جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,045 بازدید, 40 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
44
164
مدال‌ها
2
با لبخند چشم چرخواندم و گفتم:
- سلام عشقم، خوبم. دیشبم خوب خوابیدم. تو چی؟
گونه‌ام را کشید و گفت:
- با وجود همچین جوجه‌ی خوشگلی مگه میشه بد خوابید!
ماشین را روشن کرد و گاز داد. دستش را آرام بر روی فرمان می‌کوبید، گاهی با شک به عقب نگاه می‌کرد. با وسواس به عقب نگاه کردم، اما هیچ موضوع مشکوکی نبود. دستم را بر روی دستش که فرمان را داشت خراب می‌کرد گذاشتم و گفتم:
- چیزی شده؟
دوباره با وسواس به عقب نگاه کرد و با چشم‌هایی که درخششان خاموش شده بود، گفت؛:
- نه پرنسس.
رفتارش مشکوک بود. جلوی یک رستوران بزرگ و باکلاس نگه‌داشت. دست در دست وارد رستوران شدیم. گاهی از پنجره بزرگ و قدی به بیرون خیره می‌ماند. کلافه در چشمانش نگاه کردم. چشمانش دودو می‌زد و انگار هرلحظه انتظار چیزی را داشت. غمی خاک‌خورده در پس‌توی چشمانش بود، غمی که جلوی درخشش چشمان روشن و براقش را گرفته بود. وقتی نگاهم را حس کرد به سمت من برگشت. لبخندی به زور و نصف‌ونیمه زد و گفت:
- انتخاب کردی؟
جدی در چشمانش نگاه کردم و بی توجه گفتم:
- مشکلت چیه؟ نگران چی هستی؟
بدنش تکان ریزی خورد و دوباره با نگاهی دودل به بیرون نگاه کرد. در عمق چشم‌هایش مسئله‌ای پنهان بود که قابل تشخیص نبود. دوباره سرش را برگرداند و گفت:
- کاریه عزیزم، تو خودت رو اذیت نکن.
منو را برداشت و حرف را عوض کرد. صبحانه را انتخاب کردیم و منتظر شدیم تا آماده شود. دیگر به بیرون نگاه نمی‌کرد، انگار مسئله در ذهنش را حل کرده بود و قدرت فکر و ذهنش به اینجا برگشته بود.
***
تمام روز اندازه یک سال بهم خوش‌گذشته بود. لحظه‌ای نبود که لبخند نزنم و به‌خاطرِ رضا خدا را شکر نگویم. بعد از خوردن صبحانه کمی در شهر دور زدیم. در کوچه نگه‌داشت. لحظه‌ای لرزش کمی در دست‌هایش را حس کردم، اما بعد انگار نبود. لبخندی زوری زد و با چشم‌های غمگینی که نمی‌توانست در صورتم متمرکز بماند، گفت:
- خداحافظ خانم خوشگله.
گونه‌ام را بوسید، با مکث و طولانی، گویی که قرار آخر است و دختر موردعلاقه‌اش را می‌برند. استرس به جان من هم افتاد، با استرس دستش را گرفتم و گفتم:
- رضا مطمئنی کاریه؟ داری می‌ترسونیم.
نگاهش که در جنبش و تکاپو بود، ثابت ماند. در چشم‌هایم با عشق نگاه می‌کرد، اما گمانم هنوز هم غم را می‌دیدم. لبخند زد و گفت:
- تا من هستم نگران نباش و از چیزی نترس!
دستم را عمیق بوسید، گویی که بت‌اش را که می‌پرستد.
- باید برم پرنسس کار دارم.
با ظن‌وگمان نگاهش کردم و گفتم:
- بهم‌ بگو مشکل چیه؟
پرده‌ی اشک چشمان سبزش را پوشاند، انگار که بر روی درختان هیرکانی باران می‌بارید. درآغوشم کشید و دستش را محکم دورم پیچید، نفس عمیقی از گردنم کشید و گفت:
- نمی‌تونم نسیم، نمی‌تونم باهات این... ‌.
قبل از اینکه جمله‌اش را تمام کند گوشی‌اش زنگ خورد و من را با مکث رها کرد و گفت:
- باباست، باید برگردم.
گیج و گنگ لب زدم:
- چی رو نمی‌تونی رضا؟ داری باهام بهم‌می‌زنی؟
 
بالا پایین