جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [پارادوکس سرخ] اثر «سید‌علی جعفری کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Ali.J81 با نام [پارادوکس سرخ] اثر «سید‌علی جعفری کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 3,320 بازدید, 90 پاسخ و 44 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پارادوکس سرخ] اثر «سید‌علی جعفری کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Ali.J81
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Ali.J81
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
106
1,034
مدال‌ها
2
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- حق با توئه. باید قوی باشم.
بعد از چند دقیقه تمرین سبک، صدای گوینده‌ی سالن توی فضا پیچید؛ وقت مسابقه‌ی سوم بود. قدم زدم سمت تشک. قلبم تند می‌زد، ولی ذهنم آروم‌تر شده بود. حریف رو اون‌ور سکو دیدم که آماده ایستاده بود. نگاهش حرف می‌زد. یه مبارزه‌ی سخت پیش رو داشتیم. رفتم روی سکو. نفس‌نفس می‌زدم، ولی انگار سنگینی رقابت رو درست حس می‌کردم. حریف سومم مسلط و باتجربه بود و از تیم زنجان اومده بود. چهره‌ش نشون می‌داد که اصلاً قصد نداره راحت تسلیم بشه. نگاهش پر از خشم و انرژی بود. می‌دونستم باید بیشتر از قبل انرژی بذارم.
سوت داور که به صدا دراومد، هر دو با تمام قدرت به هم حمله کردیم. با مشت‌های سنگین و لگدهای حساب‌شده به من ضربه می‌زد. منم نمی‌خواستم عقب بکشم. قدم برداشتم و لحظه‌به‌لحظه جاخالی دادم. از ضربه‌ها فاصله گرفتم و سعی کردم گیجش کنم. ضربه‌ها یکی‌یکی می‌اومدن سمتم. حس می‌کردم هر لحظه یه ضربه ممکنه آسیبی بهم برسونه. یه لحظه ضربه‌ی محکمی به پهلوم خورد که تا مغزم درد گرفت. اما خودم رو جمع کردم و سریع با یه لگد چرخشی بلند جواب دادم که ناجور تعادل حریف رو به هم زد. مبارزه رفت‌وبرگشت داشت. سعی کردم تمرکزم رو حفظ کنم، نفس‌هام رو کنترل کنم و از فرصتی که پیش می‌اومد، نهایت استفاده رو ببرم. هر بار که حریف حمله می‌کرد، یه راه فرار یا جاخالی پیدا می‌کردم و تلاش می‌کردم با ضربه‌های حساب‌شده جواب بدم. بازی سوم رو هم بردم، ولی زیاد خوشحال نبودم. بدنم به‌شدت خالی کرده بود. با سوت داور افتادم روی سکو و فقط نفس‌نفس می‌زدم. واقعاً مبارزه‌ی سنگینی بود و با ذهنی درگیر این مسابقه رو برده بودم.
سرمربی و مربی اومدن. با کمکشون برگشتم داخل سالن تمرین و دراز کشیدم. به سقف نگاه کردم و کم‌کم چشم‌هام سنگین شد. همون‌جا خوابم برد. با صدای سرپرست بیدار شدم. یه کم چشم‌هام رو مالیدم.
سرپرست گفت:
- خوب خوابیدی قهرمان؟
یه کم نگاهش کردم و پرسیدم:
- من چقدر خواب بودم؟
یه آبمیوه بهم داد و گفت:
- تقریباً دو ساعته که خوابیدی. سرمربی گفت باید استراحت کنی.
هوا تاریک شده بود. سالن رو سایه‌های غروب پر کرده بودن. من همچنان با دل‌مشغولی منتظر شنیدن صدای زنگ گوشیم بودم. هیچ خبری از هانیه نبود. هر ثانیه بیشتر به هم می‌ریختم و حس می‌کردم تمرکزم رو کلاً از دست دادم. سرمربی تیم اومد کنارم و با صدای آروم گفت:
- علی خوب استراحت کردی؟
- آقا راستش... نمی‌دونم چی بگم. یه کم بهم ریختم، ولی... .
دستش رو گذاشت روی شونه‌م و گفت:
- من می‌دونم. نیاز نیست توضیح بدی. ولی الان بدهکاری‌ای به هیچ‌ک.س نداری جز خودت. باید به خودت و تیمت وفادار بمونی. باید برنده بشی پسر. هنوز سه تا مبارزه‌ی دیگه مونده.
همین‌طور که حرف می‌زد، کمی آروم شدم. سرم رو بالا گرفتم و بهش لبخند زدم. تو همین حال‌وهوا، آراد اومد پیشم. با گوشی توی دستش نگاهم کرد و لبخند زد.
- برا چی می‌خندی؟
- بفرما، اینم از هانیه خانومت.
با عجله گوشیم رو گرفتم. صفحه‌ی تماس هانیه رو دیدم. نفس عمیقی کشیدم، از بس که قلبم تندتند می‌زد. تماس رو جواب دادم. صدای هانیه که توی گوشم پخش شد، کمی دلم آروم گرفت. با صدای نرم و مهربونش گفت:
- سلام.
با اینکه خوشحال بودم از جواب دادنش، ولی در عین حال عصبی هم بودم.
- سلام... هانیه.
- علی، می‌دونم این مدت جواب ندادم خیلی نگران شدی. ولی یه چیزی توی خانواده پیش اومد که نتونستم زود بهت خبر بدم.
نگران شدم و پرسیدم:
- چی شده؟ خوبی تو؟
- مامانم توی بیمارستان بود و وضعش خراب بود. مجبور شدم کنارش باشم.
- الان حالش بهتره؟
- آره عزیزم، نگران نباش. ولی واقعاً منو ببخش. هرچی بگی حق داری دورت بگردم!
نمی‌تونستم با عصبانیت حرف بزنم. آروم گفتم:
- دیوونه، می‌دونی چجوری گذروندم امروز رو؟
- آره، من کاملاً تورو می‌فهمم. ولی خب گفتم دیگه... چکار کردی حالا؟ قهرمان من تونست قهرمان بشه؟
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
106
1,034
مدال‌ها
2
یه کم خندیدم و گفتم:
- تو نبود تو تونستم سه تا بازی رو ببرم، اما هنوز مونده!
جیغ کشید و با خوشحالی گفت:
- تبریک می‌گم دیوونه! آسیبی که ندیدی؟
- نه فدات شم. کبودی و این چیزا هست، ولی مشکلی نیست.
- مراقب خودت باش... حالا کی مسابقه داری؟
ساعت رو نگاه کردم و گفتم:
- امروز یکی دیگه مونده. اگر ببرم، فردا بقیه‌ی مبارزات انجام می‌شن.
- علی من همیشه کنارت هستم، حتی وقتی نیستم. من به تلاشت ایمان دارم و مطمئنم قهرمان می‌شی!
صدای لرزون اما پر از دلسوزی‌اش توی قلبم نشست و حسابی آرومم کرد.
- هانیه، ترسیدم که بالاخره بعد این همه مدت، یکی رو از دست بدم که برام خیلی مهم بوده. واقعاً وقتی نبودی، ترسیدم.
- حق داری، ولی بدون هانیه همیشه هستش، حتی وقتی بقیه نیستن!
نفس عمیقی کشیدم و حس کردم بار سنگینی از رو دوشم برداشته شده.
هانیه ادامه داد:
- بذار ترس و نگرانی‌ها برن. اصلاً به چیزی فکر نکن. الان وقت جنگیدن با تمام وجودته. من اینجا هستم... همیشه.
(آراد)
نشسته بودم و علی رو نگاه می‌کردم. با لبخند دیدنی‌ای داشت به حرف‌های هانیه گوش می‌داد. تماس رو که قطع کرد، دیدم یه جور آرامش خاصی گرفت. دلم قرص شد که بالاخره تونسته یه دلگرمی پیدا کنه. توی زمانی که هانیه نبود، همه می‌دیدیم چقدر توی دلش استرس و نگرانی هست. معلوم بود که داره تمرکزش رو از دست می‌ده. توی سالن تمرین، روی نیمکت نشسته بودم و نگاهش می‌کردم. با یه نفس عمیق و لبخندی که گوشه‌ی لبش ظاهر شد، انگار دوباره جون گرفته بود. همین که گوشیش رو گذاشت زمین و دست به کمر زد، فهمیدم تصمیم گرفته به مبارزه‌ی بعدی فکر کنه و از اون نگرانی‌ها فاصله بگیره. رفتم پیشش و با لبخند نگاهش کردم. بغلم کرد و گفتم:
- داداش، چقدر خوب شد حالت. می‌بینم که دوباره جون گرفتی!
خندید و از بغلم اومد بیرون. نگاهم کرد و گفت:
- آره آراد. حرف‌های هانیه خیلی بهم انرژی داد. الان فقط می‌خوام گرم کنم و آماده بشم برای ترکوندن.
- پس بجنب.
یه نفس عمیق کشید و رفت سراغ گرم کردن. بدنش رو کشید و شروع کرد با آرامش، اما پرقدرت حرکات رو تکرار کردن. رفتم دستشویی و وقتی برگشتم، علی داشت می‌رفت سمت سکو برای مبارزه‌ی چهارم. سریع خودم رو رسوندم بهش، گوشی رو ازش گرفتم و بلند گفتم:
- تو می‌تونی، خب؟ تو برنده‌ای!
سرش رو تکون داد. چون لثه داخل دهنش بود، نمی‌تونست حرف بزنه. هممون می‌دونستیم این یه مبارزه‌ست که خیلی سخت‌تر از قبلی‌هاست. ولی هنوز اثر تماس هانیه توی چهره‌ش بود؛ یه آرامش تازه‌وارد که بازم داشت بهش نیرو می‌داد. دست‌هام از استرس خیس عرق شده بود. رفتم نشستم روی صندلی و از پشت مسابقه رو نگاه کردم. سوت شروع مبارزه که خورد، علی شروع کرد با تمرکز بالا دور حریف چرخیدن. اما حریفش خیلی سرسخت بود. ضربه‌هاش محکم و دقیق بودن. علی چند بار پشت سر هم ضربه خورد، ولی همچنان جلوش وایستاده بود. صدای نفس‌های تندش توی سالن می‌پیچید. کمی که گذشت، یهو ضربه‌ی شدیدی خورد توی سر علی و حالش خراب شد. محکم افتاد روی زمین و داور شروع کرد به شمردن بالای سرش. روی زمین افتاده بود و کمی دماغش خون اومده بود. همه‌جا ساکت شد. قلبم داشت توی بالاترین حد خودش می‌زد. بلند شدم و با تمام وجودم فریاد زدم:
- علی بلند شو! به خاطر هممون، به خاطر خودت... بلند شو پسر!
انگار حرف‌هام رو شنید. کمی تکون خورد و خودش رو جمع کرد. زیر لب حرف زد و نفس عمیقی کشید. دوباره بلند شد. خون روی صورتش رو پاک کرد. همه نفس‌شون بند اومده بود، ولی این صحنه بیشتر از همیشه هیجان رو توی سالن بالا برد. با بلند شدن علی، من و بقیه‌ی تیم کلی داد زدیم و تشویقش کردیم. همه داشتیم با استرس مسابقه رو دنبال می‌کردیم. خون دماغش بند نمی‌اومد و پزشک‌ها هی خون‌ها رو پاک می‌کردن. سرمربی کنار زمین بالا و پایین می‌پرید و با جدیت کار رو ادامه می‌داد. راند اول رو علی برد و راند دوم رو حریفش. رقابت سه راند طول کشید و علی با تمام توان و تکنیکش به حریف فشار آورد. هر ضربه‌ای که می‌زد، تشویق‌ها بیشتر و بلندتر می‌شد. منم داشتم تشویق می‌کردم که خالم و مامانم و باباهامون اومدن.رفتم کنارشون و همه‌چیز رو براشون توضیح دادم. مامانم با دیدن علی، چشم‌هاش رو گرفت و گفت:
- وای، من نمی‌تونم نگاه کنم... خیلی خشن دارن مبارزه می‌کنن که!
نشستن روی صندلی‌ها و یه کم بعد، مبارزه تموم شد. سکوت خاصی توی سالن حکم‌فرما بود. همه منتظر رأی سرداور بودن. همه‌چیز برابر بود و به سختی می‌شد تشخیص داد کی برنده شده. خاله پرسید:
- چی شد الان آراد؟ کی برنده شده؟
- نمی‌دونم خاله‌جان، باید صبر کنیم.
همه منتظر بودیم و هر ثانیه به اندازه‌ی یک ساعت می‌گذشت. با اعلام سرداور، علی برنده‌ی مسابقه شد. با اعلامش، کل سالن رو با تشویق‌هامون منفجر کردیم. از ته دل خوشحال بودم و بابام رو بغل کردم. همه داشتن می‌خندیدن و منتظر بودیم علی بیاد پیشمون. ولی علی جون حرکت نداشت. سرمربی و مربی کمکش کردن و آوردنش پیشمون. با دیدن خانواده، خندید و آروم سلام کرد. باباش بغلش کرد و بهش تبریک گفت.
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
106
1,034
مدال‌ها
2
(علی)
توی محوطه داشتم قدم می‌زدم و مدام ناخون‌هام رو می‌خوردم. بابام با آبمیوه‌های توی دستش اومد، یکم نگاهم کرد و گفت:
- عزیز من، این‌طوری می‌خوای بری مسابقه‌ی آخر رو تمومش کنی؟
زیپ گرمکنم رو باز کردم و گفتم:
- بابا الان هوا رو ببین. تقریباً سرده، ولی من از گرما دارم آب‌پز می‌شم.
آبمیوه رو بهم داد و نشست روی صندلی و گفت:
- استرس نداشته باش. تا الان پنج تا بازی رو بردی و دیشب هم به‌ خوبی استراحت کردی.
اومدم حرف بزنم که آمبولانس کنار ورودی سالن ایستاد. یکی از شرکت‌کننده‌ها مثل اینکه آسیب جدی دیده بود و از درد فریاد می‌زد. با سر اشاره کردم به آمبولانس گفتم:
-بفرما تحویل بگیر. بکش‌بکشه پدر من... تازه این حریفم نایب‌قهرمان مسابقات آسیاست. بوشهریه و توی لیگ بازی می‌کنه.
یه کم نگاهم کرد و گفت:
- به نظرم همین الان برو انصراف بده. از الان خودت رو باختی.
- مشوشم بابا، متوجه نیستی به خدا.
کلافه بودم و مدام جلوی بابام رژه می‌رفتم. داشتم راه می‌رفتم که سرپرست تیم اومد و گفت:
- علی آماده‌ای؟
با حرفش قلبم تندتر زد. واقعاً آماده نبودم. بدنم هنوز از مبارزه‌ی دیشب درد می‌کرد.
- آره استاد آماده‌م. ولی واقعاً بدنم جون نداره!
- یعنی چی؟ این همه بدنسازی کار کردیم و الان که یک قدمی طلا هستی داری جا می‌زنی پسر؟
دستم رو توی موهام کشیدم و به بابام گفتم:
- بابا نمی‌خوای بشینی اینجا که؟
بلند شد و گفت:
- بریم.
وارد سالن تمرین شدیم. تجهیزات رو پوشیدم و شروع به گرم کردن کردم. خبری از حریفم داخل سالن تمرین نبود. دست و پام رو خوب گرم کردم. توی همین حین، مربی داشت نکاتی مربوط به مسابقه رو بهم می‌گفت. چند دقیقه‌ای که گذشت، صدای گوینده‌ی سالن اومد:
- خیر مقدم عرض می‌کنیم خدمت سرمربی تیم ملی ووشو که با همراهان‌شون وارد سالن شدن!
نگاه کردم به مربی و پرسیدم:
- سرمربی تیم ملی اومده مسابقات فینال رو تماشا کنه؟
- آره، همیشه خودش رو به مسابقات نیمه‌نهایی می‌رسوند. اما الان مثل اینکه نتونسته.
حضور سرمربی تیم ملی، انگیزه‌ی مضاعفی بهم داد. همین باعث شد استرسم کمی آروم بشه. سرمربی تیم اومد داخل سالن و گفت:
- مبارزه‌ی بعدی تویی علی.
- استاد، هاشمی برد یا باخت؟ دستی به صورتش کشید و با عصبانیت گفت:
- باخت. خیلی بد هم باخت. آبرومون داره می‌ره. تو باید ببری تا حداقل تیم شانس روی سکو رفتن رو داشته باشه.
تو همین حین، باز صدای گوینده‌ی سالن اومد:
- فینال وزن منفی ۶۵ کیلوگرم جوانان، آقای *** از تیم بوشهر با هوگو و لباس قرمز و آقای علی سام از تیم اصفهان با هوگو و لباس آبی، کنار سکو حاضر باشن.
بدنم گر گرفته بود و به سختی نفسم بالا می‌اومد. توی دلم آیت‌الکرسی رو خوندم. با تشویق بچه‌ها وارد سالن مبارزات شدم. داشتم می‌رفتم که بابام صدام زد. رفتم کنار نرده‌ها و نگاهش کردم. دستم رو گرفت و گفت:
- بابا جوری بازی کن که قهرمان زندگی خودت باشی. برد و باخت اهمیت داره، ولی یادت نره اول باید شرمنده‌ی خودت نباشی.
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
106
1,034
مدال‌ها
2
لبخندی بهش زدم و با سرمربی رفتیم کنار سکو. مبارزه‌ی قبل تموم شد و با اعلام داور، وسط رفتیم روی سکو. تجهیزات چک شد و من نگاهم رو به حریفم دوختم؛ حریفی که چشم‌های قرمز شده‌ای داشت و اصلاً بهم نگاه نمی‌کرد. با سوت داور، مبارزه‌ی آخر شروع شد. من کاملاً روی مبارزه تمرکز کرده بودم، ولی نگاه حریفم یه چیز دیگه رو نشون می‌داد؛ یه اضطراب عجیب‌وغریب که هر ثانیه بیشتر می‌شد. بعد از یکی‌دوتا ضربه، حریفم ناگهان عقب کشید. نفسش تند شد، دست‌هاش لرزید. حتماً ترسیده بود. اومدم حمله کنم، ولی اون کم‌کم نشست روی زمین و شروع به گریه کردن کرد. مبارزه رو رها کرد و مثل کسی بود که طاقت ادامه دادن نداره. گیج شده بودم و نمی‌دونستم باید چکار کنم. همه با تعجب نگاه‌مون می‌کردن. لثه‌م رو درآوردم، رفتم جلو و آروم پرسیدم:
- داداش خوبی؟ چی شدی پس؟
حرف نزد. سرمربیش اومد روی سکو، دستش رو گرفت و گفت:
- پاشو عزیزم، نباید مبارزه می‌کردی.
با هر کلمه‌ای که می‌گفت، گریه‌هاش بیشتر می‌شد. داور رفته بود کنار هیئت ژوری و داشتن با سرپرست تیم بوشهر صحبت می‌کردن. همه‌ی سالن توی سکوت بود و با دقت صحنه رو نگاه می‌کردن. روی سکو ایستاده بودم و فقط نگاه می‌کردم. داور اومد سمت من و آروم گفت:
- پدرش فوت شده. نمی‌تونه ادامه بده. تو برنده‌ی مبارزه شدی.
تو اون لحظه، سخت بود که بخوام چیزی بگم. حریفم با کمک سرمربیش بلند شد و داشت سکو رو ترک می‌کرد. داور منو به وسط سکو فراخوند. رفتم کنارش وایستادم، ولی حواسم پیش حریفم بود و رفتنش رو تماشا می‌کردم. من این برد رو نمی‌خواستم. این شکلی نه! سرداور منو به‌عنوان فرد پیروز اعلام کرد، اما اجازه ندادم دستم رو بالا ببره. سریع خودم رو به حریفم رسوندم و دستش رو گرفتم:
- داداش، تسلیت می‌گم بهت، می‌دونم خوب نیستی ولی می‌خوام که باهام بیای روی سکو.
سرمربیش با تعجب نگاهم می‌کرد. با صدای گرفته‌ای گفت:
- برای چی بیام؟
چیزی نگفتم و با خودم بردمش روی سکو. دستش رو بالا گرفتم و بعدش بغلش کردم. همه‌ی نگاه‌ها روی ما بود. اشک‌هاش روی گونه‌هاش ریخته بود؛ پسری قهرمان با صورتی پر از غم، غم از دست دادن پدر. نگاهش کردم و با لبخند بهش گفتم:
- تو قهرمانی؛ و بدون که پدرت الان داره بهت افتخار می‌کنه.
با صدای لرزونی ازم تشکر کرد. با صدای تشویق جمعیت، از روی سکو آوردمش پایین. قهرمان شده بودم، ولی کاش این اتفاق براش نمی‌افتاد. همین‌طور که داشتم از سکو پایین می‌اومدم، صدای تشویق‌ها هنوز توی گوشم بود. دستم هنوز سنگینی اون لحظه رو حس می‌کرد؛ همون لحظه‌ای که دست حریفم رو بالا بردم. پاهام خسته بودن، ولی دلم یه جور سبکیه خاصی داشت. انگار یه چیزی توی وجودم آروم گرفته بود. وسط راه، یه نفر جلو راهم وایساد. سرمربی تیم ملی بود. با اون قد بلند و نگاه نافذش اومد جلو، دستش رو دراز کرد به سمتم و گفت:
- علی سام، کارت بزرگ‌تر از قهرمانی بود.
دستکشم رو درآوردم و دستش رو گرفتم و گفتم:
- ممنونم استاد، فقط حس کردم باید اون کار رو بکنم.
لبخند زد؛ از اون لبخندهایی که توش احترام و تحسین قاطی شده بود.
- تو فقط یه مبارز نیستی، تو یه الگو شدی. تیم ملی همچین روحیه‌ای رو لازم داره.
یه لحظه مکث کرد، بعد آروم گفت:
- توی تمرینات تیم می‌بینمت!
ازش تشکر کردم و با تشویق جمعیت، وارد سالن تمرین شدم. توی ذهنم غوغا بود.
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
106
1,034
مدال‌ها
2
***
نورافکن‌ها روی سکو افتاده بودن. صدای گوینده‌ی سالن با لحنی رسمی و سنگین توی فضا پیچید:
- مراسم اهدای مدال وزن منفی ۶۵ کیلوگرم جوانان، هم‌اکنون آغاز می‌شود.
کنار سکو ایستاده بودم. بدنم هنوز کوفته بود، ولی قلبم یه جور خاصی می‌تپید. نه فقط از هیجان، از سنگینی لحظه‌ای که قرار بود مدال طلا رو بگیرم، در حالی که نفر دوم اونجا نبود. پدرم کنارم ایستاده بود. با چشمایی که برق می‌زدن دستش رو گذاشت روی شونه‌م و گفت:
- علی جان، امروز فقط مدال نگرفتی، دل گرفتی. من بهت افتخار می‌کنم پسرم.
خندیدم بهش که آراد اومد. با گوشی توی دستش هی عکس می‌گرفت و هیجان‌زده می‌گفت:
- داداش، قیافه‌تو ببین! انگار خودت هنوز باور نکردی قهرمان شدی! بخند یکم.
سرمربی‌م لبخند زد، ولی توی نگاهش یه غرور خاص بود. اومد نزدیک و گفت:
- این لحظه نتیجه‌ی همه‌ی اون تمرینای سختته. ولی چیزی که تو رو خاص کرد، اون کاری بود که با حریف کردی. مردونگیت قشنگ بود.
هم آروم بودم، هم مشوش و ناراحت. صدای گوینده دوباره بلند شد:
- نفرات سوم، از تیم تهران الف و آذربایجان غربی، آقایان *** و *** روی سکو حاضر شوند.
نفرات سوم اومدن بالا، مدالشون رو گرفتن و جمعیت حسابی تشویق‌شون کرد. اما جای نفر دوم خالی بود. همه می‌دونستن چرا. همه سکوت کرده بودن. گوینده با صدای آروم گفت:
- متأسفانه نفر دوم این وزن، به دلیل شرایط خاص در مراسم حضور ندارد. و اما نفر اول وزن ۶۵ کیلوگرم، آقای علی سام از تیم اصفهان. تشویق بفرمایید.
رفتم بالا و ایستادم وسط سکو. خواستن مدال طلا رو گردنم بندازن ولی قبول نکردم. فقط گرفتمش، نگاهش کردم و یه نفس عمیق کشیدم. تشویق‌ها بلند شد، ولی من فقط یه جمله توی ذهنم تکرار می‌کردم: «این مدال فقط برای من نیست.» به جمعیت نگاه کردم، بعد به پدرم، مربی‌م، آراد و سرمربی. همه‌شون با افتخار نگاهم می‌کردن. ولی من توی دلم داشتم به اون پسر فکر می‌کردم. به اشک‌هاش، به غمش، به لحظه‌ای که نشست و شکست. صدای تشویق‌ها هنوز توی سالن می‌پیچید. همه با شور و هیجان اسمم رو صدا می‌زدن. آراد از ته دل می‌خندید، گوشی به دست، مدام عکس می‌گرفت و داد می‌زد:
- علی، عالی بودی! عالی!
از سکو که اومدم پایین، پدرم محکم بغلم کرد. صدای نفسش توی گوشم پیچید و گفت:
- قهرمان منی، نه فقط توی مسابقه، توی زندگی.
محکم‌تر بغلش کردم و دستش رو بوسیدم. صدای همهمه‌ی سالن هنوز قطع نشده بود. نورافکن‌ها روی سکو خاموش شده بودن، ولی دوربین‌ها همچنان روشن بودن. خبرنگار شبکه‌ی ورزش با میکروفن توی دست، با لبخند و هیجان به سمتم اومد. یکم استرس گرفتم وقتی نزدیکم اومد. خبرنگار گفت:
- علی سام، قهرمان وزن منفی ۶۵ کیلوگرم جوانان کشور، تبریک می‌گم! احساست رو بعد از این برد بزرگ بگو.
نفس عمیقی کشیدم. هنوز بدنم درد می‌کرد، ولی لبخندم محو نشد. گفتم:
- سلام ممنونم. واقعاً سخت بود. نه فقط از نظر فیزیکی، از نظر روحی هم فشار زیادی بود. ولی خداروشکر تونستم تا آخرش بجنگم.
خبرنگار جلوتر اومد. نگاهش جدی‌تر شد و گفت:
- همه دیدن که حریف فینال شما به خاطر شرایط خاص نتونست مبارزه رو ادامه بده. ولی واکنش شما، اون لحظه‌ای که دستش رو بالا بردید، همه رو تحت تأثیر قرار داد. چی باعث شد اون تصمیم رو بگیرید؟
اول به دوربین نگاه کردم و بعد به جمعیت پشت سرش و آروم گفتم:
- اون لحظه مدال مهم نبود. فقط دیدم یه آدم، یه رقیب، یه پسر هم‌سن‌وسال من، داره با یه درد بزرگ دست‌و‌پنجه نرم می‌کنه. حس کردم باید کنارش باشم. شاید اون لحظه بیشتر از هر ضربه‌ای که توی مبارزه زدم، ارزش داشت.
خبرنگار لبخند زد، ولی توی چشماش احترام موج می‌زد.
- خیلی‌ از همکار‌های من گفتن این حرکتت نشونه‌ی بلوغ فکری و اخلاقی‌ته. حالا که قهرمان شدی، برنامه‌ت برای آینده چیه؟ تیم ملی؟ مسابقات آسیایی؟
یه لحظه مکث کردم، بعد با لبخند گفتم:
- راستش هنوز دارم این لحظه رو هضم می‌کنم. ولی اگه قراره ادامه بدم، فقط با همین روحیه‌ست. با جنگیدن، با احترام، با انسانیت. اگه تیم ملی بخواد، من آماده‌ام.
خبرنگار با لبخند گفت:
- ممنونم علی جان، قهرمان امروز و شاید قهرمان فردای ایران. تبریک دوباره به تو خانواده‌ات و امیدواریم بیشتر ازت بشنویم.
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
106
1,034
مدال‌ها
2
دوربین خاموش شد، خبرنگار رفت و من موندم با خودم. همه‌چی آروم شده بود، ولی یه چیزی هنوز منتظر بودم. گوشیم توی جیبم لرزید. هانیه زنگ زده بود. قلبم یه لحظه وایساد، بعد تندتر زد. جواب دادم. صداش توی گوشم پیچید؛ همون صدای نرم و آشنا.
هانیه گفت:
- سلام قهرمان من... .
لبخندم عمیق‌تر شد و گفتم:
- سلام هانیه... شنیدی مگه؟
بغض صداشو گرفت و گفت:
- شنیدم، دیدم، اشک ریختم، خندیدم. تو قهرمان شدی علی، همون‌طور که همیشه باور داشتم.
- بدون تو سخت بود، ولی حرفات، اون تماس دیشب، همه‌چی رو عوض کرد.
- من همیشه باهاتم، حتی وقتی دورم. امروز، تو فقط مدال نگرفتی، ثابت کردی علی منی.
یه لحظه سکوت شد، ولی اون سکوت پر بود از حس.
- هانیه، این مدال یه گوشه‌ش مال توئه. برای همه‌ی لحظه‌هایی که تنهام نذاشتی دختر!
خندید و گفت:
- علی، من بهت افتخار می‌کنم. حالا فقط یه چیز می‌خوام... .
- جانم دلم... چی؟
صداش رو دخترونه‌تر کرد.
- قول بده هرچی شد، همیشه همین‌قدر با دل بجنگی. چون تو فقط قهرمان مسابقه نیستی، قهرمان دل منی.
چشم‌هام پر اشک شد، ولی لبخندم محو نشد.
- قول می‌دم... همیشه.
تماس تموم شد. صدای هانیه هنوز توی گوشم بود، مثل یه ملودی آروم که نمی‌خواست قطع بشه. گوشی رو آروم گذاشتم کنارم، ولی انگار یه چیزی توی وجودم روشن شده بود. یه حس عجیب بین آرامش و دلتنگی.
***
تازه رسیده بودیم اصفهان که محمد زنگ زد و گفت:
- سلام داداش، رسیدی؟
- آره.
- حال نداری‌ها، ده دقیقه دیگه پیشتم.
اومدم بگم نه که گوشی رو قطع کرد. با ماشین اومد دنبالم. شیشه رو داد پایین و با اون لبخند شیطنت‌آمیزش گفت:
- داش علی گل، قهرمان ملی، افتخار خاندان، بیا بالا ببین چه سورپرایزی برات دارم!
خندیدم و گفتم:
- محمد دایی خسته‌ام. فقط یه بالش می‌خوام و لالا.
از ماشین پیاده شد و منو سوار ماشین کرد و گفت:
- بالش رو بی‌خیال، امشب شبه قهرمانه!
راه افتادیم، اما محمد یه لحظه هم آروم نمی‌گرفت. توی مسیر مدام می‌گفت:
- فقط وقتی دیدی چی برات تدارک دیدیم قول بده جیغ نزنی.
سرم رو خاروندم و گفتم:
- کجا داریم می‌ریم مگه؟ چه خبره اصلاً؟
- سکوت کن.
چیزی نگفتم تا رسیدیم جلوی یه کافه. نورهای گرمش از پشت شیشه‌ها می‌تابید بیرون. محمد گفت:
- پیاده شو و چشماتو ببند. فقط اعتماد کن.
- محمد این اداها چیه؟ خستم به خدا!
- علی، ببند دیگه!
چشم‌هام رو بستم. دستم رو گرفت و من رو برد داخل. صدای همهمه‌ی آروم، بوی قهوه و یه حس عجیب توی فضا بود.
- حالا چشماتو باز کن.
چشم‌هام رو باز کردم و همه باهم فریاد زدن:
- سورپرایز!
هانیه، با اون لبخند همیشگی‌اش، درست وسط سالن ایستاده بود و بهم نگاه می‌کرد. کنارش فاطمه دوستش، حنا و سعید بودن. وسط سالن، یه میز بزرگ بود با یه کیک خاص. کیک سفید با تصویر یه دستکش بوکس قرمز و نوشته‌ی طلایی روش: «تو بهترینی قهرمان».
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
106
1,034
مدال‌ها
2
خشکم زده بود. لبخندم کم‌کم شکل گرفت، بعد خندیدم و اشک توی چشم‌هام جمع شد. محمد پرید بغلم کرد و مثل یه بچه‌ی هیجان‌زده گفت:
- داداش! ترکوندی! قهرمان شدی! حالا دیگه می‌تونم بگم پسرعموم رو توی تلویزیون دیدم!
خندیدم و زیرکی هانیه رو نگاه کردم. سعید هم بغلم کرد، آروم‌تر، ولی با همون حس افتخار. بعد از اون همه خنده و شلوغی، بعد از بریدن کیک و شوخی‌های محمد که حتی به دستکش بوکس روی کیک هم رحم نکرد، یه لحظه چشم‌هام با چشم‌های هانیه گره خورد. لبخند زد؛ همون لبخند آروم و آشنایی که همیشه دلم رو می‌لرزوند. با یه اشاره‌ی کوچیک گفت:
- دنبالم بیا.
دنبالش راه افتادم. از پله‌های چوبی کافه بالا رفتیم. طبقه‌ی دوم خلوت بود؛ نور ملایم، صدای آروم موسیقی، یه میز کنار پنجره که رو به خیابون باز می‌شد نشستیم. یه لحظه سکوت شد. فقط صدای نفس‌هامون بود و اون حس عجیبی که بین‌مون جریان داشت. هانیه کیف کوچیکش رو باز کرد، یه جعبه‌ی چرمی مشکی بیرون آورد و گفت:
- اینو برای تو گرفتم، ولی دوست دارم خودم دستت کنم.
- مگه چیه؟
جعبه رو باز کرد. یه ساعت ظریف، با بند چرمی مشکی و صفحه‌ای که زیر نور مثل چشم‌های خودش می‌درخشید. کلی خوشحال شدم و با ذوق گفتم:
- هانیه... خیلی قشنگه.
لبخند زد، ولی توی نگاهش یه چیزی بیشتر از زیبایی بود.
- این ساعت، برای لحظه‌هایی که باید یادت بیاد زمان چقدر مهمه. برای ثانیه‌هایی که جنگیدی، برای لحظه‌هایی که خواستی جا بزنی ولی ادامه دادی.
دستم رو آروم گرفت و با دقت، ساعت رو دور مچم بست. انگار داشت یه عهد می‌بست، یه قول بی‌صدا. نگاهش کردم و با اشکی که گوشه‌ی چشم‌هام بود گفتم:
- تو همیشه بلدی چجوری آرومم کنی، نه؟
- چون توی دل تو زندگی می‌کنم علی من. چون هر ضربه‌ای که خوردی، منم حسش کردم. هر پیروزی‌ای که داشتی، منم باهاش نفس کشیدم.
یه دختر چجوری می‌تونست آدم رو انقدر عاشق کنه آخه؟ دستش توی دستم بود. توی دلم غوغا بود. یه لحظه خواستم چیزی بگم، ولی فقط نگاهش کردم. اونم فقط نگاهم کرد و توی اون نگاه، همه‌چی گفته شد.
همین‌طور داشتیم همدیگه رو نگاه می‌کردیم که یکی زد پس کلم و گفت:
- بابا بسه دیگه!
برگشتم نگاهش کردم، دیدم محمده. بلند شدم و وایستادم جلوش که گفت:
- ها؟ نکنه می‌خوای منو هم مثل حریف‌هات بزنی؟
بغلش کردم و فشارش دادم و گفتم:
- تو داداش منی.
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
106
1,034
مدال‌ها
2
(درسا)
توی اتاقم دراز کشیده بودم و داشتم به سامیار فکر می‌کردم که صدای نوتیف گوشیم اومد. سامیار نوشته بود:
- تلگرام رو چک کن!
سریع آنلاین شدم و وارد صفحه‌ی چت شدم.
- یه چیزی برات ضبط کردم، امیدوارم دوستش داشته باشی.
یه ویس بود. هندزفری رو گذاشتم و پخش کردم. صدای پیانو... آروم، لطیف، مثل صدای برگ‌هایی که توی باد می‌رقصن. هر نُتش انگار یه حرف بود، یه حس بود، یه لحظه از اون روزی که با هم بودیم. آخرش، صدای خودش اومد؛ آروم، بغض‌دار، ولی محکم:
- این قطعه رو با فکر تو زدم... هر نُتش یه لحظه‌ست که با تو تصورش کردم درسا.
نفس‌هام سنگین شد. قلبم یه‌جور خاصی می‌زد. گوشی رو بغل کردم، انگار داشتم یه حس تازه رو توی دل خودم نگه می‌داشتم. یه لحظه خواستم جواب بدم، ولی نمی‌دونستم چی بگم. فقط یه ایموجی قلب فرستادم. بعد نوشتم:
- قشنگ‌ترین چیزی بود که شنیدم. مرسی ازت.
رفتم سمت پنجره و به آسمون نگاه کردم. یه ستاره‌ی پرنور اون بالا چشمک می‌زد. آروم زیر لب گفتم:
- شاید این شروع یه چیز واقعی باشه.
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست. دلم آروم بود، ولی یه‌جور خاصی هیجان‌زده. توی دل شب، با صدای پیانو، انگار یه فصل تازه از زندگی‌م شروع شده بود.
(دانیال)
امشب هوا سنگین‌تر از شب‌های قبل بود. انگار باد هم خسته بود از چرخیدن بین دیوارهای پادگان. بچه‌ها یکی‌یکی خوابیده بودن. بعضی‌ها هم با گوشی قاچاقی زیر پتو حرف می‌زدن. منم گوشیم رو از لای لباس‌هام درآوردم، یه نگاه به اطراف انداختم و سریع شماره‌ی سوگند رو گرفتم.
بعد از چند بوق، صدای آرومش اومد:
- الو؟ دانیال؟
- سلام عزیزم، آروم حرف بزن. الان نگهبان رد می‌شه.
صدای نفسش توی گوشم پیچید.
- سلام جان من، دلم برات یه ذره شده. امروز همه‌ش بهت فکر می‌کردم.
لبخند زدم، ولی ته دلم یه درد خاص بود.
- منم همین‌طور. اینجا همه‌چی سخته، ولی وقتی صداتو می‌شنوم، انگار یه لحظه همه‌چی آروم می‌شه.
- قربون تو برم الهی... امروز مامانم داشت درباره‌ی عقد حرف می‌زد. گفت باید کم‌کم آماده شیم.
- واقعاً؟
- آره، گفت وقتی خدمتت تموم شد، دیگه معطل نکنیم.
یه لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:
- سوگند... من هر شب قبل خواب، به اون لحظه فکر می‌کنم. لحظه‌ای که توی محضر، دستتو می‌گیرم.
صدای خنده‌ی آرومش اومد؛ همون خنده‌ای که همیشه دلم رو گرم می‌کرد.
- منم هر شب به اون لحظه فکر می‌کنم. به لباس سفید، به لبخند تو، به اینکه دیگه هیچ فاصله‌ای بین‌مون نیست.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- فقط یه چیزو قول بده.
- چی؟
- تا اون روز، هرچی شد، کنارم بمونی. حتی اگه دیر شد، حتی اگه سخت شد.
- قول می‌دم دانیال. من مال توام، با همه‌ی دل‌تنگی‌هام.
صدای قدم‌های نگهبان نزدیک شد. سریع گوشی رو قطع کردم و گذاشتم زیر بالش. ولی لبخندم هنوز روی لبم بود. توی دل شب، توی پادگان، با اون دیوارهای سرد، یه صدای گرم بود که هنوز توی گوشم می‌پیچید: «من مال توام».
پیام دادم به سوگند و گفتم چرا قطع کردم. اسلحه رو برداشتم و نوبت پست دادنم بود. نشسته بودم کنار دیوار سیمانی، همون جایی که همیشه میرم تا یه لحظه از این فضای خفه فاصله بگیرم.
امیر هم‌خدمتی‌ام اومد کنارم نشست. یه پسر لاغر با چشم‌های خسته، اهل کرمانشاه. همیشه ساکت بود، ولی اون شب یه‌جور دیگه بود. گفت:
- دانیال تا حالا شده حس کنی داری از خودت دور می‌شی؟
نگاهش کردم. یه لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:
- هر روز اینجا همین حس رو دارم. انگار یه نسخه‌ی دیگه از خودم داره زندگی می‌کنه؛ یکی که فقط دستور می‌گیره، فقط تحمل می‌کنه.
آهی کشید و گفت:
- بابام مریضه، سرطان داره. مامانم چیزی نمی‌گه، ولی من از صدای تلفن می‌فهمم. هر بار که زنگ می‌زنم، یه چیزی توی صداش شکسته‌ست.
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
106
1,034
مدال‌ها
2
دلم لرزید. نگاهش کردم و گفتم:
- چرا نگفتی؟
- چی عوض می‌شه؟ مرخصی نمی‌دن. فقط می‌خوام یه بار دیگه ببینمش، همین.
ساکت شدیم. صدای باد می‌اومد، صدای خش‌خش برگ‌هایی که از پشت دیوار رد می‌شدن. گفتم:
- منم یه نفر رو دارم که هر شب بهش فکر می‌کنم. قراره وقتی خدمت تموم شد عقد کنیم. ولی هر روز که می‌گذره، می‌ترسم یه چیزی خراب شه، یه فاصله بیفته، یه اتفاق بیفته که دیگه نشه برگشت.
لبخند تلخی زد و آروم گفت:
- سربازی فقط یه دوره نیست، یه امتحانه. امتحانِ صبر، امتحانِ دل، امتحانِ اینکه چقدر می‌تونی خودتو حفظ کنی وقتی همه‌چی داره ازت دور می‌شه.
سرمو تکیه دادم به دیوار.
- ولی یه چیزی هست که نمی‌ذاره از پا بیفتم. اون صدا، اون پیام، اون قولی که دادم.
- هی... چی بگم؟ بریم یه دودی بگیریم؟
خندیدم و گفتم:
- خیلی وقته لب نزدم امیر، نمی‌خوام هم لب بزنم دیگه!
بلند شد و دستاش رو کرد توی جیبش و گفت:
- پس من می‌رم داداش. شبت بخیر.
(درسا)
در کلاس رو باز کردم. هوا یه‌جور خاصی بود، نزدیک غروب، نور نارنجی خورشید از پنجره‌ها افتاده بود روی زمین. ولی خبری از سامیار نبود. نگران شدم. گوشی‌ام رو چک کردم، پیامی نبود. رفتم سمت در، خواستم برم از منشی بپرسم که چی شده، چرا نیومده. در رو باز کردم و همون لحظه دیدمش. سامیار، با یه دسته‌گل بزرگ، درست روبه‌روی من ایستاده بود. لبخندش آروم بود، ولی چشم‌هاش پر از اضطراب. بچه‌ها که کنارمون بودن، همه ساکت شدن. من خشکم زده بودم. فقط نگاهش کردم. یه قدم اومد جلو و گفت:
- درسا... من خیلی وقت بود که این حسو داشتم. هر نت، هر کلاس، هر لحظه‌ای که کنارت بودم، یه چیزی توی دلم شکل گرفت.
یه مکث کرد و ادامه داد:
- می‌خوام بدونی که این فقط یه علاقه‌ی گذرا نیست.
دسته‌گل رو آورد جلو.
- می‌خوام ازت بخوام... که اجازه بدی این حس، این مسیر، ادامه پیدا کنه؛ با هم.
همه ساکت بودن. نگاه‌هاشون روی من بود. قلبم تند می‌زد، دست‌هام لرزید. یه لحظه به چشم‌هاش نگاه کردم؛ اون صداقت، اون آرامش. لبخند زدم و آروم گفتم:
- باشه!
و همون لحظه، صدای دست زدن بچه‌ها بلند شد. یه موج شادی توی آموزشگاه پیچید. من خجالت کشیدم، ولی ته دلم یه چیزی روشن شد. یه چیزی مثل امید، مثل شروع. کلاس برگزار شد، با یه حال‌وهوای تازه. نت‌ها شیرین‌تر بودن، صداها لطیف‌تر. بعد از کلاس، با سامیار رفتیم کافه. همون کافه‌ی دنجی که دفعه‌ی قبل رفته بودیم. نشسته بودیم کنار پنجره، نور چراغ‌ها افتاده بود روی میز. یه پیانوی قدیمی گوشه‌ی سالن بود، با رنگ قهوه‌ای تیره و کلیدهایی که بعضی‌هاش یه‌کم زرد شده بودن. نشسته بودیم، داشتیم درباره‌ی آینده حرف می‌زدیم که سامیار گفت از بچگی آرزو داشته یه قطعه بسازه که فقط برای یه نفر باشه. بعد، بی‌هوا بلند شد، رفت سمت پیانو. من خشکم زده بودم. همه‌ی کافه ساکت شد. نشست پشت پیانو، انگشت‌هاش رو گذاشت روی کلیدها و شروع کرد به نواختن. ملودی آروم بود، پر از حس، مثل صدای بارون روی شیشه‌ی اتاق. بعد، با صدای آروم خودش شروع به خوندن کرد:
«تو مثل نوری توی شبای تار منی... مثل یه راهی وسط بن‌بستای منی... هرچی که داشتم، هرچی که خواستم... توی نگاهت پیدا شد، بی‌صدا، بی‌منّت... بمون، نذار این لحظه بره... بمون، بذار این عشق بره جلو... با تو، دلم آرومه... با تو، همه‌چی ممکنه»
صداش توی فضا پیچیده بود، مثل یه دعا، مثل یه اعتراف. من اشکام بی‌صدا می‌ریختن؛ نه از غم، از اون حس عمیقی که نمی‌شد با کلمه گفت. وقتی قطعه تموم شد، همه‌ی کافه ساکت بود. بعد همه شروع کردن به دست زدن. سامیار برگشت و اومد کنارم نشست. آروم گفت:
- این آهنگو فقط برای تو ساختم، درسا. اسمش هست «با تو، همه‌چی ممکنه».
نگاهش کردم و بهش لبخند زدم و آروم دستم رو به دستش که یخ زده بودن نزدیک کردم.
 
موضوع نویسنده

Ali.J81

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
106
1,034
مدال‌ها
2
(سامیار)
صدای باد می‌پیچید لای موهام. شب شده بود و نشسته بودیم روی پشت‌بوم خونه‌ی آرش، همون جایی که همیشه می‌اومدیم وقتی دل‌مون سنگین بود. بازم مثل همیشه، سیگار دستم بود و سکوت بین‌مون سنگین بود تا اینکه آرش گفت:
- با درسا جدی شدی؟
یه‌کم مکث کردم.
- نمی‌دونم.
- یعنی چی نمی‌دونم؟ اون دسته‌گل، اون آهنگ توی کافه... .
- آره، ولی... نمی‌دونم واقعاً عاشقشم یا فقط دارم فرار می‌کنم.
نگاهم کرد و گفت:
- هنوز پناه توی سرته، نه؟
سیگار رو خاموش کردم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- پناه یه چیز دیگه بود. یه عشق کامل، یه آدمی که همه‌چی رو بلد بود. بلد بود چطور حرف بزنه، چطور با یه نگاه همه‌چی رو بفهمه.
- ولی رفت.
- آره، رفت.
- و تو هنوز داری با سایه‌ش زندگی می‌کنی.
ساکت شدم و یکم بعد ادامه دادم:
- درسا مثل پناه نیست. ساده‌ست، بی‌تجربه‌ست، ولی یه چیزی داره که آرومم می‌کنه آرش.
صداش رو بالا برد.
- اون چیز، عشق نیست سامیار. اون چیز، پناه نیست. اون چیز، یه پناهگاهه فقط.
- شاید. شاید دارم از خاطره‌ی پناه فرار می‌کنم و درسا شده مقصد این فرار.
- اگه واقعاً می‌خوای با درسا باشی، باید اول با پناه خداحافظی کنی. نه با حرف، با دل.
نگاه کردم به آسمون. ستاره‌ها بودن، ولی تار بودن. مثل دل من. سیگار بعدی رو روشن کردم. قطره‌ی اشک روی گونه‌م رو پاک کردم و گفتم:
- هنوز نمی‌تونم.
- پس با درسا بازی نکن.
- نمی‌خوام بازی کنم.
عصبی شد و گفت:
- ولی داری باهاش بازی می‌کنی... کارت کارما داره سامیار!
- حالم خوب نیست داداش!
- هنوز داری کابوس اون شب رو می‌بینی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
– کابوس نه... ولی یه صحنه‌ست که هر شب توی ذهنم پخش می‌شه. مثل یه فیلم لعنتی که دکمه‌ی توقف نداره.
نفسم رو به بیرون فوت کردم و گفتم:
- اون شب بارون می‌اومد. نه شدید، ولی اون‌جوری که بوی خاک بلند می‌شه. پناه گفت می‌خوام بیام خونت، گفت می‌خواد یه قطعه‌ی تازه رو بشنوه. منم خوشحال بودم، فکر می‌کردم شاید بالأخره اون فاصله‌ی لعنتی بین‌مون کم بشه. اومد؛ با یه دورس مشکی، یه رژ قرمز و یه نگاه سرد. نشست، سیگارشو روشن کرد، بدون اینکه چیزی بگه. من پشت پیانو نشستم، شروع کردم به زدن. آهنگ «خستم» بهنام بانی:
«خستم، همه درا به روم بستن... تموم عاشقا رفتن ازت خبر بیارن...»
وسط قطعه، بلند شد و به سمت پنجره رفت و گفت:
- سامیار، تو زیادی احساساتی‌ای. زیادی عاشقی.
خشکم زد. استرس همه‌ی جونم رو گرفت.
- یعنی چی؟
برگشت و نگاهم کرد.
- من از اول عاشقت نبودم. فقط می‌خواستم ببینم یه آدم مثل تو چقدر می‌تونه برای یه حس ساختگی جون بده.
صداش آروم بود، ولی مثل تیغ برنده. گفتم:
- پناه، این یه شوخیه؟
لبخند زد و گفت:
- نه؛ این پایان‌نامه‌ست. ما چفت هم نیستیم.
بعد کیفشو برداشت، در رو باز کرد و رفت. من موندم با یه لیوان نوشیدنی و یه اتاقی که بوی سیگارش هنوز مونده بود. با کلی خاطره که همشون دروغ بودن.
آرش ساکت بود. من ادامه دادم:
- اون شب، یه چیزی توی من مرد. نه فقط عشق، نه فقط اعتماد. یه بخشی از خودم که بلد بود باور کنه، که می‌تونست عاشق بشه.
- و حالا درسا... .
- درسا فرق داره.
- فرق داره یا فقط...؟
- نمی‌دونم. فقط می‌دونم که هنوز دارم با سایه‌ی پناه زندگی می‌کنم.
 
بالا پایین