش کمی در دست‌هایش را حس کردم، اما بعد انگار نبود. لبخندی زوری زد و با چشم‌های غمگینی که نمی‌توانستند در صورتم متمرکز بمانند، گفت:
- خداحافظ گردبادکوچولو.
گونه‌ام را بوسید، با مکث و طولانی، گویی که قرار آخر است و دختر مورد علاقه‌اش را می‌برند. استرس به جان من هم افتاد، با استرس دستش را گرفتم و گفتم:
- رضا مطمئنی کاریه؟ داری می‌ترسونیم.
نگاهش که در جنبش و تکاپو بود، ثابت ماند. در چشم‌هایم با عشق نگاه می‌کرد، اما گمانم هنوز هم غم را می‌دیدم. لبخند زد و گفت:
- تا من هستم نگران نباش و از چیزی نترس!
دستم را عمیق بوسید، گویی که بُت‌ش را می‌پرستد.
- باید برم پرنسس کار دارم.
با ظن‌وگمان نگاهش کردم و گفتم:
- بهم‌ بگو مشکل چیه؟
پرده‌ی اشک چشمان سبزش را پوشاند، انگار که بر روی درختان هیرکانی باران می‌بارید. در آغوشم کشید و دستش را محکم دورم پیچید، نفس عمیقی از گردنم کشید و گفت:
- نمی‌تونم نسیم، نمی‌تونم باهات این... ‌.
قبل از اینکه جمله‌اش را تمام کند گوشی‌اش زنگ خورد و من را با مکث رها کرد و گفت:
- باباست، باید برگردم.
گیج و گنگ لب زدم:
- چی رو نمی‌تونی رضا؟ داری باهام به‌هم‌ می‌زنی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
47
171
مدال‌ها
2
به گلویش چنگ زد، انگار توده‌‌ای را به سختی از گلویش پایین می‌داد، با بغض نالید:
- اگه بفهمی چی‌کار کردم حالت از من بهم می‌خوره!
دستانش به وضوح مانند بید باد خورده می‌لرزیدند. با استرس نگاهم بین چشمانِ اشک‌آلود و دستان رقصانش می‌آمد و می‌رفت. بهم‌خ*یانت کرده‌بود! نگاهش همه‌چیز را توضیح می‌داد. چرا حالا؟ چرا بعد از یک روز رویایی داشت این حقیقت کثیف را در صورتم تف می‌کرد؟ زهری از قلبم شیوع پیدا کرد، تلخ و عمیق، ثمره‌اش هم لرز دستان و اشک در چشمانم شد. بدنم می‌لرزید و ساکت در چشمانش خیره‌بودم. صورت بی‌روحم با پوزخند مزیّن شد و سیلی که ناخودآگاه در گوش رضا خورد.
- امیدوارم هر روزِ زندگیت مثل جهنم باشه!
درماشین را باز کردم و با پاهای لرزان پیاده شدم. زمین می‌چرخید یا من می‌چرخیدم؟! صدای دور شدن چرخ‌های ماشین که آمد روی زمین افتادم جانِ ایستادن را نداشتم. چه راحت خیانتش را عنوان کرد و رفت! چه راحت از من گذشته بود، مگر چه کار اشتباهی کرده‌بودم؟ چی کم داشتم؟ اشک از چشمانم جوشید و بر روی اسفالت داغ افتاد. پاهایی کنارم قرار گرفت و صدای پیرزنی آمد:
- خوبی دخترم؟
سرم را بالا گرفتم و تازه یادم آمد که وسط کوچه‌ی پایین‌تر از خانه افتاده‌ام. کیفم را گرفتم و از زمین بلند شدم و گفتم:
- خوبم.
هر قدمی که به سمت خانه برمی‌داشتم، اشک هم تندتر می‌چکید. امیدوارم کسی خانه نباشد یا حداقل خواب باشند تا از رنگ‌و روی پریده و مرده من هیچی نفهمند. گیج اطراف را نگاه کردم، نه مطمئنم درست نیامده‌بودم. امکان ندارد که خانه‌ی ما باشد. حتماً بهخاطر خرف‌های رضا دچار گیجی شده باشم. به‌سمت اول کوچه دویدم و با دیدن تابلوی«کوچه گلرنگ» قلبم ایستاد. با پاهای لرزان و قلبی که صدایش گوشم را کر کرده‌بود به سمت خانه دویدم. خانه سوخته‌ی به دور سرم می‌چرخید و فهم مسئله‌ی برای قلب و مغزم دشوار بود. با زانو به زمین افتادم زمین را چنگ زدم و از ته حنجره‌ام داد زدم.
- امکان نداره! نه! امکان نداره!
همسایه‌ها بیرون ریختند و با دلسوزی و تعجب به من نگاه می‌کردند‌. با سیلی به صورتم زدم و گفتم:
- غلط کردم، بابا غلط کردم. گو*ه خوردم‌ بابا کجایی؟
اسمشان را فریاد می‌زدم و خودم را می‌زدم. همسایه‌ها نگهم داشتند. گوشی را بیرون آوردم و شماره مامان را گرفتم‌‌‌. هاجرخانم زنِ همسایه دستم را گرفت و نالید:
- خانوادت فوت شدن دخترم.
گوش‌هایم را گرفتم و جیغ کشیدم. آنقدر جیغ کشیدم که تصویر خانه برایم تار شد.
***
با صدای پرستار بیدار شدم. گیج و منگ پلک زدم. سرم می‌سوخت. نالیدم:
- به مامانم میگی بیاد؟ حالم خوب نیست.
پتکی به سرم کوبیده شد. از آسمان هفتم به زمین افتادم از جا پریدم و دست پرستار را گرفتم. پرستار با اشک و دلسوزی نگاهم می‌کرد. دیدم که بغضش را قورت داد و گفت:
- خدا بهت صبر بده.
موهایم‌ را کشیدم و داد‌ زدم:
- نه خانواده‌ی من زندن. بابام‌ قرار بیاد دنبالم. نگین، نگین قرار بیاد توبیخم کنه که چه کار بدی بود کردم. مامانم قراره دوباره موقع درس خوندن بیاد و موهام رو ناز کنه.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
47
171
مدال‌ها
2
پرستار جلوی دهانش را گرفت و به بالا نگاه می‌کرد تا اشک‌هایش نریزند. خودم را با سیلی زدم و گفتم:
- من گو*ه خوردم، گو*ه خوردم خدایا دیگه از این غلط‌ها نمی‌کنم. تمومش کن.
پرستار سریع دست‌هایم را گرفت و داد زد:
- این بیمار آرام‌بخش لازم داره.
دو سه تا پرستار داخل ریختند و به زور آرام‌بخش زدند.
***
مثل مرده‌ها روی تخت بی حرکت نشسته‌بودم. خنده‌های مامان، بابا و نگین از جلوی چشم‌هایم کنار نمی‌رفت. بحث‌های آخرمان مثل سوهانِ روح شکنجه‌ام می‌دادند. احساس قاتل‌ها و گناهکارها را داشتم. به‌خاطر من شد! حالا کجا باید می‌رفتم؟ دیگر نه خانه‌ای داشتم و نه خانواده‌ای! دوساعت بود که گفتند مرخصی ولی پولی هم برای رفتن نداشتم. پرستاری که برای بار اول دیده بودمش با ناراحتی داخل آمد و گفت:
- من هزینه بیمارستانت رو دادم، میتونی بری.
با ناراحتی نگاهش کردم. پره‌های دماغم گشاد شد و اشک روی صورتم روان شد. بغضش شکست و سرم را بغل گرفت. بی‌صدا اشک می‌ریختم.
- کجا برم؟ نه خونه‌ای دارم نه خانواده‌ای. کجا برم توروخدا بگو من چی‌کار کنم؟
محکم‌تر بغلم کرد و گفت:
- هیچ فامیلی نداری؟
دماغم را بالا کشیدم و گفتم:
- یه عمه، که برزیل زندگی می‌کنه.
لبش را گاز گرفت. تا کی باید این‌جا می‌ماندم. آرام از تخت پایین آمدم و گفتم:
- ممنون.
با سری زیر افتاده و قلبی سنگین در خیابان راه افتادم.
کجا باید می‌رفتم؟ پاهایم به سمت خانه پیش می‌رفت، ولی دلم طاقت دیدن خانه را نداشت. گوشه‌ی خیابان نشستم و خودم را بغل کردم. سرم درد می‌کرد و بر روی اشک‌هایم دیگر کنترلی نداشتم. باید به کی پناه می‌بردم! باید چی‌کار می‌کردم؟ بی هدف راه افتادم و بدنم می‌لرزید. تنها جایی که می‌شناختم اینجا بود. ک.س دیگری به ذهنم نمی‌رسید، قلبم انکار برای تسکین فقط به او نیاز داشت. نگهبان با دیدنم چشم‌هایش گرد شدند و آرام در را باز کرد و پشت سرم آمد. صدای موزیک در سرم پیچید و اخم‌هایم را درهم کشید. صدای آهنگ و شادی از خانه‌ی آنها می‌آمد. خواب می‌دیدم! قطعاً کابوس می‌دیدم! با دست لرزان در را باز کردم. با شوک دستم را بر روی دهانم گذاشتم. امین کنار کاوه بود! باهم کنار دخترانی می‌رقصیدند و کِل می‌کشیدند. رضا گوشه‌ی سالن روی مبل نشسته‌بود و آنها را تماشا می‌کرد. چشمانم را با درد باز و بسته کردم. دستم را به دستگیره بند کردم و قبل از اینکه فرار کنم، امین مرا دید. خنده‌ی مستانه‌ای کرد و با بدنی شل و تلوتلو خوران به سمتم آمد:
- به به ببین کی این‌جاست!
پوزخند زد و کم کم پوزخندش به قهقهه تبدیل شد. مسـ*ـت بود! لرزی از پاهایم بالا آمد و تمام جانم ذا گرفت، چشمانم می‌سوخت و هرلحظه مردمک چشمانم گشادتر می‌شدند. جلو آمد و به شانه‌ام ضربه زد که بدن لرزان تکان شدیدی خورد. با تحقیر زمزمه کرد:
- این رو ببین!
رضا از پشت امین بیرون آمد و با اشک نگاهم می‌کرد. امین با دست به من اشاره کرد و با کاوه دوتایی خندیدند. قلبم هرلحظه دردش بیشتر می‌شد. سرم تیر می‌کشید و بغض امان نمی‌داد که نفس بکشم. خشک شده فقط به چشم‌های رضا نگاه می‌کردم.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
47
171
مدال‌ها
2
سوالی مغزم را سوراخ کرده‌بود، امین اینجا چیکار می‌کرد؟ امین ادامه داد:
- فکر کردی رضا واقعاً عاشقت بود! نسیم کوچولو؟
تکان ریزی خوردم و به امین نگاه کردم. اشک‌هایم روی صورتم خشک شده‌بودند از ترس و استرس فقط دستگیره در را فشار می‌دادم. با پای خودم به لانه‌ی مار آمده‌بودم! دوباره بلند خندیدند و مستانه عربده کشید:
- بدبخت ما دنبال پول بابات بودیم، اما بابای آشغالت فهمید داریم ازش کلاهبرداری می‌کنیم، برای همین از شرش خلاص شدیم.
دستم از دستگیره سر خورد و با لب‌های لرزان چی زمزمه کردم. اما صدای خفه‌ام در صدای خندهای کاوه و امین گم شد، صدای امین درسرم می‌پیچید«از شرش خلاص شدیم» امکان نداشت! کنار در سر خوردم و روی زمین افتادم. چشمانم می‌باریدند و دیدم را تار کرده‌بودند. شوخی می‌کنند؟ اما در چشمان امین فقط می‌شد کینه را دید. مگر می‌شود با زندگی یک نفر بازی کرد؟ مغزم برای امنیت خودش انکار را در پیش گرفت. خندیدم بلند نه از روی خوشحالی از روی ناباوری همراه خنده اشکم هم پایین چکید. گفتم:
- شوخی می‌کنی درسته؟
پوزخند زد و به رضا نگاه کرد و گفت:
- آخی، نمی‌خوای پرنسس جون رو مطلع کنی چه بلایی سرش اومده رضا؟
رضا با گریه سرش را پایین انداخت. پس چرا حرف نمی‌زد! لبم را گاز گرفتم، صدای خنده‌های امین و کاوه مانند خنجر در تارهای عصبیم فرو می‌رفت و گوش‌هایم را می‌خراشید. با بدنی که مانند ساختمان زلزله زده شده‌بود به امین حمله کردم که لگدی بهم زد، محکم به دیوار برخورد کردم، پهلویم سوخت و حس کردم استخوان آرنجم شکست، اما انگار که بس نبود، روحم را در چنگالش گرفت.
- از اولم عاشقت نبود، فقط برای سرگرمی نقش بازی می‌کرد. می‌دونستی رومئوی عاشقت... .
رضا داد کشید:
- بسه دهنت رو ببند!
با سردرگمی نگاهش می‌کردم. جلوی من زانو زد با گریه گفت:
- تو گردباد کوچیکی بودی که توی گردبادِ بزرگ زندگی من گیر کرد! حتی نمی‌تونم ازت طلب بخشش کنم نسیم! مطمئنم زندگیم بعد تو تبدیل به جهنم میشه.
چشم‌هایم را بستم و اشک‌هایم می‌ریختند. این خوابه! این قطعاً یک خوابه! من باید از خواب پاشم. این نمی‌تواند واقعی باشد. وقتی چشمانم را باز کنم پیش مامان و بابا و نگینم در خانه و داریم باهم صحبت می‌کنیم. دستم را بالا آوردم و سیلی محکمی به خودم زدم، ولی تنها چیزی که نصیبم شد واقعیتی بود که بدتر از سیلی به صورتم خورد. چشمانم را که باز کردم، کاوه با پوزخند نگاهم می‌کرد. دخترها با خنده به سرتاپایم نگاه می‌کردند. رضا از دستم گرفت و زیر گوشم گفت:
- تا مستن فرار کن، وگرنه بلایی بدتر سرت میارن.
چه بلایی بدتر از این می‌توانستند سر من بیاورند. کشان کشان من را تا دم در برد، ولی صدای کاوه مانع شد.
- نگهش‌دار، بزار حداقل ازش لذت ببریم. از پول بابای کثافتش که بهمون هیچی نرسید، الکی الکی سوخت.
جیغ زدم:
- دهنت رو ببند بی‌شرف.
امبن جلوتر آمد و صورتم را میان دست‌هایش گرفت و با پوزخند گفت:
- دیگه کسی رو نداره که دنبالش بگرده.
چشمانم را با درد بستم. به پست‌ترین شکل ممکن یتیم بودنم را در صورتم کوبید. رضا داد کشید:
- قرارمون این نبود!
 
بالا پایین