جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 28,816 بازدید, 449 پاسخ و 68 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,420
48,378
مدال‌ها
3
با «بفرما» گفتنم و شنیدن جواب «نوش‌جان» از یحیی، مشغول غذاخوردن شدم. یحیی گویا در فکر گذشته‌بود، به نقطه‌ای خیره شده و گفت:
- آره... من و علی چهارم رفوزه شدیم و با محمدرضا و شهریار و خدابیامرزیوسف هم‌کلاس شدیم. چهارم و پنجم رو باهم خوندیم. از بین همه‌مون فقط یوسف رفت شبانه‌روزی و بعدش هم دانشگاه. مهندس شد، ولی حیف که دنیا بهش وفا نکرد.
خواستم بگویم مهری هم یادگار همان برادر است که این‌طور با حسرت از او یاد می‌کنی، اما خودش جوابم را طور دیگری داد:
- یوسف رو شهر گول زد. دختر شهری گول زد. اون نذاشت برگرده. اون عفریته اگه دام براش پهن نمی‌کرد، یوسف برمی‌گشت و همین‌جا زن می‌گرفت. شاید موندگار هم میشد. بعد هم جوون‌مرگ نمی‌شدن... .
آرا‌م‌تر گفت:
- نه خودش، نه جواهر.
سری به اطراف تکان داد و با غیظ ادامه داد:
- اون دختره‌ی بی‌سروپا اونا رو کشت؛ هر دوشونو.
نگاهم به چهره‌ی پر از خشم یحیی دوخته‌ شد. کینه‌ی ثنا، مادر مهری نمی‌گذاشت به هم‌خون خودش محبت کند. خاله‌بتول گفته‌بود مهری در چهره کاملاً به مادرش رفته‌است و شاید همین شباهت ظاهری بود که نمی‌گذاشت یحیی، مهری را دختر یوسف بداند. او را تماماً ثنایی می‌دید که برادرش را از او گرفته‌بود. یحیی چون از ثنا متنفر بود، با دیدن چهره‌ی برادرزاده‌اش آتش کینه، نفرت او را به مهری شعله‌ور می‌ساخت. چند لحظه سکوت کرد و بعد با نفس عمیقی که کشید رو به طرف من برگرداند.
- ببخش نذاشتم غذا بخوری.
تا «خواهش می‌کنم» گفتم، برخاست.
- به هر حال اگه از سر دلخوری یا ناراحتی، این مدت نیومدی اینجا، ازت می‌خوام حلالم کنی. من هرچی گفتم برای خودت بود. هنوز هم میگم که با گرفتن مهری خودتو بدبخت کردی. اون مناسب تو نیست. به درد کلفتی می‌خوره که اون هم درست سرش نمیشه. زیاد از لیاقتش بهش رو میدی. مثل مادرشه، مهره‌ی مار داره و خوب گول می‌زنه. گولشو خوردی و نذاشتی بدمش کرمعلی، به درد بالا و پایین کردن بلقیس می‌خورد، نه خانمی خونه‌ت.
اخم کردم، اما نمی‌خواستم حرفی بزنم که باز میان ما کدورت پیش بیاید. چند روز دیگر یحیی به عنوان سرپرست مهری باید برای عکس‌دار کردن شناسنامه‌ی او و بعد ثبت رسمی عقد ما، کمکم می‌کرد. تنها گفتم:
- درمورد مهری اشتباه می‌کنی، زن خوبیه برای من، خوشحالم که باهاش ازدواج کردم.
از چهره‌اش کاملاً معلوم بود حرفم را قبول ندارد. فقط سر تکان داد و گفت:
- گاهی بیا اینجا، خوشحال میشم ببینمت.
«چشم حتماً»ای گفتم و‌ یحیی به داخل قهوه‌خانه رفت. نگاهم پشت سرش ماند. یحیی قطعاً شخصیتی چندوجهی داشت؛ نه به آن دشمنی چند ماه پیشش که آبرو برایم نگذاشت، نه به این اظهار دوستی امروزش. شانه‌ای بالا انداختم و مشغول خوردن غذا شدم. یحیی بود دیگر! بهتر بود من هم گذشته‌مان را فراموش کنم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,420
48,378
مدال‌ها
3
زمان برگشت، یک ظرف لوبیا هم برای مهری گرفتم. وقتی در خانه را باز کردم با مهری روبه‌رو شدم که در چارچوب در ساختمان، درون حیاط، روی زمین نشسته و زانوهایش را در بغل گرفته‌بود. به محض دیدن من سرپا ایستاد و با لحن آشفته‌ای گفت:
- آقا برگشتید؟
متعجب از پریشانی‌اش در را بستم و نگاهی به چراغ‌های خاموش خانه انداختم.
- چی شده مهری‌جان؟
دو قدم جلو رفتم ادامه دادم:
- تنهایی ترسیدی؟
سریع جلو آمد. با همان لحن پریشان گفت:
- ترسیدم آقا... فکر کردم رفتید.
از ترس بی‌دلیلش لبخند محوی زدم. دست آزادم را دور گردنش انداختم و او‌ را به خودم نزدیک کردم.
- کجا برم دختر؟ اینجا خونمه.
صورتش را به تنم چسباند و بغض کرد.
- ترسیدم رفته باشین، همونجور که خاله‌بتول رفت.
دستم را درون فرفری‌هایش فرو کردم.
- این چه فکریه آخه؟ من جایی نرفته‌بودم، دیدم خوابیدی، رفتم تا قهوه‌خونه‌ی عموت شام خوردم.
سریع سرش را بالا آورد و به من چشم دوخت و با لحن غمگینی گفت:
- شام خوردین؟
کاسه‌ای را که در دست دیگرم بود، نزدیک‌تر آوردم.
- برای تو هم آوردم.
با زمزمه «آوردین؟» نگاهش را به لوبیاهای درون کاسه دوخت و بعد از چند لحظه گفت:
- من نمی‌خورم.
فکر کردم امتناعش از خوردن به خاطر دلخوری است. سرش را بالا آوردم و به چشمانش نگاه کردم.
- چون تنهایی رفتم ناراحت شدی؟ باور کن چیزی نداشتیم، بعد هم خواب بودی، نخواستم اذیت بشی، ببین الان هم برات غذا آوردم.
سرش را به اطراف تکان داد:
- نه... من لوبیا نمی‌خورم.
نمی‌دانستم مهری من لوبیا دوست ندارد. عصبی از دست بی‌فکری خودم سریع گفتم:
- خیلی خب، برمی‌گردم یه چیز دیگه از یحیی می‌گیرم.
تا خواستم برگردم ساعدم را گرفت و سریع گفت:
- من اصلاً غذای قهوه‌خونه رو نمی‌خورم.
مکث کردم و به چشمانش که سعی می‌کرد به من ندوزد نگاه کردم. حدس زدم بحث کینه وسط هست.
- چون قهوه‌خونه مال عموته؟
فقط به نشانه‌ی تایید سر تکان داد. موهایی که روی صورتش بود را عقب زدم.
- چرا؟
سریع برگشت و با گفتن شتاب‌زده «دوست ندارم» داخل خانه رفت.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,420
48,378
مدال‌ها
3
به دنبالش رفتم.
- مهری‌جان صبر کن، نمی‌تونی که گرسنه بمونی، از وقتی اومدیم چیزی نخوردی.
با گفتن شتاب‌زده «من گرسنه نیستم» وارد اتاق شد.
در همان‌جا، انتهای راهرو ایستادم و نگاهم را به در نیمه‌باز اتاق دوختم. عذاب وجدان گرفته‌بودم. من سیر بودم و عزیزم گرسنه. لبم را به دندان گرفتم و سرم را به طرف اپن چرخاندم. حالا که مهری غذای قهوه‌خانه را نمی‌خورد، خودم باید چیزی برای خوردنش سر هم می‌کردم. به آشپزخانه رفتم. بعد از مدت‌ها باید آشپزی می‌کردم. چراغ را روشن و یخچال خالی را باز کردم. ظرف لوبیا را در یخچال گذاشتم. چیزی درونش نبود که غذایی بپزم. قبل از سفر همه‌ی محتویات یخچال و فریزر را خالی کرده‌بودیم. در یخچال را بستم و دستی به موهایم کشیدم. نگاهم را به طرف کابینت‌ها چرخاندم. چیزی به ذهنم زد. مواد غذایی خشک که داشتیم. در کابینت را باز کردم و مقداری برنج را در کاسه‌ای ریختم. با چه چیزی آن را می‌پختم؟ نگاهم به ظرف عدس افتاد که مقداری ته آن داشت. ظرف را بیرون کشیدم، برای دمی‌عدس کافی بود. عدس‌ها را با آب روی اجاق گذاشتم تا بپزد و به اتاق برگشتم. چراغ اتاق هم خاموش بود. کلید را زدم. مهری پشت به من روی تخت دراز کشیده‌بود. کنارش نشستم. نخوابیده‌بود و فقط به مقابلش چشم دوخته‌بود. دست درون موهایش فرو کردم.
- خانم دل‌نازک من قهر کرده که تنهایی رفتم قهوه‌خونه شام خوردم؟
بینی‌اش را بالا کشید.
- نه.
فهمیدم باز اشک ریخته‌است.
- پس چرا گریه کردی؟
سعی کرد گریه نکند، اما صدایش با هق‌زدن تغییر کرده‌بود.
- خاله‌بتول می‌گفت اگه یه وقت شما برید جای دیگه غذا بخورید، یعنی من زن خوبی نبودم که رفتید تا غذای منو نخورید.
سری به اطراف تکان دادم. کنارش دراز کشیدم و همزمان با برگرداندش گفتم:
- نه عزیزم، من هیچ‌وقت غذای تو رو به هیچ غذای دیگه‌ای ترجیح نمیدم. خب خوابیده‌بودی عزیزم!
بیشتر گریه کرد و صورتش را به من چسباند.
- ببخشید آقا... من نباید می‌خوابیدم، باید شام آماده می‌کردم.
نفس درون سی*ن*ه‌ام را بیرون دادم و صورتش را از خودم جدا کردم.
- دخترجان میگم هیچی توی خونه نداشتیم، فردا اول وقت میرم از غفور همه‌چی می‌خرم، میگم یه مرغ هم سر ببره تا ظهر بده دانیال بیاره. فردا برام یه مرغ‌آلوی خوشمزه درست کن.
بینی‌اش را بالا کشید و سر تکان داد:
- چشم آقا!
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,420
48,378
مدال‌ها
3
یک طره از موهایش که روی صورتش‌ آمده‌بود را عقب زدم و گفتم:
- فکر نمی‌کردم‌ غذای یحیی رو نخوری.
نگاهش را پایین کشید.
- من گرسنه نیستم.
نمی‌توانستم جلوی کنجکاوی خودم را بگیرم، من باید از همه‌ی افکار مهری مطلع می‌شدم. همان‌طور که دستم را به نوازش روی موهایش می‌کشیدم، گفتم:
- گرسنه هستی... ولی بهم بگو چرا غذای یحیی رو نمی‌خوری؟
چیزی نگفت. روی پیشانی‌اش را بوسیدم و آرام کنار گوشش گفتم:
- هرچی روی دلته رو‌ بهم بگو، سبک کن خودتو.
آرام جواب داد:
- مهم نیست آقا!
صورتم را عقب کشیده و به لمس چانه‌اش سرش‌ را بالا آوردم. به چشمان سیاهش چشم دوختم.
- مهمه... هرچی که تو رو‌ ناراحت کنه برای من مهمه... بهم بگو... باهام دردودل کن.
لحظاتی به من خیره شد. مردمک‌هایش لرزید و چشمانش دوباره اشکی شد.
- آقا شما خیلی خوبید که حرفای منو گوش می‌کنید، هیشکی دلش نمی‌خواست باهاش حرف بزنم.
دستم را روی گونه‌اش گذاشتم.
- مهری‌جان تو زن منی، برای حرفات همیشه وقت دارم، باید دردودلاتو به من بگی، بگو و خودت رو سبک کن.
لب‌هایش را به دندان گرفت. بعد از کمی تعلل خود را پیش کشید و صورتش را در آغوشم پنهان کرد.
- از خیلی‌وقت پیش می‌رفتم قهوه‌خونه تا فنجون‌ها رو بشورم؛ حتی قبل اینکه چاووش بره مدرسه، از صبح تا ظهر و از عصر تا شب، هر کی چایی می‌خورد، من زود باید فنجونش رو می‌شستم. محمدامین اون‌موقع‌ها نبود. ظهر و شب که کار تموم میشد، من هم دیگه خسته بودم. همون موقع‌ها بوی غذا بلند میشد، ظهرها آبگوشت، شبا لوبیا... خب من هم گشنه بودم. اینقدر دلم می‌خواست از اون غذا بخورم، اما حق نداشتم دست بزنم. بعدازظهرها که برمی‌گشتیم خونه می‌تونستم غذا بخورم؛ اما بوی غذای قهوه‌خونه یه چی دیگه بود... بوش خیلی خوب بود!
مهری مکث کرد و من با اخم‌های درهم درحالی که موهایش را نوازش می‌کردم به این فکر بودم که یحیی برای نشان دادن نفرتش چه‌ها که با هم‌خون خود نکرده! مهری بعد از لحظه‌ای باز شروع کرد.
- هر روز دلم می‌رفت برای غذا، اما نمی‌تونستم لب بزنم. یه روز آخر شب عموم گفت میزها رو جمع کنم؛ چون قد من به سینک داخل نمی‌رسید خودش ظرف‌ها رو می‌شست. داشتم میزها رو جمع می‌کردم که دیدم روی یکی از میزها، ته کاسه‌ی مشتری، یه خرده لوبیا مونده، یه لحظه هوس کردم... .
مکث کرد و با بغض گفت:
- گشنم بود، هنوز از اون لوبیاهایی که همیشه بوشون بهم میزد، نخورده‌بودم. کاسه رو برداشتم و سر کشیدم. یه ذره بود، شاید دوتا قاشق، اما هنوز از گلوم پایین نرفته‌بود که عموم دید... کلی به خاطرش منو زد، هم توی قهوه‌خونه هم تا برسیم خونه... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,420
48,378
مدال‌ها
3
به گریه افتاد و خود را بیشتر به من چسباند.
- بهم می‌گفت نکبت نحس، می‌گفت لیاقت ندارم بهم لطف کنن، می‌گفت عین سگ سر می‌کشم توی ته‌مونده غذاها... توی خونه هم منو انداخت توی اتاق و زد، آخرش گفتم غلط کردم تا ولم کرد. من فقط یه ذره لوبیا خورده‌بودم، گشنم بود اما... .
گریه‌اش بلند شد و نتوانست حرف بزند. کاملاً در آغوش گرفتمش و آرام کنار گوشش گفتم:
- آروم باش عزیزم! منو ببخش که ناراحتت کردم، اما باید اینا رو می‌گفتی تا سبک بشی... این که به من بگی از چی ناراحتی بد نیست عزیزم!
من هم عصبی شده‌بودم. سرم را عقب کشیدم و آنقدر نوازشش کردم تا کمی گریه‌اش آرام شد و گفت:
- از همون روز از لوبیا بدم اومد، دیگه هیچ‌وقت هم غذای قهوه‌خونه هوس نکردم، بوش به سرم میزد، دلم می‌خواست؛ اما وقتی بهم نمی‌دادن منم نمی‌خواستم. فقط شما یه بار از اون غذا بهم دادین؛ یادتونه؟
یادم نبود، ولی «اوهوم» گفتم و او ادامه داد:
- اون روز خیلی ذوق کردم، اما وقتی لقمه‌‌ی شما رو خوردم دیدم غذای قهوه‌خونه اونقدر هم ارزش نداشت؛ ولی اینکه شما بهم دادید هیچ‌وقت یادم نرفت.
دستش را دور کمرم انداخت، خودش را بیشتر به من نزدیک کرد و گفت:
- الان دیگه اصلاً دوست ندارم به اون غذاها فکر کنم؛ چون دیگه نمی‌خوام برگردم به اون قهوه‌خونه.
لرزش صدایش را حس کردم. مهری من می‌ترسید به آن زندگی برگردد. روی سرش را بوسیدم و گفتم:
- تو‌ قرار نیست برگردی به زندگی قبلت، همیشه کنار من میمونی و خانم خونه‌ی منی، من هم به خاطر تو دیگه نمیرم‌ قهوه‌خونه.
با شتاب سرش را بلند کرد و گفت:
- نه آقا برید، مردها همه میرن قهوه‌خونه، من نمی‌خوام جلوی شما رو بگیرم.
- یحیی عموته مهری، من اگه برم قهوه‌خونه فقط وقتایی میرم که باهاش حرف دارم.
آرام سر تکان داد. نگاهش را به گوشه‌ای دوخت و بعد از لحظاتی گفت:
-آقا؟ من همیشه براتون خودم غذا می‌پزم. اگه یه وقت نپختم یا بد پختم، تنبیهم کنید، ولی اونجا غذا نخورید.
لبخند پهنی زدم.
- چشم خانومم! دیگه نمیرم اونجا غذا بخورم؛ من غذای تو رو با هیچ‌ک.س عوض نمی‌کنم، ولی اجازه بده حالا که گرسنه‌ای من یه چی بپزم بخوری.
پلک خسته‌ای زد.
- نه آقا... شما خسته‌اید، من گرسنه نیستم، شما بخوابید.
از حالت حرف زدن و صورتش فهمیدم خوابش می‌آید. انگشتانم را در موهایش فرو کردم و با نوازش آن‌ها گفتم:
- چشماتو ببند عزیزم! ببند و آروم بخواب، من پیشتم.
لبخند زد و بعد آرام با گفتن «ممنونم» چشم بست.
خوب می‌دانستم چقدر نوازش موهایش را دوست دارد، آنقدر ادامه دادم تا خوابش گرفت. چشمان زیبای محبوبم بعد از این همه گریه نیاز به آرامش داشت. من هم خسته بودم، اما عذاب گرسنه بودن مهری نمی‌گذاشت آرام باشم. او را روی تخت گذاشتم و برای پختن غذایم به آشپزخانه برگشتم.
عدس‌ها پخته‌بودند. برنج را شستم و درون آب عدس ریختم. مقداری نمک و روغن اضافه کردم و بعد از کشیده‌شدن آبش آن را دم کردم. به دیوار اپن آشپزخانه تکیه دادم و نشستم تا غذا دم بکشد. می‌ترسیدم اگر به اتاق برگردم، خوابم ببرد و غذا بسوزد. حرف‌های مهری از ذهنم بیرون نمی‌رفت.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,420
48,378
مدال‌ها
3
یحیی کاری با برادرزاده‌اش کرده‌بود که مهری هیچ‌وقت فراموش نمی‌کرد. او گرچه زن مهربانی بود و چیزی از من به دل نمی‌گرفت، اما با یحیی دشمنی خونی داشت. من مهری را از گذشته‌اش جدا کرده بودم، آدم جدیدی ساخته بودم و دوست نداشتم مهری باز به گذشته فکر کند و خود را آزار دهد؛ اما نمی‌دانستم چه کنم تا ذهن او را از آن خاطرات سیاه خالی کنم. غرق فکر برای پیدا کردن راه‌حلی بودم که با «آقا؟» گفتن مهری از فکر بیرون آمدم. در میان چارچوب آشپزخانه ایستاده‌بود و چشم به قابلمه روی اجاق داشت.
- بیدار شدی؟
به جای پاسخ به من گفت:
- خاک به سر من، شما غذا پختید؟
ابروهایم را بالا انداختم.
- ایرادش چیه؟
نگاهی به ساعتم کردم و ادامه دادم:
- هنوز مونده دم بکشه، بیا کنارم!
جلو آمد.
- آقا شرمنده شدم، گفتم گرسنه نیستم، چرا غذا پختید؟ کاش نمی‌خوابیدم، منو ببخشید.
دست او را که نزدیکم شده‌بود گرفتم و روی پاهایم نشاندمش.
- این حرفا چیه؟ همیشه تو برای من غذا پختی یه بار هم من برای تو... .
انگشتی روی بینی‌اش زدم و به شوخی ادامه دادم:
- یا شاید خیال کردی آقامعلمت دستپخت خوبی نداره؟ یادت رفته خودم تو رو آشپز کردم؟
نگاهش را از نگاهم گرفت، بدون هیچ لبخندی گفت:
- من زن به درد نخوری‌ام، شما امروز کلی خسته شدید، اما من گرفتم خوابیدم.
نگاهم را به لب‌هایش دوختم.
- خسته که هستم، اما بگو اونقدر حالت خوبه که خستگی منو بگیری؟
چشمانش را گرد کرد و سؤالی به من دوخت. لبخند شیطنت‌آمیزی زدم و شَستم را روی لبش کشیدم. منظورم را فهمید و لبخند زد. بالأخره بعد از آن همه اشک و غصه، لبخندی شیرین روی لب‌هایش نشست و مرا واله کرد. وقتی چشم بست، من نیز پیغامش را گرفتم. لحظاتی بعد تمام خستگی از روح و جانم پر کشید. دوباره به چشمانش نگاه دوختم که شادابی خود را بازیافته بودند و پرسیدم:
- حالت بهتر شد؟
او با لبخند و پلک‌زدن رضایت را اعلام کرد. گردنش را به ساعدم تکیه داد و من خندیدم. موهای روی صورتش را عقب زدم.
- هیچ زنی توی دنیا بهتر از تو نیست.
همان‌طور که نگاهش به سقف بود، لبخند دندان‌نمایی زد. گلویش را بوسیدم و‌ کنار گوشش آرام گفتم:
- مهرزاد خیلی خوشبخته که تو‌ رو‌ داره، اینو هرگز فراموش نکن.
صدای خنده‌ی پرذوقش آنقدر شیرین بود که او ر‌ا در آغوشم بفشارم و به این فکر کنم که هیچ‌چیز نمی‌تواند او ر‌ا از من جدا کند؛ چراکه من جانم را هم برای خنده‌هایش می‌دادم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,420
48,378
مدال‌ها
3
صبح ته بیسکوییتی را که در سبد سفری داشتیم را با چایی بهم رساندیم و بعد من به طرف مغازه‌ی غفور به راه افتادم. زمانی طولانی را با او صرف گفت‌و‌گو کردم. او از وقایع روستا در نبودم گفت و من گوش سپردم. در انتها هم، از اینکه مادرم مراقب احوال پسرانش در شهر است، از من تشکر کرد. من گرچه جای تشکری نمی‌دیدم، چرا که مادرم پسران او را فقط به جشن من دعوت کرده و هیچ مراقب دیگری نکرده‌بود، اما پاسخ تشکر را دادم. مایحتاج لازم برای خانه را از او گرفتم و هزینه‌ی دو مرغ را هم پرداختم تا بعد از سر بریدن برایمان بفرستد. به خانه که برگشتم، مهری را در حیاط مشغول شست‌وشوی لباس‌های سفرمان دیدم. از اینکه حالش از دیروز بهتر بود، خوشحال شدم؛ اما از اینکه خود را مجبور کرده‌بود همه‌ی لباس‌ها را یک‌جا بشوید، دلگیر شدم. حجم لباس‌ها آنقدر زیاد بود که آن‌ها را روی بند رخت به صورت دو ردیف روی هم انداخته‌بود.
- مهری‌جان! لازم نبود همه‌ی لباس‌ها رو یه جا بشوری.
کنار لباسشویی ایستاده، لباس‌هایی که از ماشین بیرون آورده‌بود را برای آب‌کشی در لگن انداخت و گفت:
- دیگه آخراشه آقا... گفتم همه رو بشورم لباس کثیف نمونه.
سری به اطراف تکان دادم.
- اگه می‌دونستم می‌خوای همه رو یه جا بشوری زودتر برمی‌گشتم. دست تنها چطور شستی؟
لگن بزرگ صورتی‌رنگ را زیر شیر آب هل داد و آب را باز کرد. با لبخند به طرف من برگشت.
- چرا شما آقا؟ من طوریم نیست، اینها هم تموم شدن.
کنار لگن نشست و دست به لباس‌های کف‌مال برد. کار را تمام کرده‌بود و دیگر کمکی از من فایده نداشت. دوباره سر به اطراف تکان دادم و‌ راه افتادم.
- من میرم اینا رو جا بدم.
در آشپزخانه جادادن خریدها را تمام کرده‌بودم که مهری هم رسید. از همان سالن گفت:
- خسته نباشید آقا!
- تو خسته نباشی دختر!
لیوانی از درون کابینت برداشتم و او وارد آشپزخانه شد.
- چی می‌خواین براتون بیارم؟
لیوان را تکان دادم.
- از چایی صبح مونده؟
لیوان را از دستم گرفت.
- شما برید بشینید براتون می‌ریزم.
با تشکر بیرون رفتم و خودم را روی کاناپه انداختم. سرم را به لبه مبل تکیه داده و چشم بستم. خستگی سفر و خبر ناگوار دیروز هنوز در تنم بود. با «بفرمایید!» مهری چشم گشودم. لیوان چای را با دو قند کنارش روی یک پیش‌دستی کوچک مقابلم گرفته‌بود. با لبخند و تشکر پیش‌دستی را گرفتم و روی میز کنارم گذاشتم. مهری تکانی نخورد و در همان‌جا ایستاد. فهمیدم حرفی دارد. به طرفش برگشتم و نگاهم به انگشتان دو دستش خورد که آن‌ها را درهم فرو می‌کرد. پس مضطرب هم بود.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,420
48,378
مدال‌ها
3
- چی شده مهری‌جان؟
گویا حواسش جمع نبود.
- ها؟... چیزی نیست.
لیوان را برداشتم.
- بشین ببینم چی می‌خوای بگی؟
دستپاچه در لبه‌ی مبل با فاصله از من نشست.
- شما چایی‌تونو بخورید.
لیوان را در دستم نشان دادم.
- می‌بینی که می‌خوام بخورم، پس راحت حرفتو بزن.
قسمتی را لباس قهوه‌ای‌رنگش را در چنگ فشرد.
- آقا؟... اجازه میدین من برم خونه‌ی خاله‌بتول؟
قند را در دهان انداخته و کمی چای خوردم.
- اونجا برای چی؟
شتاب‌زده جواب داد:
- زود برمی‌گردم، هیچ جای دیگه هم نمی‌رم، بذارید برم.
لیوان را پایین آوردم.
- دختر من که نگفتم نمی‌تونی بری، فقط پرسیدم چرا می‌خوای بری؟
نمی‌دانم چرا فکر می‌کرد رفتن او به خانه‌ی خاله مرا عصبی می‌کند که می‌ترسید.
- راستش آقا... می‌خوام وسایل خاله رو ببینم، دلم برای اونجا تنگ شده.
لیوان را درون پیش‌دستی گذاشتم.
- چرا فکر می‌کنی ممکنه من از این کارت ناراحت بشم؟
پریشان «ها؟» گفت و من با کمی چرخیدن به طرف او گفتم:
- چرا اینقدر مضطرب شدی؟
با چشم و ابرو به دستش که پارچه‌ی لباسش را می‌فشرد، اشاره کردم. سر به زیر انداخت و مشت دستش را باز کرد.
- ببخشید آقا!
با لحن نرم‌تری گفتم:
- مهری‌جان! نگفتم که عذرخواهی کنی، گفتم که بدونم چرا تو از من که شوهرتم می‌ترسی؟ شده یه چیزی بخوای و من دعوات کنم که حالا از اجازه گرفتن می‌ترسی؟
سر بلند کرد. مردمک‌هایش می‌لرزید.
- نه آقا... من از شما نمی‌ترسم، گفتم... گفتم شاید خوشتون نیاد برم بیرون... شاید خوب نباشه تنها برم بیرون... شاید ناراحت بشید.
سری به اطراف تکان دادم.
- چرا باید ناراحت بشم؟
لحظه‌ای مکث کرد و بعد مردد گفت:
- همون شب عروسی آقاهوشمند... گفتین من بدون شما نباید جایی برم.
پلک‌هایم را به هم فشردم و لحظه‌ای سر به زیر انداختم و بعد از مکثی سر بلند کردم.
- اون مال وقتیه که جاهای غریبه و آدمای غریبه هستن، نه اینجا که روستاس و همه رو می‌شناسم و می‌دونم آدم ناتو نداره، اون مال وقتیه که رفتیم شهر، اونجا تو نباید ازم جدا بشی، ولی اینجا مشکلی نداره.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,420
48,378
مدال‌ها
3
خندید و گفت:
- بعنی می‌ذارید برم خونه‌ی خاله‌بتول؟
به حالت اولم برگشتم و باز لیوان چای را برداشتم.
- می‌تونی بری، اما فایده‌ای نداره، غفور می‌گفت یحیی و جمیله اثاث‌های خونه رو بیرون بردن و اون خونه رو خالی کردن تا بدن همسایه‌ش رمضون، گله‌دانی کنه.
مهری مات زد. چشمانش گرد شد و لرزید. پر آب شدنش را دیدم بعد از لحظه‌ای با بغض گفت:
- یعنی یه ذره هم صبر نکردن؟
چهره‌ی مهری به گریه نشست، نزدیک بود بغضش بشکند. لیوان نصفه‌خورده‌ام را به سرجایش برگرداندم. خودم را به او رساندم و دست در گردنش انداختم.
- غصه چی رو می‌خوری؟
با رفتن در آغوشم اشک‌هایش شروع شد.
- کاش صبر می‌کردن من بیام... خاله برای من مثل مادرم بود، اونا نمی‌دونستن؟ می‌دونستن ولی نذاشتن من هم باشم. من فقط می‌خواستم هرازگاهی برم توی اون خونه... .
نوازشش کردم.
- آروم باش عزیزم! بالأخره که یحیی اون خونه رو می‌داد می‌رفت، خونه قدیمی و کهنه بود.
بینی‌اش را بالا کشید.
- اونا از من بدشون میاد، ولی خاله با من خیلی خوب بود. اون خیلی چیزها یادم داد، کمکم کرد زن شما بشم، اما من هیچ‌کاری براش نکردم، نه وقتی مرد اینجا بودم، نه وقتی خاکش کردن. حتی مطمئنم وسایلاشو هم سوزوندن، می‌دونم، اونا از خاله خوششون نمی‌اومد، چون با من مهربون بود. کاش اینجا بودم نمی‌ذاشتم. من یادگاری‌هاشو می‌خواستم.
کمی نوازشش کردم.
- آروم باش دختر... مگه همین گردنبندی که گردنته رو خاله بهت نداده؟ خب همین هم یادگاریشه.
با دستش گردنبند یادگاری که خاله‌بتول سر عقدمان به او داده‌بود را چنگ زد و کمی آرام‌تر شد و گفت:
- کاش براش کاری می‌کردم.
روی سرش را بوسیدم.
- خاله الان خیرات و فاتحه می‌خواد، قول میدم یه مقدار از هزینه‌ی مراسم چهلمش رو به عهده بگیرم‌ تا راضی بشی.
سرش را بالا انداخت.
- شما خیلی خوبید، من ممنونم، ولی باز هم من کاری براش نکردم. صبح هرچی گشتم حتی یه لباس سیاه نداشتم که براش بپوشم، من به هیچ درد خاله نخوردم.
باز بغض کرده‌بود. دوباره موهایش را نوازش کردم.
- غصه نخور عزیزم! من هم لباس سیاه نو ندارم، همین الان پاشو بریم دوتامون لباس بخریم، خواستی پیش جمیله هم می‌ریم، شاید هنوز چیزی از وسایل خاله رو نگه داشته باشه.
از من جدا شد. بعد از سر بالا انداختن گفت:
- جمیله رو می‌شناسم، اون از خاله بدش می‌اومد، حتماً همه‌چی رو سوزونده، از من هم بدش میاد، چیزی داشته باشه بهم نمیده، من هم هیچ‌وقت از اون چیزی نمی‌خوام... .
لحظه‌ای مکث کرد و گفت:
- آقا می‌دونم از مغازه‌ی غفور هم میشه لباس سیاه گیر آورد و خرید... اما میشه بریم شهر؟
مهری درخواست هم نمی‌کرد، خودم همین کار را می‌کردم. برای معلم روستا خوب نبود به لباس‌های اندک و کم‌کیفیت درون مغازه‌ی غفور اکتفا کند.
- حتماً میریم.
مهری لبخند زد.
- پس برم آماده بشم.
مهری بلند شد و به اتاق رفت. نگاهم پشت سرش ماند. اولین باری بود که زن‌عمویش را به نام می‌خواند. کمی ابرویم را بالا انداختم و فکر کردم. یعنی ممکن بود مهری پیوند با گذشته‌اش را از یاد ببرد؟ این برای خارج کردن خاطرات سیاه از ذهنش بسیار مؤثر بود.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,420
48,378
مدال‌ها
3
به شهر رفتیم و از اولین جای ممکن، لباس سیاه تهیه کردیم. مهری از همان‌جا لباسش را عوض کرد و به خانه برگشتیم. با ورود به کوچه با دیدن ماشین پریزاد، متعجب ابروهایم بالا پرید و ناخودآگاه گفتم:
- مامان اینا هم اومدن؟
مهری در جوابم فقط «اوهوم» متعجبانه‌ای گفت. با دیدن ما، مادر و پریزاد هم از ماشین پیاده شدند. مهری زودتر از من خود را به آغوش مادر رساند و گریه سر داد. مادر به نوازش و دلداری دادن به او‌ پرداخت. پریزاد که نزدیک من بود، آرام گفت:
- واقعاً خاله‌بتول مرد؟
سر تکان دادم و اضافه کردم.
- مهری از وقتی شنیده آروم و قرار نداره، نمی‌دونم چیکارش کنم؟
هر دو چشم به مادر و مهری دوختیم. مادر سری به نشانه‌ی سلام برایم تکان داد و پریزاد گفت:
- حق داره!
من جواب سلام مادر را دادم و پریزاد ادامه داد:
- نگران نباش! دورشو شلوغ می‌کنیم، کم‌کم حالش بهتر میشه.
رو به پریزاد کردم.
- چه زود راه افتادین؟ توقع نداشتم امروز بیاین.
پریزاد هم نگاه از مادر گرفت و گفت:
- از قبل برنامه داشتیم همین که برگشتین خونه بیایم، حالا با این اوضاع یه تیر و دو نشون شد.
سر تکان دادم و با درآوردن کلید خانه از جیبم گفتم:
- ساکاتونو بردار بریم داخل.
پریزاد به طرف ماشین برگشت.
- درو‌ واسه مامان و مهری باز کن برن داخل، وسایل توی ماشینم بیشتر از یه ساکه.
مشکوک ابرو بالا انداختم، به طرف در خانه رفتم و در را باز کردم.
- مامان بفرما داخل!
مادر برایم‌ پلک بست و باز آرام به مهری چیزی گفت. خطاب به مهری گفتم:
- مهری‌جان بریم داخل؟
مهری سر از آغوش مادر برداشت و با دستپاچگی گفت:
- ببخشید مامان! حالمو نفهمیدم.
مادر دستی به سرش کشید.
- نه عزیزم‌! می‌فهممت. بیا بریم داخل!
آن دو که داخل شدند، سر برگرداندم و به صندلی عقب ماشین پریزاد نگاه کردم. رختخواب‌پیچ زردرنگی پر از محتویات که چهار گوشه‌ی آن جمع شده و گره خورده بود، آن‌جا قرار داشت.
- اینا چیه؟ واسه چند وقت می‌مونید؟
پریزاد که از صندوق‌عقب ساکشان را برمی‌داشت به درون صندوق اشاره کرد.
- زحمت اینو هم بکش!
تا نزدیک صندوق رفتم و نگاهم را به درون آن دوختم. یک چرخ‌خیاطی مدرن آنجا بود.
- این چیه؟
پریزاد که کنار صندوق ایستاده‌بود با نگاه به چرخ‌خیاطی گفت:
- دست دومه و نو نیست، اما بهتر از چرخ قدیمی مامانه.
 
بالا پایین