جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 27,559 بازدید, 444 پاسخ و 68 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
مشخص بود پارچه‌ی سیاه پرچم عزاست.
- نمی‌دونم... یعنی برای حاجی اتفاقی افتاده؟
مهری «خدانکنه»ای گفت و بی‌توجه به من رو به طرف خانه‌ی حاج‌بشیر گذاشت. در ماشین را بسته و به دنبالش راه افتادم. وقتی به او رسیدم، در خانه را زده‌بود و نگران چشم به پارچه‌ی سیاه دوخته‌بود. ابروهایش درهم بود. دل من هم گواه بدی می‌داد. حاج‌بشیر مرد خوبی بود. در که باز شد، نگاه هر دونفرمان به مونس‌خانم افتاد که سیاه پوشیده‌بود. دلم‌ به جنبش افتاد. قبل از ما مونس‌خانم با لحن غمناکی گفت:
- بالأخره برگشتید؟
«سلام» بی‌جانی دادم و مهری دست به پارچه‌ی سیاه زد و با صدای لرزانی گفت:
- این سیاه واسه کیه؟
مونس‌خانم سری از تأسف تکان داد:
- واسه بتول خدابیامرز!
قلب من هم از ناگهانی بودن خبر گرفت. نگران مهری شدم و به او چشم دوختم. باور نکرده‌بود. چشمانش پرآب شده و با بغض واضحی گفت:
- خاله‌بتول کجاست؟
مونس دلسوزانه دست روی شانه‌ی مهری گذاشت.
- بردنش پیش قربان خدابیامرز.
مهری پرشتاب برگشت و به طرف سر کوچه دوید. دست مونس‌خانم روی هوا ماند و من با صدای بلند مهری را صدا زدم، اما‌ او بی‌توجه دوید. با گفتن «ببخشید» به مونس‌خانم برگشتم و به دنبال مهری با قدم‌های تند به راه افتادم. با سرعت از کوچه وارد جاده‌ی میان روستا شد و از سوی دیگر جاده به طرف بالای شیب دوید. من نیز به دنبالش از جاده رد شدم. با گام‌های بلند سعی داشتم خودم را به او برسانم. با صدای «آقامعلم» گفتن کسی ایستادم و سر‌برگرداندم. به مقابل قهوه‌خانه رسیده‌بودم. حاج‌بشیر و یحیی روی تخت چوبی نشسته‌بودند. هردو لباس سیاه به تن داشتند. نگاهی چرخاندم و نگران مهری را دیدم که هنوز شیب را با شتاب بالا می‌رفت. نمی‌توانستم وقتی صدایم کرده‌اند به دنبال او بروم. ناگزیر عرض جاده را رد شده و قبل از رسیدن به مردان سلام کردم.
- سلام حاجی! سلام آقایحیی!
حاجی عصایش را مقابلش روی زمین زده و به آن تکیه داده‌بود و فقط کمی برای دیدن من که به کنار تخت رسیده‌بودم، سر چرخانده بود.
- سلام، رسیدن‌بخیر پسر! کی رسیدین؟
- ممنون حاجی! همین الان.
یحیی با اشاره‌ی چشم و ابرو به مسیر رفتن مهری پرسید:
- کجا رفت؟
نفس کشیدم تا خودم را بازیابم.
- تازه قضیه‌ی خاله‌بتول رو فهمیده... .
برگشتم با ندیدن مهری در مسیر جاده ادامه دادم:
- فکر کنم رفت قبرستون.
دوباره به طرف مردان سر چرخاندم. حاجی سر به زیر انداخته‌بود.
- ببخشید حاجی، ما خبر نداشتیم زودتر برگردیم، تسلیت میگم، ایشالله غم آخرتون باشه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
حاج‌بشیر سر بلند کرد.
- غم نبینی پسر! خودم‌ خواستم بهتون نگن، نخواستم اول زندگیتون سرگرم عزاداری بشین، بالأخره که برمی‌گشتین.
لحظاتی سکوت بینمان برقرار شد و من دل‌نگران مهری گفتم:
- حاجی اجازه میدی برم دنبال مهری؟ حالش خوب نبود.
حاج‌بشیر یکی از دستانش را از روی عصا برداشت و تکان داد:
- برو پسر، برو کنارش باش، بعد بیارش پیش من.
سر تکان داده و با عذرخواهی مجدد از هر دونفر در مسیر شیب جاده بالا رفتم. همین که از روستا خارج شدم، از پل قدیمی و سنگی روستا رد شده و خود را به گورستان روستا رساندم. مهری را از پشت سر دیدم. بی‌حرکت ایستاده‌بود. کمی نزدیک شدم و صدایش کردم. به طرفم سر چرخاند. تمام صورتش خیس اشک بود. قلبم فشرده شد.
- مهرآواجان!
نگاه از من گرفت و سر برگرداند. یک قدم پیش رفت و خود را روی زمین انداخت. به خیال بی‌حال شدنش سریع خودم را به او رساندم، اما او دست در خاک کرد و بلند گفت:
- خاله رو آوردن اینجا!
کنارش نشستم. دستانش را در کپه‌ی خاکی که هنوز سنگی روی آن نگذاشته‌بودند، فرو کرد و با بلند گفتن «خاله!» زار زد. شانه‌هایش را گرفتم. بغض گلوی مرا هم گرفته‌بود. هر دو چنگش را از خاک پر کرد، به سرش زد و جیغ کشید.
- کجا رفتی؟
تن نزارش را به خودم چسباندم و سعی کردم مانع تکرار کارش شوم.
- آروم باش عزیزم!
دستانش را بلند کرد تا صورت خاک‌آلودش را چنگ بزند که منظورش را فهمیدم و دستانش را گرفتم.
- خودتو نزن عزیزم!
جیغ کشید و من سرش را در آغوش گرفتم.
- هرچی می‌خوای گریه کن، گریه کن تا آروم بشی.
نگاهم را به قبر دوخته و اشک‌های خودم هم روان شدند. باورم نمی‌شد، آن پیرزن سرحال اکنون زیر خاک خوابیده‌ باشد. در همان حال نشسته روی زمین، درحالی که مهری در آغوشم شیون می‌کرد به خاطراتم با خاله‌بتول فکر کرده و اشک ریختم. من به این زن مدیون بودم؛ وقتی یحیی به من تهمت زد و همه از من رو گرداندند، او بود که به حمایت از من برخاست و وقتی مهری را خواستم و یحیی مخالفت کرد او بود که کمکم کرد. وقتی گریه‌های صدادار مهری به هق‌هق تبدیل شد، اشک‌های خودم را هم پاک کرده و سرش را از آغوشم جدا کردم. صورت سفیدش سرخ شده و چشمان درشت و زیبایش خونی گشته‌بود.
- پاشو بریم خونه عزیزم!
چشمانش را به من دوخت و دستش را با بی‌حالی به طرف خاک دراز کرد.
- خاله اینجا خوابیده.
صورت اشک‌آلودش را پاک کردم.
- می‌دونم عزیزم! ولی کاری از دستمون برنمیاد.
نگاه به مزار دوخت.
- چی شد که خاله مرد؟ اون که حالش خوب بود!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
سؤال من هم بود. سری به اطراف تکان دادم.
- نمی‌دونم، ولی اگه بلند شی بریم خونه استراحت کنی، بعدش می‌برمت پیش حاجی تا بهمون بگه چی شده.
کمی از آغوشم جدا شد و به طرف قبر چرخید.
- می‌خوام پیش خاله بمونم.
- عزیزم نمیشه توی قبرستون موند، بیا بریم.
با مظلومیت برگشت.
- نمیشه؟
چشمانش آنقدر مظلوم شده‌بود که دوست داشتم بگویم تا هرچقدر می‌خواهی بمان، اما ممکن نبود. موی پریشانی که روی صورتش آمده‌بود را عقب زدم.
- قربونت برم نمیشه، بیا بریم خونه.
نگاهش را به قبر دوخت و بعد از لحظاتی سکوت گفت:
- چشم!
کمکش کردم تا سرپا شد. با اینکه «چشم» گفته بود، اما نارضایتی‌اش با همراهی نکردن کاملاً برایم مشهود بود. باید او را زودتر از این محیط خارج می‌کردم تا شاید آرامش بیابد. دستش را ‌در دست گرفتم و صورت او ر‌ا که نگاه به قبر داشت از خاک و اشک پاک کردم. شالش را روی سرش مرتب کردم و بعد قدم‌زنان از قبرستان خارج شدیم.
- عزیزم! خاله‌بتول هم راضی نیست بمونی اینجا، بریم خونه استراحت کن، باز هم میایی پیشش، می‌دونم دلت شکسته، اما کاری از دستت برنمیاد، بمونی هیچی عوض نمیشه.
مهری در سکوت سربه‌زیر آرام قدم برمی‌داشت. به مقابل قهوه‌خانه که رسیدیم، دیگر خبری از حاج‌بشیر نبود و یحیی با دیدن ما بیرون آمد. پرسیدم:
- حاجی کجا رفت؟
- رفت خونه.
بعد رو به مهری که کنار دستم ایستاده و کمی خودش را پشت من پنهان کرده‌بود تشر زد:
- این چه رفتاری بود؟ مثل یابو توی روستا تاخت می‌رفتی؟ مثلاً شوهر کردی آدم بشی، ولی هنوز هم سربه‌هوایی.
محکم شدن دست مهری را در دستم حس کردم. یحیی ول‌کن نبود.
- تو آدم بشو نیستی نه؟ آخرش اینو هم با این بچه‌بازیات ذله می‌کنی.
مهری دست دیگرش را هم روی ساعدم گذاشت و بیشتر پشت من قرار گرفت. فهمیدم از یحیی ترسیده، برای رهایی مهری گفتم:
- آقایحیی! مهری حالش اصلاً خوب نیست، بهتره ما زودتر بریم خونه، ببخشید!
یحیی رو به من کرد.
- اینقدر لی‌لی به لالای این نذار، بتول یه پیرزن بود که امروز نه، فردا می‌مرد. مردنش که اینقدر اداواطوار نداره.
متعجب از حرف یحیی گفتم:
- آقایحیی، حق بده مهری عزادار باشه.
یحیی رو به مهری کرد.
- حواست باشه کاری نکنی که شوهرت هم بفهمه بی‌لیاقتی و ازت دلسرد بشه، فهمیدی؟
مهری بیشتر به من چسبید، نگاه از زمین نگرفت و فقط لرزان و آرام گفت:
- ببخشید!
از حرف‌های یحیی خشمگین و دلخور شدم، اما نمی‌توانستم حرفی بزنم. از او خداحافظی کرده و به طرف خانه راه افتادیم. مهری دیگر چیزی نگفت، اما تا به خانه برسیم بیشتر به من چسبید و دستم را محکم‌تر گرفت. من نیز دستش را محکم‌تر گرفتم تا او را از خودم مطمئن کنم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
در حیاط را باز کردم و به مهری گفتم:
- تو برو استراحت کن، تا من وسایلا رو بیارم.
مطیعانه سر تکان داد و داخل شد. وقتی همه‌ی وسایل را درون هال گذاشتم، برای پیگیری وضعیت مهری وارد اتاق شدم. لبه‌ی تخت نشسته‌بود. سربه‌زیر انگشتانش را درهم فرو می‌کرد و دستانش را می‌پیچاند. کاری که همیشه در مواقع ترس و اضطراب انجام می‌داد و اکنون با رفتن خاله حق داشت چنین کند. کنارش نشستم.
- مهرآواجان؟
بدون آنکه تغییری در وضعیت خود بدهد، با صدای لرزانی گفت:
- ببخشید!
کمی سرم را کج کردم.
- چی رو ببخشم؟ چرا الکی معذرت‌خواهی می‌کنی؟
با همان لحن قبل پاسخ داد:
- حق با عمومه، شما‌ هم از دست من ذله میشید.
دستم را دور شانه‌اش انداختم.
- این چه حرفیه؟ من از دستت ذله نمیشم، اما مطمئن باش تو رو ذله می‌کنم.
توقع داشتم حدأقل یک لبخند بزند، اما بدون واکنش همان‌طور به زمین خیره ماند. نگاهم روی دستانش ماند که انگشتانش را از بس درهم فشار داده‌بود، سفید شده‌بودند. با یک دست سرش را به خودم چسباندم و دست دیگرم را روی دستانش گذاشتم و سعی کردم آن‌ها‌ را از هم باز کنم.
- عزیزم! بابت رفتن خاله ناراحت شدم، حق داری ناراحت باشی، بهت تسلیت میگم امیدوارم... .
نگذاشت حرفم تمام شود.
- تقصیر من بود، من باید کنارش می‌موندم، من اگه نرفته‌بودم مسافرت و اینجا بودم، ازش مراقبت می‌کردم و اون نمیمرد.
دلم سوخت. دستانش‌ را که باز شده‌بودند، رها کرده و شال روی سرش را پایین انداختم. با نوازش فرفری‌هایش گفتم:
- ما‌ که نمی‌دونیم چی شده، اون سنش زیاد بود، تو مقصر مردنش نیستی.
خودش را به من چسباند و شروع به گریه کرد.
- نه تقصیر منه، مردن خاله تقصیر منه که کنارش نبودم.
خوب این حال او را درک می‌کردم. روی موهایش بوسه‌ای زدم و اجازه دادم گریه کند و من فقط نوازشش کردم. آن پیرزن تنها کسی بود که مهری به او وابستگی داشت و حالا نبودنش، باعث شده‌بود او خود را مقصر بداند. حسی که خودم هم تجربه کرده‌بودم.
- هر چقدر بخوای می‌تونی گریه کنی، نبودن عزیزای آدم خیلی سخته و فقط گریه آدمو آروم می‌کنه، اما هیچ‌وقت خودتو مقصر چیزی ندون، تو مقصر نیستی.
- چرا هستم... من مقصرم!
به یاد گذشته‌ی خودم‌ افتادم و با کشیدن نفس عمیقی همان‌طور که انگشتانم‌ میان موهای سحرانگیز مهری حرکت می‌کرد، گفتم:
- از وقتی خوب و بد دنیا حالیم شد، طوری زندگی کردم که نظر پدرمو جلب کنم. دوست داشتم همیشه ازم راضی باشه. هیچ‌وقت روی حرفش نه نیاوردم و همیشه هرچی گفت گوش کردم... جز یه‌بار... فقط یه‌بار بود که ازم چیزی خواست و من گفتم نه... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
با یادآوری آن زمان قلبم فشرده شد. من این خاطره را تاکنون برای کسی بازگو نکرده‌بودم.
- سال آخر دبیرستان بودم و سخت درس می‌خوندم تا کنکور قبول بشم و بابا خوشحال بشه، کل وقتمو گذاشته‌بودم فقط درس می‌خوندم که وکیل بشم. بابا خیلی دوست داشت، یه‌روز بهم گفته بود هیچی به اندازه‌ی وکالت بهم نمیاد. من به خاطر بابا انسانی خوندم و از همه تفریحات زندگیم زدم تا حقوق قبول بشم. بهم می‌گفت اگه دانشگاه قبول بشم، دیگه هیچ آرزویی نداره. اون روز هم داشتم درس می‌خوندم، بابا اومد توی اتاقم و گفت:«مهرزاد می‌خوام برم‌ پمپ‌بنزین، همراهم میایی؟» منی که هیچ‌وقت نمی‌تونستم نه بهش بگم، اون روز گفتم:«ببخش بابا می‌خوام درس بخونم» اون هم فقط یه سر تکون داد و رفت. راست می‌گفتم، باید درس می‌خوندم.
لحظاتی سکوت کردم و بعد ادامه دادم:
- توی عربی ضعیف بودم، توی تجزیه و ترکیب ضعیف‌تر، اون روز قصد کرده‌بودم عربی بخونم، به خودم قول داده‌بودم تا صدتا تست درست تجزیه و ترکیب نزدم پا نشم.
لب‌هایم را به هم فشردم تا بغضم را قورت بدهم.
- نمی‌دونم چقدر از رفتن بابا گذشته‌بود، شاید یه‌ساعت، من سخت درگیر پیدا کردن ایرادام بودم که مامان اومد توی اتاق و گفت:«اینقدر خودتو با کتاب نکش، بیا بیرون یه هوایی به سرت بخوره بعد برگرد سر درست» من هم خسته بودم، بد ندیدم یه خرده استراحت کنم، رفتم نشستم توی هال، مامان یه شربت آبلیمو برام آورد. هنوز نصفش نکرده‌بودم که تلفن زنگ زد، جواب دادم.
دستی به گلویم کشیدم تا گرهی که افتاده‌بود را نرم کنم.
- رفیق بابا بود، گفت بابا سر یه پس و پیش بنزین زدن با یکی دعواش شده و با هم دست به یقه شدن. بابا هیکل درشتی داشت... اون یارو بعداً گفت از هیکلش ترسیده و صاف یه چاقو کرده‌بود توی گردن بابا... .
بغض گلویم در‌حال‌ خفه‌کردنم بود. دستی به صورتم کشیدم و به سختی گفتم:
- نفس‌های بابا حتی به رسیدن اورژانس هم نکشیده‌بود.
بغضی که داشت اشک می‌شد را قورت دادم. به طرف مهری برگشتم که با چشمان اشکی مشتاقانه به من نگاه می‌کرد. به جای اشک ریختن بر غم خودم، باید او‌ را آرام‌ می‌کردم. با انگشتانم اشک‌هایش‌ را پاک‌ کردم و ادامه دادم:
- توی تمام‌ مدتی که با مامان می‌رفتم دادگاه، من هیچی‌ نمی‌شنیدم، فقط به یه چیز فکر می‌کردم، به اینکه اون روز اگه با بابا می‌رفتم پمپ‌بنزین، شاید اون اتفاق نمی‌افتاد؛ خودمو توی مرگش مقصر می‌دونستم. اون سال اینقدر حالم بد بود که کنکور ندادم و وقتی دیدم چطور یه وکیل همه کار می‌کنه تا برای یه قاتل رضایت بگیره و آخرش هم‌ موفق شد، از وکالت متنفر شدم. وقتی می‌دیدم نزدیک‌ترین کسای بابا اونو مقصر می‌دونن که تندمزاج بوده و نباید دعوا می‌کرد، من از خودم متنفر می‌شدم که نمی‌تونم ازش دفاع کنم. ولی امضایی که برخلاف میلم پای برگه‌ی رضایت زدم، بیشتر از همه‌چی اذیتم کرد. انگار برای بقیه مهم نبود بابای من مرده بود، می‌گفتن دو طرف اشتباه کردن که دعوا شده، باید جلوی ریختن خون بیشترو گرفت. من قبول نداشتم، اما نمی‌تونستم جلوی اونا وایسم؛ اون رضایت منو نابود کرد. سال بعدش، وقتی رفتم دانشگاه فرهنگیان، فقط می‌خواستم مثل بابا باشم، اما هنوزم خودمو مقصر مرگش می‌دونستم. یه‌سال دیگه هم با همین عذاب وجدان گذروندم و توی دومین سالگردش، وقتی از سر خاک‌ برمی‌گشتیم، چیزی دیدم که منو از اون فکر رها کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
مهری بعد از مکث من کمی سکوت کرد و بعد پرسید:
- چی دیدین؟
اشک‌های گوشه‌ی چشمم را پاک کردم و به زمین چشم دوختم.
- یه دعوا دیدم، دوتا ماشین خورده بودن بهم و راننده‌ها داشتن باهم بحث می‌کردن. یکی از راننده‌ها پسر نوجوونش باهاش بود، اما تنها کاری که از دست اون پسر برمیومد این بود که به ماشین تکیه داده‌بود و‌ گریه می‌کرد! اونجا خودمو دیدم، خودمو دیدم که با بابا رفتم پمپ‌بنزین و باز همون اتفاق افتاده و من کاری نتونستم بکنم.
سرم را به اطراف تکان دادم.
- فهمیدم حتی اگه می‌رفتم هم فرق نمی‌کرد، چون من زورم به بابا نمی‌رسید. بابا آدمی نبود که وایسه و صبر کنه، تحملش کم بود؛ من هم بچه‌ای نبودم که بتونم جلوشو بگیرم.
سر بلند کردم و به چشمان مهری نگاه کردم.
- من بالأخره فهمیدم مقصر اون ماجرا نبودم و نباید خودمو سرزنش کنم.
کمی مکث کردم و دستان مهری را گرفتم.
- مهرآواجان! وقتی عمر یکی تموم بشه، کاری از دست هیچ‌کـس برنمیاد. عمر خاله هم تموم شده‌بود؛ حتی اگه پیشش مونده‌بودی هم همین اتفاق می‌افتاد. اگه خودتو مقصر بدونی و آزار بدی، برمی‌گرده؟
سرش را زیر انداخت و بعد از کمی تکان دادن گفت:
- درسته، ولی من ندیدمش.
باز بغضش شکست. سرش را در آغوش گرفتم و روی آن بوسه زدم.
- خودتو‌ عذاب نده، به این فکر کن خاله چقدر‌ تو رو دوست داشت و الان راضی نیست اینقدر خودتو اذیت کنی.
گریه‌اش بیشتر شد.
- من دلتنگشم، براش سوغاتی گرفتم، می‌خواستم‌ تا رسیدیم برم پیشش، براش تعریف کنم چقدر‌ خوش گذروندم. اون همیشه نگران من بود، می‌خواستم‌ خوشحالش کنم.
همان‌طور که در آغوش داشتمش، بازویش را نوازش کردم.
- اون الان هم خوشی تو‌ رو می‌بینه و‌ خوشحاله، مطمئن باش... می‌دونم چقدر دلتنگی، من هم هنوز دلتنگ پدرمم؛ این دلتنگی برای همیشه با آدمه، دوری عزیزای ما سخته، خوب می‌دونم، اما اونا ما رو می‌بینن؛ واسه خاطر اونا‌ هم که شده ما‌ نباید زیاد بی‌تابی کنیم، چون ناراحتی ما اونا‌ رو ناراحت می‌کنه.
کمی آرام‌تر شد.
- من نمی‌خوام ناراحت بشه، ولی همش فکر‌ می‌کنم چی سر خاله اومده؟
روی سرش را بوسیدم.
- عزیزم، یه خرده دراز بکشی و استراحت کنی، حالت بهتر میشه و‌ بعد میریم خونه‌ی حاج‌بشیر، اون بهمون میگه چی شده.
سرش را از آغوشم جدا کرد و به من نگاه دوخت.
- آقا... .
- جانم!
- پیشم میمونید؟
لبخند زدم.
- چرا که نه؟ بذار لباسامو عوض کنم.
برخاستم و گفتم:
- تو‌ هم لباسای خاکیت رو عوض کن تا راحت بخوابی.
دقایقی بعد با لباس‌های راحتی کنار هم دراز کشیده و مهری سر روی بازوی من گذاشته‌بود. چشم بسته بود، اما از حرکت مردمک‌هایش می‌دانستم هنوز بیدار است و من درحالی که انگشتانم را در‌ میان فرفری‌های او حرکت می‌دادم، به خاله‌بتول فکر می‌کردم و به قول‌هایی که به او داده‌بودم. من به آن پیرزن قول داده‌بودم مهری را خوشبخت کنم و‌ پای قولم می‌ماندم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
در سالن خانه‌ی حاج‌بشیر نشسته‌بودیم. حاج‌بشیر در بالای مجلس آرنجش را روی بالش‌ گرد و سرخ‌رنگ تکیه زده‌بود و ساعد دست دیگرش را روی یکی از زانوهایش گذاشته و به نقش‌های قالی چشم دوخته‌بود. من و مهری در پایین دست، کنار هم نشسته و به پشتی‌ها تکیه داده‌بودیم. مهری سر به زیر گوشه‌ی شالش را در دست می‌چرخاند و من چهارزانو چشم به اطراف داشتم. احوالپرسی‌ها و تسلیت‌های اولیه انجام شده و اکنون نمی‌دانستم برای شکستن این سکوت چه باید می‌کردم. مونس‌خانم که با سینی چای و بشقابی خرما وارد شد. همین که چای و خرما را مقابل ما زمین گذاشت با برداشتن خرمایی گفتم:
- خدا خاله‌بتولو بیامرزه.
تأیید بقیه را شنیدم. «بفرما»یی به مهری گفتم. مونس‌خانم یک فنجان چای درون نعلبکی گذاشت و به دست حاجی داد. حاجی با گرفتن نعلبکی گفت:
- سی و پنج روزی میشه که رفته.
مونس‌خانم با گفتن «بفرمایید» فنجانی مقابل من گذاشت و من آن را مقابل مهری گذاشتم. او آرام و سر به زیر گفت:
- خاله تنها بود؟
مونس‌خانم چای دوم را برای من گذاشت و گفت:
- نه مهری‌جان، در نبود تو هر صبح و شام خودم به خاله سر می‌زدم.
مهری نگاهش را بلند کرد و به او دوخت.
- پس چی شد؟
مونس‌خانم آهی کشید.
- اون روز صبح نون تازه پخته بودم، براش بردم. می‌دونی که بتول عادت داشت برای نماز صبح که بیدار میشد، در خونه رو باز کنه بذاره روی هم تا اگه یکی اومد، نخواد برای باز کردن در پاشه بره.
مهری سر تکان داد.
- پاش درد می‌کرد زیاد راه بره.
مونس «درسته» گفت و ادامه داد:
- وقتی رفتم، دیدم در بسته‌س، تعجب کردم، هرچی کلون زدم باز نکرد، فرهان پسر الیاس داشت رد میشد، بهش گفتم از روی دیوار بره درو باز کنه.
لحن مونس بغض‌دار شد.
- داخل که رفتم دیدم همون سر جاش دراز کشیده و راحت... .
اشک نگذاشت بقیه حرف‌هایش را بزند. مهری هم به گریه افتاد. حاج‌بشیر سری تکان داد:
- بتول راحت رفت.
نوک انگشتان شست و اشاره‌اش را دو گوشه‌ی چشمانش فشرد.
- خدا کنه منم راحت برم.
«خدا نکنه»ای گفتم و مهری درحالی که اشک می‌ریخت گفت:
- چرا کسی به ما خبر نداد؟
حاج‌بشیر جواب داد:
- من خواستم خبر ندن، شما تازه عروس‌دو‌مادین، چی از دستتون برمی‌اومد؟ اگه می‌شنیدین خوشی اول زندگیتون خراب میشد، من و بتول که سهممون از این دنیا هیچی نبود، تو مثل دختر مایی، نخواستم الان که خیال راحت نصیبت شده، اوقاتتو تلخ کنم.
مهری کف دستش را به چشمانش کشید و شدیدتر گریه کرد.
- کاش بودم، کاش اون موقع که خاکش می‌کردن بودم.
حاج‌بشیر چهارزانو نشست.
- دخترم، خودتو اذیت نکن، آخر همین هفته براش توی مسجد چهلم می‌گیرم، من و بتول مهمون دو روزه‌ایم، اون رفت من هم توی نوبتم، اینقدر غصه نخور.
مونس دست مهری را گرفت.
- عزیزم، دلتو آروم کن و به زندگیت برس، بتول هم همینو ازت می‌خواد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
وقتی به خانه برگشتیم، مهری آنقدر حالش بد بود که هرچه سعی کردم آرامَش کنم نتوانستم؛ درنهایت او را که یک‌ریز اشک می‌ریخت، روی تخت خواباندم و نوازش کردم تا خوابش ببرد. وقتی خیالم از خوابیدنش راحت شد، آهسته از اتاق بیرون رفتم. سردرد بدی وجودم را گرفته‌بود. کتم را از تن درآورده و روی دسته مبل انداختم و نشستم و با تکیه‌ی گردنم به پشت مبل، به سقف چشم دوختم. صدای خاله در ذهنم زنده شد:
- اگه مهری رو اذیت کنی، زنده هم نباشم، نفرینم میفته دنبالت.
چشمانم را بستم. من مهری را اذیت نمی‌کردم او را دوست داشتم و خوشبختش می‌کردم. صدای زنگ گوشی مرا از فکر خارج کرد. از جیب کت بیرون کشیدمش، مادر بود.
- سلام مامان!
- سلام، با مهری کار دارم.
از همان روزی که از خانه آمده‌بودیم، دیگر مخاطب تماس‌های مادر من نبودم و هربار که با او حرف زده‌بودم، سرسنگین و دلخور پاسخم را داده‌بود.
- الان خوابه.
- کمی مکث کرد و نرم‌تر گفت:
- رسیدید خونه؟
- آره.
- حالش خوبه؟ اذیتش که نکردی؟
ناباورانه پاسخ دادم:
- مامان! باور کنید من اذیتش نمی‌کنم.
لحنش رنگ شکایت گرفت:
- پس چرا بدموقع خوابیده؟ حالش خوب نیست؟
دستی به سرم کشیدم.
- حالش؟ نه، از بس گریه کرد خوابید.
بلافاصله صدایش بلند شد.
- مهرزاد! تو که گفتی اذیتش نکردی؟ بگو چیکار کردی با دختر طفل معصوم؟ مگه نمی‌گفتی نمی‌زنیش؟ ها؟
چشمانم درشت شد.
- مامان... مامان... یه خرده فرصت بده... من کاریش نکردم.
لحن توبیخ‌گرانه مادر ادامه یافت:
- پس بگو چرا گریه کرده؟ ها؟ بگو دیگه؟
کلافه سر تکان دادم.
- ای بابا! مامان‌جان! خاله‌بتول مرده واسه‌ی اون گریه کرده.
تن صدای مادر یک‌دفعه پایین آمد.
- ای وای... چرا؟
نفس عمیقی کشیدم.
- مثل اینکه توی‌ خواب تموم کرده.
- خدا رحمتش کنه، زن خوبی بود.
- آخر هفته چهلمشه.
- آخی... چرا زودتر بهم نگفتی؟
- ما هم خبر نداشتیم، رسیدیم باخبر شدیم، مهری از وقتی شنیده دیگه آروم نگرفته.
- آخی دختر بیچاره! حق داره، از طرف من بهش تسلیت بگو. فردا بهش زنگ می‌زنم، تنهاش نذاریا یه وقت! بهش سخت می‌گذره، حواست باشه.
- چشم مامان، حواسم هست بهش.
مادر‌ کمی مکث کرد و بعد با لحنی که بی‌اعتمادی در آن مشهود بود، گفت:
- مهرزاد، یاد نره قول دادی اذیتش نکنی!
پلک‌ بستم و سرم را تکان دادم.
- بله مامان، یادم نمیره.
- خیلی‌خب، کاری نداری؟
خداحافظی کرده و گوشی را به درون جیب کتم برگرداندم. نفس هوف‌مانندی کشیدم و نگاهم را به طرف آشپزخانه گرداندم. گرسنه بودم و می‌دانستم در یخچال چیزی نداریم. قبل از رفتن، یخچال را از مواد غذایی خالی کرده‌بودیم. نگاهم روی سبد سفرمان افتاد که روی اپن بود. چیزی درونش پیدا نمیشد؟
بلند شدم و سروقت سبد رفتم. جز چند بیسکوییت و کیک که برای بین راه خریده‌بودیم. غذایی در سبد نبود. برگشتم و به اپن تکیه دادم. نگاهم را به پنجره‌های سالن دوختم. دم‌ غروب بود و باید غذایی تهیه می‌کردم؛ هم برای خودم هم برای مهری. به یاد قهوه‌خانه‌ی یحیی افتادم. کتم را از روی مبل برداشتم و از خانه بیرون رفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
روی تخت همیشگی نشستم و چند لحظه بعد یحیی بیرون آمد. تازه غروب شده‌بود و داخل قهوه‌خانه هم هنوز زیاد شلوغ نبود.
- سلام آقامعلم! خوش برگشتی قهوه‌خونه!
لبخند کم‌جانی زدم. حق با او‌ بود. مدت‌ها بود دیگر پا به قهوه‌خانه نگذاشته‌بودم.
- سلام‌ آقایحیی! برای شام چی داری؟
کتم‌ را کنار دستم‌ روی لبه‌ی تخت گذاشتم و یحیی گفت:
- لوبیا هست، می‌خوری؟
«خوبه»ای گفتم و‌ او‌ سرش‌ را داخل برد.
- پسر! یه لوبیا بیار روی تخت.
خود یحیی به طرف تخت آمد و من پرسیدم:
- شاگرد جدید گرفتی؟
همزمان با نشستن روی تخت گفت:
- آره، پسر خواهرزن حسام.
منظور یحیی را نفهمیدم. زن حسام سه خواهر داشت و هر کدام بچه‌هایی.
- کدومشون؟
- امیرمحمد.
سری تکان دادم:
- آها... پسر عماد.
یحیی با تکان دادن سر، حرفم را تأیید کرد و بعد گفت:
- خب نگفتی چی شد دوباره اومدی قهوه‌خونه؟
به خاطر اختلافی که بینمان سر ازدواج من و مهری پیش آمده‌بود، دیگر به قهوه‌خانه نیامده‌بودم. نمی‌خواستم این اختلاف و دوری را زیاد کش بدهم؛ من و یحیی دیگر قوم و خویش بودیم.
- والا آقایحیی قبول کن زن و زندگی داشتن پای آدمو از قهوه‌خونه میبره. قبلاً زن نداشتم و اجاق خونه‌م خاموش بود.
گوشه‌ی لبش بالا رفت.
- پس چرا حالا اومدی؟
کمی مکث کردم و بعد گفتم:
- مهری حالش خوب نبود، سر شنیدن فوت خاله خیلی بی‌قراری کرد؛ وقتی بالأخره تونست بخوابه، نخواستم بیدارش کنم. اینه که اومدم مزاحم تو شدم.
لبخند محوی زد.
- قدم‌رنجه کردی آقامعلم، من هم دلم واسه‌ت تنگ شده‌بود.
آرام «لطف داری» گفتم و او ادامه داد:
- ولی هنوز روی حرف اولم هستم.
ابرو در هم کشیدم.
- چه حرفی؟
کمی مکث کرد.
- اینکه از مهری برات زن درنمیاد!
تا خواستم مخالفت کنم گفت:
- مثلاً همین امشب، تازه از سفر برگشتین، خسته‌ای، جای اینکه تیمارت کنه، یه چی بده دستت، عزای اون پیرزنو گرفته. یکی نیست بهش بگه آخه به تو چه؟
دلم از حرف‌هایش به تنگ آمد و برای مهری سوخت. یحیی حتی برای او حق عزاداری هم قائل نبود.
- مهری زن خوبیه، الان هم حق داره غصه‌دار خاله‌بتول باشه، جای مادرش بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
یحیی پوزخندی زد. پسر نوجوان نابالغی با مجمع غذا از در قهوه‌خانه بیرون زد.
- سلام آقامعلم!
نگاهم را به خنده‌ی دندان‌نمایی که روی لبانش بود، دوختم.
- سلام پسر! تو مگه امسال دهم نیستی؟ نمی‌خوای مهر بری مدرسه؟
امیرمحمد مجمع را میان من و یحیی گذاشت و دستی به موهای سیاهش کشید، با همان خنده‌رویی ذاتی‌اش گفت:
- آقا همه که نباید درس بخونن، همین که بقیه داداشام می‌خونن واسه آقام کافیه، من می‌خوام کار کنم.
عماد غیر از امیرمحمد چهار پسر دیگر هم داشت. دو پسرش دانشجو بودند. امیرمحمد و یکی از برادرانش شبانه‌روزی می‌رفتند و رهام پسر کوچکش هم شاگرد من در مدرسه بود.
- پسر با درس‌خوندن که بهتر میشه رفت سر کار.
امیرمحمد فقط خندید و یحیی به جای او گفت:
- آقامعلم شاگرد منو نپرون، این درس توی کله‌ش نمیره. عماد می‌گفت چهارتا تجدید آورده، پنج‌تا رو هم به زور ده گرفته.
ابروهایم بالا پرید.
- پسر چه خبره؟ اصلاً درسی هم موند که نمره گرفته‌باشی؟
امیرمحمد دستی پشت سرش کشید و خنده‌ی شرمگینی کرد.
- گفتم که آقا‌معلم، همه که نباید درس بخونن.
با رسیدن دونفر، یحیی خطاب به امیرمحمد گفت:
- برو به مشتریا برس.
امیرمحمد «چشم» گفت و برگشت. نگاه به رفتنش دوختم و بعد سری به اطراف تکان دادم.
- بقیه برادراشو نمی‌دونم، اما رهام بچه درس‌خونیه.
یحیی جواب داد:
- اون سه‌تای دیگه هم از این بهترن، این کشیده به خونواده‌ی مادرش، علی، داییشون با ما هم‌دوره بود. اون هم درسخون نبود؛ اما الان واسه خودش مکانیکی داره. اینا اهل کارن، نه درس. محمدامین هم مثل داییشه، اهل درس نبود. اون مهیار هم اهل درس نیست، اما کاری هم نیست؛ راضی نشد جای برادرش بیاد، امیرمحمد اومد. ولی صنم‌شون شنیدم درس‌خونه.
صنم زمانی شاگرد خودم بود و خوب می‌دانستم چقدر درس‌خوان است. لبخندی زدم و گفتم:
- از محمدامین چه خبر؟
لبخند کجی زد.
- یه چند وقت پیش برگشته‌بود روستا. اینجا هم اومد. می‌گفت توی یه کبابی کار پیدا کرده و مثل اینکه راضی بود از کارش.
لبخند خرسندی زدم.
- خداروشکر!
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین