جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Tahi با نام [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 20,401 بازدید, 204 پاسخ و 56 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Tahi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tahi
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
667
6,693
مدال‌ها
2
و بعد سیگار را به او پس داد و با فندکش روشنش کرد؛ او زنی نبود که بخواهد برای یک مرد دلسوزی کند و حتی اگر شاهرخ در آخر قربانی نقشه‌های پلیدانه او می‌شد‌، با این‌حال عقب نمی‌کشید و همچنان برای رسیدن به اهدافش انسان‌های بی‌گناه را به کشتن می‌داد.
از اتاق که بیرون آمد، نگاه غضباناک پسرش آن لبخند همیشگی روی لبانش را محو کرد.
- اینطوری پیش بره بابا... .
و طناز همه چیز را از قبل پیش‌بینی کرده‌بود.
- خودم می‌دونم.
و او با لحنی سرزنش گرایانه گفت:
- می‌دونی و اینطوری کمر بستی به نابودی این مرد! زنش، خواهرش، حالا هم که پسر و عروسش... یه‌بارکی بکشی‌اش بهتر نیست؟
البرز مقابلش ایستاده‌بود! البرزی که او را در تمام این مدت یاری می‌کرد.
- چیزی زدی پسرم؟
با پریشانی به موهایش چنگ انداخت و گفت:
- فقط نمی‌خوام بی‌پدر بشم.
طناز چند قدمی برای نزدیک شدن به او برداشت و یقه لباسش را در مشتش گرفت و به او گوشزد کرد:
- اون پدر تو نیست البرز! تو هیچ پدری نداری. تو فقط یه مادر داری که واسه آینده تو داره خودش رو به آب و آتیش می‌زنه، می‌‌تونی این رو درک کنی؟
و او در مخفی کردن احساسات واقعی‌اش خبره بود.
- ببخشید مامان! نمی‌دونم چی‌ شد که یهو از کوره در رفتم.
لبخندی به نشانه رضایت زد و گفت:
- آفرین پسرم! خوبه که قبول کنی حرف‌هایی که الان زدی فقط از روی عصبانیت بوده، بدون هیچ قصد و نیت خاصی، چون در اون صورت... .
با این لحن هشدار آمیز و انتقام جویانه‌اش حتی پسرش را هم می‌ترساند.
- آخرین کسی رو که نابود می‌کنم اونه!
با زبانی که به سختی در دهانش تکان می‌خورد گفت:
- بابا... شاهرخ...؟
انگشتش را نوازش وار روی صورتش کشید و به مردمک‌های وحشت زده‌اش چشم دوخت.
- مامانی از همه چیز خبر داره، می‌دونه یکی هست که از پدرتم بیشتر دوستش داری!
لبخندی عصبی زد و گفت:
- من؟! این دیگه زیاده‌رویه.
و تشخیص دروغ یا راست گفتن البرز حتی برای مادری که بزرگش کرده بود هم دشوار بود.
- ثابت کن. اون رو برام بیار مرده یا زنده!
آب دهانش را قورت داد و صدایش را با چاشنی طنز در آمیخت.
- زنده‌اش رو میارم زنده زنده کباب کنیم و برای شام گوشتش رو سرو کنیم، اینطوری راضی میشی؟
- اگه این رو از ته دلت میگی... .
حرفش را با این لحن قاطع و مصمم‌اش نیمه تمام گذاشت.
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
667
6,693
مدال‌ها
2
- از ته دلم میگم! می‌دونم تو خیلی باهوشی مامان، اما... توی این یه مورد اشتباه کردی، پسر تو نه هیچ دوستی داره و نه کسی رو دوست داره، توی این دنیا همه جز خودم دشمنم هستن.
نمی‌خواست در دل پسرش بذر کینه و نفرت را بکارد اما برای محافظت از او مجبور به این‌کار شد.
- هیچ وقت حرف‌های امروزت رو فراموش نکن، البرز! جنگ واقعی داره شروع میشه و تو باید قبل از وارد میدون شدن قلب و احساساتت رو پشت سنگر جا بذاری و به جاش با خونی که طالب ریختن خون، با نبضی که خواهان بریدن نبض و با نفسی که به بریدن نفس بقیه بنده جلو بری و هیچ وقت به پشت سرت برنگردی. یادت باشه توی این جنگ به تنها چیزی که نیاز نداری دلته، دلت رو رها کن تا بتونی یه روز بیشتر یه ماه بیشتر و یک سال بیشتر زنده بمونی.

***

به صورتش که غرق در خواب بود نگاه کردم، یک دستش را زیر سرش گذاشته بود و با آن یکی دستش، مچ دستم را اسیر کرده بود. هنوز گنگ بودم، گیج و منگ... وجود یک مرد، آن هم بعد از بردیا در زندگی‌ام، صحبت‌های چند روز پیشش که نوعی ابراز علاقه بود و عادت کردن به این زندگی جدیدم به عنوان یک زن سبب به وجود آمدن حالاتی عجیب در من شده بود؛ زودرنج شده بودم، حساس با روحیه‌ای ضعیف که پنهانی در نزدیکی اذان صبح به حیاط می‌رفتم و تا طلوع آفتاب می‌گریستم.
با خودم... با آینده‌ام با آرزوهای بزرگ و کوچکم چه کردم؟
این بود قصر رویاهای من؟
این بود عشقی که از زندگی طلب داشتم؟
این بود انتقام سخت من از عشق کودکی‌ام؟
نه! بردیا جایش خوب بود، خیلی خوب‌تر از من!
او که طعم غربت و آوارگی را نچشیده بود، او که عمق کلمه‌ی فقر را درک نمی‌کرد، او که نمی‌دانست احساس ترس داشتن حتی از محرم‌ترین آدم زندگیت چه معنایی دارد، بردیا هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌دانست و همچنان با گذشت چندین ماه از سال در ذهنم او را مورد شماتت و توبیخ قرار می‌دادم و گاه تنبیه‌اش می‌کردم و می‌گفتم:
- داغ دیدن پونه را تا ابد بر دلت می‌گذارم.
اما من برای او آرزویی نبودم که حال نبودنم برایش داغی محسوب شود. من بیشتر دلتنگ بودم، نه دلتنگ آدم‌ها، نه! از آن‌ها که خیلی وقت است قطع امید کردم؛ من فقط دلتنگ دختری بودم شاد و سرزنده در چمن‌زارهای لرستان، من دلتنگ شقایق‌های سرخ دشت‌ها بودم یا حتی خارهای تیز کنار بوته‌ها، من حتی دلم برای زوزه خوفناک گرگ‌ها هم تنگ شده بود یا راه رفتن مورچه‌ها و حشرات روی جاده‌های خاکی روستا!
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
667
6,693
مدال‌ها
2
از من گرفتند آن همه احساس را... مگر دلی مانده است؟ برای تکرار دوباره آن روزها!
زندگی به وحشیانه‌ترین شکل ممکن مانند حیوانی درنده به جان تمام زیبایی‌های وجودم افتاده بود، از قلبم شروع کرد، ذهنم را تسخیر کرد و در آخر لبخند را برای همیشه از لبانم ربود، به چشمم که رسید اما کنار کشید، چشم را نگه داشت که بماند که بماند و سوختن روح و جانش را در این گدازه‌های آتش به تماشا بنشیند.
- پونه!
امان از این اسم، امان از این صدا و وای از دست من که دیگر حتی حوصله‌ی شنیدن نامم را از زبان هیچ‌ک.س نداشتم.
- پونه؟
هیچ نگفتم و او دوباره صدایم کرد.
- پونه؟! یه چیزی بگو.
اولین جمله حتی به ذهنم هم نرسید اما زبانم برای گفتنش داوطلب شد.
- بذار برم!
جا خورد! و در تمامی اجزای صورتش حیرت به وضوح دیده می‌شد.
- از من ناراحتی؟ از این‌که قبول کردی زن من بشی پشیمونی؟
نه از او ناراحت بودم نه بابت این موضوع پشیمان! اما... چیزی در درونم مرا ترغیب به رفتن می‌کرد.
- نمی‌دونم از زندگی چی می‌خوام کیهان! نمی‌دونم چی درسته چی غلط؛ فقط می‌ترسم یه انتخاب اشتباه یه حرف اشتباه یا یه حرکت... باعث شه همه چیز از همه بپاشه، حس می‌کنم بودنم اینجا و کنار تو اشتباهه، باید ازت دور شم تا... .
بانگ خوش اذان در همین‌جا جمله مرا پایان داد و با تمام وجودم به این صدای زیبا و آرام‌بخش گوش فرا دادم.
- تو بدون خدا می‌تونی؟
بدون مادر، بدون پدر و بدون عشق اما بی خدا هرگز!
- هیچ‌ وقت به این‌که نباشه فکر نکردم.
- پس تو هم نخواه به نبودنت فکر کنم.
بی‌اختیار نسبت به این جمله‌اش پوزخند زدم و گفتم:
- الکی؟!
لبخند دوستانه و به دور از تمسخرش قلبم را واژگون کرد.
- راستکی.
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
667
6,693
مدال‌ها
2
و من با وجود تو، حتی تمام دروغ‌های دنیا را هم باور می‌کردم.
- بریم بخوابیم؟
حال روحیه‌‌ام در همین چند دقیقه تغییر کرد و با شیطنت گفتم:
- فقط خواب؟
ردی از لبخند بر لبانش نقش بست.
- ما اینجا فقط نداریم!
چند مشت بی‌جان روانه بازویش کردم.
- نذار قاطی کنم کیهان، که بد سیم‌هام بهم می‌پیچن‌ ها!
دستش را در موهایم فرو کرد و آن‌ها را بهم ریخت.
- چه سیم‌های قشنگی داری تو!
به زور و سختی توانستم تار موهایم را از دستانش آزاد کنم هر چند هنوز قسمتی از موهایم لای انگشتانش بود.
- بسم الله الرحمن... .
متعجب پرسید:
- چی داری میگی؟
جمله‌ام را کامل کردم و در صورتش فوت کردم.
- جن رفت؟
همین طور چپ چپ نگاهم می‌کرد.
- وایسا ببینم نکنه تو خود جنی؟
این را که گفتم بلند بلند خندید، طوری که حتی گربه‌های شب‌ گرد روی دیوار را هم فراری داد.
- جن دیگه چه صیغه‌ایه؟
آرام با کف دست به صورتم زدم.
- وا! شما هم...؟
گلویی صاف کرد و من هم دو دستم را زیر چانه‌‌ام گذاشتم و با دل و جان به او گوش سپردم.
- ما هم داریم، البته من تنها جنی بودم که عاشق یه پیشی حنایی با چشم‌های سبز وحشی شدم.
اثر خراش سطحی روی صورتش هنوز برطرف نشده بود.
- چرا جاش نمیره؟
دستش را روی گونه‌اش گذاشت و لبخند تلخی زد و گفت:
- بذار بمونه، خاطره میشه.
و من هم دستم را، روی قسمتی از موهایم که به خاطر چسبیدن آدامس مجبور به چیدنش شدم قرار دادم.
- آره مثل این!
آه از ته دل و غمناکش قلب مرا هم به درد می‌آورد.
- وای یادته من فکر می‌کردم می‌خوای خودکشی کنی؟ تو نگو جنابعالی هوس زدن پشم‌هاش رو کرده!
- پشم پونه! مگه من گوسفندم؟
و نوبت من بود که به جان بازی با موهایش بیوفتم.
- گوسفندی دیگه! بع بع بع... .
و تا به حال به تو گفته بودم که خنده‌هایت را با تمام شادی‌های جهان هم تعویض نمی‌کنم؟
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
667
6,693
مدال‌ها
2
تو که هستی حضورت، گرمی صدایت، پهنای شانه‌ات، طعم خوش بوسه‌هایت همه چیز زیباست اما من می‌ترسم از بخیل بودن آدم‌های این روزگار، از سرنوشتی که شاید دوباره هوس بازی دادن مرا داشته باشد و از جاده‌ای که به جای تو به او ختم شود و مدت‌ها بود که دیگر یادش از خاطرم پاک شده بود و او فقط یک نام بود، یک انسان ساده مثل تمامی انسان‌های دیگر نه قهرمان بود و نه قدرت ماورایی داشت او فقط بی‌آنکه بداند روزی قلب یک یتیم تنها را لرزاند ولی حتی بزرگ‌ترین زلزله دنیا هم که باشد با تمام خسارت‌های جانی و مالی... زندگی دوباره به جریان میوفتد و به ما یاد می‌دهد چگونه زیستن را حتی با وجودن نبودن‌ها.
- فقط قلب تو لرزید بی‌معرفت؟
از جا پریدم و سرم را دیوانه‌وار به اطراف می‌چرخاندم به دنبال ردی از او بودم ولی به جای او... دستان مردی دیگر مرا در برگرفت.
- کیهان!
- جان کیهان؟
دست سردم را روی دستانش که از من گرم‌تر بود گذاشتم.
- نمی‌پرسی چرا یهو اون‌جوری شدم؟
قاطعانه گفت:
- نه! چون دیگه نمیذارم اون‌جوری بشی.
هر چیزی را می‌توانستم پنهان کنم اما با لرزش تنم چه می‌کردم که با شنیدن یک‌باره صدای او به این وضع دچار شده بود! با من چه کردی بردیا؟ چه کردی که نه از عشقت خیر دیدم نه از نفرتی که حال به تو دارم.

راوی:

به سومین النگوی طلایی که در دستش بود با عشق نگاه می‌کرد، در خانه‌ی پدرش جای سه النگو سیزده النگو داشت اما ارزش این‌ها برایش بالاتر بود؛ این طلاها را بردیا با مزد زحمت خودش به او هدیه کرده بود، به او که تنها زن زندگی‌اش بود و در عرض یک سال به تمام خواسته‌هایش رسیده بود هم با مردی ازدواج کرده بود که سالیان درازی دوستش می‌داشت و هم در رشته مورد علاقه‌اش در دانشگاه تحصیل می‌کرد و از این بابت شاکر خداوند بود اما... .
صدای سرفه‌های مکرر بردیا، رنگ زرد و بی‌روح چهره‌اش که بعد از گذشت چند هفته هنوز هم آثار سرما خوردگی در او پیدا بود تمامی دلخوشی‌هایش را زیر و رو می‌کرد.
 
بالا پایین