- Apr
- 106
- 1,034
- مدالها
- 2
(درسا)
سوگند پیشم بود و صدای خندهمون کل خونه رو برداشته بود. مامان چند بار از توی آشپزخونه گفت:
- شما دوتا امشب دیوونه شدید!
و ما فقط بیشتر خندیدیم. سوگند روی تخت ولو شده بود، بالش رو بغل کرده بود و هی تکرار میکرد:
- یعنی جلوی همه؟ با دستهگل؟ وای درسا تو توی فیلم زندگی میکنی!
منم کنار میز نشسته بودم لپهام هنوز داغ بودن.
- باورم نمیشه. اون لحظه که در رو باز کردم و دیدمش... انگار همهی صداها قطع شد. فقط اون بود، با اون نگاهش، با اون گلها.
- و بعدش چی؟ چی گفت؟
- گفت که میخواد این مسیر رو با من ادامه بده. گفت این حس واقعی شده.
سوگند یه بالش به سمت پرت کرد و با جیغ گفت:
- عاشق شدی دختر!
با لبخند گفتم:
- نمیدونم. فقط یه چیزی توی دلم روشن شده. یه چیزی که قبلاً نبود.
سوگند یکم جدی شد.
- سامیار واقعاً دوستداشتنیه. ولی حواست باشه، آدمای هنری گاهی پیچیدهتر از چیزیان که نشون میدن. بعدشم سامیار، داداش کسیه که دانیال رو با چاقو زده.
- میدونم. ولی فعلاً فقط میخوام این حسو زندگی کنم. بدون ترس، بدون شک.
بعد، سوگند بلند شد، رفت سمت اسپیکر و یه آهنگ آروم پلی کرد.
- امشب باید برقصیم. امشب شب توئه، درسا!
(علی)
کلاس که تموم شد، بچهها یکییکی وسایلشون رو جمع کردن و رفتن. منم نشسته بودم پشت میز، داشتم جزوهها رو مرتب میکردم که دیدم هانیه هنوز مونده. نگاهش جدی بود، اون لبخند همیشگیاش نبود.
- علی یه لحظه بیا.
بلند شدم، رفتم سمتش. کنار پنجره ایستادیم. بیرون برگای زرد و نارنجی توی باد میرقصیدن. هانیه یه نگاه به دستم انداخت؛ همون دستی که هنوز بانداژ روش بود. اخم کرد و گفت:
- یعنی چی؟ چرا دستت این شکلیه؟ چرا هیچی نگفتی؟
لبخند زدم. خواستم سبک کنم فضا رو گفتم:
- یه چیز کوچیکه. دیشب توی تمرین، یه لحظه پام لیز خورد، دستم خورد زمین.
- کوچیکه؟! علی، باید بیشتر مراقب باشی. اگه آسیب جدی ببینی چی؟ اگه مسابقت رو از دست بدی چی؟
- نترس چیز خاصی نیست. مربی هم دید، گفت مشکلی نیست.
چشمهاش کمی بغضی شد و گفت:
- ولی تو نگفتی! من باید از روی بانداژ بفهمم؟ اینجوری خوبه؟
ساکت شدم. نمیدونستم چی بگم. اونم ساکت شد، ولی نگاهش پر از دلخوری بود. بعد یه لحظه آروم دستم رو گرفت. با اون انگشتای ظریفش، بانداژ رو لمس کرد. خم شد و یه بوسهی آروم روی دستم زد. با این کارش دلم ریخت.
- قربون دستت برم من. دست علی منو نگاه چکارش کرده... ولی خواهش میکنم بیشتر از خودت مراقبت کن. من طاقت ندارم ببینم درد میکشی.
لبخند زدم و گفتم:
- وقتی تو نگرانمی درد از یادم میره.
یه لحظه فقط نگام کرد. اون نگاه، هم دلخور بود، هم عاشق. بعد آروم گفت:
- آقای سام، تو فقط قهرمان کشور نیستی... قهرمان دل منی. اینو یادت نره!
یه چیزی توی دلم تکون خورد. خواستم دستشو بگیرم، ولی هنوز دست خودم درد میکرد. فقط گفتم:
- ببخشید، نمیخواستم نگران شی.
- یعنی چی؟ من باید بفهمم، باید بدونم. مگه من کیام برات؟ یه شاگرد؟ یه دوست؟ یا... .
ساکت شد. اون «یا» رو نگفت، ولی من شنیدمش. توی سکوتش، هزار تا حرف بود. گفتم:
- تو اون کسی هستی که وقتی دستم درد میگیره، فقط با یه نگاهش آروم میشم.
یه لبخند کوچیک گوشهی لبش نشست، ولی هنوز اخم توی چشمش بود.
- دیشب چی شد؟ دقیق بگو.
نشستم روی صندلی. اونم کنارم نشست.
- تیم ملی توی اصفهان اردو زده و دیشب تمرین خیلی سنگین بود. مربی فشار آورده بود. یه حرکت چرخشی، پام لیز خورد، با کف دست خوردم زمین. همون لحظه فهمیدم یه چیزی شده، ولی نخواستم تمرینو قطع کنم. شب دیدم ورم کرده، منم بستمش.
سوگند پیشم بود و صدای خندهمون کل خونه رو برداشته بود. مامان چند بار از توی آشپزخونه گفت:
- شما دوتا امشب دیوونه شدید!
و ما فقط بیشتر خندیدیم. سوگند روی تخت ولو شده بود، بالش رو بغل کرده بود و هی تکرار میکرد:
- یعنی جلوی همه؟ با دستهگل؟ وای درسا تو توی فیلم زندگی میکنی!
منم کنار میز نشسته بودم لپهام هنوز داغ بودن.
- باورم نمیشه. اون لحظه که در رو باز کردم و دیدمش... انگار همهی صداها قطع شد. فقط اون بود، با اون نگاهش، با اون گلها.
- و بعدش چی؟ چی گفت؟
- گفت که میخواد این مسیر رو با من ادامه بده. گفت این حس واقعی شده.
سوگند یه بالش به سمت پرت کرد و با جیغ گفت:
- عاشق شدی دختر!
با لبخند گفتم:
- نمیدونم. فقط یه چیزی توی دلم روشن شده. یه چیزی که قبلاً نبود.
سوگند یکم جدی شد.
- سامیار واقعاً دوستداشتنیه. ولی حواست باشه، آدمای هنری گاهی پیچیدهتر از چیزیان که نشون میدن. بعدشم سامیار، داداش کسیه که دانیال رو با چاقو زده.
- میدونم. ولی فعلاً فقط میخوام این حسو زندگی کنم. بدون ترس، بدون شک.
بعد، سوگند بلند شد، رفت سمت اسپیکر و یه آهنگ آروم پلی کرد.
- امشب باید برقصیم. امشب شب توئه، درسا!
(علی)
کلاس که تموم شد، بچهها یکییکی وسایلشون رو جمع کردن و رفتن. منم نشسته بودم پشت میز، داشتم جزوهها رو مرتب میکردم که دیدم هانیه هنوز مونده. نگاهش جدی بود، اون لبخند همیشگیاش نبود.
- علی یه لحظه بیا.
بلند شدم، رفتم سمتش. کنار پنجره ایستادیم. بیرون برگای زرد و نارنجی توی باد میرقصیدن. هانیه یه نگاه به دستم انداخت؛ همون دستی که هنوز بانداژ روش بود. اخم کرد و گفت:
- یعنی چی؟ چرا دستت این شکلیه؟ چرا هیچی نگفتی؟
لبخند زدم. خواستم سبک کنم فضا رو گفتم:
- یه چیز کوچیکه. دیشب توی تمرین، یه لحظه پام لیز خورد، دستم خورد زمین.
- کوچیکه؟! علی، باید بیشتر مراقب باشی. اگه آسیب جدی ببینی چی؟ اگه مسابقت رو از دست بدی چی؟
- نترس چیز خاصی نیست. مربی هم دید، گفت مشکلی نیست.
چشمهاش کمی بغضی شد و گفت:
- ولی تو نگفتی! من باید از روی بانداژ بفهمم؟ اینجوری خوبه؟
ساکت شدم. نمیدونستم چی بگم. اونم ساکت شد، ولی نگاهش پر از دلخوری بود. بعد یه لحظه آروم دستم رو گرفت. با اون انگشتای ظریفش، بانداژ رو لمس کرد. خم شد و یه بوسهی آروم روی دستم زد. با این کارش دلم ریخت.
- قربون دستت برم من. دست علی منو نگاه چکارش کرده... ولی خواهش میکنم بیشتر از خودت مراقبت کن. من طاقت ندارم ببینم درد میکشی.
لبخند زدم و گفتم:
- وقتی تو نگرانمی درد از یادم میره.
یه لحظه فقط نگام کرد. اون نگاه، هم دلخور بود، هم عاشق. بعد آروم گفت:
- آقای سام، تو فقط قهرمان کشور نیستی... قهرمان دل منی. اینو یادت نره!
یه چیزی توی دلم تکون خورد. خواستم دستشو بگیرم، ولی هنوز دست خودم درد میکرد. فقط گفتم:
- ببخشید، نمیخواستم نگران شی.
- یعنی چی؟ من باید بفهمم، باید بدونم. مگه من کیام برات؟ یه شاگرد؟ یه دوست؟ یا... .
ساکت شد. اون «یا» رو نگفت، ولی من شنیدمش. توی سکوتش، هزار تا حرف بود. گفتم:
- تو اون کسی هستی که وقتی دستم درد میگیره، فقط با یه نگاهش آروم میشم.
یه لبخند کوچیک گوشهی لبش نشست، ولی هنوز اخم توی چشمش بود.
- دیشب چی شد؟ دقیق بگو.
نشستم روی صندلی. اونم کنارم نشست.
- تیم ملی توی اصفهان اردو زده و دیشب تمرین خیلی سنگین بود. مربی فشار آورده بود. یه حرکت چرخشی، پام لیز خورد، با کف دست خوردم زمین. همون لحظه فهمیدم یه چیزی شده، ولی نخواستم تمرینو قطع کنم. شب دیدم ورم کرده، منم بستمش.