جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 3,480 بازدید, 83 پاسخ و 19 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,568
مدال‌ها
4
مارشال چند ثانیه توی صورتم خیره موند. چشم‌هاش برای محاسبه‌ی شرایط باریک شد. بال‌هاش رو کمی جمع کرد و پنجه‌هاش آروم‌تر روی زمین نشست.
- پس برای همینه که بوی دیوارنشین می‌دی!
نگاهم از روش برداشته نشد.
- من هیچ‌وقت به استرنجرها خ*یانت نکردم؛ نه اون موقع، نه الان!
صداهایی از پشت درخت‌ها بلند شد. چند تا استرنجر دیگه جلوتر اومدن. بعضی‌هاشون زخم‌های کهنه داشتن و بعضی‌هاشون با بند و ابزار جنگ مجهز شده‌بودن. معلوم بود که اینجا فقط کمین تصادفی نبود؛ اون‌ها داشتن آماده می‌شدن.
مارشال نیم‌نگاهی به اطراف انداخت.
- چند روزه داریم محل اردوگاه دیوارنشین‌ها رو زیر نظر می‌گیریم. قصد داشتیم امشب یا فردا حمله کنیم.
نگاهش دوباره به دختر افتاد.
- حضور اون برنامه رو به‌هم می‌زنه.
دختر یک قدم جلو اومد. زخمش هنوز تازه بود، ولی صداش نلرزید:
- من فقط مسیری که قصد رفتنش رو دارین کوتاه‌تر کردم. اگر صبر کنین، تا فردا نصفشون رو جابه‌جا می‌کنن.
یکی از استرنجرها خرخر کوتاهی کرد و دندون‌های نیشش رو به نمایش گذاشت:
- دیوارنشین‌ها همیشه دروغ می‌گن.
بی‌اختیار گفتم:
- درست می‌گه. اون‌ها عادت دارن توی لحظه‌ی آخر همه‌چیز رو تغییر بدن، مخصوصاً وقتی موضوع انتقال زندانی باشه.
مارشال سرش رو کمی عقب برد و به من خیره شد.
- از کجا این‌قدر دقیق می‌دونی؟
مکث نکردم.
- چون همون‌طور که می‌دونی، خودم یکی از اون سربازهام.
سکوت سنگینی افتاد. انگار داشتن حرف‌هام رو توی سرشون مرور می‌کردن.
بال‌هاش رو کمی باز کرد.
- پس یا بهترین جاسوسی هستی که وارد زمین ما شده، یا خطرناک‌ترین فردی که دیوارنشین‌ها بین خودشون راه دادن!
قدم جلو گذاشتم. کاملاً توی تیررس پنجه‌هاش.
- من برای نجات اومدم مارشال! اگه می‌خواستم فریبتون بدم، تحویل دادنتون خیلی راحت‌تر از کاری که الان دارم انجام میدم، بود.
صدای بمی که داشت اسمم رو زمزمه می‌کرد، توی شب پخش شد:
- سانیار…!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,568
مدال‌ها
4
سرم رو چرخوندم. پیر بودنش باعث شده‌بود که کوتاه‌تر از بقیه‌ی استرنجرهایی باشه که چند ثانیه پیش بهمون اضافه شدن. یکی از اون‌هایی که سال‌ها پیش، توی بچگی کنارم تمرین می‌کرد.
- من تو رو یادمه. تو همون بچه‌ای که آرین پنهونی می‌آوردش پایین صخره‌ها تا با ما تمرین کنه.
گلوم برای لحظه‌ای خشک شد.
- خودش هنوز زنده‌ست.
چشماش تنگ شد.
- می‌دونم. آروین بود که مرد… نه آرین!
اسم آروین مثل تیغ از زیر پوستم رد شد، ولی چیزی نگفتم.
مارشال دوباره وارد بحث شد:
- ما امشب حمله می‌کنیم. یا با شما، یا بدون شما.
چشم‌هاش رو تنگ کرد و فلس‌های اطراف چشم‌هاش زیر نور سفید ماه، برق زدن.
- تو کجای این بازی وایستادی، سانیار؟
نگاهم ناخودآگاه به دختر کشیده شد. هنوز ساکت بود. نه دخالت می‌کرد و نه عقب می‌کشید. فقط توی یونیفرمی که استرنجرها و آزادها حتی با دیدن رنگش هم عصبانی می‌شدن، ایستاده بود و به آتیشی که به‌خاطر حضورش برپا شده‌بود، نگاه می‌کرد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
- من کنار استرنجرها می‌ایستم. همون‌جایی که از اول باید می‌ایستادم.
همهمه‌ی کوتاهی بین‌شون افتاد. نه اعتراض بود و نه شادی؛ چیزی شبیه پذیرش محتاطانه بود.
مارشال سرش رو خم کرد؛ حرکتی که بین خودشون معنای قرارداد رو داشت.
- پس امشب، خون دیوارنشین‌های غریبه‌ای که جرئت اسیر کردن هم‌نوعانمون رو به خودشون دادن، ریخته می‌شه.
بعد نگاهش روی دختر ثابت موند.
- اون چی؟
صدایی دیگه از بین جمعیتی که حالا از حالت حمله خارج شده‌بودن، بلند شد:
- اصلاً دوست ندارم در کنار این انسان سبزپوش مبارزه کنم.
برای اولین بار، قبل از این‌که به حرف بیام، دختر جواب داد:
- اگه من زنده برنگردم، هیچ‌کدوم از آزادهای سرباز زنده نمی‌مونن. از نظر شایان، فرار و خروج مخفیانه‌ی سانیار از پایگاه، فقط با گروگان گرفتن من ممکن میشه؛ پس بقیه باید تاوان بدن.
چشم‌های مارشال باریک شد.
- داری تهدیدم می‌کنی؟
دختر با آرامش پارچه‌ای رو از توی جیبش بیرون کشید و همون‌طور که دور مچ زخمیش می‌پیچید، جواب داد:
- به هیچ وجه؛ فقط دارم قیمتی که حضورم داره رو می‌گم.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,568
مدال‌ها
4
سرم رو کمی کج کردم و بهش اشاره کردم.
- اون لازمه. چه برای رفتن، چه برای برگشتن.
چند ثانیه کشدار گذشت.
بالاخره مارشال تصمیمش رو گرفت:
- پس امشب، سه دسته می‌شیم. گروه نفوذ، گروه انحراف و گروه ضربه‌ی مستقیم.
نگاه آبیش مستقیم توی چشم‌هام نشست.
- تو با گروه نفوذ میای، سانیار؛ جایی که اسیرها رو نگه داشتن.
سی*ن*ه‌م منقبض شد و نیشخندی زدم:
- خودم هم همین رو می‌خواستم.
مارشال چرخید و با صدای بلند مخصوص استرنجرها غرید که جنگل تاریک اطرافمون لرزید. بال‌ها باز شدن و پنجه‌ها به خاک کوبیده شدن؛ حمله داشت واقعاً شروع می‌شد و من، وسط این همه موجود بالدار و آماده‌ی کشتن، درحالی که احتمال مرگمون اژ زنده موندمون کمتر بود، فقط به یه چیز فکر می‌کردم: «وقتی برگردم، باید با شایان که منتظر شنیدن تصمیممه روبه‌رو بشم.»
***
گروه نفوذ پنج نفر بود؛ سه تا از استرنجرها، من و دختر. نه دستور مستقیمی داده شد و نه جمله‌ی اضافه‌ای گفته شد. مسیر با اشاره‌ی سر مارشال مشخص شده‌بود و بعد جنگل دوباره ما رو بلعیده‌بود.
هوا این پایین سردتر و مرطوب‌تر از زمین صاف بالای سرمون بود. بوی آتیش خاموش‌شده، بارون کهنه و فلز زنگ‌زده با هم قاطی شده‌بودن و خبر از نزدیک بودن اردوگاه می‌دادن.
یکی از استرنجرها عقب‌تر از ما حرکت می‌کرد. بال‌هاش رو مثل سایه روی زمین می‌کشید تا رد پاهامون رو بپوشونه. من چند قدم جلوتر می‌رفتم و دختر پشت سر من، بین محاصره‌ی دو استرنجر دیگه قدم برمی‌داشت.
صدای نفس‌های ناواضحمون و جغدهایی که از روی شاخه‌های بالای سرمون بهمون زل زده‌بودن، تنها چیزی بود که می‌شنیدیم. بالأخره اولین مشعل خاموش‌شده رو دیدم و
زمین تغییر کرد. خاک نرم، اینجا کوبیده شده‌بود. جای پاهای زیاد، رفت‌وآمد منظم رو نشون می‌داد و درست همون لحظه، صدای خفه‌ی ناله‌ای از بین درخت‌ها پیچید. وایستادیم و نفس‌ها توی سی*ن*ه حبس شد.
استرنجر از کنار دختر، جلو اومد و با پنجه به دو تا نگهبان اشاره کرد. از لابه‌لای شاخه‌ها دیدمشون. با فرم سبزی که بین سربازهای منطقه‌های نظامی مشترک بود، کنار آتیش نیمه‌خاموش نشسته‌بودن. اولین سرباز، سرش از خستگی روی شونه‌ش افتاده‌بود و اون یکی با چاقو چیزی رو از سیخ در می‌آورد.
از گوشه‌ی چشم دیدم که دختر خیلی آروم عقب کشید. ذهنش رو خوندم؛ می‌خواست حواسشون رو پرت کنه.
قبل از حرکتش، دستم رو بلند کردم که متوجه شد و ثابت موند. نگاهم از نگهبان‌ها رد شد و به پشت اردوگاه کشیده شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,568
مدال‌ها
4
تیرک‌های چوبی ضخیم دورتادور موجوداتی کشیده شده‌بود و قفسی رو براشون درست کرده‌بود. سایه‌های بزرگ توی قفس درحالی که با زنجیر بسته شده‌بودن، مچاله و بی‌حرکت به نظر می‌رسیدن.
قلبم محکم و از هیجان به سی*ن*ه‌م کوبیده شد. چیزی درست نبود!
تعدادشون خیلی کم‌تر از چیزی که توی پوشه‌ای که دختر داد، دیده‌بودم.
یکی از استرنجرها زیر لب زمزمه کرد:
- این‌ها همه‌شون نیستن!
دختر صدایی نداد. فقط نگاهش برای یک لحظه‌ی خیلی کوتاه، از قفس‌ها به چشم‌های من دوخته شد. نمی‌تونستم احساس توی چشم‌هاش رو بفهمم؛ انگار چیزی بین ترس، تعجب و آگاهی بود!
جلوترین استرنجر، خیلی نرم به نگهبان نزدیک شد. هیچ خبری از غرش یا نشونه‌ی حمله نبود؛ فقط یک حرکت برق‌آسا و پنجه‌هایی که قلبش رو بیرون کشید! نگهبان دوم از خواب پرید، ولی حتی فرصت برگشتن نداشت. پنجه‌های خونی حالا توی گردنش فرو رفته‌بودن. دو بدن بی‌صدا روی خاک افتادن.
انگار اردوگاه فعلاً در تصرف ما بود. به‌سمت قفس‌ها دویدم. از قفس خالی اول و دوم رد شدم و صدای شلیک گلوله به قفل سومین قفس، سکوت ترسناک اطرافمون رو شکست. استرنجر لاغر با بال‌های جمع شده و سر آویزونی که روبه‌روم نشسته‌بود، با دیدنم پلک زد. چشم‌هاش هنوز زنده بود و نشونه‌ی حیات داشت. جلو رفتم و کنارش زانو زدم.
- بقیه کجان؟
پوزه‌ش از هم باز شد و صدای خش‌دار و بمش به گوشم رسید:
- بردنشون! نمی‌دونم چرا، ولی همین چند ساعت پیش از اینجا بردنشون.
لب‌هام رو روی هم فشار دادم. صدایی از پشت سر شنیدم. استرنجرهای همراهم خوشحال به‌نظر نمی‌رسیدن.
دختر بالأخره خیلی آروم زمزمه کرد:
- گفتم که جابه‌جاشون می‌کنن، ولی این همه عجله برای بردنشون، اون هم وقتی یکی از اون‌ها رو همینجا گذاشتن، غیرعادیه.
روی پاهام وایستادم و بهش خیره شدم. سوالی ذهنم رو درگیر کرده بود؛ چرا فقط دوتا سرباز اینجا بودن؟
دو دکمه‌ی بالایی یونیفرمم رو باز کردم و اجازه دادم تردید توی صدام رو حس کنه:
- این اطلاعات رو شایان بهت داد؟
یک ثانیه مکث کرد و همین یک ثانیه، بدترین جواب ممکن بود.
صدای غرش استرنجرها از دور پیچید. ولی این‌دفعه از سمت جنگل نبود، بلکه از سمت دیگه‌ی اردوگاه می‌اومد. عرق سرد روی کمرم نشست. گروه انحراف زودتر از زمان درگیر شده‌بود و انگار حالا تیکه‌های پازل کنار هم قرار گرفته‌بودن. انگشت‌هام رو دور قنداق اسلحه‌ی توی دستم محکم کردم و با دندون قسمتی از پوست لبم رو کندم. ما خیلی تمیز وارد این تله‌ی کثیف شده‌بودیم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,568
مدال‌ها
4
کلافه دستم رو روی یقه‌م کشیدم؛ با این‌که دکمه‌هاش رو باز کرده‌بودم، ولی هنوز هم احساس خفگی می‌کردم.
صدای غرش استرنجرها این‌بار از فاصله‌ای نزدیک‌تر به گوشمون رسید. شلیک‌ها همزمان شروع شدن؛ اما من هنوز نگاهم قفل صورت دختر بود. قدم جلو گذاشتم و اونقدر نزدیک رفتم که نفسش به سی*ن*ه‌م خورد.
با صدایی که دیگه سعی نکردم آروم نگهش دارم، گفتم:
- تو از قبل می‌دونستی.
چشم‌هاش برای کسری از ثانیه لرزید؛ همون مثل مهر تأییدی روی شک‌هام بود. یقه‌ی یونیفرمش رو گرفتم و محکم به‌سمت خودم کشیدم. مجبور شد روی انگشت‌هاش بلند بشه تا خفه نشه.
- این جابه‌جایی برای کشتنه یا هدف دیگه‌ای پشتشه؟!
استرنجر زخمی پشت سرم خرخر بلندی کرد. فشار هوای پشت سرم، نشونه‌ی باز و بسته شدن بال‌هاش بود.
دختر با زحمت گفت:
- این فقط یه کشمکش عادیه که همیشه بین این دو نژاد بوده؛ هیچ برنامه‌ای... !
به تیرک چوبی قفس کوبیدمش. صداش بین تمام تیراندازی‌ها و فریادهای عصبانی اطراف، هنوز هم به گوشم می‌رسید.
- حتی الان هم فکر می‌کنی اون‌قدر احمقم که می‌تونی به این بازی روانیت ادامه بدی!
چیزی شبیه ترس مثل سایه از چشم‌هاش رد شد.
- اگه نمی‌آوردمت خودت هیچ‌وقت نمی‌تونستی راهت رو انتخاب کنی.
از لا‌به‌لای دندون‌هام غریدم:
- اگه نمی‌آوردی، شاید امشب مجبور نبودم جنازه‌ی استرنجرها رو وقتی به‌خاطر بازی تو میمیرن، از روی خاک جمع کنم!
همزمان صدای انفجار کوتاهی نزدیک قفس‌ها پیچید. یکی از استرنجرهای همراه، با پنجه‌های خونی از بین درخت‌ها بیرون پرید. بدون این‌که از دختر فاصله بگیرم، از روی شونه نگاهی بهش انداختم و منتظر خبرش موندم.
استرنجر: گروه انحراف محاصره شدن؛ افتادیم توی تله.
همه‌چیز باهم فرو ریخت. نگاه خیره‌م که حالا دوباره روی دختر خیره بود رو گرفتم و اسلحه‌م رو بالا آوردم.
- تسویه حساب ما بمونه برای بعداً؛ اول باید از این جهنم دره بیرون بریم.
پوزخند زد:
- فکر کردی با این تعداد کم و بدون تجهیزات، می‌تونیم از پسشون بربیایم؟!
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,568
مدال‌ها
4
به رد لاستیک‌های تازه روی خاک که با شاخه‌های خشک پوشیده شده‌بودن، نگاه کردم و خودم رو برای جواب به زحمت ننداختم.
مارشال از سمت جنگل با بال‌های باز فرود اومد و جنازه‌ی خونی مردی که از پنجه‌هاش آویزون بودرو روی زمین انداخت.
- جنوب، سمت منطقه‌ی متروکه... ! تعداد سربازهایی که توی اون جهت وایستادن کمتر از بقیه‌ی جهاته؛ فقط از اون سمت می‌تونیم فرار کنیم.
فکم سفت شد.
- اگه اسیر بشیم، بلایی که سرمون میارن باعث میشه که حتی جنازه‌هامون هم قابل شناسایی نشه. مرگ با شرافت بهتر از اسارته!
صدای ظریف دختر باعث شد نیم‌نگاهی بهش بندازم. موهاش رو پشت گوشش انداخت و با حالتی عجیب نگاهم کرد:
- پس می‌دونی سرنوشتمون چیه!
پوزخند زدم. دقیقاً به همین دلیل دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره.
قدم بهش نزدیک شدم و توی چشم‌های روشن و آشناش زل زدم؛ این‌بار نه از روی شک، بلکه از روی اخطار! خشاب اسلحه رو بیرون کشیدم و بعد از بیرون کشیدن آخرین فشنگ، دوباره به حالت اول برگردوندمش. بین دو انگشت اشاره و شست نگه‌ش داشتم و جلوی چشم‌هاش گرفتم.
- فقط یه قدم اشتباه بردار یا یه حرکت اشتباه بکن تا فشنگی که برای تو کنار گذاشتم رو توی مغزت بکارم.
بدون جواب، با حالتی سعی می‌کرد محکم باشه، ارتباط چشمیش رو باهام حفظ کرد.
مارشال غرید:
- وقت رفتنه؛ استرنجرها یکی‌یکی دارن کشته میشن!
فشنگ رو توی جیب شلوارم سر دادم و بازوی دختر رو توی دستم گرفتم. با دست آزادم، اسلحه رو به حالت آماده‌باش نگه داشته‌بودم و بین بوی خاک و خونی که توی هوا پیچیده‌بود، دنبال مارشال و استرنجرها به راه افتادیم.
نگاه هوشیار و آماده‌م با دقت اطراف رو زیر نظر گرفته‌بود. تلاشی برای کنار زدن شاخه‌های تازه و جوون درخت‌ها نمی‌کردم و اجازه می‌دادم به صورتم بخوره. با هرقدمی که برمی‌داشتیم، به منبع صداهای که سکوت تاریکی شب رو می‌شکست، نزدیک‌تر می‌شدیم.
حتی صدای قدم‌های ما هم زیر لایه‌ی ضخیم خاک و برگ‌ها خفه می‌شد.
مارشال به هوا پرید و بالای سرمون به حرکت دراومد. دختر هنوز زیر دستم بود و هرچند سعی می‌کرد ظاهرش رو حفظ کنه، اما لرزش خفیفی که با هر ضربان قلبش به زیر دستم منتقل می‌شد، نشون می‌داد که بالأخره فشار این شب لعنتی بهش رسیده.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,568
مدال‌ها
4
اولین سایه‌ها قبل از ما رسیدن. سه سرباز با فرم سبز، اسلحه‌ها رو به سمت غرب گرفته بودن؛ همون جهتی که مارشال گفته بود راه فراره. با صدای قدم‌هامون، سرشون به‌طرفمون چرخید و نگاهمون کردن. هنوز حتی دستشون به ماشه نرفته بود که مارشال روی یکی‌شون شیرجه زد. صدای شکستن استخوان با چنان وضوحی بین درخت‌ها پیچید که دو نفر دیگه ناخودآگاه یک قدم عقب رفتن.
اسلحه‌م رو بالا آوردم، اما قبل از اینکه شلیک کنم یکی از استرنجرهای همراه با چنان سرعتی پرید که فقط سایه‌ای محو پنجه‌هاش دیده شد و گلوی سرباز دوم پاره شد. سومی عقب‌عقب رفت که پاش به ریشه‌ی درختی که از خاک بیرون زده‌بود، گیر کرد و افتاد. به دختر نگاه کرد و دهن باز کرد که چیزی بگه، اما دختر با یه حرکت خودش رو آزاد کرد، از کنارم جدا شد و به‌سمتش دوید. توی کمتر از یک ثانیه، پوتین چرمی با چنان شدتی به فک سرباز جوون و ترسیده برخورد کرد که سرش به عقب پرت شد و بی‌هوش شد.
به اطراف نگاه کردم؛ منطقه‌ی فرار برای چند ثانیه امن شده‌بود.
مارشال: عجله کنین! مطمئنم که بقیه خبردار شدن. اگه همین الان حرکت نکنیم... !
صدای یک شلیک تک و واضح، حرفش رو برید. شلیک دوم و سوم هم با فاصله‌ای خیلی کم از شلیک اول، به گوش رسیدن.
نه سریع بودن و نه پشت سرهم؛ کسی که شلیک کرده‌بود، برای دفاع از خودش گلوله‌ها رو به هدر نداده‌بود؛ اون صرفاً می‌خواست اعلام حضور کنه.
استرنجرها همه باهم خشکشون زد، اما من فقط باید یک بار اون صدا رو می‌شنیدم تا بفهمم. اسلحه‌ای که شلیک می‌کرد، صداخفه‌کن مخفی داشت.
این‌جا تو جنگل و توی این شرایط، فقط یک نفر ممکن بود که ازش استفاده کنه.
دختر زیرلب گفت:
- سانیار، من… !
- ساکت شو.
چیزی که پشت درخت‌ها ظاهر شد، نه سرباز بود و نه یگان ویژه! هیچ‌کدوم از چهره‌های معمولی دیوارنشین‌ها هم نبود.
شایانی که مثل همیشه سرتاپا سفید پوشیده‌بود، بی‌احساس و بدون ذره‌ای خستگی جلو می‌اومد. اسلحه‌اش پایین بود، اما ده لوله‌ی دیگه از پشت سرش بالا اومده‌بودن. از بین ده سربازی که مثل حلقه دورمون رو بسته بودن، انگار هیچ‌کدوم برنامه‌ای برای شلیک نداشتن؛ چون لازم نبود!
حالا آخرین تیکه‌ی پازلی که این دختر بهم ریخته‌بود، کنار بقیه قرار گرفت؛ اون‌ها فقط اومده بودن که راه‌های من رو ببندن.
مارشال غرید و بال‌هاش رو باز کرد، اما من دستم رو بلند کردم.
- تکون نخور.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,568
مدال‌ها
4
مارشال: این انسان پاش رو از گلیمش درازتر کرده و جرئت کرده وارد قلمروی... !
کلافه و بی‌حوصله تکرار کردم:
- گفتم تکون نخور.
با لبخند کوتاه و خطرناک شایان، صدای خرخرش بلندتر و واضح‌تر شد. خیره به لب‌های کش اومده‌ش بودم؛ لبخندی که انگار از دقیقه‌ی اول تا همین لحظه با مهارت یه شکارچی، دقیقاً همین پایان رو طراحی کرده بود.
شایان با همون آرامشی که همیشه ازش متنفر بودم، یه قدم جلو گذاشت.
- بالاخره انتخاب کردی، سانیار.
همین کافی بود. خون به صورتم دوید.
- انتخاب؟
تلاشی برای فریاد زدنی که می‌دونستم بی‌تأثیره نکردم؛ فقط به تبعیت از خودش، یه قدم بهش نزدیک شدم. دختر پشت سرم تکون خورد و با خونسردی از کنارم رد شد. مثل باد، بی‌صدا کنار شایان وایستاد و بهم خیره شد. احساسات توی چشم‌هاش ضدونقیض بودن و من هم اون‌قدر عصبانی بودم که به‌جز تصور سوراخ شدن پیشونیش و قرمز شدن صورتش با فشنگ توی جیبم، به چیزی فکر نکنم.
استرنجرها خرخر کردن، اما من فقط به شایان خیره موندم.
- تو این تله رو از همون اول چیدی.
- دقیقاً، اما فقط برای تو!
سربازی که سمت راستش ایستاده بود، جلو اومد و پوشه‌ای کاغذی رو جلوی پام انداخت. این همون مدرک جعلی‌ای بود که دختر توی اتاق مخفی بهم نشون داده‌بود؛ همون چیزی که باعث شد اینجا وایستم.
شایان: دختر وظیفه‌ش رو انجام داد و تو رو آورد همین‌جا.
- چی توی سرت می‌گذره؟ هدفت چیه؟
- اینکه ببینم تو کی هستی سانیار. سرباز؟ خائن؟ یا حتی یه چیزی بیشتر.
عرق سرد روی کمرم نشست و انگشت‌هام رو با فشار بیشتری روی اسلحه نگه داشتم.
- دوتا انتخاب داری.
مثل ماری دقیق و مطمئن بهم نگاه می‌کرد. سفیدی لباسش با ذات سیاهش تضاد زیاد و واضحی داشت.
- یک! به گروه واقعی من بپیوندی؛
همون گروهی که بیرون از قوانین پایگاه ساختم. گروهی که می‌تونه این جنگ رو عوض کنه. دو... !
اسلحه‌اش رو بالا آورد و بدون هیچ هیجانی ادامه داد:
- تو و تمام آزادهایی که توی پایگاه هستن، به جرم خ*یانت و ارتباط با استرنجرها اعدام می‌شین.
هوای سرد جنگل یهویی سنگین شد. صدای خش‌خش برگ‌ها رو شنیدم. استرنجرها آماده‌ی پریدن بودن و سربازها روبه‌روشون آماده‌ی شلیک شده‌بودن.
حالا من تنها کسی بودم که هر انتخابش می‌تونست باعث مرگ یک نفر یا یه گروه بشه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,568
مدال‌ها
4
سکوتی که بینمون حکومت می‌کرد، از هر انفجاری سنگین‌تر بود. نه کسی شلیک می‌کرد و نه استرنجرها حمله می‌کردن. همه منتظر بودن که ببینن من کدوم سمت وایمیستم.
نگاهم ناخودآگاه از شایان گذشت و روی مارشال نشست. بال‌هاش همون‌طور که از یه استرنجر انتظار می‌رفت، از سر آمادگی نیمه‌باز بودن.
مردمک چشم‌هام از درختی به درخت دیگه لیز می‌خورد و صحنه رو توی ذهنم بازسازی می‌کردم. اگر شلیک می‌کردم، اول شایان می‌افتاد و این یعنی نصف مسیر آزادی مردم من طی شده‌بود؛ ولی بعد از اون، ده اسلحه از فاصله‌ای که حتی استرنجرها هم فرصت جاخالی دادن ازش رو نداشتن، شلیک می‌شد.
به سربازی که بی‌سیم مشکی‌رنگ رو توی دستش فشار می‌داد، پوزخند زدم. قبل از این‌که بتونم اون رو بکشم، دستور ناگفته‌ی شایان رو به اطلاع سربازهای داخل دیوارها می‌رسوند. توی یه چشم به هم زدن، نوبت اون‌هایی بود که اسمشون هنوز توی ذهنم زنده بود؛ کسایی که به امید آزادی و انتقام، یونیفرم اسارتشون رو پوشیده‌بودن.
دستام رو با عصبانیت مشت کردم.
- تو حتی زحمت نکشیدی که خودت بیای سراغم!
صدام بم‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم.
- مثل یه ترسو توی سایه‌ها نشستی و من رو توی تله انداختی.
شایان با بی‌خیالی شونه بالا انداخت.
- من مرد جنگ نیستم سانیار؛ هیچ‌وقت نبودم! اگه قرار بود رودررو مبارزه کنم، ۲۴ سال پیش برنده‌ی دوئل من نبودم، آروین بود!
دختر توی سکوت کنارش وایستاده‌بود. این فقط یه آزمایش بود، نه یه تله.
نه دفاع می‌کرد، نه نگاهش رو می‌دزدید. اون کارش رو کرده‌بود و حالا نامحسوس با پوتین مشکی و چرمش رو روی زمین ضرب گرفته‌بود.
پوزخندی عصبی زدم:
- آزمایش؟
- اینکه ببینم وقتی مجبور بشی بین خودت و دیگران یکی رو انتخاب کنی، کدوم رو می‌کشی.
چیزی توی سی*ن*ه‌م ترک برداشت. من جوابش رو می‌دونستم؛ در واقع همیشه می‌دونستم!
تصویر آزادها از جلوی چشمم رد شد ؛اون‌هایی که بلد نبودن بجنگن، اما مجبورشون کرده‌بودن. اون‌هایی که اگه اسم من رو می‌آوردی، هنوز چشم‌هاشون برق می‌زد. در کنار اون‌ها، موجودات عجیب‌الخلقه‌ای بودن که دشمن انسان‌ها محسوب می‌شدن. استرنجرهایی که سال‌ها پیش، بدون هیچ دلیلی به من و آرین اعتماد کرده‌بودن؛ حتی با این‌که هیچ‌وقت به زبون نیاورده‌بودن که دلیل این اعتماد آروین بوده!
- اگه قبول کنم… !
صدام پایین اومد.
- مردمم آزاد میشن؟
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,444
13,568
مدال‌ها
4
شایان مکث نکرد و این بدترین بخش ماجرا بود.
- زنده می‌مونن.
نه خبری از آزادی بود و نه عدالت؛آزادها فقط می‌تونستن زنده بمونن.
کوتاه و بی‌روح خندیدم.
- معامله‌ت بوی خون میده.
ابرو بالا انداخت و دستی به موهای خاکستریش کشید.
- اما نتیجه میده.
یه قدم نزدیک‌تر اومد.
- توی این لحظه، تو این‌جا قهرمان نیستی، سانیار؛ فقط آخرین مانعی!
نگاهم رو ازش گرفتم و به سربازهای پشت سرش دوختم.
اگه رد می‌کردم، اسم من به دلیل اعدام ده‌ها نفر به بهونه‌ی خ*یانت و امنیت تبدیل می‌شد. ولی اگه قبول می‌کردم، دست‌هام برای همیشه به چیزی آلوده می‌شد که ازش متنفر بودم. شایان از این تلاشی برای تحت فرمان نگه‌داشتن من دریغ نمی‌کرد. نفسم رو با فشار بیرون دادم. انگار یه بخشی از خودم رو هم باهاش بیرون می‌دادم.
- به یه شرط!
چشم‌های تیره‌ی شایان از سر رضایت برق زد.
- استرنجرها رو همین امشب آزاد می‌کنی.
- نه.
- اون‌هایی که زنده موندن.
- نه.
اسلحه‌م رو کمی پایین آوردم و بعد با اطمینان بیشتری به‌سمتش نشونه گرفتم. مطمئن بودم معنی حرکاتم رو میفهمه.
- اون‌ها همین الان باید آزاد بشن، شایان! این آخرین خواسته‌ی منه و می‌خوام حتماً انجام بشه.
خنده‌ی راحتی کرد که صداش بین درخت‌ها منعکس شد.
- قبوله.
فریاد زد و دستور آزادی استرنجرها رو به گوش سربازهاش رسوند. پلک زدم و ذهنم رو از همه‌چیز خالی کردم.
- طبق خواسته‌ی تو، از این لحظه به بعد من عضوی از گروه هسته‌ی سیاه هستم.
چند ثانیه گذشت تا بالأخره شایان با صدای آروم به حرف اومد:
- تو دقیقاً به همون اندازه که برای ارتش من لازمی، حریف خطرناکی برای هرکسی که روبه‌روت قرار می‌گیره، محسوب میشی؛ شاید الان متوجه توانایی خودت نباشی، ولی به‌زودی با هیولای درونت روبه‌رو میشی!
دستش رو برای بستن قرارداد دراز کرد.
لرزش نامحسوس دستم رو فقط خودم احساس می‌کردم، ولی از روی ترس و تردید نبود؛ از سنگینی چیزی بود که داشتم امضا می‌کردم. بدون کاغذ، بدون جوهر، فقط با حضورم. دستش رو گرفتم به نشونه‌ی قدرت کمی فشار دادم. لبخند زد:
- به دنیای جدیدت خوش اومدی.
از این لحظه به بعد، من رسماً وارد ارتشی شده‌بودم که می‌دونستم اگه روزی فرو بریزه، اولین کسی که زیر آوارش دفن میشه
خودمم.
 
بالا پایین