جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,406 بازدید, 188 پاسخ و 24 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,549
14,417
مدال‌ها
4
راهروی باریک، مستقیم به اعماق سنگ می‌رفت. چراغ‌های زرد کم‌نور، با فاصله‌های مساوی روی دیوار نصب شده‌بودن و فقط به اندازه‌ای نور می‌دادن که مسیر دیده بشه.
صدای قدم‌هام توی راهرو می‌پیچید. از سه‌تا پیچ پشت سر هم رد شدم، و از پله‌های سنگی پایین رفتم. پشت در فلزی دوم وایستادم و به نگهبان سیاه‌پوشی که حتی مرد یا زن بودنش مشخص نبود، نگاه کردم.
بدون اینکه حرفی بزنه، کارت فلزی سیاه‌رنگم رو ازم گرفت، داخل شیار کنار در فرو کرد و چند ثانیه بعد، قفل با صدای خشکی آزاد شد. با کنار رفتن در، بوی آشنای سنگ، روغن اسلحه و قهوه‌ی تلخ توی صورتم نشست. همه‌چیز همون‌طور بود که همیشه بود.
سالن اصلی مقر، مثل همیشه پررفت‌وآمد بود. چند نفر روبه‌روی نقشه‌ی بزرگ روی دیوار وایستاده بودن و درباره‌ی مسیر یکی از گشت‌ها بحث می‌کردن. دو نفر دیگه مشغول تمیز کردن سلاح‌ها بودن. چند نفر هم بی‌صدا و بدون سلام و حتی مکث، از کنار هم رد می‌شدن؛ اینجا کسی برای احوال‌پرسی وقت تلف نمی‌کرد.
همین که وارد شدم، یکی از نیروهای شیفت نگهبانی نگاهم کرد. مثل همیشه، همه با زبون خودمون با هم ارتباط برقرار می‌کردیم.
- برگشتی؟
سرم رو تکون دادم.
- مأموریت تموم شد.
- گزارش؟
- بعد از ثبت ورود انجامش میدم.
چیزی نگفت و فقط با انگشت به‌سمت اتاق ثبت اشاره کرد. راه افتادم. اتاق ثبت، آخر راهرو قرار داشت. پشت میز فلزی، مردی حدوداً ۵۰ ساله نشسته بود؛ موهای جوگندمی کوتاه، عینک باریک و با همون دفتر قطوری که هیچ‌وقت از روی میزش برداشته نمی‌شد.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت:
- کد؟
- ۹۳.
قلمش چند لحظه روی کاغذ حرکت کرد.
- مأموریت؟
- اسکورت کاروان نظامی.
بالأخره سرش رو بلند کرد. نگاه سرد و موشکافانه‌ش چند ثانیه روی صورتم موند.
- تلفات؟
- دو نفر از کاروان.
- دلیل؟
- حمله‌ی سگ‌های غول‌پیکر.
قلم دوباره روی کاغذ نشست.
- وضعیت مأموریت؟
- موفق.
دفتر رو بست.
- ثبت شد.
قانون بی‌نام‌ها ساده بود؛ تا وقتی خودت چیزی نگفته‌بودی، هیچ‌ک.س جز فرمانده درباره‌ی مأموریتت نمی‌پرسید.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,549
14,417
مدال‌ها
4
از اتاق ثبت بیرون اومدم و دوباره توجهم به کاغذ توی جیبم جلب شد. گرمای بدنم از لای پارچه به کاغذ رسیده‌بود، اما هنوز نتونسته‌بودم دوباره بازش کنم.
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آرومی از پشت سرم اومد.
ـ مأمور ۹۳!
وایستادم و روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. یکی از نیروهای بی‌نام، همون‌طور که دست‌هاش پشت کمرش قفل شده‌بود، حالا جلوم وایستاده‌بود. صداش رو می‌شناختم؛ مأمور ۸۲! ‌بیشتر وقتش رو توی بخش ارتباطات می‌گذروند و هیچ‌وقت بی‌دلیل دنبال کسی نمی‌اومد.
بدون مقدمه گفت:
- فرمانده احضارت کرده.
اخمی روی صورتم نشست.
- الان؟
- همین الان.
بدون هیچ توضیح دیگه‌ای، برگشت و از راهرو دور شد. چند ثانیه همون‌جا وایستادم. من باید برای گزارش مأموریت به اتاقش می‌رفتم، بنابراین احضار کردنم عجیب بود. ذهنم ناخودآگاه شروع کرد به مرور سه روز گذشته؛ جعبه، پاکت و هر کد دیگه‌ای که می‌تونست مرتبط با اینحا باشه، هیچ‌کدوم از این‌ها نباید تا الان به مقر رسیده باشن.
حتی اگه شایان همه‌چیز رو زیر نظر داشت، هنوز برای احضار من به خاطر این موضوعات زود بود؛ شاید اصلاً ربطی به مأموریت نداشت! نفسم رو آروم بیرون دادم و به‌سمت راهروی فرماندهی راه افتادم.
هرچی جلوتر می‌رفتم، رفت‌وآمد کمتر می‌شد؛ چراغ‌ها کم‌نورتر و دیوارهای سنگی، ضخیم‌تر می‌شدن. آخر راهرو، در فولادی بزرگی قرار داشت که هیچ نشونی روش دیده نمی‌شد. دوتا نگهبان دو طرفش وایستاده‌بودن. با دیدنم فقط یه قدم کنار رفتن. یکی از اون‌ها دستش رو روی صفحه‌ی فلزی کنار در گذاشت و قفل با صدای خشکی آزاد شد.
- بفرمایید.
در بدون هیچ صدایی باز شد. اتاق بزرگ نبود و با یه میز فلزی، دوتا صندلی و یه نقشه‌ی بزرگ از هفتاد منطقه روی دیوار، پر شده‌بود.
جلو رفتم به نشونه‌ی احترام، پام رو به زمین کوبیدم. مردی که پشت به در وایستاده‌بود و به نقشه نگاه می‌کرد، بدون اینکه برگرده، گفت:
- دیر رسیدی. در رو ببند.
در رو پشت سرم بستم.
- مستقیم از ثبت ورود اومدم.
چند ثانیه سکوت بینمون موند؛ بعد مرد آروم برگشت. چشم‌هاش مستقیم توی چشم‌هام قفل شد. نه لبخندی زد و نه حالت صورتش عوض شد؛ با خونسردی جمله‌ای گفت که باعث شد تمام فکرهام متوقف بشن.
- قبل از این‌که گزارش مأموریتت رو شروع کنی، به سؤالم جواب میدی.
مکث کوتاهی کرد.
- کسی غیر از بهزاد رو هم دیدی؟
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,549
14,417
مدال‌ها
4
اسم بهزاد کافی بود تا برای چند ثانیه، صدای اتاق از ذهنم محو بشه. صدای شلیک جاش رو گرفت. بوی باروت توی بینیم پیچید و صدای برخورد گلوله با صفحه‌ی فلزی گوشم رو پر کرد.
***
- اسلحه رو بالا بیار.
دست‌هام رو بالا آوردم. هدف روبه‌روم فقط چند متر فاصله داشت و مربی پشت سرم وایستاده‌بود.
- آماده.
نفسم رو حبس کردم.
- شلیک.
ماشه رو کشیدم و صدای شلیک توی سالن پیچید. هدف تکون خورد. مربی جلو رفت و به صفحه نگاه کرد.
- دوباره.
خشاب رو بیرون کشیدم.
- تمومش کردم.
فریادش توی سالن خالی پیچید.
- گفتم دوباره.
نگاهش کردم.
- چرا؟
چند ثانیه ساکت موند و بعد به هدف اشاره کرد.
- چون اگه یه روز گلوله‌ت به جایی بخوره که نباید، کسی که کنارت وایستاده می‌میره.
خشاب جدید رو جا زدم. این دفعه چیزی نگفتم؛ اسلحه رو بالا آوردم و شلیک کردم.
چند ساعت بعد، هنوز بوی باروت روی لباس‌هام مونده‌بود. روی نیمکت فلزی نشسته‌بودم و بند کفش‌هام رو می‌بستم که مربی وارد شد.
شاتگان رو روی میز گذاشت.
- فردا با این کار می‌کنی.
نگاهش کردم.
- مأموریت؟
پوزخند زد.
- آموزش.
- چه فرقی داره؟
اسلحه رو برداشت و روی رانم انداخت.
- تو هنوز فرقشون رو نمی‌فهمی.
برگشت و بدون این‌که منتظر واکنشم بمونه، از اتاق بیرون رفت. سرم رو پایین بردم و نگاهم روی اسلحه موند. دستم رو جلو بردم و فلز سردش رو لمس کردم.
هنوز نمی‌دونستم چند ماه بعد، دیگه برای گرفتن اسلحه و شلیک منتظر اجازه نمی‌مونم.
***
پلک زدم و حالا دوباره اتاق فرماندهی روبه‌روم بود. مرد هنوز منتظر جوابم بود. نگاهم از صورتش پایین اومد و روی میز فلزی افتاد. چند ثانیه طول کشید تا صدای خودم رو پیدا کنم.
- نه.
مکث کردم.
- غیر از بهزاد، کسی رو ندیدم.
مرد چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد؛ بعد دستش رو روی میز گذاشت.
- بشین.
صندلی روبه‌روش رو عقب کشیدم و نشستم.
دستم نزدیک جیب داخلی لباسم بود؛ کاغذ اونجا بود، اما فعلاً چیزی درباره‌ش نمی‌گفتم.
مرد دستی به موهای مرتب و جوگندمیش کشید و با دست سالمش، پرونده‌ی روی میز رو باز کرد. چند صفحه رو بدون عجله ورق زد و با صدایی بی‌احساس و سرد پرسید:
- مأموریتت از کجا شروع شد؟
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,549
14,417
مدال‌ها
4
- قرارگاه سربازان منطقه‌ی پنجم.
مرد چند لحظه به برگه‌های روی میز نگاه کرد و یکی از اون‌ها رو برداشت.
- مسیر کاروان؟
مسیر رو براش گفتم. اسم چندتا نقطه رو یکی‌یکی تکرار کردم؛ جاده‌ی شرقی، ایستگاه نگهبانی، مسیر کوهستانی و در آخر، ورودی منطقه‌ی پنجم. قلمش چند بار روی کاغذ حرکت کرد.
- حمله‌ی سگ‌ها کجا اتفاق افتاد؟
مختصات تقریبی رو گفتم.
- چندتا بودن؟
- اول سه‌تا.
مرد: بعد؟
- حدود ۱۵ تا.
قلمش برای ثانیه‌ای از حرکت وایستاد.
- تلفات؟
- دو نفر از نیروهای کاروان.
سرش رو تکون داد و دوباره شروع به نوشتن کرد. جون سربازهای معمولی برای بی‌نام‌ها اهمیتی نداشت. چند ثانیه سکوت بینمون موند و بعد بدون این‌که سرش رو بلند کنه، پرسید:
- بهزاد؟
چشم‌هام کمی جمع شد.
- چی؟
این بار سرش رو بلند کرد و با چشم‌های بی‌احساسش بهم نگاه کرد. خطوط کم‌رنگ و محو کنار چشم‌هاش رو از نظر گذروندم.
- گفتی بهزاد رو دیدی؟
- بله.
- کجا؟
مکان رو براش توضیح دادم. هیچ واکنشی نشون نداد. اون از همه چیز خبر داشت و این که توی اون سوله بهم پیوسته‌بود هم این قضیه رو اثبات می‌کرد؛ فقط می‌خواست همه چیز رو از زبون خودم بشنوه تا بتونه ثبت کنه.
چند کلمه‌ی دیگه روی برگه نوشت و پرسید:
- تنها بود؟
- به‌جز همسرش کسی نبود.
سرش رو پایین انداخت.
- مطمئنی؟
- بله.
قلم رو کنار گذاشت. این‌که تمام این سؤال‌ها رو برای بار دوم جواب می‌دادم، برام مهم نبود.
- خوبه.
انگار همین یه جواب براش کافی بود. چند ثانیه منتظر موندم.
- چیز دیگه‌ای هست؟
نگاهش رو از روی پرونده برداشت.
- نه.
مکث کوتاهی کرد.
- می‌تونی بری.
- بله فرمانده.
صاف وایستادم، پام رو به زمین کوبیدم و برگشتم. وقتی دستگیره خنک و فلزی رو گرفتم، صدای شایان از پشت سرم اومد.
- سانیار.
وایستادم.
- بله فرمانده؟
با سردی دستور داد:
- خسته‌ای. استراحت کن.
سرم رو کمی پایین آوردم.
- چشم، فرمانده.
در رو باز کردم و بیرون رفتم. در که بسته شد، چند لحظه همون‌جا وایستادم. سؤالش درباره‌ی بهزاد هنوز توی ذهنم بود. سؤال ساده‌ای بود، اما نمی‌فهمیدم چرا شایان از بین تمام جزئیات مأموریت، فقط اسم اون رو انتخاب کرده‌بود.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,549
14,417
مدال‌ها
4
از جلوی در کنار رفتم. راهرو مثل همیشه شلوغ بود، اما ذهنم هنوز توی اتاق فرماندهی مونده‌بود. چرا بهزاد؟ شایان هیچ‌وقت بدون دلیل چیزی نمی‌گفت.
دستم دوباره روی جیبم نشست و کاغذ رو از زیر پارچه لمس کردم. شایان از کاغذ خبر نداشت؟ پوزخند زدم. اگه این‌طور بود، پس سؤالش درباره‌ی بهزاد باید دلیل دیگه‌ای می‌داشت.
راه افتادم، ولی به‌سمت بخش استراحت نرفتم؛ نیازی به خواب نداشتم. بیشتر از هر چیزی، می‌خواستم بدونم چرا اسم بهزاد برای شایان مهمه.
از راهروی اصلی رد شدم و وارد بخش جنوبی مقر شدم. اینجا خلوت‌تر بود. چندتا اتاق کوچیک کنار هم قرار داشتن و ته راهرو، دری بود که به آرشیو قدیمی می‌رسید. جلوی در وایستادم و کارت فلزی رو از جیبم بیرون آوردم.
برای ورود به آرشیو نیازی به اجازه‌ی فرمانده نداشتم، اما فقط نیروهای مشخصی می‌تونستن واردش بشن. کارت رو روی صفحه گذاشتم. چراغ قرمز روشن شد.
اخم کردم و دوباره امتحان کردم، ولی همون نتیجه رو داشت.
کارت رو پایین آوردم. این عجیب بود؛ تا قبل از این، دسترسی من به آرشیو محدود نشده‌بود. صدای قدم‌هایی از ته راهرو اومد. کارت رو سریع داخل جیبم گذاشتم. مأمور ۸۲ از پیچ راهرو پیدا شد.
نگاهش از روی در رد شد و روی من نشست.
- اینجا چی کار می‌کنی؟
- دلیلی برای بیانش ندارم.
چند ثانیه نگاهم کرد.
- بخش استراحت اون طرفه.
- می‌دونم.
از کنارش رد شدم، اما وقتی چند قدم دور شدم، دوباره وایستادم. با فکری که توی سرم شکل گرفت، اخم کردم. کسی دسترسی من رو تغییر داده‌بود و من نمی‌دونستم چرا.
دوباره راه افتادم و به حرکت ادامه دادم. مأمور ۸۲ هنوز پشت سرم بود، اما صدای قدم‌هاش کم‌کم دور شد. وارد راهروی اصلی شدم و این دفعه مستقیم به سمت بخش استراحت رفتم. در اتاق رو بستم؛ حالا تنها بودم.
چراغ رو روشن نکردم. چند لحظه به تاریکی خیره موندم و بعد روی لبه‌ی تخت نشستم. کاغذ رو از جیبم بیرون آوردم و برای چندمین بار، گوشه‌ی تاخورده‌ش رو بین انگشت‌هام گرفتم. دنبال چیزی بودم که شاید از اول جلوی چشمم بوده.
با به یاد آوردن جعبه، کاغذ رو روی تخت گذاشتم. برای رابین، اون علامت زیرش و بهزاد! اسمش دوباره توی ذهنم برگشت. شایان چرا درباره‌ی اون پرسید؟
آروم به پشتی تخت تکیه دادم. اگه بهزاد فقط یه نفر از گذشته بود، سؤال شایان منطقی نبود، اما اگه بهزاد هنوز برای کسی اهمیت داشت، پس شاید چیزی که من فکر می‌کردم تموم شده، هنوز تموم نشده‌بود.
کاغذ رو برداشتم و برعکس این چند روز، روی میز کنار تخت گذاشتمش و تلاشی برای برگردوندنش به جیبم نکردم.
باید اول می‌فهمیدم شایان با پرسیدن در مورد بهزاد، دنبال چی بود و برای اولین بار تصمیم داشتم قبل از این‌که دستور بعدی برسه، خودم دنبال جواب برم، ولی نه برای بی‌نام‌ها، بلکه برای خودم.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,549
14,417
مدال‌ها
4
با فکری که به سرم زد، از تخت پایین پریدم و کاغذ رو از روی میز چنگ زدم. کاغذ مچاله‌شده رو توی جیبم فرو کردم و از اتاق بیرون اومدم.
این دفعه به‌سمت آرشیو نرفتم. اگه دسترسی من عمداً بسته شده‌بود، دوباره امتحان کردنش فقط به کسی که این کار رو کرده بود خبر می‌داد که من دنبال چه چیزی هستم. باید از جایی شروع می‌کردم که احتمال نمی‌دادن سراغش برم؛ بخش سوابق قدیمی!
مسیرم رو عوض کردم و وارد راهرویی شدم که بیشتر نیروهای جدید حتی نمی‌دونستن به کجا میرسه. اینجا دیگه خبری از گزارش مأموریت‌های روزمره نبود. اینجا پرونده‌هایی نگهداری می‌شد که سال‌ها بود کسی سراغشون نرفته‌بود؛ اسامی نیروهایی که قبل از تغییر ساختار بی‌نام‌ها فعالیت می‌کردن، گزارش‌های پایگاه‌های قدیمی و اطلاعات مربوط به گروه‌هایی که بعداً منحل شده‌بودن.
اگه قرار بود چیزی درباره‌ی بهزاد پیدا کنم، احتمالاً ردش اینجا بود. چند دقیقه بعد، پشت یکی از میزهای خالی وایستادم. دستگاه ثبت اطلاعات قدیمی‌تر از نمونه‌هایی بود که توی بخش ارتباطات استفاده می‌کردیم. کارت شناسایی رو روی صفحه گذاشتم.
- جست‌وجوی سوابق.
چند ثانیه طول کشید تا سیستم بالا بیاد. نام رو وارد کردم، ولی نتیجه‌ای ظاهر نشد. دوباره امتحان کردم؛ این بار به جای اسم، بخش مربوط به نیروهای آلفا رو باز کردم.
فهرست طولانی‌ای روی صفحه ظاهر شد. اسامی یکی‌یکی پایین می‌رفتن. چشمم دنبال یه اسم می‌گشت. با پیدا کردنش، مطمئن بودم که چشم‌هام برق زدن. «بهزاد مستوفی ـ آلفا، منطقه‌ی پنجم.» نفسم برای لحظه‌ای بند اومد؛ پس درست حدس زده‌بودم. قبل از سقوط آروین، اونجا بوده.
صفحه رو پایین‌تر بردم. آخرین ثبت مربوط به حضورش در منطقه‌ی پنجم، چند وقت بعد از سقوط آروین بود. بعد از اون هیچ چیزی در موردش ثبت نشده‌بود؛ نه انتقال، نه مرخصی و نه برگشت. فقط یه عبارت کوتاه جلوی چشمم بود: «خروج از منطقه ـ وضعیت نامشخص.»
اخمم بیشتر شد. یعنی عملاً بعد از رفتنش، سیستم دیگه نمی‌دونست کجا رفته و این دقیقاً همون چیزی بود که می‌خواستم؛ چون اگر بهزاد بعد از سقوط آروین ناپدید شده‌بود، احتمال اینکه جعبه رو سال‌ها بعد از اون اتفاق داشته باشه، دیگه فقط یه حدس ضعیف نبود، اما هنوز یه چیزی بود که متوجه نمی‌شدم؛ اگه منظور از اون اسم حک شده روی جعبه، پسر آروین بود، پس چرا همچین چیز شخصی و خانوادگی‌ای دست یه سرباز سابق بود؟
زمزمه کردم:
- آرین از این جعبه خبر داره یا نه؟
نگاهم روی صفحه ثابت موند. چند ثانیه بعد، یه گزینه‌ی کوچیک پایین صفحه توجهم رو جلب کرد. «سوابق تکمیلی ـ دسترسی محدود.» روش زدم، ولی صفحه سیاه شد و پیغام جدیدی ظاهر شد: «این پرونده توسط فرماندهی مسدود شده است.»
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,549
14,417
مدال‌ها
4
دستم روی میز ثابت موند. آروم به صفحه خیره شدم. پس شایان فقط اسم بهزاد رو نمی‌دونست! از مدت‌ها قبل، پرونده‌ی مربوط به گذشته‌ی اون رو هم زیر نظر داشت و حالا سؤال اصلی دیگه این نبود که شایان چرا اسم بهزاد رو از من پرسیده؛ سؤال این بود که شایان از کی می‌دونست بهزاد وارد این ماجرا شده؟
اطلاعاتش هنوز وجود داشت، اما کسی نمی‌خواست هرکسی بهش دسترسی داشته باشه و اون فرد، شایان بود. کارت شناسایی رو از دستگاه بیرون کشیدم. قبل از این‌که از میز فاصله بگیرم، دوباره به صفحه نگاه کردم. چرا شایان گذاشت من خودم به اینجا برسم؟
نفسم رو به بیرون فوت کردم و پشت به مانیتور، چند قدم دور شدم که صدای بوق کوتاهی از دستگاه بلند شد. سرم رو برگردوندم. صفحه برای چند ثانیه، دوباره روشن شده‌بود. یه خط جدید پایین صفحه ظاهر شد: «آخرین دسترسی: فرماندهی مرکزی» با دیدن تاریخ، چشم‌هام رو ریز کردم.
- ۱۰ روز پیش؟!
قبل از اینکه من حتی به اسم بهزاد فکر کنم! صفحه دوباره سیاه شد. چند ثانیه همون‌جا وایستادم، بعد کارت رو داخل جیبم گذاشتم و از اتاق خارج شدم. در رو آروم بستم. راهرو خالی بود. این بار صدای قدم‌های هیچ‌ک.س نمی‌اومد. فقط یه چیز توی ذهنم می‌چرخید. شایان قبل از من به پرونده‌ی بهزاد سر زده بود. اما برای چی؟
هنوز جوابش رو نمی‌دونستم و شاید بهتر بود فعلاً نمی‌دونستم؛ چون اگر شایان واقعاً چیزی رو از من پنهون می‌کرد، نباید می‌فهمید که من هم شروع به گشتن کردم.
از راهرو خارج شدم.
می‌خواستم مستقیم به بخش استراحت برم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته‌بودم که صدای باز شدن در فلزی از سمت ته راهرو اومد. ناخودآگاه برگشتم. دو نفر از نیروهای بی‌نام از اتاق کناری بیرون اومدن. یکی‌شون یه جعبه‌ی چوبی باریک توی دستش داشت.
وقتی منو دید، لحظه‌ای مکث کرد، بعد جعبه رو به نفر کناریش داد.
- این رو ببر به انبار سه.
مرد جعبه رو گرفت و هر دو از کنارم رد شدن. چشمم چند لحظه روی جعبه موند. نه شکلش آشنا بود و نه اندازه‌ش؛ ولی چیزی که روی گوشه‌ی چوبی اون حک شده‌بود، باعث شد قدم‌هام متوقف بشه. سه خط کوتاه؛ خیلی شبیه همون علامتی که زیر جعبه‌ی بهزاد دیده‌بودم.
اون دو نفر دیگه از پیچ راهرو رد شده بودن. چند ثانیه به راهروی خالی نگاه کردم و بدون این‌که دنبالشون برم، به راهم ادامه دادم. اگه اون علامت واقعاً همون بود، انبار سه جایی بود که باید می‌رفتم؛ ولی نه الان! اول باید می‌فهمیدم این مقر، چند جعبه‌ی دیگه با همین علامت داشت و برای این کار بهتر بود از کسی شروع کنم که سال‌ها اینجا کار کرده‌بود.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,549
14,417
مدال‌ها
4
از بخش جنوبی خارج شدم. باید دنبال کسی می‌گشتم که سال‌های زیادی توی مقر مونده‌بود؛ کسی که تغییرات اینجا رو از نزدیک دیده باشه و لازم نباشه برای جواب گرفتن، وارد پرونده‌های رسمی بشم.
چند دقیقه بعد، مردی رو توی یکی از اتاق‌های قدیمی پیدا کردم. پشت یه میز چوبی نشسته‌بود و چند دسته پرونده‌ی کاغذی رو از هم جدا می‌کرد. ظاهرش به نیروهای نظامی نمی‌خورد و یونیفرم خاکستری‌رنگ نیروهای اداری بی‌نام‌ها رو پوشیده‌بود. کنار میز وایستادم.
- یه سؤال دارم.
سرش رو بلند کرد.
- بپرس.
سه خط کوتاه رو با انگشتم روی میز کشیدم.
- این علامت رو می‌شناسی؟
چند ثانیه به خطوط فرضی نگاه کرد. حالت صورتش عوض نشد، اما دستش از روی پرونده‌ها کنار رفت.
- آره.
- مال چه زمانیه؟
نگاه خاکستریش رو دوباره روی علامت انداخت.
- قدیمیه.
- چقدر قدیمی؟
مکث کرد.
- قبل از اینکه اینجا اسم و شکل امروزش رو پیدا کنه.
- زمان آروین؟
برای مطمئن شدن از تنها بودنمون، با استرس اطراف رو نگاه کرد و سرش رو با احتیاط تکون داد.
- احتمالاً.
- احتمالاً؟
- اون موقع من با پرونده‌های سطح بالا و مهم سروکار نداشتم، ولی این علامت رو از همون سال‌ها یادمه.
کمی روی میز خم شدم.
- روی چی استفاده می‌شد؟
مرد: روی بعضی وسایل.
- چه وسایلی؟
شونه بالا انداخت.
- چیزهایی که صاحب مشخصی نداشتن؛ یا بهتره بگم، قرار نبود صاحبشون برای همه مشخص باشه. مخصوصاً با توجه به دشمنی آروین و سیاسی‌ها!
چند لحظه چیزی نگفتم. مرد یکی از پرونده‌ها رو برداشت و شروع به مرتب کردن برگه‌ها کرد.
- چیز بیشتری یادت نیست؟
محکم جواب داد:
- نه.
بعد از چند ثانیه خودش اضافه کرد:
- فقط یه چیز!
نگاهش کردم که با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، ادامه داد:
- اون علامت رو هرجایی نمی‌زدن.
- کجاها؟
- معمولاً جایی که چند نفر محدود باید می‌فهمیدن یه وسیله از کجا اومده یا قرار بوده دست چه کسی برسه.
دستم کنار بدنم ثابت موند.
- یعنی یه جور نشونه‌ی داخلی؟
- شاید! آروین به این‌که سیاسی‌ها و مقر فرماندهی به اطلاعاتشون دست پیدا نکنه، خیلی اهمیت می‌داد.
مرد دوباره مشغول کارش شد.
- ولی اگه دنبال معنی دقیقش هستی، از من نپرس.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,549
14,417
مدال‌ها
4
ابروم رو بالا انداختم.
- چرا؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
- چون ۲۷ سال گذشته. خیلی چیزها عوض شده.
دیگه چیزی نگفتم و از اتاق بیرون اومدم. حالا حداقل یه چیز رو مطمئن بودم؛ اون علامت مربوط به بی‌نام‌ها نبود. حتی مربوط به سال‌های شکل‌گیری هسته‌ی سیاه هم نبود و اگه علامت هنوز روی جعبه‌ای وجود داشت که کسی به بهزاد سپرده بود، یعنی یکی عمداً اون نشونه رو حفظ کرده‌بود؛ اما دلیلش رو هنوز نمی‌دونستم.
چند قدم دیگه برداشتم و وارد راهروی اصلی شدم.
رفت‌وآمد بیشتر شده‌بود. نیروهای اداری یکی‌یکی از اتاق‌ها بیرون می‌اومدن و به‌سمت آسایشگاه بخش خودشون می‌رفتن. صدای بسته شدن درها و قفل شدن پنل‌ها، هر چند متر یه‌بار توی راهرو می‌پیچید.
به‌سمت اتاقم رفتم. مأمورهای عملیاتی برخلاف اداری‌ها، اتاق‌های تک‌نفره‌ی خودشون رو برای خواب داشتن. هنوز به در نرسیده‌بودم که صدای آشنایی از پشت سرم اومد.
- مأمور ۹۳.
وایستادم.
مأمور ۸۲ چند قدم اون‌طرف‌تر وایستاده‌بود.
- بله؟
نگاهش کوتاهی به اطراف انداخت.
- فرمانده دوباره احضارت کرده.
واکنشی توی رفتارم نشون ندادم.
- همین الان؟
- نه.
مکث کرد.
- فردا صبح.
- ساعت؟
مرد: قبل از شروع شیفت.
سرم رو تکون دادم.
- فهمیدم.
روی پاشنه‌ی پا چرخید و مسیری که اومده‌بود رو برگشت. وارد اتاق شدم و در رو بستم. چراغ کوچیک زرد‌رنگ رو روشن کردم.
اتاق همون شکل همیشگی رو داشت؛ تخت، میز فلزی و کمد باریکم سرجای قبلشون بودن و پنجره‌ی کوچیکی که بیشتر از این‌که منظره‌ای نشون بده، فقط بخشی از دیوار بیرونی رو به نمایش می‌ذاشت، روبه‌روم بود.
لباس‌های فرم مشکی‌رنگم رو با تیشرت و شلوار طوسی عوض کردم و روی تخت نشستم. قرار نبود امشب بیشتر از این جلو برم. اگه شایان می‌خواست چیزی رو ازم پنهون کنه، عجله کردن فقط کار رو برای من سخت‌تر می‌کرد. دراز کشیدم و دست‌هام رو زیر سرم گذاشتم. هنوز چند دقیقه نگذشته‌بود که صدای سه ضربه‌ی آروم به در خورد. بلند شدم.
- کیه؟
صدای زنونه ولی محکمی از پشت در اومد.
- مأمور ۹۳، یه پیام براتون دارم.
نزدیک در رفتم.
- از طرف کی؟
زن: فرماندهی.
دستم روی دستگیره موند و در رو باز کردم. هیچ‌ک.س پشت در نبود؛ فقط یه پاکت باریک روی زمین قرار داشت. نگاهم رو توی راهرو چرخوندم و از خالی بودنش مطمئن شدم. خم شدم و پاکت رو برداشتم. روی پاکت فقط اسمم نوشته شده‌بود.
در رو بستم و دستی به صورتم که به خاطر اصلاح اجباری روزانه صاف بود، کشیدم. با دست بالای کاغذ رو گرفتم و لبه‌ی پاکت رو پاره کردم.
 
بالا پایین