- Feb
- 2,946
- 11,742
- مدالها
- 4
کفشهایش را در آورد و جلوی پاهایم قرار داد. سوالی به او نگاه کردم که شانهای بالا انداخت.
- صورتت رو درهم نکن آوات! بدِ یکبار خواستم حواسم بهت باشه.
چیزی نگفتم و نگاهش کردم. با ابرو بهم اشاره کرد تا کفشها را بپوشم. آنها را پا زدم و دست آهیر را گرفتم. کیوان چند قدمی که عقب مانده بود را جبران کرد و دست دیگر آهیر را گرفت. آهیر ذوقزده خودش را آویزان میکرد و قهقهه میزد. به خندهاش، لبهایم کش میآمد و میخندیدم.
***
از استرس دستانم غرق در عرق بود. هی دستانم را به گوشهی مانتوی سرمهایم میکشیدم تا کمی از مرطوب بودنشان کاسته شود اما بیفایده بود. در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم تا رها بیاید دنبالم. مخفیانه از در خانه بیرون زده بود تا کیوان را متوجه رفتنم نکنم. کیوان و آهیر هر دو در بغل هم خواب رفته بودند اما کیوان آنقدر خوابش سبک بود که بچهام تا تکان میخورد، هراسان از سرش را از بالشت بلند میکرد و دوروبرش را نگاه میکرد. کمی زودتر از ساعتی که رها گفته بود بیرون آمده بودم. ایستگاه اتوبوس نسبت به روزهای قبل خلوت بود و همین موضوع اضطرابم را بیشتر میکرد. تندتند نفس عمیق میکشیدم تا کمی روی خودم کنترل لازم را داشته باشم اما دریغ از کمی آرامش! مقنعهی سیاه روی سرم را مرتب کردم که بوقی باعث ترسیدنم شد. تا خواستم بدوبیراهی به عاملش بگویم، صدای شاد رها در گوشم پیچید.
- هی رفیق! بپر بالا که خیلی دیره!
در صندلی جلو ماشینش را باز کردم و نشستم که باد خنکی بر صورتم پاشید. کمی لم دادم و سرم را پشتی صندلی تکیه دادم. رها دستش را به صدای ضبط برد و آهنگ را زیاد کرد. انرژی این دختر قابل درک نبود.
- رها! رها...!
رها سرش را به سمتم خم کرد.
- چیه؟ چرا داد میزنی؟!
- صدای آهنگ رو کم کن!
- چی؟!
با حرص صدای آهنگ را کم کردم و در صورتش غریدم:
- بابا صدای آهنگ رو کم کن کارت دارم!
سری تکان داد و بیقرار انگشتانش را روی فرمون میرقصاند.
- صورتت رو درهم نکن آوات! بدِ یکبار خواستم حواسم بهت باشه.
چیزی نگفتم و نگاهش کردم. با ابرو بهم اشاره کرد تا کفشها را بپوشم. آنها را پا زدم و دست آهیر را گرفتم. کیوان چند قدمی که عقب مانده بود را جبران کرد و دست دیگر آهیر را گرفت. آهیر ذوقزده خودش را آویزان میکرد و قهقهه میزد. به خندهاش، لبهایم کش میآمد و میخندیدم.
***
از استرس دستانم غرق در عرق بود. هی دستانم را به گوشهی مانتوی سرمهایم میکشیدم تا کمی از مرطوب بودنشان کاسته شود اما بیفایده بود. در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم تا رها بیاید دنبالم. مخفیانه از در خانه بیرون زده بود تا کیوان را متوجه رفتنم نکنم. کیوان و آهیر هر دو در بغل هم خواب رفته بودند اما کیوان آنقدر خوابش سبک بود که بچهام تا تکان میخورد، هراسان از سرش را از بالشت بلند میکرد و دوروبرش را نگاه میکرد. کمی زودتر از ساعتی که رها گفته بود بیرون آمده بودم. ایستگاه اتوبوس نسبت به روزهای قبل خلوت بود و همین موضوع اضطرابم را بیشتر میکرد. تندتند نفس عمیق میکشیدم تا کمی روی خودم کنترل لازم را داشته باشم اما دریغ از کمی آرامش! مقنعهی سیاه روی سرم را مرتب کردم که بوقی باعث ترسیدنم شد. تا خواستم بدوبیراهی به عاملش بگویم، صدای شاد رها در گوشم پیچید.
- هی رفیق! بپر بالا که خیلی دیره!
در صندلی جلو ماشینش را باز کردم و نشستم که باد خنکی بر صورتم پاشید. کمی لم دادم و سرم را پشتی صندلی تکیه دادم. رها دستش را به صدای ضبط برد و آهنگ را زیاد کرد. انرژی این دختر قابل درک نبود.
- رها! رها...!
رها سرش را به سمتم خم کرد.
- چیه؟ چرا داد میزنی؟!
- صدای آهنگ رو کم کن!
- چی؟!
با حرص صدای آهنگ را کم کردم و در صورتش غریدم:
- بابا صدای آهنگ رو کم کن کارت دارم!
سری تکان داد و بیقرار انگشتانش را روی فرمون میرقصاند.
آخرین ویرایش: