جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [پارادوکس سرخ] اثر «سید‌علی جعفری کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Ali.J81 با نام [پارادوکس سرخ] اثر «سید‌علی جعفری کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 4,428 بازدید, 99 پاسخ و 44 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پارادوکس سرخ] اثر «سید‌علی جعفری کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Ali.J81
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Ali.J81
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
116
1,073
مدال‌ها
2
(درسا)
سوگند پیشم برداشته‌بود و صدای خنده‌مون کل خونه رو برداشته‌بود. مامان چند بار از توی آشپزخونه گفت:
- شما دوتا امشب دیوونه شدین!و ما فقط بیشتر خندیدیم.
سوگند روی تخت ولو شده‌بود، بالش رو بغل کرده‌بود و هی تکرار می‌کرد:
- یعنی جلوی همه؟ با دسته‌گل؟ وای درسا تو توی فیلم زندگی می‌کنی!
منم کنار میز نشسته‌بودم، لپ‌هام هنوز داغ بودن.
- باورم نمیشه. اون لحظه که در رو باز کردم و دیدمش... انگار همه‌ی صداها قطع شدن. فقط اون بود، با اون نگاهش، با اون گل‌ها.
- و بعدش چی؟ چی گفت؟
- گفت که می‌خواد این مسیر رو با من ادامه بده. گفت این حس واقعی شده.
سوگند یه بالش به سمتم پرت کرد و با جیغ گفت:
- عاشق شدی دختر!
با لبخند گفتم:
- نمی‌دونم. فقط یه چیزی توی دلم روشن شده. یه چیزی که قبلاً نبود.
سوگند یکم جدی شد.
- سامیار واقعاً دوست‌ داشتنیه. ولی حواست باشه، آدم‌های هنری، گاهی پیچیده‌تر از چیزین که نشون میدن. بعدشم سامیار، داداش کسیه که دانیال رو با چاقو زده.
- می‌دونم. ولی فعلاً فقط می‌خوام این حس رو زندگی کنم. بدون ترس، بدون شک.
بعد، سوگند بلند شد، سمت اسپیکر رفت و یه آهنگ آروم پلی کرد.
- امشب باید برقصیم. امشب شب توئه، درسا!
(علی)
کلاس که تموم شد، بچه‌ها یکی‌یکی وسایلشون رو جمع کردن و رفتن. منم پشت میز نشسته‌بودم، داشتم جزوه‌ها رو مرتب می‌کردم که دیدم هانیه هنوز مونده. نگاهش جدی بود، همیشگیش نبود.
- علی یه لحظه بیا.
بلند شدم، سمتش رفتم. کنار پنجره ایستادیم. بیرون برگ‌های زرد و نارنجی توی باد می‌رقصیدن. هانیه یه نگاه به دستم انداخت؛ همون دستی که هنوز بانداژ روش بود. اخم کرد و گفت:
- یعنی چی؟ چرا دستت این شکلیه؟ چرا هیچی نگفتی؟
لبخند زدم. فضا رو سبک کنم، گفتم:
- یه چیز کوچیکه. دیشب توی تمرین، یه لحظه پام لیز خورد دستم آسیب دید.
- کوچیکه؟! علی، باید بیشتر مراقب باشی. اگه آسیب جدی ببینی چی؟ اگه مسابقت رو از دست بدی چی؟
- نترس چیز خاصی نیست. مربی هم دید، گفت مشکلی نیست.
چشم‌هاش کمی بغضی شد و گفت:
- ولی تو نگفتی! من باید از روی بانداژ بفهمم؟ این‌جوری خوبه؟
ساکت شدم. نمی‌دونستم چی بگم. اونم ساکت شد، ولی نگاهش پر از دلخوری بود. بعد یه لحظه آروم دستم رو گرفت. با اون انگشتای ظریفش، بانداژ رو لمس کرد. خم شد و یه بوسه‌ی آروم روی دستم زد. با این کارش دلم ریخت.
- قربون دستت برم من. علی من رو نگاه چکارش کرده... ولی خواهش می‌کنم بیشتر از خودت مراقبت کن. من طاقت ندارم ببینم درد می‌کشی.
لبخند زدم و گفتم:
- وقتی تو نگرانمی درد از یادم میره.
یه لحظه نگاهم کرد. اون نگاه، هم دلخور بود، هم عاشق. بعد آروم گفت:
- آقای سام، تو فقط قهرمان کشور نیستی... قهرمان دل منی. این رو یادت نره!
یه چیزی توی دلم تکون خورد. خواستم دستش رو بگیرم، ولی هنوز دست خودم درد می‌کرد. فقط گفتم:
- ببخشید، نمی‌خواستم نگران شی.
- یعنی چی؟ من باید بفهمم، باید بدونم. مگه من برات کیم؟ یه شاگرد؟ یه دوست؟ یا...
ساکت شد. اون «یا» رو نگفت، ولی من شنیدمش. توی سکوتش، هزارتا حرف بود. گفتم:
- تو اون کسی هستی که وقتی دستم درد می‌گیره، فقط با یه نگاهش آروم میشم.
یه لبخند کوچیک گوشه‌ی لبش نشست، ولی هنوز اخم توی چشمش بود.
- دیشب چی شد؟ دقیق بگو.
روی صندلی نشستم؛ اونم کنارم نشست.
- تیم ملی توی اصفهان اردو زده و دیشب تمرین خیلی سنگین بود. مربی فشار آورده‌بود. یه حرکت چرخشی، پام لیز خورد، با کف دست زمین خوردم. همون لحظه فهمیدم یه چیزی شده، ولی نخواستم تمرین رو قطع کنم. شب دیدم ورم کرده، منم بستمش.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
116
1,073
مدال‌ها
2
سرش رو تکون داد و آروم، ولی با دلخوری گفت:
- علی، وقتی آسیب می‌بینی، انگار یه تیکه از منم درد می‌گیره دورت بگردم.
دستم رو گرفت و ادامه داد:
- قول بده مراقب خودت باشی. نه فقط برای مدال، برای دل من.
نگاهش کردم. شال زرشکیش توی نور کلاس برق می‌زد. گفتم:
- قول می‌دم، به قلب خودم، که تویی!
نگاهمون هم قفل شده بود. بعد آروم گفت:
- اگه یه‌بار دیگه چیزی بشه و تو بهم نگی، خودم می‌زنمت!
خندیدیم و از کلاس بیرون زدیم. نگاه‌های منشی خیلی جالب بود؛ دیگه می‌دونست باهم دوستیم. ازش خداحافظی کردیم و از آموزشگاه بیرون اومدیم. آخرهای پاییز بود و یکم هوا بارونی شده بود. نم‌نم بارون، خیابون خیس، برگ‌های زرد و نارنجی چسبیده به کف سنگ‌فرش. هانیه شالش رو کشید جلوتر. منم دست‌هام رو کردم توی جیبم. یه لحظه نگاهم کرد و گفت:
- سردته؟
- نه، فقط یکم خسته‌م.
- نظرت در مورد یه هات‌چاکلت چیه؟
- عالیه.
یه لبخند زد؛ از اون لبخندهایی که دل آدم رو می‌لرزونه. رفتیم سمت یه کافه‌ی کوچیک که همیشه بوی شکلاتش تا بیرون می‌اومد. دو تا هات‌چاکلت گرفتیم؛ لیوان‌های مقوایی با درِ سفید، بخار ازشون بلند می‌شد. اومدیم بیرون. بارون هنوز نم‌نم بود. هانیه گفت:
- یکم راه بریم؟ بارون قشنگه.
دستش رو گرفتم و با لبخند گفتم:
- با تو همه‌چیز قشنگه. بریم.
راه افتادیم. خیابون خلوت بود. صدای قدم‌هامون با خش‌خش برگ‌ها قاطی می‌شد. هانیه یه قلپ از هات‌چاکلت خورد و گفت:
- وای چقدر خوبه... انگار همه‌ی خستگی‌مو شست.
- منم همین حس رو دارم. ولی فکر کنم بیشتر از شکلات، حضور تو این حس رو می‌ده.
یه‌لحظه ساکت شد. فقط صدای بارون بود و بوی بخار شکلات. بعد گفت:
- علی دیشب که آسیب دیدی چرا بهم نگفتی؟ چرا گذاشتی خودم بفهمم؟
- نمی‌خواستم نگران شی. می‌دونم چقدر حساس می‌شی.
- خب آره، حساس می‌شم. چون برام مهمی.
نگاهش کردم. شال زرشکیش خیس شده بود، ولی هنوز قشنگ بود.
- سرما نخوری دختر خوب. چرا کلاهت رو نیاوردی؟
با دست نوک دماغش که قرمز شده بود رو یکم مالید و گفت:
- یادم رفت.
- عیب نداره... امتحان‌های مدرسه‌ی شما از کی شروع می‌شه؟
- از هفته‌ی اول دی... شما چی؟
- ما هم همین‌طور... امسال خیلی مهمه برام هانیه!
ایستاد و گفت:
- کنکور برات خیلی مهمه، نه؟
- خیلی مهمه، ولی... .
نگاهم کرد و گفت:
- ولی چی؟
خندیدم و گفتم:
- مگه فکر خوشگل‌خانم می‌ذاره من به چیز دیگه‌ای فکر کنم!
ذوق کرد.
- با فکر من قهرمان شدی، رتبه‌ی یک کنکور هم می‌شی.
- باید توی امتحان‌ها یکم فاصله بگیریم.
نگاهش غمگین شد و آروم گفت:
- فکر می‌کنی این‌طوری درسته؟
- آره. البته شاید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
116
1,073
مدال‌ها
2
دیگه چیزی نگفت و بقیه‌ی مسیر رو توی سکوت ادامه دادیم. از هانیه خداحافظی کردم که گفت:
- مراقب خودت باش.
لبخند زدم و به سمت خونه راه افتادم. بارون هنوز نم‌نم بود. خیابون خلوت، برگ‌ها خیس، هوا یه‌جوری بود که آدم دلش می‌خواست فقط بخوابه. رسیدم دم در و کلید رو انداختم، در رو باز کردم. مامان از توی آشپزخونه صدا زد:
- علی‌جان اومدی؟
- آره مامان، سلام.
- زود لباس‌هات رو عوض کن که سرما نخوری.
به سمت حموم رفتم و یه دوش گرفتم. دستم هنوز درد می‌کرد، ولی اون بوسه‌ی هانیه هنوز روی بانداژ بود. یه‌جوری گرم بود، یه‌جوری آروم. وقتی اومدم بیرون، صدای مامان اومد:
- چای برات بریزم؟
- آره ممنون. یه چیز شیرین هم کنارش باشه، اگه داری.
روی تخت دراز کشیدم و سقف رو نگاه کردم. ذهنم پر از اون لحظه‌هایی بود که با هانیه زیر بارون راه رفتیم، اون جمله‌هایی که گفت، اون نگاهی که کرد.
«15 دی‌ماه»
شب امتحان فلسفه بود. پشت میز نشسته بودم، کتاب باز، چراغ مطالعه روشن. صدای بارون آروم به پنجره می‌کوبید. دلم می‌خواست بخوابم، ولی داشتم می‌خوندم. ذهنم پر از مفاهیم ابن‌سینا و ملاصدرا بود، ولی ته ذهنم، یه گوشه‌ی کوچیک همیشه برای هانیه روشن بود. گوشیم ویبره زد. هانیه پیام داده بود:
- من میرم بخوابم، فردا امتحان دارم... توام زودتر بخواب، فردا موفق باشی. شب‌بخیر عزیزم.
لبخند زدم و جواب دادم:
- شب‌بخیر کوچولو!
ساعت نزدیک دو بود که گوشیم دوباره ویبره رفت. سعید بود. تعجب کردم. این وقت شب؟ جواب دادم:
- جانم سعید؟
- سلام داش‌علی، هانیه چی کار کرده؟
از حرفش جا خوردم و با نگرانی گفتم:
- چی شده؟
- استوری‌ای که گذاشته رو می‌گم. عکس خودش... بی‌حجاب. ندیدی؟
- مگه اصلاً استوری گذاشته؟
اینستاگرام رو نگاه کردم، ولی استوری‌ای نبود از هانیه.
- سعید استوری‌ای برام نیست!
- فکر کنم تو رو هاید کرده. من با یه پیج فیک دنبالش می‌کنم. اسکرین گرفتم، برات می‌فرستم.
چند ثانیه بعد عکس اومد. با دیدنش دهنم خشک شد. هانیه با یه لباس باز، توی یه باغ که داشت لبخند می‌زد. نه روسری، نه حتی پوشش معمولی. قلبم شروع به تندزدن کرد و دست‌هام یخ کرده بود. دلم ریخت. هم به خاطر عکس، هم به خاطر اینکه من رو هاید کرده بود. چرا؟ چرا من نباید ببینم؟ چرا باید از سعید بشنوم؟ فردا صبح نفهمیدم امتحان رو چجوری دادم. بی‌توجه به بچه‌ها، رفتم سراغ هانیه. دم مدرسه منتظر نشستم تا بیرون اومد. داشت با دوستاش بگو‌بخند می‌کرد و می‌رفت. رفتم جلو و صداش زدم:
- هانیه، یه‌لحظه بیا.
با همون لبخند همیشگی اومد، ولی من دیگه اون لبخند رو نمی‌دیدم.
- تو اینجا چکار می‌کنی علی؟ خوبی؟!
آب دهنم رو قورت دادم.
- دیشب استوری گذاشتی؟
با دستاش بازی کرد و گفت:
- چطور؟
صدام رو کمی بالا بردم.
- چرا من رو هاید کردی؟
- چی؟! لابد دستم خورده!
- دستت خورده؟ واقعاً؟ یا نمی‌خواستی من ببینم؟
یکم نگاهم کرد و با لحن عصبی گفت:
- علی، این چه طرز حرف زدنه؟
دستی به صورتم کشیدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
116
1,073
مدال‌ها
2
- اون عکس چی بود؟ چرا اون شکلی هانیه؟
کمی سکوت کرد و خیلی سرد گفت:
- ببین، من هرچی دلم بخواد می‌ذارم. تو حق نداری من رو محدود کنی علی.
با حرفی که زد ساکت شدم. انگار آب سردی روی دلم ریخته بود. به خاطر فاصله‌ای که بینمون افتاد یه چیزی توی وجودم شکست. گفتم:
- ولی من نگرانتم. نه از روی کنترل، از روی عشقه هانیه.
پوزخندی زد و گفت:
- عشق واقعاً اگه عشق باشه، باید آزادی بده نه محدودیت.
روی لبه‌ی جدول نشستم و زیر لب گفتم:
- اون عکس... اون عکس!
هانیه کنارم نشست و گفت:
- علی گفتم که، دستم خورد. نمی‌خواستم اذیت شی.
با بغض نگاهش کردم.
- ولی اذیت شدم؛ خیلی. من باید از سعید بشنوم هانیه؟
یه‌لحظه مکث کرد، بعد گفت:
- خب حالا فهمیدی. چی می‌خوای؟ دعوا؟ کنترل؟ بازجویی؟
چرا این‌جوری حرف می‌زد؟ این هانیه‌ی من نبود!
- نه، فقط یه توضیح. یه دلیل. یه حس که بگه هنوز برات مهمم.
با دست به پیشونیش زد و گفت:
- علی هنوزم برام مهمی. ولی این یعنی نمی‌تونم هرچی دلم خواست بپوشم؟ بذارم؟ بگم؟
عصبی‌تر شدم و گفتم:
- می‌تونی هانیه ولی اون عکس، اون لحظه، انگار یه چیزی بینمون شکست.
- اگه با یه عکس می‌شکنه، پس هیچی نبوده.
نگاهش کردم و با کلافگی گفتم:
- این حرف‌ها چیه؟ تو می‌دونی من چقدر درگیرتم؟ چقدر برام مهمی؟
- می‌دونم علی، می‌دونم. ولی این دلیل نمیشه من رو محدود کنی. منم یه آدمم، با انتخاب‌های خودم.
- ولی چرا من رو حذف کردی؟ چرا نخواستی ببینم؟
صداش رو بالا برد و گفت:
- آره علی، من هایدت کردم چون می‌ترسم از نگاهت. چون نمی‌دونم تو من رو چه شکلی می‌خوای؟ با اون تصویری که ساختی، یا اونی که دیشب دیدی؟!
ساکت شدم. یه چیزی توی دلم فرو ریخته بود. دستش رو گرفتم و آروم گفتم:
- من فقط می‌خوام بدونم هنوزم من رو می‌خوای؟
یه‌لحظه نگاهم کرد. نگاهی که دیگه اون برق همیشگی رو نداشت.
- نمی‌دونم علی. الان نمی‌دونم.
دستش رو از توی دستم بیرون کشید و رفت. اولین قطره‌ی اشکم چکید و من موندم با یه دل خسته، یه ذهن آشفته و کلی امتحان... ولی انگار هیچ‌چیز دیگه مهم نبود. فقط اون جمله‌ی آخرش توی سرم می‌چرخید. بلند شدم. دست‌هام رو کردم توی جیبم و توی خیابون راه افتادم. قدم می‌زدم، بی‌هدف. صدای ماشین‌ها، خش‌خش برگ‌ها، بوی دود و خاک خیس. ذهنم پر بود از حرفای هانیه. انقدر توی فکر بودم که نفهمیدم کی دم خونه رسیدم. کلید انداختم، در رو باز کردم، کفش‌هام رو درآوردم و روی تخت نشستم. گوشیم ویبره رفت. محمد بود.
- سلام علی، کجایی؟
- خونه‌م.
- صدات خوب نیست. چی شده داداشم؟
صدام رو صاف کردم و آروم گفتم:
- هیچی، یکم درگیرم.
- ده‌دقیقه دیگه دم در باش... میام پیشت!
یکم مکث کردم و بعد گفتم:
- باشه، منتظرم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
116
1,073
مدال‌ها
2
لباسم رو عوض کردم. یکم آب به صورتم زدم. توی آینه خودم رو نگاه کردم. چشم‌هام خسته بود ولی تهش هنوز یه چیزی بود... شاید امید، شاید درد. رفتم پایین و سوار ماشین شدم که محمد گفت:
- ریختی بهم علی‌آقا! تو فکرش نباش.
توی خیابون‌های خلوت اصفهان راه افتادیم. باد سرد به صورتم می‌خورد ولی اون لحظه فقط یه چیز توی ذهنم بود: هانیه.
محمد: چته علی؟ چشم‌هات خسته‌ست، دلت خسته‌تر.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- یه‌جوریم. انگار یه چیزی توی دلم سنگ شده، پایین نمیره.
توی خیابون‌های خلوت پیچید. ضبط رو روشن کرد و یه آهنگ آروم پخش شد؛ از اون‌هایی که آدم رو توی خاطره می‌بره. ماشین تاب می‌خورد مثل دل من. محمد گفت:
- هانیه، نه؟
ساکت موندم. فقط بیرون رو نگاه کردم. بعد آروم گفتم:
- نمی‌دونم چی شد محمد. یه عکس، یه استوری، یه جمله... همه‌چی به‌هم ریخت.
- ولی تو که عاشقشی. از اون عشق‌های واقعی.
- آره ولی انگار اون دیگه نمی‌دونه چی می‌خواد. گفت «نمی‌دونم علی»... اون «نمی‌دونم» من رو له کرد.
محمد یکم سکوت کرد و گفت:
- شاید یکم فاصله بگیری. نه برای قهر، برای فکر. هانیه واقعاً سمتت میاد یا نه؟ الان سمتش نرو!
یه‌دفعه بغض کردم ولی نذاشتم بالا بیاد. فقط گفتم:
- محمد، من نمی‌خوام خاطره بشه. می‌خوام باشه کنارم باهام باشه.
- درست میشه داداشم. یکم فاصله بگیر ببینیم چی میشه.
برگشتم خونه و اون روز بعد از بحث با هانیه همه‌چی به‌هم ریخت. پای کتاب نشستم ولی کلمات فرار می‌کردن. هرچی می‌خوندم ته ذهنم فقط حول جملات هانیه می‌گذشت. اون «نمی‌دونمش». فردا شب امتحان ریاضی داشتم. نشستم خوندم ولی وسطش رفتم اینستاگرام. چک کردم ببینم هانیه چی گذاشته. هیچی نبود. نه استوری نه پست. ولی من هی چک می‌کردم. آخرین بازدیدهاش رو نگاه می‌کردم و افکار زیادی توی سرم می‌چرخید. امتحان رو زیاد خوب ندادم. شب دوم جامعه‌شناسی. باز نشستم باز خوندم ولی نمی‌شد. اینستاگرام رو باز کردم و رفتم سراغش. دیدم یه استوری گذاشته؛ یه شعر، یه عکس از آسمون. ولی دیگه هاید نبودم. هم خوشحال بودم هم ناراحت. تمرکزم پرید. امتحان دوم هم خراب شد. شب سوم دیگه خودم می‌دونستم دارم می‌بازم. نه فقط امتحان‌ها رو بلکه خودم رو. یه‌جوری بودم که حتی محمد نتونست آرومم کنه. فقط می‌گفت:
- علی این‌جوری ادامه بدی خودت رو گم می‌کنی.
و رسید به شب چهارم. آخرین امتحان. نشسته بودم کتاب باز ولی چشم‌هام خیره به گوشی. حالم اصلاً خوب نبود و حسابی دلم برای هانیه تنگ شده بود. یه‌دفعه گوشیم ویبره رفت. دیدم اسمش افتاده رو صفحه. خشکم زد و قلبم به شدت تند می‌زد. جواب دادم:
- سلام.
- سلام... می‌تونیم حرف بزنیم؟
صداش آروم بود ولی یه‌جوری لرزون. گفتم:
- آره.
- این چند روز خیلی فکر کردم. اون شب اون بحث اون عکس... همه‌ش یه اشتباه بود. نه اینکه از خودم خجالت بکشم ولی از اینکه تو رو ناراحت کردم چرا.
ساکت موندم. اونم ادامه داد:
- من نمی‌خواستم تو رو از خودم دور کنم. فقط یه‌لحظه یه حس یه تصمیم اشتباه. الان می‌فهمم که تو برام مهمی. خیلی مهم.
- چی بگم... .
دلم می‌خواست هم سرش داد بزنم هم آروم حرف بزنم. هم خوشحال بودم هم عصبی. خودم رو آروم کردم و گفتم:
- منم اشتباه کردم. شاید زیادی حساس شدم. ولی فقط چون برام مهمی. نمی‌خوام از دستت بدم.
یه‌لحظه سکوت شد. بعد گفت:
- می‌خوای فردا بعد از امتحان هم رو ببینیم؟ یه‌جای آروم صفه؟
لبخند زدم. یه لبخند واقعی بعد از چهارروز. گفتم:
- باشه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
116
1,073
مدال‌ها
2
خداحافظی کرد و اون شب، برای اولین بار بعد از چند روز، گوشی رو گذاشتم کنار و با خیال راحت امتحان رو خوندم. صبح امتحان آخر بود. برخلاف روزای قبل، این‌بار ذهنم آروم بود. شب قبل، تماس هانیه مثل یه مرهم بود. نشستم سر جلسه، سؤال‌ها رو خوندم، لبخند زدم. انگار همه‌چی سر جاش بود. نوشتم، فکر کردم، تحلیل کردم. وقتی برگه رو تحویل دادم، حس کردم یه فصل تموم شد. یه فصل پر از آشفتگی، و حالا وقت شروع یه فصل تازه بود. سریع برگشتم خونه و لباس‌هام رو عوض کردم، یه عطر ملایم زدم، موهام رو مرتب کردم. اسنپ گرفتم و خودم رو رسوندم پارک صفه. از دور هانیه رو دیدم. نزدیک شدم و صداش زدم:
- خانوم قشنگ، آماده‌ای برای یه کوه‌نوردی عاشقانه؟
خندید و گفت:
- با پسر کوچولوم همیشه آماده‌ام.
راه افتادیم سمت صفه. همون مسیر، همون نیمکت‌ها، ولی حال‌و‌هوا فرق داشت. رسیدیم به همون نقطه‌ای که قبلاً رفته‌بودیم. وایستادیم، شهر زیر پامون بود، ولی نگاه من فقط روی اون بود. هانیه گفت:
- علی، امروز خیلی خوشحالم. حس می‌کنم دوباره برگشتیم به اون لحظه‌ی قشنگ.
- منم خوشحالم ولی دلم می‌خواد سؤالی رو که بی‌جواب گذاشتی، جوابش رو بگی.
دستم رو گرفت و روبه‌روم ایستاد و با لبخند گفت:
- ببخشید آقای استاد... .
اومدم حرف بزنم که دستش رو گذاشت روی دهنم و ادامه داد:
- من تو رو خیلی دوست دارم.
یه لحظه خشکم زد. دستش هنوز روی دهنم بود، ولی قلبم داشت با تمام قدرت می‌کوبید. آروم دستش رو از روی صورتم کنار زدم، نگاهش کردم. چشم‌هام پر اشک بود، ولی لبخندم واقعی‌تر از همیشه.
- هانیه... اینو که گفتی، انگار دنیا وایستاد. فقط من موندم و تو.
لبخند زد، اون لبخند خاصش که همیشه دلم رو می‌لرزونه و گفت:
- چون تو برای من، خودِ دنیایی.
یه قدم جلوتر اومد، فاصله‌مون کمتر شد. صدای باد می‌پیچید بین درختا، ولی ما ساکت بودیم. فقط نگاه، فقط نفس، فقط دل‌هایی که حالا باهم می‌کوبیدن. دست‌هاش رو محکم‌تر گرفتم و گفتم:
- می‌دونی چند بار این جمله رو توی ذهنم تصور کردم از اون روز تا حالا؟ چند بار آرزو کردم از زبونت بشنوم؟
سرم رو گرفتم پایین و ادامه دادم:
- نبودنت خیلی سخت بود هانیه!
- حالا شنیدی؟ و بدون از ته دلم بود.
یه لحظه سکوت شد. بعد گفتم:
- پس بذار منم یه چیزی بگم، یه چیزی که هر روز توی دلم تکرار می‌شه.
- بگو علی من.
- تو تنها کسی هستی که وقتی نیستی، انگار یه تیکه از من نیست. وقتی هستی، همه‌چی کامل می‌شه.
لبخند زد، اشک توی چشمش جمع شد و گفت:
- پس بذار این لحظه رو نگه داریم. بذار اینجا، بالای این کوه، یه قول بدیم به هم.
- چه قولی؟
- قول بدیم که هرچی شد، هر دعوایی، هر فاصله‌ای، تهش برگردیم همین‌جا. همین نقطه. همین نگاه.
دست‌هاش رو آوردم بالا و بوسیدمشون و گفتم:
- قول می‌دم. با تمام وجودم!
خندید و گفت:
- کی می‌ری تهران؟
راه افتادیم به سمت پایین و گفتم:
- اواسط بهمن می‌رم دیگه و آخرین اردو که تموم شد، آخر بهمن می‌ریم کره‌جنوبی!
جیغ کشید و با خوشحالی گفت:
- چه حسی داری برای مسابقات خارج از کشور؟
چندتا پلک زدم و گفتم:
- خیلی برام خاصه... دوست دارم زودتر بگذرن روزا و روز مسابقه برسه.
- می‌دونم قراره قهرمان بشی... همون‌طور که قهرمان زندگی من شدی!
دست‌هامون که توی هم بود، یخ کرده‌بودن. دستم رو گرفت و برد توی جیبش و گفت:
- نمی‌تونستم بگم دستم رو نگیر، از طرفی هم گناه داشتی!
خندیدم و ... .
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
116
1,073
مدال‌ها
2
کارنامه رو گرفتم. نمره‌ها اون‌جوری نبود که انتظار داشتم. توی چندتا درس افت کرده‌بودم. دلیلش معلوم بود؛ ذهنم درگیر بود، دل‌خوری با هانیه، استرس، بی‌خوابی. همین که رسیدم خونه، مامان گفت:
- علی، کارنامه‌تو گرفتی؟
- سلام مامان، آره... گرفتم.
بابا از توی اتاق اومد بیرون و گفت:
- بده ببینم.
استرس گرفتم و کارنامه رو دادم دستش. یه نگاه انداخت، اخماش رفت تو هم. سکوت کرد. فقط نگاه کرد. بعد گفت:
- این چیه علی؟ این نمره‌ها مال توئه؟ تویی که همیشه جزو شاگردای برتر بودی؟
ساکت موندم. مامان گفت:
- یکم فشار روش بوده، این روزا تمریناشم سنگین شده.
بابا گفت:
- تمرین؟ گوشی؟ هرچی هست، نباید باعث بشه درس بی‌اهمیت بشه. علی، امسال سال کنکوره. سال سرنوشتته. نمی‌تونی با دل‌مشغولی بری جلو. همش این گوشی دستته معلوم نیست داری چکار می‌کنی!
روی مبل نشستم، سرم پایین بود. گفتم:
- می‌دونم بابا، فقط یه‌کم درگیر بودم.
صداش رو برد بالا و با عصبانیت گفت:
- درگیر چی؟ اگه چیزی هست، باید حلش کنی. نمی‌تونی بذاری رو دوشت و بری سمت آینده. آینده که این‌طوری ساخته نمی‌شه.
مامان گفت:
- علی همیشه خودش رو جمع می‌کنه، نگران نباش.
بابا نفس عمیق کشید، نشست کنارم و گفت:
- پسرم من می‌دونم تو چقدر توانایی داری. ولی این توانایی باید با تمرکز همراه باشه. کنکور شوخی نیست. یه اشتباه، یه غفلت، می‌تونه مسیرتو عوض کنه.
نگاهش کردم. اون نگاه پدرانه، هم دل‌سوز بود، هم جدی. گفتم:
- قول می‌دم بابا. از امروز جمعش می‌کنم. دیگه نمی‌ذارم چیزی ذهنمو بگیره.
لبخند زد و آروم گفت:
- اینو از پسرم انتظار دارم. همون پسری که همیشه برای هدفش جنگیده!
عذرخواهی کردم و رفت توی اتاق و در رو بست. پشت میز نشستم، همون جایی که همیشه درس می‌خوندم، ولی این‌بار فرق داشت. این‌بار یه چیزی توی دلم سنگین بود. کارنامه جلو چشمم بود، حرفای بابا توی گوشم می‌پیچید. نفس عمیق کشیدم. یه لحظه نگاهم افتاد به عکس کوچیکی که کنار کتابام بود، عکسی که روش نوشته‌بودم «تو می‌تونی». دلم لرزید. گفتم:
- علی، وقتشه. وقتشه خودتو جمع کنی. نه فقط برای بابا، نه فقط برای مامان، نه فقط برای هانیه؛ برای خودت.
بلند شدم، رفتم جلوی آینه. خودم رو نگاه کردم. چشم‌هام خسته بود، ولی تهش یه برق بود. یه چیزی که می‌گفت هنوزم می‌تونی. آروم گفتم:
- قول می‌دم... قول می‌دم که این‌بار جدی باشم. که بجنگم. که کنکور رو بترکونم. که نشون بدم علی سام فقط عاشق نیست، یه جنگنده‌ست.
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
116
1,073
مدال‌ها
2
(درسا)
صدای معلم مثل صدای باد توی تونل بود. کلماتش رد می‌شدن، ولی هیچ‌کدوم نمی‌نشستن. من ته کلاس، کنار پنجره نشسته‌بودم. کتاب ادبیاتم باز بود، ولی نه برای نوشتن تمرین. با خودکار آبی، آروم، بی‌صدا، شروع کردم به نوشتن اسمش. یه‌بار، دوبار، سه‌بار. هر بار با یه فونت متفاوت، یه حالت تازه. کنارش یه نت کوچیک کشیدم، بعد یه قلب نصفه، بعد یه جمله‌ی بی‌صدا: «اگه بدونی چقدر توی ذهنمی...» صدای معلم بلند شد:
- درسا؟
سرم رو بلند کردم، دستم هنوز روی دفتر بود.
- بله؟
- می‌خوای به ما هم بگی داری چی می‌نویسی؟
بچه‌ها برگشتن، چند نفر خندیدن. من فقط لبخند زدم و آروم گفتم:
- هیچی، فقط یه یادداشت شخصی.
معلم اخم کرد و گفت:
- کلاس جای خیال‌پردازی نیست. تمرکز کن.
ولی من، من توی اون لحظه، توی اون صندلی، توی اون دفتر، فقط یه چیز داشتم: سامیار. نگاهم رفت سمت پنجره. نور زمستون افتاده‌بود روی برگ‌های یخ‌زده‌ی داخل حیاط. یه نسیم آروم، یه حس لطیف، یه دل‌لرزه‌ی بی‌صدا. و من، وسط درس ادبیات، داشتم عاشق می‌شدم. نه با شعر، نه با استعاره. با یه اسم ساده، با یه نگاه، با یه قطعه‌ی پیانو که هنوز توی گوشم بود. زنگ که خورد، بچه‌ها با سروصدا از کلاس بیرون ریختن. من هنوز نشسته‌بودم، کتابم باز بود و اسم سامیار با خودکار آبی وسط صفحه برق می‌زد. یه لحظه نگاهش کردم، بعد سریع ورق زدم که کسی نبینه. سوگند از در کلاس پرید تو، نشست روی میز و گفت:
- درسا! زنده‌ای؟ یا هنوز توی عالم سامیار سیر می‌کنی؟
همون لحظه مهتاب و نازنین هم اومدن. مهتاب گفت:
- بچه‌ها، امتحان‌های نوبت اول افتاده هفته‌ی بعد!
نازنین اضافه کرد:
- و ریاضی هم دوشنبه‌ست. من هنوز فصل دوم رو نخوندم!
سوگند نشست کنارم، دستش رو گذاشت روی شونه‌م و گفت:
- تو چی؟ آماده‌ای؟ یا فقط داری اسم سامیار رو تمرین می‌کنی؟
خندیدم و گفتم:
- ادبیات رو بلدم، ریاضی یه‌کم مونده.
مهتاب: من از حالا استرس گرفتم. مخصوصاً تاریخ، اون همه اسم و سال...
سوگند: تاریخو بی‌خیال، من فقط نگران عربی‌ام. اون همه قواعد لعنتی! چرا اومدیم انسانی جدی؟
نازنین: درسا، تو همیشه نمره‌هات خوبه. یه خلاصه‌نویسی برامون می‌نویسی؟
- آره، ولی بذار امشب یه‌کم تمرکز کنم. قول می‌دم فردا بیارم.
سوگند چشمک زد و گفت:
- تمرکز؟ یعنی فکر کردن به سامیار؟
خندیدم بهش و گفتم:
- زیادی صحبت می‌کنی زن‌داداش خانوم! می‌خوای برات خواهرشوهر بازی دربیارم؟
بچه‌ها زدن زیر خنده. از مدرسه برگشتم و بعد از ناهار، خودم رو مشغول خوندن کردم. انقدر خوندم که متوجه زمان نشدم. دفتر ریاضی باز بود، خودکارم روی صفحه مونده‌بود، ولی ذهنم چند کیلومتر دورتر بود. فرمول‌ها مثل خطوط بی‌روح بودن، هیچ‌کدوم نمی‌نشستن دیگه توی ذهنم. صدای پیانو توی ذهنم تکرار می‌شد، اون نگاهش توی کافه، اون جمله‌ی آرامش‌بخشش. یه‌دفعه، بی‌هوا، گوشی رو برداشتم. شماره‌ش رو نگاه کردم. انگشت‌هام روی صفحه لرزیدن. لبخند زدم. خودم رو توی آینه نگاه کردم. درسا، تو واقعاً می‌خوای زنگ بزنی؟ یه‌کم مکث کردم. بعد، دکمه‌ی تماس رو زدم. سامیار مثل اینکه منتظر بود، تماس رو سریع وصل کرد.
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
116
1,073
مدال‌ها
2
- الو؟
- سامیار؟
- سلام درسا؟ خوبی؟
- سلام، آره... فقط یه سؤال داشتم.
- جانم عزیزم، بپرس.
- میشه فردا عصر... بریم شهربازی؟
خندید و آروم گفت:
- شهربازی؟ سرد نیست هوا یکم برای شهربازی؟
- آره می‌دونم. یه‌جور فرار از درس، فرار از فکر، فرار از همه‌چی. بریم اگه میشه؟
چند ثانیه سکوت. بعد صدای خنده‌ی آرومش توی گوشم پیچید.
- باشه جانم... فردا بعد از کلاسمون می‌ریم.
قلبم تند زد و لبخند روی لب‌هام نشست. از هم خداحافظی کردیم و چشم‌هام رو بستم و به فردا فکر کردم. توی رویای خودم بودم که صدای در اومد. مامان با یه لیوان شیر گرم اومد تو.
- هنوز بیداری؟
- آره، یه‌کم درس مونده.
- ولی بیشتر از درس، انگار داری فکر می‌کنی.
کنارم نشست، لیوان رو گذاشت روی میز و گفت:
- چند وقته یه‌جوری شدی. آروم‌تر، خوشحال‌تر، چشم‌هات برق می‌زنه.
نگاهش کردم و گفتم:
- خبری نیست، مامان.
- درسا... من مادرم. لازم نیست چیزی بگی، من می‌فهمم.
ساکت موندم. مامان ادامه داد:
- فقط یه چیز می‌خوام بگم.
- چی؟
- نذار دلت رو بشکنن دخترم.
کمی استرس گرفتم و دست‌هام عرق کردن.
- یعنی چی؟
- یعنی هرچقدر هم حس قشنگی باشه، باید حواست به خودت باشه.
- من... فقط خوشحالم.
- خوشحال باش. ولی با چشم باز. با دلِ محتاط.
دستش رو گذاشت روی دستم و ادامه داد:
- بعضی آدم‌ها بلد نیستن با دل آدم راه بیان. امیدوارم. فقط یادت باشه، دل تو ارزش داره. نذار کسی بی‌هوا ازش رد بشه.
وقتی رفت، کنار پنجره نشستم. به آسمون نگاه کردم. همون لحظه، با همه‌ی دل‌لرزه‌هام، آرزو کردم که سامیار همون کسی باشه که دل منو بلد باشه.
***
«شهربازی»
نورهای رنگی دور چرخ‌وفلک می‌چرخیدن، صدای خنده‌ی بچه‌ها با باد قاطی شده‌بود، و من کنار سامیار قدم می‌زدم، با دلی که انگار داشت پرواز می‌کرد. هوا سرد شده‌بود و من کلاه پشمیم رو تا نزدیک پیشونیم آورده‌بودم. سامیار یه کاپوچینو برام گرفت و خودش فقط یه قهوه‌ی سرد گرفت. وقتی کاپوچینو رو داد دستم، گفت:
- گونه‌هات خوشگل‌تر شدن!
دست زدم به گونه‌هام و گفتم:
- چطور مگه؟
خندید.
- انگار رژگونه زدی، ولی متوجه شدم به خاطر سرماست.
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
116
1,073
مدال‌ها
2
دلم لرزید. نه از حرف، از نگاهش. اون‌جوری نگاهم می‌کرد که انگار هیچ‌ک.س دیگه‌ای توی شهربازی نبود. فقط من بودم، فقط اون بود، فقط این لحظه. سوار چرخ‌وفلک شدیم. وقتی بالا رفتیم، شهر زیر پامون کوچیک شد. سامیار دستم رو گرفت. آروم، بی‌هوا، بی‌اجازه. ولی من نخواستم پس بزنم. دستش گرم بود، مطمئن بود، عاشق بود.
- می‌دونی چرا شهربازی رو دوست دارم درسا؟
نگاه کردم بهش و پرسیدم:
- چرا؟
- چون آدم می‌تونه بچه بشه، بی‌دغدغه، بی‌نقاب.
لبخند زدم.
- و تو الان بچه‌ای؟
- نه.
- پس چی؟
نگاهش رو بهم داد و گفت:
- یه مردی که دلش می‌خواد با یه دختر خاص، یه شب خاص رو زندگی کنه.
زل زدم توی چشم‌هاش اون لحظه، همه‌چی واقعی بود. نه بازی، نه نقش و نه تردیدی. فقط علاقه بود، فقط حضور بود، فقط ما بودیم. وقتی چرخ‌وفلک ایستاد، هنوز دستم توی دستش بود. پایین که اومدیم، گفت:
- امشب، قشنگ‌ترین شب امساله.
- فکر نمی‌کردم انقدر به شهربازی علاقه داشته باشی!
نوک دماغش رو از سرما مالوند و گفت:
- نه قضیه این نیست.
- پس چیه؟
- چون تو با منی!
دلم تکون خورد و با چشم‌هایی که حالا کمی خیس شده‌بودن، نگاهش کردم. چیزی نگفتم که سامیار گفت:
- بریم سمت غرفه‌ی تیراندازی؟
- بریم.
رفتیم و سامیار دستی توی موهاش کشید و با همون ضربه‌ی اول لیوان‌ها رو شکوند. مجری بازی از این کار حسابی تعجب کرده‌بود. نگاه کرد به سامیار و گفت:
- آقا ایول... عالی بود. جایزه رو چی انتخاب می‌کنی؟
سامیار یه نگاهی به من کرد و رو به مجری گفت:
- اون خرس کوچولوی قرمز که تو دلش قلب هست رو بهم بده!
عروسک رو گرفت و دادش بهم و گفت:
- این رو از من قبول می‌کنی خانوم زیبا؟
خندیدم و عروسک رو ازش گرفتم. این پسر چقدر دوست‌داشتنی بود و من نمی‌دونستم. سامیار گفت:
- من می‌رم یه‌لحظه با مسئول غرفه‌ی موسیقی حرف بزنم، رفیقمه. زود میام.
من نشستم روی نیمکت کنار غرفه، خرس کوچیکم رو بغل کرده‌بودم و هنوز توی حال‌وهوای چرخ‌وفلک بودم. صدای موزیک، نورهای رنگی، بوی پاپ‌کورن، همه‌چی قشنگ بود. همه‌چی مثل یه رؤیا بود. داشتم با گوشیم ور می‌رفتم که یه لحظه چشمم افتاد به پشت غرفه‌ها. یه فضای نیمه‌تاریک، بین دو دیوار رنگی. سامیار اونجا بود. تنها، پشت یه ستون نور، با یه حرکت آروم، یه چیزی از جیبش درآورد. اولش نفهمیدم. ولی وقتی فندک رو روشن کرد، فهمیدم سیگار دستشه. دستش آروم بود، نگاهش پایین، چندتا پک کوتاه زد، بعد سریع خاموشش کرد. انگار نمی‌خواست کسی ببینه. انگار خودش هم نمی‌خواست ببینه. من خشکم زد. نه از ترس، نه از دل‌زدگی. از اون لحظه‌ی بی‌هوا که یه تصویر تازه از کسی که دوستش دارم، می‌پره توی ذهنم. برگشت. لبخند زد، همون لبخند همیشگی و گفت:
- خسته شدی؟
- نه، فقط داشتم فکر می‌کردم.
- به چی فدات بشم؟
- به اینکه چقدر این شب قشنگه.
هیچ‌چیز نگفتم. اونم نگفت. ولی اون تصویر، اون لحظه، اون دود کوتاه، یه گوشه‌ی ذهنم نشست. نه برای قضاوت. بلکه برای شناخت؛ برای اینکه بدونم، آدمی که دارم عاشقش می‌شم، یه‌جور دیگه‌ای هم هست. یه‌جور شاید زخمی، شاید خسته، شاید پنهان. و من، با همه‌ی دل‌لرزه‌هام، هنوز می‌خواستم کنارش باشم. از شهربازی زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. ماشین آروم جلو می‌رفت. چراغ‌های خیابون مثل نقطه‌های نور توی شیشه می‌رقصیدن. سامیار دستش روی فرمون بود، نگاهش به جاده، ولی من حس می‌کردم یه چیزی توی سکوتش سنگینه. منم ساکت بودم، ولی اون تصویر پشت غرفه، اون سیگار، اون دود کوتاه، هنوز توی ذهنم بود. صدای موزیک و برفی که تازه شروع به باریدن کرده‌بود، فضا رو بیشتر سنگین می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم:
 
بالا پایین