- Apr
- 106
- 1,034
- مدالها
- 2
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- حق با توئه. باید قوی باشم.
بعد از چند دقیقه تمرین سبک، صدای گویندهی سالن توی فضا پیچید؛ وقت مسابقهی سوم بود. قدم زدم سمت تشک. قلبم تند میزد، ولی ذهنم آرومتر شده بود. حریف رو اونور سکو دیدم که آماده ایستاده بود. نگاهش حرف میزد. یه مبارزهی سخت پیش رو داشتیم. رفتم روی سکو. نفسنفس میزدم، ولی انگار سنگینی رقابت رو درست حس میکردم. حریف سومم مسلط و باتجربه بود و از تیم زنجان اومده بود. چهرهش نشون میداد که اصلاً قصد نداره راحت تسلیم بشه. نگاهش پر از خشم و انرژی بود. میدونستم باید بیشتر از قبل انرژی بذارم.
سوت داور که به صدا دراومد، هر دو با تمام قدرت به هم حمله کردیم. با مشتهای سنگین و لگدهای حسابشده به من ضربه میزد. منم نمیخواستم عقب بکشم. قدم برداشتم و لحظهبهلحظه جاخالی دادم. از ضربهها فاصله گرفتم و سعی کردم گیجش کنم. ضربهها یکییکی میاومدن سمتم. حس میکردم هر لحظه یه ضربه ممکنه آسیبی بهم برسونه. یه لحظه ضربهی محکمی به پهلوم خورد که تا مغزم درد گرفت. اما خودم رو جمع کردم و سریع با یه لگد چرخشی بلند جواب دادم که ناجور تعادل حریف رو به هم زد. مبارزه رفتوبرگشت داشت. سعی کردم تمرکزم رو حفظ کنم، نفسهام رو کنترل کنم و از فرصتی که پیش میاومد، نهایت استفاده رو ببرم. هر بار که حریف حمله میکرد، یه راه فرار یا جاخالی پیدا میکردم و تلاش میکردم با ضربههای حسابشده جواب بدم. بازی سوم رو هم بردم، ولی زیاد خوشحال نبودم. بدنم بهشدت خالی کرده بود. با سوت داور افتادم روی سکو و فقط نفسنفس میزدم. واقعاً مبارزهی سنگینی بود و با ذهنی درگیر این مسابقه رو برده بودم.
سرمربی و مربی اومدن. با کمکشون برگشتم داخل سالن تمرین و دراز کشیدم. به سقف نگاه کردم و کمکم چشمهام سنگین شد. همونجا خوابم برد. با صدای سرپرست بیدار شدم. یه کم چشمهام رو مالیدم.
سرپرست گفت:
- خوب خوابیدی قهرمان؟
یه کم نگاهش کردم و پرسیدم:
- من چقدر خواب بودم؟
یه آبمیوه بهم داد و گفت:
- تقریباً دو ساعته که خوابیدی. سرمربی گفت باید استراحت کنی.
هوا تاریک شده بود. سالن رو سایههای غروب پر کرده بودن. من همچنان با دلمشغولی منتظر شنیدن صدای زنگ گوشیم بودم. هیچ خبری از هانیه نبود. هر ثانیه بیشتر به هم میریختم و حس میکردم تمرکزم رو کلاً از دست دادم. سرمربی تیم اومد کنارم و با صدای آروم گفت:
- علی خوب استراحت کردی؟
- آقا راستش... نمیدونم چی بگم. یه کم بهم ریختم، ولی... .
دستش رو گذاشت روی شونهم و گفت:
- من میدونم. نیاز نیست توضیح بدی. ولی الان بدهکاریای به هیچک.س نداری جز خودت. باید به خودت و تیمت وفادار بمونی. باید برنده بشی پسر. هنوز سه تا مبارزهی دیگه مونده.
همینطور که حرف میزد، کمی آروم شدم. سرم رو بالا گرفتم و بهش لبخند زدم. تو همین حالوهوا، آراد اومد پیشم. با گوشی توی دستش نگاهم کرد و لبخند زد.
- برا چی میخندی؟
- بفرما، اینم از هانیه خانومت.
با عجله گوشیم رو گرفتم. صفحهی تماس هانیه رو دیدم. نفس عمیقی کشیدم، از بس که قلبم تندتند میزد. تماس رو جواب دادم. صدای هانیه که توی گوشم پخش شد، کمی دلم آروم گرفت. با صدای نرم و مهربونش گفت:
- سلام.
با اینکه خوشحال بودم از جواب دادنش، ولی در عین حال عصبی هم بودم.
- سلام... هانیه.
- علی، میدونم این مدت جواب ندادم خیلی نگران شدی. ولی یه چیزی توی خانواده پیش اومد که نتونستم زود بهت خبر بدم.
نگران شدم و پرسیدم:
- چی شده؟ خوبی تو؟
- مامانم توی بیمارستان بود و وضعش خراب بود. مجبور شدم کنارش باشم.
- الان حالش بهتره؟
- آره عزیزم، نگران نباش. ولی واقعاً منو ببخش. هرچی بگی حق داری دورت بگردم!
نمیتونستم با عصبانیت حرف بزنم. آروم گفتم:
- دیوونه، میدونی چجوری گذروندم امروز رو؟
- آره، من کاملاً تورو میفهمم. ولی خب گفتم دیگه... چکار کردی حالا؟ قهرمان من تونست قهرمان بشه؟
- حق با توئه. باید قوی باشم.
بعد از چند دقیقه تمرین سبک، صدای گویندهی سالن توی فضا پیچید؛ وقت مسابقهی سوم بود. قدم زدم سمت تشک. قلبم تند میزد، ولی ذهنم آرومتر شده بود. حریف رو اونور سکو دیدم که آماده ایستاده بود. نگاهش حرف میزد. یه مبارزهی سخت پیش رو داشتیم. رفتم روی سکو. نفسنفس میزدم، ولی انگار سنگینی رقابت رو درست حس میکردم. حریف سومم مسلط و باتجربه بود و از تیم زنجان اومده بود. چهرهش نشون میداد که اصلاً قصد نداره راحت تسلیم بشه. نگاهش پر از خشم و انرژی بود. میدونستم باید بیشتر از قبل انرژی بذارم.
سوت داور که به صدا دراومد، هر دو با تمام قدرت به هم حمله کردیم. با مشتهای سنگین و لگدهای حسابشده به من ضربه میزد. منم نمیخواستم عقب بکشم. قدم برداشتم و لحظهبهلحظه جاخالی دادم. از ضربهها فاصله گرفتم و سعی کردم گیجش کنم. ضربهها یکییکی میاومدن سمتم. حس میکردم هر لحظه یه ضربه ممکنه آسیبی بهم برسونه. یه لحظه ضربهی محکمی به پهلوم خورد که تا مغزم درد گرفت. اما خودم رو جمع کردم و سریع با یه لگد چرخشی بلند جواب دادم که ناجور تعادل حریف رو به هم زد. مبارزه رفتوبرگشت داشت. سعی کردم تمرکزم رو حفظ کنم، نفسهام رو کنترل کنم و از فرصتی که پیش میاومد، نهایت استفاده رو ببرم. هر بار که حریف حمله میکرد، یه راه فرار یا جاخالی پیدا میکردم و تلاش میکردم با ضربههای حسابشده جواب بدم. بازی سوم رو هم بردم، ولی زیاد خوشحال نبودم. بدنم بهشدت خالی کرده بود. با سوت داور افتادم روی سکو و فقط نفسنفس میزدم. واقعاً مبارزهی سنگینی بود و با ذهنی درگیر این مسابقه رو برده بودم.
سرمربی و مربی اومدن. با کمکشون برگشتم داخل سالن تمرین و دراز کشیدم. به سقف نگاه کردم و کمکم چشمهام سنگین شد. همونجا خوابم برد. با صدای سرپرست بیدار شدم. یه کم چشمهام رو مالیدم.
سرپرست گفت:
- خوب خوابیدی قهرمان؟
یه کم نگاهش کردم و پرسیدم:
- من چقدر خواب بودم؟
یه آبمیوه بهم داد و گفت:
- تقریباً دو ساعته که خوابیدی. سرمربی گفت باید استراحت کنی.
هوا تاریک شده بود. سالن رو سایههای غروب پر کرده بودن. من همچنان با دلمشغولی منتظر شنیدن صدای زنگ گوشیم بودم. هیچ خبری از هانیه نبود. هر ثانیه بیشتر به هم میریختم و حس میکردم تمرکزم رو کلاً از دست دادم. سرمربی تیم اومد کنارم و با صدای آروم گفت:
- علی خوب استراحت کردی؟
- آقا راستش... نمیدونم چی بگم. یه کم بهم ریختم، ولی... .
دستش رو گذاشت روی شونهم و گفت:
- من میدونم. نیاز نیست توضیح بدی. ولی الان بدهکاریای به هیچک.س نداری جز خودت. باید به خودت و تیمت وفادار بمونی. باید برنده بشی پسر. هنوز سه تا مبارزهی دیگه مونده.
همینطور که حرف میزد، کمی آروم شدم. سرم رو بالا گرفتم و بهش لبخند زدم. تو همین حالوهوا، آراد اومد پیشم. با گوشی توی دستش نگاهم کرد و لبخند زد.
- برا چی میخندی؟
- بفرما، اینم از هانیه خانومت.
با عجله گوشیم رو گرفتم. صفحهی تماس هانیه رو دیدم. نفس عمیقی کشیدم، از بس که قلبم تندتند میزد. تماس رو جواب دادم. صدای هانیه که توی گوشم پخش شد، کمی دلم آروم گرفت. با صدای نرم و مهربونش گفت:
- سلام.
با اینکه خوشحال بودم از جواب دادنش، ولی در عین حال عصبی هم بودم.
- سلام... هانیه.
- علی، میدونم این مدت جواب ندادم خیلی نگران شدی. ولی یه چیزی توی خانواده پیش اومد که نتونستم زود بهت خبر بدم.
نگران شدم و پرسیدم:
- چی شده؟ خوبی تو؟
- مامانم توی بیمارستان بود و وضعش خراب بود. مجبور شدم کنارش باشم.
- الان حالش بهتره؟
- آره عزیزم، نگران نباش. ولی واقعاً منو ببخش. هرچی بگی حق داری دورت بگردم!
نمیتونستم با عصبانیت حرف بزنم. آروم گفتم:
- دیوونه، میدونی چجوری گذروندم امروز رو؟
- آره، من کاملاً تورو میفهمم. ولی خب گفتم دیگه... چکار کردی حالا؟ قهرمان من تونست قهرمان بشه؟