جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 12,771 بازدید, 213 پاسخ و 25 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,574
14,538
مدال‌ها
4
پایینش چند مورد ثبت شده بود. زمزمه کردم: توانایی رزمی: بالاتر از سطح مورد انتظار. واکنش در شرایط غیرقابل پیش‌بینی: قابل توجه. سابقه‌ی آموزشی: نامشخص.
ابروهام جمع شدن. سابقه‌ی آموزشی سانیار نامشخص نبود. همه می‌دونستن که یکی از آزادهاست و برای آموزش به منطقه آورده شده. صفحه‌ی بعدی رو برداشتم و این یکی عجیب‌تر بود: «ادامه‌ی حضور در واحد فعلی تا زمان مناسب.» خط بعدی رو با جوهر قرمز نوشته‌بودن: «در صورت عدم امکان، انتقال به واحد ویژه.»
زیرش یک جمله‌ی کوتاه‌تر بود: «نحوه‌ی انتقال نباید برای سایر افراد قابل تشخیص باشد.»
لب‌هام رو روی هم فشار دادم و صفحه‌ی بعد رو نگاه کردم. اسم چند نفر از اعضای گروه سانیار نوشته شده‌بود و کنار هر اسم فقط یه علامت بود، اما کنار اسم سانیار، یه علامت متفاوت وجود داشت که کنارش نوشته‌بود: «هدف اصلی»
خشکم زد. صدای قدم‌هایی از راهرو اومد. سریع همه‌ی برگه‌ها رو سر جاشون گذاشتم. پوشه رو بستم و از میز فاصله گرفتم. در باز شد و شایان وارد شد.
نگاهش چند لحظه روی من موند.
- گزارش رو آوردی؟
- بله قربان.
به پوشه اشاره کردم.
- گذاشتمش روی میز.
نگاهش دوباره روی میز رفت و با انگشت‌هاش، موهای جوگندمیش رو به بالا فرستاد.
- خوبه! می‌تونی بری.
سر تکون دادم و از اتاق بیرون اومدم. تا وقتی که از راهرو دور نشدم، جرئت نکردم نفس راحت بکشم، اما یه چیزی توی سرم می‌چرخید. چرا سانیار برای شایان یه «هدف اصلی» بود؟
***
وارد خونه‌ی خالی شدم. مامان، بابا و آتنا هنوز سرکار بودن. بهتر بود فعلاً دنبال پرونده‌ای بایگانی‌شده نباشم؛ ممکن بود بهم شک کنن.
لباسم رو عوض کردم و لبه‌ی تخت نشستم. هرچی بیشتر می‌گذشت، بیشتر متوجه ابهامات می‌شدم؛ انگار داشتم با یه دنیای جدید روبه‌رو می‌شدم.
با فکری که از سرم گذشت، از روی تخت پریدم و با قدم‌های بلند، به‌سمت اتاق کار بابا رفتم. جلوی در واستادم، دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق نسبتاً بزرگی که با چوب تزئین شده‌بود، شدم.
کشوی پایین میز رو باز کردم. دنبال یه پرونده‌ی قدیمی می‌گشتم که چند وقت قبل دیده‌بودم. چندتا دفتر و کاغذ قدیمی داخلش بود. اولش چیز خاصی نبود؛ گزارش‌های شخصی، نامه‌های اداری و چند برگه که مربوط به سال‌های قبل بودن.
همه رو کنار زدم تا به یه پوشه‌ی باریک رسیدم. پوشه رو بیرون کشیدم. این همون چیزی بود که بابا هیچ‌وقت جلوی ما بازش نکرده‌بود. روی جلدش هیچ اسمی نبود. بازش کردم. اولین برگه، یه گزارش کوتاه از جلسه‌ی فرماندهی بود. اسم چند نفر پایینش دیده می‌شد. اسم شایان هم بینشون بود.
 
آخرین ویرایش:
  • تعجب
واکنش‌ها[ی پسندها]: raph
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,574
14,538
مدال‌ها
4
چشمم روی خط بعدی موند: «با توجه به شرایط موجود، پیشنهاد می‌شود مسئولیت بررسی تخلفات فرمانده آروین به صورت داخلی انجام شود.»
صفحه‌ی بعدی رو ورق زدم. این بار متن کوتاه‌تر بود: «فرمانده‌ی منطقه، شایان، مسئول هماهنگی اقدامات بعدی خواهد‌بود.» پایین صفحه، امضای بابا بود. دستم همون‌جا متوقف شد. چند ثانیه فقط به امضا نگاه کردم و برگه‌ی بعدی رو برداشتم.
دست‌نویس بود. خط بابا رو می‌شناختم: «اگر قرار است تصمیم نهایی گرفته شود، باید قبل از جلسه‌ی عمومی همه‌چیز آماده باشد. موافقین آروین می‌توانند روند کار را به هم بزنند.» پایینش فقط یه جمله نوشته شده‌بود: «با شایان هماهنگ می‌کنم.»
نفس عمیقی کشیدم. هنوز نمی‌فهمیدم منظورشون دقیقاً چی بوده، ولی دیگه نمی‌تونستم باور کنم پدرم فقط یکی از فرمانده‌هایی بوده که اتفاقات اون دوره رو از دور دیده.
برگه‌ها رو یکی‌یکی ورق زدم. چشمم به یه نسخه‌ی قدیمی از صورت‌جلسه‌ی انتخاب فرمانده بعد از سقوط آروین افتاد. چندتا اسم پشت سر هم قرار گرفته‌بودن و کنار اسم شایان، علامت تأیید خورده‌بود. پایین صفحه، با خطی متفاوت نوشته شده‌بود: «تصمیم نهایی پس از توافق اکثریت فرماندهان ارشد اجرا شد.»
پوشه رو بستم. چند لحظه همون‌جا نشستم. تا اون شب، همیشه فکر می‌کردم بابا فقط یکی از آدم‌هایی بوده که بعد از اتفاقات اون دوره، مجبور شده خودش رو با شرایط جدید وفق بده، اما این برگه‌ها چیز دیگه‌ای می‌گفتن.
اون قبل از اینکه شایان فرمانده بشه، باهاش در ارتباط بوده و مهم‌تر از اون، ظاهراً هر دوشون درباره‌ی آروین با هم تصمیم گرفته‌بودن.
صدای قدم‌های بابا از راهرو اومد. سریع برگه‌ها رو سر جاشون گذاشتم و پوشه رو داخل کشو گذاشتم. کشو رو بستم و از اتاق بیرون رفتم. وقتی به راهرو رسیدم، بابا تازه از پله‌ها بالا می‌اومد. نگاهمون برای لحظه‌ای به هم افتاد. این بار، وقتی بهش نگاه کردم، فقط پدرم رو نمی‌دیدم، یکی از اسم‌های پایین اون برگه‌ها رو هم می‌دیدم.
چیزی به بابا نگفتم.حتی وقتی سر میز شام نشستیم، سعی کردم مثل همیشه رفتار کنم، ولی ذهنم مدام برمی‌گشت به همون پوشه.
بعد از شام، وقتی مطمئن شدم بابا توی اتاق خودش نیست، دوباره سراغ همون کشو رفتم. پوشه رو باز کردم و این بار برگه‌ها رو با دقت بیشتری نگاه کردم. بین صورت‌جلسه‌ها، یه سند دیگه پیدا کردم.
این یکی مربوط به جلسه‌ای بود که قبل از سقوط آروین برگزار شده‌بود. اسم شایان و بابا دوباره کنار هم قرار گرفته بود، اما این بار یه چیز دیگه توجهم رو جلب کرد. کنار اسم آروین نوشته شده‌بود: «موضوع: ادامه‌ی بررسی.» همین عبارت توی چند برگه‌ی دیگه هم تکرار شده‌بود و هر بار هم شایان و بابا همون تصمیم‌ها رو امضا کرده‌بودن.
 
  • تعجب
واکنش‌ها[ی پسندها]: raph
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,574
14,538
مدال‌ها
4
دستم رو روی صورتم کشیدم. هنوز نمی‌تونستم بفهمم چرا؛ شاید واقعاً آروین مشکلی داشته. شاید واقعاً بهش شک کرده‌بودن، اما چیزی که اذیتم می‌کرد، این بود که چرا هیچ‌کدوم از این‌ها توی پرونده‌های رسمی نبودن و هیچ‌ک.س چیزی در موردشون نشنیده‌بود.
پوشه رو ورق زدم. تهش یه برگه‌ی تاخورده بود. بازش کردم. این یکی خیلی کوتاه بود: «در صورت نهایی شدن تصمیم، لازم است اتهامات پیش از اعلام عمومی هماهنگ شوند.» پایینش فقط اسم شایان نوشته شده‌بود. چند لحظه بهش خیره موندم.
صدای باز شدن در ورودی اومد. سریع همه‌چیز رو جمع کردم و پوشه رو سر جاش گذاشتم. وقتی از اتاق بیرون اومدم، بابا دستش رو برای گرفتن دستگیره دراز کرده‌بود. نگاهش به من افتاد.
- اینجا چی کار می‌کنی؟
- دنبال یه چیزی می‌گشتم.
چند لحظه نگاهم کرد.
- پیدا کردی؟
مکث کردم.
- نه.
وانمود کردم با خودم صحبت می‌کنم و ادامه دادم:
-شاید توی خوابگاه جا گذاشتم.
ابروهاش کمی بالا رفتن.
- چی؟
نگاهش کردم.
- هیچی.
از کنارش رد شدم. مطمئن بودم یه چیزی رو از من پنهان می‌کنه. نمی‌خواستم باور کنم که پدر من ممکنه شخصیت منفی یه داستان باشه و مهم‌تر از اون، نمی‌دونستم شایان از اون ماجرا چی می‌خواست.
***
روز بعد، وقتی وارد محوطه‌ی تمرین شدم، صدای برخورد چوب‌ها با هم و فریاد سربازها از دور شنیده می‌شد. چند نفر از سربازها مشغول تمرین بودن و مربی بینشون راه می‌رفت. نگاهم بین جمعیت چرخید تا سانیار رو پیدا کردم. مثل همیشه از بقیه فاصله گرفته‌بود.
مربی به یکی از سربازها حمله کرد و چند ثانیه بعد نوبت سانیار شد. جلو رفت. مبارزه که شروع شد، بیشتر از چیزی که انتظار داشتم ساکت بود. نه حرکت اضافه‌ای داشت، نه عجله می‌کرد. فقط منتظر یه اشتباه می‌موند. وقتی حریفش حمله کرد، کنار کشید و قبل از اینکه طرف فرصت برگشتن پیدا کنه، ضربه زد. مربی سوت زد.
- دوباره.
سانیار بدون حرف برگشت سر جاش. چند نفر از سربازها زیر لب چیزی گفتن. یاد برگه‌ای افتادم که روی میز شایان دیده‌بودم.
«توانایی رزمی: بالاتر از سطح مورد انتظار.» اون موقع فکر کرده‌بودم شاید فقط یه گزارش معمولی باشه، ولی حالا با دیدن سانیار، دوباره همون جمله توی ذهنم تکرار شد. نگاهم رو ازش گرفتم. شایان چرا باید درباره‌ی یه سرباز تازه‌وارد گزارش جداگانه داشته باشه؟
صدای برخورد دوباره‌ی چوب‌ها باعث شد به محوطه برگردم. سانیار این بار سریع‌تر حرکت کرد و حریفش رو زمین زد. مربی چیزی نگفت، فقط چند لحظه بهش خیره موند. سانیار از روی زمین بلند شد و به‌سمت بقیه برگشت.
چشمم دنبالش کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • تعجب
واکنش‌ها[ی پسندها]: raph
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,574
14,538
مدال‌ها
4
اگه شایان فقط به خاطر توانایی‌هاش زیر نظرش گرفته‌بود، پس چرا روی اون برگه نوشته‌بود که نحوه‌ی انتقال نباید برای بقیه قابل تشخیص باشه؟
اخم کردم. اون جمله هیچ شباهتی به یه گزارش آموزشی نداشت و حالا دیگه مطمئن نبودم سانیار فقط یه سرباز برای شایان باشه!
***
(۲۰ روز بعد)
یکی از نگهبان‌ها جلوی راهم سبز شد.
- آریانا، فرمانده کارت داره.
وایستادم. ذهنم هنوز سعی داشت اتفاقی که توی سالن غذاخوری افتاده‌بود رو درک کنه.
- الان؟
سرش رو تکون داد.
- گفت همین الان بری.
چیزی نگفتم و راه افتادم. جلوی اتاق فرماندهی، دوتا سرباز کنار در وایستاده‌بودن. یکی‌شون با دیدنم کنار رفت. در رو باز کردم. شایان پشت میز نشسته بود و چندتا برگه جلوی دستش داشت. بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، گفت:
- بشین.
جلو رفتم و روی صندلی روبه‌روش نشستم. چند ثانیه گذشت تا بالأخره نگاهش رو از روی برگه‌ها برداشت.
- سانیار رو می‌شناسی؟
سؤالش غیرمنتظره بود، اما سعی کردم چیزی از صورتم معلوم نشه.
- در حدی که همه می‌شناسن.
سرش رو تکون داد.
-خوبه.
یکی از برگه‌ها رو برداشت و کنار گذاشت.
- امروز رفته انفرادی.
سرم کمی بالا رفت.
- بله، دیدم.
پوزخند زد.
شایان: به خاطر درگیری با یکی از سربازهای اصیل.
ساکت موندم. شایان چند لحظه نگاهم کرد و بعد گفت:
- می‌خوام از پایگاه خارجش کنی.
ابروهام کمی بالا رفت.
- من؟
بدون توجه به تعجبم، برگه‌ای رو جلو کشید.
- بهش می‌گی چندتا استرنجر دیده شدن و یه گروه از اون‌ها توی مختصاتی که اینجا نوشته، نگه‌داری می‌شن. بهش پیشنهاد میدی همراهت بیاد و آزادشون کنین.
نگاهم روی برگه موند.
- اگه قبول نکنه؟
- باید قبول کنه. برای من مهم نیست که از چه روشی استفاده می‌کنی یا چی میگی، مهم نتیجه‌ست.
لحنش اون‌قدر مطمئن بود که چیزی نگفتم.
- چرا من؟
این بار مکث کوتاهی کرد.
- چون بهت شک نداره.
دستم رو روی زانوم فشار دادم.
- و اگه بقیه بفهمن؟
با چشم‌های تیره‌ش بهم خیره شد.
- نمی‌فهمن.
 
  • تعجب
واکنش‌ها[ی پسندها]: raph
بالا پایین