- Oct
- 3,574
- 14,538
- مدالها
- 4
پایینش چند مورد ثبت شده بود. زمزمه کردم: توانایی رزمی: بالاتر از سطح مورد انتظار. واکنش در شرایط غیرقابل پیشبینی: قابل توجه. سابقهی آموزشی: نامشخص.
ابروهام جمع شدن. سابقهی آموزشی سانیار نامشخص نبود. همه میدونستن که یکی از آزادهاست و برای آموزش به منطقه آورده شده. صفحهی بعدی رو برداشتم و این یکی عجیبتر بود: «ادامهی حضور در واحد فعلی تا زمان مناسب.» خط بعدی رو با جوهر قرمز نوشتهبودن: «در صورت عدم امکان، انتقال به واحد ویژه.»
زیرش یک جملهی کوتاهتر بود: «نحوهی انتقال نباید برای سایر افراد قابل تشخیص باشد.»
لبهام رو روی هم فشار دادم و صفحهی بعد رو نگاه کردم. اسم چند نفر از اعضای گروه سانیار نوشته شدهبود و کنار هر اسم فقط یه علامت بود، اما کنار اسم سانیار، یه علامت متفاوت وجود داشت که کنارش نوشتهبود: «هدف اصلی»
خشکم زد. صدای قدمهایی از راهرو اومد. سریع همهی برگهها رو سر جاشون گذاشتم. پوشه رو بستم و از میز فاصله گرفتم. در باز شد و شایان وارد شد.
نگاهش چند لحظه روی من موند.
- گزارش رو آوردی؟
- بله قربان.
به پوشه اشاره کردم.
- گذاشتمش روی میز.
نگاهش دوباره روی میز رفت و با انگشتهاش، موهای جوگندمیش رو به بالا فرستاد.
- خوبه! میتونی بری.
سر تکون دادم و از اتاق بیرون اومدم. تا وقتی که از راهرو دور نشدم، جرئت نکردم نفس راحت بکشم، اما یه چیزی توی سرم میچرخید. چرا سانیار برای شایان یه «هدف اصلی» بود؟
***
وارد خونهی خالی شدم. مامان، بابا و آتنا هنوز سرکار بودن. بهتر بود فعلاً دنبال پروندهای بایگانیشده نباشم؛ ممکن بود بهم شک کنن.
لباسم رو عوض کردم و لبهی تخت نشستم. هرچی بیشتر میگذشت، بیشتر متوجه ابهامات میشدم؛ انگار داشتم با یه دنیای جدید روبهرو میشدم.
با فکری که از سرم گذشت، از روی تخت پریدم و با قدمهای بلند، بهسمت اتاق کار بابا رفتم. جلوی در واستادم، دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق نسبتاً بزرگی که با چوب تزئین شدهبود، شدم.
کشوی پایین میز رو باز کردم. دنبال یه پروندهی قدیمی میگشتم که چند وقت قبل دیدهبودم. چندتا دفتر و کاغذ قدیمی داخلش بود. اولش چیز خاصی نبود؛ گزارشهای شخصی، نامههای اداری و چند برگه که مربوط به سالهای قبل بودن.
همه رو کنار زدم تا به یه پوشهی باریک رسیدم. پوشه رو بیرون کشیدم. این همون چیزی بود که بابا هیچوقت جلوی ما بازش نکردهبود. روی جلدش هیچ اسمی نبود. بازش کردم. اولین برگه، یه گزارش کوتاه از جلسهی فرماندهی بود. اسم چند نفر پایینش دیده میشد. اسم شایان هم بینشون بود.
ابروهام جمع شدن. سابقهی آموزشی سانیار نامشخص نبود. همه میدونستن که یکی از آزادهاست و برای آموزش به منطقه آورده شده. صفحهی بعدی رو برداشتم و این یکی عجیبتر بود: «ادامهی حضور در واحد فعلی تا زمان مناسب.» خط بعدی رو با جوهر قرمز نوشتهبودن: «در صورت عدم امکان، انتقال به واحد ویژه.»
زیرش یک جملهی کوتاهتر بود: «نحوهی انتقال نباید برای سایر افراد قابل تشخیص باشد.»
لبهام رو روی هم فشار دادم و صفحهی بعد رو نگاه کردم. اسم چند نفر از اعضای گروه سانیار نوشته شدهبود و کنار هر اسم فقط یه علامت بود، اما کنار اسم سانیار، یه علامت متفاوت وجود داشت که کنارش نوشتهبود: «هدف اصلی»
خشکم زد. صدای قدمهایی از راهرو اومد. سریع همهی برگهها رو سر جاشون گذاشتم. پوشه رو بستم و از میز فاصله گرفتم. در باز شد و شایان وارد شد.
نگاهش چند لحظه روی من موند.
- گزارش رو آوردی؟
- بله قربان.
به پوشه اشاره کردم.
- گذاشتمش روی میز.
نگاهش دوباره روی میز رفت و با انگشتهاش، موهای جوگندمیش رو به بالا فرستاد.
- خوبه! میتونی بری.
سر تکون دادم و از اتاق بیرون اومدم. تا وقتی که از راهرو دور نشدم، جرئت نکردم نفس راحت بکشم، اما یه چیزی توی سرم میچرخید. چرا سانیار برای شایان یه «هدف اصلی» بود؟
***
وارد خونهی خالی شدم. مامان، بابا و آتنا هنوز سرکار بودن. بهتر بود فعلاً دنبال پروندهای بایگانیشده نباشم؛ ممکن بود بهم شک کنن.
لباسم رو عوض کردم و لبهی تخت نشستم. هرچی بیشتر میگذشت، بیشتر متوجه ابهامات میشدم؛ انگار داشتم با یه دنیای جدید روبهرو میشدم.
با فکری که از سرم گذشت، از روی تخت پریدم و با قدمهای بلند، بهسمت اتاق کار بابا رفتم. جلوی در واستادم، دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق نسبتاً بزرگی که با چوب تزئین شدهبود، شدم.
کشوی پایین میز رو باز کردم. دنبال یه پروندهی قدیمی میگشتم که چند وقت قبل دیدهبودم. چندتا دفتر و کاغذ قدیمی داخلش بود. اولش چیز خاصی نبود؛ گزارشهای شخصی، نامههای اداری و چند برگه که مربوط به سالهای قبل بودن.
همه رو کنار زدم تا به یه پوشهی باریک رسیدم. پوشه رو بیرون کشیدم. این همون چیزی بود که بابا هیچوقت جلوی ما بازش نکردهبود. روی جلدش هیچ اسمی نبود. بازش کردم. اولین برگه، یه گزارش کوتاه از جلسهی فرماندهی بود. اسم چند نفر پایینش دیده میشد. اسم شایان هم بینشون بود.
آخرین ویرایش: