جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 9,594 بازدید, 182 پاسخ و 24 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,543
14,384
مدال‌ها
4
راهروی باریک، مستقیم به اعماق سنگ می‌رفت. چراغ‌های زرد کم‌نور، با فاصله‌های مساوی روی دیوار نصب شده‌بودن و فقط به اندازه‌ای نور می‌دادن که مسیر دیده بشه.
صدای قدم‌هام توی راهرو می‌پیچید. از سه‌تا پیچ پشت سر هم رد شدم، و از پله‌های سنگی پایین رفتم. پشت در فلزی دوم وایستادم و به نگهبان سیاه‌پوشی که حتی مرد یا زن بودنش مشخص نبود، نگاه کردم.
بدون اینکه حرفی بزنه، کارت فلزی سیاه‌رنگم رو ازم گرفت، داخل شیار کنار در فرو کرد و چند ثانیه بعد، قفل با صدای خشکی آزاد شد. با کنار رفتن در، بوی آشنای سنگ، روغن اسلحه و قهوه‌ی تلخ توی صورتم نشست. همه‌چیز همون‌طور بود که همیشه بود.
سالن اصلی مقر، مثل همیشه پررفت‌وآمد بود. چند نفر روبه‌روی نقشه‌ی بزرگ روی دیوار وایستاده بودن و درباره‌ی مسیر یکی از گشت‌ها بحث می‌کردن. دو نفر دیگه مشغول تمیز کردن سلاح‌ها بودن. چند نفر هم بی‌صدا و بدون سلام و حتی مکث، از کنار هم رد می‌شدن؛ اینجا کسی برای احوال‌پرسی وقت تلف نمی‌کرد.
همین که وارد شدم، یکی از نیروهای شیفت نگهبانی نگاهم کرد. مثل همیشه، همه با زبون خودمون با هم ارتباط برقرار می‌کردیم.
- برگشتی؟
سرم رو تکون دادم.
- مأموریت تموم شد.
- گزارش؟
- بعد از ثبت ورود انجامش میدم.
چیزی نگفت و فقط با انگشت به‌سمت اتاق ثبت اشاره کرد. راه افتادم. اتاق ثبت، آخر راهرو قرار داشت. پشت میز فلزی، مردی حدوداً ۵۰ ساله نشسته بود؛ موهای جوگندمی کوتاه، عینک باریک و با همون دفتر قطوری که هیچ‌وقت از روی میزش برداشته نمی‌شد.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت:
- کد؟
- ۹۳.
قلمش چند لحظه روی کاغذ حرکت کرد.
- مأموریت؟
- اسکورت کاروان نظامی.
بالأخره سرش رو بلند کرد. نگاه سرد و موشکافانه‌ش چند ثانیه روی صورتم موند.
- تلفات؟
- دو نفر از کاروان.
- دلیل؟
- حمله‌ی سگ‌های غول‌پیکر.
قلم دوباره روی کاغذ نشست.
- وضعیت مأموریت؟
- موفق.
دفتر رو بست.
- ثبت شد.
قانون بی‌نام‌ها ساده بود؛ تا وقتی خودت چیزی نگفته‌بودی، هیچ‌ک.س جز فرمانده درباره‌ی مأموریتت نمی‌پرسید.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,543
14,384
مدال‌ها
4
از اتاق ثبت بیرون اومدم و دوباره توجهم به کاغذ توی جیبم جلب شد. گرمای بدنم از لای پارچه به کاغذ رسیده‌بود، اما هنوز نتونسته‌بودم دوباره بازش کنم.
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آرومی از پشت سرم اومد.
ـ مأمور ۹۳!
وایستادم و روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. یکی از نیروهای بی‌نام، همون‌طور که دست‌هاش پشت کمرش قفل شده‌بود، حالا جلوم وایستاده‌بود. صداش رو می‌شناختم؛ مأمور ۸۲! ‌بیشتر وقتش رو توی بخش ارتباطات می‌گذروند و هیچ‌وقت بی‌دلیل دنبال کسی نمی‌اومد.
بدون مقدمه گفت:
- فرمانده احضارت کرده.
اخمی روی صورتم نشست.
- الان؟
- همین الان.
بدون هیچ توضیح دیگه‌ای، برگشت و از راهرو دور شد. چند ثانیه همون‌جا وایستادم. من باید برای گزارش مأموریت به اتاقش می‌رفتم، بنابراین احضار کردنم عجیب بود. ذهنم ناخودآگاه شروع کرد به مرور سه روز گذشته؛ جعبه، پاکت و هر کد دیگه‌ای که می‌تونست مرتبط با اینحا باشه، هیچ‌کدوم از این‌ها نباید تا الان به مقر رسیده باشن.
حتی اگه شایان همه‌چیز رو زیر نظر داشت، هنوز برای احضار من به خاطر این موضوعات زود بود؛ شاید اصلاً ربطی به مأموریت نداشت! نفسم رو آروم بیرون دادم و به‌سمت راهروی فرماندهی راه افتادم.
هرچی جلوتر می‌رفتم، رفت‌وآمد کمتر می‌شد؛ چراغ‌ها کم‌نورتر و دیوارهای سنگی، ضخیم‌تر می‌شدن. آخر راهرو، در فولادی بزرگی قرار داشت که هیچ نشونی روش دیده نمی‌شد. دوتا نگهبان دو طرفش وایستاده‌بودن. با دیدنم فقط یه قدم کنار رفتن. یکی از اون‌ها دستش رو روی صفحه‌ی فلزی کنار در گذاشت و قفل با صدای خشکی آزاد شد.
- بفرمایید.
در بدون هیچ صدایی باز شد. اتاق بزرگ نبود و با یه میز فلزی، دوتا صندلی و یه نقشه‌ی بزرگ از هفتاد منطقه روی دیوار، پر شده‌بود.
جلو رفتم به نشونه‌ی احترام، پام رو به زمین کوبیدم. مردی که پشت به در وایستاده‌بود و به نقشه نگاه می‌کرد، بدون اینکه برگرده، گفت:
- دیر رسیدی. در رو ببند.
در رو پشت سرم بستم.
- مستقیم از ثبت ورود اومدم.
چند ثانیه سکوت بینمون موند؛ بعد مرد آروم برگشت. چشم‌هاش مستقیم توی چشم‌هام قفل شد. نه لبخندی زد و نه حالت صورتش عوض شد؛ با خونسردی جمله‌ای گفت که باعث شد تمام فکرهام متوقف بشن.
- قبل از این‌که گزارش مأموریتت رو شروع کنی، به سؤالم جواب میدی.
مکث کوتاهی کرد.
- کسی غیر از بهزاد رو هم دیدی؟
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,543
14,384
مدال‌ها
4
اسم بهزاد کافی بود تا برای چند ثانیه، صدای اتاق از ذهنم محو بشه. صدای شلیک جاش رو گرفت. بوی باروت توی بینیم پیچید و صدای برخورد گلوله با صفحه‌ی فلزی گوشم رو پر کرد.
***
- اسلحه رو بالا بیار.
دست‌هام رو بالا آوردم. هدف روبه‌روم فقط چند متر فاصله داشت و مربی پشت سرم وایستاده‌بود.
- آماده.
نفسم رو حبس کردم.
- شلیک.
ماشه رو کشیدم و صدای شلیک توی سالن پیچید. هدف تکون خورد. مربی جلو رفت و به صفحه نگاه کرد.
- دوباره.
خشاب رو بیرون کشیدم.
- تمومش کردم.
فریادش توی سالن خالی پیچید.
- گفتم دوباره.
نگاهش کردم.
- چرا؟
چند ثانیه ساکت موند و بعد به هدف اشاره کرد.
- چون اگه یه روز گلوله‌ت به جایی بخوره که نباید، کسی که کنارت وایستاده می‌میره.
خشاب جدید رو جا زدم. این دفعه چیزی نگفتم؛ اسلحه رو بالا آوردم و شلیک کردم.
چند ساعت بعد، هنوز بوی باروت روی لباس‌هام مونده‌بود. روی نیمکت فلزی نشسته‌بودم و بند کفش‌هام رو می‌بستم که مربی وارد شد.
شاتگان رو روی میز گذاشت.
- فردا با این کار می‌کنی.
نگاهش کردم.
- مأموریت؟
پوزخند زد.
- آموزش.
- چه فرقی داره؟
اسلحه رو برداشت و روی رانم انداخت.
- تو هنوز فرقشون رو نمی‌فهمی.
برگشت و بدون این‌که منتظر واکنشم بمونه، از اتاق بیرون رفت. سرم رو پایین بردم و نگاهم روی اسلحه موند. دستم رو جلو بردم و فلز سردش رو لمس کردم.
هنوز نمی‌دونستم چند ماه بعد، دیگه برای گرفتن اسلحه و شلیک منتظر اجازه نمی‌مونم.
***
پلک زدم و حالا دوباره اتاق فرماندهی روبه‌روم بود. مرد هنوز منتظر جوابم بود. نگاهم از صورتش پایین اومد و روی میز فلزی افتاد. چند ثانیه طول کشید تا صدای خودم رو پیدا کنم.
- نه.
مکث کردم.
- غیر از بهزاد، کسی رو ندیدم.
مرد چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد؛ بعد دستش رو روی میز گذاشت.
- بشین.
صندلی روبه‌روش رو عقب کشیدم و نشستم.
دستم نزدیک جیب داخلی لباسم بود؛ کاغذ اونجا بود، اما فعلاً چیزی درباره‌ش نمی‌گفتم.
مرد دستی به موهای مرتب و جوگندمیش کشید و با دست سالمش، پرونده‌ی روی میز رو باز کرد. چند صفحه رو بدون عجله ورق زد و با صدایی بی‌احساس و سرد پرسید:
- مأموریتت از کجا شروع شد؟
 
بالا پایین