جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,275 بازدید, 48 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
52
183
مدال‌ها
2
با لبخند چشم چرخاندم و گفتم:
- سلام عشقم، خوبم. دیشبم خوب خوابیدم. تو چی؟
گونه‌ام را کشید و گفت:
- با وجود همچین جوجه‌ی خوشگلی مگه میشه بد خوابید؟!
ماشین را روشن کرد و گاز داد. دستش را آرام بر روی فرمان می‌کوبید، گاهی با شک به عقب نگاه می‌کرد. با وسواس به عقب نگاه کردم، اما هیچ موضوع مشکوکی نبود. دستم را بر روی دستش که فرمان را داشت خراب می‌کرد، گذاشتم و گفتم:
- چیزی شده؟
دوباره با وسواس به عقب نگاه کرد و با چشم‌هایی که درخشش‌شان خاموش شده‌بود، گفت:
- نه پرنسس.
رفتارش مشکوک بود. جلوی یک رستوران بزرگ و باکلاس نگه‌ داشت. دست‌دردست وارد رستوران شدیم. گاهی از پنجره بزرگ و قدی به بیرون خیره می‌ماند. کلافه در چشمانش نگاه کردم. چشمانش دودو می‌زدند و انگار هرلحظه انتظار چیزی را داشت. غمی خاک‌خورده در پستوی چشمانش بود، غمی که جلوی درخشش چشمان روشن و براقش را گرفته‌بود. وقتی نگاهم را حس کرد به سمت من برگشت. لبخندی به زور و نصف‌ونیمه زد و گفت:
- انتخاب کردی؟
جدی در چشمانش نگاه کردم و بی توجه گفتم:
- مشکلت چیه؟ نگران چی هستی؟
بدنش تکان ریزی خورد و دوباره با نگاهی دودل به بیرون نگاه کرد. در عمق چشم‌هایش مسئله‌ای پنهان بود که قابل تشخیص نبود. دوباره سرش را برگرداند و گفت:
- کاریه عزیزم، تو خودت رو اذیت نکن.
منو را برداشت و حرف را عوض کرد. صبحانه را انتخاب کردیم و منتظر شدیم تا آماده شود. دیگر به بیرون نگاه نمی‌کرد، انگار مسئله‌ی در ذهنش را حل کرده‌بود و قدرت فکر و ذهنش به اینجا برگشته‌بود.
***
تمام روز اندازه یک‌سال بهم خوش‌گذشته‌بود. لحظه‌ای نبود که لبخند نزنم و به‌خاطرِ رضا خدا را شکر نگویم. بعد از خوردن صبحانه کمی در شهر دور زدیم. در کوچه نگه‌ داشت. لحظه‌ای لرزش کمی در دست‌هایش را حس کردم، اما بعد انگار نبود. لبخندی زوری زد و با چشم‌های غمگینی که نمی‌توانستند در صورتم متمرکز بمانند، گفت:
- خداحافظ گردبادکوچولو.
گونه‌ام را بوسید، با مکث و طولانی، گویی که قرار آخر است و دختر مورد علاقه‌اش را می‌برند. استرس به جان من هم افتاد، با استرس دستش را گرفتم و گفتم:
- رضا مطمئنی کاریه؟ داری می‌ترسونیم.
نگاهش که در جنبش و تکاپو بود، ثابت ماند. در چشم‌هایم با عشق نگاه می‌کرد، اما گمانم هنوز هم غم را می‌دیدم. لبخند زد و گفت:
- تا من هستم نگران نباش و از چیزی نترس!
دستم را عمیق بوسید، گویی که بُت‌ش را می‌پرستد.
- باید برم پرنسس کار دارم.
با ظن‌وگمان نگاهش کردم و گفتم:
- بهم‌ بگو مشکل چیه؟
پرده‌ی اشک چشمان سبزش را پوشاند، انگار که بر روی درختان هیرکانی باران می‌بارید. در آغوشم کشید و دستش را محکم دورم پیچید، نفس عمیقی از گردنم کشید و گفت:
- نمی‌تونم نسیم، نمی‌تونم باهات این... ‌.
قبل از اینکه جمله‌اش را تمام کند گوشی‌اش زنگ خورد و من را با مکث رها کرد و گفت:
- باباست، باید برگردم.
گیج و گنگ لب زدم:
- چی رو نمی‌تونی رضا؟ داری باهام به‌هم‌ می‌زنی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
52
183
مدال‌ها
2
به گلویش چنگ زد، انگار توده‌‌ای را به سختی از گلویش پایین می‌داد، با بغض نالید:
- اگه بفهمی چی‌کار کردم حالت از من بهم می‌خوره!
دستانش به وضوح مانند بید بادخورده می‌لرزیدند. با استرس نگاهم بین چشمانِ اشک‌آلود و دستان رقصانش می‌آمد و می‌رفت. بهم‌ خ*یانت کرده‌بود! نگاهش همه‌چیز را توضیح می‌داد. چرا حالا؟ چرا بعد از یک‌روز رویایی داشت این حقیقت کثیف را در صورتم تف می‌کرد؟ زهری از قلبم شیوع پیدا کرد، تلخ و عمیق، ثمره‌اش هم لرز دستان و اشک در چشمانم شد. بدنم می‌لرزید و ساکت در چشمانش خیره‌ بودم. صورت بی‌روحم با پوزخند مزیّن شد و سیلی که ناخودآگاه در گوش رضا خورد.
- امیدوارم هر روزِ زندگیت مثل جهنم باشه!
در ماشین را باز کردم و با پاهای لرزان پیاده شدم. زمین می‌چرخید یا من می‌چرخیدم؟! صدای دور شدن چرخ‌های ماشین که آمد روی زمین افتادم، جانِ ایستادن را نداشتم. چه راحت خیانتش را عنوان کرد و رفت! چه راحت از من گذشته‌بود، مگر چه کار اشتباهی کرده‌بودم؟ چی کم داشتم؟ اشک از چشمانم جوشید و بر روی آسفالت داغ افتاد. پاهایی کنارم قرار گرفتند و صدای پیرزنی آمد:
- خوبی دخترم؟
سرم را بالا گرفتم و تازه یادم آمد که وسط کوچه‌ی پایین‌تر از خانه افتاده‌ام. کیفم را گرفتم و از زمین بلند شدم و گفتم:
- خوبم.
هر قدمی که به سمت خانه برمی‌داشتم، اشک‌هایم هم تندتر می‌چکیدند. امیدوارم کسی خانه نباشد یا حداقل خواب باشند تا از رنگ‌وروی پریده و مرده‌ی من هیچی نفهمند. گیج اطراف را نگاه کردم، نه مطمئنم درست نیامده‌بودم. امکان ندارد که خانه‌ی ما باشد. حتماً به‌خاطر حرف‌های رضا دچار گیجی شده باشم. به‌سمت اول کوچه دویدم و با دیدن تابلوی«کوچه گلرنگ» قلبم ایستاد. با پاهای لرزان و قلبی که صدایش گوشم را کر کرده‌بود به سمت خانه دویدم. خانه‌ی سوخته‌ به دور سرم می‌چرخید و فهم مسئله‌ برای قلب و مغزم دشوار بود. برای دومین بار در یک‌روز سقوط کردم، با زانو به زمین افتادم. زمین را چنگ زدم و از ته حنجره‌ام داد زدم:
- امکان نداره! نه! امکان نداره!
همسایه‌ها بیرون ریختند و با دلسوزی و تعجب به من نگاه می‌کردند‌. با سیلی به صورتم زدم و گفتم:
- غلط کردم، بابا غلط کردم. گو*ه خوردم‌ بابا کجایی؟
اسمشان را فریاد می‌زدم و خودم را می‌زدم. همسایه‌ها نگهم داشتند. گوشی را بیرون آوردم و شماره مامان را گرفتم‌‌‌. هاجرخانم، زنِ همسایه، دستم را گرفت و نالید:
- خانواده‌ت فوت شدن دخترم.
گوش‌هایم را گرفتم و جیغ کشیدم. آنقدر جیغ کشیدم که تصویر خانه برایم تار شد.
***
با صدای پرستار بیدار شدم. گیج و منگ پلک زدم. سرم می‌سوخت. نالیدم:
- به مامانم میگی بیاد؟ حالم خوب نیست.
پتکی به سرم کوبیده شد. از آسمان هفتم به زمین افتادم از جا پریدم و دست پرستار را گرفتم. پرستار با اشک و دلسوزی نگاهم می‌کرد. دیدم که بغضش را قورت داد و گفت:
- خدا بهت صبر بده.
موهایم‌ را کشیدم و داد‌ زدم:
- نه خانواده‌ی من زنده هستن. بابام‌ قراره بیاد دنبالم. نگین، نگین قراره بیاد توبیخم کنه که چه کار بدی بود کردم. مامانم قراره دوباره موقع درس خوندن بیاد و موهام رو ناز کنه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
52
183
مدال‌ها
2
پرستار جلوی دهانش را گرفت و به بالا نگاه می‌کرد تا اشک‌هایش نریزند. خودم را با سیلی زدم و گفتم:
- من گو*ه خوردم، گو*ه خوردم خدایا... .
پرستار سریع دست‌هایم را گرفت و داد زد:
- این بیمار آرام‌بخش لازم داره.
دو_سه‌تا پرستار داخل ریختند و به زور آرام‌بخش زدند.
***
مثل مرده‌ها روی تخت بی‌حرکت نشسته‌بودم. خنده‌های مامان، بابا و نگین از جلوی چشم‌هایم کنار نمی‌رفتند. بحث‌های آخرمان مثل سوهانِ روح شکنجه‌ام می‌دادند. احساس قاتل‌ها و گناهکارها را داشتم. به‌خاطر من شد! حالا کجا باید می‌رفتم؟ دیگر نه خانه‌ای داشتم و نه خانواده‌ای! دوساعت بود که گفتند مرخصی ولی پولی هم برای رفتن نداشتم. پرستاری که برای بار اول دیده بودمش با ناراحتی داخل آمد و گفت:
- من هزینه بیمارستانت رو دادم، می‌تونی بری.
با ناراحتی نگاهش کردم. پره‌های دماغم گشاد شدند و اشک روی صورتم روان شد. بغضش شکست و سرم را بغل گرفت. بی‌صدا اشک می‌ریختم.
- کجا برم؟ نه خونه‌ای دارم نه خانواده‌ای. کجا برم توروخدا بگو من چی‌کار کنم؟
محکم‌تر بغلم کرد و گفت:
- هیچ فامیلی نداری؟
دماغم را بالا کشیدم و گفتم:
- یه عمه که برزیل زندگی می‌کنه.
لبش را گاز گرفت. تا کی باید این‌جا می‌ماندم. آرام از تخت پایین آمدم و گفتم:
- ممنون.
با سری زیرافتاده و قلبی سنگین در خیابان راه افتادم.
کجا باید می‌رفتم؟ پاهایم به سمت خانه پیش می‌رفتند، ولی دلم طاقت دیدن خانه را نداشت. گوشه‌ی خیابان نشستم و خودم را بغل کردم. سرم درد می‌کرد و بر روی اشک‌هایم دیگر کنترلی نداشتم. باید به کی پناه می‌بردم! باید چی‌کار می‌کردم؟ بی هدف راه افتادم و بدنم می‌لرزید. تنها جایی که می‌شناختم اینجا بود. ک.س دیگری به ذهنم نمی‌رسید، قلبم انگار برای تسکین فقط به او نیاز داشت. نگهبان با دیدنم چشم‌هایش گرد شدند و آرام در را باز کرد و پشت سرم آمد. صدای موزیک در سرم پیچید و اخم‌هایم را درهم کشید. صدای آهنگ و شادی از خانه‌ی آن‌ها می‌آمد. خواب می‌دیدم! قطعاً کابوس می‌دیدم! با دست لرزان در را باز کردم. با شوک دستم را بر روی دهانم گذاشتم. امین کنار کاوه بود! باهم کنار دخترانی می‌رقصیدند و کِل می‌کشیدند. رضا گوشه‌ی سالن روی مبل نشسته‌بود و آن‌ها را تماشا می‌کرد. چشمانم را با درد باز و بسته کردم. دستم را به دستگیره بند کردم و قبل از اینکه فرار کنم، امین مرا دید. خنده‌ی مستانه‌ای کرد و با بدنی شل و تلوتلوخوران به سمتم آمد:
- به‌به ببین کی این‌جاست!
پوزخند زد و کم کم پوزخندش به قهقهه تبدیل شد. مسـ*ـت بود! لرزی از پاهایم بالا آمد و تمام جانم را گرفت، چشمانم می‌سوختند و هرلحظه مردمک چشمانم گشادتر می‌شدند. جلو آمد و به شانه‌ام ضربه زد که بدن لرزانم تکان شدیدی خورد. با تحقیر زمزمه کرد:
- این رو ببین!
رضا از پشت امین بیرون آمد و با اشک نگاهم می‌کرد. امین با دست به من اشاره کرد و با کاوه دوتایی خندیدند. قلبم هرلحظه دردش بیشتر می‌شد. سرم تیر می‌کشید و بغض امان نمی‌داد که نفس بکشم. خشک شده فقط به چشم‌های رضا نگاه می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
52
183
مدال‌ها
2
سؤالی مغزم را سوراخ کرده‌بود، امین اینجا چیکار می‌کرد؟ امین ادامه داد:
- فکر کردی رضا واقعاً عاشقت بود! نسیم‌کوچولو؟
تکان ریزی خوردم و به امین نگاه کردم. اشک‌هایم روی صورتم خشک شده‌بودند از ترس و استرس فقط دستگیره در را فشار می‌دادم. با پای خودم به لانه‌ی مار آمده‌بودم! دوباره بلند خندیدند و مستانه عربده کشید:
- بدبخت ما دنبال پول بابات بودیم، اما بابای آشغالت فهمید داریم ازش کلاه‌برداری می‌کنیم، برای همین از شرش خلاص شدیم.
دستم از دستگیره سر خورد و با لب‌های لرزان «چی» زمزمه کردم، اما صدای خفه‌ام در صدای خندهای کاوه و امین گم شد، صدای امین درسرم می‌پیچید: «از شرش خلاص شدیم» امکان نداشت! کنار در سر خوردم و روی زمین افتادم. چشمانم می‌باریدند و دیدم را تار کرده‌بودند. شوخی می‌کنند؟ اما در چشمان امین فقط می‌شد کینه را دید. مگر می‌شود با زندگی یک نفر بازی کرد؟ مغزم برای امنیت خودش انکار را در پیش گرفت. خندیدم بلند نه از روی خوشحالی از روی ناباوری، همراه خنده اشکم هم پایین چکید. گفتم:
- شوخی می‌کنی درسته؟
پوزخند زد و به رضا نگاه کرد و گفت:
- آخی، نمی‌خوای پرنسس, جون رو مطلع کنی چه بلایی سرش اومده رضا؟
رضا با گریه سرش را پایین انداخت. پس چرا حرف نمی‌زد! لبم را گاز گرفتم، صدای خنده‌های امین و کاوه مانند خنجر در تارهای عصبیم فرو می‌رفت و گوش‌هایم را می‌خراشید. با بدنی که مانند ساختمان زلزله‌زده که هرلحظه امکان فروریختنش است، حمله کردم. امین لگدی بهم زد، محکم به دیوار برخورد کردم، پهلویم سوخت و حس کردم استخوان آرنجم شکست، اما انگار که بس نبود، روحم را در چنگالش گرفت.
- از اولم عاشقت نبود، فقط برای سرگرمی نقش بازی می‌کرد. می‌دونستی رومئوی عاشقت... .
رضا داد کشید:
- بسه دهنت رو ببند!
با سردرگمی نگاهش می‌کردم. جلوی من زانو زد با گریه گفت:
- تو گردبادکوچیکی بودی که توی گردبادِبزرگ زندگی من گیر کرد! حتی نمی‌تونم ازت طلب بخشش کنم نسیم! مطمئنم زندگیم بعد تو تبدیل به جهنم میشه.
چشم‌هایم را بستم و اشک‌هایم می‌ریختند. این خوابه! این قطعاً یک خوابه! من باید از خواب پاشم. این نمی‌تواند واقعیت باشد. وقتی چشمانم را باز کنم پیش مامان و بابا و نگینم در خانه و داریم باهم صحبت می‌کنیم. دستم را بالا آوردم و سیلی محکمی به خودم زدم، ولی تنها چیزی که نصیبم شد واقعیتی بود که بدتر از سیلی به صورتم خورد. چشمانم را که باز کردم، کاوه با پوزخند نگاهم می‌کرد. دخترها با خنده به سرتاپایم نگاه می‌کردند. رضا از دستم گرفت و زیر گوشم گفت:
- تا مستن فرار کن، وگرنه بلایی بدتر سرت میارن.
چه بلایی بدتر از این می‌توانستند سر من بیاورند. کشان‌کشان من را تا دم در برد، ولی صدای کاوه مانع شد:
- نگهش‌دار، بزار حداقل ازش لذت ببریم. از پول بابای کثافتش که بهمون هیچی نرسید، الکی‌الکی سوخت.
جیغ زدم:
- دهنت رو ببند بی‌شرف.
امین جلوتر آمد و صورتم را میان دست‌هایش گرفت و با پوزخند گفت:
- دیگه کسی رو نداره که دنبالش بگرده.
چشمانم را با درد بستم. به پست‌ترین شکل ممکن یتیم بودنم را در صورتم کوبید. رضا داد کشید:
- قرارمون این نبود!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
52
183
مدال‌ها
2
کاوه جای امین را گرفت و در صورتم قهقهه زد که بوی الکل، مویرگ‌های دماغم را سوزاند. دهانش را باز کرد تا صحبت بکند و من از بوی گندش خودم را عقب کشیدم. صدایش بوی تهدید می‌داد:
- بهتره دخالت نکنی رضا!
گیج و با بغض به آن‌ها نگاه می‌کردم. می‌خواست چه بلایی سرم بیاورد! امین با بدجنسی به سرتاپایم خیره شد و گفت:
- لاکردار مثل آهو می‌مونه.
لبخندی که از روی هوس زد تنم را لرزاند. تقلا کردم تا خودم را از چنگالش خلاص کنم، اما نشد. من را محکم نگه داشت و به نگهبان که نمی‌دانم از کجا پیدایش شد اشاره کرد. نگهبان نگاهی با غم به من انداخت که با چشم‌هایم التماس کردم نرود، اما با سر پایین بیرون رفت و در را بست. کاوه از موهایم گرفت که جیغی زدم و دستم را بر روی دستش گذاشتم تا موهایم را رها کند، من را به دنبال خودش کشید و در اتاقی را باز کرد و من را با سر به داخل پرتاب کرد. پاهایم به‌هم گره خوردند و با سر به زمین خوردم. از ترس حتی سوزش آرنج و سرم را نادیده گرفتم و سریع خودم را جمع کردم. قبل از بسته‌شدن در، چهره‌ی غرق در اشک رضا را دیدم؛ داد زدم:
- رضا توروخدا نجاتم بده.
نفسم به زور بالا می‌آمد و تنم می‌لرزید. با آخرین جانی که در حنجره‌ام بود داد کشیدم:
- رضا من دوستت دارم، من رو دوست نداری باشه ولی جون هرکی دوستش داری، رضا نجاتم بده!
رضا جلوی در زانو زد و صورتش را پوشاند و گفت:
- ببخشین گردبادکوچولو. اگه تو رو نجات بدم، اون‌ها... .
در بسته شد. با گریه چشمانم را بستم، صحبت‌های صبح رضا در گوشم زنگ می‌خورد: « اگه بفهمی چیکار کردم، حالت از من به‌هم می‌خوره!» منظورش همین بود! خ*یانت نکرده‌بود، جنایت کرده‌بودند! حالم واقعاً بهم می‌خورد؛ از بویی که هرلحظه کاوه نزدیک‌تر می‌شد و او هم قوی‌تر می‌شد. با چشم اتاق را به دنبال کورسوی امید می‌گشتم، اما دیری نگذشت که کاوه بر سرم فرود آمد و تمام امید و آرزوهایم پر کشیدند. تمام جانم درد می‌کرد، اما قلبم جور دیگری درد می‌کشید! چشم‌هایم نیمه باز بودند و توان هیچ حرکتی را نداشتم. کاوه با لبخند کثیفش بلند شد و لباس‌هایش را تن کرد. چشم‌هایم در اتاق چرخیدند و روی هم افتادند. نگین را می‌دیدم که با لبخند لی‌لی بازی می‌کند و باد میان موهای طلایی‌اش در گردش بود، هامن پارک سبرسبز و به یادماندنی بود که بچگی‌هایمان می‌رفتیم، نگاهم را از اطراف گرفتم و به نگین دادم گویی فرشته‌ی خدا را ملاقات می‌کردم.صدای خنده‌ی مادرم آمد سرم را به چپ چرخاندم، مادرم گوشه‌ای نشسته‌بود و سرش را بر روی شانه‌ی بابا گذاشته‌بود. نگین چرخید و نگاهش که به من افتاد فریاد می‌کشید. با صدای فریادی چشم‌هایم کمی باز شدند و تصویر تار رضا را دیدم. با کسی حرف می‌زد و سعی داشت مرا که مانند جنازه‌ی خونی و کبود، افتاده بر روی زمین بودم، بلند کند. می‌خواستم فریاد بزنم: «به من دست نزن بزار بمیرم» با دست‌هایی که قرار بود همراه من باشند حالا جنازه‌ی تعرض‌شده‌ام را جمع می‌کرد! با گریه دستش را بر روی صورتم کشید. با لب‌های خشکم که خون بر رویش خشک شده‌بود، لبخند زدم، زمزمه کردم:
- این‌ها همه‌ش خوابه!
رضا هق‌هق کرد و خودش را می‌زد. اگر دوستم نداشت، چرا گریه می‌کرد؟! اگر دوستم داشت، چرا راحت گذاشت تا کاوه لعنتی به من دست بزند؟! با نگهبان زیر بغلم را گرفتند و بلندم کردند، لباس سفیدِ صبحم حالا غرق در خون بود. صدای نگهبان را در پشت صدای سوت گوش‌هایم که از سیلی و درد بود شنیدم:
- چیکارش کنیم؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
52
183
مدال‌ها
2
رضا درمانده به من نگاه می‌کرد، گفت:
- نمیدونم حسن، ولی فعلاً باید از این‌جا ببریمش تا این‌دفعه امین به سراغش نیومده.
پوزخندی زدم. حالم سراسر تأسف داشت، وجودم پر از رِقّت بود، خجالت می‌کشیدم که بگویم به‌خاطر این آدم به این حال‌وروز افتادم. قطعاً پیش خودم سزاوار مرگ بودم، اما نه این‌جا، پیش خانواده‌ام باید می‌مردم. به بازوی رضا چنگ زدم و گفتم:
- حالم ازت به‌هم می‌خوره!
با بغض زمزمه کرد:
- می‌دونم.
دستم را از دست نگهبان آزاد کردم و سیلی بر صورتش کوباندم:
- تا آخر عمرم ازت متنفرم، هرلحظه‌ای که توی آینه به خودم نگاه کنم، تصویر امروز رو می‌بینم و از خدا برات دردوعذاب می‌خوام!
تکان شدیدی خورد و با زانو روی زمین نشست و صورتش را با دست پوشاند، ناله کرد:
- نسیم من تو رو بیرون از خونه بردم که زنده بمونی، من نمی‌خواستم... مجبور... .
تلخندی زدم و همان‌طور که سعی داشتم بر روی پاهایم که خون بر رویشان خشک شده‌بود وایستم، گفتم:
- کاش منم می‌سوختم، کاش، اما این‌طوری نمی‌مردم!
رضا سرش را پایین انداخت. به سختی به حیاط رسیدیم که صدای امین آمد:
- رضا دارین چی‌کار می‌کنین؟!
چشم‌های امین به خون نشسته‌بودند و بین من، رضا و نگهبان می‌چرخیدند. رضا سریع زیر بازوی مرا رها کرد که نزدیک بود زمین بخورم. نگهبان در مشتم چیزی را قرار داد و با ابرو اشاره کرد فرار کن! قبل از این‌که امین نزدیک بیاید. با تمام جانی که در تنم مانده‌بود، لنگان‌لنگان فرار کردم. رضا و نگهبان جلوی امین ایستادند.
با بدنی سنگین، گریان و لرزان تندتند قدم برمی‌داشتم و با هر قدم زیر شکمم می‌سوخت. سر خیابانِ اصلی رسیدم. دستم را برای تاکسی بلند کردم که با ترس ایستاد و گفت:
- چه بلایی سرت اومده دخترخانم؟
با ترس به پشت سرم نگاه کردم و با دیدن امین با عجله سوار تاکسی شدم.
- آقا توروخدا حرکت کن.
راننده تاکسی که صورت برزخی امین را دید گاز داد و گفت:
- میری کلانتری؟
کلانتری؟ برای چی؟! دیگر نه خانواده‌ای و نه هویتی داشتم. سرم را به چپ‌وراست تکان دادم و آدرس خانه‌ی پانیذ را دادم. حداقل کاوه آنجا دستش به من نمی‌رسید. مشتم را باز کردم و پولی را که نگهبان داده‌بود به تاکسی دادم. لنگان به در خانه‌ی پانیذ نزدیک شدم. به سرتاپای خودم نگاه کردم، خجالت می‌کشیدم، با لباسِ خونی جلوی در آن‌ها بودم. انگار تازه کلمه‌ی تعرض را درک کردم. آب‌جوشی بر روی قلبم ریخته شد و سوزش قلبم باعث شد که با درد دستم را بند دیوار کنم، اما پاهایم توان وزنم را نداشتند. چشم‌هایم بسته شدند و افتادم.
***
چشم‌هایم را که باز کردم عمه را بالای سرم گریان دیدم. با دیدن چشم‌های بازم مرا در آغوشم کشید.
- عمه برای معصومیتت بمیره.
دیگر اشکی برایم نمانده‌بود. مثل جنازه به سقف نگاه می‌کردم. به دستم آنژیوکت و سرم وصل بود و روی صورتم هم ماسک اکسیژن بود. عمه خودش را بالای سرم می‌زد و می‌گفت:
- خدا لعنتش کنه اونی که باعثش شد!
به عمه نگاه کردم و با ناراحتی به خودم اشاره کردم. ماسک را به زحمت برداشتم و گفتم:
- من باعث شدم عمه، منِ خر، منِ احمق... عمه من خانواده‌م رو کشتم. من کشتمشون. به‌خاطر من احمق مردن. خدا من رو بکشه عمه، خدا لعنتم کنه!
با چنگ به صورت خودم می‌زدم و به خودم فحش می‌دادم. پانیذ را دیدم که گوشه‌ی دیوار هق‌هق می‌کرد. خودش را به من رساند و با عمه نگه‌ام داشتند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
52
183
مدال‌ها
2
- عمه به من‌ گفت عاشقمه، من باورش کردم... من خر باورش کردم. به‌خاطرش به خانواده‌م دروغ گفتم!
از جام پریدم و گفتم:
- منم باید بمیرم همه‌اش تقصیر منه.
قلبم به خاطر پرش یهویی تیر کشید«آخی» از بین لب‌هایم خارج شد. دستم را بر روی قلبم گذاشتم که به جای پوست، باند را حس کردم. با درد به قلبم نگاه کردم، من سکته کرده‌بودم! کاش می‌مردم!
فکری مانند رعد از ذهنم عبور کرد. با ناباوری عمه را نگاه کردم و گفتم:
- بدون من که دفنشون نکردین، مگه نه؟
عمه با ناراحتی سر تکان داد که اشک‌هایم پایین ریختند. بی‌صدا گریه کردم و زمزمه وار گفتم:
- من یتیم شدم!
عمه سرم را ناز کرد و گفت:
- تو من رو داری عمه.
چشم‌هایم را بستم و اشکم پایین ریخت، دوباره گفتم:
- من یتیم شدم.
دیگر توانی برای زدن خودم نداشتم. من قاتل خانواده‌ام بودم. گفتم:
- بریم پیششون.
خواستم تکان بخورم که قلبم عمیق تیر کشید و دستگاه کنار تخت صدایش بلند شد و دوباره درد قلبم شروع شد. قبل از بسته شدن چشم‌هایم سیلی از پرستار و دکتر داخل ریختند.
****
نمی‌دانم چند شبانه‌روز گذشته‌بود، ولی به لطف آرام‌بخش‌های سنگین یک گوشه‌ی تخت مچاله شده‌بودم و مغزم مجال فکر کردن نداشت. مانند یک جنازه بی‌بخار و آرام در اتاق صورتی و رویایی پانیذ نشسته‌بودم و پارادوکس اتاق با لباس مشکی و صورت چنگ‌خورده و بی‌روحم، عمیق نمایان بود. پانیذ مانند این چند روز بالای سرم بود. دستانش را به‌سمت موهایم آورد که سرم را عقب کشیدم. از نوازش بی‌زار بودم. مرا یاد آن مردک کثیف می‌انداخت. بغض دوباره در گلویم نشست. همه‌جای تنم را لمس کرده‌بود از خودم بیزار بودم. هنوز بوی عرق و الکلش را بر تنم حس می‌کردم، بویی که با ده‌بار حمام در یک‌روز نمی‌رفت. عمه در اتاق را باز کرد و گفت:
- بریم سر قبرشون؟
عمه بلندم کرد و خواست لباس مشکی که خودش خریده‌بود را تنم کند، اما نمی‌خواستم زخم و کبودی‌های تنم را ببیند، خجالت می‌کشیدم. دستش را نگه‌داشتم و گفتم:
-برید بیرون خودم می‌پوشم.
عمه با چشم‌های خیس به کبودی روی گردنم و بعد چشم‌های بی‌فروغم نگاه کرد و گفت:
- عمه‌جان چیزی برای خجالت نیست!
سرم را به طرفین تکان دادم و خودم را بغل کردم. عمه ناچار بیرون رفت، اما در را کمی باز گذاشت. می‌ترسید بلایی سر خودم بیاورم! یا خودش بالای سرم می‌بود یا پانیذ را می‌گذاشت. بدون نگاه کردن به بدنم سریع لباس را پوشیدم. نمی‌خواستم دوباره آن لحظه‌های کذایی را یادم بیاید. با پاهای لنگ و سست بیرون رفتم. چشمم را در خانه‌ی پانیذ چرخاندم و عمه را دیدم، مرا بر روی صندلی عقب گذاشت. بغضم را قورت دادم، یواش گفتم:
- چرا بدون من دفنشون کردین؟
عمه با گریه نگاهم کرد و با آن لهجه‌ای که سعی می‌کرد فارسی باشد، گفت:
- سه‌روز صبر کردیم تا آزمایش دی_ان_ای بیاد، بفهمیم کی‌به‌کیه عمه، نمی‌تونستیم بیشتر صبر کنیم.
دوباره با صدا گریه کردم و گفتم.
- زنده‌زنده سوختن عمه؟ انقدر بد سوخته بودن؟!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
52
183
مدال‌ها
2
عمه‌ام گریه‌اش گرفت و سرش را پایین انداخت. وقتی رسیدیم، پانیذ و عمه دستم را گرفتند و کمکم کردند راه بروم. بالا سر قبر که رسیدیم خودم را باختم. بر روی قبر نگین افتادم و دستم را نوازش پار بر روی عکس سنگ قبرش کشیدم، گفتم:
- توروخدا پاشو نگین... آبجیِ قشنگم دلم برای فسقلی صدا کردنت تنگ شده.
خودم را بر روی قبر مامان کشیدم و چقدر چهره‌اش بر روی سنگ قبر اذیت کننده‌بود، دلم می‌خواست که پوست نرم‌وگرم سفیدش را لمس کنم، اما جای آن دستم به سنگ سرد خورد.
- مامان تو پاشو این به حرف من گوش نمیده ناراحته، پاشو بگو من رو بخشیدی مامان.
سردی سنگ عذابم می‌داد، جیغ زدم و موهایم را کشیدم و داد زدم:
- توروخدا پاشید... بابا پاشو من رو خانم دکتر صدا کن... بابا تو نباشی کی من رو لوس... .
سیخ داغی در قلبم فرو رفت. با سر بر روی زمین سقوط کردم و دستم را به قلبم رساندم. دهانم مانند ماهی بی صدا باز و بسته می‌شد و ذره‌ی هوا به زور به ریه‌هایم می‌رسید. صدای یاخدای عمه‌ آخرین چیزی بود که شنیدم و قبر بابام کم کم سیاه شد.
***
قلبم درد می‌کرد! پس چرا نمی‌مردم! چقدر من سگ جون بودم و خبر نداشتم! صدای بحث عمه و مهرداد می‌آمد. عمه با حرص گفت:
- من نمی‌تونم مثل ترسوها فرار کنم، پس عدالت و قانون چی میشه؟!
صدای هردو کلافه بود. دستم را به مچ دستم رساندم و با عصبانیت مچ دست‌ام را می‌خاریدم. دست عمه را بر روی دست‌ام حس کردم و گفت:
- عمه‌جان! بیدار شدی.
مهراد سعی کرد که قانع‌اش کند. حتی روی این را نداشتم، چشمانم را باز کنم و در چشم‌های مهراد نگاه کنم. از وجود خودم خجالت می‌کشیدم.
- درافتادن با همچین آدم‌هایی درست نیست! می‌دونید چندتا پرونده در این خصوص دارن! این‌ آدم‌ها یک باند خطرناک و خلافکارن.
دست‌ام را از دست عمه بیرون کشیدم و چشم بسته زمزمه کردم:
- عمه من انتقام نمی‌خوام، توروخدا عمه... حتی نمی‌خوام که دیگه صورتشون رو ببینم.
عمه با پشت دست اشک‌هایم را پاک کرد. دلم برایش می‌سوخت، اما قلبم، آخ قلبم! آتیشی در قلبم شلعه می‌کشید و تا نفس‌ام را می‌سوزاند. حتی فکر رویارویی با آن از خدا بی‌خبرها تنم را منقبض می‌کرد. عمه با ناله گفت:
- من داداشم رو کل خانواده‌ای که برام مونده بود رو از دست دادم نسیم جان، نمی‌تونم تورو هم از دست... .
بین حرف زدن هقی زد و نفس گرفت. قلبم بدتر آتیش گرفت. ادامه داد:
- الان یک هفته داریم پیگیری می‌کنیم. حتی اسم‌ و فامیلشم درست نیست. من نمی‌تونم یادگار داداشم رو از دست بدم.
اشک‌هایم پایین ریختند، آرام گفتم:
- پس از اینجا بریم!
عمه با گریه موافقت کرد و من بی‌صدا بلند شدم و با سر زیرافتاده از جلوی مهراد گذشتم.
سرم را بر بالشتِ صندلی تکیه دادم و به سقف نگاه کردم. پس جواب خونِ پایمال شده‌ی خانوادم را چه کسی قرار است، پس بدهد؟! چشم‌هایم را بستم. بی‌شک خدایی وجود نداشت که حق مرا بگیرد! صدای هق‌هق و فین‌فین عمه واقعاً جانم را آزار می‌داد. صداهای زیادی در مغزم می‌پیچید؛ صدای خشم، صدای نفرت، صدای خنده‌های کاوه و صدای ترس، گوشم را آزار می‌دادند. می‌دانستم عمه از قبل کارهای رفتن و سرپرستی را انجام داده است، چشم بسته گفتم:
- کی میریم؟!
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
52
183
مدال‌ها
2
صدای فین‌فین عمه قطع شد و به جاش صدای پاهایش به‌سمتم آمد. دوباره دستش را بر روی دست‌ام گذاشت تا دست‌ام را نخارانم. حتی متوجه نشدم که کی شروع به خاریدن دستم کرده‌بودم! چشم‌هایم‌ را باز کردم و به دست‌ام نگاه کردم‌. قرمز شده‌‌بود و جاهایی از آن خون می‌آمد. بی‌خیال دوباره چشم‌هایم را بستم.
- ویزات دو_سه‌روز دیگه میاد، بلیط میگیرم!
اشک‌ از گوشه‌‌ی چشم‌هایم فرو ریخت. قلبم تیر کشید و چشم‌هایم را از درد جمع کردم. عمه دستم را ناز کرد که دستم را عقب کشیدم.
***
چند روز بود که در اتاق خودم را حبس کرده‌بودم.
بی طاقت از جایم بلند شدم و گفتم:
- من میرم.
عمه سریع خودش را به باز‌وهایم بند کرد و گفت:
- کجا؟
قلبم تیر کشید، الان بگویم که کجا میروم؟ سرقبر بابام؟ خیلی سخت بود. به زبان آوردن و پذیرش این موضوع خیلی سخت بود. دست عمه را از بازوهایم جدا کردم.
- سرقبرشون.
چشم‌هایم‌‌ را با درد بستم. مثل این چند روز مهراد دنبالم آمد. جلوی بهشت زهرا پیاده شدم. مهراد بطری‌های آب را کنار قبر گذاشت و رفت. اول قبر بابا را شستم و بعد قبر مامان و نگین را شستم. چهار زانو کنار قبر نشستم و گفتم:
- نگین من رو بخشیدی؟ من باعث شدم که همچین بلایی سرتون بیاد.
اشک‌هایم امان ندادند. لبم را گاز گرفتم.
- خوش به حالت...... .
هقی زدم.
- خوش به حالت... که کنار مامان و بابایی.... .
لبم را گاز گرفتم.
- کاش منم می‌مردم. خدایا جون من رو بگیر. من لیاقت زنده موندن رو ندارم.
خودم را با گریه بر روی قبر بابا انداختم و گفتم:
- بابا جونم.... اون‌جا جات خوبه؟ نگران من نباشید... من کنار عمه حالم خوبه.
با گریه چشم بستم. گریه اجازه نمی‌داد که حرف بزنم.
- کاش.... به حرفاتون گوش می‌دادم.... کاش. اون عوضی گذاشت بهم تعرض بشه!
هقی زدم و صدای خودم در گوشم پیچید، تلخند زدم. آن‌موقع‌ها پیش خودم می‌گفتم:« رضا خدای منه» با درد لبم را گاز گرفتم.
- رضا خدا نبود.... شیطان بود.
سرم را چند بار به سنگ قبر کوبیدم.
-چقدر خر بودم که گول ناز و نوازشش رو خوردم.
لباسم را بالا دادم به کبودیِ روی شکمم اشاره کردم.
- می‌بینی نگین، این‌ها عذاب روح منِ که هر روز با خودم حملشون می‌کنم! اون بیشرف نه تنها شما رو خودمم رو از خودم گرفت. احساس غریبی با خودم دارم نگین، ولی تو این‌ها رو به مامان و بابا نگو خیلی غصه می‌خورن. از وجود خودم بی‌زارم و خجالت می‌کشم.
لباسم را درست کردم و بر روی قبر نگین دراز کشیدم.
نمی‌دانم که چه‌قدر گذشته بود، ولی وقتی که مهراد بالای سرم ایستاد و صدایم کرد هوا داشت تاریک می‌‌شد. سرم از شدت گریه درد گرفته‌بود.
 
بالا پایین