جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال پیشرفت [هِنارَس] اثر «عسل کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط ;as با نام [هِنارَس] اثر «عسل کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,072 بازدید, 48 پاسخ و 32 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [هِنارَس] اثر «عسل کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع ;as
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ;as
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,946
11,742
مدال‌ها
4
کفش‌هایش را در آورد و جلوی پاهایم قرار داد. سوالی به او نگاه کردم که شانه‌ای بالا انداخت.
- صورتت رو درهم نکن آوات! بدِ یک‌بار خواستم حواسم بهت باشه.
چیزی نگفتم و نگاهش کردم. با ابرو بهم اشاره کرد تا کفش‌ها را بپوشم. آن‌ها را پا زدم و دست آهیر را گرفتم. کیوان چند قدمی که عقب مانده بود را جبران کرد و دست دیگر آهیر را گرفت. آهیر ذوق‌زده خودش را آویزان می‌کرد و قهقهه می‌زد. به خنده‌اش، لب‌هایم کش می‌آمد و می‌خندیدم.
***
از استرس دستانم غرق در عرق بود. هی دستانم را به گوشه‌ی مانتوی سرمه‌ایم می‌کشیدم تا کمی از مرطوب بودنشان کاسته شود اما بی‌فایده بود. در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم تا رها بیاید دنبالم. مخفیانه از در خانه بیرون زده بود تا کیوان را متوجه رفتنم نکنم. کیوان و آهیر هر دو در بغل هم خواب رفته بودند اما کیوان آن‌قدر خوابش سبک بود که بچه‌ام تا تکان می‌خورد، هراسان از سرش را از بالشت بلند می‌کرد و دوروبرش را نگاه می‌کرد. کمی زودتر از ساعتی که رها گفته بود بیرون آمده بودم. ایستگاه اتوبوس نسبت به روزهای قبل خلوت بود و همین موضوع اضطرابم را بیشتر می‌کرد. تندتند نفس عمیق می‌کشیدم تا کمی روی خودم کنترل لازم را داشته باشم اما دریغ از کمی آرامش! مقنعه‌ی سیاه روی سرم را مرتب کردم که بوقی باعث ترسیدنم شد. تا خواستم بدوبیراهی به عاملش بگویم، صدای شاد رها در گوشم پیچید.
- هی رفیق! بپر بالا که خیلی دیره!
در صندلی جلو ماشینش را باز کردم و نشستم که باد خنکی بر صورتم پاشید. کمی لم دادم و سرم را پشتی صندلی تکیه دادم. رها دستش را به صدای ضبط برد و آهنگ را زیاد کرد. انرژی این دختر قابل درک نبود.
- رها! رها...!
رها سرش را به سمتم خم کرد.
- چیه؟ چرا داد می‌زنی؟!
- صدای آهنگ رو کم کن!
- چی؟!
با حرص صدای آهنگ را کم کردم و در صورتش غریدم:
- بابا صدای آهنگ رو کم کن کارت دارم!
سری تکان داد و بی‌قرار انگشتانش را روی فرمون می‌رقصاند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,946
11,742
مدال‌ها
4
من از استرس دستانم غرق کرده بودند اما او سرزنده کارهایش را می‌کرد. نقس‌هایم را عمیق می‌کشیدم تا حالم درونم غوغا نکند.
- رهاجان! میشه یکم درباره کار حرف بزنی؟!
هومی گفت و باز هم دستانش را روی فرمان رقصاند.
اسمش را با تحکم زمزمه کردم که جدی نگاهم کرد و گفت:
- نگران نباش آوات اما یکم شاید باهاش به مشکل بخوری!
- چرا؟!
دستش به سمت ضبط ماشین رفت که در نیمه راه آن را گرفتم و به چهره‌‌ی خسته‌اش نگاه کردم.
- ببین یکم صاحب‌ کارت جدیه و خوب شاید اذیتت کنه!
ته دلم را با این حرفش خالی کرد. معلوم نبود چه کاری را می‌خواست به من بدهد. حدود یک ساعت و نیم در راه بودیم آخر از محله‌ی ما تا محل کار تفاوت‌هایی قابل دید بود. خانه‌های مرفه و مردم های سرخوش! چیزهایی را می‌دیدی که در محله‌ی ما قابل دید نبود. رها جلوی یک عمارتی ماشین را متوقف کرد. چندبار پشت سرهم بوق زد که یک پیرمرد سرحال در را باز کرد. رها دستی برایش تکان داد و گفت:
- چطوری عمو ماشاالله؟
پیرمرد سرش را خجول وار تکان داد و دستی به ریش‌های سپیدش زد. رها ماشین را درون حیاط بزرگ عمارت پارک کرد و از ماشین پیاده شد. عینک آفتابی‌اش را از روی چشمانش برداشت و به من اشاره ای زد. با دستانی لرزان پیاده شدم و نگاهی به اطراف کردم. چند ماشین گران‌قیمت که من حتی نام آن‌ها را نمی‌دانستم آنجا حضور داشت. سنگ‌فرش‌ها با زیبایی آراسته شده بود که نگینی چشمم را زد. آن نگین عمارت سفید رنگ روبه‌رویم بود. محو نمای بیرون بودم که در باز شد و برادر رها بیرون آمد. لبخندی گوشه‌ی لبش داشت و به سمتمان می‌آمد.
 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,946
11,742
مدال‌ها
4
- به‌به خانم‌های محترم! خیلی خوش آمدید!
لحنش سرشار از مهربانی بود. با اشاره‌ی دستش همراه با رها به داخل آن عمارت چشم‌نواز رفتیم. نفس را همراه آهی خارج کردم که رها دست را گرفت و مرا تقریباً به داخل کشاند. وسط پذیرایی متوقف شد که تازه توانستم نفسی تازه کنم و دورتادورم را ببینم. مبل های سلطنتی درون عمارت را احاطه کرده بودند و اطراف را تابلوهای نقاشی پر کرده بودند. از خانه می‌توانستیم به عنوان موزه استفاده کنی زیرا پر از وسایل عتیقه و زینتی بود. رها خودش را روی مبل رها کرد و سوتی زد. کمی از اضطراب درونم کاهش پیدا کرده بود که صدای کفشی نگاهم را به بالا کشاند. مردی همراه با جذبه‌ای خاص از پله‌های دو طرف خانه پایین آمد. کفش‌های واکس زده‌اش، شلوار پارچه‌ای سیاه رنگش و بعد پیراهن سفید همراه با جلیقه‌ای روی آن پوشیده بود. آستین های لباسش را تا آرنح بالا داده بود و ساعت گران قیمتش نمایان بود. با دیدن غروری که از این مرد خارج می‌شود، نگرانی در تمام بدنم رخنه کرد. دهانم از استرس خشک شده بود. مرد بالاخره پایین آمد که رها از روی مبل تک‌نفره‌ی قرمز رنگ سلطنتی بلند شد و نگاهش میخکوب آن مرد شد. رادمان صدایش را صاف کرد و رو به من لب زد:
- آوات‌خانم! رفیقم آکام، آکام‌جان آوات خانم رفیق رها!
جناب آقای آکام آن‌قدر خودخواه و عبوس بود که تنها سری تکان داد و خودش را روی مبل رها کرد. معذب دستانم را درهم گره زدم و کوتاه لبخند زدم. رادمان کنار آکام نشست و رها دستم را گرفت و مرا روی مبل نشاند. رادمان زیر کوش آکام چیزی را زمزمه کرد که آکام سری تکان داد و با حرص زمزمه کرد:
- ده بار گفتی رادمان! بذار کارم رو بکنم.
بلافاصله بعد از این حرف، چشمان عسلی‌اش را به من گره زد.
- میشه خودت رو کامل معرفی کنی؟!
این حرفش را با تکبر تمام گفت و بعد از آن پوزخندی زد. سعی کردم تا استرسم را مخفی منم اما چندان موفق نبودم. روبه مرد مغرور مقابلم لب زدم:
- آوات مالکی هستم. فوق دیپلم رشته‌ی مهندسی عمران هستم.
سری تکان داد و هومی کشید.
- چند سالته خانم مالکی؟
سنم را می‌خواست چی‌کار این مردک!
- ۲۶ سال!
 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,946
11,742
مدال‌ها
4
دستی به ته ریش جذابش کشید.
- می‌دونی برای چی اینجا اومدی؟!
نگاهم با تأخیر روی رها رفت که کمی جمع و جور نشست و رو به مرد جذابش رو به رویش گفت:
- آکام جان راستش من به آوات جان نگفتم، شرمنده تقصیر من بود که کوتاهی کردم.
آکام همان طور با چهره‌ی مغرورش سری تکان داد. گویا کارش فقط نادیده گرفتن دیگران بود.
کمی در سکوت گذشت که آکام سرش را بالا آورد و گفت:
- ببین اینجا کارت اینه که روی کارهای من مدیریت داشته باشی و هر سفری ، هرحا رفتم با من بیای! باید زبان انگلیسی یاد داشته باشی؟! اصلا ببینم تو زبان انگلیسی یاد داری؟
صدایم را صاف کرد و در جوابش گفتم:
- من به غیر از فارسی به چهار زبان دنیا می‌تونم حرف بزنم!
هر سه نفر ناباور بهم نگاه کردند. راستش باور کردن این موضوع سخت بود مخصوصاً برای رها زیرا او وضعیت زندگی مرا می‌دانست. آکام کمی حیرت در چشمانش را کم کرد و با غرور در صورتم خیره‌خیره گفت:
- اگر همین‌طور که میگی باشه؛ خیلی خوب میشه ولی خوب باید مطمئن بشم دیگه!
لبخند کوتاهی بر لب زدم.
- البته درست می‌فرمایید.
مردک همان‌طور که سرش را تکان می‌داد، پایش را روی پای دیگرش انداخت.
- خوبه خودت هم قبول داری که باید سنجیده بشی. اول بگو که به کدوم زبان‌ها مسلطی؟!
تمام حرف‌هایی که میزد از آنها غرور می‌بارد. باید سعی‌ام را برای کمتر شدن استرسم بکنم چون اصلاً دلم نمی‌خواهد جلوی این مرد متکبر کم بیاورم و مورد تمسخر قرار گیرم.
- به زبان انگلیسی، فرانسوی، ترکی و عربی مسلط هستم البته دارم کم‌کم چینی هم یاد می‌گیرم.
این.بار قیافه رها دیدنی بود زیرا از تنها چیزی که برایش نگفته بودم یادگیری زبان‌های مختلف بود. فکر کنم در نظرش داشتم خالی می‌بافتم اما این‌گونه نبود. برای رفع سوء تفاهم هر سه آنها رو به آن مرد با لبخندی ژکوند کردم . گفتم:
- گویا باور کردنش سخته ولی می‌تونین یک جمله‌ای بهم بگین تا من براتون به اون چهار زبان بگم، البته بخواین می‌تونم چینی هم بگم.
آن مرد برای آنکه کم نیاورد، پوزخندی حرص‌درار زد و گفت:
- خوبه خودت این پیشنهاد رو دادی. چرا که می‌ترسیدم بهت بگم به اون چهار زمان صحبت کنی و ناراحت بشی. حالا که خودت اصرار داری می‌تونی ضرب المثل جوجه رو آخر پاییز می‌شمارن رو بگی.
نفس عمیق کشیدم. با این کار تسلط روی خودم بیشتر شد و با اعتماد به نفسی که نمی‌دانم چگونه به من غلبه کرده بود رو به هر سه آنها گفتم:
- به انگلیسی میشه: Chickens are counted at the end of autumn.
 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,946
11,742
مدال‌ها
4
- به عربی میشه: يتم عد الدجاج في نهاية الخريف! و به ترکی میشه: Tavuklar sonbaharın sonunda sayılır و در آخر به فرانسوی میشه: Les poules sont comptées à la fin de l'automne.
آکام ابروهایش را درهم کشید و نگاهش را به رادمان دوخت. چشمانش، که همیشه جدی بودند، در این لحظه سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند. رادمان، با اندامی ورزیده و چهره‌ای کمی گرفته، نتواست فوراً منظور آکام را درک کند. همانطور که نگاهش به آکام بود، کمی مکث کرد و انگار در ذهنش در حال پردازش بود که باید چه واکنشی نشان دهد.
رها، که همیشه با لبخند مهربانش فضا را آرام می‌کرد، بی‌آنکه چیزی بگوید، به من نگاه کرد. لبخندش، همانطور که همیشه بود، به من قوت قلب می‌داد، ولی در همین حال حس می‌کردم که چیزی در هوا سنگین شده است. من هم لبخندی زدم، که البته بیشتر از سر ادب بود تا از روی احساسات واقعی. رادمان، که به تبعیت از خواهرش دست زد، این حرکتش بیشتر از هر چیزی نشان می‌داد که هنوز در تلاش است تا از این جو مبهم سردرآورد.
آکام با نگاهش همچنان رادمان را ارزیابی می‌کرد. حرفی نزد، اما گویی از سکوتش داشت تمام جزئیات را می‌سنجد. پیراهن تیره‌اش که به طور مناسبی بر اندامش چسبیده بود، او را مردی جدی و با شخصیت نشان می‌داد. به نظر می‌رسید هر حرکتش حساب‌شده است و همین موضوع باعث می‌شد که احساس کنم تحت نظر هستم.
رها که از روی مبل بلند شده بود، کنارم ایستاد و با دست‌هایی که لباس سبز رنگش را مرتب می‌کرد، مرا در آغوش کشید. بویی ملایم از عطرش در فضا پیچید که به دلم آرامش بخشید. بعد از این، به سرعت از آغوشش جدا شدم و چشمانم به سمت ساعت رفت. عقربه‌ها به سرعت در حال حرکت بودند و حس کردم که زمان از دستم می‌رود.
بی‌اختیار از روی مبل بلند شدم. رها که همچنان در کنارم بود، با تعجب گفت:
_چیزی شده آوات؟
سرم را تکان دادم و دستم را برای شکستن قولنج انگشتانم به سمت دستم بردم.
_آره… آره… باید برم.
بعد از این حرفم، با عجله کیفم را برداشتم و به سمت در حرکت کردم. رها به دنبالم روانه شد و در حالی که صدایش کمی از نگرانی پر بود، گفت:
_آوات… آوات صبر کن!
اما صدای آکام باعث شد که در حرکت خود مکث کنم.
_چرا انقدر عجله داری؟! من مدیر برنامه و مترجم، عجول نمی‌خوام!
سرم را چرخاندم و بی‌اختیار لبخندی زدم. نگاهش را مستقیماً دیدم. او با جدیت بیشتری گفت:
_الان می‌تونی بری ولی فردا رأس ساعت هشت اینجا باش و هر وقت گفتم برو! اوکی شدی؟
_آره، متوجه شدم آقای…!
_آکام سلحشور! راحت باش، بگو آکام!
با کمی تردید سری تکان دادم و گفتم:
_ممنونم آقای سلحشور! با اجازه!
او تنها سری تکان داد، سپس در را باز کرد. با قدم‌های آهسته از عمارت بزرگ و پرشکوه خارج شدم. حیاط وسیع با سنگ‌فرش‌های قدیمی و درختان بلند، گویی داستان‌های بسیاری در دل خود نهفته داشتند. قدم‌هایم بر روی سنگ‌ها طنین انداخت، و در همان لحظه، صدای رها که با عجله از پشت سرم به گوشم رسید، مرا متوقف کرد.
_آوات… آوات صبر کن!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,946
11,742
مدال‌ها
4
آوات با شتاب در حیاط قدم می‌زد و صدای گام‌هایش که بر روی سنگ‌فرش‌های خیس شب‌های پاییز می‌افتاد، در فضا پیچیده بود. تنها صدای رها بود که به گوش می‌رسید. صدای او در دل شب بیشتر شبیه به پژواک یک نگرانی بی‌پایان بود.
_آوات، کجا میری؟ چرا این‌طوری بی‌دلیل رفتی؟
دست‌هایم به کیفم فشار می‌آورد، انگار تمام این لحظه‌ها می‌خواستند تمام شوند. از میان درختان خشکیده و سایه‌هایی که از نورهای دوردست در حیاط می‌افتادند، به بیرون نگاه کردم. درخت‌های نخل که در دوردست به آرامی تکان می‌خوردند، به نوعی حس دلتنگی را در من به‌وجود می‌آوردند. چشمانم بر روی زمین خشکیده، قدم‌هایی به سوی خانه برداشتم، ولی صدای رها مثل زنجیری به پایم چسبیده بود.
_چرا این‌طوری داری می‌ری آوات؟ اصلاً نمی‌خواهی بهم بگی که چه اتفاقی افتاده؟
آرام گفتم:
_هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط باید برم.
رها چند قدم جلو آمد، دستانش به طرف شانه‌هایم دراز شد، اما انگار چیزی در دلم مانع از ایستادن می‌شد. دوباره با سرعت از او فاصله گرفتم. نمی‌خواستم حرفی بزنم که حالش بدتر بشود. نمی‌خواستم بیشتر از این درگیر این ماجرا بشم.
نفس عمیقی کشیدم و از دروازه‌ی عمارت عبور کردم. نفس‌هام سرد و در دل شب به شکلی عمیق از سی*ن*ه بیرون می‌آمدند. دستم در جیب‌های پالتویم فشرده شد. نه آنچه از رها شنیده بودم، نه نگاه آکام و نه اینجا بودن، هیچکدام احساس خوشایندی به من نمی‌دادند. فقط یک لحظه سکوت در دل شب، آن‌هم وقتی هیچ چیزی جز تاریکی و صدای قطرات باران در فضا نبود، کمکم کرد تا آرامش را پیدا کنم.
همانطور که از راهروهای تاریک عمارت دور می‌شدم، در ذهنم لحظه‌ای به گذشته افتادم. یاد شب‌هایی افتادم که در آن کوچه‌های خاکی می‌دویدم و هیچ دغدغه‌ای جز آینده‌ای نامعلوم نداشتم. آن روزها، هر گوشه از این دنیا برایم پر از نور بود، اما حالا تنها چیزی که از این دنیا می‌فهمیدم، سایه‌ها بودند.
چشمانم به دوردست خیره شد. آخرین یادگاری که از آن روزها داشتم، انگار به طرز عجیبی از بین رفته بود. حالا همه‌چیز تغییر کرده بود. نگاه‌ها، صحبت‌ها، همه‌چیز. فکرم از گذشته‌های تلخ پر شده بود و تنها چیزی که می‌خواستم، یک لحظه سکون بود. همین.
 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,946
11,742
مدال‌ها
4
آوات در حالی که با سرعت از حیاط بیرون می‌آمد، در دل شب، خود را به کوچه‌های تاریک و خالی رساند. قدم‌هایم به سرعت می‌رفت، انگار که می‌خواستم از همه‌چیز فرار کنم، اما نمی‌دانستم دقیقاً از چه چیزی. هنوز صدای رها در گوشم بود: «چرا این‌طوری داری می‌ری آوات؟»
ولی من هیچ جوابی ندادم. این سکوت برایم کافی بود.
در خانه که رسیدم، دستانم می‌لرزید. کلید را در قفل انداختم و در را باز کردم. بوی رطوبت و سردی در فضای خانه پیچیده بود. همانطور که وارد می‌شدم، قدم‌های سنگین کیوان را از اتاق دیگر شنیدم. بلافاصله متوجه شد که چیزی تغییر کرده است. او که همیشه در دل شب به تنهایی در خانه می‌ماند، به من نگاه کرد و گویی از چهره‌ام خواند که چیزی در حال رخ دادن است.
کیوان، با چهره‌ای پر از سوال، از جایش بلند شد و به سمت من آمد.
_کجا بودی؟
صدای زمخت و بی‌صبرانه‌اش نشان از نگرانی و عصبانیتش داشت.
_هیچ‌جا. یه لحظه بیرون رفتم.
کیوان با تردید به من نگاه کرد. انگار که هنوز مطمئن نبود که حرفم راست است یا نه.
_بیرون؟ این موقع شب؟ به چی فکر می‌کردی؟
آوات نفس عمیقی کشید و نگاهش را پایین انداخت. نمی‌خواست بحثی راه بیفتد.
_گفتم که هیچ‌جا! کاری نداشتم.
اما کیوان به راحتی راضی نمی‌شد. بدنش به سمت من خم شد و صدایش بالا رفت.
_باشه، پس یه توضیح بده. چرا از من پنهان می‌کنی؟ این‌جا چی می‌گذره که من نمی‌دونم؟
آوات دستش را به چانه‌اش زد و چشمانش را بلافاصله به سمت درختان بیرون انداخت. صدای آکام هنوز در ذهنش می‌چرخید.
_به تو ربطی نداره. من هرچی بخوام، می‌رم.
کیوان خشمگین تر از قبل به او نزدیک‌تر شد. صدای نفس‌هایش شنیده می‌شد.
_من نمی‌خوام تو این‌طوری بری. داری خیلی بی‌پروا می‌ری! داری چیکار می‌کنی؟
آوات با آرامش اما محکم، در حالی که به پشتش تکیه می‌داد، گفت:
ـمن خودم بلدم چطور باید زندگیم رو بچرخونم.
در همین لحظه، کیوان که نمی‌توانست خشمش را پنهان کند، دستانش را محکم به دیوار کوبید و صدای سنگینی در فضای اتاق پیچید.
_خیلی خوب، اگر خودت بلدی، پس باید بدونی که این رفتار تو بیشتر از اینکه از من پنهون بمونه، باعث شک میشه!
آوات چشمانش را بست و آرام از کنار کیوان گذشت، اما کیوان دوباره او را صدا زد.
_یه سوال دارم! این روزا با چه کسی در تماس بودی؟
آوات برگشت، اما دیگر چیزی نگفت. فقط در دلش فکر می‌کرد که این سکوت می‌تواند در برابر دنیای بیرونی راهی برای فرار باشد. از این به بعد شاید دیگر نمی‌توانست به راحتی از کیوان دروغ بگوید.
***
شب که فرا رسید، کیوان از خانه بیرون رفت. همانطور که به دقت قدم‌هایش را روی زمین می‌گذاشت، از تفکراتی که در ذهنش می‌چرخید، می‌توانست حدس بزند که امشب چه خبر است. در میان تاریکی، به سمت خانه یکی از دوستان قدیمیش بیات رفت. در آنجا، چند نفر دیگر هم حضور داشتند.
 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,946
11,742
مدال‌ها
4
همین که وارد شدند، بیات با یک لبخند اغواگرانه گفت:
_خوش اومدی کیوان. اینجا منتظرت بودیم.
کیوان، که حالا بیشتر از هر زمان دیگری به آرامش نیاز داشت، به گوشه‌ای رفت و با چند نفر دیگر دست داد. دستش را در جیب شلوارش فرو برد و نگاهی به دور و بر انداخت. او هنوز به این فکر می‌کرد که چطور می‌تواند از شر فشارهای روزمره خلاص شود. بیات که یک بطری کوچک در دست داشت، گفت:
_بیا، اینو بگیر.
کیوان بدون اینکه نگاه زیادی بهش بیاندازد، بطری را گرفت و در دستانش احساس گرمایی داشت که به آرامش از دست رفته‌اش برمی‌گرداند.
_امروز خیلی نیاز به این داشتم، بیات.
همه در گوشه‌ای نشستند و شب تا دیروقت گذشت، تا وقتی که دیگر چیزی جز سیاهی شب و سایه‌های سنگین به یاد نمی‌ماند.
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و هنوز صدای خنده‌های کوتاه و زمزمه‌های مردد در اتاق شنیده می‌شد. کیوان به صندلی تکیه داده بود، بطری نیمه‌تمام هنوز در دستش بود، اما ذهنش جای دیگری سیر می‌کرد. نور کم‌رنگ چراغی که از گوشه‌ی اتاق روشن بود، سایه‌های کج‌ومعوجی روی دیوار می‌انداخت. نگاهش روی رد قطرات عرقی که روی بطری نشسته بود، ثابت ماند.
بیات که تا آن لحظه آرام نشسته بود، لبخند کمرنگی زد و گفت:
_تو امشب یه جور دیگه‌ای، کیوان. فکرت درگیره؟
کیوان آهی کشید، بطری را روی میز گذاشت و دستش را روی صورتش کشید.
_نمیدونم، شاید.
بیات سیگارش را میان لب‌هایش جا به جا کرد و گفت:
ـیه مشکلی هست، درسته؟
کیوان سرش را پایین انداخت. نگاهش به نقش‌های درهم فرش زیر پایش افتاد. ذهنش پر بود از حرف‌های آوات، از نگاه‌های پنهانی، از آن سوال آخر که هیچ جوابی به آن نداد.
_یه چیزی هست، ولی هنوز خودم نمی‌دونم دقیقاً چیه.
بیات نگاه دقیقی به او انداخت، انگار که می‌خواست چیزی از لابلای حرف‌هایش بیرون بکشد. بعد سیگارش را میان انگشتانش فشرد و دودش را در هوا رها کرد.
 
موضوع نویسنده

;as

سطح
1
 
کپیست انجمن
کپیست انجمن
Feb
2,946
11,742
مدال‌ها
4
بیات نگاهی از گوشه‌ی چشم به کیوان انداخت، انگار که در تیرگی شب به دنبال ترک کوچکی در دیوار محکم سکوتش می‌گشت. سایه‌ی لرزان آتش سیگار بر چهره‌اش بازی می‌کرد و رگه‌های دود در هوا پیچ و تاب می‌خوردند، بی‌آنکه مقصدی جز نیستی داشته باشند. لحظه‌ای سکوت میانشان خیمه زد؛ سکوتی که از سنگینی فکرهای کیوان لبریز بود. بیات، بی‌آنکه نگاهش را از او بگیرد، با لحنی که میان شوخی و جدیت سرگردان بود، گفت:
_ نکنه پای کسی وسطه؟
کیوان پلک زد. نگاهی کوتاه به او انداخت و دوباره چشم از تصویر محو شده‌ی خود در انعکاس بطری گرفت. انگشتش روی قطرات عرق‌کرده‌ی شیشه کشیده شد، بی‌آنکه خودش متوجه باشد. ذهنش در مسیرهای مارپیچی سرگردان بود، میان خاطراتی که هنوز شکل نگرفته، اما سنگین‌تر از آن بودند که نادیده‌شان بگیرد. آهی که از سی*ن*ه‌اش بیرون آمد، آن‌قدر آرام بود که تنها خودش حسش کرد.
_ شاید.
بیات سیگارش را لای انگشتان کشید و ابرویی بالا انداخت، انگار که جواب را پیش از آنکه بشنود، می‌دانست.
_ شاید؟ این یعنی حتماً. کیه؟
کیوان سری تکان داد. در چشمانش چیزی میان گریز و تأمل برق زد، چیزی که به راحتی نمی‌شد خواند. هنوز هم تصویر آن نگاه آخر آوات در ذهنش می‌چرخید؛ نگاه پرسشگر و پر از چیزی نامفهوم که می‌خواست پاسخی بگیرد، اما تنها سکوت نصیبش شد.
_ مهم نیست... یه فکریه که هنوز برام روشن نشده.
بیات خندید، خنده‌ای که معلوم نبود از سر رفاقت است یا برای سبک‌تر کردن فضای اتاقی که دیوارهایش هم انگار از این گفت‌وگوها خسته بودند. پک آخر را به سیگارش زد، آن را در زیرسیگاری رها کرد و بعد، با لحنی که دیگر شوخی در آن جایی نداشت، گفت:
_ حواست باشه، کیوان. بعضی فکرها آدمو از پا درمیارن، مخصوصاً وقتی ندونی ته‌ش به کجا می‌رسه.
کیوان چیزی نگفت. نگاهش هنوز روی بطری یخ‌زده بود. در دل شب، بیرون از آن اتاق که بوی دود و خیالات نیمه‌تمام می‌داد، زندگی همچنان در جریان بود؛ باد شاخه‌ها را تکان می‌داد، جایی در دوردست سگی پارس می‌کرد، و چراغ‌های شهر مثل نقطه‌هایی دور و نامفهوم سوسو می‌زدند. اما او حس می‌کرد در جایی میان گذشته و آینده گیر افتاده است، جایی که نه راه پیش دارد و نه راه پس.
دستی به چهره‌اش کشید و نفسش را در سی*ن*ه حبس کرد. شاید زمانش رسیده بود که حقیقت را از میان این هاله‌ی غبارآلود بیرون بکشد، شاید هم نه. هنوز نمی‌دانست.
 
بالا پایین