جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [پادزهر‌ مهلک] اثر «Bloodreina کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Bloodreina با نام [پادزهر‌ مهلک] اثر «Bloodreina کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,046 بازدید, 43 پاسخ و 27 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پادزهر‌ مهلک] اثر «Bloodreina کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع Bloodreina
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Bloodreina
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

Bloodreina

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jul
53
751
مدال‌ها
2
ماگ خالی قهوه رو گذاشت کنار دستم و لپ‌تاپ رو کمی چرخوند سمت خودش تا برام توضیح بده.
- ببین. ما اول نشستیم طبق جزئیات نقشه‌ی توی قول‌نامه، محوطه رو مرزبندی کردیم. بعد از روی همون مرزبندی، دوباره UTM رو کشیدیم. کاملاً مطابق قول‌نامه از آب دراومد. این خیلی راحت ادعای نریمان رو در مورد ایراد داشتن قول‌نامه‌ها و مطابق نبودنشون با محدوده‌ی واقعی ملک رد می‌کنه. دیگه مشکل قانونی نمی‌مونه و سهم تو و دنیا از تعلیق خارج می‌شه.
سر تکون دادم. خیره به خطوط داخل نقشه، پرسیدم:
- اسنادی که اون شرکت می‌خواست جعل کنه رو هم آوردی برام؟
انگار که تازه یادش افتاده باشه، سریع دستش رفت سمت جیبش و گوشیش رو کشید بیرون.
- آره! گفتم بابا عکساشونو فرستاد برام. ولی چرا لازمشون داری؟
- باید یه چیزی رو چک کنم.
گوشیش رو داد بهم. برای مدت طولانی و با دقت اسناد رو بررسی کردم. روی نقشه‌ی جدید زوم کردم و با UTMهایی که فرزاد کشیده بود، مقایسه کردم. متأسفانه، چیزی که حدسش رو زده بودم، واقعاً اتفاق افتاده بود!
فرزاد که تغییر حالت قیافه‌م رو دید، مردد پرسید:
- چیه؟ یه چیزی فهمیدی؟
با اخم، سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.
- این اسناد یا خیلی حرفه‌ای جعل شدن، یا این‌که دقیقاً از روی قول‌نامه‌های قدیمی کشیده شدن!
ابروهاش از حیرت و تعجب گره خوردن. سریع گوشیش رو پس گرفت و این‌بار خودش نگاهش بین صفحه‌ی گوشی و لپ‌تاپ تو گردش بود. نفسش رو فوت کرد بیرون. وارفته گفت:
- این… این چطور ممکنه؟!
تکیه دادم به صندلیم و چشم‌هامو با اخم بستم.
- این شرکت فقط یه کلاهبردار عادی نیست! باید حتماً بعداً بفهمیم چطور تونستن این کارو بکنن. ولی مسئله‌ی مهم‌تر اینه که اگه اینا دوباره درخواست ثبت بدن و این‌بار مسئول پرونده بابات نباشه، ممکنه موافقت شه با درخواستشون! باید سریع‌تر از اونا اقدام کنیم.
عصبی و پراضطراب‌تر از من نگاهی به ساعت انداخت.
- لعنتی! ساعت اداری رد شده. فردا باید اول وقت بریم اداره‌ی ثبت اسناد. بعد هم شکایت تنظیم کنیم علیه این شرکت.
دست فرو بردم بین موهام و پلک‌هام رو روی هم فشار دادم.
- مشکل دیگه‌ای که داریم ، شکایت نریمانه. اول باید این نقشه رو ببریم دادگاه تا شکایت نریمان رد شه. سؤال این‌جاست، این شرکت چطور می‌خواسته بدون رد ادعای نریمان سند بزنه؟!
چشم‌هاش کمی گرد شدن!
- دست نریمان باهاشون تو یه کاسه‌س؟ نکنه شکایتشو پس گرفته؟!
از این حرفش جا نخوردم. به فکر خودم هم خطور کرده بود. باید همون اولش که به ذهنم رسیده بود، یه کاری می‌کردم. اما قبلش باید اسناد رو می‌دیدم و مطمئن میشدم. با آرامشی که بی‌شک قبل طوفان بود، زمزمه کردم:
- بعید نیست. ممکنه حتی خودِ نریمان باشه که قول‌نامه‌ها رو لو داده بهشون!
عصبی دستشو کوبید روی میز و گفت:
- ای کفتار پیر! واسه‌ پول رسماً هر کاری می‌کنه! بعد تو میگی ممکنه اون قاتل نباشه؟! شک ندارم که خودِ آشغالشه!
با سردرد بدی که ناگهانی سراغم اومده بود، شقیقه‌هام رو مالیدم.
- هنوز مطمئن نیستیم. ولی وای به حالش اگه واقعاً شکایتشو پس گرفته باشه! من دیگه اون بچه‌ی شونزده‌‌ساله‌ی دست‌خالی نیستم. این‌بار نه جلوِ درش می‌شینم، نه زار می‌زنم. پدرشو درمیارم!
- صبح چی‌کار می‌کنیم؟
- اول از همه می‌ریم دادگاه واسه‌ی پیگیری شکایت نریمان. اگه پس نگرفته باشه، با همین نقشه‌های خودمون ردش می‌کنیم. ولی اگه پس گرفته باشه، مستقیم می‌ریم ثبت اسناد. فقط امیدوارم دیر نکرده باشیم.
- و اگه دیر کرده باشیم؟
نفسم رو سنگین دادم بیرون و دستی به صورتم کشیدم.
- اون‌وقته که کارمون حسابی سخت میشه. باید شکایت کنیم علیه شرکت. بعدش هم می‌رم خراب می‌شم رو سرِ نریمان!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Bloodreina

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jul
53
751
مدال‌ها
2
برنگشت دفتر خودش. موند پیش من، که کمی به‌هم‌ریخته بودم از چیزای جدیدی که فهمیده بودیم. ناهار سفارش داد و بقیه‌ی کارهاش رو همون‌جا، با لپ‌تاپ من انجام داد. من هم مشغول بررسی کارهای بقیه‌ی موکل‌هام شدم، اما ذهنم حسابی درگیر بود و اخمِ کم‌رنگی روی پیشونیم نشسته بود.
وقتی زنگِ دفتر به صدا دراومد، سریع گفت:
- غذاس احتمالاً.
بی‌حواس سر تکون دادم و خودم بلند شدم.
- تو بشین.
در رو که باز کردم، بلافاصله با یه دسته‌گل بزرگ مواجه شدم که کسی گرفته بود جلوی صورتش و پشتش قایم شده بود. لبخند کم‌رنگی زدم.
- بیتا!
کمی دسته‌گل رو آورد پایین و چشم‌های خندونش، که هم‌رنگ چشم‌های خودم بود، نمایان شد.
- افتخار ورود به دفتر جدیدتون رو میدین، جناب کمالی‌فر؟
بعد هم دسته‌گل رو هول داد تو بغلم. تک‌خنده‌ای، علی‌رغم مود بدم، ازم دراومد.
- دیوونه! این چه کاریه؟
یه جعبه شیرینی هم دستش بود.
- بخاطر امتحانم این چند روز وقت نکردم، وگرنه زودتر هم میومدم. ناسلامتی دفتر جدید باز کردیا!
راهش دادم داخل. فرزاد از پشت میز و لپ‌تاپ گردن کشید:
- فقط چون شیرینی آوردی راهت میدیم تو!
بیتا مکث کوتاهی کرد و تازه متوجه حضور فرزاد شد. پشت‌چشمی براش نازک کرد:
- تو خودت اضافی اون‌جا پشت میز ماهور!
- هه! من تاجِ سر ماهورم!
سری به نشونه‌ی تأسف تکون دادم و به بیتا، که همچنان داشت پشت‌چشم براش نازک می‌کرد، تعارف کردم بشینه. دسته‌گل‌ رو گذاشتم روی میز، کنار قهوه‌ساز.
- چطور بود امتحانت؟
نشست و نگاهی به اطراف انداخت. مطمئن از خود گفت:
- قبول میشم. چقدر خوبه این‌جا. واحد روبرویی خالیه، نه؟
نشستم روی صندلی چرمِ روبروش و اوراق رو مرتب کردم.
- آره، فکر کنم. چطور؟
همون‌طور که داشت به اطراف نگاه می‌کرد، گفت:
- شاید همین‌جا رو خریدم… واسه دفتر خودم.
مکث کوتاهی کردم.
- این‌جا؟ مگه نگفتی آمادس دفترت؟
شونه بالا انداخت.
- واسه شروعِ کار، این‌جا بهتره. تو راه دقت کردم، زیاد دفتر وکالت هست این اطراف.
سر تکون دادم، اما اخم‌هام دوباره و نرم گره خوردن. واقعاً خواست خودش بود؟ یا اجبارِ عمو؟
یه لحظه با فرزاد چشم تو چشم شدم که داشت معنی‌دار، از بالای لپ‌تاپ نگاهم می‌کرد. اخمم پررنگ‌تر شد و بیتا، بی‌حواس به ما، جعبه‌ی شیرینی رو باز کرد:
- بیاین مشغول شیم. قهوه هست بریزم؟
فرزاد گفت:
- وقت ناهاره. ناهار سفارش دادیم. بمون با هم بخوریم.
سریع دستش رفت سمت کیفش.
- عه نه، من بیشتر از این وقتتون رو نمی‌گیرم. پاشم برم.
- بی‌خیال. بشین هنوز. امروز سرمون خلوته.
چشم‌هاش دوباره همون برقِ آشنا رو زدن و از خدا خواسته، دوباره نشست سر جاش.
- جدی؟ تعارف نکنینا… پس من اینا رو بذارم یخچال.
تا رفت سمت یخچال کوچیکِ داخل کمد، فرزاد دوباره از بالای لپ‌تاپ نگاهم کرد. بی‌صدا لب زدم:
- چی میگی؟!
تو جوابم پچ زد:
- گل و شیرینی؟ خودتو نزن به اون راه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Bloodreina

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jul
53
751
مدال‌ها
2
همون لحظه دوباره در زنگ خورد. بیتا که همون‌جا کنار در بود، خودش در رو باز کرد. به خیال این که پیکه، راحت تکیه دادم به صندلی. ولی وقتی صدای آشنایی رو شنیدم، سریع دوباره صاف نشستم و سریع بلند شدم.
صدای مردد دنیا بود که پرسیده بود:
- تو کی هستی؟ ماهور کو؟
بیتا مبهوت از جلوی در کنار رفت. دنیا با لباس فرم مدرسه و کوله توی دستش که داشت شلخته‌وار روی زمین می‌کشید، وارد شد. اخم گیج و کمرنگی داشت.
- مهمونیه؟
- دنیا؟ اینجا چیکار می‌کنی؟ چرا نرفتی خونه؟!
اخم‌هاش بیشتر فرو رفتن توی هم.
- یعنی چی؟! همش باید بشینم تو خونه منتظر بمونم تو بیای منو ببینی؟ من حق ندارم بیام پیشت؟
سر به نفی تکون دادم و دنبال گوشیم گشتم.
- بی‌بی نگران میشه!
فرزاد در لپ‌تاپ رو بست و با خنده گفت:
- سلامت کو حاج‌خانم؟
من منتظر جواب دادن بی‌بی به تماسم بودم اما ‌می‌شنیدم حرف‌هاشون رو. دنیا با کج‌خلقی جواب سلامش رو داد.
بیتا با همون بهت، در رو بست.
- دنیا… اینه؟!
نگاه تدافعی دنیا کشیده شد سمتش!
- این؟! خودت کی هستی اصلاً؟
بیتا هنوز یکم گیج بود.
- ها؟ من… .
فرزاد تک‌خنده‌ای سر داد.
- چیه؟ توقع نداشتی اسم دنیا رو همچین جونوری باشه نه؟!
نگاه تند و تیز دنیا این‌بار برگشت سمت فرزاد!
- جونور خودتی!
بیتا بالاخره کمی خودش رو جمع‌و‌جور کرد.
- نه. فقط جا خوردم چون فکر‌ می‌کردم خیلی کوچیک‌تر از این حرفا باشه.
دستش رو دراز کرد سمت دنیا و گرم و صمیمی گفت:
- من بیتام. دخترعموی ماهور.
دنیا مکث کرد. تا حدی که فکر کردم ‌می‌خواد بی‌ادبی کنه و دست بیتا رو روی هوا نگه داره. اما دستش رو گرفت و با لبخندی کاملاً در تضاد با اخم چند ثانیه قبلش، گفت:
- حدس زدم.
بیتا کنجکاو پرسید:
- از کجا؟
- چشم‌هاتون!
لبخند روی لب‌های بیتا کمی ماسید. ناخودآگاه دستش سمت گونه‌‌ی خودش رفت. آروم گفت:
- آها! آره… . عمو و بابا هم این رنگی بود چشم‌‌هاشون.
دنیا دستش رو رها کرد و لبخندش پررنگ‌تر شد.
- آره. تو و ماهور هم انگار خواهر‌برادرین.
لبخند به کل از روی لب‌های بیتا ریخت بست.
- خواهر… . برادر؟… .
بعد حرف زدن با ‌بی‌بی، تماس رو قطع کردم و ملحق شدم بهشون. دستم رو به مبل چرم تکیه دادم و با لبخند کمرنگی رو به بیتا کردم.
- همین دیشب گفتی دوست داری از نزدیک ببینیش. بیا. اینم دنیای ما.
نگاه مشکی و براق دنیا، سرحال برگشت سمتم. مقنعش از سرش افتاده بود.
- درمورد من حرف می‌زدین؟
موهاش رو به هم ریختم.
- آره کوچولو! چی فکر کردی باخودت پاشدی تو این گرمای ظهر اومدی اینجا؟
لبخندی زد و چشم‌هاش سرخوش و لوس شدن.
- دیگه پاییزه. اونقدرام گرم نیست.
دستش رفت سمت زیپ کوله‌ش.
- چشماتو ببند.
اما من چشم‌هامو تهدیدوار گرد کردم.
- می‌کشمت باز رفته باشی پول خرج کرده باشی واسه چیزای بیخود!
لب‌هاش‌ رو آویزون کرد و پاهاش رو کوبید زمین.
- بیخود نیست! اوندفعه هم نذاشتی واسه تولدت چیزی بخرم. اینو خریدم بذاری رو میز کارت.
یه جعبه‌ی سایز متوسط کادوپیچ رو گذاشت روی میز.
فرزاد فرز و سریع‌تر از من برداشتش و دنیا با جیغ حمله‌ور شد سمتش!
- مال تو نیست!
ناخن‌هاش رو فرو کرد تو دست فرزاد که تا قبلش داشت قاه‌قاه می‌خندید. هیسی از درد کرد و بیخیال جعبه شد. جای نیشگون دنیا رو مالید و اخمو گفت:
- چرا ماهور تورو اینقدر وحشی بار آورده آخه؟
جعبه رو که ازش پس گرفته بود، داد دست من و حق به جانب نگاهش کرد.
- اول خودت یاد بگیر دست درازی نکنی به کادوی بقیه.
بیتا که حسابی ساکت بود و خارج از صحنه مونده بود، گلویی صاف کرد و گفت:
- ماهور بازش کن ببینیم چیه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Bloodreina

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jul
53
751
مدال‌ها
2
روکش بنفش جعبه رو با احتیاط کنار زدم. همین که چشمم به محتواش افتاد، انگار نفس توی سی*ن*ه‌م حبس شد. سرم رو آوردم بالا و دنیا رو دیدم که با نگاه بی‌قرار و لرزونش خیره‌م شده بود و منتظر واکنشم بود. نگاهم برگشت به گوی برفی توی دست‌هام، و همون‌جا، بین اون ذرات معلق مصنوعی، زمان ایستاد.
تپه‌ای از برفِ سفید.
دو بچه‌ی کوچولو که هم‌دیگه رو بغل کرده‌بودن.
دست‌هام بی‌اختیار گوی رو سفت‌تر چسبیدن، انگار بخوام اون لحظه رو تو مشت‌هام حس کنم.
همه‌چیز ناگهان برگشت.
اون روز.
اون سرمای استخون‌سوز.
دختربچه‌ای که دنیاش تازه از هم پاشیده بود، ولی پناه آورده بود به منِ غریبه و فرار کرده‌بودیم، بدون این‌که حتی بدونیم از چی و چرا… .
میون برف‌ها بغلم کرده‌بود و گوش سپرده بود به قولی که بهش دادم. قولی که از همون روز، شد بندِ بین من و اون… شاید تا همیشه.
همچنان خیره مونده بودم به گوی، که صدای دنیا رو شنیدم:
- هر وقت به اون روز فکر می‌کنم، تنها چیزی که باعث می‌شه دوباره و دوباره از هم نپاشم، اینه که تو اون روز اومدی توی زندگیم.
اشک لعنتی… می‌خواست با لجبازی بجوشه. ولی جلوش رو، به هر سختی که بود، گرفتم.
اون گره‌ی خفه‌کننده‌ی توی گلوم رو قورت دادم، و فقط وقتی دوباره به دنیا نگاه کردم، کمی نمِ اشک دیدم رو تار کرده بود. نگاهم رو که دید، خودشم چشم‌هاش از تجمع اشک برق زدن. لبخند غمگینی زد و ادامه داد:
- اون روز، تو فقط نجاتم ندادی. یه قول دادی بهم. قولی که فقط و فقط خودت می‌تونستی این‌همه مردونه و صادقانه، ده‌سال پاش وایسی. هیچ‌کَس به جز تو نمی‌تونست ماهور. هیچ‌کَس.
صدای عجیبی که ازم دراومد، حاصل بغض سرکوب‌شده و نفسی بود که تا اون لحظه حبسش کرده بودم. نفسم رو فوت کردم بیرون.
لبخند پر احساس، ولی کمرنگی زدم.
- این‌جوری حرف زدنو از کجا یاد گرفتی؟ از اون کتابایی که می‌خونی؟
اون لحظه جوری خیره مونده بودیم به هم که شک نداشتم اونم درست مثل من، وجود فرزاد و بیتا رو به کل فراموش کرده.
- من همه‌چیو از تو یاد گرفتم. حتی زنده موندن رو.
نفسم رو دوباره سنگین و پُر از احساس بیرون دادم. گوی رو گذاشتم روی میز.
- دنیا… . آخ دنیا… . بیا این‌جا.
بدون لحظه‌ای تردید خودش رو انداخت تو بغلم.
چشم‌هامو بستم و محکم بغلش کردم. درست مثل همون روز. با این تفاوت که، حالا دیگه پنج سالش نبود. یه دختر دبیرستانی بود که با همون لباس فرم دبیرستانش، این‌همه راه اومده بود این‌جا که بهم هدیه بده و با این حرف‌هایی که حتی نمی‌دونم کی و کجا یاد گرفته‌بود، به روش خودش ازم قدردانی کنه. جلوی چشم‌هام قد کشیده‌بود و من حتی نفهمیده‌ بودم کی این‌قدر بزرگ شده.
این وسط، درست لحظه‌ای که چشم باز کردم، مسخره‌بازیِ فرزاد رو دیدم که داشت با حالتی نمایشی و اغراق‌شده، اشک‌های نامرئی توی چشم‌هاش رو پاک می‌کرد. دنیا عقب که کشید، چشم براش ریز کرد و مسخره‌ای نثارش کرد. ولی من اصلاً حواسم جای دیگه‌ای بود. دوباره نگاهم کشیده شده بود سمت گوی. جا مونده بودم میون دونه‌های برفی که داشتن کم‌کم آروم می‌گرفتن.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Bloodreina

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jul
53
751
مدال‌ها
2
دنیا و فرزاد همچنان داشتن به هم می‌پریدن.
- نچنچ! ادب کجا رفته؟ واسه اون ماهورخان اون‌جوری زبون می‌ریزی، به ما که می‌رسه زبون‌درازی می‌کنی!
دنیا از سر حرص و شیطنت، واقعاً زبون براش دراز کرد که سریع بهش هشدار دادم:
- دنیا!
لپ‌هاش سریع گل انداختن و با خجالت پایین رو نگاه کرد.
- خودش شروع کرد… . ببخشید.
فرزاد همچنان سر به سرش می‌ذاشت:
- نچ! مظلوم‌بازی اصلاً بهت نمیاد، جونور!
دنیا دوباره ابروهاش رو تو هم کشید و اعتراض کرد:
- دیدی ماهور؟!
سری به نشونه‌‌ی‌تأسف واسه جفتشون تکون دادم. داشتم با گوشه‌ی‌انگشتم نمِ چشم‌هام رو می‌گرفتم که بالاخره نگاهم از گوی کنده شد و یه لحظه با بیتا چشم تو چشم شدیم. مکث کوتاهی کردم. انگار یه‌کم جا خورده بود، چون من همیشه مهارت خوبی توی پنهان کردن احساساتم داشتم. حتی وقتی عصبانی یا خشمگین بودم هم، آروم بودم. کمی خودم رو جمع‌وجور کردم و اون، لبخند نصفه‌نیمه‌ای زد.
- خیلی این بچه رو دوست داری، نه؟
خنده‌ی بی‌صدایی کردم.
- میشه دوستش نداشت؟
نگاه متفکر و ماتش کشیده شد سمت دنیا که همچنان داشتن با فرزاد کل‌کل می‌کردن. سر به نفی تکون داد و آروم گفت:
- نه… مشخصه حتی فرزاد هم خیلی دوستش داره.
زنگ در برای بار سوم که به صدا دراومد، این‌بار فرزاد غرغرزنان پرتاب شد سمت در.
- یه بارم مهمون بیاد واست، خدا شاهده از گرسنگی خودمو از این پنجره پرت می‌کنم پایین!
دنیا گیج نگاهش کرد.
- ها؟! می‌خوای ما رو بخوری مگه؟!
از حرفش و حالت بامزه‌ش خنده‌م گرفت و دوباره دست دراز کردم و موهاش‌‌ رو به‌هم ریختم. کاش می‌تونستم همیشه پیش خودم نگهش دارم. همه‌ی خستگی و دغدغه‌های ذهنیم رو از یادم می‌برد.
فرزاد غذا رو که تحویل گرفت، قیافه درهم کشید:
- کیو؟! توی گوشت‌تلخو؟! من غلط کنم!
صدای جیغ از سر لجش بالا رفت:
- من گوشت‌تلخم؟!
غذاها رو گذاشت روی میز وسط و جدی سر تکون داد:
- آره دیگه. این‌قدر شیرینی دوس نداری و نمی‌خوری، خودتم تلخ شدی!
دنیا کبود شده‌بود و انگار می‌خواست از حرص گریه کنه. با خنده مشت آرومی زدم به بازوی فرزاد.
- بسه دیگه. قند خونت افتاده، زورت به این بچه می‌رسه.
بیتا که انگار اصلاً نمی‌تونست خودش رو قاطی‌مون کنه، کیفش رو برداشت و با پکری گفت:
- من دیگه برم.
حواسم از بین شوخی و خنده، پرت شد سمتش. اخم‌هام خودبه‌خود جمع شدن.
- کجا؟! بشین، می‌خوایم غذا بخوریم.
فرزاد هم که داشت بسته‌بندی غذاها رو باز می‌کرد، بالاخره توجهش رو از دنیا گرفت و به بیتا نگاه کرد:
- عه! بیا ببین چه قیمه ‌بادمجونیه! کی از این می‌گذره؟!
معذب گفت:
- آخه… شما دوتا وقتی سفارش دادین، حساب من و دنیا رو نکرده بودین که… .
دنیا که داشت با هوس به غذا نگاه می‌کرد، سرش رو بالا آورد و نگاه سردی بهش انداخت. کسی حواسش نبود. جز من. فقط هم من شنیدم که زیر لب گفت:
- معلومه فقط کی اضافیه این وسط. منو با خودش یکی می‌دونه.
نگاه چپ‌چپم رو که دید، نگاهشو دزدید. زیر لب و آروم تشر زدم:
- زشته!
و اون فقط شونه بالا انداخت.
فرزاد با مهمون‌نوازی گفت:
- شیرینی هم هست خب. با قهوه می‌خوریم بعدش.
از جا بلند شدم و سمت قهوه‌ساز و کابینت رفتم تا ظرف بیارم.
- بشین، لوس نشو. قهوه دم می‌کنم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Bloodreina

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jul
53
751
مدال‌ها
2
بیتا نهایتاً هم روش نشد «نه» بگه و دوباره نشست. حین ناهار، سعی کرد با دنیا ارتباط بگیره. کاش سعی نمی‌کرد، چون می‌دونستم چقدر تلاش بی‌فایده‌ایه. تنها عضو خانواده‌ی من که دنیا قبلاً دیده بودش، عموم بود. اون‌موقع‌ها خیلی کوچیک بود و وقتی عموم سعی کرده بود لپش رو بکشه، دستش رو گاز گرفته بود! تا همین امروز هم ادعا می‌کرد از عموم بدش میاد، چون فکر می‌کرد اگه عموم نبود، پیش اون و بی‌بی می‌موندم. تنها کنترلی که هرگز روی دنیا نداشتم، همین گاردش و حس بدش نسبت به آدم‌های اطراف من بود. فقط با فرزاد تا حدی کنار می‌اومد؛ اونم چون مثل من، از همون قدیما بود و به حضورش عادت کرده‌بود. من فکر می‌کردم با گذر زمان این حسش درست می‌شه و صرفاً یه حسادت بچه‌گانه‌ست اما… .
بیتا: چندم می‌خونی، دنیاجان؟
دنیا که داشت دولپی می‌خورد، مکثی کرد و بدون این‌که نگاهش کنه، کوتاه گفت:
- دهم.
- عه؟ مگه تازه پونزده‌سالت نشده؟ جهشی خوندی؟
دنیا دست از خوردن کشید و اون‌قدر بد نگاهش کرد که به‌جاش من جواب دادم.
- آره. از همون اول، بچه‌ی باهوشی بود.
قیافه‌ی دنیا دوباره نرم شد.
- تو کمکم کردی. همیشه تو به درسم می‌رسیدی.
فرزاد هم سریع و با دهن پر گفت:
- منم یه بار ریاضی کار کردم باهات!
از یادآوریش خنده‌م گرفت.
- آره، یادمه. کم مونده بود کارِتون به گیس‌کشی و کتک‌کاری برسه.
دنیا نخودی خندید و فرزاد سری به چپ و راست تکون داد.
- این از اول وحشی بود! عین گربه پنجول می‌کشید فقط.
بیتا هم بالاخره خندید.
- مشخصه شیطونه.
دنیا حتی نگاهش هم نکرد و به خوردن ادامه داد. لبخند بیتا دوباره مات شد. کاملاً حس کرده‌بود تضاد رفتاری دنیا رو در مقایسه با ما و خودش.
بعد غذا، فرزاد لم داد و به دنیا گفت:
- پاشو قهوه بریز برامون، بچه.
دنیا چشم ریز کرد و با کفشش ضربه‌ی آرومی به ساق پاش زد.
- شبیه آبدارچیِ دفتر ماهورم من؟
به‌جاش، بیتا با اشتیاق بلند شد.
- من می‌ریزم.
دنیا بالاخره نگاهش کرد.
- مال من بدون شکر باشه.
بیتا که داشت قهوه‌هارو می‌ریخت، برگشت و با تعجب گفت:
- پس جدی شکر دوس نداری؟ حیف شد که. نون خامه‌ای خریدم، از اونا که ماهور دوس داره.
لبخند شرمساری زدم.
- چرا زحمت کشیدی آخه؟ واقعاً نیازی نبود.
نگاه مشکی و کمی گرد دنیا روم طولانی شد، انگار که تو فکر بود. فرزاد یه کم شونه‌ش رو هول داد.
- پاشو شیرینیو از یخچال بیار حداقل. به یه دردی بخور.
دنیا، برخلاف رفتار یه دیقه پیشش، مقاومت نکرد و بلند شد.
بیتا قهوه‌هارو هنوز نذاشته بود روی میز، که با شنیدن صدایی، هر سه‌مون مبهوت سر برگردوندیم.
جعبه‌ی شیرینی بود، که افتاده بود روی زمین جلو‌پای دنیا و کل محتویاتش ریخته‌ بود!
دنیا که انگار دستاش تو هوا خشک شده‌بود، قیافه‌ی مظلومی گرفت و گفت:
- از دستم افتاد!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Bloodreina

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jul
53
751
مدال‌ها
2
بیتا هاج و واج، فنجون به دست خشکش زده بود. فرزاد خندید.
- ماشالله. عجب دست فرمونی!
دنیا هم همونجوری خشکش زده بود و زل زده بود به جلوی پاش. انگار یکم بغض کردهبود. به خودم اومدم و با نگرانی رفتم سمتش.
- اشکال نداره. یه شیرینی بود دیگه.
بدون این که نگاهم کنه، خم شد و سعی کرد جمعش کنه. و انگار اصلاً هم برای شیرینی‌ها ناراحت نبود که گفت:
- نه. آخه… زمین کثیف شد.
قوطی دستمال‌کاغذی رو برداشتم.
- دست نزن. خودم جمع می‌کنم.
بیتا، با کمی اکراه، قهوه هارو کمی پر سروصدا گذاشت روی میز که توجه جلب کنه!
- اشکالی نداره. وقتی داریم برمی‌گردیم خونه سر راه دوباره می‌خریم. مگه نه ماهور؟
سر دنیا یه ضرب بالا اومد! چشم‌هایی که تا چند لحظه پیش مظلوم بودن، اونقدر سرد به بیتا نگاه کردن که من از سرماشون لرزیدم. بعد هم من رو هدف قرار دادن!
- این‌قدر نون‌خامه‌ای دوست داری؟
متعجب نگاهش کردم. حالا، بهتر می‌فهمیدم. شاید، شاید افتادن جعبه‌ی شیرینی زیاد هم اتفاقی نبود! درست مثل حرف‌ الان بیتا که انگار بیشتر هدفش اذیت کردن دنیا بود. سرم رو دوباره پایین انداختم و با اخم کمرنگی به جمع کردن جعبه و شیرینی‌ها ادامه دادم.
- دیگه مثل قدیما نه.
این فقط یه تلاش بود واسه پایان دادن تنش بینشون. دنیا بچه بود، بیتا چش شده‌بود؟
بعد جمع کردن جعبه، دست‌هام رو داخل سرویس بهداشتی شستم و برگشتم. فرزاد مثل همیشه سعی داشت با شوخی و صحبت حواس‌هاشون رو پرت کنه و جو رو سبک کنه. اما انگار مخاطبش بیشتر بیتا بود، چون دنیا توی سکوت تکیه داده
بود به کابینت و خیره مونده بود به دسته‌گل کنار قهوه‌ساز. مقنعش رو برگردوندم روی سرش و ملایم گفتم:
- دیگه اسنپ می‌گیرم برگردی خونه.
سر برگردوند و چشم‌های درشت مشکیش رو دوخت بهم. هنوز همون چشم‌ها بودن. همون چشم‌هایی که دهسال پیش اشک زیرشون یخ زده بود و اینجوری متعجب نگاهم می‌کردن.
- چرا؟ اونا که هنوز اینجان.
به درست کردن مقنعه‌ش ادامه دادم. با این مقنعه بیشتر هم شبیه بچگیاش می‌شد.
- ‌بی‌بی نباید زیاد تنها بمونه. همینجوریشم نگران شدهبود از این که سروقت نرفتی خونه. اگه فشارش بالا بره چی؟
قانع شد اما همچنان با تخسی گفت:
- داری دکم می‌کنی! بهونه نیار.
بعد هم دوباره نیم‌نگاهی به گل‌ها انداخت.
- کی آورده اینارو؟
مکث کردم رو صورتش. باز داشت چی تو ذهنش می‌گذشت؟! جدی و با بدگمانی پرسیدم:
- چرا می‌پرسی؟
از تخسی و سردی صورتش کم شد. لبخند شیرینی زد.
- آخه خیلی خوشگلن. میتونم ببرمشون؟
با دیدن این چهره‌ش، تمام شک و دودلیم بلافاصله دود شد و‌ رفت هوا. لبخند مهربونی زدم.
- معلومه که می‌تونی!
من زیادی ساده بودم؟ یا دنیا زیادی بلد بود راهش رو؟! تا حدی که تونست با همین یه حرکت پشیمونم کنه از شکی که بهش کردهبودم درمورد عمدی انداختن جعبه‌ی شیرینی. به هر حال، من اونقدری مشغله و دغدغه‌ی ذهنی داشتم که دلم نمی‌خواست همچین اتفاق ساده‌ای رو زیادی بزرگ کنم و در موردش ازش بپرسم.
حین بدرقه‌ش، درحالیکه دسته‌گل رو به سی*ن*ه‌ش فشرده بود، با شوق پرسید:
- فردا میای؟
لبخند‌ی زدم.
- آره فسقلی. دیگه این‌همه راهو پانشی سرخود بیای اینجا. من همیشه سرم این‌همه خلوت نیست. هم خسته میشی، هم معطل.
دومرتبه سر تکون داد.
- اوهوم! باشه!
با فرزاد، و درکمال تعجب با بیتا هم با همون خوشرویی خداحافظی کرد. فرزاد، «آتیش‌پاره» ای نثارش کرد و بیتا، اونقدر لبخندش از سراجبار بود، که حتی من هم متوجه شدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Bloodreina

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jul
53
751
مدال‌ها
2
فردای اون‌روز، همون‌طور که با فرزاد قرارش رو گذاشته بودیم، حسابی زود بیدار شدم. حتی زودتر از آلارم گوشیم. استرس اجازه نداده‌بود خواب راحتی داشته باشم. داشتم با عجله از پله‌ها سرازیر می‌شدم و یقه‌ی کتم رو درست می‌کردم که متوجه شدم همه زودتر از من بیدار شدن و از قبل نشستن سر میز صبحونه. مردد پای پله‌ها مکث کردم. نگران پرسیدم:
- چیزی شده این‌قدر زود بیدار شدین؟
بیتا و زن‌عمو مهتاب، چهره‌ی آرومی داشتن. اما چهره‌ی عمو گرفته‌بود.
- عمو بزرگ فوت کرده. باید یه سر بریم شهرستان.
عمو بزرگ؟! عموی بابام که تو کل زندگیم فقط یکی‌دو بار دیده بودمش. حتی حافظه‌م یاری نمی‌کرد چهره‌ش رو به خاطر بیارم. مکث کوتاهی کردم و با قدم‌های بلند و عجول سمت میز رفتم تا فقط دو تا نون تُست از تو سبد بردارم.
- خدا بیامرزه. پس سفرتون به سلامت.
اخم‌های عمو رفت تو هم.
- یعنی چی؟ جنابعالی هم تشریف میاری!
سرم رو بدون رودروایسی به نفی تکون دادم.
- نه. من کلی کار دارم. تسلیتم رو به عرض زن‌عموجان برسونین.
عمو چنان دستش رو کوبید روی میز که بیتا و زن‌عمو مهتاب از ترس یه کم از جا پریدن.
- کارت رو یه روز تعطیل کن!
بیتا قبل از من اعتراض کرد:
- بابا خیلی داری سختش می‌گیری. اگه برعکسش بود، مطمئنم هیچ‌کدوم از بچه‌های ایشون نمی‌اومد واسه مراسم بابابزرگ.
- چون همه بی‌نزاکتن، ما هم باید باشیم؟!
حتی زن‌عمو مهتاب که امکان نداشت هرگز با حرف‌های عمو مخالفت کنه، هم با بی‌تفاوتی گفت:
- سه روز پیش فوت شده. حتی واسه خاک‌سپاریش هم نرفتیم. تو خودت تا دیشب بی‌خیال بودی. یهو کله‌سحر نظرت برگشت، همه‌مونو بیدار کردی.
عمو چنان نگاهش کرد که ساکت شد. من، با آرامش گفتم:
- من یه تاج گل سفارش می‌دم، ارسال می‌کنم از طرف خودم. اگه نظرتون عوض شد و نرفتین، بگین از طرف شما هم ارسال کنم.
بیتا سریع گفت:
- از عوض منم بفرست پس!
تیرراس نگاه خشمگین عمو این‌بار، اون رو نشونه گرفت!
- بیتا!
با بی‌حوصلگی گفت:
بابا توروخدا سروصدا راه ننداز! خب تو و مامان برین! من و ماهور بچه که نیستیم. بد هم بشه واسه خودمون می‌شه.
عمو شاکی رو به من کرد.
- می‌بینی؟! اینم به تو نگاه می‌کنه، یاد می‌گیره! اینقدر با من یکی به دو نکن! عین بچه آدمیزاد یه نصف روز بیا بریم و… .
- همین نصف روز اندازه مرگ و زندگی برای من اهمیت داره عمو. من دیگه بچه نیستم هی بگیرین از دستم با خودتون بکشین اینور اونور. بیتا هم بچه نیست بخواد به من نگاه کنه چیزی یاد بگیره. حالا هم با اجازه!
مصمم قدم برداشتم سمت در. اما بیتا هم پشت سرم پا تند کرد.
- ماهور وایسا! کارت دارم.
عمو هم عاصی‌شده از پشت سرمون فریاد زد:
- قدیما ما جرات نداشتیم حرف رو حرف بزرگترامون بیاریم! تقصیر منه این‌همه رو دادم بهتون!
بیتا که با عجله خودش رو رسونده بود به ورودی، نفسی گرفت و پرسید:
- عجله داری؟
نیم‌نگاهی به ساعت مچیم انداختم.
- یه ساعت دیگه با فرزاد قرار دارم.
لبه‌های کت نخی‌ش رو به‌خاطر سوز صبحگاهی هوا به هم نزدیک کرد.
- می‌تونیم ده دقیقه حرف بزنیم؟
مردد سر تکون دادم. فکرم هزار جای مختلف می‌رفت.
- در مورد چی؟
با دقت نگاهم کرد. انگار که بخواد چهره‌م رو قبل و بعد زدن حرفش با هم مقایسه کنه.
- در مورد دنیا!
 
موضوع نویسنده

Bloodreina

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jul
53
751
مدال‌ها
2
بعد یه مکث کوتاه، دوباره سریع گفت:
- البته اگه الان حوصله یا وقتش رو‌ نداری… .
سر به نفی تکون دادم.
- نه. الان حرف بزنیم. کنجکاو شدم.
و حتی کمی نگران… . اما این رو بهش نگفتم.
در ورودی رو با احتیاط پشت سرش بست و حرکت کردیم سمت نرده‌های ورودی. تکیه داد بهشون و دست‌هاش رو توی سی*ن*ه جمع کرد.
- خب… . راستش از همون دیروز فکرمو مشغول کرده. ولی نخواستم جلوی فرزاد چیزی بگم.
بی‌اختیار، اخمام توی هم فرو رفت.
- چیزی شده؟
نگاهم کرد. متوجه واکنشم شده بود. مردد و محتاط گفت:
- نه. هنوز که چیزی نشده. اما می‌ترسم بعداً‌ بشه!
چند لحظه ساکت و‌ گیج نگاهش کردم و بالاخره گفتم:
- حرفت رو‌ واضح بزن.
تکیه‌ش رو از نرده‌ها گرفت و بالاخره گفت:
- بابا همیشه می‌گفت، ماهور یه شبه بزرگ شد. یهو، توی شونزده سالگی شد مرد بالغی که خودش رو مسئول یه بچه و‌ پیرزن می‌دونست. منم دیروز اینو با چشم‌های خودم دیدم. دیدم که دنیا چقدر برات با‌ارزشه و چقدر هواش رو‌ داری. مثل… مثل یه قیم و حامی واقعی.
می‌دونستم قرار بود چیزی بگه که ناخوشایندم باشه. واسه همین هم سعی داشت اول مقدمه‌چینی کنه و گاردم رو بیاره پایین. مکثی کرد و، زل توی چشم‌هام.
- اما… . برام سوال پیش اومده که دنیا هم همین فکرو می‌کنه؟ تورو… فقط به عنوان سرپرست، و یا یه برادر‌بزرگ‌تر می‌بینه؟ یا… .
سریع دستم رو بالا آوردم!
- یه لحظه! سعی داری چی بگی؟
خودم هم از شدت واکنشم جا خوردم. من… ماهوری که همیشه خونسردی خودش رو حفظ می‌کرد. انگار وقتی پای دنیا وسط بود، دیگه آرامشی نداشتم. اما انگار بیتا پیش‌بینیش رو کرده بود. چون جا نخورد و به‌جاش، با جدیت بیشتر و بدون تعارف گفت:
- واقعاً رفتار‌های دیروز دنیا رو چطوری توجیه می‌کنی؟ حسادت بچگانه؟ اجتماعی نبودنش؟! به نظر من که اصلاً اینطور نبود!
چی داشت می‌گفت؟! اون لحظه بیشتر از این که به فکر رفتارهای عجیب دنیا باشم، تو فکر رفتار‌های این چند سال اخیر خود بیتا بودم. مغزم حسابی داغ کرده بود و حس می‌کردم می‌خواد ازش دود بلند شه! عصبی، پشت دستم رو یه لحظه روی لب‌هام فشار دادم تا حرفی نزنم که بعدش‌ پشیمون بشم.
از سکوتم سو‌استفاده کرد و به حرف زدن ادامه داد!
- خودم دیدم! جعبه رو از عمد انداخت! می‌دونست گل‌هارو من آوردم چون قبل این که ازت بپرسه، نوت و‌ کارت تبریک رو دیده بود. واسه همین برداشت با خودش بردشون. من منظور بدی ندارم ماهور. ولی واضحه که دنیا روت وسواس داره! هنوز گیجه چون کم‌ سنه. ولی اگه بعداً این وسواس و وابستگیش تبدیل بشه به دلبستگی یا یه عشق یه طرفه… .
حرفش رو دوباره بریدم!
- همچین اتفاقی نمیفته! تو چطور به خودت اجازه میدی با همین یه دیدار، یه دختر بچه‌ی پونزده‌ساله رو اینجوری قضاوت کنی؟ مگه چندبار دیدیش؟ چقدر می‌شناسیش؟ فقط چون باهات احساس غریبی کرد و گرم نگرفت، داری تهمت چی‌ بهش می‌زنی؟!
به وضوح جا خورد. حتی کمی دست و پاش رو گم کرد و به من و من افتاد.
- چه تهمتی؟! من… من که گفتم منظور بدی ندارم. فقط… دارم میگم ممکنه بعداً آسیب ببینین. هردوتون!
دیگه هیچ تسلطی روی خودم نداشتم. تحت فشار و‌ یک نفس حرف زدم!
- دنیا همین الانشم آسیب دیده! تو چه می‌فهمی؟ تو اگه جای اون بودی، اگه توی پنج‌سالگی شاهد اونهمه کثافت و ظلمی می‌شدی که به سرمون آوردن، مطمئناً تا حالا دیوونه شده‌بودی! من از همون پنج‌سالگیش دنیا رو، در به در بخاطر کابوس‌هاش و ترومایی که از سر گذرونده بود پیش روانشناس و مشاور و، هر چیزی که به ذهنت برسه بردم! تو نمی‌تونی از همچین بچه‌ای انتظار داشته باشی همه‌ی رفتارهاش توجیه‌پذیر باشن. نمی‌تونی سرزنشش کنی که چرا من رو تنها تکیه‌گاه خودش می‌بینه. چون واقعاً همینطوره! دنیا به جز من و بی‌بیش، هیچکسو نداره!
 
موضوع نویسنده

Bloodreina

سطح
0
 
ناظر تأیید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jul
53
751
مدال‌ها
2
بیتا خشکش زده بود. اصلاً از من انتظار چنین واکنشی رو نداشت.
کمی که به خودش اومد، گلویی صاف کرد و آروم گفت:
- باشه. آروم باش ماهور. من اشتباه کردم.
کوتاه نیومدم.
- معلومه که اشتباه کردی! دقیقاً واسه همینه که دنیا رو این‌همه سال از این خونه دور نگه داشتم. چون قرار بود از هر رفتارش کلی داستان درست شه، بدون توجه به این که چه شرایطی داره و چقدر آسیب‌پذیره!
نگران نگاهم کرد.
- پس، آدما تا وقتی که آسیب‌پذیرن، اجازه دارن هرکاری می‌خوان بکنن؟! این… خیلی خطرناکه ماهور!
خطرناک… . این فکری بود که فقط کسی مثل بیتا می‌کرد. بیتایی که مثل روز برام روشن بود قضاوتش بی‌طرفانه نیست و از سمت دنیا احساس خطر کرده. خطر فیزیکی نه، بلکه نوعی که جایگاهش رو به خطر می‌انداخت! نمی‌تونستم چیزی بگم. چون مشخص بود که از روبرویی با من تا چه حد میترسه و چقدر سعی داره احساساتش رو پشت تلاش‌های ضعیف و بی‌ثمرش قایم کنه.
خیره بهش، برای لحظه‌ای ذهنم پرت شده‌بود به گذشته‌‌ای دور. دنیا، بعد اتفاق ده‌سال پیش، تا مدت‌ها مشکل ارتباط گرفتن با اطرافیانش رو داشت. ساکت بود و نمی‌تونست از خودش در برابر قلدری و زورگویی‌های همسن و سال‌های خودش دفاع کنه. وقتی هفت‌سالش بود، برای اولینبار یه پسر بچه رو توی کوچه زده بود. چون اون پسربچه بهش گفته بود «بی‌پدر‌ و مادر!»

پدر اون پسر‌بچه واسه گله اومد، و من بعد معذرت‌خواهی و‌ دلجویی رفته بودم سراغ دنیا. دنیای کوچولویی که با بغل کردن زانو‌هاش، نشسته بود روی پله‌های سنگی حیاط بی‌بی و تو فکر بود. زانوهای خودش هم زخمی بود و‌ موهاش کمی آشفته. مشخص بود که خودش هم کتک خورده. ازش پرسیده بودم که، «چرا زدیش؟ چون اون تورو زد؟ خواستی توئم بهش آسیب بزنی؟»
با چشم‌های درشت مشکیش زل زده بود بهم و حرفی بهم زده بود که یه لحظه شک کرده‌بودم واقعاً فقط یه بچه‌ی هفت ساله باشه!
«نه. اونا همیشه منو میزدن. من زدمش، چون بهم گفت بی پدر و مادر. چون راست می‌گفت. من مامان و بابا ندارم که بخوان بخاطر کارام ازم خجالت‌ بکشن. پس هرکاری بخوام می‌کنم. از این به بعد همشونو می‌زنم!»
دست‌های کوچیکش رو گرفته بودم و از دور زانوهاش رها کرده بودم. تو صورت کوچولوی معصوم، اما آسیب‌دیده‌ش‌ زل زده بودم و گفته بودم: «پس من چی دنیا؟ من که اینجام. من، خجالت می‌کشم و ناراحت میشم!»
چشم‌هاش‌‌ گرد و مبهوت شده‌بودن و نم اشک توشون نشسته بود. برای لحظات طولانی فقط نگاهم کرده‌بود و چیزی نگفته بود. نهایتاً هم، دست‌های کوچولوش رو ناگهانی حلقه کردهبود دور گردنم و بغضش ترکیده بود. بریده و فین‌فین‌کنان، اون هم یه قولی بهم داده‌بود: « ب…ببخشید. دیگه هیچوقت، خجالت‌زده نمی‌کنمت. دختر خوبی میشم. قول میدم!»
شاید اولین‌بار، اون‌روز بود که دنیا شروع کرد از ساختن تکیه‌گاه از من توی ذهنش. کسی که‌ می‌تونست، بی‌توجه به غریبه بودنش پناه ببره بهش. سعی کنه هرگز خجالت‌زده‌ش نکنه و فقط بشه مایه افتخارش. از وقتی شروع کرد به مدرسه رفتن، تنها چیزی که با بی‌بی از معلم‌هاش و اطرافیانش شنیده بودیم، فقط و فقط تعریف بود. دنیا به طرز عجیبی مهره‌ی مار داشت و انگار ناگهانی یاد گرفته‌بود که چطور ازش استفاده کنه. به سادگی دل همه رو به دست میاورد و همه دوستش داشتن. نه! دنیا خطرناک نبود. دنیا آزارش هرگز به کسی نمی‌رسید… .

خیره به چشم‌های منتظر بیتا، این‌بار آروم و کنترل شده زمزمه کردم:
- بعد این‌همه توضیح، بازم نمی‌فهمی. حتی یه لحظه از خودت نمی‌پرسی چی بهش گذشته و چرا این بچه اینجوریه. فقط دیدی فرق داره، بعد ترسیدی. من، نه. من ازش نمی‌ترسم.
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین