جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 7,287 بازدید, 159 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,520
14,205
مدال‌ها
4
بهزاد، لیلا و نگاهش به نوشته‌ی روی جعبه، مردهای کت‌پوش، دختر مو‌نارنجی، اون ناظر روی پشت‌بوم و سه نفری که وارد کوچه شدن و دیگه بیرون نیومدن؛ یه چیز بین همه‌ی این اتفاق‌ها مشترک بود. همه دنبال جعبه بودن، اما هیچ‌ک.س تلاش نکرده‌بود تا همون لحظه ازم بگیرتش. چرا؟!
برعکس سؤال که خیلی ساده بود، جواب پیدا کردن اصلاً راحت نبود؛ اگه فقط به خود جعبه احتیاج داشتن، ساده‌ترین کار این بود که همون جلوی خونه‌ی بهزاد بهم حمله کنن. اون‌ها حتی موقع سوار و پیاده شدنم از اتوبوس هم فرصتش رو داشتن، اما هیچ‌کدوم این کار رو نکرده‌بودن. انگار همه ترجیح می‌دادن یه نفر دیگه دستش رو کثیف کنه.
صدای تق خیلی آرومی از داخل دیوار اومد. بدنم قبل از ذهنم واکنش نشون داد و به حالت آماده‌باش، از روی صندلی بلند شدم. چاقوی تاشو کف دستم نشست، ولی صدا دوباره تکرار نشد.
چند ثانیه بی‌حرکت موندم و نگاهم روی صندوق آهنی قفل موند. آروم جلو رفتم و با دقت به جزئیات نگاه کردم. قفلش هنوز بسته بود، اما از شکاف باریک پایینش، گوشه‌ی یه کاغذ بیرون زده‌بود؛ انگار یکی عمداً اینجوری گذاشته‌بودش.
روی پاهام جابه‌جا شدم. جواب زودتر از چیزی که انتظار داشتم رسیده‌بود. کلید رو از زیر صندوق برداشتم و برای بار دوم، قفل رو باز کردم. این بار یه تیکه کاغذ کوچیک‌تر از قبلی، داخلش بود. بیرون کشیدمش و بازش کردم: «مستقیم نیا.»
دستور رو یه بار دیگه، با دقت خوندم؛ دستور کامل همین بود! لبخند خیلی کم‌رنگی روی لبم نشست. این یعنی گزارش من به دستشون رسیده و مهم‌تر از اون، کسی که دستور رو فرستاده، فهمیده من تنها نیستم و تعقیب میشم؛ یا شاید هم از همون اول می‌دونسته.
کاغذ رو تا کردم و داخل جیبم گذاشتم. نگاهم دوباره روی جعبه افتاد. خب، انگار
پس مرحله‌ی بعد شروع شده‌بود. رو به جعبه گفتم:
- پس باید یه مدت دیگه هم پیش من بمونی!
روی میز خم شدم و جعبه رو از روش برداشتم. وزنش همون بود، اما دستور جدید، همه‌چیز رو عوض می‌کرد. نقطه‌ی تحویل اصلی لو رفته‌بود، یا حداقل احتمال لو رفتنش وجود داشت. کیف رو بعد از جا دادن جعبه داخلش، دوباره روی شونه‌م انداختم و از اتاق بیرون رفتم. راهروی تاریک ساختمون بوی نم و گرد و خاک می‌داد. پله‌ها رو آروم پایین رفتم.
هیچ عجله‌ای نداشتم؛ آدمی که عجله می‌کنه، توجه بقیه رو جلب می‌کنه. در خروجی رو باز کردم و خیابون تقریباً تاریک رو بررسی کردم. چراغ‌های زردرنگ، آسفالت خیس رو کدرتر نشون می‌دادن. چند نفر از دور رد شدن. دو خیابون کامل بدون مقصد مشخص راه رفتم و بعد وارد بازارچه‌ی شبانه شدم. اینجا هنوز شلوغ بود. فروشنده‌ها فریاد می‌زدن و بوی غذای پر از روغن توی هوا پیچیده‌بود. موسیقی ضعیفی از یه رادیوی قدیمی شنیده می‌شد. وسط جمعیت حرکت می‌کردم که صدای زنی از کنار گوشم رد شد:
- سیب زمینی تازه!
حتی نگاهم هم نکرد، اما همون لحظه چیزی به پام خورد. نگاهم رو پایین بردم و یه کیسه‌ی کاغذی کوچیک رو دیدم. زن بدون توقف به راهش ادامه داد. بدون این‌که خم بشم، پام رو روی کاغذ گذاشتم سه قدم جلوتر رفتم.
کنار دکه وایستادم و انگار دارم قیمت‌ها رو نگاه می‌کنم، با نوک کفشم کیسه‌ی زیر پام رو به‌سمت دیوار کشیدم. وقتی مطمئن شدم کسی توجهی نمی‌کنه، برداشتمش. داخلش فقط یه بلیت اتوبوس بود. چرخوندمش؛ پشت بلیت، با مداد نوشته شده‌بود: «خط ۴۷ ـ آخرین ایستگاه.»
پس قرار نبود مستقیم برم! قرار بود از مسیر عمومی حرکت کنم. منطقی بود. کسی که منتظر تحویل جعبه باشه، احتمالاً خروجی‌های شهر، ایستگاه‌های اصلی و مسیرهای مستقیم رو زیر نظر می‌گیره؛ اما یه اتوبوس معمولی و بین صدها مسافر، آخرین جایی بود که کسی دنبال تحویل مخفیانه می‌گشت.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,520
14,205
مدال‌ها
4
چند دقیقه بعد، جلوی سکوی خط ۴۷ وایستاده‌بودم. اتوبوس که رسید، تقریباً پر بود. توجهی نکردم و همراه بقیه سوار شدم. هیچ صندلی خالی‌ای نبود. کنار در وایستادم. اتوبوس حرکت کرد و از کنار چندتا ایستگاه رد شد. بعد از حدود یه ربع، فقط پنج نفر داخل اتوبوس مونده‌بودن. نگاهم رو از روی یه زن با لباس کار، دو دانشجو و راننده، روی مردی که از اول مسیر، ته اتوبوس نشسته‌بود، کشیدم.
برای اولین بار سرش رو بالا آورد. چشم‌هاش مستقیم روی کیف افتادن. خیلی آروم از جاش بلند شد و بدون توجه به حرکت اتوبوس، به‌سمت من راه افتاد.
مرد بدون عجله قدم برمی‌داشت. لباسش معمولی و قهوه‌ای رنگی که پوشیده‌بود، اون رو از افراد مقر فرماندهی و گروه ما متمایز می‌کرد. به بارونی قهوه‌ای و کهنه‌ای که پوشیده‌بود کیف پارچه‌ای که دستش بود، نگاه کردم. وقتی به دو قدمی من رسید، بدون اینکه نگاهم کنه، دستش رو به میله‌ی کنار در گرفت؛ انگار فقط دنبال جایی برای وایستادن بود. اتوبوس از روی دست‌اندازی رد شد و بدنه زیر پاهامون لرزید.
همون لحظه، مرد زیر لب گفت:
- ایستگاه آخر، همیشه آخر راه نیست.
نگاهم از شیشه جدا نشد. جمله رو شنیدم، اما جواب ندادم. چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد دوباره گفت:
- گاهی فقط آخر خطه.
این بار خیلی آروم گفتم:
- اگه حرفی داری، مستقیم بزن.
لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست.
- خوبه؛ دنبال بحث نیستی.
مکث کردم، ولی به‌طرفش نچرخیدم. این جمله جزو آموزش‌های ما بود و این یعنی این مرد من رو می‌شناخت. مطمئن بودم صدامون اون‌قدری آروم هست که کسی جز ما نشنوه. راننده با صدای بلند گفت:
- ایستگاه آخر!
اتوبوس کنار جدول وایستاد. درها باز شدن. زن و دوتا پسر دانشجو پیاده شدن، اما من تکون و مرد همون‌جا وایستادیم. چند ثانیه بعد، راننده از روی صندلی بلند شد. کمربندش رو روی شکم بزرگش کشید و رو به ما تشر زد:
- زودتر پیاده شین، باید برگردم.
اول مرد از پله‌ها پایین رفت و من هم دنبالش رفتم. ایستگاه تقریباً خالی بود و فقط یه سوله‌ی متروکه روبه‌رو دیده می‌شد. چراغ‌های برق، خیابونی که به سمت جنوب شهر می‌رفت رو قابل دیدن می‌کردن.
مرد چند قدم جلوتر وایستاد و به‌طرفم برگشت. چشم‌های آبیش آروم بودن. گفت:
- کیف رو باز نکن.
جواب دادم:
- قصدش رو ندارم.
سرش رو تکون داد.
- خوبه؛ پس هنوز ممکنه زنده بمونی.
اخم کردم.
- تو کی هستی؟ کدت رو بگو.
به جای جواب، از داخل جیبش یه مهر فلزی و گرد کوچیک بیرون آورد. یه نقش ساده روی اون حک شده‌بود. سرم رو جلو بردم و به طرحش نگاه کردم. یه خط عمودی و یه خط افقی که درست از وسطش رد می‌شد. همون لحظه شناختمش. این مهر، نشون بی‌نام‌ها نبود، اما توی دوره‌ی آموزش، یه بار دیده‌بودمش.
مربی اون روز مهر رو روی میز گذاشته‌بود و گفته‌بود:
- اگه یه روز کسی اینو بهتون نشون داد، به حرفش گوش بدین، ولی هیچ‌وقت دنبالش نرین.
مرد مهر رو دوباره داخل جیبش گذاشت؛ بعد بدون هیچ توضیحی گفت:
- از اینجا به بعد، خودت مسیر رو پیدا می‌کنی.
چرخید و ازم دور شد. با اخم بهش نگاه می‌کردم و حرف‌هاش رو توی سرم تحلیل می‌کردم. فقط سه قدم برداشته‌بود که صدای سوت بلندی از بالای یکی از ساختمون‌های اطراف بلند شد. مرد همون لحظه وایستاد. چشم‌هاش از روی من رد شد و به پشت سرم افتاد. خیلی کوتاه گفت:
- دیر رسیدن، اما بالأخره رسیدن.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,520
14,205
مدال‌ها
4
قبل از این‌که به‌طرفشون برگردم، دستم آروم روی دسته‌ی چاقوی تاشو نشست. می‌دونستم که اگه این مرد با این آرامش، از چیزی نگران شده باشه، ارزش دیدن داره. روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. سه نفر که فاصله‌شون با ما حدود سی متر بود، به آرومی و مستقیم به‌سمتمون میومدن. لباس‌هاشون مثل هم نبود؛ یکی کت قهوه‌ای پوشیده‌بود، یکی لباس کارگری و سومی یه بارونی بلند مشکی، اما قدم‌هاشون‌دقیقاً هم‌زمان برداشته می‌شد.
مرد کنارم زیر لب گفت:
- اینا رو می‌شناسم.
چشم از اون سه نفر برنداشتم.
- مقر فرماندهی؟
سرش رو خیلی آروم تکون داد.
- نه. اون‌ها هیچ‌وقت سه نفری نمیان.
جمله‌ش باعث شد دوباره همه‌چیز توی ذهنم به‌هم بریزه. پس این افراد کی بودن؟ سه نفر هم‌زمان از هم جدا شدن. یکی از سمت راست خیابون حرکت کرد، یکی از چپ و سومی مستقیم جلو اومد؛ داشتن با حوصله راه فرار رو می‌بستن.
همون لحظه، مرد کنارم یه قدم عقب رفت. نگاهش هنوز روی اون سه نفر بود.
- مأموریت من تا همین‌جا بود.
بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم:
- یعنی چی؟
مرد: یعنی از اینجا به بعد یا جعبه رو حفظ می‌کنی، یا خودت رو.
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم، برگشت و وارد کوچه‌ی باریکی شد که پشت ایستگاه قرار داشت. دنبالش نرفتم، چون همون لحظه، نفر وسطی به فاصله‌ی ده متری رسیده‌بود. وایستاد و نگاهش مستقیم روی کیفم قفل شد. با صدایی کاملاً عادی گفت:
- لازم نیست فرار کنی.
جواب ندادم که ادامه داد:
- ما برای تو نیومدیم؛ فقط اون چیزی که همراهته رو می‌خوایم.
لبخند خیلی کم‌رنگی زدم.
- پس بدشانسی آوردین.
ابروهاش بالا رفتن.
- چرا؟
بند کیف رو روی شونه‌م محکم‌تر کردم.
- چون من هم برای همون اومدم.
چند ثانیه سکوت شد. آه بلندی که مرد کشید، سکوت کوچه رو شکست.
- حیف.
دستش رو بالا آورد و دوتا انگشتش رو کنار هم قرار داد. همون لحظه از پشت سرم صدای شکستن شیشه بلند شد. ناخودآگاه خودم رو به سمت چپ پرت کردم که تیکه‌های شیشه کنار صورتم رد شدن.
یه بطری شیشه‌ای، درست جایی خورده‌بود که یه لحظه قبل وایستاده‌بودم. بطری روی زمین ترکید و مایع تیره‌رنگی روی آسفالت پخش شد. بوی تند گازوئیل، هوا رو پر کرد. قبل از اینکه فرصت تحلیل داشته باشم، صدای برخورد کبریت با جعبه‌ش به گوشم رسید.
سریع به اطرافم نگاه کردم. صدا از روبه‌روم و این مردها نبود، بلکه از پشت‌بوم بالای سرم بود. لعنتی زیرلب فرستادم. این سه نفر فقط حواس‌پرتی بودن؛ حمله‌ی اصلی از بالا شروع شده‌بود.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,520
14,205
مدال‌ها
4
بدون فکر کردن، خودم رو پشت ستون بتنی ایستگاه پرت کردم. شعله دقیقاً کنار جایی که یه لحظه قبل وایستاده بودم، روی بنزین افتاد. صدای بوم بلندی توی گوشم پیچید و آتیش مثل مار روی آسفالت دوید تا مسیر فرارم رو ببنده.
گرما به صورتم کوبید. سرم رو چرخوندم؛ سه نفر روبه‌رو تکون نخوردن، انگار از قبل می‌دونستن قراره چی بشه. لعنتی فرستادم. این حمله برای ترسوندن نبود؛ برای مجبور کردن من به انتخاب مسیر بود.
دستم روی بند کیف سفت شد و چشم‌هام سریع محیط رو اسکن کردن. سمت چپ، دیوار بلند سوله؛ سمت راست، خیابون باز و پشت سر، کوچه‌ای که مرد ناشناس واردش شده‌بود.
همون لحظه صدای تق کوتاهی از بالای سرم اومد. تیرانداز دوباره آماده شده‌بود و اسلحه رو مسلح کرده‌بود. دیگه وقت فکر کردن نبود!
از پشت ستون بیرون زدم و مستقیم به‌سمت کوچه دویدم. صدای شلیک پشت سرم پیچید. گلوله به لبه‌ی ستون جلوم خورد و تکه‌های سیمان به هوا پاشیدن. پیچ اول کوچه رو رد کردم. دو قدم جلوتر، یه سطل فلزی رو با پا به وسط مسیر پرت کردم؛ صدای برخوردش بین دیوارها پیچید. همزمان، خودم رو به دیوار چسبوندم.
نفر اول که وارد کوچه شد، ناخودآگاه به‌سمت صدایی که از سطل بلند شده‌بود، برگشت. همین نیم‌ثانیه کافی بود. از توی سایه بیرون پریدم و آرنج دست راستم به گلوش خورد. قبل از اینکه بیفته، شونه‌ش رو گرفتم و با تمام وزنم به دیوار کوبیدمش. صدای برخورد استخون با آجر خفه شد.
مرد دوم اسلحه‌ش رو بالا آورد. خم شدم و با قفل کردن انگشت‌هام دور ساقش، پاش رو کشیدم؛ تعادلش به هم خورد و گلوله به دیوار خونه‌ی پشت سرمون خورد. جرقه و گرد آجر روی سرمون ریخت. چاقو توی دستم باز شد. دستم رو دور دسته‌ش سفت کردم و تیغه‌ی تیزش رو روی مچش کشیدم. ناله‌ای کردم و اسلحه از دستش افتاد؛ با لگدی توی شکمش، به‌طرف ته کوچه پرت‌ش کردم.
صدای قدم‌های نفر سوم نزدیک می‌شد، اما وقت درگیری بیشتر نبود. کیف رو محکم‌تر روی شونه انداختم و از روی مردی که هنوز نفس می‌کشید پریدم. به ته کوچه رسیدم. یه در نیمه‌باز فلزی سمت چپ دیده می‌شد. خودم رو داخل کشیدم و در رو پشت سرم بستم.
صدای فریاد از بیرون بلند شد و چند ضربه محکم به در خورد، اما در سنگین‌تر از اون بود که سریع باز بشه. نفس عمیقی کشیدم و بالأخره اطرافم رو دیدم. از توی فضای نیمه تاریک، بوی روغن و فلز به بینیم می‌خورد. اینجا یه انبار قدیمی تعمیرات بود.
فقط دو ثانیه طول کشید تا چشم‌هام همون مرد ناشناس رو که حالا روبه‌روم وایستاده‌بود، ببینه؛ انگار از اول منتظر بود. بدون اینکه تعجب کنه، فقط گفت:
- بالأخره مسیر درست رو انتخاب کردی.
مرد از جاش تکون نمی‌خورد و فقط نگاهم می‌کرد؛ انگار صدای ضربه‌هایی که به در فلزی می‌خورد، اصلاً براش اهمیتی نداشت. چاقو هنوز توی دستم بود. کیف رو از روی شونه‌م پایین نیاوردم. گفتم:
- کی هستی؟
لبخند خیلی محوی زد.
-الان سؤال مهم این نیست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,520
14,205
مدال‌ها
4
صدای برخورد محکمی به در به گوشمون رسید و لولاها ناله کردن. یه بار دیگه کوبیدن؛ این بار ورق فلزی کمی به داخل خم شد. اخم کردم. وقت تموم شده‌بود. مرد با آرامش گفت:
- از سه نفر بیرونن، دو نفرشون زنده از اینجا نمی‌رن.
اخم کردم.
- از کجا این‌قدر مطمئنی؟
جواب نداد؛ فقط یه قدم از نور کم‌رنگی که از پنجره‌ی سقفی می‌اومد، عقب رفت. همون لحظه در با صدای وحشتناکی از جاش کنده شد و اولین نفر خودش رو داخل سوله پرت کرد. اسلحه هنوز توی دستش بود.
قبل از اینکه فرصت پیدا کنه اطراف رو ببینه، توی سکوت و بی‌صدا کنارش رسیده‌بودم. دستم روی مچش نشست و پیچوندمش که صدای شکستن استخون توی انبار پیچید. اسلحه از دستش افتاد. از فرصت استقاده کردم و با آرنج به فکش کوبیدم. بدنش مثل تیکه‌ی چوب، روی زمین افتاد.
دومی از سمت راست حمله کرد. چاقوش برق زد که یه قدم عقب رفتم. نوک تیغه فقط آستینم رو پاره کرد. بدون این‌که بهش فرصت بدم، با زانوم به شکمش ضربه زدم که خم شد. تیغه‌ی چاقو محکم به پشت گردنش خورد. روی زمین افتاد، اما هنوز ازرائیل برای گرفتن جونش، نرسیده‌بود.
نفر سوم وارد شد، اما برخلاف دو نفر قبلی عجله نکرد. نگاهش اول روی من چرخید و بعد روی مرد ناشناس. تردید توی صورتش رو دیدم. همین اشتباه آخرش بود؛ نباید به این سادگی و فقط با دیدن چندتا جنازه، فکر تسلیم شدن به سرش می‌زد.
لگدی زیر اسلحه‌ی جلوی پام زدم. بالا پرید و اسلحه‌ی نفر اول رو توی هوا گرفتم. شلیک نکردم، فقط با قنداق اسلحه به شقیقه‌ش کوبیدم. بدنش چرخید و روی زانو افتاد. قبل از اینکه بلند بشه، چاقو روی گلویش قرار گرفت. چند ثانیه فقط صدای نفس کشیدن سه نفر داخل انبار می‌پیچید.
مرد روبه‌روم لب‌هاش رو به زور تکون داد.
- دیر کردی.
خواستم سؤال بپرسم، اما ناگهان نگاهش از صورتم رد شد و به پشت سرم خیره شد. بی‌اختیار برگشتم. مرد ناشناس بالأخره از سایه بیرون اومد. خیلی آروم و مطمئن، کنار جنازه‌ی نفر اول وایستاد.
بدون این‌که بهم نگاه کنه، به کیف نگاهی انداخت و وقتی از سالم بودنش مطمئن شد، دستش رو پشت گوشش برد. انگشت‌هاش زیر لبه‌ی پوست مصنوعی فرو رفتن و لایه‌ی نازکی از صورتش به آرومی جدا شد. پوست مصنوعی از روی گونه‌ش پایین اومد، از بینیش رد شد و به خط فکش رسید.
چند ثانیه بعد، دیگه اون مرد ناشناس وجود نداشت. چشم‌های سرد و نافذ، موهای جوگندمی و همون چهره‌ای که سال‌ها هر روز توی مقر دیده‌بودم، باعث شد که بی‌اختیار صاف وایستم. چاقو هنوز توی دستم بود، اما ناخودآگاه تیغه رو پایین آوردم.
- قربان.
شایان بدون این‌که جواب سلامم رو بده، چند قدم جلو اومد. نگاهش روی سه نفر افتاد. یکی بی‌هوش بود، یکی نفس‌های آخرش رو می‌کشید و سومین نفر هنوز روی زانو افتاده‌بود. شایان کنار نفر آخر نشست و یقه‌ش رو توی مشت گرفت.
- چه کسی فرستادت؟
مرد لبخند خون‌آلودی زد.
- هیچ‌ک.س!
شایان حتی پلک هم نزد.
- جواب واقعی رو میخوام.
مرد چیزی نگفت، فقط با زحمت دستش رو داخل جیبش برد. قبل از این‌که من واکنشی نشون بدم، شایان مچش رو گرفت و دستش رو بیرون کشید. یه کپسول شیشه‌ای کوچیک توی دستش برق می‌زد. پوزخند زدم؛ مرد سعی کرده‌بود خودکشی کنه.
شایان بدون کوچک‌ترین تغییری توی حالت صورتش، کپسول رو از دستش گرفت. نگاهی بهش انداخت و بعد خیلی آروم گفت:
- همون‌طور که فکر می‌کردم، مقر فرماندهی بالأخره عجله کرده.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,520
14,205
مدال‌ها
4
لب‌های مرد بدون صدا، تکون خوردن. شایان کپسول شیشه‌ای رو بین دوتا انگشتش چرخوند. داخلش فقط چند قطره مایع بی‌رنگ باقی مونده‌بود. سرش رو بالا گرفت و به من نگاه کرد:
- بکشش؛ حوصلم رو سربرد!
حالا داشت با صدای خودش حرف می‌زد. قبل از این‌که مرد فرصت تحلیل دستور شایان و واکنش داشته باشه، ساعد دستم رو زیر چونه‌ش قفل کردم و دست دیگه‌م رو روی سرش گذاشتم. بدون حرف دست‌هام رو به جهات مخالف کشیدم و به صدای تق که توی سوله پیچید، گوش کردیم. ازش فاصله گرفتم و بدون توجه به جسد که پشت سرم روی زمین افتاد، رو به شایان وایستادم. آروم و بی‌حوصله گفت:
- همیشه همین اشتباه رو می‌کنن.
کپسول رو داخل جیب بارونیش گذاشت و صاف وایستاد. نگاهش بالأخره روی من ثابت موند.
- زخمی شدی؟
به آستین پاره‌شده‌م نگاه کردم.
- خیر قربان؛ فقط یه خراش!
سرش رو تکون داد و بدون مقدمه گفت:
- جعبه.
کیف رو از روی شونه پایین آوردم، اما هنوز دستم از بندش جدا نشده‌بود. شایان متوجه تردیدم شد. لبخند خیلی کم‌رنگی زد.
- خوبه! این همون چیزیه که می‌خوام؛ هر چیزی رو تحویل هر کسی نمیدی.
چند قدم جلو اومد و اخطار داد:
- حتی به من.
سکوت کردم. این هم بخشی از آموزش بود؛ تا زمانی که دستور نهایی صادر نشده، حامل امانت فقط به رمز و تأیید نهایی اعتماد می‌کنه. توی این لحظه، نه اسم اهمیت داره و نه درجه.
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم، تا این‌که شایان خیلی آروم گفت:
- رمز مرحله‌ی سوم.
بدون مکث جواب دادم:
- امانت، صاحبش رو انتخاب نمی‌کنه... .
ادامه داد:
- اما حاملش رو امتحان می‌کنه.
لبخند سرد و بی‌احساسی زد و دستور داد:
- کیف رو تحویل بده.
کیف رو از روی شونه‌م پایین آوردم و به دستش دادم. بدون این‌که بازش کنه، فقط وزنش رو توی دستش سنجید؛ انگار می‌خواست مطمئن بشه چیزی از داخلش کم نشده. به کیف خیره شده‌بود و چشم‌هاش به وضوح برق می‌زدن، انگار به چیزی که می‌خواست، رسیده‌بود.
آماده‌ی اعلام پایان مأموریت بودم که برخلاف انتظارم، دوباره کیف رو به‌سمتم گرفت. اخم کردم.
- قربان؟!
شایان: دوباره بندازش روی شونه‌ت.
چند لحظه بهش خیره موندم.
- مأموریت تموم نشده؟
پوزخند مرموزی زد و دست سالمش رو توی موهاش نیمه بلند و جوگندمیش کشید تا به عقب هدایتشون کنه.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,520
14,205
مدال‌ها
4
- تازه شروع شده.
کیف رو دوباره گرفتم. شایان به سه جسد روی زمین نگاه کرد.
- از این لحظه، مقر فرماندهی می‌دونه جعبه از خونه‌ی بهزاد خارج شده و چهره‌ت رو دنبال می‌کنه، اما هنوز نمی‌دونه هویت واقعیت چیه؛ چون تمام مدارکی که زنده بودن سانیار رو اثبات میکنه، نابود شدن.
مکث کوتاهی کرد. لبخند شروری زد و با سرخوشی ادامه داد:
- و من دوست دارم همین‌طور بمونه. واقعاً به گروهی که ساختم افتخار می‌کنم.
سرم رو بالا آوردم.
- مقصد؟
شایان این بار جواب نداد؛ فقط از داخل جیبش، یه پاکت کاهی تاخورده بیرون آورد. پاکت هیچ نوشته‌ای نداشت. رو توی دستم گذاشتش.
- وقتی از این انبار خارج شدی، ده دقیقه صبر کن؛ بعد بازش کن.
نگاهم بین پاکت و صورتش جابه‌جا شد.
- اگه قبلش بازش کنم؟
پاکت رو از دستش گرفتم و توی جیب داخلی پالتوم گذاشتم. همون لحظه صدای آژیر از دور شنیده شد. شایان به سمت پنجره‌ی شکسته رفت و یه نگاه کوتاه به بیرون انداخت.
- وقت رفتنه.
خواستم سؤال بعدی رو بپرسم، اما به سرعت از پنجره بیرون پرید و من رو توی سوله، بین جنازه‌ها تنها گذاشت. متوجه صدای ناله‌ی تنها کسی که زنده بود، شدم. سرم رو چرخوندم و از روی شونه نیم نگاهی بهش انداختم؛ با بی‌حوصلگی نفسم رو بیرون فرستادم و به‌طرفش رفتم. جلوش که رسیدم، لگدی توی پهلوش کوبیدم.
- به من نگاه کن.
ناله‌ی خفه‌ای کرد و با چشم‌های بی‌حال نگاهم کرد، ضربه‌ای که موقع مبارزه بهش زده‌بودم، درست همونجایی که می‌خواستم فرود اومده‌بود و برای چند دقیقه فلج شده‌بود. کلتم رو از پشت کمربندم بیرون کشیدم و توی چشم‌های خیره‌ش نگاه کردم. لبخندی زدم و با خونسردی، ماشه رو کشیدم.
اسلحه رو سرجای اولش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. بوی روغن سوخته‌ای که هنوز توی انبار پیچیده‌بود حالا با بوی خونی که از سوراخ روی پیشونیش بیرون می‌ریخت، قاطی شده‌بود.
نگاهم روی دیوارها چرخید و روی در شکسته قفل شد. به‌جز همون راهی که خودم اومده‌بودم، هیچ راه دیگه‌ای وجود نداشت. نیشخند خیلی کمرنگی روی صورتم نشست. شایان هیچ‌وقت چیزی رو توضیح نمی‌داد، فقط مطمئن می‌شد که خودت جوابش رو پیدا کنی.
نگاهم روی سه‌تا جسد روی زمین افتاد. جلوی آخرین قربانیم زانو زدم و جیب‌هاش رو گشتم. کارت شناسایی نداشت و به‌جز یه تیکه کاغذ تاخورده، هیچ چیز دیگه‌ای توی جیبش نبود. بازش کردم. داخلش فقط یه شماره نوشته شده‌بود. زمزمه کردم:
- ۳۱.
کاغذ رو دوباره تا کردم و این دفعه، توی جیب خودم گذاشتم. ممکن بود بعداً به درد بخوره. یاد پاکت افتادم. مچ دستم رو بالا آوردم و ساعتم رو نگاه کردم. عقربه‌ی ثانیه‌شمار آروم جلو می‌رفت.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,520
14,205
مدال‌ها
4
از در اصلی انبار، بیرون اومدم. کوچه خالی بود و شعله‌هایی که چند دقیقه قبل جلوی ایستگاه زبونه می‌کشیدن، حالا خاموش شده‌بودن. از درگیری نیم ساعت پیش، فقط چندتا رد سیاه روی آسفالت باقی مونده‌بود؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
سرم رو پایین انداختم و با قدم‌های معمولی راه افتادم. سه‌تا چهارراه رو رد کردم و وارد پارک کوچیکی شدم که تقریباً خالی بود. روی نیمکت فلزی نشستم و همزمان مچم رو بالا آوردم. دقیقاً همون لحظه، عقربه‌ی ثانیه‌شمار دور دهم رو کامل کرد. پاکت رو بیرون آوردم و لبه‌ش رو باز کردم. داخلش فقط یه برگه بود. دست‌خط شایان رو می‌شناختم.
کوتاه نوشته‌بود: «جعبه رو تا طلوع، پیش خودت نگه دار. هیچ‌ک.س برای تحویل گرفتنش نمیاد. از این لحظه، هر کسی خواست جعبه رو ازت بگیره، دشمنه.»
چند لحظه به جمله‌ی آخر خیره موندم. پشت برگه توجهم رو جلب کرد. برش گردوندم. فقط یه جمله‌ی دیگه نوشته شده‌بود: «امتحان واقعی، از لحظه‌ای شروع میشه که فکر می‌کنی مأموریتت تموم شده.»
نفسم رو آروم بیرون دادم. هر ثانیه به این نتیجه می‌رسیدم که مأموریت تازه شروع شده‌بود، و چند دقیقه‌ی بعد، اتفاقی میوفتاد که شک می‌کردم هنوز وارد بازی شدم یا نه!
کیف رو دوباره روی شونه‌م انداختم و از روی نیمکت بلند شدم. هنوز دو قدم بیشتر برنداشته‌بودم که سایه‌ی کسی روی زمین، کنار سایه‌ی خودم افتاد. صدایی آروم از پشت سرم گفت:
- ببخشید ساعت چنده؟
ابروم رو بالا انداختم. این سؤال، رمز نبود؛ طعمه بود!
بدون اینکه برگردم، گفتم:
- شرمنده! ساعتم خراب شده.
قدم‌هام رو همون سرعت نگه داشتم. پشت سرم سکوت شد. بعد صدای همون مرد دوباره اومد:
- حیف شد؛ فکر می‌کردم آدم مؤدب‌تری باشی.
حالا دیگه مطمئن شدم. هیچ آدم غریبه‌ای وسط خیابون از کسی که تازه از روی نیمکت بلند شده، ساعت نمی‌پرسه؛ مخصوصاً وقتی از زیرچشم دیده‌بودم که روی مچش ساعت بسته.
دست راستم خیلی آروم روی بند کیف نشست.
با قدم‌های بلند و آماده، از بیرون بیرون اومدم و پیچ بعدی رو رد کردم. ویترین مغازه‌ی بسته‌ای سمت راستم بود. به جای برگشتن، تصویر پشت سرم رو از توی شیشه دیدم.
یه مرد حدوداً چهل ساله با کت سرمه‌ای و کلاه لبه‌دار، فاصله‌ش رو با هم حفظ کرده‌بود؛ نه نزدیک می‌شد و نه دور!
حرف شایان دوباره توی ذهنم تکرار شد: «هر کسی خواست جعبه رو ازت بگیره، دشمنه.»
پس این یکی هم دشمن بود، اما مثل بقیه‌شون، عجله‌ای برای حمله نداشت.چ؛ این یعنی یا کسی باهاش بود، یا منتظر رسیدن نفر دیگه‌ای بود.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,520
14,205
مدال‌ها
4
به چهارراه بعدی رسیدم. چراغ عابر سمت ما، قرمز بود. چند نفر کنار جدول وایستاده‌بودن. همه عادی بودن. خواستم نگاهم رو بگیرم که توی لحظه‌ی آخر، چشمم به کفش‌های واکس‌خورده‌ی کارگر سمت چپم افتاد. کسی که تمام روز توی کارگاه کار می‌کنه، کفشش این‌قدر تمیز نمی‌مونه.
چراغ سبز شد و بدون این‌که نگاهش کنم برخلاف بقیه، از خیابون رد نشدم و همون‌جا وایستادم. مرد کت سرمه‌ای چند متر عقب‌تر وایستاد؛ کارگر هم تکون نخورد. پس درست حدس زده‌بودم. حداقل دو نفر بودن.
چراغ دوباره قرمز شده‌بود. بی‌اختیار لبخند زدم. دقیقاً چند لحظه قبل از سبز شدن چراغ، از جدول فاصله گرفتم و وارد مغازه‌ی کوچکی شدم که تابلوی «کتاب و لوازم‌التحریر» بالای درش نصب شده‌بود.
در رو به داخل هول دادم که زنگ بالای در به صدا دراومد. مغازه خلوت بود. پیرمرد فروشنده حتی سرش رو هم بلند نکرد. مستقیم تا جلوی دیوار ته مغازه رفتم. قفسه‌ها قدیمی بودن، اما چیزی که دنبالش بودم، کتاب نبود.
در کوچیک بدون قفلی پشت پرده‌ی انبار قرار داشت. دستم رو دراز کردم و بازش کردم. راهروی باریکی به کوچه‌ی پشت مغازه می‌رسید. همین که وارد کوچه شدم، در رو آروم بستم. به دیوار چسبیدم و منتظر موندم.
توی سرم از سه تا یک شمردم. زنگ مغازه دوباره به صدا دراومد و بالافاصله صدای قدم‌های تندی توی محیط پیچید. مرد کت سرمه‌ای وارد مغازه شده‌بود.
چند ثانیه بعد، صدای خشک‌شده‌ی پیرمرد فروشنده اومد:
- دنبال کسی می‌گردی؟
جوابی نشنیدم. چند ثانیه بعد، صدای کشیده شدن پرده به گوشم رسید؛ مرد راه خروج رو پیدا کرده‌بود. به محض این‌که در پشت مغازه باز شد، از دیوار جدا شدم. یه دستم رو روی دهنش گذاشتم. با دست دیگه‌م، یقه‌ش رو گرفتم و با تمام نیرو به دیوار کوبیدمش. صدای برخورد سرش با آجر، توی کوچه پیچید.
قبل از اینکه فرصت تقلا پیدا کنه، چاقو کنار گلویش قرار گرفت. خونسرد و آروم گفتم:
- از بازی‌تون خسته شدم؛ این بار من سؤال می‌پرسم و اگه جواب ندی،
دوستان و عزیزانت باید تا ابد منتظر برگشتت بمونن.
تکون نخورد، فقط نفسش تندتر شد. نوک چاقو حتی یه میلی‌متر هم از روی گردنش جابه‌جا نشد. با لحن تهدیدکننده گفتم:
- اسم؟
لبخند کجی زد.
- فکر می‌کنی اسمم به دردت می‌خوره؟
فشار تیغه رو بیشتر کردم که خط باریکی از خون روی پوستش نشست.
- نه، اما اولین دروغت به دردم می‌خوره.
چشم‌هاش برای اولین بار تغییر کرد. خوبه! فهمید دنبال اطلاعاتی نیستم که از قبل آماده کرده. سؤال دوم رو پرسیدم:
- چند نفرین؟
این بار مکث کرد.
- چهار... !
قبل از اینکه جمله‌ش کامل بشه، با آرنج به شکمش کوبیدم. هوا از ریه‌هاش بیرون پرید.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,520
14,205
مدال‌ها
4
- اشتباه گفتی؛ اگه چهار نفر بودین، اون کارگر به‌جای این‌که دنبالت بیاد، هنوز سر چهارراه وایستاده‌بود.
چند ثانیه فقط خس‌خس کرد، بعد با اکراه گفت:
- سه نفر.
لبخند سردی بهش زدم.
- حالا شد.
نگاهم از صورتش جدا نشد.
- کی فرمانده‌تونه؟
لب‌هاش محکم روی هم قفل شد. می‌دونستم این سؤال رو جواب نمیده، برای همین اصلاً منتظر نموندم.
- مقر فرماندهی؟
پلک راستش، فقط برای کمتر از یه ثانیه پرید، ولی همین کافی بود؛ جوابم رو گرفته بودم. پس حدسم درست بود؛ این‌ها از مقر فرماندهی بودن. یکی از گروه‌های که دنبال رد جعبه می‌گشتن، از مقر فرماندهی فرستاده شده‌بودن.
صدای قدم آروم و ریتم‌داری از بالای کوچه اومد. مرد روبه‌روم هم صدا رو شنید. لبخند زد و خطاب قرارش داد:
- دیر کردی.
برنگشتم؛ فقط از توی شیشه‌ی خاک‌گرفته‌ی پنجره‌ی کنارمون، انعکاس توی کوچه رو نگاه کردم. همون کارگر بود، اما دیگه نقش بازی نمی‌کرد. کتش گچیش رو درآورده‌بود. دست راستش آروم داخل جیبش رفت.
نفس عمیقی کشیدم و چاقو رو از روی گردن مرد کنار کشیدم. با زانو به پاهاش ضربه زدم که تعادلش به هم خورد. شونه‌ش رو گرفتم و چرخوندمش. بدنش دقیقاً بین من و نفر تازه‌وارد قرار گرفت.
همکارش اسلحه رو بیرون کشید، اما نتونست شلیک کنه. مردد مونده‌بود و همین مکث همه‌چیز رو عوض کرد. ما آموزش دیده‌بودیم که در مواقع ضروری، بدون مکث و تردید همدیگه رو فدا کنیم، ولی این افراد نه! با یه حرکت، مشتی توی شکمش کوبیدم که روی زمین افتاد.
کیف رو از روی شونه‌م چرخوندم و محکم به صورت مردی که اسلحه دستش بود کوبیدم. صدای شکستن بینی‌ش بلند شد و اسلحه از دستش افتاد. قبل از اینکه روی زمین بیفته، با پا گرفتمش و بالا آوردمش. برش داشتم، ولی گلوله‌ای شلیک نکردم؛ فقط خشاب رو درآوردم.
اسلحه و خشاب رو به دو سمت مختلف کوچه پرت کردم. مرد با دست روی صورت خون‌آلودش خم شده‌بود و همکارش تازه خودش رو از روی زمین بلند می‌کرد. دیگه هدفی نداشتم؛ اطلاعاتی که لازم بود رو گرفته‌بودم. برگشتم و با قدم‌های بلند، از کوچه خارج شدم.
پشت سرم فقط صدای فحش و تقلا می‌اومد. دیگه تلاشی برای تعقیبم نمی‌کردن؛ اما نه به این خاطر که نمی‌خواستن، چون فهمیده‌بودن هر دقیقه‌ای که صرف گرفتن من کنن، فاصله‌ی جعبه با دست‌های اون‌ها بیشتر می‌شه. باید دنبال یه نقشه‌ی جدید می‌گشتن تا سرعتم رو کم کنن و این دقیقاً همون چیزی بود که شایان می‌خواست؛ که راه‌های جدیدی رو امتحان کنن و همزمان که امتحان من رو سخت‌تر می‌کنن، شایان رو با شیوه‌های جدیدشون آشنا کنن.
 
بالا پایین