- Jun
- 2,408
- 48,191
- مدالها
- 3
با اشاره به چرخ گفتم:
- چرا آوردین اینجا؟
پریزاد این بار به من نگاه کرد.
- مامان چرخ قدیمی خودشو فروخت یه چی هم گذاشت روش برای مهری اینو گرفت.
ابروهایم کاملاً بالا پرید.
- برای مهری؟ چرا؟
شانهای بالا انداخت.
- میگه مهری علاقه و استعداد خیاطی داره، حیفه بیخیال بشه.
به چرخ با چشم و ابرو اشاره کردم.
- اینو آوردین مهری خیاط بشه؟
- مگه ایرادی داره؟
سری تکان دادم.
- نه... ولی از کی یاد بگیره؟ اینجا که امکانات نداره.
- اون مدتی که خونه بودین مگه ندیدی مهری با مامان نشست پای چرخ؟ مامان میگه کلی چی یاد گرفته، میگه اینقدر زود میگیره که بقیه رو خودش با فیلمهای خیاطی راه میفته.
متعجب از حرف پریزاد «واقعاً؟» گفتم و پریزاد جواب داد:
- حتماً یه چیزی مامان دیده که میگه، حالا برش میداری در صندوقو ببندم؟
- خیلیخب... ولی اون بساط داخل ماشین چیه؟
خم شدم و چرخ را از صندوق برداشتم.
- اون؟ اون ماجراش فرق داره، بالشهای شماست.
چرخ را از صندوق برداشتم و عقب رفتم.
- ما؟
پریزاد همراه با بستن صندوق گفت:
- تشکهاتونو قراره مرصاد پسر غفور بیاره.
چشمانم جای گرد شدن نداشت.
- چی میگی پری؟ مرصاد؟ فیلمه؟
پریزاد که از مقابلم رد میشد، ایستاد و برگشت.
- نه به جون خودم، مامان مگه براتون سه تا تشک و بالش درست نکرده بود؟ سه تا هم پتو برای هر کدومش گرفت، میخواست بیاره براتون، خب کی بهتر از مرصاد که ماشین باباش دستش بود و میخواست برگرده روستا.
درحالی که همراه پریزاد به طرف در خانه قدم برمیداشتم. حرفهای غفور یادم آمد.
- مگه با پسرای غفور در ارتباطید؟
پریزاد در آستانهی در خانه قرار گرفت و برگشت.
- یه جوری میگی انگار چی شده، مامان دنبال کسی بود که مسیرش اینوری باشه، به مرصاد زنگ زد، اون هم گفت ماشین باباش دستشه، مامان هم گفت وسایلتو برات بیاره، حالا تا شب میرسن.
با چشم به ماشین اشاره کرد و ادامه داد:
- ببین کلید روی صندوقه، وسایلا رو بیار داخل... من برم داخل که خیلی داغونم.
فقط سر تکان دادم و پریزاد داخل رفت. نگاهم را از شیشه به عقب ماشین دادم که رختخوابپیچ زرد در آن مشخص بود. ابروهایم را بالا دادم و لبم را جمع کردم. گویا همانطور که غفور گفته بود مادر واقعاً مرصاد و امیرحافظ را زیر چتر حمایت خود گرفتهبود. انگشتانم زیر سنگینی چرخ خیاطی درد گرفت. هوفی کشیدم و ترجیح دادم فکر کردن به رفتار مادر را به وقت دیگری بسپارم. چرخ را داخل حیاط گذاشتم و بعد از خالی کردن ماشین پریزاد، درهای آن را قفل کردم.
- چرا آوردین اینجا؟
پریزاد این بار به من نگاه کرد.
- مامان چرخ قدیمی خودشو فروخت یه چی هم گذاشت روش برای مهری اینو گرفت.
ابروهایم کاملاً بالا پرید.
- برای مهری؟ چرا؟
شانهای بالا انداخت.
- میگه مهری علاقه و استعداد خیاطی داره، حیفه بیخیال بشه.
به چرخ با چشم و ابرو اشاره کردم.
- اینو آوردین مهری خیاط بشه؟
- مگه ایرادی داره؟
سری تکان دادم.
- نه... ولی از کی یاد بگیره؟ اینجا که امکانات نداره.
- اون مدتی که خونه بودین مگه ندیدی مهری با مامان نشست پای چرخ؟ مامان میگه کلی چی یاد گرفته، میگه اینقدر زود میگیره که بقیه رو خودش با فیلمهای خیاطی راه میفته.
متعجب از حرف پریزاد «واقعاً؟» گفتم و پریزاد جواب داد:
- حتماً یه چیزی مامان دیده که میگه، حالا برش میداری در صندوقو ببندم؟
- خیلیخب... ولی اون بساط داخل ماشین چیه؟
خم شدم و چرخ را از صندوق برداشتم.
- اون؟ اون ماجراش فرق داره، بالشهای شماست.
چرخ را از صندوق برداشتم و عقب رفتم.
- ما؟
پریزاد همراه با بستن صندوق گفت:
- تشکهاتونو قراره مرصاد پسر غفور بیاره.
چشمانم جای گرد شدن نداشت.
- چی میگی پری؟ مرصاد؟ فیلمه؟
پریزاد که از مقابلم رد میشد، ایستاد و برگشت.
- نه به جون خودم، مامان مگه براتون سه تا تشک و بالش درست نکرده بود؟ سه تا هم پتو برای هر کدومش گرفت، میخواست بیاره براتون، خب کی بهتر از مرصاد که ماشین باباش دستش بود و میخواست برگرده روستا.
درحالی که همراه پریزاد به طرف در خانه قدم برمیداشتم. حرفهای غفور یادم آمد.
- مگه با پسرای غفور در ارتباطید؟
پریزاد در آستانهی در خانه قرار گرفت و برگشت.
- یه جوری میگی انگار چی شده، مامان دنبال کسی بود که مسیرش اینوری باشه، به مرصاد زنگ زد، اون هم گفت ماشین باباش دستشه، مامان هم گفت وسایلتو برات بیاره، حالا تا شب میرسن.
با چشم به ماشین اشاره کرد و ادامه داد:
- ببین کلید روی صندوقه، وسایلا رو بیار داخل... من برم داخل که خیلی داغونم.
فقط سر تکان دادم و پریزاد داخل رفت. نگاهم را از شیشه به عقب ماشین دادم که رختخوابپیچ زرد در آن مشخص بود. ابروهایم را بالا دادم و لبم را جمع کردم. گویا همانطور که غفور گفته بود مادر واقعاً مرصاد و امیرحافظ را زیر چتر حمایت خود گرفتهبود. انگشتانم زیر سنگینی چرخ خیاطی درد گرفت. هوفی کشیدم و ترجیح دادم فکر کردن به رفتار مادر را به وقت دیگری بسپارم. چرخ را داخل حیاط گذاشتم و بعد از خالی کردن ماشین پریزاد، درهای آن را قفل کردم.